در سفر

بارها خواسته‌ام بنویسم و ننوشته‌ام. با این حال، همان‌طور که در همان روزهای اول وبلاگ‌نویسی دیده بودم، همین‌که یک‌بار شروع به نوشتن عمومی کنی —حتی اگر دیگر باور نداشته باشی که عموماً خوانده می‌شوی— دیگر تجربهٔ زندگی‌ات از دل روایتی می‌گذرد که سعی می‌کنی برای دیگران بگویی یا بنویسی. در تمام این مدت که همه چیز را شديد و به جان تجربه می‌کردم، روایتی در ذهنم از این تجربه‌ها می‌گذشته.

فکر می‌کردم که در این سفر وضعیت برایم روشن‌تر می‌شود. اما نشد. نه این‌که ساده‌انگارانه فکر کرده بوده باشم که در این مدت با ملاحظهٔ تعیین‌کننده‌ای مواجه می‌شوم که به طور قاطعی مشخص می‌کند که چه می‌خواهم. اما فکر می‌کردم که در محیط آشنای خودم می‌توانم درک روشن‌تری از وضعیتم پیدا کنم. نشد. همه چیز عمیق‌تر پیچیده شد. دوپارگی زندگی به بیشترین حدش رسیده. در یک جا زنده‌ام، زندگی واقعی‌ام جریان دارد، و در جایی دیگر کاری که بیش از هرچیز دیگری هویتم را با آن تعریف می‌کنم.

در این‌جا دوباره حس می‌کنم که زنده‌ام. در دو سال گذشته بیشتر شبیه زامبی بوده‌ام یا سعی کرده بودم باشم، شبیه مکانسیمی دفاعی. این را باری حتی به کسی هم گفته بودم که اگر تلاش کنم که حس کنم، فشار چنان زیاد خواهد شد که سیستم از هم فرومی‌پاشد. حالت دیگری که چندان انتخابی نبوده آن وضع از منظر سوم شخص زندگی را دیدن بوده. این یکی واقعا فقط پیش آمده بود. در اکثر اوقات فکر می‌کردم که زندگی خودم را زندگی نمی‌کنم. بلکه گویی مسئولیت کسی را به عهده گرفته‌ام و حالا سعی می‌کنم بهترین تصمیم‌ها را برایش بگیرم.

در این سفر، با این که سفر است و می‌دانم موقت است، دوباره حس می‌کنم که این زندگی من است. همه چیز را دوباره شدیدتر و عمیق‌تر حس می‌کنم، چه شادی را و چه غم را. فکر می‌کنم زندگی من باید همین باشد. این‌که صبح‌ها فشرده بخوانم یا بنویسم، عصرها را کمی سبک‌تر بگیرم و اگر شد دوستی را ببینم یا اصلا در خیابان باشم و زمانی هم برای معاشرت با خانواده بماند. اما کیفیت همین زندگی، دست‌کم آن ساعات کار متمرکز صبح که اگر نباشد لذت بردن از باقي روز برایم ممکن نیست، وابسته به این است که می‌دانم به زودی می‌توانم نتیجهٔ این خواندن و نوشتن‌ها را با کسانی در میان بگذارم که حالا جهان کاری‌ام را شکل می‌دهند.

نمی‌گویم که قبل از رفتنم جهان فکری و کاری در این‌جا نداشتم یا غنی نبود. اما زمانی انتخاب کردم که این بخش زندگی‌ام را به جای دیگری منتقل کنم، با مزایای و معایب مختلفی که این انتخاب داشته. و حالا آن دانشکده بخش بزرگی از زندگی و جهان من است. در دو سال گذشته بیشترین زمانم در آن‌جا گذرانده‌ام و پیوندهایی بعضاً عمیق با آدم‌های اطرافم برقرار کرده‌ام. پیوندهایی که اولاً کاری و حرفه‌ای است اما در نوع خود عميق است و برایم بسیار باارزش‌اند. این ارزش‌شان هم ارزش ابزاری نیست، یعنی‌ اینطور نیست که این پیوندها برایم مهم‌اند چون فکر می‌کنم جایی به نفعم خواهد بود. بلکه به عنوان رابطهٔ انسانی برایم باارزش‌اند. برخی از افرادی که مرتب در آن دانشکده می‌بینم و با آن‌ها حرف می‌زنم مدت‌ها آدم‌های بسیار جالبی برایم بوده‌اند یا دست‌کم از نوعی از افراد هستند که من معمولاً معاشرت با ان‌ها را دوست دارم، اما با کیفیت‌ترین معاشرت ممکن برای من با آن آدم‌ها همین است که دربارهٔ کانت و فلسفه‌اخلاق حرف بزنیم. این نوعی از رابطهٔ انسانی است که برای من علی‌الاصول مهم است و به طور خاص اتفاق افتادنش با این آدم‌ها را دوست دارم. همین. نمی‌دانم که چطور می‌توانم دو زندگی موازی را ادامه دهم، دو زندگی‌ای که مدام از هم فاصلهٔ بیشتری می‌گیرند و از این‌که یکی را بر دیگری سوار کنم اجتناب می‌کنم.

گم‌شدن

 

روز تولدم یکی از تلخ‌ترین روزها بود. هیچ دلیل خاصی نداشت. مثل همیشه کار کردم. شام را با دوستی بودم. با خانواده حرف زدم و به دوستی زنگ زدم برای دردودل. تمام روز گریه‌ام قطع نمی‌شد و فقط از این بابت خوشحال بودم که ترکیب تمام شدن ترم و برگزاری کنفرانسی جدی در دانشگاه باعث شده بود که کسی در دانشکده نباشد و این قیافهٔ درهم‌ریخته را نبیند. به این فکر می‌کردم که شاید این‌طور نبوده که آدم قوی‌ای بوده باشم، شاید همیشه در زندگی‌ام فقط خیلی زیاد همیشه حمایت شده‌ام. این‌که فکر می‌کردم وابسته نیستم، شاید فقط به خاطر این بوده که به یک شخص خاص وابسته نبوده‌ام. به خانواده وابسته نبودم به خاطر دوستانم و به هیچ تک‌دوستی وابسته نبودم چون دوستان متعددی داشته‌ام.

همهٔ ترس‌هایی که سال‌ها قبل از زندگی و تحصیل در جایی خارج از ایران داشتم این‌بار به واقعیت پیوسته، بسیار متفاوت از مهاجرت تحصیلی قبلی. یک نوع گم‌گشتگی و این‌که جایم در زندگی خودم و اطرافم مشخص نیست. می‌دانم که راهش فرار کردن نیست، تحمل و کم‌کم ساختن است. می‌دانم که ساختن تدریجی زندگی وقتی از جوانی گذشته‌ای ساده نیست اما چارهٔ دیگری هم نیست.

زندگی‌های بیشمار

 

نام کتاب را یادم نیست. کتاب کوتاهی بود با نثری شاعرانه که دوران راهنمایی هدیه گرفته بودم. یکی از جمله‌های آخر کتاب این بود «در گذر زندگی‌های بیشمار بازی کرده‌ای». فقط نه ماه است که به اینجا آمده‌ام و حس می‌کنم در این مدت زندگی‌های متعددی داشته‌ام. دست‌کم سه زندگی.

حدود سه ماه اول گیجی بود و دلتنگی شديد، تلاش‌های ناموفق برای دوستی و ناامیدی‌های متعدد. آن‌چه بودم و بیشتر آن‌چه فکر می‌کردم جلوهٔ بودنم در این محیط جدید است را دوست نداشتم. عنوان محترمانه‌اش می‌شود شوک فرهنگی. ولی هیچ‌وقت پیش از این انقدر گسستگی از اطرافیانم را حس نکرده بودم.

سه ماه بعد زندگی شخصی و دقیق‌تر فردی نسبتاً به قاعده و تا حدی لذت‌بخش داشتم، همراه با دوستی‌های سطحی و معاشرت‌های متعددی که هیچ‌کدام از سطحی عمیق‌تر نمی‌شد. در میانهٔ این سه‌ماه دوم بود که هم‌دفتری کم‌کم نقش پررنگی‌تری در زندگی‌ام پیدا کرد و به‌تدریج بدل شد به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره. همین زمان بود که به دوستی‌های قدیمی‌تر که در این اطراف بودند هم شکل دوباره‌ای دادم: به سفر رفتم و فا را دیدم و نون مدتی را پیش من گذراند.

سه‌ماه سوم بیشتر و شاید تنها در درهم‌تنیدگی روزمره‌ام با هم‌دفتری گذشت. یک زندگی گویی دونفرهٔ غیرعاشقانه. برای من معمول است که روزمره‌ام را با دوستی بگذرانم، اما این سطح حضور مدام چیز تازه‌ای است. اوایل نگرانم می‌کرد خصوصاً که همزمان شد با کاهش دوبارهٔ معاشرت‌های معمول‌تر با دیگران. حالا فکر می‌کنم حضور کسی که در همهٔ بالاوپایین‌های روزمره با همهٔ‌ پیچیدگی و سختی‌اش، اطمینان و آرامشی به کل زندگی می‌دهد. این نیست که دیگر نگران نباشم، خودخواهی و تفردم هیچ‌وقت اجازه نداده بودم که برنامه‌های زندگی‌ام این‌طور و انقدر به دیگری گره بخورد.

احساس مدام روزهایم، در همهٔ زندگی‌های متفاوتی که داشته‌ام، شک بوده و سرگشتگی. حس می‌کنم زندگی‌ای که می‌کنم، هرچه که هست، هرچیزی که سال‌ها در خودم ساخته بودم و دوستش داشتم را از من گرفته و بدترین وجوه شخصیتم را که مدت‌ها کنترل و آرام کرده بودم دوباره بالا آورده است. شخصیتی که به آن تبدیل شده‌ام را دوست ندارم: ناآرام، بی‌تحمل، بی‌صبر، و تا حدی وابسته. سال‌ها بود که فکر می‌کردم آرامش درونی‌ام چنان است و آن‌قدر می‌دانم چطور از زندگی‌ام لذت‌ببرم یا دست‌کم با شرایطم کنار بیایم که کمتر اتفاقی دچار آشوب و ناآرامی‌ام می‌کند. اما حالا دوباره با کوچک‌ترین اتفاقی دست‌کم برای کوتاه‌مدت تسلطم را از دست می‌دهم. فقط این نیست، در این مدت به چیزهایی در زندگی‌ام راه داده‌ام که سال‌ها برابرش مقاومت کرده بودم و حذفشان از زندگی بخشی از نحوهٔ بودنم بوده.     

ج.

 

من دوستی‌هایم را در کتاب‌خانه‌ها و کافه‌های کار ساخته‌ام. ج. یکی دیگر از این دوستی‌هاست که عامل لازم به وجود آمدنش کارکردن هرروزه در دانشکده بوده.

 

در زمانی که تحصیل‌مان هنوز آنلاین و از راه دور بود، جيمز جزو کسانی نبود که تصور کنم روزی دوستی نزدیکی با او خواهم ساخت و حالا دوستی‌اش عامل مهمی در ثبات روانی و پیش‌برد زندگی روزمره‌ام است.

 

نه تنها از دور دوستی‌مان محتمل به نظر نمی‌رسید، بلکه اولین‌باری که دیدمش هم شدیداً توی ذوقم خورد. اولین بار جلوی دفتر منشی گروه بود که می‌خواست کلید دفتر را بگیرد. هر دو در یک دفتر هستیم. به عادت مهربانی معمول بچه‌های اینجا با شوق سلام کردم و برخورد سردش برایم شدیداً پس‌زننده بود. روزهایی که با هم در دفتر بودیم حتی بدتر بود. جيمز وسواس دارد: مدام مشغول تميز کردن دفتر است و البته غر زدن در گروه بچه‌های هم‌دوره که چرا همه‌چیز و خصوصاً دفتر ما در این دانشکده انقدر به‌هم‌ریخته و کثیف است. گویی رفتار سردش کافی نبود، فشار روانی وسواسش هم اضافه شد. مدام دچار اضطرابم می‌کرد که دفتر را به حد کافی مرتب و تميز نگه نمی‌دارم. اوضاع حتی از این هم بدتر شد. جيمز معمولاً در کتاب‌خانهٔ کوچک گروه کار می‌کرد و من در دفتر. در زمان‌های استراحتش به دفتر می‌آمد و شروع می‌کرد به حرف زدن. این رفتارش به نظرم بی‌ملاحظگی بود: انتظار داشتم که ببیند که دفتر برای من همان کارکردی را دارد که کتاب‌خانه برای او و انتظار دارم که وقتی در دفتر هستم با صحبت کردن تمرکزم را به هم نریزد.

 

در همین حرف زدن‌های اول به چشم من اجباری بود که شروع کردم به شناختن بیشترش و کم‌کم این صحبت‌ها بسیار لذت‌بخش شدند: ج. حساس و هوشیار. ادبیات و فرهنگ عمومی را خوب می‌شناسد، از نظر سیاسی ایده‌های پخته‌ای دارد، و از نظر فلسفی بسیار هوشمند و دقیق است. صحبت‌هایمان کم‌کم جهت‌های مشخصی گرفت، متمرکزتر بر ادبیات و تاریخ و فلسفه؛ و شد بخشی پربار از روزمرگی. کمی که بیشتر گذشت ویژگی دیگرش توجه‌ام را جلب کرد: ج.، در پس رفتار گاهی تندش، عمیقاً مهربان و آمادهٔ کمک در هر شرایطی است. چندبار که تصادفی به مشکلی اشاره کردم پیگیرانه تلاش کرد که مسئله را حل کند. این را فقط در مورد خودم ندیدم. بارها دیدم که با چه صبر و پیگیری‌ای سعی می‌کند به دیگران کمک کند.

 

کم‌کم بخش بزرگ‌تری از گفت‌وگوهایمان رفت سمت زندگی شخصی‌مان و درگیری‌های روزمرهٔ دانشجوی دکترا. حالا او کسی است که می‌دانم هروقت دغدغهٔ خاطری داشته باشم می‌توانم با او درباره‌اش حرف بزنم، هر مشکل کوچکی را با او مطرح کنم و روی کمکش حساب کنم، و اطمینان دارم که اگر گرفتاری بزرگی پیش آید هم تنها نیستم. اما آن بخش در میان گذاشتن دغدغه‌های کوچک روزمره و حساب کردن روی توجه و کمک همدیگر مهم‌ترین بخش دوستی‌مان است. همین که باید مقاله را تحویل دهم و پیشنهاد می‌دهد که درباره‌اش حرف بزنیم، همین که امتحان و جلسهٔ تدریسم روی هم افتاده و به جای من به مسئول برنامه خبر می‌دهد تا مشکل را حل کند، همین که به خاطر فشار کاری زمان غذاپختن و غذاخوردن ندارم و یک‌هفته سفارش غذا می‌دهد تا دست‌کم این فشار ذهنی از رویم برداشته شود، همین‌که صبح آخر هفته‌ای که باید در دانشکده کار کنیم برایم قهوه می‌آورد. دوستی‌اش برایم مراقبت روزمره است. ج. کسی  است که هر روز حواسش به خودم و زندگی‌ام هست، بدون این‌که توقعی باشد، که اصلاً‌ خاصیت دوستی توجه بی‌توقع است. این توجه روزمره وسط این فشار و درگیری و تنهایی برای سلامت روان‌ام بسیار لازم است.

 

بسیار قدردان این دوستی‌ام. چند روز قبل برایش نوشتم: هر دورهٔ دکتری‌ای دست‌کم نیاز به یک ج. دارد.                          

در این روزهای پرحادثه

 

زمانی باید بگذرد و دوباره این سه هفته را مرور کنم و بیشتر درباره‌‌اش بنویسم. اما چیزهایی هست که باید همین حالا ثبت‌شان کنم، درست در پایان سه هفته دیدار منقطع و پر فرازونشیب.

این را پیشتر هم دربارهٔ خودم می‌دانستم اما این تجربه پررنگ‌ترش کرد: دربارهٔ آدم‌های مهم زندگی‌ام، هیچ‌وقت حضورشان برایم عادی نمی‌شود. حضورشان جشن بی‌کرانی است که مدام به شورم می‌آورد. این شور و هیجان مدامی که در دوستی‌ها و روابط نزدیکم حس می‌کنم گاهی برای دیگری نامعمول است. حتی ممکن است کلافه‌کننده باشد. گویی انتظار می‌رود که در رابطه بعد از مدتی فقط هماهنگی بماند و نه هیجان مدام. من اما بدون این حس مدام شگفتی نمی‌توانم رابطه‌ای نزدیک را ادامه دهم. استثنابردار هم نیست. این‌طور نیست که فقط از هیجان رابطه تغذیه کنم. این هیجان مدام بخشی حاصل آگاهی به این است که کیفیت زندگی‌ام در کل با این روابط عمیق طولانی چقدر بهتر است، چقدر با وجود این نزدیکانم، من آدم بهتر و سالم‌تر و خوش‌حال‌تری هستم.

در چندسالی که در میان دو دورهٔ تحصیلم ایران بودم، بارها زمانی که به پدرومادرم نگاه می‌کردم قلبم گرم می‌شد، انگار که اهمیت مهر و نزدیکی‌شان را بارها برای اولین‌بار کشف کرده باشم: بارها در لحظاتی که کنار هم نشسته بودیم، مثلاً برای این‌که به عادت هرروزه چای بنوشیم، به این فکر می‌کردم که چقدر خوش‌شانسم که رابطه‌مان در چنین جایی است و از تنش‌های سال‌های قبل گذشته‌ایم، چقدر این گرما و اطمینان برای کیفیت زندگی‌ام ضروری است.

بعد از بیش از هجده‌سال آشنایی و دوستی، بارها که به نزدیک‌ترین نگاه می‌کنم از این فکر شگفت‌زده می‌شوم که چطور ممکن است کسی چنین زیبا و دوست‌داشتنی دوست من باشد. هیچ‌وقت زیبایی و مهربانی‌اش و اطمینانی که از دوستی‌اش می‌گیرم برایم عادی نشده. در کل با حضورش آدم خوش‌بخت‌تری هستم و این را در لحظات متعدد مثل یک احساس تازهٔ شديد حس می‌کنم. در مورد جیم هم همین‌طور است و چقدر خوب که او هم گهگاه دریغ نمی‌کند که بعد از دوازده‌سال آشنایی و دوستی و شیدایی از حسن حضور متقابل‌مان بگوید.

فقط این نیست که شور رابطه‌های جاافتاده و قدیمی و امن‌ام را مدام و به تکرار حس می‌کنم، در گفتنش بی‌دریغم و دوست دارم که متقابلاً این را بشنوم. نمی‌خواهم جشن‌گرفتن این رابطه‌های امن محدود شود به اتفاقات و لحظاتی مثل سالگردها و تولدها و مناسبت‌ها. برایم لازم است که شور متقابل در لحظاتي ظاهراً بی‌بهانه ابراز شود.

در لحظاتي از این سه هفته اما احساس می‌کردم که کاش آن شور چند ساعت اول حضور نون را می‌شد ذخیره کنم و بعد برای خودم تکرارش کنم. این‌طور نبوده که این شور را فقط در همان چندساعت اول رسیدنش ببینم و دیگر اثری از آن نباشد. اما گاهی هم احساس می‌کردم که گویی جایی برای ابراز دوبارهٔ این شگفتی نیست که «هی تو این‌جایی! بعد از ده سال دوری، می‌شود دیدت، لمست کرد، و در آغوشت گرفت». گاهی حس می‌کردم حتی اگر آگاهی متقابلی به این شور باشد، حداقل ابرازش پذیرفته نیست، آن‌طور که من عادت به بیانش دارم.

دیشب که می‌دانستیم شاید تا یک سال بعد آخرین باری باشد که همدیگر را می‌بینیم، پرسید که بعد از ده سال چه تغییری بیش از همه برایم بارز است. از تغییرات ظاهری‌اش که بگذریم، گفتم که بیشترین تعجبم از میزان ثباتش است. ادامهٔ معاشرت مجازی‌مان در این ده سال باعث شده بود که گمان کنم برخی ویژگی‌های کیفیت حضورش تغییر کرده. دوباره از نزدیک دیدنش باعث شد بفهمم که برخی ویژگی‌های اساسی‌اش در رابطه و معاشرت چقدر ثابت مانده. خوشحالم که آمد و دیدمش. همه چیز واقعی‌تر شد. در این رابطه‌ای که گویی هیچ‌وقت برای من تمام نمی‌شود، دیدار و تصویر واقعی‌تر از کسی که این‌طور عمیق و ادامه‌دار دوستش دارم مهم بود. حتی اگر قرار باشد که باز هم این دوستی از راه دور ادامه پیدا کند، باید دوباره تصور ملموسی می‌داشتم از کسی که ممکن است هفته‌ای چندبار با اسکایپ و واتساپ حرف بزنیم.

حضور گرچه کاملاً روان نبود و این دیدار چندروزه با فرازونشیب بسیار گذشت، مطمئنم که حالا کمتر دوستش ندارم. و این مهم است. مهم است که دیدم و حس کردم که مهری که به او دارم چقدر عمیق است. لحظات درخشانی در این چندروز بود که در هر تردید بعدی می‌تواند به کمکم بیاید. لحظاتی خوش که در ملال روزهای تنهای آینده‌ام می‌توانم مدام به آن‌ها برگردم. و این شور پذیرفته باشد یا نه، من با هیجان به این فکر می‌کنم که من یکی از مهم‌ترین و عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام را بعد از ده سال دوباره دیدم. و فکر می‌کنم که دست‌کم برخی از چیزهایی را که باید از هم می‌دیدیم و در دوری ممکن نبود را فهمیدیم. برای من حالا ما در جای نزدیک‌تر و امن‌تری نسبت به هم هستیم. و من بیشتر و بهتر مختصاتش را می‌دانم. مختصات کسی که سال‌هاست ذهنم و احساسم رهایش نکرده و هیچ‌وقت جایش را در زندگی‌ام از دست نداده.

و می‌دانم که من چقدر در این روزها سخت بوده‌ام. غیر از شرایط کلی خودم که اجازهٔ روان بودن نمی‌داد، بار همهٔ گذشتهٔ این رابطه هم گاهی به ذهنم برمی‌گشت و نمی‌گذاشت از لحظات بودنش با آرامش بیشتر لذت ببرم. این دیدار رهایی از خودم و غرق شدن در سعادت چند روزه نبوده. پرداختن و درگیری با بخشی از خودم و رابطه‌ای بود که بخش مهمی از زندگی‌ام در سال‌های گذشته بوده. و راضی‌ام. آن‌طور که کسی که مدتی برای چیزی انرژی و زمان می‌گذارد که برایش اهمیتی بنیادین دارد، با ترکیبی از لذت و درد، شور و پیچیدگی، سختی و روانی.                     

زندگی پشت‌سرگذاشته

 

با نون حرف می‌زدم و سعی می‌کرد بر این متمرکز بمانیم که چرا نمی‌توانم شب‌ها بخوابم. اما من نمی‌توانستم از این حرف بزنم بدون این‌که از کلیت زندگی‌ام بگویم، از پیوند استمراریافته ولی به تثبیت نرسیده با زندگی گذشته و موقعیت ناامیدکنندهٔ زندگی فعلی. فکر می‌کنم شب‌ها نمی‌توانم بخوابم چون نمی‌توانم خودم را راضی کنم که در طول روز هیچ چیز خوشایندی اتفاق نیفتاده. گویی هر شب در هزار فعالیت ریز شاید بی‌معنایی که می‌کنم در جست‌وجوی چیزی هستم که کمی روز را زیباتر کند، گویی نمی‌توانم باور کنم که روزم همین بوده، همین‌قدر بی‌هیجان و غیررضایت‌بخش.

 

دست برنمی‌دارم از مقایسه با تجربهٔ قبلی‌ام در ترک زندگی تهران و رفتن به آلمان. به گمانم به دلایل مختلف این‌بار دارد سخت‌تر می‌گذرد. پیش از این‌که به آلمان بروم، جمع دوستانه‌ای که داشتیم بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام بود. اصلاً فکر می‌کردم یکی از دلایلی که می‌روم این است که ببنیم می‌توانم بدون دوستانم زندگی کنم یا نه. اما آن روزها بیش از هر دوست منفردی، جمع دوستی بود که مهم بود. و آن جمع حتی اگر من نمی‌رفتم ادامه پیدا نمی‌کرد. من و سبا و گل تقریباً همزمان از تهران رفتیم و معلوم نبود که جمع دوستانه بدون آن‌ها چطور ادامه پیدا خواهد کرد. اما در این سه‌سالی که تهران بوده‌ام جمع‌های دوستانه جایش را به تک دوستی‌های عمیق داده. پاندمی و قرنطینه‌های متعدد هم این موضوع را تشديد کرده. دوره‌ای که خیلی نمی‌شد در جمع حضور داشت ولی رابطه با آن چند دوستی که مرتب همدیگر را می‌دیدیم عمیق‌تر و شخصی‌تر شد. بخش بزرگی از زندگی اجتماعی محدود شد به سه دوستی که مدام می‌دیدمشان، مدام از هم خبر داشتیم. کارکرد جمع دوستی با دوستی شخصی فرق دارد. کارکرد جمع دوستی بیشتر اجتماعی است و یک فعالیت جمعی را تا حدی می‌شود با دیگری جایگزین کرد، گرچه کیفیت‌شان قابل مقایسه نباشد. اما هیچ جایگزینی برای رابطه‌های خیلی عمیق شخصی نیست. رابطهٔ شخصی را که از دست می‌دهی کیفیت یگانه‌ای برای همیشه از زندگی می‌رود.

 

دوستی‌های عمیق و پرمعنای از دست‌رفته فقط بخشی از تصویر کلی‌تر است. گرچه من بیست‌وچهارساله‌ای که به آلمان رفتم فکر می‌کردم زندگی کامل و غنی‌ای را پشت‌سرم جا گذاشته‌ام، اما آن زندگی از حیث غنا و تشخص قابل مقایسه با زندگی‌ای نبود که در این سه‌سال ساختم. این‌بار یک زندگی کامل را پشت سر گذاشته‌ام، زندگی‌ای که به نظرم زیبا و خوش‌آیند بوده. ساختن هرچیزی در این‌جا که تا حدی با آن زندگی برابری کند ممکن به نظر نمی‌رسد. بسیاری از جزئيات آن زندگی را دوست داشتم. آن برنامهٔ ثابت كافه رفتن که در پرفشارترین و بدترین روزها هم ادامه‌اش دادم و همان تكرار و امنیتش مرا به سلامت از بسیاری از بحران‌ها عبور داد: از بیماری و مرگ دو پدربزرگ، از دو قطع‌رابطهٔ مهم، از مرگ دوست، از اتفاقات سیاسی پرفشار و… خانواده‌ای که ارتباط فوق‌العاده‌ای در این سه سال با هم ساختم: عبور کرده و گذشته از بحران‌های نوجوانی و اوایل جوانی، توانا بر خوشحال کردن همدیگر، احترام بسیار به سلیقه، سبک‌زندگی، و حریم شخصی همدیگر و… سنگ‌نوردی که مرا با نوعی از لذت اشنا کرد که پیش از آن نمی‌شناختم، دوستان تازه‌ای که پیدا کردم و با روال معمولم فرق داشت، پذیرش دوباره در دوستی‌های قدیمی، روال کتاب‌خواندنم در موضوعاتی که مربوط به کارم نبود و نظم و حجم رضایت‌بخشی داشت و سبک شخصی‌ای پیدا کرده بود. من آن زندگی را ساخته بودم و دوستش داشتم، خودم را در آن زندگی دوست داشتم. چه چیزی را می‌توانم حالا جایگزین این‌ها کنم؟

 

چیزهای دیگری را هم به نون گفتم. گفتم که قربانی کردن این‌همه قابل تحمل بود اگر دست‌کم از دانشگاه خیلی راضی بودم که نیستم و چشم‌اندازی ندارم که حالم با دانشگاه بهتر شود. این از آن چیزهایی است که سخت به آن اعتراف می‌کنم. واقعیتی است که هم اشاره به آن برای خودم سخت است و هم هربار که با دیگران درباره‌اش حرف می‌زنم حالت «چقدر قدرنشناسی»‌ای که به خودشان می‌گیرند صحبت جدی را ناکام می‌گذارد.

 

می‌دانم که باید سعی کنم چیزهایی را به زندگی‌ام اضافه کنم. مثلاً شاید دوباره سنگ‌نوردی را شروع کنم. کتاب‌خواندن به روال سابق را سعی کرده‌ام تا حدی پی بگیرم. اوضاع رابطه‌های دوستانه‌ام کمی بهتر از قبل است و… ولی هنوز همهٔ این‌ها خیلی کم است. و گاهی انقدر کم‌انرژی‌ام که توان اضافه کردن چیزهایی که برای ادامه و انرژی بیشتر داشتن لازم است را ندارم. به این فکر می‌کنم که در هر دوره‌ای از زندگی‌ام که انقدر ضعیف بوده‌ام، اغلب کسی بوده که همراهی‌ام کند با صبر و مهر و مراقبت تا از این دوره بگذرم و دوباره زندگی‌ام را آن‌طور که رضایت بخش‌تر است بسازم. این‌بار چنین حمایتی نیست، حتی برای دوره‌ای کوتاه. باید با توانی که ندارم به پای خودم تکیه کنم و با صبر و آهسته و آهسته جلو بروم.               

در ستایش دیوید کاپلان

 

(این نوشته بسیار شخصی است و برای بهتر کردن حالم نوشته شده. خواندنش احتمالاً خوشایند نیست.)

 

سخت بود که در جلسهٔ آخر بغضم بدل به هق‌هق گریه نشود. هدف غیر جاه‌طلبانه‌‌ام در این ترم این بود که دیوید کاپلان را ناامید نکنم. تقریباً بر هیچ کار دیگری در این ترم تمرکز نکردم مگر این‌یکی و به‌نظر می‌رسد در رسیدن به این هدف شکست نخورده‌ام.

 

در تمام دوسالی که وضعیت ویزا و ثبت‌نام و حتی شرکتم در کلاس‌ها مبهم بود، دیوید به‌طرزی خستگی‌ناپذیر وضعیت را دنبال کرد و پیگیری کرد که مشکلات حل شود. کل حضورم در این‌جا و درس‌خواندم مدیون تلاش‌های شخصی اوست.

 

دیوید روح دانشکده است. نمی‌توانم تصور کنم که اوضاع دانشکده در نبودش چطور می‌تواند باشد. غیر از خوش‌نامی‌اش به عنوان فیلسوف، تلاش مدامی دارد برای ایجاد فضایی دوستانه و گرم در دانشکده. از جمله شانزده‌سال است که مستمراً سمینار مخصوص دانشجویان سال اول دکتری را درس می‌دهد. در همهٔ این شانزده‌سال یکی از برنامه‌هایش این بوده که در میان کلاس با دانشجویان به کافه یا رستوران درون دانشگاه برود و یک‌ساعتی در میان بحث فنی فضای دوستانه‌ای برای گفت‌وگوی شخصی‌تر ایجاد کند.

 

حساسیتش و توجه‌اش نسبت به حال هر تک دانشجویی سر کلاس تحسین‌برانگیز است. همه را می‌بیند و دغدغه حال تک‌تک دانشجویانش را دارد. بارها شاهد این بودم که مستقيم و غیرمستقیم سعی کرده تنشی پنهان را مدیریت کند. تنش‌هایی که حالا حضوری شدن دوبارهٔ کلاس‌ها بعد از مدت‌ها غیبت و مجازی بودن ایجاد می‌کند.

 

بعد از جلسهٔ آخر فرصتی پیش آمد و دوساعتی حرف زدیم. بحث‌های مربوط به مقاله که تمام شد، صحبت‌ها شخصی‌تر شد. و در میان این صحبت شخصی بود که بغض بارها آمد و بارها به این فکر کردم که بعید است که هیچ‌وقت دیگری در زندگی انقدر خوش‌شانس باشم که مورد توجه چنین شخصیت فوق‌العاده‌ای باشم. از جمله چیزهایی که در این صحبت آخر گفت این بود که به نظرش من آدم پرحرفی نیستم اما وقتی سرکلاس حرف می‌زنم نکته‌هایم مرتبط است. بعد پرسید که آیا با این پدیده آشنایم که وقتی زنی حرف می‌زند، کسی توجه نمی‌کند و بعد که مردی همان نکته را می‌گوید همه می‌گویند چه ایدهٔ درخشانی. پرسید که آیا من دربارهٔ خودم در کلاس چنین احساسی دارم یا نه. مدت‌ها است که به این وضعیت فکر می‌کنم. به این‌که تا زمانی که کلاس‌ها آن‌لاین بود من اغلب پرحرف‌ترین دانشجوی کلاس بودم و بحث‌ها را پیش می‌بردم، طوری که بعضاً از مدرس کلاس هم بیشتر حرف می‌زدم. اما از وقتی به این‌جا آمده‌ام به طرز محسوسی کمتر سرکلاس‌ها حرف می‌زنم. بخشی لابد مربوط به اوضاع شخصی من است. این‌که در تهران حالم بهتر بوده و در موقعیتی بودم که اطمینانم به خودم بیشتر بوده و همین حرف زدن و فعال بودن را راحت‌تر می‌کرده. اما به گمانم موضوع کلی‌تر از این‌ها است. روابط قدرت در حضور مؤثرتر است تا در فضای مجازی. هیچ حس شخصی بدی به هم‌کلاسی‌هایم ندارم و می‌دانم به طور خودآگاه چقدر سعی می‌کنند انسان‌های مثبت و موجهی باشند. اما این خودآگاهی به سطح رفتارهای روزمره‌شان نمی‌رسد. سه مرد کلاسیک سفید طبقه‌متوسط در کلاس هستند که هرقدر شخصاً آدم‌های نازنینی هستند، در بحث‌ها و حتی گفت‌وگوهای دوستانهٔ حضوری نمی‌توانند تلاششان برای مسلط بودن و فرد شمارهٔ یک بودن را کنترل کنند. در همین راستا، به نظرم ناخودآگاه، همدیگر را هم جدی‌تر می‌گیرند. اما نمی‌خواستم این‌ها را به دیوید بگویم. نمی‌خواستم بگویم که فضایی که این دوستان ایجاد می‌کنند مشارکت من را کمتر کرده. اما لازم هم نبود که من بگویم. خودش ادامه داد که وقتی من سر کلاس حرف می‌زنم چنین احساسی دارد. گفت که تعجب می‌کند که وقتی من حرف می‌زنم بحث ادامه پیدا نمی‌کند در حالی که به نظرش نکاتم معمولاً مربوط است. از یکی از آن سه‌مرد سفید همکلاسی نام‌برد و گفت که گرچه انسان نازنینی است اما نکاتش معمولاً مربوط نیست و ابراز تأسف کرد که معمولاً سوال‌های اوست که روال بحث کلاس را تغییر می‌دهد. فقط از دیوید کاپلان انتظار می‌رود که این را ببیند و ابرازش کند. و عمیقاً دلگرم شدم وقتی که گفت «با این‌که زیاد حرف نمی‌زنی، وقتی حرف می‌زنی من خیالم راحت می‌شود که دست‌کم یک نفر در کلاس می‌فهمد که من چه می‌گویم و مقاله چه می‌گوید». حتی اگر این تعریف را فقط برای بهتر کردن حال من گفته باشد، شنیدنش از دیوید کاپلان همیشه دلگرم‌کننده است.

 

از چیزهای شخصی‌تری هم حرف زدیم. پرسید که مشکلی هست که بتواند به حل شدنش کمک کند و گفتم که نیست. بخشی از سختی حضور در این‌جا مربوط به فاصلهٔ زیاد از ایران است که کسی نمی‌تواند کاری برایش بکند و من هم احتمالاً به زودی به این وضع عادت می‌کنم. گفت که حتماً عادت می‌کنی وقتی دوستان بیشتری پیدا کنی و ادامه داد که قبل از این‌که به این‌جا بیایم دست‌کم یک دوست داشته‌ام. پ. را می‌گفت. تعریف کرد که در آن اوایلی که برای آمدن من به این‌جا تلاش می‌کرده باری از پ. خواسته است که با من حرف نزدند چون نگران بوده که ممکن است حرف زدن با کسی که در آمریکا است برای من مشکل تازه‌ای ایجاد کند، این را تعریف کرد و گفت «بگذار این‌طور بگویم یک‌نفر هست که می‌خواهد با تو دوست باشد». همان روزها ای‌میلی هم به خواهرم زده بود و توصیه‌هایی کرده بود برای این‌که از هر مشكل پیش‌بیینی‌نشده‌ای جلوگیری کنیم. من آن روزها را یادم هست. پیچیدگی دوستی فعلی‌ام با پ. به کنار، دلگرم‌کننده بود یادآوری این‌که چقدر به همه چیز توجه داشته و دارد.

 

 

دربارهٔ دانشگاه هم حرف زدیم. ابراز نگرانی کردم که در این دو ترم به خودم ساده‌تر گرفته‌ام و سعی کرده‌ام از حیطه‌هایی که برایم آشناست بیرون نیایم. تأیید کرد که تصمیم درستی بوده و به زودی وقت خواهم داشت که کار در حوزه‌های جدید‌تر را شروع کنم و خوب است که فعلاً کاری را کنم که با آن راحت‌ترم. دوست داشتم این را از کسی مثل دیوید بشنوم. گرچه می‌دانم تصمیمی که گرفتم تصمیم لازمی بوده، اما گاهی حس بدی نسبت به خودم دارم. فکر می‌کنم تنبلم و این تنبلی و تمایلم برای باقی ماندن در فضای امن باعث شده که برخی موقعیت‌ها خیلی خوب را از دست بدهم. کلاس‌هایی را نگیرم و با اساتیدی کار نکنم که می‌دانم فوق‌العاده‌اند، چون می‌ترسم که نتوانم فشار را تحمل کنم.

 

با جزئيات نوشتم چون دلم می‌خواهد یادم بماند. دلم می‌خواهد دست‌کم یک تصویر با جزئیات از دیوید داشته باشم. در این سه‌ماهی که ساده نگذشته است،‌ بارها حال بدم را با این کمتر کرده‌ام که به دیوید و کلاسش فکر کنم. به هیجانی که بارها تجربه کردم وقتی چیزی که تا قبل از آن فقط می‌دانستم را ناگهان حس ‌کردم عميقاً فهمیده‌ام. به خاطرات شخصی بامزه‌ای که از فلاسفهٔ دیگر که دوستان نزدیکش بوده‌اند تعریف می‌کند: پاتنم، کریپکی، کواین و… به احترامی عمیقی که هنوز نسبت به اساتیدش ابراز می‌کند: چرچ، کالیش، کارنپ و…، به محبت مدامی که نسبت به خانواده‌اش ابراز می‌کند و تحسینش نسبت به دانشجویان سابقش. دیوید سخاوت‌مندترین، مهربان‌ترین، و باتوجه‌ترین استادی است که دیده‌ام و همه این ویژگی‌ها را تا حدی شگفت‌انگیز و غیرقابل‌باور داراست. بی‌نهایت دلتنگ خودش و کلاسش خواهم شد. و چه حیف که انقدر از حوزهٔ کارش دورم که بعید می‌دانم هیچ‌وقت دیگری سرکلاسش باشم.

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق دوستی است

 

چند روز پیش بود که با نزدیک‌ترین حرف می‌زدم. کاری بود که لابد بنا بر اصول اخلاقی‌ام انجامش مشکوک بود گرچه کاملاً منع شده نبود، از نظر روانشناسی‌ای که بخواهد تأکیدش را بر حال بهتر بگذارد هم احتمالاً کار درستی بود. با نزدیک‌ترین حرف زدم تا نظرش را بدانم و پاسخش این بود که کاریزمای شخصی من بیشتر از این است که چنین کنم. یادآوری کرد که من همیشه آدمی بوده‌ام با برنامهٔ شخصی سفت‌وسخت که آن را حداکثر برای سه نفر در زندگی‌ام تغییر می‌دادم. دیگرانی اگر بودند، باید با این برنامهٔ ثابت شخصی و پروژه‌های خودتعریف‌شده‌ام سازگار می‌شدند. حرفش بيشتر از جنس نهیب بود. انذار این‌که دارم آن تفرد شخصی‌ام را از دست می‌دهم و مقهور شرایط بیرونی می‌شوم. چنین نهیبی را تنها دوست نزدیک، بسیار نزدیک، می‌تواند بزند. چه کس دیگری جرئت می‌کند و اصلاً انقدر مرا می‌شناسد که بتواند بگوید که چه کاری با آنچه سال‌ها از خودم ساخته‌ام ناسازگار است؟ و همهٔ‌ این‌ها را با حالتی بگوید که نه تنها ناخشنودم نکند بلکه روی تصمیمم اثر بگذارد.

 

این را اولین بار نون به صراحت گفت. در یکی از آن قعرهای زندگی‌ام، برای این‌که مرا متقاعد کند که حرف بزنم گفت که می‌داند من همیشه در مواقع بحران با دوستانم حرف می‌زنم و نه با مثلاً با روانشناس و مشاور. و می‌دید که اوضاع آن‌قدر بحراني است که نیاز به کمک حرفه‌ای دارم. تا متقاعدم کند که کمک را بپذیرم گفت که با او به عنوان دوست حرف بزنم، همان‌طور که همیشه در بحران‌ها با دوستانم حرف می‌زنم. با این تفاوت که این‌بار با دوستی حرف می‌زدم که مهارت‌های حرفه‌ای مربوطی هم داشت.

 

حالا دوباره دليل آن‌چه که بارها تجربه کرده‌ام را می‌بینم. این‌که چرا من نمی‌توانم با مشاور و روانشناس حرف بزنم، این‌که چرا آن‌چه نیاز دارم صحبت عمیق دوستانه است. چیزهایی را در زندگی‌ام ساخته‌ام که اصلاً معنای زندگی‌ام هستند، سنگ‌بنای هرچه دارم و هیچ چیز را مگر از زاویهٔ آن‌ها نمی‌توانم ببینم و بفهمم. تنها دوستان نزدیکم این مرکز آنچه که مرا ساخته می‌شناسند و از اهمیتش برای حفظ فردیتم و توانم برای ادامه دادن آ‌گاه‌اند. آن‌ها هستند که در هر طوفان بنیان‌افکنی می‌دانند که موضوع مهم برای حفظ و ادامه آن ارزش‌های مرکزی‌ای است که دارم. می‌توانند یادآوری کنند که اوضاع هرقدر هم سخت باشد، تغییردادن آن هستهٔ مرکزی هزینهٔ معقولی نیست. آن‌ها هستند که حتی وقتی خودم هم بنیادین‌ترین ارزش‌هایم را فراموش کرده‌ام می‌توانند به یادم بیاورند و کمک کنند که برقرار بمانم. حفظ فردیتم تا جای زیادی مدیون دوستان نزدیکم است.         

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق در روزمرگی آرام‌تر

 

این روزها حالم بهتر است. توصف ساده‌شده‌ای که به دوستانم در این‌جا می‌دهم این است که حس می‌کنم دوباره خودم را پیدا کرده‌ام. مشکلاتی هست اما من همان حال قبلی‌ای را دارم که اغلب نسبت به مسائلم داشته‌ام: می‌توانم آن‌ها را دست‌کم تا حدی از حال شخصی‌ام جدا کنم. انقدر حالم خوب است که حس می‌کنم بخشی از کار نکردن این روزها تقصیر این حال بهتر است: انگار نمی‌خواهم کار کردن فرصت و امکان لذت بردن از این حال را بگیرد. می‌خواهم بهلم به این حال آرام‌تر که نمی‌دانم چقدر دوام خواهد آورد.

مهم‌ترین عامل رد شدن از آن حال آشفتهٔ چندی پیش زمان است. هیچ چیز به اندازهٔ گذر زمان حال را تغییر نمی‌دهد. چیزهای دیگری هم هست. یکی حرف زدن دوباره با نون است. من آن ساره‌ای که دوست نون است را دوست دارم. در کنار دوستی‌اش آرام‌تر و مسلط‌ترم، با همهٔ ناامنی‌های ممکن. تأثیر دوستی‌اش بر من این است که گویی می‌توانم از هر آشفتگی‌ای عبور کنم. این نیست که اگر نباشد نتوانم. تا به حال همیشه و با هر کسی یا تنها از آشفتگی‌های زندگی عبور کرده‌ام. اما با بودن نون انگار در همان زمانی که آشفتگی را می‌گذرانم مطمئن‌ترم و دل‌آرام‌تر به این‌که روزهای ناآرام می‌گذارد و دوباره اوضاع بهتر خواهد شد. حضورش گذر از دوران سخت را ساده‌تر می‌کند، حتی اگر سریع‌تر نکند. البته شوق دیدارش هم هست. نمی‌دانم اگر قطعی شود که به زودی همدیگر را نخواهیم دید باز هم همین‌قدر آرام و در حال خوش خواهم بود یا نه. حال دوستی‌مان در همهٔ این سال‌های طولانی دوری این‌طور بوده که شوق دیدار باشد ولی انتظارش نه. اما حالا که شوق منتظر دارم، نمی‌دانم اگر به وصل نرسد چه حالی خواهم داشت.

نگرانی‌هایی هم دارم، از جنس نگرانی‌های معمول: نکند بیش از حد (خودم) وابسته باشم یا وابسته به نظر برسم. نگرانی‌ام از بیش از خواست طرف مقابل بودن در رابطه و دوستی مثل همیشه برجاست.

تصمیم برای حرف زدن با نون برای من جایی قرار می‌گیرد که عمیقاً به تفردم وابسته است. جایی که از اصول کلی اخلاقی و ساده‌سازی احساسی روانشناسانه دور است. همین چند روز پیش بود که به این فکر می‌کردم که در پرداختن به دشواری‌های رابطهٔ انسانی جایی خالی بین رویکرد فلسفهٔ اخلاق و روانشناسی وجود دارد: رویکردی که به تو بگوید چطور آدم جالب‌تری باشی. متأسفانه توصیف بهتری از «جالب» برای آن‌چه که در ذهنم است پیدا نمی‌کنم. اگر فلسفه اخلاق قواعد خشک را تحميل می‌کند (حتی اگر اصول‌گرا نباشی) و روانشناسی مراقبت از خود و حال بهتر، جای رویکردی خالی است که در مواقعی راهي را پیش پایت بگذارد و به آن تشویق کند که لزوماً با اصول اخلاقی سازگار نیست و از خودخواهی/مراقبت‌-از-خودی که معمولاً روانشناسی توصیه می‌کند هم فاصله دارد ولی از تو انسان غنی‌تری با تجربه‌های انسانی شدیدتری می‌سازد. راهی که آدم را شخص‌تر می‌کند، نه شخص سالم اخلاقی و نه شخص سالم روانشناسی؛ بلکه شخصی با تفرد بيشتر.

این را پیشتر نوشته بودم و لازم است که دوباره به خودم یادآوری کنم.

به گمانم بارها این‌جا نوشته‌ام و از ده‌سال پیش (و شاید قبل از آن) همیشه برای نزدیک‌ترین‌هایم این تصویر را توضیح داده‌ام: در اطراف من یا در فضای روانی و حسی من، ظرف‌های خالی‌ای نیست که با مظروف‌های تصادفی گاهی پر و گاهی خالی شود. آدم‌های نزدیکم بودن، حد بودن و شکل بودن‌شان را با خودشان می‌آورند، و وقتی می‌روند جایی خالی نمی‌شود، همه چیز تغییر می‌کند، من تغییر می‌کنم. 

نبود تو شکل زندگی و کل فضای حسی مرا طوری تغییر داده که دوستش ندارم. نمی‌توانم بگویم جایت خالی است، و خیلی دورترم از گفتن این‌که کس دیگری جایت را گرفته. بعد از رفتن تو رابطه‌ام با خیلی‌ها تغییر کرد، تعادل‌های جدیدی در زندگی‌ام شکل گرفت و فضای احساسی‌ام را به شکلی تغییر دادم که جای خالی‌ (عظیمی) در آن نماند. زندگی فعلی ظاهر منسجمی دارد. کار می‌کند. اما من این شکل تازه را دوست ندارم، یا به اندازهٔ آن منِ قبلی دوست ندارم. دلم برای آن منی که تو دوستش بودی تنگ شده. البته دلم برای خودت هم تنگ شده. منی که تو دوستش بودی، شخصیتی بود مستقل‌تر، آرام‌تر، مطمئن‌تر و تأثیر اتفاقات کوچک جهان بر حالش اندک بود. آن‌قدر آن من را دوست داشتم که سعی کردم برخی از ویژگی‌هایش را حفظ کنم، اما نمی‌شود، بدون حضور تو نمی‌شود، با حضور هیچ‌کس دیگری هم نمی‌شود. گفتنش را دوست ندارم ولی احتمالاً با حضور دوبارهٔ تو هم نمی‌شود. 

وقتی دوباره وارد زندگی‌ام شدی که غیابی و رفتن کسی، خودم و فضای حسی‌ام را از شکل انداخته بود. آمدی و صبور بودی و همراه و پذیرا؛ در کنار بودنت زندگی‌ام را شکل دیگری دادم، مستحکم و مستقل و امن. حالا که رفته‌ای، دوباره برنگشته‌ام به آن آشفتگی پیشین، اما چیزهای بسیاری که دوست داشته‌ام را همراه با از دست دادن تو از دست داده‌ام. گویی چیزهای زیادی است که برای همیشه از دست رفته است.

بن‌بست‌های چندگانه

از چیزی یا چیزهایی غمگینم که به سختی حاضرم حتی برابر خودم به آن‌ها اعتراف کنم. این‌که می‌گویم تمثبل نیست: یکی از کابوس‌هایم به واقعیت پیوسته. یعنی ناخوشایندی‌ای که چندبار خوابش را دیده بودم و هر صبح بعد از آن کابوس با حال ناخوش بیدار شده بودم، واقعاً اتفاق افتاده. هر صبح بعد از آن کابوس‌ها فکر می‌کردم که بعید است که این اتفاق واقعاً بیفتد و بعد هم به این فکر می‌کردم که اصلاً چرا باید چنین کابوسی ببینم: چرا چنین موضوعی باید طوری برایم مهم باشد که درباره‌اش کابوس ببینم. لابد جایی از من که انکارش می‌کنم اهمیت زیادی به موضوع می‌داده، اهمیتی که در هوشیاری حاضر به تاییدش نیستم و حالا که در واقعیت با آن مواجه شده‌ام دچار گرفتگی و غم شدیدی هستم. و دوباره: حتی نمی‌توانم با کسی دربارهٔ منشأ واقعی این غم حرف بزنم چون فکر می‌کنم دلیل موجهی برای غمگین بودن نیست.

روش مواجهه‌ام با این غم هم شبه قبل نیست. در گذشته یک دلیلم علیه اعتیاد این بوده که اصالت مواجهه با احساسات شدید را از بین می‌برد: به جای این‌که در لحظهٔ احساسات شدید هربار گیج شوی و فکر کنی که چه باید بکنی و با این گیجی و فشارِ تصمیم هربار بخشی تازه از خودت را بسازی، پناه می‌بری به فعالیت متعین و از پیش مشخص. اما حالا در حالی‌ام که فکر می‌کنم برای مواجهه با حسم، بهتر از نوشتن و حرف زدن و فکر کردن، و هر کاری از این دست که عميقاً انساني و سازنده است —سازنده به این معنی که واقعا باید چیزی شخصی بسازی— انجام کاری است از پیش مشخص و آزموده توسط تاريخ نزدیک بشری برای مواجهه با قبض و ناآرامی.

همین چند روز پیش بود که فکر می‌کردم حالم بهتر است و به اوضاع مسلطم. فکر می‌کنم شاید این افتادن دوباره در گرداب غم، صرفاً بهانه‌ای است برای این‌که به مسلط نبودن ادامه دهم و همچنان خودم را بهلم به این‌که حالم خوش نیست و موجه است که کاری نکنم. گویی نوعی فرار از کارهای واقعی که به هرحال اضطراب‌زا است.

همین‌که دوباره سعی کنم این‌جا بنویسم گویی تلاشی است برای این‌که مسلط بمانم. برای این‌که در قبض کاری کنم که بیشتر شبیه خودم باشد.

دوراهه‌های بی‌جواب.

دلتنگ دوستانم هستم. به این فکر می‌کنم که کار بهتر این است که سعی کنم تا جای ممکن شبیه‌ترین و نزدیک‌ترین چیزها به دوستی‌های ایرانم را داشته باشم، یا سعی کنم با این واقعیت کنار بیایم که آن دوستی‌ها را دیگر ندارم و سعی کنم که این وضع جدیدم را بپذیرم.

منظور از آن‌چه مشابه دوستی‌هایم در ایران است، این است که این‌جا چند نفر را می‌بینم که به زندگی قبلی‌ام ربط دارند، یا با دوستانم در ایران حرف می‌زنم. این کارها در لحظه خوب و لذت‌بخش است، اما تمام که می‌شود غمم چندبرابر می‌شود.

از طرفی دلم می‌خواهد این سنگینی و قبض فعلی را با دیدن و حرف‌زدن با عزیزانم تخفیف دهم، و از سوی دیگرمی‌ترسم که این‌کار کنار آمدن با وضع جدید را سخت‌تر ‌کند.

دلم می‌خواست با جزئیات دربارهٔ دیدار امروز و حس‌وحالم حین و بعدش بگویم، اما حتی دل‌ودماغ این کار را هم ندارم. دلم نمی‌خواست گفت‌وگو را تمام کنم، و بعد از تمام‌شدنش، با این‌که گفت‌وگوی مطبوعی بود، بیشتر حالم گرفته بود تا این‌که سرحال باشم. انگار یادآوری شدید این‌که چه چیزی را در زندگی فعلی‌ام کم دارم.

تهرانجلس

روزهای اولی که رسیدم می‌خواستم دربارهٔ این بنویسم که در این‌جا انگار زندگی تهران را به عقب می‌روم. علاوه بر این حکایت رایج که ایرانی‌های لس‌آنجلس در پنجاه‌سال قبل فریز شده‌اند و وقتی به بقالی ایرانی می‌روی با صدای هایده مواجه می‌شوی، در زندگی خودم هم انگار تهران را به عقب می‌روم. بعد از رفتن خواهرم اولین کسی که دیدم دوستی از دوران دبیرستان بود، بعد یکی از دوستانی که در دورهٔ لیسانس با هم سفر می‌رفتیم. چندی بعد هم کسی دیگر که از دوران کارشناسی‌ارشد می‌شناختم. اما حالا وقت گفتن این‌ها گذشته. حالا باید بنویسم چون صحبت آخرم با ب نشانم داد که چقدر حالم بد است و چقدر حواسم به چیزهایی که می‌تواند کمک کند این شرایط را تاب بیاورم نیست.

چیزهایی که باعث می‌شود بتوانم تاب بیاورم و رشتهٔ زندگی از دستم درنرود یکی نوشتن است و دیگری دوستانم. نوشتن اگر همین کاری باشد که حالا می‌کنم، باید دربارهٔ خلع دوم بنویسم: دوستانم. اولین باری که حسش کردم هفتهٔ گذشته در مهمانی خانهٔ پاول بود. دوست صمیمی دوران کالجش آمده بود و دیدن صمیمتشان باعث هجوم دلتنگی شد. نه دلتنگی متعین برای شخصی خاص، دلتنگی برای داشتن صمیمیت و نزدیکی. دلتنگی برای این‌که کسی خیلی خوب بشناسدت و در کنارش راحت باشی و دوستش داشته باشی، بدون هیچ شکی و بحثی.

نمی‌دانم تأثیر این مواجهه بود یا چیز دیگر که نشستم و فکر کردم چقدر ممکن است اینجا بتوانم دوستی با کیفیتی بسازم. به تاریخ زندگی‌ام که نگاه کنم نباید نگران چنین چیزی باشم: بارها ساخته‌ام و دلیلی ندارد که این‌بار نتوانم. اما مسئلهٔ مهم‌تر زمان است: چقدر طول می‌کشد تا به دوستی با کیفیتی برسم؟ به ساختن دوستی در شبیه‌ترین شرایط به شرایط فعلی فکر می‌کنم و اسکار به یادم می‌آید. اما همین باعث می‌شود به امکان دوستی شک کنم. فکر می‌کنم امکان دوستی صمیمی و هرروزهٔ ما تا حد زیادی به ویژگی‌های اسکار برمی‌گشت: هیچ‌وقت امکان نداشت نوع دیگری از رابطه غیر از دوستی داشته باشیم، آدم درون‌گرایی بود که به موقع حرف می‌زد، دیدگاه‌های سیاسی‌مان مشابه بود، زمینهٔ کاری‌اش در فلسفه به من نزدیک بود، و از همه مهم‌تر می‌توانستیم کار/دوستی همزمان داشته باشم. کیفیت دوستی‌مان وقتی بالا رفت که اسکار هم شروع کرد به این‌که هر روز در کتاب‌خانهٔ دانشکده کار کند. این دیدارهای هرروزه و گفت‌وگوهای در حین کار دوستی ما را بدل به چیزی کرد که بود.

این‌جا چقدر این امکان را دارم؟ از میان کسانی که پیشتر می‌شناختم هرچه می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که بعید است چنین دوستی‌ای با پاول شکل بگیرد. پاول نزدیک‌ترین کسی بود که از قبل به دوستی عمیق‌تر با او فکر می‌کردم. اما رفتارش را نمی‌فهمم و توجه به تفاوت‌ها است که باعث می‌شود سوال‌هایم را کنار بزنم. این‌که مدام رفتار کسی را نفهمی نشانهٔ خوبی نیست، دست‌کم برای دوستی نزدیک نشانهٔ خوبی نیست. ساوانا که مهربان و اهل معاشرت است این ترم به خاطر کوید به دانشگاه نمی‌آید. آلونسو سردتر از چیزی است که از دور به نظر می‌رسید. با هانا دفترمان یکی است و گرچه پیش از دیدار حضوری فکر نمی‌کردم که بتوانیم معاشرت کنیم، از نزدیک گرم و مهربان و پرتوجه است، گرچه آن شخصیت وسواسی درس‌خوانش را حفظ کرده و روحیه‌اش برای من زیادی آمریکایی است: کسی که عملاً هیچ تجربه و تصوری خارج از کشوری که در آن به دنیا آمده ندارد. این‌طور نیست که نشسته باشم و با چند دیدار آدم‌ها را قضاوت کنم و برای رابطهٔ طولانی سال‌های بعد بر اساس این تصویر سریع تصمیم بگیرم. موضوع این است که در همین روزمره‌ای که دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم، انگار هیچ گوشی پیدا نمی‌کنم. و چون حرف‌هایم روزمره است، معنی زیادی نمی‌دهد که سعی کنم با دوستانم در ایران حرف بزنم. می‌توانم زمان بدهم. اما حس می‌کنم مشکلم خیلی نزدیک است. لازم دارم روزمرگی‌ام را با کسی به اشتراک بگذاریم و چنین کسی نیست.  

گفت‌وگو با دوست خیالی

 

این کار را خانم ظ. یادم داد، مشاور خردمند و دوست‌داشتنی دوران راهنمایی. نمی‌دانم داستانی که تعریف کرد واقعی بود یا نه، از مهربانی و آینده‌نگری‌اش بعید نبود که داستان را ساخته باشد برای این‌که ابزاری به من دهد برای روزهای پرغصه و پرمشکلی که در آن‌ها تنها خواهم بود. آن هم من که تنها ماندنم منتظَر نیست، با آن روابط بسیار و دوستان نزدیک و مطمئن. خانم ظ.، بدون اسم بردن، تعریف کرد که یکی از دانش‌آموزان با بحرانی مواجه شده که می‌توانسته ویرانگر باشد، اما از پسش برآمده، بدون کمک مشاور و مددکار و حامی مطمئن. گفت که تصور کرده که اگر می‌توانست کمک بگیرد، این کمک از چه جنسی بود و سعی کرده همان توصیه‌هایی که کمک‌کنندهٔ امنی ممکن بود بگوید را اجرا کند.

من که اهل مشاور و کمک‌هایی از این دست نیستم، مشکلاتم را همیشه با دوستانم حل کرده‌ام. نشستم و تصور کردم که می‌توانم از اتفاقات و حس‌های این روزها برای دوست امنی بگویم، بدون نگرانی از قضاوت شدن، بدون ترس از این‌که با حرف‌هایم به او آسیب بزنم، بدون این‌که لازم باشد شرایط او را هم در نظر بگیرم، بدون این‌که تصویرش از من بعد از این گفت‌وگو تغییر کند. حتی دوستی که این گفت‌وگو را با او تصور کردم یک شخص ثابت نبود، ترکیبی بود از دوستانم. نشستم و تصور کردم که یکی یکی از اتفاقات می‌گویم، با جزئيات، و از حس‌ها منفی در هم‌تنیده، و بعد از محبت دیدن و در آغوشش آرام شدن، نشسته‌ایم و وضعیت را مرور می‌کنیم و تصمیم‌های لازم را می‌گیریم. نشستم و برای یک نفر بدون هیچ نگرانی‌ای از هرچه می‌خواستم گفتم و چیزهایی که دوست داشتم را پاسخ شنیدم.

زمانی فکر می‌کردم که این اتفاقات ناگوار مکرر اگر هیچ فایده‌ای نداشته باشد، دست‌کم به کار این می‌آید که موارد نوشتن را فراهم کند. منتظر بودم که بالاخره روزی در آرامشی نسبی آن داستان را بنویسم. اما حالا دیگر این هم نیست. در این سال‌های سخت و پرفشار، آن‌چه یادگرفته‌ام تکنیک‌های مختلف مسلط ماندن است. یادگرفته‌ام که در شرایط سخت بر اوضاع مسلط بمانم و این مهارت اجزای مختلفی دارد، بخشی از آن فاصله گرفتن از احساسات است: فراموش کردن، فراموش‌کردن احساسی. من فقط اتفاقات را از ذهنم پاک نمی‌کنم، من بالکل احساساتم در زمان مواجهه با بحران فراموش می‌کنم، نه فقط در همان زمان، بعد از گذر اتفاق هم از یادم می‌رود که چه احساساتی داشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم آنچه به آن تبدیل می‌شوم دیگر چندان انسانی نیست. گاهی باید فکر کنم که انسانی‌تر بود که موقعیتی را چطور حس می‌کردم.

تلخی

 

در همهٔ سال‌های دوستی هیچ‌وقت دیگری را به یاد ندارم که چنین تلخ و دلزده بوده باشم. همیشه احتمالش هست که آدم حس‌های ناخوشایند گذشته را فراموش کرده باشد. آنچه یادم مانده این است که در زمان‌های دیگری که عصبانی یا دلخور بودم، همیشه شوقی و هیجانی برای دیدارش وجود داشته. هیچ‌وقت دیگری را یادم نمی‌آید که این‌طور از دیدار گریزان باشم. بارهای دیگری پیش آمده که عقلاً تصمیم گرفته باشم که دیدار خوب نیست و اجتناب کرده باشم، اما یادم نمی‌آید که این چنین حسم مرا از دیدار بازدارد. دلم می‌خواهد دیدار را تا زمان نامعلومی به تأخیر بیندازم تا این تلخی کم شود یا برود. می‌دانم که چنین نخواهم کرد. احساس مسئولیت می‌کنم که ببینمش و چیزهایی را توضیح دهم. با امیدی برای اینکه همان دیدار و حرف زدن این تلخی را کم کند. شاید از همه مهم‌تر این است که تجربهٔ این سال‌ها نشانم داده که این دوستی هیچ‌وقت کاملاً تمام نمی‌شود، پس می‌ارزد که بر دلزدگی‌ام غلبه کنم و دیدار و گفت‌وگویی را پیش ببرم که ادامهٔ دوستی را ممکن می‌کند.

در آشفتگی پیش از به خواب رفتن، به این فکر می‌کردم که شاید این دقیقاً چیزی بوده که سال‌ها منتظرش بودم؛ این‌که دیدارش انقدر برایم شورانگیز نباشد که نتوانم بر تصمیم عقلانی‌ام برای تنظیم رابطه بمانم. اما در همان حال هم احساس ناامیدی می‌کردم. انگار این شوق و علاقه سال‌ها بخشی از من و شخصیتم بوده و نمی‌خواهم از دستش بدهم. فارغ از اینکه فکر می‌کنم سطح کم‌آزارتر و بهتر این دوستی کجاست، خود دوستی‌مان چیزی نیست که نخواهم داشته باشم. حتی با بالاترین درجهٔ عقلانیتم هم همیشه دلیلی داشته‌ام به نفع ادامهٔ این دوستی: صرف این دوستی را ارزشمند می‌دانستم. دوستی با کسی که از بسیاری از جنبه‌ها تحسینش می‌کنم و فکر می‌کنم بخشی از چیزهای خوبی که در زندگی‌ام دارم با همراهی‌اش شکل گرفته.

می‌نویسم که شاید قبل از دیدار این تلخی کمتر شود. منتظر نیستم که شوق دیدار برگردد. فقط می‌خواهم چنین دلزده نباشم. سعی می‌کنم به این فکر کنم که اتفاقات اخیر هیچ‌کدام به طرز ویژه‌ای متفاوت از گذشته نبوده. شاید شدتش فرق داشته ولی ماهیتش متفاوت نبوده. سعی می‌کنم خودم را متقاعد کنم که اگر پیشتر توانسته‌ام از این ناخوشنودی‌ها بگذرم، این‌بار هم می‌توانم. اما مطمئن نیستم. حتی دیگر نمی‌توانم مطمئن باشم که این تلخی و سنگینی‌ای که بر سینه‌ام حس می‌کنم بیشتر معلول فکرها و اتفاقات روزهای گذشته است، یا گفت‌وگوهای اخیر دربارهٔ ناخشنودی من. نمی‌دانم موضوع واقعی‌ای که رخ داده دلخورم کرده یا عکس‌العمل اولیه‌اش نسبت به ناخوشنودی‌ام.

از آغاز پاندمی و قرنطینه تا به حال، مدام به این فکر کرده‌ام که در این شرایط باید مراقب باشم که سقوط نکنم، هرقدر ماندن در لبهٔ زندگی روزمره سخت باشد. می‌دانم که در این شرایط بیرون آمدن از چاه به مراتب دشوارتر است. نگرانم که این تلخی و ناآرامی مرا به درون چاهی بیندازد که رهایی از آن به این زودی ممکن نباشد.

نوشتن به قصد روشن کردن موتور ذهن

 

دو-سه‌روزی می‌شود که احساس می‌کنم ذهنم خاموش است. «ب» مدام و دوستانه توصیه می‌کند که با فشار چند ماه اخیر، باید استراحتی به خود دهم. در این چند روزی که کار نمی‌کنم، پیام‌های قدیمی‌اش را می‌خوانم یا دوباره می‌خواهم پیامی بزند و سعی می‌کنم بدون عذاب‌وجدان وقتم را تلف کنم. انگار اینکه کسی از بیرون بگوید این کار نکردن طبیعی است، تحملش را ساده‌تر می‌کند، آن هم کسی که مرا می‌شناسد و بسیاری از معیارهای شخصی و کاری‌مان مشابه است. زمانی برای تلف کردن ندارم. سعی دارم این‌طور خودم را آرام کنم که شاید در روزهای آینده معجزه‌ای بشود و بتوانم با نیروی ناگهان زیاد شده چندبرابر معمول کار کنم.

دیروز «فانوس» را دیدم. دیدارمان چند ساعت طول کشید. دو سالی خیال این دیدار را پرورده بود(ی)م و در این دو سال شک نداشتم که رخ‌دادنش از هرچه خیال می‌کنم خوشایندتر خواهد بود و بود. چند روز پیش که دیدار کوتاهی داشتیم، در میان آشفتگی من برای تصمیم و خبرهای بد، حس می‌کردم حضور کوتاهش شبیه فانوسی است در شب طوفانی. دیگر شکی نبود که هروقت بخواهم درباره‌اش بنویسم، و امیدوار بارها پیش بیاید که بخواهم به خوشایندی از دیدارش یاد کنم، به این نام خواهمش خواند «فانوس».

دو هفته‌ای را در این تب‌وتاب گذراندم که شاید برای ترم بهار بروم. نمی‌توانستم جلوگیری کنم از این‌که مدام به این فکر کنم که کدام را بیشتر می‌خواهم یا کدام را کمتر نمی‌خواهم: یک ترم دیگر این وضعیت زندگی دوگانه را ادامه دهم و حضور هرقدر کم کیفیتم در تهران که دوستش دارم ادامه پیدا کند، یا این‌که دشواری  سفر در میان پاندمی را بپذیرم و بالاخره همان‌جایی زندگی کنم که درس می‌خوانم، بدون این پیچدگی اختلاف زمانی و از دست دادن بسیاری از چیزها به خاطر دور بودن از محیط. می‌دانستم مهم نیست که دلم چه چیزی می‌خواهد. اگر می‌شد که بروم باید می‌رفتم. انتخابی حقیقی نبود. هیچ دلیل معقولی برای انرژی ذهنی گذاشتن برای وزن‌دهی به این دوراهی وجود نداشت. اما نمی‌توانستم به این فکر نکنم. این‌که در وضعی هستم که حتی نمی‌دانم کدام سو را باید آرزو کنم خسته‌ام می‌کرد. حالا تقریباً اوضاع روشن است. احتمال خیلی بیشتری دارد که بمانم، که یک ترم دیگر نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، کورمال‌کورمال قهوه‌ای درست کنم و بنشینم سر کلاس و سعی کنم خواب‌آلودگی تمرکزم را نگیرد. حالا بیش از یک‌سال است که این وضع ادامه دارد.

هر زمانی که لازم باشد تصمیم بگیرم، این تصمیم دشواری است. تصمیم بین آنچه زندگی حرفه‌ای‌ام به آن وابسته است و آن‌چه که بخشی از هویت شخصی‌ام است. چیزهایی در این روزها پیش آمده بود که باعث می‌شد در این زمان تصمیم گرفتن به طرز ویژه‌ای سخت باشد. دوست نزدیکی در وضع دشواری بود و تصور این‌که باید در این شرایط به فاصله گرفتن از او فکر کنم تصمیم را دردناک‌تر می‌کرد. همان روزی که هر دو خبر رسید، یعنی هم معلوم شد که ممکن است بتوانم بروم و هم فهمیدم دوستی در وضع خوبی نیست، بعد از مدت‌ها رفتم پیش «آقای سیبیل و کلاه». برایش گفتم که کمتر پیش آمده که با شخصیتی در فیلمی هم‌ذات‌پنداری کنم. اما صحنه‌ای از کودکی‌ام از فیلم «دو زن» ثبت شده که مدام به آن برمی‌گردم: از بیمارستان تماس می‌گیرند، فرشته به رویا می‌گوید که شوهرش مرده و بلافاصله ادامه می‌دهد که چقدر کار دارد. گهگاه حس می‌کنم همینم: غم بزرگی دارم، چیز مهمی را از دست داده‌ام اما کار دارم، باید ادامه دهم. «آقای سیبیل و کلاه» پرسید که در این تصویر شوهر مرده کیست. شکی نبود: دوستانم، همهٔ دوستانم. بعد دیدم که با این سبک زندگی و وابستگی‌ای که به دوستانم دارم، هیچ وقت برای من زمان مناسبی برای رفتن نیست. همیشه دوستی هست که شرایط ویژه‌ای دارد که باعث می‌شود ترک کردنش به طرز خاصی دردناک باشد و نخواهم بروم. زمانی که برای آن دانشگاه درخواست می‌فرستادم این را نمی‌دانستم؟ می‌دانم که سعی می‌کردم فکر نکنم. مقاومت شدیدی دارم و مبارزه می‌کنم با عزاداری کردن قبل از وقوع فاجعه. گذاشته بودم که هروقت واقعاً می‌رفتم به این چیزها فکر کنم. در لحظه انگار باید عزاداری دوسال به تعویق انداخته را به جا می‌آوردم. موضوع فقط یک دوست نبود. موضوع انتخاب دردناکی است که هرقدر هم به تأخیر بیفتد بالاخره جایی باید پایش بایستم.

زیبایی و استقلال

آرام و امن کنار هم بودیم و از هم‌نظری در موضوعی لذت می‌بردیم. کاری که از نظر خیلی اگر نه پسندیده، دست‌کم بی‌اشکال است، انزجار هردومان را برانگیخته بود. نشانه‌ای بر این‌که در برخی از موضوعات اساسی چقدر معیارهایمان مشابه است. در همان حال آرام گفت که به دوستش گفته که حق ندارد آن کار (همان کار مورد بحث را بکند). برآشفته گفتم که نباید این نهی را می‌کرده و بعد سیل قضاوت سختی از این‌که چرا این نهی‌هایش نامتناسب است و سیل حرف دربارهٔ او، که اینجا «ص» می‌خوانمش. شگفت‌زدگی «ص» فقط از این نبود که معترض بودم چرا دیگری را از کاری نهی کرده که خودم آن را نمی‌پسندم. بلکه بیش از آن، شگفتی خود و او از این بود که این عکس‌العمل شدید و حرف‌زدن اتفاق نامعمولی در دوستی ماست. یکی از ویژگی‌های دوستی ما کنترل عکس‌العمل‌های شدید ناگهانی است. دو نفری که انگار همیشه ترجیح می‌دهند که اگر موضوع شدیدی هست، فعلاً در سکوت از کنار آن بگذریم تا بعداً با عقل سردتری بررسی‌اش کنیم، یا رها کنیم، نه این‌که فقط موضوع را رها کنیم، دوستی را هم رها کنیم. رابطه‌ای که قضاوت نکردن و دربارهٔ خودمان/دیگری حرف نزدن ویژگی دیگرش است. دوستی‌ای که این سال‌ها با فاصله‌ها و مرزهای بیشتر مستحکم شده. این عکس‌العمل شدید و حرف‌های زیاد، شبیه معمول ما نبود. خوش‌شانس بودیم که به ناخوشنودی متقابلی منجر نشد. اما به من نشان داد که آن‌چه در مورد «ص» نگرانم می‌کند چقدر جدی است، و فقط موضوعی ذهنی نیست، چنان روی احساسم تأثیر گذاشته که عکس‌العمل‌های کنترل‌نشده برانگیزد.

حرفم به «ص» چیزی شبیه این بود که آن‌چه باعث شده در طی این سال‌ها تحسینش کنم استقلال شخصیتی و معیارهای شخصی‌ای است که برای زندگی‌اش دارد. چیزی که نگفتم این بود: از دیدار اول‌مان، دقیقاً از همان بار اولی که دیدار شخصی‌ای داشتیم، از این‌که کسی در کار و رابطه انقدر شبیه من فکر می‌کند شگفت‌زده شدم. تا قبل از آن تقریباً همیشه با حرف‌هایم دربارهٔ رابطه و کار با تعجب برخورد شده بود و برای «ص» انگار بدیهی بود. این‌که برخی معیارهای شخصی‌ترمان شبیه هم است، چیزی است که باعث شده با تفاوت‌های عمیق‌مان و درک متفاوت‌مان از دوستی، رفاقت‌مان برجا بماند.

به «ص» معترضم و این اعتراضی بود که آن‌طور در آن لحظهٔ امن بیرون زد: او گاهی ویژگی اساسی خودش را فراموش می‌کند: این‌که چقدر شخصیت مستقلی است. فکر می‌کند معیارهایی که دارد معیارهای عامی است که می‌تواند از هر شخص نزدیک دیگری بخواهد که به آن‌ها پایبند باشد. حواسش نیست که آن معیارها روی همین استقلال شخصیتی‌اش بنا شده‌اند و کسی که این حد استقلال شخصیتی را ندارد نمی‌تواند به آن معیارها پیابند بماند، یا دست‌کم این پایبندی بار بزرگی بر دوشش است.

همین را با تندی گفته بودم که «رعایت قواعد زیبا» یک چیز است «توانایی برای هزینه دادن و پایبند بودن به قواعد شخصی بر خلاف جریان معمول امور» چیز دیگر. «ص» انگار این تفکیک را نمی‌بیند. انگار این‌که آدم‌ها معیارهای زیبا را رعایت کنند کافی است. مهم نیست که گاهی که افراد قواعد زیبا را رعایت می‌کنند، در واقع قواعد او را رعایت می‌کنند، نه این‌که این‌ها معیارهای شخصی خودشان باشد. اما برخی از این قواعد و معیارها، آن‌هایی که عمیق‌ترند و تأثیرشان بر زندگی بیشتر است، برای کسی است که حد بالایی از استقلال شخصیتی و توان ایستادن برابر هنجارهای معمول را داشته باشند. رعایت برخی از این قواعد زیبا، هزینهٔ سنگینی است برای کسی که هیچ وقت کاری مستقل نکرده، تصمیمی مستقل نگرفته، هنجارهای شخصی‌تر نساخته و برایشان مبارزه نکرده.

برای «ص» مثال آوردم از یکی از کارهایی که در اوایل جوانی کرده بود. این‌که چقدر عجیب است که در آن سن آن‌طور قواعد معمول را کنار گذاشته و کاری را آن‌طور که قبول داشته پیش برده. امیدوارم بودم که ببیند که آن قاعدهٔ زیبایی که برای آن کار گذاشته محصول همان روحیهٔ مستقل و مبارزه‌طلبانه‌اش است. این دو را حتی اگر گاهی هم بشود از هم جدا کرد، در مورد تصمیم‌های اساسی زندگی نمی‌شود.

این وسواس ذهنی من نسبت به استقلال و وابسته نبودن، چالش مدام رابطه‌هایم است. این فقط یک جلوه‌اش بود. می‌دانم که یکی از دلایلی که روابط عاشقانهٔ دوستانم آزارم می‌دهد، همین است که فکر می‌کنم با ایدهٔ استقلال شخصیتی جمع نمی‌شود. کمتر پیش می‌آید که دو طرف در چنان موقعیت برابری باشند و کنترل هر یک روی اوضاع آنقدر باشد که هیچ کدام استقلال شخصیتی‌شان در رابطه کم‌تر نشود. و اگر رابطه به این شکل برابر نباشد، دیدن هر صورت دیگری از رابطه غمگینم می‌کند. طبیعی است که برایم آزارنده باشد که ببینم دوست نزدیکی به کس دیگری وابسته است، چنان وابسته که تصمیم‌ها و معیارها و شخصیتش با دیگری تعریف می‌شود. اما آن سوی ماجرا هم کم آزارنده نیست: نمی‌توانم قبول کنم که کسی که شخصیت مستقلی دارد بتواند حضور آدمی شدیداً وابسته را تحمل کند. نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی این را آزارنده نبیند که دیگری بخش بزرگی از هویتتش را با او تعریف کرده.  

پیوند نامبارک

 

اتونومی، وظیفه، روابط استثماری و... کلماتی که این روزها در متن‌هایی که می‌خوانم تکرار می‌شوند و تمام روز در سرم پژواکشان را می‌شنوم. انگار نمی‌توانم یا سخت است که خارج از این چارچوب به روابط انسانی‌ام نگاه کنم. قرار هم نبود جز این باشد. لابد این ویژگی متمایز و خوشایند علوم‌انسانی است که اگر به حد کافی جدی دنبال شود می‌تواند اگر نه رفتار، دست‌کم نگاه شخص را به جهان عوض کند. اما این تکرار مدام استدلال‌ها در ذهنم شکلی آزارنده گرفته: تصمیم‌گرفتن در مورد روابط انسانی هیچ وقت برای من ساده و سرراست نبوده. اما حالا بدل به بار ذهنی غیرقابل تحمل شده.

مثلاً: فلانی خود را فراتر از اصول بنیادین اخلاقی به هیچ چیز دیگری مقید نمی‌کند، یعنی در مورد او، فارغ از ابتدائیات اخلاقی، روی هیچ چیز دیگری نمی‌شود حساب کرد و واضح است که مجموعهٔ صوری اصول اخلاقی چقدر برای شکل دادن رابطهٔ انسانی معنادار فقیر است. سلام خانم شیفرین شمایید که در سرم حرف می‌زنید. و حالا من چطور باید تصمیم بگیرم که با این رابطهٔ دلخواه، دقیقاً به خاطر اطمینان به رعایت استانداردهای اخلاق، چه کنم تا در نبود تعهدات دیگر بدل به رابطهٔ ناسالم و استثماری نشود، چه کنم تا بدل به رابطه‌ای نشود که چون هیچ قید اضافه‌ای در آن نیست طرفین برای رسیدن به خواسته‌هایشان، خدمات و سرویس‌های اضافه به هم بدهند؟ یا مثلاً: می‌دانم که بخشی از کششی که به دیگری حس می‌کنم به دلیل حفره‌ای است که اخیراً در زندگی‌ام پیش آمده ولی از این هم آگاهم که ارتباط دوسویه‌مان برای هر دومان مطلوب است. پس آن ارزش درونی و غایی روابط انسانی چه می‌شود؟ سلام خانم کسگارد. کاش چند دقیقه حرف زدن در ذهن من را متوقف کنید تا بتوانم خودخواهانه‌تر یا مبتنی بر عقلانیت ابزاری تصمیم بگیرم. آرام بگیرید تا فکر کنم که نفع دو طرفه برای شروع یک رابطهٔ انسانی کافی است حتی اگر دیگری را غایت فی‌نفسه در نظر نگیرم.

می‌دانم این ناآرامی و ذهنی که از اصلی به اصلی دیگر می‌پرد و با اینکه فکر می‌کند به نتیجه نمی‌رسد نتیجهٔ چیست. پیش‌تر هم تجربه‌اش کرده‌ام. زمانی که بازبینی‌ای و تغییری در اصول/رویکردهای اخلاقی‌ام رخ می‌دهد، مدتی طول می‌کشد تا رویکرد جدید درونی شود. پختگی و تربیت اخلاقی‌ای که می‌پسندم، حاصل تلاش برای به کار بستن مدام اصول است و شکست خوردن و بازبینی این‌که مشکل از اصول بوده یا شرایط یا ضعف شخصی. زمان زیادی می‌برد تا این فرایند تکمیل شود. و تا زمانی که تکمیل نشده، اصول اخلاقی به عنوان دستورالعملی که بشود از روی آن‌ها تصمیم گرفت عمل نمی‌کنند. لابد باید بگذارم که زمان بگذرد. زمان بگذرد تا شخصیتی شکل بگیرد متفاوت از آن‌چه در این چند سال اخیر با آن زندگی کرده‌ام. و این زمان میانه، دشوار و ناآرام‌کننده است.

مراقبت و توجه

 

سال‌ها مراقبت برایم عمیق‌ترین اتفاق در دوستی نزدیک و صمیمانه بود. هرچه گذشته نه تنها طلبم برای این‌که موضوع چنین مراقبتی باشم کمتر شده، بلکه از این‌که عامل چنین چیزی باشم هم گریزانم. مراقبت تام‌وتمام شخص را از هویت و عاملیتش تهی می‌کند. در سخت‌ترین شرایط زندگی، وقتی که هنوز فروپاشیدگی روانی اتفاق نیفتاده، در نهایت خود شخص است که باید از پس مسئله برآید تا بتواند زندگی‌اش را دوباره بسازد. کمک گرفتن از دیگران، محبت دیدن، مشورت گرفتن و... همگی جزئی از عاملیت فرد است، اما وقتی از کسی چنان مراقبت می‌کنی که گویی «من در هر لحظه هستم و مراقب اوضاعم، می‌توانی کاملاً تکیهٔ کنی و نگران نباشی»، نه تنها شخص مراقبت‌شونده دیگر خود را بازیگر اصلی آن بخش زندگی نمی‌بیند، بلکه این خطر هست که کلاً توانش برای عاملیت کامل داشتن کمتر شود. از همه بدتر، نتیجهٔ چنین مراقبتی وابستگی شدید یک شخص به دیگری است. احتمالاً هیچ کس چنان زندگی رهایی ندارد که بتواند تضمین دهد که همواره با همهٔ توان در کنار دیگری خواهد بود و چیز دیگری او را مشغول یا دور نخواهد کرد. این است که وابستگی شدید به دیگری در مواجهه با دشواری‌های زندگی را خطرناک می‌کند.

به گذشته که نگاه می‌کنم، می‌بینم مراقبت تام‌وتمامی که در برخی از دوره‌های سخت زندگی‌ام دریافت کرده‌ام، گرچه در کوتاه مدت کمک کرده که با فشار کمتری از آن دشواری عبور کنم، اما تبعات سنگینی برایم زندگی‌ام در میان‌مدت داشته. از من فردی ساخته که حتی در موقعیت‌های ساده هم نمی‌تواند از پس تصمیم‌گیری و کنش کردن برآید، چون در تصمیم‌ها و کنش‌هایش به دیگری وابسته شده. و سخت‌تر از همه: آن دورهٔ سخت که گذشته، اغلب مراقبت‌کننده می‌خواسته که برود یا حضورش کمتر شود. قطع آن وابستگی همه‌جانبه و پیوند روحی و حسی عمیق چنان دردی داشته که خود دوران پربحرانی را ساخته.    

آن‌چه این روزها برایم در جایگاه عمیق‌ترین وجههٔ رابطهٔ دوستانه می‌نشیند، توجه محبت‌آمیز است. فکر می‌کنم آن‌چه نیاز دارم و بهترین چیزی که می‌توانم به اطرافیانم بدهم، همین توجه است: این‌که کسی در این دنیا هست که موقعیت و دشواری‌ات برایش مهم است، گرچه همواره نیست، همیشه در دسترس نیست، همهٔ انرژی و توانش را برای حل مشکلات تو نگذاشته، بار تصمیم و عمل را به عهده نگرفته، اما می‌توانی روی کمکی که خودت تعیین می‌کنی چه باشد حساب کنی و می‌دانی که در پس همهٔ این سختی‌ها دیده می‌شوی و دوست داشته می‌شوی.

هیچ وقت دیگری در زندگی‌ام نمی‌خواهم از کسی بشنوم که «خیالت راحت باشد من مراقبم» و به هیچ کس نخواهم گفت «نگران نباش، من اینجا هستم و مراقبم.» نگرانی برای کسی است که موضوع دشواری است و باید چنین باشد، که اگر نباشد زندگی‌اش دیگر زندگی او نیست. در نهایت اوست که باید با این موقعیت کنار بیاید، با عاملیت شخصی‌اش. لازم نیست که کسی چیزی را به جای دیگری به عهده بگیرد و حتی مطلوب هم نیست. دلم می‌خواهد به دوستانم اطمینان دهم که در شرایط سختْ توجهِ همراه با محبت مرا دارند و همین را از آن‌ها ببینم. احترام به تصمیم‌ها و تمامیت فردی که با همهٔ تزلزل و ناآرامی‌هایش زندگی‌اش را پیش می‌برد، بدون این‌که محبت و توجه به دلیل شرایط موقت دوستی کمتر شود.

عذاب محبت

 

اولین احساسی که نسبت به محبت شدید تجربه  می‌کنم عذاب‌وجدان است. لابد اگر این را به روانشناس/روانکاوی بگویم، اولین کاری که می‌کند جست‌وجو در کودکی است که ببیند چه تجربه‌ای و حرفی که درکودکی شنیده‌ام باعث شده به جای اینکه محبت شدید دلگرمم کند، عذاب‌وجدان می‌دهد.

من پاسخ دیگری دارم، به سبک خودم. هیچ دو آدمی که با هم در ارتباط نزدیک‌اند همواره در یک جای احساسی نسبت به هم نیستند. برخی موقعیت‌ها از پیش مشخص است، لابد از زوج‌های معمول انتظار می‌رود که در سالگردها، برخی مناسبت‌ها و اتفاقات مهم زندگی مشترکشان هر دو بسیار احساساتی باشند و محبت‌شان به هم ناگهان فزونی بگیرد. اما وقتی این زمان‌های رسمی و از پیش مشخص وجود ندارد، هر یک از دو آدمی که به هم نزدیک‌اند، ممکن است مستقلاً و به دلیلی شخصی یا بیرونی ناگهان محبت شدیدتری به دیگری حس کنند. برای خودم بارها پیش آمده که یک‌روز صبح بیدار شوم و شدیداً از محبت دوستی سرشار باشم. در این زمان‌ها اغلب کاری که می‌کنم نوشتن است. برایشان می‌نویسم که چرا انقدر مهم‌اند، ناگهان همهٔ جزئیات دوستی جلوی چشمم می‌آید و چیزهای دیگر کمرنگ می‌شوند. وقتی چنین می‌شود، می‌دانم که قرار نیست طرف دیگر هم همزمان و ناگهان چنین احساسی را تجربه کند. خودم را آماده می‌کنم که از پاسخش، هر چه که باشد، سرخورده نشوم. همین تجربه باعث می‌شود وقتی مورد محبت ناگهانی شدیدی قرار می‌گیرم، به این فکر کنم که شاید طرف مقابل سرخورده شود از این‌که من هم (تصادفاً) همزمان در همان حال نیستم. حدس می‌زدم احساساتی  ناگهان بالا زده و نگرانم که عکس‌العمل من که در آن لحظه آنجا نیستم دلسردش کند. گاهی عکس‌العملم این است که سعی کنم به نحو اغراق شده‌ای من هم محبت کنم. ولی درست از آب درنمی‌آید: هیچ وقت شبیه محبت آن لحظه‌هایی نیست که ناگهان در خودم مهر شدیدی دوباره بالا زده.

موضوع طرف دیگری هم دارد. ممکن است بدون هیچ دلیلی که فقط مربوط به رابطهٔ دونفره باشد، یکی از طرفین مدتی احساس‌هایش کمرنگ شود، مثلاً به خاطر مشغولیت کاری، جلب شدن توجه و مهر به دیگری، نگرانی‌های روزمره و... اگر رابطه عمیق و طولانی باشد، این دوره‌ها موقتی است. مدت‌ها است که این را می‌دانم و این باعث می‌شود کمرنگ شدن‌های موقت را شخصی برداشت نکنم و فکر نکنم چیزی در رابطهٔ دوطرفه به نحو اساسی تغییر کرده. اما همیشه موفق نمی‌شوم چنین کنم، همیشه نمی‌توانم جلوی این را بگیرم که به خودم، جایم در رابطه، و اصلاً کل رابطه شک کنم. شاید همین است که باعث می‌شود که گاهی که خودم در حس‌وحال محبت شدید به نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام نیستم، به نحو تصنعی سعی کنم توجه بیشتری کنم، از ترس اینکه نکند به چیزی شک کنند، نکند فکر کنند چیزی اساسی در رابطه‌مان تغییر کرده.

شبکه

 

حضور بیش از اندازه در شبکه‌های اجتماعی ناآرامم می‌کند. این را سال‌ها پیش تجربه کرده بودم و در این سال‌ها توانسته بودم کمابیش مانعش شوم. نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که دیروز ناپرهیزی کنم و در بحث ناخوشایندی وارد شوم. عملاً کل بعدازظهر را با ناآرامی حاصل از آن از دست دادم. دیگران لابد می‌توانند به سادگی بگذرند و بحث‌ها و دلخوری‌ها برایشان مهم نیست. یا شاید راضی‌اند به این‌که بحثی در توئیتر یک روزشان را تحت‌تأثیر قرار دهد. اما من باید از این کارها پرهیز کنم.

خیلی دیر، یعنی همین دیشب، تازه برای استاد درس ارسطو-کانت نوشتم و پرسیدم که آخرین مهلت فرستادن مقاله کی است. با پاسخش فهمیدم که فردا است. اما لطفاً نوشته که لازم  نیست من به این مهلت پایبند باشم و تا آخری این ماه میلادی برای فرستادن مقاله زمان دارم. هفتهٔ قبل هم آ.ر. گفت که لازم نیست نگران مهلت پایانی باشم و مقاله را هرزمان که آماده شد بفرستم. امیدوارم این لطف و همراهی اساتید دانشگاه ت. یادم بماند. زمانی که برایشان نوشتم که می‌خواهم در کلاس‌ها شرکت کنم و چند هفتهٔ بعد که اضافه کردم که کامل شرکت خواهم کرد و پذیرفتند که به مقالهٔ پایان‌ترمم نمره دهند و برای دانشگاه یو. بفرستند، فکر می‌کردم کاری معمول را پی‌می‌گیرم و عجیب  نیست که آن‌ها هم پذیرفته‌اند. اما از آن به بعد هر بار با کسی حرف زده‌ام فهمیده‌ام کاری که می‌کنم اصلاً بدیهی نیست. در واقع خیلی عجیب است. و عجیب‌تر و تحسین‌برانگیزتر همراهی دانشگاه ت. در تصمیم است.

وضعیت مقاله‌ها درخشان نیست. تمرکزم کم است و نمی‌توانم آن‌قدر که لازم است کار کنم. مورچه‌وار کار می‌کنم. هر روز حداکثر ۴-۶ساعت. صبح‌ها ۲-۳ ساعت روی مقالهٔ فلسفه‌سیاسی کانت و بعدازظهرها هم ۲-۳ ساعت روی مقالهٔ ارسطو. برای حجم کاری که دارم کافی نیست. ناتوانی و بی‌حوصلگی‌ام را به راحتی گردن شرایط پاندمی می‌اندازم. شاید برای هفته‌ها و حتی ماه‌های اول بی‌ایراد بود اما حالا انتظار می‌رود که بعد از یک‌سال تنظیمات همه با این وضع هماهنگ شده باشد.

هنوز از دانشگاه نپرسیده‌ام که تکلیف ترم بعد چیست. از شروع ترم جدید می‌ترسم. مقالات ترم قبل هنوز تمام نشده و درنتیجه هنوز نیم‌نگاهی هم مقاله‌ها و کتاب‌های ترم بعد نینداخته‌ام. می‌ترسم که ترم جدید شروع شود در حالی که هم هنوز ذهناً درگیر ترم قبلم و هم بسیار خسته‌ام.

به گمانم در وضعیت نامتعادلی هستم: دوباره بسیار حساس شده‌ام، از هرجهت. از حالاتی که هم خطر عاشق شدن است و هم خطر عصبانیت ناگهانی و ناامیدی. دیروز تبلور کامل این حساسیت بود. صبح ناگهان احساس کردم در حال سر خوردن در ماجرایی عاشقانه‌ام و بعدازظهر به غایت عصبانی و بعد از خودم ناامید بودم.

بیست آذر

زمانی در حوالی ۱۹ سال پیش احتمالاً برای اولین بار همدیگر را دیده‌ایم. از سه سال اول می‌گذرم تا برسم به دوران دبیرستان که هنوز دوست نیستیم. برای من معما است که چه چیزی در تو این‌طور دوستان دیگرم را مجذوب کرده. جوابش را نمی‌فهمم. سعی می‌کنم با حضورت کنار بیایم. بدون این‌که هیچ دوستی دو نفره‌ای شکل گرفته باشد. شک دارم که در دانشگاه برای این نزدیکت شده‌ام که بفهمم چرا دیگران دوستت دارند. احتمالاً آغاز این دوستی از سفری به جنوب است که دوستی‌ها و عاشقانه‌هایمان را به هم پیوند می‌دهد. به زودی دیگر دلیل و نقطهٔ اغاز آشنایی مهم نیست. از این‌جا به بعد دوستی تو بخش بزرگی از زندگی من است و حضورت همیشگی و جاری است، چه در روزمرگی چه در بالاوپایین‌های شدید، حضوری که دوست دارم درباره‌اش فاش بگویم، آنقدر که هر کسی که از حدی به من نزدیک‌تر است حتماً تو را می‌شناسد. این‌ها تصاویری است از این حضور جاری ده ساله:

رابطه‌ام با «نون» تازه شروع شده و رودرواسی زیادی هم داریم. یک‌بار که با «نون» حرف می‌زنم و مسیر جلوی دانشکده ادبیات را به پایین می‌روم، می‌بینمت که با گریه به سمت بالا می‌آیی. بغلت می‌کنم، حرف نمی‌زنی، حرف نمی‌زنم، بدون توضیحی تلفن را روی «نون» قطع می‌کنم و بغلت می‌کنم. چند ساعت بعد که زنگ می‌زنم «نون» هنوز شوکه است که بی‌توضیح تلفن را رویش قطع کرده‌ام، پاسخم یک‌جمله است «اگر زیباترین دختر جهان در بغلت گریه کند، نباید به حرف زدن ادامه دهی». از حالا به بعد بارها در ذهنم یا با صدا بلند گفته‌ام که تو به چشمم زیباترین زن جهانی.

«سین» و «ی» عقب ماشین نشسته‌اند، داریم می‌رویم مهمانی. چندبار بین راه متوقف می‌شویم و من و تو جایمان را عوض می‌کنیم. فارغ از دو مسافر عقب داریم دربارهٔ شخصی‌ترین حس‌هایمان حرف می‌زنیم. «ی» به «سین» نگاه می‌کند که ببین این‌ها کجایند و ما کجا. از حالا به بعد چیزهایی را فقط برای تو می‌شود تعریف کرد، چیزهایی هست که فقط تو از زندگی‌ام می‌دانی.

مشغول نوشتن پایان‌نامه‌ام و گاهی روزها از اتاقم بیرون نمی‌آیم. رفته‌ای سفر. در سفر گیر کرده‌ای. جایی نداری بمانی. هوا سرد است. داریم حرف می‌زنیم. من روی نقشه جایی که هستی را پیدا می‌کنم و سعی می‌کنم در فضای قرون‌وسطی‌ای آن شهر تصورت کنم. من نگرانم ولی دلگرمم که چنین دوستی دارم. از حالا به بعد بارها فکر کرده‌ام که تو زندگی نزیستهٔ منی. چیزهایی را فکر می‌کنم زیسته‌ام چون تو تجربه کرده‌ای و برای من از دور دیدن تو کافی است.

اولین تعطیلات در پراگ است. شهر سرد است و من حالم خوش نیست. نشسته‌ام در کتابخانه و بغض کرده‌ام. داریم چت می‌کنیم. پیشنهاد می‌دهی که بروم پیشت. در لحظه و برای اولین بار بلابلاکار می‌گیرم. چند ساعت بعد از آن مکالمه داری شهر را نشانم می‌دهی و تو که حالا رشتهٔ مربوطی می‌خوانی، برایم توضیح می‌دهی که چطور این شهر ویران شده را یکبار دیگر ساخته‌اند. از سرمای تنهای پراگ خودم را پرت کرده‌ام به اتاق کوچک تو در خوابگاهی در شهری در آلمان و سه روز حرف زدنمان قطع نمی‌شود. از حالا به بعد می‌دانم کسی در این دنیا هست که دیدنش بهانه نمی‌خواهد و حضورش مطمئن است، حتی اگر در شهر یا کشوری دیگر باشد.

برنامه‌ای در بن برقرار است و قرار است چند روز پیش من بمانی. همزمان «شین» در کشور همسایه اجرا دارد. به «سین» می‌گوییم که او هم بیاید. چند روز چهار نفری در اتاق کوچک من در خوابگاهی در بن زندگی می‌کنیم. چند عکسی که از آن دوران مانده برایم تصویر سعادت محض و دوستی خالص است. از حالا به بعد در جمع کوچک دوستانه‌مان بارها قرار است مشترکاً میزبان باشیم.

پایان‌نامه‌ات را تحویل داده‌ای و چند روز نامعلوم بعدش را می‌گذرانی. پیشنهاد داده‌ام که بیایی پیش من که باز خانه عوض کرده‌ام. خانه مطبوع و گرم و پرامکانات است. از دانشگاه می‌آیم و غذایی پخته‌ای که میزان جزئیاتش نشان از مراقبت و توجه خانگی دوستانه دارد، در آشپزخانه‌ای و بیرون می‌آیی و با تعجب می‌پرسی که سیر موسیقی از روی فهرست شخصی من است یا تو که دیگر یکسان شده، با هم به خرید می‌رویم و می‌سپارم به تو که سلیقهٔ مرا دقیق‌تر از هرکسی می‌دانی. بیش از هر زمان دیگری روشن است که دوستی ما چقدر در روزمرگی پررنگ است. تو تنها کسی هستی که این‌طور روزمره با او گذراندن برایم آرام می‌گذرد. این دیدار ختم می‌شود به سفر خل‌واری به هلند. سفری که برنامه ندارد و شاهدی است که نه تنها در روزمرگی بلکه در دیوانگی هم اشتراکات زیادی داریم. مقاصد سفر مشخص نیست و ما هلیده‌ایم که هر لحظه مسیر بعدی‌مان ناگهان مشخص شود. از حالا به بعد دیگر می‌دانیم که این دوستی در سفر و حضر و در روزمرگی و هیجان است.

چند ماه زودتر از من به تهران برمی‌گردی، اما خیلی زود دوباره شغلی در آلمان می‌پذیری و درست در روزی که قرار است من به تهران برسم، قرار است به آلمان بروی. به فرودگاه می‌رسم، هنوز درست و کامل به پدر-مادرم سلام نکرده‌ام که برایشان توضیح می‌دهم تو در فرودگاهی و داری می‌روی. چمدان‌ها را می‌گذارم کنارشان و می‌دوم به سمت پروازهای خروجی. همدیگر را می‌بینیم. حرفی نمی‌زنیم، گریه می‌کنیم. از حالا به بعد تنش بین ماندن یا رفتن بخشی از دوستی‌مان است.

بالاخره در یک شهر زندگی می‌کنیم. دقیق‌تر: من تقریباً در خانهٔ تو زندگی می‌کنم که درست بین کافهٔ همیشگی و خانهٔ والدین است. سه‌نقطه‌ای که تقریباً کل زندگی من برای نزدیک دو سال است. خانهٔ تو محل دوستی، روزمرگی، کار و زندگی عاشقانهٔ من است. این‌جا برای دانشگاه اپلای کرده‌ام، در دورهٔ افسردگی به آن پناه آورده‌ام و خودم را حبس کرده‌ام، بارها مهمانی گرفته‌ایم و بیش از همهٔ این‌ها نشسته‌ایم و حرف زده‌ایم و حرف زده‌ایم و حرف زده‌ایم. از حالا به بعد روتین بخش مهمی از دوستی ماست.

یک روز نشسته‌ایم و با هم می‌نوشیم، چند دقیقهٔ قبل «جیم» را دیده‌ام و گفته که «ت» در کافه است. موقع نوشیدن برایت توضیح می‌دهم، هیجان‌زده می‌شوم و شراب قرمز را می‌ریزم روی خودم. یکی از مانتوهای تو را برمی‌داریم و با لبان قرمز شده و سری گرم می‌رویم کافه. اتفاقی نمی‌افتد. از حالا به بعد چه اتفاقی بیفتد و چه نه، ما همراه هیجان‌طلبی‌های هم‌ایم، حتی زمانی که چندان عاقلانه نیست.

حال پدربزرگ بحرانی است، می‌دانیم که روزهای آخر است. می‌آیی دنبال من، می‌رویم در شهر می‌چرخیم، می‌رویم چند کتاب‌فروشی و من کتاب‌هایی دربارهٔ مرگ می‌خرم. دو روز بعد پدربزرگ می‌رود. با «پ» و «گ» آمده‌اید مسجد. فارغ از هیاهوی اطرافیان می‌رویم در یکی از کوچه‌های خلوت اطراف حرف می‌زنیم. مراسم که تمام می‌شود من را برمی‌دارید و می‌رویم سمت خانهٔ تو. «سین» چند روز قبل دعوت کرده بود. می‌پرسی می‌خواهی برویم. گیجم ولی تصمیم می‌گیریم برویم. یکی از لباس‌های تو را می‌پوشم و می‌رویم مهمانی. از حالا به بعد تراژدی‌های مختلفی در جمع دوستانه‌مان رخ می‌دهد که قرار است آرام تاب‌شان بیاوریم.

ویزا بالاخره می‌آید. از کافه می‌آیم که خبر دهم. تصمیم می‌گیریم به دوستانمان هم بگوییم که بیایند و خبر را بگوییم. در بالکن نشسته‌ایم که «آقای سیبیل و کلاه» از تو می‌پرسد که احساست چیست. پاسخ برای من در هیچ کدام از آن جملات پراکنده‌ای که می‌گویی نیست. در خود این پراکنده‌گویی است. دوستی‌ای چنین طولانی و انقدر پرفرازونشیب و در هم گره خورده، هیچ احساس سرراستی ندارد. همه چیز شدید و پراکنده است، مثل همین‌ها که من حالا برای تو نوشته‌ام.

یاد

 

یادم نیست چند روز پیش بود، اما در میانه‌های قرنطینه بود که خوابش را دیدم. در جایی شبیه اتوبوس یا هواپیما نشسته بودیم کنار هم، سرم را گذاشته بودم روی گودی جلوی شانه‌اش. در خواب دلخوری قدیمی دوطرفه باقی بود و باقی سکوت بود و احساس گرمای تنش. بیدار که شدم، حس می‌کردم فهمیدم چه می‌خواهیم، اگر بشود از آن‌چه تمام شده چیزی خواست. فهمیدم دلم دقیقاً و فقط همین را می‌خواهد که در سکوت بهلیم به نزدیکی و گرمای تن‌ها، بدون حرف، بدون هیچ حرفی، بدون دیگر هیچ حرفی برای هیچ وقت. از زمان آن خواب تا امروز، چند بار خیال‌پردازی کرده‌ام، که من باشم و او باشد و اغیار نباشد، بدون این‌که حرفی بزنیم، در سکوت، در سکوت کامل. فکر کرده بودم که آیا امکانش در چند سال آینده هست یا نه. امکان مادی‌اش احتمالاً خواهد بود، تمایل دو طرفه به این حضور مسکوت را نمی‌دانم.

امشب تصادفی نوشته‌های یکی از اعضای خانواده‌اش را دیدم. با وسواسی ذهنی و در چند نوبت به من فحش داده بود. انگار ناگهان همهٔ شوق و خیال‌پردازی دود شد و به هوا رفت. می‌دانم که اگر هنوز دوستان نزدیکی بودیم، امکان نداشت که برایش بگویم امشب چه دیده‌ام و چه حسی از دیدنش داشته‌ام. انقدر عاقل هستم که بدانم هیچ دو نفری در یک خانواده ربطی به هم ندارند. اما احساسی که با خوابی بیدار شود، لابد می‌تواند با دیدن هم‌اسمی هم از بین برود.

تراژدی الف

حالا زنی را می‌شناسم، که در کمتر از دو سال، دو تا از برادرانش پسرش و همسرش را از دست داده است. تراژدی این خانواده را پیشتر این‌جا نوشته‌ام، اگر جزو آن‌هایی نبوده باشد که در آن نوشتهٔ شخصی‌تر ثبت کرده‌ام و فکر کرده‌ام این‌جا بوده.

اسم زن را می‌گذارم الف، با همان کشیدگی اول و بر زمین پهن شدن انتهای این حرف. الف از هم‌محله‌ای‌های کودکی پدر است. پدر کل خانواده را می‌شناسد و چندتایی از برادرهای پرتعداد الف دوستان صمیمی پدرند. یکی‌شان اصلاً خیلی نزدیک است: دوست خانوادگی، همسرش هم از دوستان قدیم مادر بوده و اصلاً این‌ها واسطهٔ آشنایی پدر و مادرم بوده‌اند.

یک‌سال‌ونیم پیش بود که برادر الف ناگهان فوت کرد، سکته، در حمام. برای رفتن به مراسم برادر رفتند دنبال تنها فرزندشان که تنها زندگی می‌کرد و دیدند که چند ساعتی است که مرده. در خانه را آتش‌نشانی باز کرده بود و منظرهٔ جسد بادکردهٔ فرزند چیزی نیست که فراموش شود، حتی اگر کسی در شوک از دست دادن برادر باشد. ما هیچ وقت نپرسیده بودیم که علت اصلی مرگ چه بوده. پدر در تأثر شدید این روزهایش، یک‌روز ناخواسته گفت «بیچاره الف، مگر یک آدم چقدر طاقت دارد که ببیند بچه‌اش خودکشی کرده و...» حرف را عوض کردیم.

برادر دیگر الف همین عید امسال رفت، در اثر کرونا. ما فقط به الف فکر می‌کردیم. حدود یک هفتهٔ قبل خبر رسید که الف و همسرش که عاشقانگی رابطه‌شان زبان‌زد بود کرونا گرفته‌اند. متأثر و نگران هر روز خبر می‌گرفتیم تا همین چند روز پیش که همسر الف فوت کرد. کرونا داشت اما در اثر سکته رفت. حالا الف که بیمار است و ناآرام و در شهر دیگری، باید تنها از این غم هم بگذرد. نمی‌دانم آرزو می‌کنم که چطور بگذراند.

 

از هر سو موجی

 

این‌جا می‌نویسم تا کمی آرام بگیرم و دستم روان شود، شاید بتوانم در آن نوشتهٔ شخصی‌تر از اتفاقات این چند روز بنویسم. هنوز برایم قابل هضم نیست که اتفاقات در مدت کوتاهی هجوم می‌آورند، طوری که مسئله‌ای که سه‌روز پیش ناآرم‌ام کرده، حالا متعلق به یک سال پیش به نظر می‌رسد.

در توئیتر بحثی راه افتاده بود که اولین کاری که بعد از دریافت واکسن کرونا می‌کنید چیست. برای من هیچ کدام از آن اتفاقاتی نیست که خواندم، برای من بازگشت به زندگی روزمره و روتین است. بعد از این همه فشار، نیاز ندارم که کاری عجیب بکنم تا آرام شوم، نیاز دارم بتوانم زندگی روزمره‌ام را جمع کنم تا این فشار و آشفتگی در پسش کمی آرام بگیرد. نیاز دارم بتوانم روزها صبح تا شب بدون نگرانی در کافهٔ همیشگی بنشینم و بخوانم، شدیداً ورزش کنم، در خیابان راه بروم و... همین کارهای معمولی که تا شش ماه پیش روزمرهٔ زندگی‌ام بوده و حالا هیچ کدام با آرامش و بدون نگرانی در دسترس نیست. می‌توانم (چنان که گاهی می‌کنم) با ماسک و نگرانی بروم کافه قهوه‌ای بگیرم و برگردم خانه. اما این را نمی‌خواهم. دلم بدون نگرانی نشستن و راه رفتن و حرف زدن می‌خواهد.

به چهار روز گذشته که فکر می‌کنم نمی‌توانم احساساتم را از هم تفکیک کنم. مثلاً همین دیروز می‌خواستم بنویسم «دوستان شما کشیش اعتراف‌نیوش یا روانکاو حرفه‌ای نیستند. بدون فیلتر و ملاحظه روایت‌های خیلی شخصی‌تان را به سمت‌شان پرتاب نکنید.» اما از دیشب که روایت‌های ترسناک مربوط به دانشکده را می‌خواندم، حس می‌کردم حالم از خودم به هم می‌خورد، از همهٔ جمع‌های دوستی‌مان که انقدر امن نبوده‌اند که آدم‌های در خطر حرف بزنند تا بتوانیم همراهی‌شان کنیم و شاید مانع فاجعهٔ بعدی شویم. آن حس دیروز از جایی می‌آمد و آن عصبانیت دیشب از جایی دیگر.

آشفته‌ام. آخر هفته سعی کردم کاری کنم که انرژی و توانی برای ادامهٔ این روزها اضافه کنم، اما تأثیر عکس داشت. حالا ناآرام‌تر از سه‌شنبهٔ قبل که سیر اتفاقات ناآرام‌کننده شروع شد، نشسته‌ام (در واقع تمام روز در تخت خوابیده‌ام) به امید این‌که آن‌قدر آرام شوم که بتوانم روایت شخصی‌ام را در جایی شخصی بنویسم، شاید بعد بتوانم باز پناه ببرم به این حداقل روزمرگی‌ای که برایم مانده: ویرایش ترجمه، خواندن مقالات، رسیدگی به ای‌میل‌ها و کارهای اداری دانشگاه و...

لعنت. احساس می‌کنم نیاز به تراپی و مشاوره دارم و می‌دانم که چنین نخواهم کرد.

پی‌نوشت: نوشتن این که تمام شد به دوستی که می‌دانستم در یکی از موضوعاتی که آشفته‌ام کرده همدلی دارد و دغدغه‌های ذهنی مشابهی هم دارد زنگ زدم. خیلی آرام‌تر شدم. این‌که زمانی فهمیدم همهٔ خودم را همیشه پیش یک دوست نگویم، کیفیت دوستی‌هایم را بالا برده. هم مراقبم که اگر می‌دانم درمیان‌گذاشتنی دوستی را آشفته می‌کند، سعی کنم چنین نکنم، و هم اگر حدس می‌زنم عدم همدلی دوستی در موضوعی حالم را بدتر می‌کند، از آشفتگی‌ام پیش او نگویم. این‌که بدون تفکیک همهٔ دغدغه‌هایمان را به یک نفر بگوییم، برای من لزوماً به معنی صمیمیت نیست، گاهی عین بی‌ملاحظگی است و گاهی برای خود آدم کمک‌کننده نیست.

واقعیت مکتوب

 

هنوز سعی می‌کنم به نوشتن آن یادداشت شخصی ادامه دهم. نوشتنم گاهی جنبهٔ انتقام‌گرفتن پیدا می‌کند. حس می‌کنم ابزاری است برای این‌که از کسانی که آزارم داده‌اند انتقام بگیرم، بدون این‌که راهی برای تلافی داشته باشند. آزادی این انتقام، آزادی در خلق آن‌چه که در جهان واقعی از آن ناتوانم نیست، آزادی در تفسیر رفتارهای مشهود است، بدون نگرانی از اعتراض و قضاوت دیگران، بدون این‌که نیاز باشد بابت چنین برداشت‌هایی به کسی جواب پس بدهم.

در حین این نوشتن پرجزئیات، گاهی گیر می‌کنم در اتفاقات گذشته و تنش‌ها و دلخوری‌ها بالا می‌‌آید. باید به لطایف‌الحیل جلوی این را بگیرم که ناخوشی‌ام را از اطرافیانی که دست‌کم اخیراً آزاری نرسانده‌اند، نشان ندهم. نمی‌دانم افراد چطور جرئت می‌کنند بروند روانکاوی. انگار بازگشت به گذشته به حد کافی دردناک نباشد که بخواهیم با گفتن آن به دیگری سخت‌ترش کنیم. کاش کسی نیاید این‌جا در دفاع از روانکاوی چیزی بنویسد.

یکی از کسانی که مدام به دلخوری‌هایم از او برمی‌گردم جیم است. نظر او را نمی‌دانم، اما از ظاهر رفتار می‌توانم امیدوار باشم که در پنهان کردن ذهن‌مشغولی‌هایی که مدام سرمی‌زند موفق بوده‌‌ام. گرچه شدت و آزارندگی این بازگشت‌ها هم کمتر شده. امید کمرنگی دارم که همین با‌هم‌بودن خوشایند اخیرمان آن‌قدر پررنگ و فربه شود که دلخوری‌های گذشته سبک و بی‌اهمیت به نظر برسند. باری، البته با ادبیات دیگری، برایش می‌گفتم که زمانی دوست بودیم بدون عاشقانه‌ای، و بعد دوستی تمام شد و فقط عاشقانه‌ای شدید ماند، تا حالا که دوباره هم دوستیم و هم رابطه‌مان عاشقانه است. گفت بیا همین‌جا نگه‌اش داریم. من حتی در این نزدیک‌ترین لحظه هم ذهنم خاموش نمی‌شد که کاش این‌جا نگهش نداریم: مرحلهٔ بعد برای من این است که عقده و خشمی از گذشته نماند و هنوز مانده، دست‌کم آن روز که این را می‌گفتم مانده بود. اما شاید راه نماندن خشم این نباشد که درباره‌اش حرف بزنیم، شاید باید بگذارم این روال خوش فعلی آن‌قدر گسترده شود که گذشته را ببلعد، تفسیر و تعریفش را هم در ذهنمان تغییر دهد. طوری که هربار، در نزدیک‌ترین لحظه به این فکر نکنم که اگر می‌دانست که در ذهن پرآشوبم چه گذشتهٔ تلخی مدام مرور می‌شود، شاید تن به این نزدیکی فعلی نمی‌داد.

 

 

ناآرامی بعد از فشار و شدت.

 

این اضطراب و ناآرامی برایم آشنا است. تقریباً همیشه بعد از تمام شدن دوره‌ای کار سخت و فشرده، این‌بار یک ترم دانشگاه، حسی شبیه عذاب‌وجدان دارم. فکر می‌کنم کار اشتباهی کرده‌ام یا کاری که باید را انجام نداده‌ام. ناآرامم فکر می‌کنم باید چیزی را درست کنم که نمی‌دانم چیست. امیدوارم با مشخص شدن نتیجهٔ این ترم این حال آرام بگیرد.

اگر شرایط معمول بود، لابد حالا بعد از مدتی زندگی در آن شهر دور، سفری رویاگون به تهران می‌داشتم و باقی این تابستان را به یادگرفتن یا بهتر کردن زبانی می‌گذراندم در شهری دیگر. مثلاً آن‌چنان که مدتی است آرزویش را دارم، به بهانهٔ یادگرفتن لاتین مدتی به کالجی در انگلیس می‌رفتم و خودم را غرق می‌کردم در آن فضای بین سنت و آشوب معاصر. یا مدتی به فرانسه می‌رفتم یا حتی به آلمان. این‌که اولین تابستان بعد از شروع دکتری، شبیه تابستان قبلی باشد، چیزی نیست که انتظارش را داشته بوده باشم. هنوز نمی‌توانم دوباره شروع به کار کنم. شاید خستگی که کمرنگ‌تر شد، سعی کنم حلقهٔ مطالعاتی‌ای را شروع کنم یا برنامهٔ خواندن زبان‌ها را برای خودم پیش ببرم، تا این تابستان دست‌کم تفاوتی با تابستان قبلی داشته باشد.  

با همراهی نزدیک‌ترین یک روز جمع شدیم، در حیاط خانه و با حدی از رعایت فاصلهٔ اجتماعی. در آن میانه یک‌جا کسی عود می‌زند و من شین نشسته بودیم بر لبهٔ پنجرهٔ بزرگ آن خانهٔ هنوز خالی و تصویرهای از ۱۴سالگی‌مان تا حالا از جلوی چشمم رد می‌شد. بیش از همه به این فکر می‌کردم که اگر حسرت می‌خوردم که چرا نویسندهٔ خوبی نیستم، به خاطر این است که دلم می‌خواست کسی زیبایی و شگفتی شین را ثبت کند و فکر می‌کنم کسی غیر از من نمی‌داند که او چه شعله‌ای بوده، چطور آتش می‌زده به هرچیزی که امن و آرام به نظر می‌رسیده. این همراه است با حسرت این‌که کمتر اثری از ‌آن شعله‌های سال‌های دور مانده، کسی باور نمی‌کند که این آدم‌ها را اگر سال‌ها پیش می‌دیدی فکر می‌کردی جهانی را منفجر خواهند کرد، آن قوهٔ عظیم هیچ‌وقت بالفعل نشد. حسرت می‌خوردم که آن شعله تابان نیست، آن‌قدر که چشم‌ها را خیره کند و دوست داشتم که بنویسم، بنویسم تا دیگران این شعله را آن‌طور که زنده بود ببینند.

آن دورهم‌جمع شدن شدید بود. شاید به این دلیل که اغلب افراد ماه‌ها بود در قرنطیه یا شبه-قرنطینه بوده‌اند و این حضور انسانی تکان‌دهنده بود. حرف‌هایی که زدم و حرف‌هایی که شنیدم یادآوری دوبارهٔ این بود که چرا دوستی‌هایم بخش بزرگی از من‌اند، بخشی از خودم، آن‌طور که خودم را تعریف می‌کنم. جیم چند بار گفت که می‌آید و بعد تصمیمش عوض شد. در هر باری که می‌گفتم از حضورش خوشحال خواهم شد، می‌دانستم بی‌دغدغه نیستم. فقط این نبود که نگران بودم که از حضور در جمع لذت نبرد؛ بلکه هرچه که باشد، وجهٔ عاشقانهٔ رابطه‌ام با جیم پررنگ است و من همیشه اجتناب کرده‌ام از حضور همزمان دوستی‌ها و عاشقانه‌هایم.

این روزها سعی می‌کنم دوساعتی بنشینم در کافهٔ همیشگی و به آن جاه‌طلبی‌ام در نوشتن پاسخ دهم. کم‌تر از دو ساعت می‌نویسم. اما حتی اگر شروع، نوشتن برای آرام کردن ناآرامی باشد، در ادامه هیجان شدید است. نمی‌توان بیش از دو ساعت ادامه‌اش داد.

دوباره نگران از دست رفتن زمانم. فکر می‌کنم که سی‌ساله شده‌ام و زمانی که این دورهٔ درسی تمام شود حدوداً چهل‌ساله‌ام و برایم روشن نیست که کی قرار است به آرامی‌ای برسم که همیشه رویایش را داشته‌ام. در آن تصویر آرام دوران میان‌سالی و پیری که سال‌های زیادی داشته‌ام، آن‌قدر آموخته‌ام و آن‌قدر نوشته‌‌ام که جایم خودم را راضی کند و نشسته‌ام به نوشتن و آموختن آرام. اما حالا فکر می‌کنم جایی برای آن تصویر نیست. بعد از تمام شدن این دورهٔ درسی، یا به ایران برمی‌گردم در حالی که از میزان آموخته‌هایم هنوز راضی نیستم و نمی‌توانم قرار بگیرم، یا می‌افتم به دام گذراندن پست‌داک‌های متعدد که روشن است چقدر از آن تصویر امن و آرام دور است. شاید همین تصویر ناخوشایند است که متقاعدم کرده همین حالا شروع کنم به نوشتن. شاید در چهل‌سالگی دست‌کم چیزی نوشته باشم که تا حدی راضی‌ام کند.

کوتاه و باعجله، جهت ثبت و یادآوری بعدی

 

امتیاز بسیار بزرگی در زندگی است که چیزی داشته باشی که برای مدتی تو را از دنیا و حتی خیالات خودت فارغ کند. چیزی باشد که به آن چنگ بزنی، در هر حالی که باشی: در اوج اضطراب یا غم یا آشفتگی، و چند ساعت ذهنت خاموش شود، دیگر فکر نکنی، ناآرام نباشی حتی چیز دیگری را هم حس نکنی.

این لحظات بیرون زدن از دنیا و حتی فارغ شدن از خودم و ذهنم نقش مهمی در تعادل فعلی روانی فعلی‌ام دارد، هرقدر که هست. بدون این لحظات تاب‌آوری‌ام بسیار کم‌تر می‌بود. بعد از این‌که چند ساعتی به هیچ چیز فکر نکردم، پیچیده‌ترین شرایط هم فائق‌آمدنی‌تر به‌نظر می‌رسند: اگر می‌شده چند ساعت فراموشش کرد، پس لابد آن‌قدرها هم قدر نیست.

و همهٔ این‌ها غیر از کیفیت خوشایند خود آن لحظات است، حالا فقط از نقشش در باقی زندگی‌ام نوشته‌ام.

سیاهی

 

دست‌کم برای من یکی بخشیدن کامل بدون فراموشی ممکن نیست. ناخوشنودی‌هایی که ظاهراً از آن‌ها گذرکرده‌ام اما در ذهنم مانده‌اند و به رغم وجودشان رابطه را خوشایند و انسانی نگاه داشته‌ام، در جایی، گاهی با ضربه‌ای کوچک، دوباره بیدار می‌شوند و تظاهر و ادامه دادن را برایم غیرممکن می‌کنند. در همهٔ رابطه‌های نزدیکم چنین است، چه رابطه خانوادگی باشد، چه دوستانه و حتی عاشقانه. وقتی همه چیز آرام است، هیچ ردّی از آن دلخوری‌های سرکوب‌شده اما در آگاهی مانده در رابطه‌هایم نیست، می‌توانم به رغم وجود آن ناراحتی‌هایی که هیچ‌وقت از ذهنم نمی‌روند، محبت کنم و نزدیک باشم، بدون اصطکاک. اما امان از زمانی که ضربه‌ای دوباره بیدارشان کند. با اتفاقات کوچکی که الگوی مشخصی ندارند، ناگهان همهٔ دلخوری‌های گذشته‌ام برمی‌گردند، چنان زنده که انگار همین حالا اتفاق افتاده‌اند و اگر چنین شود حتی دیدار نزدیکانم هم حالم را بد می‌کند، سراسر خشم می‌شوم و تنفر، بدون هیچ منطقی، بدون هیچ محاسبه‌ای، سراسر سیاهی می‌بینم و هیچ گفت‌وگویی برایم ممکن نیست. معمولاً در این دوره‌ها فاصله می‌گیرم تا آشوب را کمی سرکوب کنم و دوباره برگردم. گاهی خودم درمی‌مانم که با این حجم احساسات سیاه که نسبت به برخی از نزدیک‌ترین‌هایم دارم چطور سال‌ها و ماه‌ها بدون کوچک‌ترین ابرازی از ناراحتی رابطهٔ انسانی برقرار می‌کنم. مهیب است و ترسناک و ناامیدکننده، باقی ماندن این احساسات و نه فقط خاطرهٔ دلخوری از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی.

​​​​​​​جای خالی

 

به گمانم بارها این‌جا نوشته‌ام و از ده‌سال پیش (و شاید قبل از آن) همیشه برای نزدیک‌ترین‌هایم این تصویر را توضیح داده‌ام: در اطراف من یا در فضای روانی و حسی من، ظرف‌های خالی‌ای نیست که با مظروف‌های تصادفی گاهی پر و گاهی خالی شود. آدم‌های نزدیکم بودن، حد بودن و شکل بودن‌شان را با خودشان می‌آورند، و وقتی می‌روند جایی خالی نمی‌شود، همه چیز تغییر می‌کند، من تغییر می‌کنم.

نبود تو شکل زندگی و کل فضای حسی مرا طوری تغییر داده که دوستش ندارم. نمی‌توانم بگویم جایت خالی است، و خیلی دورترم از گفتن این‌که کس دیگری جایت را گرفته. بعد از رفتن تو رابطه‌ام با خیلی‌ها تغییر کرد، تعادل‌های جدیدی در زندگی‌ام شکل گرفت و فضای احساسی‌ام را به شکلی تغییر دادم که جای خالی‌ (عظیمی) در آن نماند. زندگی فعلی ظاهر منسجمی دارد. کار می‌کند. اما من این شکل تازه را دوست ندارم، یا به اندازهٔ آن منِ قبلی دوست ندارم. دلم برای آن منی که تو دوستش بودی تنگ شده. البته دلم برای خودت هم تنگ شده. منی که تو دوستش بودی، شخصیتی بود مستقل‌تر، آرام‌تر، مطمئن‌تر و تأثیر اتفاقات کوچک جهان بر حالش اندک بود. آن‌قدر آن من را دوست داشتم که سعی کردم برخی از ویژگی‌هایش را حفظ کنم، اما نمی‌شود، بدون حضور تو نمی‌شود، با حضور هیچ‌کس دیگری هم نمی‌شود. گفتنش را دوست ندارم ولی احتمالاً با حضور دوبارهٔ تو هم نمی‌شود.

وقتی دوباره وارد زندگی‌ام شدی که غیابی و رفتن کسی، خودم و فضای حسی‌ام را از شکل انداخته بود. آمدی و صبور بودی و همراه و پذیرا؛ در کنار بودنت زندگی‌ام را شکل دیگری دادم، مستحکم و مستقل و امن. حالا که رفته‌ای، دوباره برنگشته‌ام به آن آشفتگی پیشین، اما چیزهای بسیاری که دوست داشته‌ام را همراه با از دست دادن تو از دست داده‌ام. گویی چیزهای زیادی است که برای همیشه از دست رفته است.

 

وسواس و کار و تو

 

این روزها دوباره با وسواس کار می‌کنم. می‌گویم وسواس و دقیقاً منظورم وجه منفی عادتم به کار کردن است: آن‌قدر که مفید و لازم است کار نمی‌کنم، کار را برای خودم سخت و پرهزینه (از نظر زمان و انرژی) می‌کنم. و حالا این به طور خاص مسئله‌زا است، چون تا قبل از این همیشه میزان کار مقرر شده از زمان و توانی که می‌گذاشتم کمتر بود و این رفتار وسواس‌گونه باعث کم‌آوردن وقت و توان نمی‌شد. اما حالا این‌طور نیست، کار بدون این‌که من با رفتارهای دیوانه‌وار سخت‌ترش کنم، بسیار سنگین است، تقریباً به حد طاقت کسی با شرایط من.

آن‌چه می‌گویم رفتار وسواسی چنین مصادیقی دارد: بار اول متن را می‌خوانم و تقریباً کل آن را به زبان خودم یک‌بار می‌نویسم (واقعاً تقریباً تمام متن را یک‌بار برای خودم می‌نویسم، نه این‌که خلاصه کنم) بعد نوشته‌های خودم را می‌خوانم و خلاصه‌ای در ذهنم تنظیم می‌کنم و بعد این خلاصه را می‌نویسم (اغلب تایپ می‌کنم). یک‌بار هم بعداً خلاصه‌ام را می‌خوانم. نمی‌دانم چرا، نمی‌فهمم چرا با ساده‌ترین متن هم این کار را می‌کنم. البته خلاصه‌هایی که در نهایت نوشته شده‌اند، قابل احترام‌اند و حتی می‌توانم فکر کنم که سال‌ها بعد هم، اگر لازم شد، به جای خواندن متن اصلی به آن‌ها رجوع کنم و آن‌چه می‌خواهم را بیابم. اما خب که چه؟ کل این‌ها به چه قیمتی؟ یا خدا نکند که زبان اصلی متن را بدانم اما قرار باشد متن را به زبان دیگری بخوانیم: تقریباً قطعی است که کل متن را به هر دو زبان خواهم خواند.

این آخری را که نوشتم به ذهنم رسید که نکند این رفتار بیمارگونه حاصل و تشدیدشدهٔ برچسب‌هایی باشد که اطرافیانم سال‌ها بر پیشانی‌ام کوبیده‌اند. شاید قبل از تأکید آن برچسب‌ها، من فقط کمی سخت‌گیر بودم. اولین باری که ماجرای این برچسب جدی شد، اولین باری که واقعاً از آدم‌ها شنیدم که درباره‌اش حرف می‌زنند، بعد از این بود که بهاره یک‌بار در وبلاگش دربارهٔ وسواس من در خواندن متن هایدگر نوشت. چند روزی ساکن خوانده‌اش بودم و برای درسی بخشی از هستی و زمان را می‌خواندم، دو ترجمهٔ فارسی و دو ترجمهٔ انگلیسی را گذاشته بودم جلوم و گاهی هم به متن آلمانی (که آن موقع تقریباً برایم غیرقابل‌فهم بود) نگاه می‌کردم. آن نوشتهٔ بهاره را، در آن سال‌هایی که وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی رونق بیشتری داشت، چندنفری از اطرافیانمان خوانده بودند. اگر این اولین خاطرهٔ خودم از وسواسم بودم، شاید باور می‌کردم که ارجاعات بعدی چند نفر به آن نوشته، نقطهٔ شروع این رفتارها بوده. اما حالا که فکر می‌کنم یادم می‌آید که یک‌سال قبل از این ماجرا، وقتی هنوز دانشجوی ادبیات بودم، کتابی ششصد صفحه‌ای را برای یک درس تقریباً حفظ کردم. به همین شکل که یک‌بار کل مطالبش را برای خودم نوشتم، و چندبار متن را خواندم و خط کشیدم و هایلایت کردم. هنوز به آن کتاب نگاه می‌کنم وحشت می‌کنم.

به این وسواس که فکر می‌کنم چیزهای دیگری هم یادم می‌آید. یادم می‌آید که یک‌بار به نون معترض شدم که تنها کسی بوده که می‌توانسته کمکم کند که از این وسواس بگذرم و رفتارش فقط وسواسم را شدیدتر کرده. قابل گفتن نیست که چرا فکر می‌کردم نون می‌توانسته کمک کند. شاید کل این نوشتن به بهانهٔ یاد نون بوده. یاد نون که از انگار خودش عزیزتر است، چون بی‌آزارتر است. انقدر بی‌آزار که من  لحظاتی که مثل امشب بعد از کلاس آشفته می‌شوم و حس بدی به خودم دارم، لحظاتی که بیشتر از هر وقتی نیاز به حمایت روحی و مهربانی شخصی دارم، هنوز ناخودآگاه چندبار پشت‌سرهم اسمش را می‌گویم.

از خواب و دانشگاه

 

حالم کاملاً گه‌مرغی است. هیچ توصیف دیگری برایش ندارم. باز هم تا حدی تقصیر خواب‌هایی است که دیده‌ام. به گمانم تنها یک‌نفر در زندگی‌ام است که تنفر و حساسیت شدیدی نسبت به او دارم و متأسفانه و کاملاً ناخواسته زیاد او را می‌دیدم، می‌گویم ناخواسته چون برای دیدن او نمی‌رفتم ولی زیاد می‌دیدمش. حالا دیشب خوابش را دیدم. چند بار دیگر هم اتفاق افتاده و هربار حال بدم در تمام روز رفع نشده. مانده‌ام این گیر روانی از کجاست. چرا انقدر این آدم حالم را بد می‌کند و چرا وقتی حالم بد است خوابش را می‌بینم.

احتمالاً پی‌ام‌اس هم بی‌تأثیر نیست که هر حسی را شدیدتر تجربه کنم. دیروز اولین جلسهٔ درست‌ودرمان کلاس بود. تا قبل از این هربار به دلیلی کلاس کامل برگزار نشده بود. انتظار نداشتم شگفت‌زده‌ام کند ولی فکر نمی‌کردم انقدر هم ناامیدم کند. اولاً این حجم کاری را نمی‌فهمم. دانشگاهی که با سخت‌گیری دانشجو می‌پذیرد، لابد باید اعتماد داشته باشد که اگر دانشجوی دکتری‌اش زمان آزاد داشته باشد، به جستن و خواندن مرتبط ولی شخصی‌تر می‌پردازد و کلاس از تنوع غنی‌تر می‌شود. حجم کاری طوری بالا است که اگر از قضا موضوعی برایت جالب شود نمی‌توانی بروی ده خط بیشتر درباره‌اش بخوانی، یا حتی زمان قابل توجهی برای تأمل بگذاری، خیلی هنر کنی همان حجم بالا را باید بخوانی و وظایف خواسته شده را انجام دهی. من آدم پرکاری‌ام و مسئولیت‌پذیری ظاهری‌ام هم بالا است. احتمالاً کم نمی‌آورم و با نارضایتی ادامه می‌دهم چون همیشه فکر می‌کنم باید همین کار را کنم. ولی عصبانی‌ام و ناراضی. و خود کلاس بیشتر مرا یاد تمرین‌های کلاس‌های پایین‌تر لیسانس انداخت: بحث‌های یا خیلی کلی‌تر از موضوع (کتاب) بود یا خیلی پایین‌تر از آن. انگار فقط بحث کردن و در هوا انداختن سوال‌های محتمل کسی که فکر می‌کند فلسفه یعنی بی‌قیدوشرط به پرسش کشیدن. من سه نکته دربارهٔ خود استدلال کتاب داشتم که به هیچ‌کدام نرسیدیم، انقدر که دوستان دربارهٔ فصل‌های مقدماتی سوال‌های کلی و بحث‌های بی‌پایان داشتند. رسماً عصبانی‌ام. دلم نمی‌خواست در آن بحث‌های کلی بی‌مزه شرکت کنم و از این‌که به بحث جدی در متن نرسیدیم سرخورده‌ام.

پیش از این تجربهٔ بد که حالا باید کمی بگذرد تا ترمیم شود، قصد داشتم از ماجرایی که تا این‌جا در مورد این دانشگاه طی شد بنویسم. این‌که چطور در دورهٔ بیماری اول به اشتباه این‌جا اپلای کردم اما وقتی یادم افتاد فیسلوف معاصر محبوب و مفسر بی‌نظیر لایب‌نیتس آن‌جا (بوده) است، مدارک را کامل کردم. و بعد داستان پرماجرای ویزا پیش آمد و رفتار شرمنده‌کنندهٔ استاد-فیلسوف در سیل نامه‌های شخصی و دانشگاهی و از طرف سناتور برای سفارت در دورهٔ قطعی اینترنت. در آخر هم که ویزا آمد این داستان بسته شدن مرزها و چند روزی که با چمدان نشسته بودم که هر لحظه شاید راهی باز شود و بروم. تا حالا که فعلاً برنامه شرکت در کلاس‌ها از راه دور است.

قبل از این‌ها می‌خواستم بیایم دربارهٔ نامهٔ آخر نون بنویسم. این‌که چه نامهٔ شدید و دور از انتظاری بود. چقدر رقیقم کرد. و چقدر گیجم. قبل از این‌که نامه‌اش را باز کنم، با دیدن همان عنوان و خط اول در نوتیفیکیشن موبایل، از ذهنم گذشت که کاش چیز تند و آزارنده‌ای ننوشته باشد و بگذارد این روال نرم ادامه پیدا کند. اصلاً به ذهنم نرسیده بود که ممکن است با کلامی از نوعی دیگر تکانم دهد.

 

بی‌عنوان

امروز از دندهٔ چپ بلندشدم. باید مراقبت کنم که کسی را گاز نگیرم. از خانواده تا دوستان، تا حالا خطر از بیخ گوش چند نفر گذشته، من هم البته کظم غیظ کرده‌ام. رفتم نرم‌افزار مربوطه را چک کردم تا ببینم این حال ربطی به بالاوپایین هورمون‌ها دارد یا نه. علی‌الظاهر نباید داشته باشد. در این روزگار بی‌حادثه و ساکن، فقط می‌ماند که حال آدم با اتفاقات درونی تغییر کند. تقصیر هورمون‌ها که نبود، احتمالاً از سر خواب دیشب است.

دیروز از نون پیامی رسید، دقیق‌تر این‌که پاسخی داد به سلسله پیامی که مدتی است آغاز شده، شاید چهارمی یا پنجمی. پاسخش را در لحظه نوشتم ولی طبق عادت این چند ساله که نامه‌های از نظر حسی شدید را در لحظهٔ نوشته شدن نمی‌فرستم، نوشته‌ام را گذاشتم در پیش‌نویس‌ها تا امروز بفرستم. اما دیشب آن خواب لعنتی آمد. در خواب آن سلسلهٔ پیام‌ها ادامه پیدا کرده بود، من نتوانسته بودم بگویم که هنوز هم بدون توضیح و حرف‌زدن دربارهٔ تمام‌شدن قبلی نمی‌توانم ادامه دهم، صحبت دلدارانه ادامه پیدا کرده بود و در این میان عکس‌‌هایی هم ردوبدل شده بود و من بیشتر دلم غنج رفته بود برای آن پیکر زیبا و ناتوان‌تر شده بودم که اعتراضی کنم. صبح که بیدار شدم برایم روشن بود که امروز هم پاسخ را نخواهم فرستاد. این خواب مرا از نظر حسی در موقعیت متزلزلی قرار داده، باید منتظر بمانم تا تأثیرش از بین برود و با ذهنی سردشده ببینم چه می‌خواهم بگویم. به گمانم غیر از خود خواب که از نظر حسی بالاوپایینم کرد، همین که کار ناتمامی دارم (یعنی پاسخ دادن به پیام نون) عصبی‌ترم کرده.

 

انتقام خاموش

 

از معشوق یا دوست که دلخور می‌شوم، ناخشنودی‌ام را نمی‌گویم و نشان هم نمی‌دهم، در عوض انتقامی درونی می‌گیرم. مثلاً زمانی که دوست حرف می‌زند بی‌حوصله‌ام و در دلم از حوصله‌سررفتگی می‌گویم، یا در ذهنم می‌گویم که حرفی که می‌زند چندان مهم نیست، بااین‌حال حواسم هست که متوجه این حال نشود. یا در کنار معشوق آگاهانه لذت نمی‌برم، عامدانه با ذهن‌مشغولی جلوی این را می‌گیرم که از آن‌چه پیشتر آزموده‌ایم و می‌دانیم چه خوشی‌ای دارد، لذت ببرم یا در نزدیک‌ترین لحظات ذهناً خودم را دور نگه دارم. بدتر از آن: ممکن است کاری را کنم که می‌دانم طرف مقابل را خوش می‌آید ولی تمرکز می‌کنم که بدون محبت درونی چنین کنم، باز هم با ظرافتی که مشخص نشود محبت ندارم. این‌طور نیست که دلخوری باعث شود حوصلهٔ حرف زدن دوست را نداشته باشم یا محبتم به معشوق کمتر شود، بلکه آگاهانه و مجدانه سعی می‌کنم از بودن در کنارشان لذت نبرم اما نفهمند که مثل همیشه نیستم. کاش بفهمم این چه انتقام دیوانه‌واری است، این تلاش برای شکست رفتارگرایی.

 

شین

 

بارها به این فکر کرده‌ام که دلم می‌خواهد مفصلاً درباره‌ی دوستانم بنویسم، و هر نوشته‌ای در مورد دوستانم لاجرم فصلی مفصل خواهد داشت درباره‌ی «شین». «شین» بخش مهمی از تصویر نوجوانی من است، زمانی که بیشترین تأثیر را در من داشته و من را ساخته چنان که منم. فقط این نیست که «شین» تأثیر بسیاری داشته. تأثیر هم داشته ولی بیش از آن، بخشی از آن تصویر درهم‌تنیده بوده، اگر نبود همه چیز تغییر می‌کرد. نمی‌توانم تصور کنم که چه بودیم و چه می‌کردیم، اگر «شین» آن‌طور در کنارمان نبود. نامزدها برای تأثیرگذارترین بودن در آن سال‌ها کم نیستند، اما برای من پررنگ‌ترین نقطه «شین» است، تجربه‌ی حضورش مانع این شد که دیگر هیچ وقت بتوانیم بی‌تفاوت بگذریم و بگذارنیم. حضورش اوج بود، شدت بود، زیرسوال بردن همه چیز بود، پرده‌در بود.

از صحبت‌های سرد دورمان خسته بودم. حرفی پراندم درباره‌ی این‌که این روزها چه می‌خواند و ناگهان صحبت گرم شد و نزدیک و شخصی. برایم گفت که چند سال پیش، در تمرینی تجربی، وقتی قرار بوده که با شخص غایبی حرف بزند، شروع کرده با من حرف زدن. این را قبلاً هم برایم گفته بود، شاید یادش رفته بود که پیشتر برایم تعریف کرده. فکر می‌کنم آن‌چه در دوستی من برای «شین» و در دوستی «شین» برای من مشترک است، این است که همدیگر را انسان می‌بینیم، بسیار دورتر از تصویر معمولی که هرکدام از خودمان نمایش می‌دهیم. این روزها گاهی نگرانم که با نبودنم کسی نباشد که انسان بودن برخی از دوستانم را ببیند. و به تأسی از کشیش بارکلی گاهی نگران می‌شوم که اگر من نباشم که این هسته‌ی درونی‌شان را ببینم، دیگر نباشد. و بارها به ذهنم رسیده که کاش می‌توانستم «شین» را جایگزین خودم کنم تا آن لایه‌های پنهان‌تر دوستان نزدیکم را ببیند، آن لایه‌ای که می‌پوشانند پشت ظاهری بی‌تفاوت، جدی و کم‌عمق. این را هم برایش گفتم. گفتم که نگران «جیم» و «ب» هستم و فکر می‌کنم اگر او دوستشان بود، می‌توانست همان چیزی را که من در آن‌ها می‌بینم ببیند، نه این‌که مراقبشان باشد، بلکه فقط ببیند که شخص دیگری پشت آن جلوه‌ی ظاهری هست.

تعریف‌هایی کرد که به دلم نشست. گفت کسی هستم که دوستان و اطرافیانش را نگران نمی‌کند چون اطمینان دارند که همواره تلاش می‌کنم و اوضاع از دستم خارج نمی‌شود. طاقت نیاورد و گفت که خوشحال است که مرا از نوجوانی می‌شناسد و همین باعث می‌شود مرا آن‌طور نبیند که معمولاً اطرافیانم می‌بینند و می‌دانست که گاهی خودم هم خسته‌ام از آن تصویر صلب معمول. برعکس این هم صادق است، دیگران «شین» را موجودی شاد می‌بینند، به قول خودش «لوده». برای من اما «شین» اصیل‌ترین شکاکی است که دیده‌ام، ناآرام‌ترین روحی که هر مسیری را تا انتهایش می‌رود ولی با گامی لرزان، با شکی بنیان‌فکن و با تأملی عمیق. «شین» کسی است که هر بداهتی را بی‌معنا می‌کند، حتی اگر در ظاهرش کسی را ببینی که به دم‌دستی‌ترین و روشن‌ترین چیزها چنگ می‌زند.

هر دو می‌دانستم این دیدار تا مدت‌ها آخرین خواهد بود، چون مهم بودن است، نه دیدن. ما جایی در ذهن هم حک شده‌ایم، جایی که در درنگ‌های میان زندگی فعالانه‌مان خود را نشان می‌دهد و باعث بازنگری چندباره بر هر چیزی می‌شود که غیرمشکوک و مطمئن به نظر می‌رسد. همدیگر را ببینیم یا نه، در جریان روزمره‌ی هم باشیم یا نه، اطمینانی است که دیگری توانایی دیدن چیزی را دارد که پشت پرکاری و هدفمندی ظاهری پنهانش می‌کنیم.

حساسیت‌های موقت

 

می‌بینم که حساس‌تر شده‌ام و هم‌زمان خودخواه‌تر. می‌دانم که علّت تغییری است که در پیش است. شاید بهتر باشد که وابدهم به غم. تا به حال سعی کرده‌ام با این غم محتمل و حالا محتوم مواجه نشوم. کمی از این طریق که فکر کنم هنوز چیزی قطعی نیست. اما بیشتر به این دلیل که دلم می‌خواهد تظاهر کنم که چیزی رویم تأثیر نمی‌گذارد. اما مهم‌تر از همه این است که فکر می‌کنم اگر به روی خودم نیاورم، روزهای پیش رو خوش‌تر خواهد گذشت و دلم می‌خواهد حداکثر خوشی را از این روزهای پیش‌رو ذخیره کنم.

امروز صبح به ذهنم رسید که بهتر است دلیل رفتارهای ناخوشایند اخیرم را برای اطرافیانم توضیح دهم، بگویم که غم در دلم نشسته و نمی‌توانم مسلط باشم. اما بعد دیدم که این آگاهی فقط باید به کار خودم بیاید که عکس‌العمل‌هایم را کنترل کنم، حتی اگر نمی‌توانم از پس احساسات شدید و متغیر این روزها برآیم.

به تجربه فهمیده‌ام که خوب نیست به اطرافیانم بگویم که به خاطر شرایطم حساس‌تر شده‌ام. تصریح این موضوع معمولاً این تأثیر را دارد که اطرافیان حتی اگر کاری نکنند یا تحمل‌شان را بالاتر نبرند، فکر کنند که در حال لطف ملایمی هستند و شاید توقعاتی در آن‌ها شکل بگیرد. فقط این نیست. فکر می‌کنم که اعلام این‌که این روزها حساس‌ترم، باعث می‌شود که اطرافیانم نسبت به رفتارهایم حساس‌تر شوند و حتی همه‌ی عکس‌العمل‌های معمولم را هم معلول ناخوشی بدانند. در حالی که اگر این ناراحتی و ناآرامی درونی که به رفتارهای ناخوشایند منجر می‌شود را مسکوت بگذارم، احتمال بیشتری دارد که اگر خشن‌تر باشند، جایی خودشان به رویم بیاورند که رفتارم تغییر کرده و یا اگر ملایم‌تر، همراه‌تر و همدل‌تر باشند، بدون این‌که به رویم بیاورند به این فکر کنند که طبیعی است در این وضعیت ناخوش باشم و خوب است که این مدت را تحمل کنند. فکر می‌کنم که اولاً ترجیح می‌دهم که بتوانم ناآرامی‌ام را کنترل کنم و رفتارم معقول بماند، ولی در صورتی که نتوانستم، اگر اطرافیانم خودشان حالم را استنباط کنند بهتر تحملم می‌کنند تا این‌که من از آن‌ها صراحتاً چیزی بخواهم.

کاش این غم سنگین بر سینه در روزهای آينده سبک‌تر شود، نه این‌که تا روز آخر بماند یا حتی مدام پرفشارتر شود.

«برای تو در این‌جا نوشته‌ام»

 

اغلب در وضعیت «مرا نه زهره‌ی گفت و نه صبر خاموشی» به سر می‌برم. می‌دانم نباید دوباره وضعیت هیچ رابطه‌ای را به این‌جا برسانم که اگر زمانی بالاخره حرف زدم، طرف مقابلم جا بخورد که فکر می‌کرده در رابطه‌ی دوسویه‌ی خوشایندی هستیم و ناگهان این تصویر با حرف‌های من تغییر کرده. و چه تصویر دردناکی که فکر کنی لحظات خوشی برای کسی که دوستش داری ساخته‌ای و بعد بشنوی که عذابی مدام در جریان بوده. ناخوشی‌ای که شاید می‌شد از آن اجتناب کرد، اگر دیگری حرف می‌زد.

من اما نمی‌توانم از ناخوشی‌هایم بگویم. احساس نزدیکی، صمیمت و همدلی بنیادینی که برای چنین گفت‌وگویی لازم است را اغلب ندارم. هروقت ناخوش و ذهن‌مشغول می‌شوم فاصله می‌گیرم تا بگذرد. گاهی این موضوع تشدید می‌شود اگر چندباری دیده باشم که دیگری با شنیدن ناخوشنودی‌ام، عکس‌العمل غیرقابل‌پیشبینی و دلخوری شدیدی نشان داده است.

غمگینم. از دست دوستی ناخوشنودم و هم‌چنان انتخابم نیست که درباره‌ی ذهن‌مشغولی‌ام حرف بزنم، او هم نمی‌پرسد. من هم سکوت کرده‌ام و فاصله گرفته‌ام. اما همین سکوت و فاصله گرفتن هم دلخوری‌ام را بیشتر می‌کند، این‌که نمی‌پرسد هم. راه‌حل ساده‌ای که هرکسی بدون دانستن زمینه پیشنهاد می‌کند این است که خب حرف بزن. این پیشنهادهای بریده از واقعیت مرا یاد خاطره‌ی یکی از دوستانم می‌اندازد که زمانی از هم‌خانه‌ای غیرایرانی‌اش شنیده بود که «من کتابی خواندم و فهمیدم که مشکل شما اهالی خاورمیانه چیست. شما باید با حکومت‌های‌تان حرف بزنید.» همین‌قدر ساده‌دلانه.

من دلم می‌خواست که امکانی بود که محتوای ناخوشنودی آدمی از دیگری بر صفحه‌ای نوشته شود و بعد بدون این‌که خودت مسئولیتی داشته باشی یا عواقبی متوجه‌ات شود، این نوشته خوانده شود. نه این‌که حتی چیزی تغییر کند، بلکه فقط همین که کسی که نزدیک است دست‌کم یک‌بار بداند که از چه چیزهایی ناراحتی؛ که ناآرامی همیشگی‌ای که پشت لبخند و ملایمت معمول است را ببیند؛ که اصلاً بداند دلخوری‌ای هست.

من دلم می‌خواست برای تو در این‌جا بنویسم که من از این فاصله‌ی فعلی دوستی‌مان زخم می‌خورم و تو بدانی که چه می‌گویم؛ بنویسم که وقتی دوست نبودیم حضورمان خوشایندی محضی داشت و غیاب آزارنده نبود و تو بفهمی که این از دوست‌داشتن زیاد است و نه از دلسردی؛ بنویسم که چه توقعاتی دارم و چه چیزهایی ناخوشایندی‌هایی است که اتفاقاً وجود برخی را پذیرفته‌ام و تو بفهمی که من این هزینه را برای دوستی‌مان انتخاب کرده‌ام. اما حتی این‌جا هم نمی‌شود. نمی‌شود که بنویسم من دقیقاً اوضاع را چطور می‌بینم، داوری‌ام نسبت به هرکدام چیست، احساسم چیست و انتخابم چیست. من که حتی این‌جا هم نمی‌توانم بنویسم، مدت‌ها است از این امید فاصله گرفته‌ام که روزی حرف بزنیم، با صمیمت و همدلی‌ای بنیادین که شرط امکان دوستی است.

ازدست‌رفته

یک‌سال پیش فکر می‌کردم در اواخر تابستان امسال خواهم نوشت «این‌که پیرانه‌سرم صحبت یوسف بنواخت». و شاید جایی دیگر توضیح می‌دادم که همین تک‌مصرع، چون کلبه‌ی احزانی در کار نبوده. لذت‌ها و شادکامی‌ها پابرجا بوده و همزمان انتظاری خوش برای دیدار محتمل آينده. یک‌سال پیش احتمال چنین دیداری بیش از هروقت دیگری بود. فکر می‌کردیم من به آن‌جا خواهم رفت و لابد قرار بود که نزدیکی حتی بیشتر شود. من نرفتم، او هم منتظر نماند. وضع عجیبی پیش آمد. نمی‌دانم اگر تصمیم عملی شده بود هم ممکن بود که چنین جدایی‌ای اتفاق بیفتد یا نه. اما انگار روی دلم مانده بود که این تصویر را یک‌جا ثبت کنم، این‌که منتظر بودم دیدار میسر شود و آن تک‌مصرع را بنویسم، بنویسم که دوستی را از چند سال آزگار دوری نجات دادیم و بنویسم که بدون حزن چنین کردیم، با لذت بردن از زندگی شخصی و خوشی از حضور دیگری، همان‌قدر که امکانش بوده.

چنان پرم من از تو،

 

تردیدهای در سرم ادامه دارد، بین احساسات بی‌واسطه و اصولم، بین تصمیم‌هایم و آن‌چه ظاهراً می‌کنم و... اما دیشب که در تنهایی شب سرد راه می‌رفتم، لازم نبود سعی کنم ذهنم را خاموش کنم، همه‌ی تردیدها انگار در مهی محو و کمرنگ می‌شد و چیزی نمی‌ماند جز تصویری محسوس، با زیبایی‌ای وصف‌ناپذیر. این حال هنوز ادامه دارد، در حساسیت گیجی که نسبت به خودم و اطرافم دارم.

در آن میان گفتم که بارها به این شب فکر خواهم کرد که از نزدیک‌ترین‌ها بوده، تنیده با چیزهایی که مدت‌ها تمنایشان را داشته‌ام. از همان پیامی که کمی قبل از دیدار فرستاد روشن بود که روزی معمول در پیش نیست. معنی پیام را کاملاً نفهمیدم. می‌خواستم بپرسم اما فراموش کردم. چطور ممکن بود فراموش نکنم؟ دل‌بسته شده‌ام به این تصویر سعادت منتزع، بدون دردها و تیزی‌ها و زخم‌های معمول. تصویری جدا شده از قبل و بعد، گویی ساکن، بدون انتظارِ وابسته به ادامه و تلخی مانده از تاریخ. 

نامه،

 

این یکی از عجیب‌ترین نامه‌هایی است که می‌نویسم، چون نه تنها مطمئنم مخاطبش این‌جا نمی‌خواند، بلکه می‌دانم چون زبان فارسی نمی‌داند، اصولاً نمی‌تواند این متن را بخواند.

رفیق عزیز، این روزهای بیشتر یاد آن قدم‌زدن‌هایمان از کتابخانه‌ی کنار رودخانه به سمت ایستگاه مرکزی قطار می‌افتم، در زمانی که مشغول نوشتن پایان‌نامه بودیم. چند بار پیش آمده بود که وقتی در راه به آن زمین چمن گسترده بین ساختمان دانشگاه که زمانی قصر بوده و موزه‌ی کلاسیک می‌رسیدیم، چند دقیقه‌ای با نوشیدنی‌ای در دست آن‌جا می‌نشستیم و تو می‌گفتی که نگرانی دوستان ایرانی‌ات انگار نمی‌توانند از همین زندگی روزمره‌ی ساده لذت ببرند و دنبال شگفتی‌اند. من سعی می‌کردم اطمینان دهم که دست‌کم من یکی قدر این لحظات را می‌دانم، این آرامش و خوشی بی‌قبل‌وبعد، که منظره‌ی زیبایی روبه‌روی‌مان است و آسمان با ابرهای فشرده‌ی درهم را می‌بینیم، خستگی مطبوعی داریم از خواندن و نوشتن در مورد متن‌های فلسفی‌ای که برایمان ستایش‌برانگیز است و می‌توانیم با هم از سیاست جهانی و فلسفه و زندگی روزمره گپ بزنیم؛ با فهمی مشترک از همدیگر، در حالی که اختلاف عقیده و سلیقه‌مان پابرجاست.

تجربه‌ی زندگی کردن زیستی که تقریباً هیچ‌وقت آرام و بی‌دغدغه نیست، از من آدمی ساخته که دیگر نمی‌تواند از آرامش زندگی روزمره لذت ببرد. شاید چهارسال پیش می‌توانستم. اما این دو سالی که دوباره در ایران‌ام، اتفاق پشت اتفاق افتاده، با سرعتی شدید و همه چیز چنان می‌نماید که رو به قهقراست. دوست دارم تن به آرامش و یکنواختی دهم بدون جاه‌طلبی‌ای برای چیزی شگفت‌انگیز. اما غم‌ها و اضطراب‌های شدید این روزها، فقط با خوشی‌هایی از آن سو اغراق‌شده به تعادل می‌رسد. این است که نمی‌توانم آرام یک‌جا بنشینم و از زیبایی‌های کوچک لذت ببرم، نمی‌توانم متنی بخوانم که شاهکار نباشد، دوستی‌ای داشته باشم که زیاده عمیق نباشد و خودم را به هیجانی تکان‌دهنده پرتاب نکنم.

حالم بد نیست، مسلطم. و از جایی که هستم راضی‌ام، انتخابم بوده. اما تعادلی نیست. از خواندن و دیدن و حس کردن سرمست می‌شوم و سعی می‌کنم اضطراب و نگرانی و غم را کنار بزنم یا گاهی با آن بجنگم یا اگر زورم رسید به راه‌حلی فکر کنم. فاصله دارم از آن زندگی‌ای که با هم می‌زیستیم، و در آن همه چیز در آرامشی بیرونی ساده و سرراست و خوشایند به نظر می‌رسید، بدون طلبی برای هیجانی افزون‌تر. این روزها مثل اسفند بر آتشم، می‌جهم و تمام می‌شوم تا جهش بعدی. مرا حالا ببینی، فرسنگ‌ها فاصله دارم از آن حال آرام که می‌توانست با رضایت به روزمرگی تن دهد. این را تو می‌توانی ببینی که آن‌قدر دوست بودی و نزدیک. همین حالا هم سنگرِ حفظِ همه چیز از دور مستحکم به نظر می‌رسد.

روایت چهارم،

 

از کجا نیرو می‌آورم؟ امروز برای دوستی نوشتم که در حال دویدنم و فرصت افتادن نیست، برای دیگری نوشتم که هنوز مسلطم و در جای دیگر نوشته بودم که انقدر از هر سو فشار است که جایی برای پاشیدن نیست.

کودکانه حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که تصویر واضحی از وضعیت دارند. خطی کشیده‌اند و مرزبندی را مشخص کرده‌اند و حالا غیر از ابراز ناراحتی و خشم، یا شادی و افتخار، تنها کاری که دارند این است که به مایی که فکر می‌کردند بداهتاً باید سمت آن‌ها بایستیم فحش می‌دهند، با عباراتی مثل «نهیب اخلاقی»، «رد خون»، «نهایت شر» و... مشکل‌شان این نیست که در سوی دیگر ایستاده‌ایم، که می‌دانند نایستاده‌ایم، دعوایشان سر این است که چرا برایمان روشن و بدیهی نیست که مرزی هست و سمت درست و روشن کدام است.

باری در میان مهمانی، بعد از بحثی عصبی که چندثانیه‌ای آرامش بعد از طوفان حاکم شده بود، دوست فریاد زد «همه‌تان خفه شوید» خندیدیم که کسی حرف نمی‌زند که وقت چنین فریادی باشد. با جدیت ادامه داد: «هنوز دارید فکر می‌کنید». راست می‌گفت، همه در ذهنمان بحث را ادامه می‌دادیم و این بدترین کار در آن لحظه بود. گاهی فقط باید خفه شد. من دوست دارم همه چیز را تعلیق کنم، به این معنی که ذهنم هم کار نکند. در مورد خودم می‌توانم و امکانش را دارم که چندی دست بردارم از قضاوت و تصمیم، اما شرایطی و نقش‌هایی هست که در آن نمی‌شود سکوت کرد، حتی اگر بخواهی. از آن‌هایی که تکلیف‌شان روشن و تصویر برایشان مشخص است که بگذریم، همه گیجیم و من خوشحالم که شخصاً مجبور نیستم کاری کنم و حرفی بزنم و می‌توانم صبوری کنم تا اوضاع برایم روشن شود، اما فشار از این‌جا است که از دور دستی بر آتش وضعیتی دارم که در آن شخص به خاطر جایگاه و نقشش ناچار است که تصمیم بگیرد، بدون این‌که بتواند یا بخواهد تصویر یکدست و با مرزبندی مشخصی بدست دهد.

روزگار غریبی است، حتی نمی‌توانم تصمیم بگیرم چقدر فشار بیشتر از مواقع دیگر است. دیروز فکر می‌کردم که شروع کنم در دفتری کاملاً شخصی، و نه این‌جا، وقایع را جزءبه‌جزء بنویسم. با تاریخ و اسم افراد و جزئيات بحث‌ها. فعلاً حتی وقت آن را هم ندارم.

نامه، از دور شورانگیز

 

در سه سال گذشته دوبار بیشتر ندیدمت، با این‌حال از نیمه‌شب دیشب در ذهنم شروع کردم به نوشتن این نامه برای تو. نمی‌دانم چه شد که یادت افتادم. شاید چون این روزها زیاد نگران تأثیرات سال و ماه بر حالم می‌شوم و این تأثیرات را بیش از همه بر تو دیده‌ام.

حدود پنج‌سال پیش که می‌دیدمت، در پس آن ظاهر مطمئن و عاقل و بالغ، می‌شد برق دیوانگی و جنون را در چشم‌ها دید. حس می‌کردم، عاقل‌مردی که جلویم می‌نشیند، گرچه پایش روی زمین است و بر رفتارش و خودش مسلط است، اما توانایی پنهان‌مانده‌ای برای شور و ناشناخته‌ها دارد. در دوباری که بعد از دوباره در تهران بودنم دیدمت، دیگر اثری از آن شور نبود. روبه‌رویم کسی بود یکسره متعین، با تصمیم‌ها یا بی‌تصمیمی‌ای آرام و کنار آمده که قرار نیست به استقبال هیچ چیز خارج از قاعده و قانون برود.

مهم نیست که پیش از این هم، نیروی عقل و تسلط و کنترل احساسات باعث می‌شد که هیچ اتفاق خارج از روالی نیفتد، اما این امکان و این قوة در چشم‌های تو بود. همان که باعث می‌شد با آن جایگاهی که تو داشتی، برای منی که آن سال‌ها جای دیگری بودم بنویسی و نتیجه‌اش شود سلسله‌ای از دیدارها که هنوز نمی‌دانم کجای زندگی من و توست. تصمیم گرفتم به جای این‌که شخصی برایت بنویسم، نامه را این‌جا بگذارم، با اطمینان این‌که دیگر این‌جا را نمی‌خوانی، شاید ادامه‌ی همان دیوانگی تمام شده.    

خیلی شخصی

 

چند شب قبل، میان خواب و بیداری به ذهنم رسید که می‌دانم راه‌حل چیست: باید طوری از این روزگار بزنم بیرون.

صبح که شد، بیشتر فکر کردم، که این روزگار چیست که انقدر دلم می‌خواهد از آن بیرون بزنم: روزگاری است که در آن دیگر حالم خوش نیست. به گمانم از مرگ پدربزرگ شروع شد. بعد از مرگ پدربزرگ دیگر هیچ وقت حالم واقعاً خوب نبود. ظاهر ماجرا این بود که کم سوگورای نکردم، چه شخصی و چه جمعی. اما انگار حضور خواهرک، بعد از شش سال، که ظاهراً پایان سوگواری جمعی بود، برای من فقط سرکوب غمی بود که دیگر نمی‌خواستم ادامه پیدا کند، به بهانه‌ای.

امشب که ناآرامی‌ها دوباره گشته‌اند و برگشته‌اند، فکر می‌کنم حالم خوب نیست چون هیچ کس را عمیقاً دوست ندارم و این زندگی را کمرنگ کرده. اما این حرف دقیقی نیست، مسئله‌ام این است که کسی در زندگی‌ام نیست که بی‌واسطه از حضورش خوشحال شوم، بدون هیچ دلخوری و عصبانیتِ از-جایی-مانده. نزدیک‌ترین آدم‌های اطرافم، حالا، کسانی‌اند که برگشته‌اند، مدتی نبوده‌اند و حالا هستند. و من انگار نتوانسته‌ام از نبودنشان بگذرم، انگار چیزهایی در من جا مانده که نمی‌گذارد به آن دوران آرام و پرلطف حضور همیشگی‌شان برگردم. و همین اتفاقاً نشانم می‌دهد که عمیقاً دوست‌شان دارم، که نمی‌توانم نبودشان را تاب بیاورم و می‌خواهم به همین حضور  ادامه دهم. می‌دانم که بودنشان، از من آدم خوشحال‌تری می‌سازد، اما فقط آدمی خوشحال‌تر، نه آدمی بی‌قید راضی و سرخوش. و می‌دانم که نبودشان دوباره مرا دچار آشفتگی و حس غیابی درمان‌نشدنی می‌کند. احتمالاً همین عمیقاً و بی‌قید دوست‌داشتن است، دوست‌داشتنی بدون رضایت، بدون آرامش، بدون سرخوشی.

استراتژی‌های روزمره

 

دوستی درباره‌ی بچه‌داری می‌گفت که تسلطی که کسی که بچه را بزرگ کرده است، بر او دارد، ترسناک است. این را این‌طور توضیح می‌داد که وقتی چشم‌ها و حرکات کسی را از لحظه‌ی نخست دیده‌ای، و این دیدار در شرایط مختلف تکرار شده است، دیگر همه‌ی استراتژی‌هایش را می‌شناسی: برای دروغ گفتن، پنهان‌کاری و... همان رازی که مادرها دارند که گویی از همه چیز باخبرند.

این رابطه‌ی ترسناک گاهی در دوستی تکرار می‌شود، وقتی کسی را با دقت، نگرانی و توجه دوست داری و زمان زیادی از دوستی گذشته است، خصوصاً اگر این دوستی ورای توافق‌ها یا معامله‌های معمول باشد. پنهان‌کاری و ماسک‌زدن در چنین دوستی‌ای بسیار دشوار است، وقتی می‌دانی که دیگری همه‌ی استراتژی‌های حتی ناخودآگاه تو برای کنترل کردن وضعیت را می‌داند.

برای منی که از هر تسلطی می‌ترسم، و می‌رمم از این‌که کسی بیش از خودم از گوشه‌ها و کنارهای ذهنم آگاه باشد، چنین رابطه‌ای ترسناک است. گاهی هم وسوسه‌کننده است که بهلم به این‌که دیگری این آگاهی مسلط و مقتدرش را بسط بدهد و دغدغه‌هایی که چنین بی‌واسطه منتقل می‌شوند، بدل به نگرانی مشترک شوند: گونه‌ای بیرون‌سپاری احوال و احساسات، بدون این‌که حتی نیاز به بیان خود باشد. اما روش آخر مبارزه‌ام در چنین وضعی سکوت است، در ابهام گذاشتن و تصریح نکردن حالات و احوالی که حس می‌شوند، اما در عین حال انکار و فرار نکردن.

پراکندگی‌ها با خطی نه کاملاً نامرئی

 

دوباره در روزگاری هستم که لازم است مدام بنویسم تا روزها رها و پخش نشوند.

۱. تجربه‌ام از پی‌ام‌اس تغییر بسیاری کرده. تصور خودم این است که این وضعیت فعلی فشار کم‌تری به اطرافیانم وارد می‌کند. به اندازه‌ی قبل آشفته و غمگین نمی‌شوم. عمده‌ی تأثیرش بر وضعیت جسمی است نه روانی: دردهای موضعی، گوارش ناآرام و تپش قلبی که اگر حواسم نباشد وصل می‌شود به اضطراب‌ها. مهم‌ترین اثر روحی فعلی‌اش حساسیت بیشتر است، آن هم نه به این شکل که از اطرافیان بیشتر دلخور شوم، بلکه شدیدتر از خودم دلخور می‌شوم و ممکن است بیشتر خودم را سرزنش کنم، آن هم بر سر چیزهایی که می‌دانم واقعاً چندان مهم نیستند. مثلاً ممکن است مدام حس کنم بیش از اندازه چیزی از درونیاتم را برای دیگران فاش کرده‌ام؛ کمابیش شبیه مستی. بااین‌حال فکر می‌کنم تسلط کلی‌ام بر حالم بسیار بیشتر شده و کسانی را درگیر وضعیتم نمی‌کنم که تعاملشان با این شرایط برای هیچ‌کدام‌مان خوب نیست.

۲. دیروز نوشته‌ای از «آقای سیبیل و کلاه» خواندم که کاش جایی عمومی نوشته بود تا این‌جا به آن ارجاع می‌دادم. محتوای کلی تمایزی بود بین افراد خود-محور و خود-مرکز‌-جهان-بین. تمایزش روشنگر بود. آن‌طور که من فهمیدم، می‌گفت که افراد خود-محور وقایع و انسان‌های دیگر را طوری تفسیر می‌کنند یا نسبت خودشان را با آن‌ها طوری تنظیم می‌کنند که برایشان خوشایندترین باشند. دربرابر، خود-مرکز‌-جهان-بین‌ها مایل‌اند همه چیز در دنیا آن‌طور تغییر کند که برای آن‌ها مطلوب باشد و برای رسیدن به این هدف، سر جای خود می‌ایستند اما عاشق می‌شوند و عاشق می‌کند، متنفر می‌شوند و خودشان را در معرض نفرت قرار می‌دهند تا دیگران چنان دور یا نزدیک شوند که جهان اطراف برایشان جای مطلوب‌تری شود. امروز صحبت را ادامه دادیم، با بحث‌های بعدی‌اش با دیگران نکته‌ی دیگری را اضافه کرد که آن هم برایم هم‌دلی برانگیز بود: گرچه اغلب خود-محورها را تحسین می‌کنیم، اما خود-مرکز‌-جهان-بین‌ها نقشی دارند که ما را به آن‌ها وابسته می‌کند و آن این است که در بودنشان چنان تمام‌وکمال‌اند که انگار زندگی آدم را به چیزی و جایی محکم می‌کنند و این اطمینان لذت‌بخش است.

۳. مایلم به تمایز بالا، نکته‌ای را اضافه کنم که البته سطحی‌تر است. مدت‌ها است که نمی‌توانم با کسانی هم‌دردی کنم که از دیگران توقع دارند که کاری کنند تا حال یا شرایط زندگی‌شان بهتر شود. هیچ نکته‌ی منفی‌ای نمی‌بینم در این‌که کسی از دیگران، خصوصاً نزدیکان (مستقیم یا به اشاره) درخواست کمک کند. اما همدلی ندارم با کسی که مدام دلخور است از این‌که دیگران کاری برای بهبود حال و شرایطش نمی‌کنند. به نظرم متوقعان عمدتاً خود-مرکز‌-جهان-بین‌اند. در حالی که خود-محورها با این‌که همراهی گرفتن از دیگران را از خود دریغ نمی‌کنند، منتظرِ منفعلِ چنین همراهی‌ای نیستند.

۴. دست‌ودلم برای شروع نوشتن متنی که دیروز با «ب» درباره‌اش حرف زدم می‌لرزد. می‌ترسم نشود یا رضایت‌بخش نباشد. پسِ ذهنم تمایلی است به این‌که کاری را شروع کنم که نتیجه‌ی مشخص‌تر و مطمئن‌تری داشته باشد. دورنمای این نوشته آن‌قدر دور و شدید است که شک می‌کنم وارد شدن به مسیرش اصلاً معقول باشد. می‌ترسم در حد حرف‌های کلی بماند و در آخر به هیچ‌جای مشخص و معناداری نرسد.

روزگار خوش، با نظری به پس و پیش

 

چند بار تا به حال این خوشی ناگهانی برایم پیش آمده که «هی، هنوز دارم در تهران زندگی می‌کنم.» مثل آن افسانه‌های قدیمی درباره‌ی کسی که هرروز احتمال مرگش را می‌دهد و هر صبح سرخوش است که هنوز زنده است.

این تاریخ آخر، گرچه با کمی تأخیر، همین حس را ایجاد کرد. اول عصبانی بودم، آن هم بعد از آن تعلیق و اضطراب، از این‌که چیزی انقدر بی‌معنی مانع درس‌خواندنم شده. حالا اما دوباره برگشته‌ام به خوشی در تهران بودن. البته یک‌دست نیست، بالا و پایین دارد.

نگرانی‌ام را هلیدم که شدید بشود و با دوستانی درباره‌ی حالِ حاضرم حرف زدم. درباره‌ی اضطراب قبلی و عصبانیت بعدی و حس شدید این روزها که فکر می‌کنم باید کار جدی‌ای بکنم، چیزی از جنس خواندن به قصد نوشتن تا این روزها آرام‌تر بگذرد.

من بلدم که خوش بگذرانم، خصوصاً بلدم که از زندگی‌ام در تهران لذت ببرم. مسئله‌ام این چند روز این نبود که راهی پیدا کنم برای تحمل کردن زندگی معلق ادامه پیدا کرده در این شهر. اصرار داشتم/دارم که این مدت انتظارِ تمدیدشده برای شروع درس (هرقدر هم طول بکشد) کاری کنم بیش از خوش‌گذراندن؛ و ترجمه و تدریس دبیرستان برای من جزو خوش‌گذرانی‌هاست نه کاری جدی.

با چند نفر حرف زدم تا امروز که به «ب» رسیدم. بیش از دوسال است که ابا دارم از این‌که در چاله‌های روزمرگی‌ام صدایش کنم. انقدر که حس می‌کنم سرشلوغ است و عادلانه نیست که من هم به ذهن‌مشغولی‌اش اضافه کنم. اما به نظرم به موقع به خودم هشدار دادم و زمانی صدایش کردم که برای دوستی‌مان ضروری بود. همه‌ی صحبت‌ها و فکر‌های این چند روز مگر با حرف زدن با «ب» کامل نمی‌شد. دقیقاً نیاز به نوع دوستی و توجه او داشتم و نوعی که مرا می‌شناسد و این سال‌ها دیده و هم‌فکری معمول‌مان. نتیجه‌ی حرف زدن با «ب» سروشکل دادن به ایده‌ی خامی بود که برای انجام فعالیتی شخصی داشتم. مثل اغلب اوقات، با وجود نزدیک نبود حوزه‌های علاقه و کارمان، نوع درکش از رابطه‌ی من و زندگی حرفه‌ای، کمک کرد که ایده‌ی خامم چکش بخورد و بدل به کاری قابل پیگیری شود.

چیزهایی هست که باید درباره‌اش بنویسم، از جمله احساس ناامنی در دوستی و حساسیت فوق‌العاده‌ای که گاهی پدید می‌آید. این بار ولی درباره‌ی خودم نیست. بلکه فکر می‌کنم من امنم و آرام، نگران دیگری‌ام که ناآرامی‌اش را هیچ‌طور دیگری نمی‌توانم تفسیر کنم مگر این‌که بگویم از سر احساس عدم امنیتی است که البته نمی‌دانم از کجا می‌آید. همین که درباره‌ی دیگری است نوشتنش را به تأخیر می‌اندازد.

 

داشتن

 

تنها نوع رابطه‌ای که همواره در زندگی‌ام بوده، طوری که می‌توانم توالی دوران مختلفم را با تطور آن بشمارم، دوستی هرروزه‌ی صمیمی است. از سال‌های دبستان تا همین حالا، همیشه دوست خیلی نزدیکی داشته‌ام که رابطه‌مان روزانه و روزمره بوده: لازم نبوده برای دیدار یا صحبت برنامه‌ریزی کنیم و تقریباً در جریان تمام زندگی‌ام بوده. از دبستان تا راهنمایی، بعد سال‌های پرالتهاب دبیرستان و سال‌های سخت ابتدای دانشگاه، حتی آن شهر سرد لعنتی دور از تهران و بازگشت دوباره، در تمامشان چنین دوستی‌ای داشته‌ام. این نوع دوستی مستقیماً و مشخصاً کیفیت زندگی‌ام را بالا می‌برد. چون رابطه‌ای است که حس می‌کنم «دارم» جزو داشته‌های من است، بخشی از تعریفم از خودم است، در همه‌ی زندگی‌ام حضور دارد و به آن اطمینان دارم.

دربرابر، مثلاً هیچ وقت رابطه‌ی عاشقانه برایم چنین نبوده. اصلاً این‌طور نبوده که در همه‌ی زندگی‌ام رابطه‌ی عاشقانه‌ای باشد، اما مهم‌تر از آن، رابطه‌ی عاشقانه برایم هویت‌بخش نبوده، هیچ بخشی از من و تعریفم از خودم نبوده. رابطه‌ی عاشقانه برایم امری منقطع است. مهم نیست که چه مدت زمانی در زندگی‌ام باشد، هر قدر هم باشد، حضور معشوق/عاشق حضورِ قطع‌ووصلی است: یعنی در لحظه‌ای که هست خوب است و خوش می‌گذرد (لابد) و دیدار که تمام شد، حضورش در زندگی‌ام تمام می‌شود. این‌طور نیست که فکر کنم عاشقانه‌ای، چیزی است که در زندگی «دارم»، جزو داشته‌هایی است که وزن بودنم را تغییر می‌دهد.

دوبار در زندگی‌ام، متأسفانه نه کمتر و خوش‌بختانه نه بیشتر، پیش آمده که کسی باشد که نتوانم دقیقاً بگویم دوست است یا معشوق. جایی بین این دو بوده و بسیار و شدیداً هر دو بوده.

نشسته بودم و به جیم فکر می‌کردم. فکر می‌کردم که چرا با این‌که هست و حضورش خوشایند است، اما بودنش در مجموع کیفیت زندگی مرا بالا نمی‌برد. چرا دیگر مثل گذشته نیست که از فکر کردن به این‌که در زندگی‌ام هست، یادم بیفتد که آدم خوش‌شانسی هستم و در لحظه خوش‌بختی‌ام بیشتر شود. به گمانم نه تمامش، اما بخشی از پاسخ در این‌جاست: هرچه بیشتر وجه دوستانه‌ی رابطه‌مان، برای من و در ذهن من کمتر شده و بیشتر و بیشتر تبدیل شده به رابطه‌ی فقط عاشقانه‌ای. این است که دیگر فکر نمی‌کنم حضورش را «دارم» که یکی از داشته‌های اساسی من در زندگی است. مهم نیست که به اندازه‌ی قبل یا حتی بیشتر می‌بینمش یا نه. برای من این حضور مدتی است که حضور منقطع است، نه حضور جاری در همه‌ی زندگی‌ام.

فراموشی

 

در چند هفته‌ی گذشته مدام خواسته‌ام که بنویسم، یک‌بار خواسته‌ام درباره‌ی رقص بنویسم، بار دیگر درباره‌ی رفتن. اما چیزی مانع شده. حالا می‌فهمم که آن مقاومت از کجاست. بخشی از ذهنم درگیر موضوعی است که نمی‌خواسته‌ام درباره‌اش حرف بزنم و همین مانع می‌شده که درباره‌ی هر چیز دیگری هم بنویسم.

حال پدربزرگ خوب نیست. گرچه سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم و به روال روزمره ادامه دهم، این نگرانی بخشی از ذهنم را می‌گیرد. نگرانی و غم زیاد از هربار دیدن پدربزرگ هست و بیش از آن نگرانی و غم برای پدر. کابوس پدر بود که پدرش زمین بخورد. یک هفته از زمانی که همه جای خانه‌ی پدربزرگ را میله گذاشته بود و سطوح ناهمسطح را صاف کرده بود تا از افتادن اتفاقی جلوگیری کند، نگذشته بود که پدربزرگ در پایین آمدن از تخت افتاد و استخوانی در پایش شکست. کابوس از همان شب شروع شد.

اولین روزی که پدربزرگ را بعد از افتادن دیدم وحشتناک بود. تنها کنارش بودم، به عنوان همراه در بیمارستان، صبحِ بعد از اتفاق. ظاهراً هوشیار بود ولی مرا نمی‌شناخت، نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، کلامش وضوح همیشگی را نداشت. کلامش شعرگونه بوده. جای فعل و فاعل عوض شده بود و کلمات از جایی دورتر می‌آمدند. گریه‌ام بند نمی‌آمد. سه ساعت هم طاقت نیاوردم. زنگ زدم به مادر و جایمان را عوض کردیم. رفتم دوستی را دیدم و شروع کردیم به کار کردن، بدون حرف. چند روز بعد حال پدربزرگ بهتر شد. بیشتر نگران پدر بودم تا پدربزرگ. پدر تقریباً تمام شب‌ها پیش پدربزرگ بود، صبح‌ها می‌رفت سرکار، بعدازظهرها به مادربزرگ سر می‌زد و شب دوباره می‌رفت کنار پدربزرگ. اوضاع آنقدر بهتر شد که پدربزرگ برگشت خانه. اما فقط دو روز. دوباره در خانه بیهوش شد و حالا در بخش مراقبت‌های ویژه است.

بخش مراقبت‌های ویژه یکی از غمگین‌ترین محل‌هایی است که دیده‌ام. احتمالاً هیچ‌جای دیگری انقدر به مرگ نزدیک نیست. پدربزرگ نیمه‌هوشیار بود و باز هم مرا نمی‌شناخت. پیش از این اتفاق، هیچ علامتی از فراموشی در پدربزرگ نبود. پدرِ مادر سال‌ها است که به سمت فراموشی می‌رود و دیده‌ام که گویی اطرافیان در مسابقه‌ای برای فراموش نشدن هستند. پدرِ مادر هنوز مرا می‌شناسد، با جزئیات، گرچه تقریباً هیچ نوه‌ی دیگری را نمی‌شناسد. برایم دلگرمی است، مهر بین ما همیشه زیاد بوده، خیلی زیاد. نمی‌دانم می‌توانم روزی را تحمل کنم که او هم مرا نشناسد یا نه. اما درباره‌ی پدرِ پدرم، تابه‌حال نگران این موضوع نبودم و حالا می‌بینم که چقدر برایم تکان‌دهنده است.

دلیل روشنی داشتم که به اطرافیانم حرف زیادی از این ماجرا نزنم. البته اطلاع داده‌ام اما نگفته‌ام که چقدر غمیگنم یا اوضاع چقدر بد است. نمی‌خواستم در هر بار دیدن هر دوستی یادآوری شود که چه وضع غمیگینی است. گویی نیاز داشتم بخش‌هایی از زندگی‌ام را از این غم دور نگه دارم.

سرگشاده، وقتی خطاب میان من و تو سرگردان است.

 

عزیز من، کسی را که در هزار فرازونشیب بارها به او دور و نزدیک شده‌ای، طوری ترک نکن که گویی بار آخر است. به کسی که سال‌هاست دوست داری، زخم کاری نزن، هرقدر دلخور و آزرده باشی. برخی دوستی‌ها و نزدیکی‌ها چاره‌ناپذیرند، یعنی اگر هزار واقعه هم طور دیگری رقم می‌خورد، باز پیش می‌آمدند و بودند؛ و از وقتی که آمده‌اند مقدر بوده که باشند و بازگردند، هرقدر مصمم باشی و مستحکم و خشن در قطع کردن. این قطع‌کردن‌هایی که نرم و آرام نیست، زخمی می‌زند که اثرش باقی می‌ماند اما هرگز برای تمام شدن کافی نیست.

دنبال نوشته‌‌ای می‌گشتم که ناغافل چشمم خورد به آن‌چه چند سال پیش، به دنبال وصل پس از فصلی نوشته بودم. پنج ماه نبودی و وقتی آمدی گفته بودی فهمیده‌ای که عمیقاً عاشقم هستی و عمیقاً آزرده‌ای. خواندش شگفت‌زده‌ام کرد. از آگاهی‌ام رفته بود که زمانی چنین صراحتی در بیان احساس داشته‌ای، چه در خوشایندی و چه در ناخوشایندی. نوشته‌ی پیشین پر بود از عدم اطمینان، آن رفتن ناگهانی و طولانی‌ات، بدون هیچ توضیحی، حتی در حد این توضیح ناکافی و مبهم این‌بار، ناامن‌ام کرده بود. نوشته بودم که نمی‌فهمم چرا رفته‌ای و نوشته بودم که گفته‌‌ای نمی‌خواهی درباره‌اش حرف بزنیم.

دیگر عصبانی نیستم. یاد زمانی می‌افتم که با آن‌که من رفته بودم و نه تو، ولی شاید عاشقانه‌ترین حالتم به تو بود. زمانی که در هر شراب قرمز و برگ افرایی یاد تو بود. حسی که بخش بزرگی از آن روزگارم را می‌گرفت اندوه بود. اندوهی که دوستش داشتم، و فکر می‌کردم از معشوق عزیز‌تر است، چون بی‌آزارتر است و دارایی‌ای است عمیقاً شخصی. غم ترک کردنت را جایگزین خودت کرده بودم و بخش بزرگی از دنیای من بود.

 

اوج کجاست

 

چگونه ممکن است که کسی انقدر خوب آدم را بداند و انقدر مهربان باشد که یک روز را پر کند از همه‌ی چیزهایی که دوست داری. فقط نوشته بودم که غمگینم که روز تولدم کنار دوستانم نیستم. گفته بود سفر را آرام بگذران و جبران خواهیم کرد. از سفر برگشتم، صبح رفتیم به برنامه‌ی معمول صبح جمعه‌مان در کافه‌ی معمول، شین آن‌جا بود. «نزدیک‌ترین» صدایش کرده بود. جمع سه‌نفره‌ی گهگاه و نزدیک‌مان که گویی غیر را برنمی‌تابد. هرسه به این دورهمی سه‌نفرمان نیاز داشتیم. برای حرف زدن و آرام شدن.

صبحانه که تمام شد، آمدیم تا کافه‌ی همیشگی. به «رفیق آرام» و میم گفته بود که بیایند آن‌جا. جمع معمول دیگری، نزدیک و نرم و آرام. با گفت‌وگوهای معمول چهارنفره‌مان. رفتیم خانه، آفاگاتو درست کردیم، مثل خیلی وقت‌های همراهی دونفره، و والیبال دیدیم. بازی تمام نشده بود که زنگ در را زدند، «آقای سیبیل‌وکلاه» و دوستان و بعد هم باقی رفقا و نزدیکان.

یک‌یک جمع‌های از صبح تا نیمه شب، جمع‌های آزموده و قدیم‌مان بودند. مطمئن و نزدیک و پر از خوشی. تا نیمه‌شب گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم. دست‌کم ده‌سال بود که در جمعْ شمع تولد خاموش نکرده بودم. گفتند آرزو، گفتم حضور سال بعد‌مان. من در تهران سعادت‌مندم و چه آرزویی می‌توان داشت غیر از تکرار این خوشی.

تمام روز را برنامه‌ریزی کرده بود تا کنار دوستانم باشم، در جمع‌های جداگانه. هر کدام در جمع و ترتیبی که معمول خودشان بود با آداب و حال و حرف‌های خودشان. می‌داند که عزیزترین داشته‌ی زندگی‌ام دوستانم‌اند و یک روز کامل دیدار عزیزترین دوستانم همراه او، چیزی بیش از هدیه‌ی تولد از طرف نزدیک‌ترین دوست است. شگفت‌زده‌ام از این حد نزدیکی و دوستی، از این‌که نه فقط مرا می‌شناسد و محبت و دوستی عمیقی هست که باعث می‌شود چنین برنامه‌ی مفصلی بریزد، بلکه دوستان و اطرافیانم را هم می‌شناسد و مرا در تک‌تک آن جمع‌ها بلد است.

فقط من می‌دانم و او که چه تاریخی بر ما گذشته تا چنین روزی ساخته شود. و من چقدر خوش‌شانسم که این حضور و دوستی در طی سال‌ها حفظ شده و غنی‌تر شده. گیجم و سبک و آرام و خوش.

محرمیّت

 

یک‌سال بود که تصمیم گرفته بودم حرف نزنم. لحظات زیادی از ذهنم حسرت این گذشته بود که لذت حضور بیشتر می‌شد اگر رهاتر بودم؛ اما تصمیم آن‌قدر قطعی بود که حسرت تغییرش ندهد. بارها پرسیده بود و سکوت کرده بودم یا چیز دیگری گفته بودم. ناخواسته و ندانسته اشاره‌ای کرد به نقطه‌ای که وصل شده بود به آن حرف‌های ناگفته. تکانم چنان شدید بود که نمی‌شد نادیده‌اش بگیریم، توضیحی داد و توضیحی دادم و گذشتیم؛ توضیحات بی‌ربط، هم‌چنان آن گیر نهایی را مسکوت گذاشتم. چند دقیقه‌ی بعد حرف دیگری می‌زدیم و به قصد دیگری اشاره‌ای کردم و در پاسخ چیزی را گفت که یک‌سال بود نمی‌خواستم بپرسم. در جعبه باز شده بود و نقاطی که جداجدا معنا نداشتند به هم وصل شده بودند و آن‌چه پنهان کرده بودم دیگر آشکار بود. باورم نمی‌شد که حرف زده‌ام یا اجازه داده‌ام که آشکار شود، بعد از مدت‌ها در هر شرایط و حالی ساکت ماندن.

بیش از یک سال بود که مرزی بود بین ما، خطی محکم که من حاضر نبودم از میان برود. در یک آن، شکاف محو شد. با آن شکاف، دیگر نقشی شخصی در زندگی من نداشت، دیگر از آن‌هایی نبود که بگویم از داشته‌های شخصی من در زندگی‌اند. نه این‌که خود آن حرف که نمی‌گفتم چنین اهمیتی داشته باشد، آن‌چه باعث شده بود تصمیم بگیرم که نگویم، برایم اثبات مرز و فاصله بود، نشانه‌ی دیگر محرم نبودن.

هنوز برایم روشن است که برگشتی به روال گذشته‌ی دور نیست. چنین برگشتی را نمی‌خواهم و نمی‌توانم و بعید می‌دانم که او هم نظر دیگری داشته باشد. اما حالا، بعد از پیش از یک‌سال، در ذهنم می‌توانم بگویم که دوست من است، گیرم دوستی متفاوت با آن‌چه پیشتر بوده. دلایل بسیاری داشتم برای این‌که دوستش ندانم، و یکی این بود که همواره مراقبتی تصنعی می‌کردم و فشاری حس می‌کردم برای نگفتن و دوستی با چنین تصعنی و فشاری جمع نمی‌شود. حالا، آنچه برای نگفتنش مقاومت شدیدی داشتم، کمرنگ شده. همچنان این آن دوستی گذشته نیست که بخشی از روزمرگی‌ای، درمیان‌گذاشتن زندگی و ذهنم با او بود، اما چیزی تصنعی در نگفتن نیست. نوع دوستی تغییر کرده و چیزهایی را نمی‌گوییم که شاید زمانی می‌گفتیم، اما نه چون فکر می‌کنم نباید بگویم یا تصمیم گرفته‌ام که نگویم. چشم دارم که دوستی طبیعی‌ای را تجربه کنم که مثل هر دوستی دیگری اقتضای به اشتراک گذاشتن تنها بخش‌هایی از زندگی را دارد، اما این از هیچ تصمیم تصنعی و پیشینی‌ای نمی‌آيد. خوش‌بینم که چیزی نمانده باشد که با فشار و پیشاپیش تصمیم گرفته باشم که هرگز نگویم.

خلاء غم‌زا

 

فکر می‌کنم فایده‌ای ندارد، نه حرف زدن و نه نوشتن. بغض دارم و نه خشم. تقریباً همیشه همین‌طور است. عکس‌العملم برابر ترک شدن توسط کسی که زمانی خیلی نزدیک بوده، اولاً خشم نیست، بغض شاید ولی خشم نه. معمولاً مراقبت زیادی می‌کنم که ناراحتی‌ام به خشم تبدیل نشود. خشم همه چیز را خراب‌تر می‌کند یا دست‌کم خرابی‌های جدیدی به بار می‌آورد. من با این روال آشنایم که زمانی که یک‌طرف می‌رود، دیگری در در فرایندی که ظاهراً در سکوت و خلاء می‌گذرد، مدام دلایل بیشتری برای خشم و دلخوری می‌یابد. در لحظه‌ی ترک، ظاهراً یک‌طرف خشمگین است و این خشم یا باعث می‌شود که مدتی فاصله بگیرد یا کلاً برود، اما بدون این‌که اتفاق تازه‌ای بیفتد خشمی بی‌ریشه در دیگری نیز رشد می‌کند. این را می‌دانم و این دانستن باعث شده که هرزمان دیگری را ترک می‌کنم، انتظار داشته باشم که اگر دوباره برگشتم، با خشمی از سوی دیگری مواجه شوم که در نبود رابطه و دوستی پروار شده. و باز چون این را می‌دانم، تلاش می‌کنم زمانی که در سوی دیگر این ماجرا قرار گرفته‌ام، به دام این روال نیفتم. تلاش می‌کنم جلوی ذهنی که در دوری بداندیش می‌شود را بگیرم و پذیرایی‌ام به حضور دیگری در حد لحظه‌ی ترکی که من تصمیم‌گیرنده‌اش نبوده‌ام بماند. سعی می‌کنم حس و عقلم هر دو بر این قرار گیرند که غیر از خود همان ترک هیچ دلیل اضافه‌ای برای ناراحتی وجود ندارد.

روزگار روایت

 

در یکی از نزدیک‌ترین گفت‌وگوهای دوستانه، حالت نوعی از معشوق را توصیف می‌کرد، با تاکید بر این‌که از یک نوع می‌گوید نه از مصداقی مشخص:

معشوق صفروصدی معشوقی است که می‌خواهد همه‌ی وضعیت‌ها را بدل به وضعیت‌های عالی یا هیچ کند. این است که اگر زمانی اوضاع چهل‌وهشت باشد، آن را به صفر و اگر پنجاه‌ودو، باشد به صد می‌رساند. این ویژگی اول است، اما برای این‌که چنین کند، به چشم ما گاهی این‌طور می‌آيد که دروغ می‌گوید. همدل‌تر که باشیم، می‌توانیم حتی نگوییم وضعیت را تحریف می‌کند، بلکه چنان تفسیرش می‌کند که به آن وضع صفر یا صد برسد. ویژگی سوم این است که دایره‌ای می‌کشد و وعده می‌دهد که اگر در آن دایره بمانیم بهشت را می‌دهد (و البته دوزخ را!) و نمی‌گذارد که از آن دایره‌ی بسته‌اش که می‌خواهد کل تو را دربربگیرد به راحتی بیرون بروی.

بارها پیش آمده که وقتی با «آقای سیبیل و کلاه» حرف می‌زنیم، هرکدام احساس کنیم که دیگری چیزی می‌گوید که توصیف دقیق تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان است. لحظات درخشانی است که دلیل لازم دوستی‌مان نیست، اما برای دوستی کافی است. این نوع معشوق را که توصیف کرد، دیدم دقیقاً توصیف وضعیتی است که مرا گیر انداخته، گرچه با راه‌حلش برای بیرون آمدن از این وضع همدل نیستم. به گمانم زیادی خوشبین است که فکر می‌کند صداقت کافی است برای این‌که نگذاری در این دایره‌ی بسته اسیرت کنند و با بالاوپایین‌های مدام عاملیت‌ات را بگیرند و تنها نویسنده‌ی دارای اراده در داستان رابطه باشند. وضعیتی که توصیف شد، ما را که دوست داریم راوی اصلی رابطه باشیم، نااآرام می‌کند و معشوقی که این وضع را ساخته، به راحتی اجازه نمی‌دهد که عاملیت داستان عاشقانه را به عهده بگیریم. ناچار می‌شویم تن دهیم به بالاوپایین‌های مدامش و دست‌کم به چشم من صداقت راهی برای برون‌رفت نیست.

من در چنین اوضاعی تلاش می‌کنم که فاصله بگیرم. سعی می‌کنم مدام حوزه‌های کوچک‌تری را به اشتراک بگذارم و تنها با آن بخشی از خودم در آن رابطه باشم که عاملیت نداشتن در آن باعث نشود احساس کنم از خودم دور افتاده‌ام. اما واقعیت این است که برای منی که حداقل توهم این را دارم که بخش‌های مختلف زندگی و شخصیتم را تلاش کرده‌ام که بسازم، حوزه‌های کمی است که حاضر باشم یکسر به دیگری‌اش بسپارم. این است که در چنین رابطه‌ای مدام کم‌تر و کم‌تر می‌شوم. شاید تنها راه‌حل قطعی این باشد که کلاً نباشم، اما توانش نیست. همواره می‌خواهم تا حدی بمانم و معشوقی که وصفش رفت، خوب می‌داند چطور همان حد کم را با توصیفی که رفت درگیر و در بند نگاه دارد.

وضعیت به چشمم بازی می‌آید و من اهل بازی و محاسبه در عشق و دوستی نیستم. گیر می‌کنم، مدام می‌آزمایم که کجای ماجرا بایستم تا از بازی برکنار بمانم و هرقدر عقب می‌روم به آن نقطه‌ی امن نمی‌رسم. همواره درگیرم چون حاضر به آن گستت کامل نیستم و دیگری از هر حد درگیری برای دربند کردن در دایره‌ی بسته‌ی خودش که قواعدش را او بلد است و نه من، بهره می‌گیرد. و من چندی یک‌بار چشم باز می‌کنم و می‌بینم که فرقی نمی‌کند چقدر دور ایستاده باشم، در همان حد کم حضورم، درگیرم با آن صفر و صدی که دست من نیست و تن می‌دهم به روایت‌گری دیگری.

 

شعله و شدّت

 

«آقای سیبیل و کلاه» یادآوری کرد که زمانی «ب» تمایز گذاشته بود بین کسی که شدید است و کسی که در درونش شعله‌ای است. من از تمایز دیگری حرف می‌زدم که این را یادآوری کرد. هرچه می‌گذرد، برایم روشن‌تر می‌شود که گرچه از پیچیدگی ابایی ندارم، اما بی‌ثباتی برایم آزرنده است. به چشمم هیچ ضرورتی نیست که این دو با هم رخ دهند. حتی اگر پیچیدگی شخصی به بی‌ثباتی درونی برسد، ظرافت آن‌جاست که این بی‌ثباتی دیگران را متأثر نکند. راحت‌طلبانه‌ترین وضعیت هم این است که بی‌ثباتی‌ات را بدون هیچ فیلتری به سمت دیگری پرتاب کنی.

روز

 

«ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» پیام محبت‌آمیزی فرستاد. همان ابتدا اشاره‌ی کوتاهی کردم که «چندان شادمان نیستم». در میان احوال‌پرسی‌اش بی‌حواس به چیزی اشاره کرد که پیشتر باعث دلخوری متقابل شده بود. ناراحتی‌ام را از این یادآوری ابراز کردم. از عکس‌العمل‌ام ناراحت شد. شروع کرد به گفتن این‌که زمانی باید درباره‌ی این دلخوری متقابل حرف بزنیم و نمی‌شود به سکوت بگذارنیم. ناگهان ترکیدم. طفلک «ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» هیچ تصوری نداشت که چرا ناگهان شروع کردم به تخلیه‌ی خشم و تلخی. تا اوضاع را آرام‌تر کنم، کمی برایش از روزم گفتم و نه از تمامش، تلاش کرد دلداری‌ام بدهد و خداحافظی کردیم.

فکر می‌کنم دست‌کم باید درباره‌اش بنویسم. حواسم نیست که فشارهای کوچک این چند وقت چقدر بی‌طاقتم کرده و بعید نیست که بار بعد جای غیرقابل‌جبران‌تری بیرون بزند.

امروز صبح، تشیع جنازه‌ی دکتر جهانگیری: من در مواجه‌ام با مرگ آدم‌های آشنا شدیداً آسیب‌پذیرم. اشکم در تمام مدت مراسم بند نمی‌آمد و خود مراسم حالم را بدتر کرد. برخلاف آن مرگِ در اثر تصادف که عید اتفاق افتاد، این‌بار تشیع جنازه، آبی بر غم ناگهانی نبود. غمگین‌ترم کرد. گرفته‌تر. منقبض‌تر.

«ناصح» مدتی است که حرف نمی‌زند: من سعی می‌کردم صبور باشم و آرام، تا امروز. قرار بود در موضوعی کمک مشخصی کند. متنی که قرار بود بفرستند را فرستاد. پرسیدم هنوز نمی‌خواهد حرف بزنیم. گفت نه.  فکر نمی‌کردم سنگین باشد، اما بود. آن‌قدر سنگین که برایش نوشتم ترجیح می‌دهم که از کمکش صرف‌نظر کنم. حالا وضعیت همه چیز کمی مبهم‌تر است. وضعیت حسی‌ام از همه بیشتر. در حدود دو هفته‌ای که حرف نزدیم، اجتناب کرده بودم از این‌که صریحاً بپرسم که نظرش عوض شده یا نه. لابد فکر می‌کردم این روز پرفشار که یک طرفش مرگ بوده، کار را راحت‌تر می‌کند.

از دست دادن [دست‌کم موقتی] خوشی بی‌دغدغه: حداقل در ذهن من، رابطه‌ام با «جیم» محدود شده به خوش‌گذرانی‌های موردی، بدون گیر ذهنی و دغدغه‌ای درباره‌ی قبل و بعد و ابعاد دیگرش. امیدوار بودم نگه‌داشتن رابطه در این سطح، آن را از عدم ثبات حفظ کند. ظاهراً نمی‌کند. خوب بود اگر این فشار چندروزه را خوش‌گذارنی بدون/کم‌حرف چندساعته‌ای می‌شست که امروز مواجه شدم با این‌که نمی‌شود.

ولی فقط امروز نیست. دست‌کم دیروز هم به اندازه‌ی امروز سخت بوده. دیروز «رفیق قدیم» را دیدم. بعد از دیدار پیامی رسید که گرچه تلاش کردم خونسرد پاسخ دهم، برای روشن بود که ضربه‌ای است به دوستی امن بازیافته‌مان. باری که در زمان تحصیل قبلی به تهران آمدم، حرف مشابهی زد و شاید همان حرف بود که بازیافتن دوستی‌مان را انقدر عقب انداخت. در این چند ماهی که دوباره حرف می‌زدیم، امید بسته بودم به تکرار نشدن آن حرف. و دیروز دوباره مواجه شدم و می‌دانستم که مدتی طول می‌کشد تا دوباره در این رابطه امنیت سابق تکرار شود.

مجموعه‌ای از سبک زندگی، روابط انسانی و خوشی‌های لحظه‌ای‌ام همین امروز و دیروز مختل شده یا دست‌کم من به مختل شدن‌شان آگاه شده‌ام. باید این‌طور ببینمش تا بفهمم چرا وسط مکالمه با «ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» ناگهان ترکیدم.

برابر این تلخی‌ها چه دارم؟ دوستی‌ها زیاد، در ظاهر تضمینی است برای این‌که هیچ‌وقت تنها نباشی، در عمل ممکن است دامی باشد برای این‌که همزمان از چندجا زخم بخوری. با این‌حال هیچ‌وقت اوضاع انقدرها هم صفر و یک نیست. نیمی از این روز تلخ گذشته بود، نشسته بودم بیرون کافه ت، «رفیق آرام» از پشت سرم آمد، هنوز کامل بغلش نکرده بودم که پرسید «این چه حالیه؟» تا جایی که موضوع فهمیده شدن حالم باشد، می‌توانم به «رفیق آرام» تکیه کنم: اطمینانی دارم که همیشه می‌فهمد، حتی اگر عکس‌العملی نشان ندهد. و برای فهماندن حالم به او لازم نیست تلاش کنم، حتی لازم نیست صورتم را دیده باشد یا حالم را پرسیده باشد، از پشت حالت نشستنم را هم دیده باشد، می‌فهمد که اوضاع چطور است. اما عکس‌العمل هم موضوعی است. نشست کنارم، سرم را گذاشتم روی شانه‌اش، درحالی که همچنان داشت کارهایش را پیگیری می‌کرد و چند دقیقه بعد هرکدام رفتیم سر کار خودمان. اغلب همین است. در حال ترکیدن می‌بینمش، با چند جمله مطمئن می‌شوم که فهمیده و بعد شروع می‌کنیم به کار کردن. البته قطعاً همه‌اش همین نیست، نگاه نگرانی هست و جمله‌ای که ماه‌ها یا سال‌ها بعد ممکن است بگوید و بفهمی که چقدر دیده و درنظرگرفته.

در این میان «آقای سیبیل و کلاه» زنگ زد. قرار بود برای کاری همدیگر را ببینیم. بعد دیدیم خسته‌ایم و منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم با تلفن کار را پیش ببریم. یک‌جا میان حرف زدن تلفنی از کارمان، می‌دانستم که من در این دوستی شانس این را دارم که حالا صراحتاً بگویم که آشفته‌ام و امیدوار باشم که نه تنها همدیگر را ببینیم بلکه چند ساعتی هرکاری کنیم که به ذهنمان می‌رسد برای رها شدن از آشفتگی. نمی‌دانم چرا نگفتم چقدر آشفته‌ام. شاید نمی‌خواستم قبول کنم که همه‌ی آن‌چه در بالا نوشتم حالم را بد کرده و واقعاً آشفته‌ام. فکر می‌کردم اگر نگویم واقعی نمی‌شود. چند دقیقه بعد از مکالمه با «آقای سیبیل و کلاه» بود که «ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» پیام داد و با اشاره‌ی کوچکش به دلخوری قدیمی آن‌طور ترکیدم و متقاعد شدم که اوضاع خوب نیست.

عجیب است، همه‌ی این اتفاقات بالا افتاده و من هم می‌دانم که واقعاً اتفاق افتاده‌اند، با این‌حال در لحظه بلندترین صدای توی سرم این است که پی‌ام‌اس شدید است و این حال ناخوش معلول آن است و حتماً چند روز بعد حالم بهتر می‌شود. همه‌ی این اتفاقات افتاده و من بیش از همه به این فکر می‌کنم که پی‌ام‌اس می‌گذرد و حالم بهتر می‌شود.

بعد نوشت: دو چیز دیگر را باید در توضیح دیروز اضافه کنم. اوّل این‌که «صاد» تماس گرفت تا حالم را بپرسد. خیلی کلی از بالاوپایین شدید حالم گفتم و چند دقیقه‌ای خندیدیم با بحث از این‌که یهوه با کدام شخصیت‌اش چنین برخوردی با ما می‌کند. و بعد پنج صبح، در حالی که نگران به سقف اتاقم بودم، پیامی از «هیجان ناگاه یافته» رسید. در روزهای پرفرازونشیب عید که تصمیم گرفتم ببینمش، فکر می‌کردم از آن دست هیجان‌های ناگهانی است که سال‌ها بعد، از این‌که جسارتش را داشته‌ام خوشحال خواهم بود. آن روزها از ذهنم نمی‌گذشت که بدون احتمال نزدیکی برای دیدار دوباره، ما همچنان حرف بزنیم و هر گفت‌وگو برای من خوشی و هیجانی تازه باشد. گفت‌وگویی آن‌قدر خوشایند که چنین روز تلخی را به خوابی چند ساعته ختم کند.

وداع

 

باید می‌رفتم، برای وداع آخر، حتی با این‌که می‌دانستم که ممکن است فضای دانشکده در چنین روزی حالم را بدتر کند. حدسم درست بود. آدم‌ها، رفتارها، کلام‌ها، حالم را بدتر کرد. فقط سخنرانی دکتر بهشتی بود که با حال و هوایم سازگار بود. از این گفت که جمع شده‌ایم برای وداع با پیکر دکتر جهانگیری در دانشکده‌ای که بیش از نیم‌قرن شاهد آمدورفت او بود. حالم دقیقاً همین بود، می‌خواستم در دانشکده‌ای که سال‌ها دکتر جهان‌گیری را آرام و آهسته گذران دیده بودم، وداع کنم. پیکر نازک پوشیده در ترمه‌اش از جلویم گذشت، برای همین لحظه آمده بودم. برای دیدن این‌که می‌گذرد.

در فضای پرالتهاب دانشکده و حال‌وهوای عصبی گروه فلسفه، دکتر جهانگیری شاید تنها کسی بود که هیچ کس از او آزرده نبود. شاید برای همین انتظار داشتم که دانشجویان بیشتری را ببینم. اما کسی نبود. همکلاسی‌های من در ده سال پیش، آخرین گروه دانشجویان کارشناسی دکتر جهانگیری بودند. از دانشجویان ارشد و دکترا کمتر انتظار چنین حضوری می‌رود و همکلاسی‌های سابق من هم احتمالاً هرکدام در جایی از دنیا مشغولیت‌های خودشان را داشتند.

صفتش بزرگواری بود و تواضع، دو چیزی که در این مراسم غمگین کمتر از سخنرانان و حضّار دیده می‌شد. نمی‌دانم انتظارم چه بود. نمی‌دانم چگونه اگر بود حالم را کمتر بد می‌کرد. دکتر جهانگیری نیازی به اغراق‌های سخنرانان، که در این‌گونه مراسم مرسوم است، نداشت. به گمانم همان منش بزرگ‌وارانه‌اش و یادگارهایی که در زبان فارسی اوّلین بودند، کافی بود برای این‌که دور هم جمع شویم تا برای آخرین بار در دانشکده‌ی ادبیات ببینیم که می‌رود.

 

 

بعدنوشت: از صبح به این فکر می‌کنم که چه چیزی در مراسم انقدر حالم را بد کرده. لابد یک چیز نبوده و چند دقیقه‌ای یکبار به نتیجه‌ی تازه‌ای می‌رسم. حالا فکر می‌کنم، اگر کسی در زندگی حرفه‌ای‌اش، یا دست‌کم در بخش بزرگی از آن اعتقادات مذهبی‌اش را نشان نداده، ناخوشایند است که در مراسم ترحیم‌اش انقدر بر این وجه تاکید شود. 

دکتر جهانگیری تحصیلات حوزوی داشت و شخصی مذهبی بود. اما حداقل من در کلاس فلسفه‌ی عصر جدیدش که یکی از پرتدریس‌ترین کلاس‌هایش بود، هیچ‌وقت اشاره‌ای به اعتقادات مذهبی یا زندگی مذهبی‌اش نشنیدم. شاید در کلاس‌های دیگر، مثلاً کلاس کلام، این وجه بیشتر قابل دیدن بوده، بااین‌حال از شخصیتی که از او شناختم، بعید می‌دانم که در آن کلاس‌‌ها هم به زندگی و اعتقادات شخصی‌اش ارجاع مدام داده باشد. در عوض تعداد بسیاری از سخنرانان برنامه‌ی امروز، به طرق مختلف از مذهبی بودن او و تأثیرش بر کارش گفتند. 

 

برای «نون»، دلتنگی‌های موردی

 

«نون» رفته. از نظر جغرافیایی دورتر نشده، اما از زندگی روزمره‌ی من کم شده. با دلیل رفتنش همدل نیستم و می‌دانم که این عدم همدلی اوضاع را بدتر می‌کند. دلیل «نون» برای رفتن، اختلاف‌نظر در موضعی است که به چشم من غیرشخصی است. می‌دانم شخصی بودن و نبودن، نسبی است. مثلاً تعداد اقمار مشتری، برای گالیله و کاردینال بلارمین موضوعی شخصی بوده، اما احتمالاً برای پزشکی در آن دوره که مطالعات نجومی برایش تفریح و سرگرمی بوده، موضوعی بوده غیرشخصی. موضوع اختلاف ما هم چنین چیزی است: هرکدام نظر شخصی خودمان را داریم و ممکن است فعالیت مختصری هم برای تبلیغ آن بکنیم، اما فعالیت‌های اصلی هیچ‌کدام‌مان مربوط به موضوع مورد اختلاف نیست و تأثیرگذاریمان اندک است. این است که من فکر می‌کنم می‌شود این اختلاف‌نظر را از دوستی شخصی‌مان کنار گذاشت. احتمالاً از نظر او نمی‌شود.

می‌خواستم برایش بنویسم «هر زمانی در زندگی‌ام، زمان بدی برای کم شدنت است و زمان فعلی فقط یکی از مصادیق آن است.» این واقعیت است و اتفاقاً نشانم می‌دهم که حضورش، فارغ از تأثیری‌گذاری و کمک‌هایش، چقدر برایم مهم است و به زندگی‌ام تنیده. این روزها حالم خوب است و زندگی آرام است. با این‌حال دوست داشتم که باشد، در همین زمانی که حالم خوب است. این‌ها را نگفتم. دیدم نگرانم که چنین حرفی در این زمان در تعارض باشد با میل همیشگی‌ام به این‌که به رسمیت بشناسم که دیگری بدون توضیحی دست‌کم برای مدتی دور شود. خود من، در همه‌ی دوستی‌ها و عاشقانه‌هایم، زمان‌هایی نیاز داشته‌ام که فاصله بگیرم و دوست نداشته‌ام که در این زمان تحت فشار باشم که زودتر یا وضعیت را به حالت قبل برگردانم یا کلاً بروم.

با این‌که مدتی گذشته، هنوز نمی‌دانم حس و حالم به اوضاع چیست. در یک‌ساله‌ی اخیر، حضورش همواره همراه با اطمینان بوده، تقریباً بدون هیچ تنشی. از همان هشت سال پیش که ابتدای آشنایی‌مان بود، روشن بود که در این موضوع اختلاف شدیدی داریم و دلخوری‌ها از همان زمان شروع شد. در همه‌ی این سال‌ها، من مایل نبودم که درباره‌ی موضوعِ محل اختلاف بحث کنیم. او را نمی‌دانم. دلگیرم که اطمینان این دوستی امن اخیر را اختلاف‌نظری قدیمی دوباره لرزانده.

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران/بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

دلخوری، هرقدر که شدید باشد، برای من با گذر زمان تسکین پیدا می‌کند؛ به شرط آن‌که بگذارند و بگذارم که زمان کافی بگذرد. دلخوری‌ای را به یاد ندارم که با گذر زمان از آن نگذشته باشم و دلخوری‌هایی هست که فقط با گذر زمان است که توانسته‌ام از آن‌ها بگذرم، دلخوری‌هایی که هیچ مرهم و جبران دیگری برای آن‌ها کفاف نمی‌داده.

نگاه که می‌کنم می‌بینم که دوستی‌های نزدیکم، محدود شده‌اند به آن‌هایی که با رفتن‌های گهگاهی‌ام کنار آمده‌اند و بازگشتم بعد از کمرنگ شدن دلخوری را پذیرفته‌اند. این رفتن و بازگشتن، بدل شده به یکی از ویژگی‌های اصلی من، چنان‌که اگر دوستی اساساً با آن همدل نباشد، دوستی‌مان به بحرانی به چشم من غیرقابل حل دچار می‌شود.

دربرابر، گذر زمان هیچ وقت از شدت دوستی و مهر من به دیگری کم نکرده. هرقدر فاصله گرفتن و رفتن، باعث نشده کسانی که عمیقاً دوست داشته‌ام را فراموش کنم و دوستی‌شان را به خاطر مدتی نبودن کنار بگذارم. تاثیر گذر زمان بر من محدود و مشخص است، حال ناخوشم به دیگری را از بین می‌برد اما محبتم را باقی می‌گذارد.

می‌دانم که در مدتی که رفته‌ام و دور شده‌ام، قرار نیست همه چیز ثابت باقی بماند تا بازگردم. انتظار ندارم که محبت دیگری کاستی نگرفته باشد و دلخوری تازه‌ای (اتفاقاً در نبود من) در دل و جانش ننشسته باشد. هربار که می‌روم، البته نگرانم که بازگشتم پذیرفته نشود، اما این باعث نمی‌شود که بمانم و با تلخی ادامه دهم. اغلب فکر می‌کنم حق من و دوستانم این نیست که با دلخوری ادامه دهیم، درخور ما نیست که دوستی به جای این‌که زندگی را روشن کند، آزار مدامی باشد. ترجیح می‌دهم تا زمانی که دوستی جریان خوشی است که زندگی را غنی می‌کند ادامه دهیم و بگذاریم که بحران‌ها را زمان و فاصله حل کند. لابد اگر چیزی شایسته‌‌ی دوستی باشد، امکان شروع دوباره هست.

(شاید) پایان یک رویا

 

برای من که همیشه فکر کرده‌ام اولاً چندان تغییر زیادی نکرده‌ام، ثانیاً حداقل برای برخی از انتخاب‌هایم برای سبک زندگی‌ام فکر کرده‌ام، قابل تصور نبوده که در رابطه‌ای و دوستی‌ای به نحوی کاملاً متفاوت عمل کنم. تصورم این است که تقریباً همیشه اصول و روالم مشابه بوده. با این حال، گاهی دچار این سودا می‌شوم که به خاطر دیگری، تغییری در برخی چیزها دهم.

تصویر تغییر به خاطر دیگری هراسناک است، نه فقط برای خودم، بلکه اتفاقاً برای دیگری. از یک سو جذاب است که فکر کنی برای کسی چنان مهمی که به خاطر تو تغییر کرده. اما از سوی دیگر، ممکن است کسی را دقیقاً به خاطر انتخاب‌هایش دوست بداری و بپسندی و بعد از این‌که به خاطر تو تغییری کرد، تصویرت چنان عوض شود که دیگر نشناسی‌اش.

برای من گاهی پیش آمده که جزئیاتی را در زندگی‌ام به خاطر دیگری تغییر دهم، حتی جزئیاتی که زمانی بر آن‌ها بسیار محکم بوده‌ام. اما اغلب حتی از ذهنم هم نمی‌گذرد که برای حضور دیگری در زندگی‌ام، تغییری در انتخاب‌های اساسی‌ترم دهم. با این حال چند روزی، تصور امکان چنین کاری و سودای آن حال و روزم را شدیداً متأثر کرد.

خبر اول که رسید، خودم را سپردم به رویایی که از من بسیار دور بود و بخش بزرگی از این رویا دیگری بود. هم آن‌قدر که خودم را می‌شناسم و هم آن‌قدر که زندگی‌های متعددی را بازی کرده‌ام، برایم روشن است که کس دیگری نمی‌توانست حتی این رویا را در من بیدار کند. برایم غیرمنتظره بود که آن تصویر خیالی که بسیار دور از انتخاب‌های همیشگی من است، انقدر برایم دلربا است. چند روزی نه می‌توانستم کار کنم و نه معاشرت، آن‌قدر که همه‌ی ذهنم را تصویری گرفته بود متفاوت از همه‌‌ی انتخاب‌های پایدارم. ناآرام بودم که این سودا از من چه خواهد ساخت.

تصویر خیالی دیری نپایید. چند روز بعد، خبر دیگری آمد. دیگر مسئله فقط این نبود که در تصویری شرکت کنم که از معمول من دور است، مسئله به این تغییر کرد که همزمان باید تصویر پایدارتری از خودم را هم کنار بگذارم: تصویر کسی که علایق حرفه‌ای‌اش همواره برایش اولویت دارد و بسیار دویده که بهترین ممکن (برای خودش و شرایطش) در زندگی حرفه‌ای‌اش باشد. غم و آشفتگی شدید بود، اما قطعیت انتخاب از ابتدا روشن بود و هرقدر می‌گذشت روشن‌تر می‌شد: یک‌بار دیگر باید زندگی شخصی و روزمره‌ام را می‌گذاشتم تا به دنبال علایق حرفه‌ای‌ام بروم. این‌بار نه فقط زندگی روزمره‌ی خوشایندی که دارم را ترک می‌کنم بلکه رویایی که برای اولین‌بار و با یقین بالایی فکر می‌کنم که برای آخرین بار امکان زندگی‌اش را داشتم، کنار می‌گذارم (البته اگر دوباره اتفاق پیش‌بینی‌ناشده‌ای نیفتد که همه‌‌ی محاسبات ظاهراً عقلانی را بی‌اثر کند).  

شاید کمی تغییر در زندگی شخصی و روزمره‌ام و حتی جایگزین کردن یک زندگی روزمره با زندگی‌ای دیگر، در من قابل تصور باشد، اما گویی کنار گذاشتن انتخاب بهتر زندگی حرفه‌ای، ناممکن است. آنقدر ناممکن که فکر می‌کنم اگر چنین کنم، دیگر من، آن منی نیستم که چند نفری می‌شناسند و شاید دوستش دارند. در پس همه‌ی صحبت‌های دلداری‌دهنده ولی با توصیه‌ها قاطع همین را دیده‌ام. مسئله فقط زمان شروع سوگواری است، هم برای زندگی شخصی کنونی‌ام و هم برای تصویر دوری که زمانی ممکن شده بود و همان تصورش هم لذت‌بخش بود. و من همان منی می‌مانم که همیشه بودم، هم در انتخاب حرفه‌ای و هم شخصی، بخشی به اراده بخشی به جبر.

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

 

دیشب به معنای دقیق کلمه در این حال بودم. اول خبری رسید که دیدار رفیق را بیش از هروقت دیگری در شش سال گذشته محتمل می‌کرد و شوق دیدار بیشتر و درد فراق شدیدتر شد و بعد خبر استعفای ظریف آمد.

دیروز صبح بی‌قرار بودم. برای هزارمین بار در صندوق ای‌میل‌های رسیده‌ام می‌گشتم که ببینم پارسال خبرهای مربوط به دانشگاه‌ها کی آمد. کمی که از صبح گذشت، خودم را با خواندن اشعار شاعری قدیمی سرگرم کردم. چند روز قبل دوباره افتاده بودم به یافتن زیرخاکی‌های ادبیات فارسی. نتیجه امیدبخش بود؛ چهار کتاب پیشتر نادیده‌ی موافقِ طبع پیدا کردم. برای مدتی دستم پر است که در این مواقع ناآرامی خودم را هیجان‌زده کنم. چندی از یافته‌هایم را برای دوستان دیگری که حدس می‌زدم سلیقه‌ی مشابه دارند فرستادم. نوعی عکس‌العمل فکر نشده: شاید دیگران هم ناآرام باشند (چرا ناآرام باشند؟ مگر آن‌ها هم منتظر خبری هستند؟) و به نحو مشابهی ناآرامی‌شان را فراموش کنند (مگر همه قرار است با خواندن نوشته‌های زیبای قبلاً نادیده وضع فعلی را فراموش کنند؟) زیاد چنین کاری می‌کنم. انگار وقتی تنشم بالا است، نمی‌توانم تمایز حال خودم و دیگران را بفهمم و زیادی هم‌ذات‌پنداری می‌کنم، البته به نحو معکوس.   

در حال خواندن یکی از این چهار کتاب بودم که ای‌میلی رسید. بی‌حوصله بازش کردم و انتظار داشتم که خبر ناامیدکننده‌ای باشد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم خبر دقیقاً چیست. برای «ناصح» نوشتم و چند دقیقه‌ی بعد حرف زدیم. همه‌ی احتمال‌های دیگر و خبرهای منتَظَر دیگر را تعلیق کردیم و فقط ماندیم بر همین خبر خوش. از جزئیات حرف زدیم، چونان احتمالی نزدیک و برنامه‌ای مقدر؛ گویی برنامه‌ی صبحانه‌ی فردا را هماهنگ می‌کنیم، همین‌قدر نزدیک و در دسترس و بی‌نگرانی و بی‌شبهه. صحبت را مجبور شدیم ناگهان قطع کنیم و باقی روایت در ذهنم گذشت، در خوابی که این‌بار موقعیت مکانی‌اش تغییر کرده بود و نزدیک به او بود.

هنوز شب‌ها زود می‌خوابم و صبح‌های نسبتاً زود بیدار می‌شوم تا کارهایم را جمع کنم، که حالا دیگر پایان زمانی مشخصی دارند. اما هیجان و خوشی بیدارم نگه داشته بود. رمان و کتاب سَبُک جواب نمی‌داد. گوشی را برداشتم و در لحظه خبر آمد: استعفای ظریف. حسم شبیه لحظه‌ی خواندن خبر فوت هاشمی رفسنجانی بود. آن خبر که رسید در اتاقم تنها بودم. رفتم به آشپزخانه تا شاید همخانه‌ای‌هایم باشند. کسی نبود. چای ریختم و نشستم سر میز. گریه‌ام گرفته بود. هم‌خانه‌ای چینی آمد به آشپزخانه. مانده بودم چطور و چی را برایش توضیح دهم. به توضیحانم با تعجب گوش کرد و با تعجب بیشتر از خانه بیرون رفت. برای رفیق مکزیکی نوشتم چه شده و گفتم مانده‌ام به اطرافیانم در این‌جا چه بگویم: بگویم از مرگ سیاست‌مداری که قبلاً منفور و بعداً پناه بوده غمگینم؟ آن روز میل و انگیزه‌ی لحظه‌ای‌ام برای امیدوار بودن زیاد بود. این بار اما گیج بودم. تا صبح خوابم نبرد. مدام خواندم و عصبی‌تر شدم. حالا آرام‌ترم. در سیاست هم مثل زندگی شخصی‌ام، باورم به فاجعه محدود است. درست می‌شود...

 

سعادت دوستانه

 

در روزهای سیاه، شب روشنی ساختیم.

در بیست‌وچهار ساعت گذشته، بارها به این فکر کردم که چه کسی می‌داند که زیر پوست این شهر چه خوشی‌هایی جریان دارد. سال‌ها قبل، در هیچ‌کجای تصورم از خودم و زندگی‌ام این نبود که ممکن است زمانی دوستی‌هایم، چنین بخش بزرگی از احساس سعادتم شوند: جمع‌های دوستی متفاوت و دوستی‌های دونفره‌ی عمیق.

با «نزدیک‌ترین» که حرف می‌زدیم به چه کسانی بگوییم در دورهمی پنج‌شنبه شب کنارمان باشند، فکر نکرده بودیم که همه‌ی مهمان‌ها دوستان من‌اند و برخی دوستانی که با آن‌ها زندگی‌ای گذرانده‌ام. «آقای سیبیل و کلاه» به خنده گفت «همه‌ی جالب‌های ساره دور هم جمع شده‌اند.» اتفاقاً همه‌ی «جالب‌های ساره» آن‌جا نبودند، مثلاً بهاره نبود، «رفیق آرام» نبود، «شین و عین» و... نبودند. اما این عجیب بود که چند گروه دوستی متفاوت من دور هم جمع شده بودند. دوستان نزدیکم می‌دانند که من خوش نمی‌دارم که جمع‌های مختلف دوستی‌ام همدیگر را ببینند. بخشی از این می‌آید که فکر می‌کنم در جمع‌های مختلف نقاب‌های متفاوتی دارم و وقتی کنار هم جمع می‌شوند، نگران می‌شوم و آشفته که قرار است چطور باشم. لابد کمی هم از این می‌ترسم که هر دوستی که احترام عمیقی برایش قائلم، نبیند و نفهمد که چرا دیگری چنین پیوند نزدیکی با من دارد. می‌ترسم آن گنجی را که من در تک‌تک دوستانم می‌بینم، آن‌ها در همدیگر نبینند.

من جرئت نمی‌کنم که آدم‌های متفاوت را بی‌مقدمه دور هم جمع کنم. این‌بار به اطمینان توانایی ذاتی «نزدیک‌ترین» در میزبانی بود که چنین کردم. شب طولانی پر افت‌وخیزی بود، خوش‌تر و روان‌تر از آن‌چه انتظار داشتم و صبح در جمع کوچک‌تری که با هم مانده بودیم، سعادت آرام دوستی نزدیک ادامه داشت. در شب و روزی بودم که نمی‌خواستم تمام شود و می‌دانستم که این رضایت عمیق را مگر در کنار دوستانم ندارم.

در آرامش لذت‌بخش دقیقه‌های آخر، با خودم در صلح بودم. بارهای بسیاری در تلخی روزهای گذشته به این فکر کرده بودم که انتخاب‌های خارج از هنجارهای معمولم، گذر از برخی موانع و دشواری‌ها را سخت‌تر کرده. اما حالا می‌بینم که شاید بدون این انتخاب‌ها، این دوستان را نداشتم و حالا دوستانم، دوستان متفاوت و هریک‌-ازجایی‌ام، بخش بزرگی از خوشی روزگارم هستند. «واو» در آخر مهمانی می‌گفت «این دوستان را فقط با تور با سوراخ‌های درشت ممکن است دور خودت جمع کرده باشی.» برای او که ۱۶سال است مرا می‌شناسد، دیدن چنین جمعی غیرمنتظره بود. و من روی آسمان‌ها بودم از دیدن آن جمع زیبا در زمینه‌ی امنیت خانه و حضور «نزدیک‌ترین».

کجای داستان

 

از دغدغه‌ی ذهنی این روزهایم برای «شاهدِ قدیم» می‌گفتم که با دلسوزی گفت «چطور فرصت می‌کنی». بعد از مدت‌ها دوباره حرف می‌زنیم و شناختش از من مطمئنم می‌کند که با هزار ماجرا، باز هم در این سال‌ها تغییر زیادی نکرده‌ام. از قدیم با این کنار نمی‌آمد که درگیری شدیدم با کار، با این حجم تلاطم حسی‌ام جمع شود. «آقای سیبیل و کلاه» هم در آن بازی خودطرح‌کرده‌اش، در توصیف من گفته بود «انسجام ذهنی همراه با آشفتگی حسی». از بین کسانی که زندگی شخصی‌ام را از نزدیک‌تر و واقعاً شخصی می‌شناسند، به گمانم فقط «ناصح» است که توضیحی برای این وضع دارد. حرفش را با کمی تغییر می‌پذیرم، بالاوپایین حسی معطوف به دیگری، چیزی است که مرا حفظ می‌کند از این‌که آشفتگی‌هایم در مورد خودم و این‌که چه شده‌ام و به کجا می‌روم، مانع کار کردنم نشود. برای درگیری حسی بیرونی راحت‌تر می‌شود راه‌حلی یا مرهمی پیدا کرد تا این‌که دغدغه‌ات این باشد که خودت چه هستی و چه می‌شوی و چه می‌خواستی بشوی. دومی از کار و زندگی می‌اندازد و فلج می‌کند، اولی فقط برای شب‌ها است و در روز با دل زخمی می‌شود کار کرد.

اما حتی این هم راه‌حل امنی نیست. راه‌حل امنی بود اگر دغدغه‌های معطوف به دیگری‌ام، واقعاً مربوط به خودم نبود. اما در عمل، دیگری دغدغه‌ام نمی‌شود، مگر این‌که بخشی از من شود. کمتر رابطه‌ی عاشقانه‌ای واقعاً درگیرم کرده. و از آن‌هایی که درگیرم کرده‌اند، انگار هیچ گریزی ندارم. انقدر بخشی از من‌اند، که حتی اگر نباشند هم همیشه هستند. دغدغه‌هایم در مورد آن‌ها، در واقع درگیری ذهنی خودم در مورد خودم است، همین‌که چه هستم و چه شده‌ام و چه می‌خواستم بشوم. رابطه‌های دوستانه‌ی زیادی داشته‌ام که بخشی از تعریف من از خودم شده‌اند، با آن‌ها در صلح بوده‌ام، اما کمتر آگاهانه پذیرفته‌ام که عاشقانه‌ای برایم جنبه‌ی هویتی داشته باشد. خواب‌های هرشب‌تکرارشونده و فکرهایی که در طول روز در ذهنم می‌چرخند، مدام به این‌جا می‌رسند که این‌ها بخشی از خود من‌اند، هرچند سال و هرقدر دور که فرار کرده باشم. انگار برای گذر از آن‌ها باید از خودم گذر کنم.

 

سرگردان

 

۱. پانزده دقیقه بود که از خودم می‌گفتم، رها و بدون نقاب. قبل و بعد از آن منِ مشکوک بودم که چرا باید بخواهد که گوش دهد بعد از سال‌ها، بدون این‌که دیگر دوستی بالفعلی در کار باشد. بعد از سال‌ها که دوستی جز امکانی در ذهنمان و ایدئالی خاطره‌شده نبوده. تکه‌پاره‌هایش از مدت‌ها قبل در ذهنم چرخیده بود، اما فقط در میان امنیتِ بازیافته‌ی دوستی‌اش بود که کامل جلوی چشمم آمد: همین را کم آورده بودم؛ این‌که دغدغه‌ی ذهنی کسی باشم، دغدغه‌ی ذهنی کسی که نگران نیستم مرا چطور بشناسد و گوشه‌‌های متناقض من را بلد است، بدون ترس و نگرانی مدام من از این‌که خوشایند باشم یا جایم و تصویرم در دوستی فرونپاشد.

۲. تن نداده بودم به بازی ما بالغیم و می‌توانیم کنترلش کنیم. قاطع ایستاده بودم و تمامش کرده بودم، گرچه می‌خواستمش. زمانی دوباره از سرش گرفتیم، روان و با ویژگی‌های شدیداً شخصی و از پیش‌نامشخص. بارها پیش از این خودم را وادار کرده بودم به بازی بالغ‌بودن، به تلاش و فشار برای این‌که باید از پیش مشخص باشد که ما خارج از هنجارهای معمول می‌توانیم احساسات و رفتارهایمان را با معیارهای شخصی کنترل کنیم. بارها شکست خورده بودم. بارها شکست خوردم تا فهمیدم هیچ نکته‌ای نیست در این بازیِ «بالغ باشیم، دلیلی برای آزار و ناراحتی نیست». مدت‌ها گذشت تا بفهمم قطعیت آزارنده نبودن یک موقعیت با ادعای بلوغ همان‌قدر بی‌معنی است که قطعیت آزارنده بودن یک موقعیت طبق هنجارهای معمول. قطعیتی در کار نیست و هیچ تضمین خیالی‌ای مانند بلوغ وجود ندارد. فقط اگر در وسط بحران نباشی و آرام‌آرام بسازی می‌توانی ببینی که توان ساختن چیزی شخصی که گرچه ناهنجار است اما خوشایند است را دارید یا نه.

۳. تعادل زندگی‌ام با سادگی و یکدستی به دست نمی‌آید. حواسم هست که موقعیت‌های سهمگین و شدید، بخشی از تعادل زندگی‌ام است، اما فقط یک‌بخش. می‌دانم که باید هر دو سو را ببینم: اگر به سمت ماجرایی تاریک و طوفانی می‌روم، باید آن‌سو برایم امنیت تام و تمامی باشد.

ناصحی کآن تو را بد آموزد

 

اگر از دورتر دیده می‌شدیم، شبیه بودیم به صحنه‌های عاشقانه‌های روشنفکرانه‌ای که مدتی در سینمای ایران مد بود. من از این ژانرِ عاشقانه‌ی روشنفکرانه متنفرم و به چشمم سخت مضحک می‌آيند: پله‌ی آخر، چیزهایی هست که نمی‌دانی، در دنیای تو ساعت چند است و... فیلم‌هایی که تقریباً همیشه یک پایشان یا علی مصفا است یا لیلی حاتمی.

اما شبیه بودیم و تصویرمان برایم نرم بود و روان. آن‌طور که من داشتم می‌گفتم کاش از طرف من خودت را مهمان کنی، تو کتاب رسیده را نشان می‌دادی، من تهرانِ نزدیکِ خانه‌ی قدیم تو را و از نشر و موسسه می‌گفتیم. حتی بخش آخر که تعریف کردم امروز رفته‌ام دکتر. تنها چیزی که این روال را شکست، خونسردی طنازانه‌ی همیشگی تو بود: قدیم که این ابزارهای تشخیص پزشکی نبود چه اتفاقی می‌افتاد؟

حیف که وبلاگ امکان بازنشر نوشته‌های قبلی را ندارد. نه این‌که دوباره متن را بنویسم، بلکه دقیقاً دلم می‌خواست که نوشته‌ای قدیمی درباره‌ی تو را بازنشر کنم. در آرشیو شخصی‌ام می‌گشتم که اگر می‌خواستم و می‌شد که نوشته‌ای را بازنشر کنم کدام نوشته می‌بود. به متن‌هایی برخوردم که منقلبم کرد. تکان‌دهنده‌تر وقتی بود که دیدم یک‌جا، از زبان «نا» و شاید به نقل از دیگری نوشته بودم «سندرم سوگولی حرمسرا بودن نسل جدید». نوشته را هیچ وقت و هیچ جا منتشر نکرده‌ام. از قبل و بعدش مشخص است که زمانی می‌خواسته‌ام برای تو بفرستم. نمی‌دانم می‌خواستم چیزی درباره‌ی خودم را توضیح دهم یا حرفی کلی بزنم. حالا می‌دانم دلم می‌خواهد چه نوشته‌ای را بازنشر کنم. نوشته‌ای که دیگر نیست، نه در آرشیو شخصی و نه در آرشیو وبلاگ. مطلعش بود «دلم برای آن منی که برای تو می‌نوشت تنگ شده».

اگر این اطراف بودی، لابد می‌نوشیدیم و نصیحتم می‌کردی، برای رهایی از وسوسه‌ی علم و عقل.

از دادگاه و لحظات دوستی

 

زندگی‌ام بین دادگاه و بیمارستان در رفت‌وآمد است. در یک سال گذشته درگیر دو موضوع حقوقی بوده‌ام. و کمی بعد از جراحی مادر که هنوز تبعاتش تمام نشده، اول آسیب‌دیدگی پایم پیش آمد و بعد آن بیمارستان ناگهانی و استراحت مطلق بعدش و مشکلی که مدتی درگیر حل کردنش خواهم بود. تکراری است گفتن این‌که فضای هر مجتمع قضایی آدم را یاد داستان محاکمه‌ی کافکا می‌اندازد. در من در هر دو سیستم بهداشت و قضایی، هربار، این ترس بیدار می‌شود که نتوانم از این روال بیرون بیایم. انگار فقط دروازه‌ی ورود دارند. نگرانم که بیماری‌های جدی هیچ وقت کاملاً حل‌وفصل نشوند و نگرانم که پرونده‌های قضایی تا ابد کش پیدا کنند.

احضاریه وقتی آمد که بیمارستان بودم. قرار دادگاه را چند هفته عقب انداختیم تا من بتوانم شرکت کنم. در دادگاه امروز می‌شد با توافقی مالی ماجرا را فیصله دهیم. اما نکردیم. پدر تصمیم گرفته بود با من بیاید که قابل درک بود. شاید اگر شرایط دیگری بود نمی‌پذیرفتم. اما به نظرم منطقی آمد که من تنها به جایی نروم که ممکن بود بارها مجبور شویم پرونده‌ای را از جایی بگیریم و به جای دیگر ببریم. آسانسور مجتمع قضایی کار نمی‌کرد و حتی یک‌بار چهار طبقه با عصا بالا رفتن هم کار ساده‌ای نبود. پدر افتاده به لجبازی با طرف دیگر دعوا. من درکش می‌کنم. می‌گوید ترجیح می‌دهد پول وکیل دهد تا این‌که به کسی که به نظرش ناصادق است پول زور بدهد. و این یعنی داستان فعلاً ادامه پیدا خواهد کرد و معلوم نیست چند دادگاه دیگر در پیش است.

دیروز میم تماس گرفت. برای پرونده‌ی دیگری که مشترکاً درگیرش هستیم. می‌خواست بعد از گرفتن تعهد از شخص مقابل، رضایت دهد. تماس گرفته بود که از من مشورت بگیرد. طبعاً موافقت کردم. امیدوارم آن ماجرا هم دیگر ادامه پیدا نکند و ما از رضایت دادن پشیمان نشویم.

مدتی است که می‌خواهم از جمع دوستانه‌ای بنویسم که تجربه‌ی نامنتظره‌ای است. نگرانم اگر نوشتن از آن را بیشتر عقب بیندازم، هیچ وقت ننویسم و حیفم می‌آید. کاش مطمئن بودم که به زودی جداگانه درباره‌اش خواهم نوشت و نه ادامه‌ی متنی درباره‌ی دادگاه.

پیش از این، تنها در جمع دوستانه‌ی از دبیرستان بود که تجربه کرده بودم که در جمع بنشینیم و در خودمان تعمق کنیم، بحث کنیم که چگونه‌ایم و اصول‌مان در زندگی چیست و به دنبال شباهت‌ها و تفاوت‌های ریشه‌ای‌مان بگردیم. فکر نمی‌کردم مگر با شناختی عمیق و طولانی چنین تجربه‌ای ممکن باشد. اما حالا مدتی است که در جمع دیگری گهگاه چنین می‌کنیم و عجیب موافق طبع من است. شخصیت محوری این جمع برای من «آقای سیبیل و کلاه» است. در آلمان همدیگر را شناختیم و کمی بعد از من به ایران برگشت. دوستی‌اش مطمئن‌ام می‌کند که من حتی در قحطی خالی آلمان سرد هم از استانداردهایم کوتاه نیامدم و دوستی برگزیدم که همیشه از حضورش دفاع کنم. دوستی‌ای که با تعریف خاص و محدود من از دوستی مطابق است. برای من «آقای سیبیل و کلاه»، کسی است با انتخاب‌های شدیداً اصیل و شخصی، خیلی بیش از آن‌چه ظاهرش نشان می‌دهد. و این شخصی بودن باعث می‌شود در هیچ جای از پیش منتَظَری در هیچ طیفی قرار نگیرد. و همین است که به من راحتی‌ای می‌دهد برای بیان خودم در حضور او، بدون ترس از قضاوت شدن. می‌توانیم درباره‌ی «انتخاب‌»هایمان حرف بزنیم و بحث کنیم، چون به درست یا به توهم فکر می‌کنیم مدام در حال سبک‌وسنگین کردن انتخاب‌هایمان هستیم.

دیشب فرصتی بود که جمع شویم و کمی بعد از تفریحات معمول، دوباره صحبت رفت به سمت تصویرمان از خودمان و از دیگرانِ آن جمع. برای دو نفری که مرا کمتر می‌شناختند، بارزترین ویژگی من راحتی‌ام در ابراز سلیقه و نظرم در جمع بود. تصحیح «آقای سیبیل و کلاه» به دلم نشست. می‌گفت که این ابرازها به چشم‌اش انتخاب آگاهانه‌ای است برای حضور در جمع و نه هیچ نمودی از لایه‌های شخصی‌تر علاقه و دغدغه‌ی من. دو وصف دیگر را هم اضافه کرد «انسجام ذهنی در عین تلاطم روانی» و «کسی که برساخته‌های ذهنی‌اش را در زندگی‌اش عینی می‌کند». کیست که از چنین توصیف‌هایی دلگرم نشود؟ برای من غیر از دلگرمی از شنیدن چنین توصیفاتی که فکر می‌کردم بخشی از خودم را در آن‌ها روشن‌تر می‌بینم، شگفتی این بود که بعد از دوران نوجوانی هم دوستی‌ای عمیق ساخته‌ام. دوستی‌ای که ممکن است دیدار در آن ماهی یک‌بار هم رخ ندهد، اما شناخت شخصی است و دور از کلیشه‌های معمول و نقاب‌هایی که اغلب بر چهره داریم. خانه که آمدم برایش نوشتن «در همه کار ناتمام باشی، در دوستی تمامی. خیلی محکمی در دوستی.»

 

 

دلتنگی

 

۱. صفتی در انگلیسی و فرانسه و آلمانی نمی‌شناسم که معادل دلتنگی باشد. فعل‌اش را می‌دانم، اما صفتی نمی‌شناسم. در فارسی که صفت می‌گوییم، لازم نیست که مفعول یا متممی اضافه کنیم. می‌شود دلتنگ بود، بدون التفات، بدون موضوعی خاص. اگر فعل بود متعدی می‌شد، لازم می‌شد مشخص کنیم دلتنگ چه یا که. و مدتی در زندگی وصفت می‌شود دلتنگی. در پاسخ حالت چگونه است می‌شود بگویی دل‌تنگ.

۲. دلتنگ در گذشته معنایی را نمی‌داده که امروز از آن می‌فهمیم. چند لغت‌نامه‌ی قدیمی را گشتم و معنای مربوطی نیافتم. اشعار مشهور هم بر معنای دیگری گواهی می‌دهند. معنایی نزدیک به ملول. نمی‌دانم اصلاً واژه‌ای با معنای امروزی دلتنگ داشته‌اند یا نه. دلتنگی را چطور تعریف کنیم؟ من می‌گویم قبض و ناآرامی حاصل از غیاب. تعریف دوری است، به جای قبض بگویم گرفتگی روشن‌تر می‌شود که دور است. انقدر قطعی است که ملال ندارد، ناآرامی است. شاید نزدیک‌ترین ترکیب به دلتنگی «درد اشتیاق» باشد.

 

۳. حتی در کودکی‌ام هم فکر می‌کردم دلتنگ نمی‌شوم. سفر بدون همه یا بخشی از خانواده از کودکی برایم معمول بود و کمتر پیش می‌آمد که دلتنگ خانواده‌ام شوم. در نوجوانی و اوایل جوانی موضوعی برای دلتنگی نبود، همان‌طور که در اعتصابی و اعتراضی به دنیا و خودم، بسیاری از احساس‌های دیگر هم نبودند. نمی‌دانم از کی انقدر تغییر کردم که اصلاً دلتنگی برایم معنا دهد. چیزی که می‌بینم این است که مدتی است سیستم ایمنی‌ام ضعیف شده و نمی‌توانم برابر دلتنگی مقاومت کنم.

چگونه رفتن

 

گاهی دوستی‌ای را قطع/کم می‌کنم به دلیل دلخوری‌ای که پیش آمده و گاهی دیگر، از سر این‌که فکر می‌کنم دیگری یکی از اصولم را زیر پا گذاشته. دومی کمتر رخ می‌دهد اما دید‌ه‌ام که چنین جداشدنی برایم قطعی‌تر و بی‌حسرت است. گرچه دلتنگی، وقتی کسی را به خاطر اصولم ترک می‌کنم شدیدتر است، چون این اتفاق ناگهانی افتاده و احتمالاً از نظر حسی هنوز آماده‌اش نبوده‌ام، اما با نبودن راحت‌تر کنار می‌آيم. در هر ترک‌کردنی، انتظار برای بازگشت می‌تواند آزارنده باشد، اما وقتی به خاطر اصولم رفته‌ام، پاسخ قاطعی به این انتظار دارم که از آزارندگی‌اش کم می‌کند.

زمانی که می‌روم، نه با تصور نقض شدن اصلی، بلکه چون شدیداً دلخور یا از رفتاری آزرده‌ام، انتظارِ بازگشتِ ممکن آزار مدامی است. اصلِ به‌نحو عقلانی موجه‌شده‌ای نقض نشده که مطمئن باشم که به بازگشت اجازه نمی‌دهم. و من نسبت به مسائل حسی منعطفم. می‌دانم که احساسات آدم هزار بالا و پایین دارد. لابد عجیب است که اعتبار بیشتری برای اصول ظاهراً عقلانی‌ام قائلم تا احساسات بی‌واسطه‌ام؛ طوری که تعارض با اولی بازگشت را در ذهنم ناممکن می‌کند درحالی که تعارض با دومی چنین نیست. این است که در رفتن در اثر دلخوری، امکانِ نزدیکی می‌بینم برای بازگشت و این امکانِ نزدیکْ اضطراب‌آور است. در دور شدنی که به دلیل دلخوری پیش می‌آید، آن‌چه مانع برگشت می‌شود، بخشی رودرواسی با خودم است. نگرانم که بازگشت بی‌احترامی به خودم باشد و به احساسات آزاردیده‌ام، و این نگرانی حتی اگر در عمل بازگشت را غیرممکن کند، تصورش را ممکن و روشن نگاه می‌دارد.

سخت است انتخاب کردن بین دو امر نامطلوب. عجیب است که کسی درباره‌ی این فکر کند که ترجیح می‌دهد اگر روزی دوری‌ای از دوستان رخ داد، این اتفاق چگونه بیفتد. چنین وضعی آدم را یاد سوال خاله‌سوسکه از آقاموشه می‌اندازد. بااین‌حال، حالا برایم روشن است که ترجیح می‌دادم جدایی‌هایم، جدایی‌هایی از سر اصول می‌بود: گرچه با دلتنگی و شوک، اما قاطع و مشخص. و حالا می‌فهمم که چرا حتی یک دلخوری ساده را، از بی‌ملاحظگی‌ای کوچک، به لطایف‌الحیل می‌گذارم در یک دستگاه اخلاقی و آن را نقض اصول جلوه می‌دهم. می‌خواهم قاطع‌تر بروم و جایی برای امکانِ نزدیکِ بازگشت نگذارم. اما همیشه ممکن نیست. فکر می‌کنم کم‌کم باید شجاعت این را پیدا کنم که دیگری را ترک کرده‌ام، به خاطر ناتوانی‌ام از گذشتن و بخشیدن رفتاری ناخوشایند. رفتاری که نقض اصول نبوده اما مرا آزرده کرده و به هر دلیلی نتوانسته‌ایم از پس حل کردن آن آزردگی برآییم. باید کنار بیایم با آزار مدام انتظار برگشت در چنین دوری‌ای، حتی اگر واقعاً بازگشتی در کار نباشد.

 

 

از دست دادن و ناامنی

 

معمول من این است که امنیتم را از دوستانم می‌گیرم. پس عجیب نیست که در رابطه‌ی دوستانه است که ناامنی را شدیدتر تجربه می‌کنم. حالا که به چند تجربه‌ی دردناک گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم که وجه مشترک زمان‌هایی که در دوستی احساس ناامنی کرده‌ام چیست.

روایت اول، غریب است برای تعریف کردن. چون زمان زیادی از آن گذشته، از بخشی از آن. «الف» از اول راهنمایی تا دوم دبیرستان هم‌نیمکتی و نزدیک‌ترین دوست من بود. زندگی متفاوتی داشتیم، اما گوش شنوای همیشگی من بود در هزار شور و هیجان نوجوانی. هیچ وقت در گروه دوستی یکسانی نبودیم و در فعالیت‌های یکسانی شرکت نمی‌کردیم. اما برای من روشن بود که همیشه می‌توانم از همه چیز برایش بگویم. زمانی گروه دوستی‌اش برایش جدی‌تر شد و همزمان از من فاصله گرفت. جایی رسید که من دیگر دوستی‌اش را نداشتم. ناآرامی آن دوران را به یاد دارم. حال بدم از دیدن آن جمع دوستی در مدرسه - حریم دوستی قدیم ما- بود. شاید چنان یادم نمی‌ماند که این روایت را تعریف کنم اگر دو ماه پیش با «شین»، که در جمع دوستی آن سال‌های «الف» بود، شبی در سفر از آن روزها یاد نکرده بودیم. در سرهای سبک‌شده‌ی نیمه‌شبِ سفر، نوبت به «شین» رسید که از من بپرسد: «هنوز بابت تمام شدن دوستی‌ات با «الف» از من دلخوری؟» «شین» زیادی دل‌رحم است که بعد از ۱۶ سال این را می‌پرسد. اما من هم چنان پرم از دوستی و چنان زجری می‌کشم از تمام شدنش، که این سوال بعد از ۱۶ سال معنی می‌دهد. امشب تولد «شین» بود. در نیمه‌ی مهمانی «الف» غافلگیرانه رسید، حتی نمی‌دانستم تهران است. در آغوشش که گرفتم چند دقیقه‌ای اشکم بند نمی‌آمد. و فکر می‌کنم این زخم کهنه نمی‌شود.

باید از روایت دوم و سوم و چهارم بگذرم. روایت اخیرتر مربوط به «او که حالا نیست» است. در دوستی‌ام با «او که حالا نیست» احساس امنیت کاملی داشتم. چیز زیادی از زندگی شخصی هم، مگر آن بخشی که با هم می‌گذشت، نمی‌دانستیم. و من مطمئن بودم که نمی‌خواهم بیشتر بدانم. دیدارهایمان اغلب در یک مکان اتفاق می‌افتاد. هیچ قراری نبود. این‌طور پیش رفته بود. هر اتفاق دیگری را در دوری‌مان مؤثر بدانم، برای خودم روشن است که روزی احساس ناامنی کردم، که در جایی که حریم که گویی حریم دوستی‌مان شده بود، با بخشی از زندگی شخصی‌اش مواجه شدم که مالِ من نبود، از من دور بود و نمی‌توانست مالِ من باشد. دیگری‌ای را در حریم دوستی‌مان می‌دیدم. نمی‌خواستم چیزی از باقی زندگی شخصی‌اش بدانم؛ و نه تنها جلوی چشمم بود، بلکه در حریم دوستی‌مان بود.

 

حالا برای دوستی‌ام با «رفیق آرام» نگرانم. دقیق‌تر: احساس ناامنی می‌کنم. حضور غیر را در حریم دوستی‌مان حس می‌کنم و این ناامن‌ام می‌کند. آدمی که احساس ناامنی می‌کند، نمی‌تواند دوست خوبی باشد. من شخصیتی که احساس ناامنی می‌کند را دوست ندارم. از دور که نگاه کنم، جایی برای ناخشنودی نیست. و بسیار فکر کردم که بیابم منشاء این حس ناخوشایند ناامنی کجاست. دیدم در همین است. در این‌که این‌بار، دیگری نه در زندگی شخصی او یا من، نه در گروه‌های دوستی متفاوت‌مان، نه در فعالیت‌های حرفه‌ای بی‌ربط‌مان، بلکه وسط حریم دوستی ماست. و این وضعیت من را آشفته کرده.  

روایت سیار

 

این آسیب‌دیدگی، زودرنج و حساس و کم‌تحمل‌ام کرده. مدام بغض دارم و دلم می‌خواهد غر بزنم. اغلب غرها را برای «ناصح» می‌نویسم. گاهی جواب می‌دهد «حق داری». به نظرم این وقت‌ها بیشتر می‌رود در نقش حرفه‌ای‌اش. وگرنه اگر من حق دارم، بگو یکی بیاید این حق را به من بدهد: روزانه دو ساعت بیاید مرا بغل کند من گریه کنم. ندارم دیگر، «حق» ندارم. غر دارم، ولی حق ندارم.

بخشی از بداخلاقی را به «رفیق آرام» منتقل می‌کنم، با بقیه سعی می‌کنم کمابیش معقول رفتار کنم. امروز آمد دنبالم که برویم کافه‌ی همیشگی، من چند ساعت بشینم کار کنم. از روزی که پایم آسیب دیده و حتی چندی قبل از آن «رفیق آرام» را ندیده بودم. برعکس سال پیش که من ویرانه بودم و او از نزدیک‌تر از همه، کل روال را دیده بود. در راه خندیدم که نمی‌دانم امسال بدبخت‌ترم یا سال قبل همین موقع. برایش امیدوارکننده بود که خودم را در وضعی می‌بینم که همین را بپرسم. همان روز آسیب قرار داشتیم با «رفیق آرام» و «زلفون گاهی کمند». آن‌ها نه تنها به قرارشان رسیدند، بلکه روز بعد هم دوباره همدیگر را دیدند. این‌که می‌گویم زودرنج شده‌ام، یعنی به چنین قرار دوستانه‌ای حسودی می‌کنم و بغضم می‌گیرد. حالم که خوب باشد، اصلاً چنین لوسی‌ای را تحمل نمی‌کنم.

چند روز قبل تولد «نزدیک‌ترین» بود. شب قبل از تولدش، نشسته بودم در اتاقم گریه می‌کردم که نمی‌توانم حتی تا سر کوچه بروم چیزی که می‌خواهم برایش بخرم. قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم، حالم بهتر شد. زیادی حساس و نازک‌نارنجی شده‌ام. دلم کوچک شده.

می‌دانم این روزها اشکم دم مشکم است و مترصد فرصتی که بجهد بیرون، آبرویم را بریزد. دوشنبه با «آقای سیبیل و کلاه» رفتم دکتر. دیدم نمی‌خواهم ریسک کنم با خانواده بروم و اگر نیاز به جراحی بود جلویشان بزنم زیر گریه. با «آقای سیبیل و کلاه» رفتم، به سابقه‌ی هم‌حسی‌های زیاد در آن آلمان لعنتی. فکر کردم این سابقه باعث می‌شود اگر نتوانستم تحمل کنم، با شرم کمتری رها کنم  به غر زدن و گریه کردن. اما نشد. رفیق‌مان چنان پر بود از معشوقی و عشقی که اصلاً روی آسمان‌ها بود و گوشش چیز دیگری نمی‌شنید. فقط هم این نیست. در همان آلمان لعنتی، یک‌بار که درددل می‌کرد از تهران و از دوری از تهران، داد زده بودم که خودش را جمع کند. همین شده پررنگ‌ترین تصویری که از من دارد: کسی که نه وا می‌دهد نه می‌گذارد کسی وا بدهد. طبعاً کسی که چنین تصویری از آدم دارد، نمی‌هلد که آدم جلویش وا بدهد.

شاید هم تقصیر «آقای سیبیل و کلاه» نیست. دوستی که خیلی نزدیک نیست و فقط از روایت‌هایمان همدیگر را می‌شناسیم، یک‌بار برایم نوشته بود «عین آن احساس‌پوشی‌ای که در نوشتنت دیده‌ام در «رخ‌ساره‌»ات هم می‌بینم». اشتباه نکنید، کلام عاشقانه‌ای نیست. من اصلاً یادم نبود که چنین چیزی برایم نوشته شده، همین دو روز پیش در ای‌میل‌هایم دنبال چیزی می‌گشتم که پیدایش کردم. هم‌زمانی خوبی نبود. یادآوری این‌که چطور دیده می‌شوم. رفیق دیگری هم چندی قبل، بعد از خواندن «سفرنامه در چهارده قطعه» گفته بود که فرق کرده‌ام، انتظار انقدر شدیدنویسی از من نداشته. لابد از دور چنین‌ام. وگرنه بعید می‌دانم کسی که هرروزِ سفر برایش سفرنامه گفته بودم، تعجب کرده باشد از شدت آن نوشته‌ی بعد از سفر.

 

چهار-پنج روز را در این ده روز بعد از آسیب رفته‌ام کافه‌ی همیشگی، طبعاً با کمک دوستان. کافه و کارکنانش یک‌طور شگفت‌انگیزی موافق طبع من‌اند. همزمان که حس آشنایی کاملی دارم، هیچ صحبت اضافه یا نزدیکی بی‌مورد یا اشاره‌ی بی‌ربطی ندیده‌ام. حد نگه‌دارند ولی نه آن‌طور که آدم احساس غریبگی کند. این چند روز، بعد از این‌که هرکدام جداگانه ابراز ناراحتی کرد‌اند، بدون هیچ صحبت اضافه‌ای، کمک کرده‌اند که راحت‌تر بگذرد. از معدود جاهایی است که نگران «نگاه» نیستم، با این‌که گاهی هرروز می‌بینم‌شان و می‌بینندم. 

پختگی

 

پختگی برای من اسم رمز است، برای آن‌چه تلاش کرده‌ام و دوست‌داشته‌ام که باشم. و البته بسیاری مواقع آرزو کرده‌ام که طرف مقابل چنین می‌بود.

۱. چند شکاف است که آدم پخته از آن‌ها پرهیز می‌کند یا اگر عمیق شوند، فرار می‌کند. از آن‌ها است، شکاف بین داشتن چیزی/کسی آن‌طور که می‌خواهی با آن‌طور که حاضر است و ممکن است باشد. به گمانم سر به ناپختگی می‌زند اگر به خاطر خواستن زیاد، رضایت دهی به حداقلی و فکر کنی که کمی داشتن از آن‌چه می‌خواهی، بهتر از هیچ نداشتن است. هم درباره‌ی حد بودن و هم نوع بودن، تا جایی می‌شود بر سر خواست‌ها مذاکره کرد و به تعادلی رسید، اما اگر شکاف زیاد باشد، آزار مدامی خواهد بود. گاهی از خامی و ناتوانی است که کلاً نمی‌گذری، وقتی نمی‌توانی آن‌طور/آن‌قدر که می‌خواهی داشته باشی.

۲. شکاف دیگر، که کمتر هم بدیهی است، شکاف بین حد/نوعی از رابطه با دیگری است که تصدیقش می‌کنی با آن‌چه در عمل هست. مثلاً اگر پیش خودت یا نزدیک‌ترین‌هایت، مدعی هستی که با فلانی چنانی که گهگاه در حضور خوش‌بگذرانید و درگیری حسی جدی نیست، اما در عمل در غیاب هم مستقیم و غیرمستقیم سراغش را می‌گیری، درگیر چنین شکافی هستی. چنین شکافی آزارنده است و فکر می‌کنم اقتضای پختگی پرهیز از آن است. آزارنده است چون اعتراف نکردن و به رسمیت نشناختن حد بالاتر رابطه، در حالی که شواهد عملی متعددی هست، توقعاتی ایجاد می‌کند که مشروعیت گفته شدن ندارند، اما در عمل هستند و آزار می‌دهند. نه مجازی بگویی چه توقعی داری، و نه آن‌قدر دوری که توقعی نداشته باشی می‌رسی به وضعیت «مرا نه زهره‌ی گفت و نه صبر خاموشی».

۳. من ناپختگی شدیدی می‌بینم در این‌که اگر ناراحتی شدیدی پیش آمد، به جای اعلام روشن دلخوری، رفتار مذبذب نشان داده شود. هرقدر هم موضوع و دلیل ناراحتی برای خود شخص بدیهی باشد، دلیلی ندارد که برای طرف مقابل هم واضح باشد که دلخوری‌ای پیش آمده. اگر انقدر بزرگوارید که بگذرید، احسنت، خیلی پخته و محترمید. اما اگر نمی‌توانید بگذرید، در سکوت بداخلاقی کردن، با این تصور که طرف مقابل می‌فهمد که این بدخلقی عکس‌العمل/مجازات فلان رفتارش است، برخوردی کودکانه است. و بدتر است اگر دلیل ناراحتی‌تان را نگویید، تا زمانی که بدخلقی‌تان طرف مقابل را به تنگ بیاورد و اعتراض کند.

برای بسیاری این روشن است که زمانی که طرف مقابل ابراز ناراحتی می‌کند، بهترین وقت برای حرف زدن از ناراحتی‌های خود نیست. این اصل را باید به این گسترش داد که اگر طرف مقابل از بدخلقی (که در ذهن‌تان نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر رفتار اوست اما روشن نگفته‌اید) به تنگ آمد و اعتراض کرد، اعتراض متقابل و آن‌گاه گفتن از دلیل ناراحتی اولیه، کار خوشایندی نیست.

خوشایند نیست که به جای این‌که کلاً (و ترجیحاً با کلامی روشن) بروید، یا ناراحتی‌تان را به روشنی (و ترجیحاً با آرامش) بیان کنید، یا با بزرگواری ببخشید، با رفتاری نه کاملاً پس‌زننده، و نه به حد قبل دوستانه، بخواهید همزمان که طرف مقابل می‌ماند، متوجه ناراحتی ابرازنشده‌تان شود.

۴. گرچه اعلام ناراحتی، بهتر از بدخلقی است، اما برخی از دلایل ناراحتی است که گفتن‌شان در واقع تف سربالا است. به گمانم آدم پخته، همان‌قدر که تلاش می‌کند از موقعیت‌های شدیداً تلخِ ناگهانی اجتناب کند، همان‌قدر هم هوشیار است که اگر چنین موقعیت‌هایی پیش آمد، بهتر است که بگذرد و درباره‌شان حرف نزند، برخی چیزها هم‌زدن ندارد.

تعریف روشنی از چنین موقعیت‌هایی ندارم، اما مثال‌هایی هست، مثلاً اگر کسی در دیداری دچار حمله‌ی عصبی شد، اگر ناگهان شروع کرد از ناراحتی‌های قدیمی‌ای گفتن که هیچ‌وقت دیگری از آن‌ها حرف نزده، اگر کسی ناگهان دلخور شد و در خود رفت و غیرقابل‌معاشرت شد، اگر کسی ناگهان با شدت شروع به گریه کرد و... اگر خودتان یا طرف مقابل‌تان مدام در چنین شرایطی قرار می‌گیرید، البته باید فکری کنید و راه‌حل اساسی پیدا کنید، اما اگر در طول آشنایی بلندمدت باری این اتفاق افتاده و رابطه در کل برای ادامه می‌ارزد، اشاره نکردن به تک اتفاق شدید و نامطلوب معقول‌تر است. تجربه‌ی من می‌گوید که همه‌ی طرفین در چنین شرایطی اشتباهات شدیدی داشته‌اند و در عین‌حال همگی تلاشی کرده‌اند برای جبران کردن اشتباهشان. کسی که در چنین شرایطی خود را محق‌تر و دیگران را مقصرتر می‌داند، تلخی این اتفاقات را در دل نگه می‌دارد و آن را ابراز می‌کند،‌ احتمالاً آدم پخته‌ای نیست. و اوضاع بدتر است  اگر چنین اتفاقاتی روی کل رابطه برای همیشه تاثیر بگذارد.

 

 

آسیب

 

بار دوم است که آسیب نسبتاً شدیدی را تجربه می‌کنم. بار قبل، در تلاش برای رسیدن به انتهای مسیری سخت و جذاب، تعادلم را از دست دادم و روی دستم افتادم، دقیق‌تر، روی آرنجم. این‌بار درست در ابتدای تمرین، و در مسیر به اصطلاح گرم‌کردنی بود که بی‌تعادل افتادم، روی مچ پای چپ. در هر دو بار، حس‌هایی مشترک بود: ناباوری که انقدر مفت چنین آسیب جدی‌ای دیده‌ام. آدم باورش نمی‌شود که انقدر سریع و بی‌دلیل اتفاقی پرتبعات افتاده. و سرزنشی در فضا هست: از تو که بی‌دقت افتاده‌ای (در هر تمرین ده‌ها بار از ارتفاع می‌افتیم، کنترل‌شده و بدون آسیب و یک‌بار از صدها بار هم ممکن است چنین شود)، از مربی که زودتر احتمال آسیب را حدس نزده و مسیر را عوض نکرده و... سرزنش‌های بی‌دلیل.

در لحظه‌ی پس از آسیب، خصوصاً اگر کسی که آسیب دیده مشتری نسبتاً قدیمی سالن باشد، فضا حالتی خاص می‌گیرد: یک بسیج همگانی برای روحیه دادن و کمک کردن. این‌بار دردم در لحظه‌ی افتادن چنان شدید بود که تا چند دقیقه‌ی اول نمی‌فهمیدم دقیقاً در اطرافم چه می‌گذرد. دستم را گذاشته بودم روی صورتم و تندتند نفس می‌کشیدم که درد کمتر شود. چند دقیقه‌ای گذشت تا هوشیارتر شدم. چشم‌هایم را که باز کردم، مربّی خودم با نمک و آب‌قند بالای سرم بود، دو مربی دیگر، کفش‌هایم را درآورده بودند و پایم را یخ‌پیچ کرده بودند، چهارمی هم صورتم را نوازش می‌کرد که چیزی نشده. بچه‌ها هم دور و برم بودند که روحیه بدهند و بخندانندم. در لحظه‌ای که ناباوری و سرزنش خود شدیدترین احساس است، بهترین چاره همین شلوغی اطراف است. اگر این حد از مهربانی اطرافم نبود، عصبانیتم از خودم، فشار بیشتری از آسیب می‌آورد.

بار قبل که آسیب دیدم، تقریباً موفق بودم در این‌که کسی از نزدیکانم موضوع را نفهمد. زندگی با یک دست سخت است، اما آنقدرها پیچیده نیست که از پسش برنیایی. اما با یک پا، عملاً استقلالت را از دست می‌دهی. از همان ابتدا مجبور شدم خبر دهم که بیایند بیمارستان دنبالم. دیگر مثل بار قبل حتی خودم نمی‌توانستم تا اتاق عکس‌برداری بروم. حالا برای هر کار کوچکی به کمک دیگران نیاز دارم.

آدم سالم حواسش نیست که زندگی‌اش چقدر جزئیات دارد، فقط وقتی مجبوری برخی جزئيات را حذف کنی و برخی دیگر را با شرمندگی از اطرافیان بخواهی، می‌فهمی چقدر زیادند. در چند دقیقه‌ی قبل از خواب، باید جداجدا بخواهی که بطری آب کنار تختت بگذارند، اسپری آسم‌ات را بیاورند، گوشی و لپ‌تاپ را بزنند به شارژ، رمان محبوبت را بگذارند کنار سرت، زاویه‌ی زیر پایت را تنظیم کنند و... و اگر نصف شب چیز کوچکی بخواهی، در حد این‌که مسکن از روی میزی که کنار تختت گذاشته‌اند که همه چیز در دسترس باشد، افتاده باشد و بخواهی برداری، یا باید برای یک چرخش ساده چند دقیقه انرژی بگذاری و بعد درد شدیدی تحمل کنی، یا دوباره کسی را صدا بزنی که بسته‌ی قرص ده سانت آن‌طرف افتاده را به دستت برساند.

در وضعیت آسیب، تبعات برخی چیزها چند برابر می‌شود و باید محاسباتت را تغییر دهی. مثلاً، اگر در آخرین باری که به سختی خودت را به دست‌شویی رسانده‌ای، یادت برود که همان‌ وقت مسواک هم بزنی، تمرکز و تلاش یک‌ساعته‌ی دیگری برای این کار لازم است. این است که مجبوری حواست را بیشتر جمع کنی یا از خیر برخی چیزها بگذری. وسط فشار، تمرکز کردن بر انجام دادن منظم همه‌ی کارها با هم سخت‌تر می‌شود و همزمان هر اشتباه و فراموشی‌ای سخت‌تر جبران می‌شود.

چند ماه نگذشته از وقتی که مادر در وضعیت نزدیک به استراحت مطلق بود و من پدر سعی می‌کردیم کمکش کنیم که کمتر سخت بگذرد. وضع من آن‌قدر‌ها بد نیست، احتمالا از چند روز دیگر، می‌توانم با کمک عصا حرکت کنم. این تجربه‌ی معکوس نزدیک، روی حال فعلی‌ام تأثیر می‌‌گذارد. از یک طرف حالا می‌فهمم که در مراقبت از مادر حتی وقتی سعی می‌کردم همه‌ی جزئیات مورد نیاز را حدس بزنم، چقدر چیزهای کوچک زیادی بوده که از آن‌ها بی‌خبر بوده‌ام. از طرف دیگر، به تجربه‌ی بی‌واسطه می‌دانم که کسی که مراقبت می‌کند ترجیح می‌دهد که همه‌ی خواسته‌های کوچک هم گفته شوند، تا از زحمت حدس زدن معاف شود، مضاف بر این‌که انجام کارهای کوچک برای کسی که مراقبت می‌کند سخت نیست. با این‌که این را می‌دانم، در خواستن هر چیز کوچکی عذابی است. شاید تفاوت این باشد که چند ماه قبل، من سی‌ساله‌ی سالم و ورزشکار مراقب مادر شصت‌ساله‌ام بودم و حالا پدر و مادری که درگیر مسائل سلامتی خودشان هم هستند، باید از من مراقبت کنند، شرمندگی‌ای در این حال هست که قابل توضیح نیست. از دیروز بارها به این فکر کرده‌ام که کاش این دو هفته خواهرم تهران بود. نه این‌که این درخواست‌ها از او کمتر سخت بود، ولی حداقل نگرانی اضافه‌ای برای فشار بیش از حد به پدرومادر را نداشتم.

 

سخت‌ترین جنبه‌ی مراقبت کردن/شدن از بین رفتن حریم خصوصی است. بر سر مراقبت از مادر بود که بیش از هر زمان دیگری حس کردم من در خانه‌ی پدر و مادرم مهمانم و باید مراقبت باشم حضورم در حدی باشد که حریم شخصی‌شان ناخواسته آسیب نبیند. مراقبت کردن/شدن، نگاه مدام یکی به دیگری است، گوش به زنگ بودن دائم، هر لحظه باخبر بودن از دیگری. چنین چیزی برای من ترسناک است. هیچ وقت دیگری غیر از مراقبت و پرستاری خودم را در چنین شرایطی ندیده‌ام. حریم خصوصی که نباشد خیلی چیزهای دیگر هم از بین می‌رود، حق در خود بودن، افسرده بودن، بداخلاق بودن و... مجبوری برای حال دیگری چه مراقبت‌گر باشد و چه مراقبت‌شونده همیشگی ماسکی بر چهره داشته باشی. 

سفرنامه در چهارده قطعه

 

 

رفته بودم به مکانی که هر خیابانش جلفا بود و سرد بود. روز و شبی «در چراغ سرخ جهان» دویده بودم دیوانه‌وار. صبح «خورشید می‌شتافت   تو را می‌آوردند» دویده بودم شاید ماهی سالی بعد نزدیک‌تر باشیم. اما «می‌آوَرانی‌اَم در پیش خویش و بعد از خویش می‌رَوانی‌اَم». روانده بودییَم و فرار کرده بودم به دریاچه، از دوری، از نرسیدن. فریاد زدم که «من اهل هند رفتن و این حرفها نیستم». از میانه‌ی کلیسای در دریاچه محصور فریاد زدم که «پُرَم من از تو چنان پُر که دیگرَم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست». راه می‌رفتم در کوچه‌های مثل جلفا، در پله‌های هزاران هزار، در سیاه‌چال صومعه، در میدان مکرر که «دیگر نیاوَراندم او سوی تو». حالا که دورتر رفته‌ای، صدبار دوره کرده‌ام هر بوسه‌ای که اگر نبود، من نبودم، من من نبودم. تو می‌دانی که «اگر نبوسی‌ام  من در گذشته هم نبوده‌ام». هزار سال در هزار شهر تنها گشته‌ام، با حسرت کاش بودی گشته‌ام. هزار سال جز در خواب نبوده‌ای و من «وقتی که پرواز می‌کنم می‌خوابم   آواز هم که می‌خوانم می‌خوابم». من هم نیستم اگر خوابم نبینی. و هر بار که می‌نوشم، در هر غم شراب سرخ تو هستی، حتی اگر خوابم نبینی، «خوردم به خواب دوش مرا خواب خورده‌ای». حالا که در شهر مثل جلفا مانده‌ام همین‌جا «من را بخوابان». در آشوب این روزها که تمام نمی‌شود، که نه نزدیک می‌شوی و نه دورتر، حالا که «من از تو می‌رَوم و و تو می‌رَوانی‌اَم»، «از پشت سر بیا و نگاهم کن   و روز و شب نگرانم باش   آنگاه  بی‌دغدغه مرا بمیران این‌جا همین‌جا».

نامه؛ عشق همواره در مراجعه است.

 

عادت سال‌های دور برگشته. مدتی است که متوجه بازگشتش شده‌ام، اما در این چند روز که ذهنم مشغول‌تر و دلم ناآرام‌تر بوده، تکرارش بیشتر توجه‌ام را جلب کرده. چند سال پیش عادت داشتم که در ناآرامی‌های لحظه‌ای اسمت را صدا بزنم. چندبار پشت سر هم. حتی وقتی که دیگر نبودی، یعنی مدتی که دوستی‌مان به کُما رفته بود. این حال آن‌قدر شدید بود، که وقتی چند روزی در آن شهر غریب مهمان دوستی شدم، لازم شد برایش توضیح دهم که آن‌چه مدام زیر لب می‌گویم، نام معشوقی است و نه ذکری یا دعایی. آن روزها حتی با هم حرف هم نمی‌زدیم.

می‌دانم که هفته‌ی ناآرام و پرنگرانی‌ای پیش رویم است تا تکلیف موضوعی که یک‌سال است درگیرم کرده، بالاخره مشخص شود (همین را هم که می‌نویسم می‌ترسم که این بی‌تعیّنی بیشتر ادامه پیدا کند). و به گمانم تعدد بارهای صدا کردنت در این یک هفته بیشتر خواهد شد. باید مراقبت بیشتری کنم که اطرافیانم را با ذکر مدام یک نام، بلند و آرام، متعجب نکنم.

یادم نیست کدام دوستی بود که با دیدن این حال، گفت که حسودی‌اش شده به داشتن چنین معشوقی. زهرخند زده بودم. آن روزها در حالی نبودیم که حسادت به رابطه‌مان معقول باشد. و این روزها فکر می‌کنم که داشتن همراهی مثل تو خوشی ناب و نایابی است.

دوست ندارم برای امر محتوم غر بزنم. هیچ وقت شنوای خوبی نبوده‌ام برای کسی که معشوق/دوست/یارش کنارش نیست و مدام ابراز دلتنگی می‌کند. این را هم می‌دانم که انتخاب کرده‌ایم که باوجود فاصله و این‌که می‌توانستیم بی‌هیچ مانعی برویم، بمانیم و آگاهم به مزیت‌هایی که این فاصله برای‌مان داشته. در این یک‌سال که همراهی مدامی کرده‌ای، از دشواری‌های بسیاری حرف زده‌ایم و گاهی پیشنهاد‌هایت، گاهی شنیدنت، گاهی ابراز دوستی و... آرامم کرده. اما در این روزها، در این یک هفته‌ی لعنتی، ناآرامی‌ام چیزی نیست که با حرف معقولی بشود آرامش کرد. اصلاً آرام‌شدنی نیست. فقط اگر حضورت بود، می‌شد راحت‌تر تحمل کرد.

هیچ‌وقت دلم نخواسته در مورد تو، غر بزنم که نیستی. فکر می‌کردم تکرار بدیهیات معنا و فایده‌ای ندارد. کیست که دوست‌تر نداشته باشد، کسی که دوستش دارد کنارش باشد، کیست که در دوری خاطرات مشترک را متدام مرور نکند. و این هم هست که اتفاقاً با هم بودن‌مان در دوری، برای من دارایی‌ای منحصربه‌فرد و بسیار شخصی است. اما حالا، در این روزها که ناآرامم، با همه‌ی آگاهی‌ام به معنای دور بودنمان، نمی‌توانم نسوزم از حسرت این‌که این‌جا نیستی، همین یک خیابان بالاتر. 

من گسترده

 

خیلی زود متوجه ویژگی نامطلوبی در خودم شدم که هنوز با آن مبارزه می‌کنم و کاملاً برطرف نشده. راهنمایی بودم که باری با دوستانم که روحیات و عادات بسیار متفاوتی با من داشتند بیرون رفتیم. چند ساعتی با هم بودیم و من در تمام مدت از رفتارشان در خیابان و مکان‌های عمومی دیگر معذب بودم. یادم نیست تذکری هم دادم یا نه، اما به یاد می‌آورم که عصبی بودم و ترجیح می‌دادم رفتارشان دیگر باشد، مثلاً آرام‌تر یا مؤدبانه‌تر حرف بزنند. شکل مسئله تغییر بسیار کرده، با این حال همین هفته‌ی قبل که جمعی عزیز و قدیمی به کافه‌ی همیشگی آمدند تا دیدار کنیم، حالت معذبم آن‌قدر مشخص بود که وقت رفتن به شوخی و خنده به صندوق‌دار کافه گفتند که رفتارشان ربطی به من ندارد.

انگار در همه‌ی اطرافیانم خودم را می‌بینم، انگار هر اشتباهی که بکنند، به من برمی‌گردد، انگار برابر همه‌ی انتخاب‌ها و رفتارها و تصمیمات‌شان مسئولیت دارم. می‌دانم خوب نیست و سعی کرده‌ام کمترش کنم اما چندان موفق نبوده‌ام.

این‌که خصوصاً از انتخاب‌های دوستانه و عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم ناراضی‌ام، فقط یکی از جلوه‌های این روحیه‌ی ناخوشایند است.  هر دوستی که دوست/معشوق ناخوشایندی داشته باشد، آزار می‌بینم. راه‌حلم این شده که نبینم. دوستان نزدیکم می‌دانند که از دیدن انتخاب‌هایشان برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شان استقبال نمی‌کنم. «نزدیک‌ترین»، اگر صحبتی از دوست/معشوقِ دوستِ نزدیکی باشد، مکالمه را این‌طور شروع می‌کند «می‌دانم تو فکر می‌کنی هیچ کس لیاقت دوستانت را ندارد، با این‌حال...».

این‌که بدانم کسی که دوستش دارم و تحسینش می‌کنم (و من دوستان نزدیک و قدیم‌ام را شدیداً دوست دارم و تحسین می‌کنم)، همراه کسی است که از نظر من فوق‌العاده نیست، انگار زخمی است بر روانم. همین دانستنش زخم است، اما دیدنش تنش و ناآرامی است، گاهی حتی روی حس و محبت‌ام به دوستانم تأثیر می‌گذارد. کاش نمی‌گذاشت.

 

با «آقای سیبیل و کلاه» حرف می‌زدیم که آيا برخی رفتارهایمان مصداقی از حسادت است یا نه. می‌دانم که هر دو حسادت را مذموم می‌دانیم و تلاش کرده‌ایم از آن فاصله بگیریم. هرجا که رفتاری داشته‌ایم که پهلو به رفتار حسودانه زده است، به لطایف‌الحیل تلاش کرده‌ایم توجیه کنیم که مسئله جای دیگری است. آن‌چه در بالا توضیح دادم، یکی از نقاط توسل من است، برای این‌که بگویم رفتارم از روی حسادت نیست. گرچه حواسم هست که همان چیزی که به آن چنگ می‌زنم تا بگویم ناخوشنودی‌ام از دیدن برخی روابط دوستانه/عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم، از روی حسادت نیست، نقطه‌ی تاریکی در رفتار/روحیه‌ام است که از پس برطرف کردنش برنیامده‌ام. فقط امیدوارم مانده‌ام که دیگران این حساسیت را به رسمیت بشناسند و کمک کنند از چنین مواجهه‌هایی حذر کنم. 

تغییر تدریجی است.

 

حسی که منجر به تصمیمی قطعی برای تغییری بنیادین در هرنوع رابطه‌ای می‌شود، ناگهان رخ نمی‌دهد. نشانه‌های متعددی از پیش بوده و کسی که در ظاهر ناگهان می‌رود یا دور می‌شود یا جنس رابطه را عوض می‌کند، مدت‌ها آن نشانه‌ها را شمرده و منتظر لحظه‌ای برای قطعی کردن تصمیمش بوده.

برای من این‌طور رخ می‌دهد: معتقدم همه‌ی آدم‌ها رفتارهای ناسازگار دارند. و لاجرم هرشخصی در دوستش، معشوقش، پارتنرش، همسرش و... مجموعه‌ای از رفتارهای متناقض را می‌بیند. زمانی که حال رابطه خوب است، در مجموع رفتارهای منتاقض، آن‌هایی که آزارنده‌اند نادیده گرفته می‌شوند، یا استثناهایی دیده می‌شوند که گذشتن از آن‌ها ساده است. از جایی بعد، شاید با دیدن رفتاری ناخوشایند در روزی که اتفاقات ناگوار دیگر افتاده، شخص ناگهان توجه بیشتری به رفتارهای آزارنده می‌کند. دیگر می‌شمرد که چند بار در رابطه در موقعیتی ناراحت‌کننده قرار گرفته و البته همچنان رفتارهای دیگر را هم با وسواس دنبال می‌کند، یعنی آن‌هایی که برخوردهای ناخوشایند را می‌پوشانند. این زمان پر از بیم و امید و تردیدآمیز مدتی طول می‌کشد. مدتی شخص مدام امیدوار می‌شود که رفتارهای ناخوشایند موردی و استثنا است و بعد شک می‌کند که شاید اصل همین رفتارها است. در دوره‌ی تردید میل به تعین و مشخص کردن اوضاع هست، با این‌حال ترسی هم هست که نکند تعین به آن سمت مطلوب نباشد. تا جایی که دوباره در روزی و لحظه‌ای، شاید روزی و لحظه‌ای که اتفاق ناخوشایند دیگری افتاده و توان شخص را گرفته، این گردش کامل می‌شود. شخص روزی که شاید خاص بودنش تنها برای خودش روشن باشد، با دیدن رفتاری ناخوشایند که چندان هم متفاوت از بارهای قبل نیست، تصمیم می‌گیرد در مجموع رفتارهای متناقض، آن‌هایی اصل اند که نامطلوب اند؛ رفتارهای خوشایند را استثنا حساب می‌کند، استثناهایی قابل‌صرف‌نظر کردن که نمی‌شود روی‌شان حساب کرد. این‌جا است که تصمیم یکسره می‌شود و شخص دور می‌شود یا می‌رود یا نسبت را تغییر می‌دهد.

 

تغییر ناگهانی دیده می‌شود. اما این تغییرات، یعنی تغییر در نوع تفسیر رفتارهای متناقض طرف مقابل که منجر به تغییر بنیادین در رابطه می‌شود، مراحل مختلفی داشته که نه گفته شده و نه شنیده شده. 

روزهای روایت

 

لازم دارم که برخی روزها را بی‌واسطه‌تر روایت کنم. نمی‌خواهم تلاش مضاعفی کنم برای ارائه‌ی تحلیلی کلی‌تر از اوضاع درون یا بیرون. خود این روزها را باید بنویسم، به امید تکرار نشدن.

دیروز، بعد از شبی بی‌خوابی، رفتم سنگ‌نوردی. جلسه‌ی دوم بعد از یک‌ماه‌ونیم غیبت. سنگ برایم آزمون صبوری شده، که البته در مرحله‌ی اولش شکست خوردم. می‌دانم که باید بیشتر صبر می‌کردم تا آثار آسیب کاملاً از بین برود. اما روزی که زنگ زدم و گفتم که از فردا برمی‌گردم را یادم هست، حالم چنان بود که هیچ دلیل عقلانی‌ای نمی‌توانست از سنگ رفتن منصرفم کند. شدیداً به این لحظات شخصی نیاز داشتم. حالا آزمون صبوری در این است که فشار زیادی به دستم نیاورم و تحمل کنم که بسیاری از آن‌چه را که تا دو ماه پیش می‌توانستم دیگر نمی‌توانم، حداقل تا مدتی نمی‌توانم. راحت نیست که مسیرها را ببینی و به تمرین ساده اکتفا کنی، اما چاره‌ای ندارم، اگر می‌خواهم این مفر شخصی باز بماند.

کمی بعد خبر نگران‌کننده‌ای درباره‌ی شخص بسیار نزدیک و عزیزی رسید. خبر ویرانم کرد. می‌دانم که بخش بزرگی از حالم معلول پی‌ام‌اس بود. اگر پی‌ام‌اس نبودم و این خبر می‌رسید، احتمالاً فکر می‌کردم که مشکل مشخصی پیش آمده که لازم است مدتی انرژی و زمان بگذاریم تا با آسیب کمتری بگذرد. اما در پی‌ام‌اس، حساسیت بیشتر می‌شود، آستانه‌ی تحمل پایین می‌رود و استیصال زود به سراغ آدم می‌آيد. حالم شبیه حال والدی بود که پزشک باشد و کودکش در اثر تب تشنج کند. این حال را دیده‌ام که مادری چطور خود را سرزنش می‌کند که پزشک بوده و آگاه و جلوی این اتفاق را نگرفته. من هم مدت‌ها نشانه‌های آشکاری دیده بودم و شدیداً نگران بودم، اما کاری نکرده بودم. شاید کاری نکرده بودم غیر از این‌که در هر شرایطی در کنارش باقی بمانم تا اگر روزی مسئله به نقطه‌ی بحرانی رسید، همراهی‌اش کنم. و دیروز ترس‌هایم واقعی شده بود، مسئله به نقطه‌ی بحرانی رسیده بود. نمی‌توانستم دست از سرزنش خودم بردارم که جلوی این‌که مسئله به این‌جا برسد را نگرفته بودم و نگران بودم که انقدر توان نداشته باشم که همراهی کاملی برای گذار از این شرایط کنم. هم از شرایط سخت این شخص عزیز و نزدیک غمگین بودم و هم نمی‌توانستم دست از سرزنش خودم بردارم که هم به حد کافی نزدیک و هم به حد کافی آگاه بودم که نشانه‌ها را ببینم و دیده بودم و نگران بودم، اما زودتر کاری نکرده بودم.

آشفتگی‌ام زیاد بود. انتخابم این بود که سریعاً خودم را جمع کنم. می‌خواستم کاری کنم که فکرهای سرزنش‌آمیز ساکت شوند، ذهنم آرام بگیرد و بعد فکر کنم چه باید کرد. زنگ زدم به «جیم». مدت‌ها است از هیچ ناراحتی شخصی‌ای با «جیم» حرف نمی‌زنم. اما این را هم می‌دانم که در مواقع بسیاری با «جیم» به من خوش می‌گذرد. نمی‌خواستم از حال بدم برای «جیم» بگویم. تصمیم داشتم کاری شاید خوشایند کنم تا ذهنم آرام شود، این یکی‌دو روز پی‌ام‌اس بگذرد و بعد فکری به حال مشکل پیش‌آمده کنم. نشد که «جیم» را ببینیم. نمی‌دانم چرا بعد از این‌که نشد همدیگر را ببینیم، گفتم که حالم خوش نیست. همین حالم را بدتر کرد. دوباره سرزنش خود بود که چرا ناراحتی‌ام را ابراز کرده‌ام.

در حال ناخوش دوم بودم که پیامی از «رفیق بالغ مهربان» رسید. یک روز پیش‌تر همدیگر را دیده بودیم و نگرانی‌ای ابراز کرده بودم، پیامش توصیه‌هایی بود برای رفع آن نگرانی. از پیامش تشکر کردم و گفتم که در حال خوبی نیستم. دریغ نکرد از این‌که بدون این‌که حتی بداند موضوع چیست صدایم کند. شک نکردم که همین را لازم دارم، محبت بی‌دریغ دوستی برای گذراندن این چند ساعت. با این‌که مدت‌ها است در شرایط سخت، اغلب انتخابم کاری است که چند ساعتی ذهنم را آزاد کند و نه ابراز ناراحتی کردن و از دیگران همدردی گرفتن، این‌بار دیدم که می‌خواهم به محبتی دوستانه و دربرگیرنده برگردم. چند ساعت کنارش بودم و مدت‌ها بود که بعد از دیداری چنین آشوبم آرام نشده بود. محبت و هم‌فکری‌های بالغانه‌اش حالم را تغییر داد. چند ساعت که گذشت با روانی آرام‌تر و ذهنی که حالا می‌توانست تصمیم بگیرد برای مسئله‌ی پیش آمده چه کند، برگشتم خانه، حتی حل کردن مسئله را شروع کرده بودم. دوستی را شروع نمی‌کنم به این امید که در شرایطی سخت تنها نباشم. اما هربار که در چنین شرایطی نامنتظَر همراهی دوستی را دریافت می‌کنم برایم روشن می‌شود که چرا برایم دوستی مهم‌ترین وجه رابطه‌ی انسانی است.

حالا آرام‌ترم. کمی سرزنش خود ادامه دارد، اما اوضاع آن‌قدر به ثبات رسیده که فکر کنم می‌توانم به نحوی معقول با مسئله‌ای که پیش‌آمده مواجهه‌ی شوم.

 

 

خستگی

 

وانداده‌ام، اما خسته‌ام. خستگیِ حاصل از بارها امیدوار شدن و بعد ناامیدی. این آمدو‌رفتِ مدامِ امید است که خسته‌ام کرده. چند روز پیش «او که شبیه جلفاست» را دیدم. پرسید که هنوز رابطه‌ام با زندگی حرفه‌ای‌ام تغییر نکرده. پاسخم واضح بود: آگاه‌تر شده‌ام به این رابطه ولی تغییر نکرده. زندگی حرفه‌ای هنوز مهم‌ترین بخش هویتم است، چیزی است که خودم را با آن تعریف می‌کنم، خوب باشم یا بد. هنوز انگار معشوقی است نابه‌سامان.  این است که این امیدواری و ناامیدی مکرر مربوط به زندگی حرفه‌ای، این‌طور شور زندگی‌ام را گرفته و تصویرم از خودم را مبهم کرده. شاید هم فقط دلم می‌خواهد همه چیز را بر سر زندگی حرفه‌ای بریزم. انگار نمی‌خواهم باور کنم که چند اتفاق شخصی این مدت اخیر، تاثیری داشته در این خستگی فعلی.

امروز در کافه مشغول کار بودم که «ناصح» پیشنهادداد حرف بزنیم. با شوق و امید زیاد رفتم خانه. حالم که خوب باشد، اصلاً همین تصویر زیبایی است که وسط حرف زدن‌مان او به کارهایش می‌رسد و من هم لابد با گوشه‌ی چشم متنی را می‌خوانم. اشتراک روزمرگی اصلاً چیزی است که برایش تلاش می‌کنم و مطلوبم است. این‌که حضورمان مانع کار و روال و روزمرگی همدیگر نشود، خوشایند است. اما نمی‌توانم از خودم پنهان کنم که امروز که حالم خوش نبود، و البته نگفته بودم که حالم خوش نیست، دوست داشتم که توجه کاملی به من باشد. خداحافظی که کردیم،‌ ناآرام‌تر بودم، برخلاف تقریباً همیشه که حضورش آرامش می‌آورد. باز هم برایم قطعی است که انتظاری نداشتم، اصلاً چنین انتظاری نیست. فقط دوست داشتم که امروز هم، مثل خیلی بارهای دیگری که در ناخوشی من حرف می‌زنیم، چند دقیقه توجه تام‌وتمامی به من شود.

مسئله همین است. خواست‌هایی که در ناخوشی تغییر می‌کند، و نیازهایی که اغلب حاضر به بیان‌شان نیستم. می‌دانم که برای برخی از دوستانم چنین بوده‌ام که هرزمان حال ناخوشی داشته‌اند، سعی کرد‌ه‌ام حداقل حضورم بی‌دریغ باشد. اگر نمی‌توانستم کمک مشخصی کنم، سعی کرده‌ام حداقل نشان دهم که توجه‌ام معطوف به آن‌هاست، دست‌کم تا زمانی که حالشان بهتر شود. سعی کرده‌ام نشان دهم که دغدغه‌ی حالشان را دارم و یکی از اولویت‌های جدی‌ام بهتر کردن شرایط‌شان است، حتی به قیمت تغییر موقت بخشی از زندگی‌ام، یا توضیح دادن به دیگر اطرافیانم که مدتی کمرنگ‌تر خواهم بود چون لازم است در زندگی دوست دیگری بیشتر باشم. سعی کرده‌ام همیشه مراقبت کنم که توقع متقابلی شکل نگیرد و فکر نکنم دیگری وظیفه دارد که رفتار مشابهی پیش بگیرد. اما وقتی حالم خوش نیست، همه‌ی توقعی که سعی کرده‌ام از خودم دور کنم هجوم می‌آورد. نتیجه‌اش این است که یا فاصله بگیرم، یا سکوت کنم، از ترس این‌که نکند این توقع را ابراز کنم. عادتم شده که هرقدر بیشتر بپرسند، وقتی حالم خوش نیست، بیشتر بگویم که حرف نمی‌زنم. از ترس این که توقعی را ابراز کنم که برایم خوشایند نیست، حرفی که در زمان دیگر از گفتنش دفاع نمی‌کنم.

با دوستی بحث می‌کردیم که مرز بین اعتیاد و افسردگی بعد از مصرف، در موارد مختلف کجاست. بحث جدی‌ای نبود. اما حالا فکر می‌کنم در مورد مخدر روابط انسانی، برای من افسردگی، نه بعد از بودن است و نه حاصل نبودنِ تا بارِ بعد، بلکه برای من افسردگی با خداحافظی آغاز می‌شود. خداحافظی مرا دچار اضطراب می‌کند و بی‌واسطه حالم را بد می‌کند، حضور هرقدر خوب بوده باشد. اصلاً خداحافظی، خود خداحافظی، مرا دلخور می‌کند، واقعاً دلخورم می‌کند. در کودکی مجری برنامه‌ی کودک چیزی شبیه این می‌گفت که کم‌کم وقت خداحافظی است و بعد برنامه تمام می‌شد. من همیشه معترض بودم که این چه طور «کم‌کم»ی است. «کم‌کم» به این معنی است که کارتونی دیگر پخش شود و بعد برنامه تمام شود، نه این‌که یک‌جا تمام شود. از کودکی خداحافظی مرا دچار اضطراب و بی‌واسطه دلخورم می‌کرد.

طوفانی اما آرام

 

«ناصح» بارها ویژگی برگشت‌پذیری مرا متذکر شده. می‌گفت بارها به نظر می‌رسد این دیگر ضربه‌ای نیست که به راحتی بگذرانی، اما در مدت کوتاهی دوباره همه چیز به آرامش قبل بازمی‌گردد (اگر اصلاً بشود اسم هر حالتی از زندگی را آرامش گذاشت). «ساکن پیشین خانه‌ی خیابان ب» هم تایید می‌کرد. می‌گفت شکننده‌تر از آن‌چه واقعاً هستی به نظر می‌ٰرسی، به نظر می‌رسد این آدم شدیداً احساساتی با هراتفاق کوچکی ویران شود، اما در عمل نسبتاً آرام می‌گذرانی.

فقط اتفاقات ناخوشایند نیست که نسبتاً سریع از آن می‌گذرم، البته اگر به وقتش عمیقاً و به تناسب عزاداری کرده باشم؛ مثل همین بار آخر که چندروزی از دنیا کناره گرفتم و هلیدم به غم و خودم را رها کردم در مراقبت «ناصح». در مورد خوشایندی‌های ناگهانی زندگی هم چنین است. بارها دیده‌ام، باورم نمی‌شود که این من بوده‌ام که روز پیش چنان هیجان یا خوشی شدیدی را تجربه کرده‌ام و حالا این‌طور آرام و بی‌تفاوت‌ام.

شدیداً هیجان‌زده، غمگین یا شاد می‌شوم. اصولاً‌ آدم احساساتی‌ای هستم، اما همه‌ی شدت‌ها نسبتاً سریع و تقریباً بدون هیچ اثر پایداری می‌گذرند. این است که کیفیت کلی زندگی‌ام به آن‌ها بسته نیست. بیشتر تکیه کرده‌ام به چیزهایی که با پایداری امنی در زندگی‌ام مانده‌اند. و این پایداری امن، با تکرار و مدت نیست که مشخص می‌شود، یک کیفیت حاضر در برخی داشته‌های زندگی است.

مثلاً فکر می‌کنم کلاً سنگ‌نوردی کلاً باعث شده روان‌تر با تنش‌های شدید کنار بیایم، چون مطمئنم آن بیرون فضایی هست که چند دقیقه‌ای به هیچ فشاری فکر نکنم. فکر می‌کنم رفاقت «نزدیک‌ترین» کلاًاً از من آدم مسئولیت‌پذیرتر و باتحمل‌تری ساخته که با کوچک‌ترین ناملایمت دوستی را کم یا قطع نمی‌کند، چون برایش روشن شده آرامش و صبر در لحظات سخت، گاهی لازمه تجربه‌ی شگفت‌انگیز لحظات بسیار نزدیک است. فکر می‌کنم فرصت صحبت‌های موشکافانه و شخصی با «ناصح»، کلاً شناخت و تسلط‌ام بر خودم را بیشتر کرده، و از این یکی کمی شرمگینم اما گویی حتی مرا با خودم هم مهربان‌تر کرده، وقتی کسی از دوست داشتن من در لحظاتی حرف می‌زند که خودم هم نمی‌توانم خودم را تحمل کنم.

نمی‌توانم و نمی‌خواهم کناره بگیرم از احساسات شدید. با سبک [تاحدی]انتخابی‌ام برای زندگی، مدام در معرض احساسات و هیجانات شدید قرار می‌گیرم. شکایتی ندارم. شکایتی ندارم از داشتن دوستان بسیاری که هراتفاقی ناخوشایندی برای آن‌ها منشاء غم و درد شدیدی برای من می‌شود. و از خودم دریغ نمی‌کنم لذت‌های شدیدی را که از حضور این دوستان در زندگی‌ام می‌برم. بارها خودم را در چیزهایی که مرزهای توانایی‌ام‌اند آزموده‌ام، از شکست عمیقاً غمگین شده‌ام یا از پیروزی نامنتظره شدیداً خوشحال شده‌ام. با این‌حال هیچ موردی را یادم نمی‌آید که تاثیری پایدار بر حالم باقی گذاشته باشد. انگار احساسات را می‌بلعم، به سرعت تا انتهایش می‌روم و تمام می‌شود.

 

 

 

اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ

 

مدت‌ها است که صبوری به چشمم حسنی چنان بزرگ است، که بودنش هزار عیب می‌پوشاند و غیبتش حسن‌های دیگر را به محاق می‌برد. من تلاش کرده‌ام که صبور باشم اما صبوری چنان نیست که یک‌بار برای همیشه بدست آید. اویی که امروز از خبری بی‌تابی می‌کند، شاید هم‌اویی است که زمانی دیگر درد و غم عمیق‌تری را تاب آورده، با شکیبایی و آرامش. و کسی را که تحسین می‌کنیم بر صبر کردن بر غمی بزرگ، شاید زمانی از غمی خردتر بی‌تاب شده باشد.

صبر با شدت هولناکی خبر نیست که تعیین می‌شود، با عادت و الف هم باقی نمی‌ماند. نمی‌شود از پیش سنجید و پیش‌دانست که این‌بار خواهد بود، چقدر خواهد بود. گاهی به کل غایب می‌شود، گاهی هرقدر بیشتر جسته شود دورتر می‌رود.

 

صبر را طلب همیشگی باید، بدل به دارایی همیشگی نمی‌شود.

تاریک خالی، دو تصویر

 

۱۳ ساله بودم و اولین تجربه‌ام از اندوه شدید بود. از مدرسه به خانه آمدم، له‌شده و تقریبا فروپاشیده. کسی خانه نبود. رفتم در اتاقم و آنقدر گریه کردم تا خوابم برد. بیدار که شدم، غروب شده بود. هنوز تنها بودم و خانه‌ی بزرگ تقریبا تاریک بود. حس می‌کردم چه هماهنگی مناسبی بین حال من و وضع خانه هست. می‌دیدم که نه می‌خواهم چیزی ببینم و نه می‌توانم از حالم با کسی بگویم. آن خانه‌ی خالی تاریک، موافق‌طبع‌ترین چیز قابل تصور در آن حال بود.

 

عمیقاً رنجیده‌ام. برخلاف معمول که در آشفتگی، فضای عمومی تمرکز و آرامشم را بیشتر می‌کرد، از هیاهوی کافه‌ی همیشگی فرار کردم و آمده‌‌ام خانه که کسی در آن نیست. در یک لحظه دیدم دورترینم از حال روزمره‌ی آدم‌های اطرافم. دیدم دیدن این آدم‌هایی که زندگی روزمره دارند غمگین و ناآرامم می‌کند، وقتی جایی از این جهان، کسی که روزی پیوندی با من داشته، شاید آخرین روزهایش را می‌گذراند، قطعاً بدون هیچ امکانی برای روزمرگی. هوا تاریک شده. این خانه‌ی خالی تاریک دقیقاً همان چیزی است که لازم بود در این حال داشته باشم. نزدیک‌ترین رفیق، حتماً کسی است که حتی اگر نیست که بار غم را کم کند، خالی تاریک خانه‌اش آدم را نجات دهد. 

فراز و نشیب

 

در چند ماه گذشته، هرچه که گذشته است، هرقدر تلخ و ناامیدکننده، توانسته‌ام که حال شخصی‌ام را از رفتارم، حتی برابر نزدیک‌ترانم (یا به ظاهر نزدیک‌ترانم)، جدا کنم. تصویرم از خودم، آدمی بوده که روال زندگی شخصی‌اش مانع از مراقبت و توجه نسبت به اطرافیانش نمی‌شود. این‌طور نبوده که هیچ اتفاق شدیدی نیفتد، اما بدون هیچ فشار زیادی، اوضاع را در دست گرفته بودم که چیزی به اطرافیانم منتقل نشود. کارم شده بود مانع شدن، که مسائل و بیماری اعضای خانواده‌ام به دوستانم برسد، بیماری و گرفتاری دوستانم به خانواده‌ام، مریضی و آشوب زندگی حرفه‌ای و روابطم به خانواده و دوستانم و...

نه این‌که حالا چیزی تفاوت کرده باشد. هنوز هم ترجیحم حرف نزدن از رخدادهای ناگوار است. حتی وقتی اطرافیانم از طریق دیگری می‌فهمند چه گذشته، این دانستن ناخواسته‌شان آرام‌ترم نمی‌کند، تلاطمم را بیشتر می‌کند. «ناصح» فکر می‌کند من از این‌که حالم بد باشد شرمنده‌ام و به خاطر شرمندگی است که از آن حرف نمی‌زنم. کمی غریب است. من به نزدیکی که افسردگی داشته باشد و معذب باشد از غمی که برای دیگران ایجاد می‌کند هم می‌گویم که برای من افسردگی، حتی اگر واقعا نامش چنین باشد، ویژگی‌ای است کنار هزار خصوصیت دیگر. یک آدم را با مجموع ویژگی‌هایش که برخی موافق طبعم هست و برخی نیست به دوستی و نزدیکی انتخاب می‌کنم، و می‌پذیرم و می‌دانم که چطور با ویژگی‌ای که مطلوب‌ترینم نیست کنار بیایم تا دوستی باقی بماند، حتی اگر اسم این ویژگی افسردگی باشد. نه، من نمی‌توانم از حال بد شرمنده باشم. اما حرف زدن از آن هم اغلب انتخابم نیست: در مورد گروه کوچکی، غمشان چنان برایم گران است، که حاضر نیستم ابراز ناراحتی‌ام باری بر خاطرشان باشد؛ در مورد بسیاری از نزدیکانم مشخصا می‌دانم که نحوه‌ی برخوردشان با ناراحتی‌هایم را نمی‌پسندم، طبیعی است که نخواهم حال ناخوشم را ببینند؛ در مورد دیگران، آنقدر احساس امنیت و نزدیکی نمی‌کنم که حاضر باشم هر بخش انتخاب نشده‌ی من را ببینند، ترجیح می‌دهم مرا با فاصله‌ای ببینند که من تعیین کرده‌ام، حتی اگر این فاصله برای آن‌ها نادیدنی باشد.

 

چه چیزی تغییر کرده، اگر که هنوز هم تمایلی نیست به حرف زدن از آن‌چه غمگینم کرده؟ به گمانم پاسخش صبوری است. اتفاقات اخیر به هیچ وجه سنگین‌تر از آن‌چه پیشتر اتفاق افتاده نیستند، با این‌حال من صبرم تمام شده. شبیه این خبر ناگواری که این روزها درباره‌ی دوست عزیزی رسیده، چند ماه پیش درباره‌ی دوستی دیگر آمده بود و من با صبوری و آرامش بیشتری کنار آمده بودم، سکوت کرده بودم تا سنگینی خبر بگذرد. اما دیگر حال چند ماه قبل را ندارم. هنوز هم ترجیح می‌دهم سکوت کنم. اما دیگر این‌طور نیست که اتفاقات زندگی خودم باشند و با این‌حال برابر دیگران حدی از صبر و تحمل داشته باشم. توان و تحمل دیگران را کمتر دارم. حساس شده‌ام، بسیار حساس‌تر و طاقتی برای کنترل حساسیتم ندارم. هنوز هم میلی به همراهی کسی یا حتی صدا کردن کسی برای همراهی با غم‌ام ندارم طبعا غیر از «ناصح» که نزدیک‌تر از آن است که حرف زدن با او اصلا موضوع تصمیم باشد- فقط می‌بینم که به زودی باید از اطرافیانم فاصله بگیرم، اگر به شهودی درنیابند که حساس‌ترم و بی‌صبرتر و بی‌تحمل‌تر.  

از دوردستی که حتی نمی‌توانم...

 

نشسته‌ام و نوشته‌های سه سال پیش‌ام درباره‌ی مرگ «شین» را می‌خوانم، بارها و بارها. تنها مرگ نزدیک و جوانی بوده که بلافاصله برایش سوگواری کرده‌ام. شاید چون مجبور بودم. می‌نوشتم، نه فقط برای خودم؛ فکر می‌کردم این نوشتن و حرف زدن به دوستانم هم کمک می‌کند. خبر ناگهانی بود و لازم بود مدام با هم حرف بزنیم، آن‌طور که پخش شده در هر گوشه‌ی دنیا با مرگش مواجه شده بودیم. تنها زمانی بود که ضرورت سوگواری جمعی بدیهی بود و مانعی نداشت. غیر از آن همیشه در هر خبر ناگواری ذهنم مدتی مقاومت کرده و روزها رفته تا تن دهم به سوگواری و غم.

مدت‌ها بعد از آن «مرگِ دور» دیگر، سعی کردم درباره‌اش حرف بزنم. نشسته بودم روبه‌روی «رفیقِ آرام». رفتارم منصفانه نبود، او نمی‌خواست حرف بزند. می‌گفت «تا به حال مرگ کسی که...». من سکوت کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما فشار و سنگینی را حس می‌کردم. حالا با این خبری که این روزها رسیده می‌فهمم که آن‌چه جای این سه‌نقطه را پر می‌کند، چقدر سنگین است.

چیزهایی هست که اگر آن سه‌نقطه را پر کرده باشد، از درد مرگ یا بیماریِ رو به مرگ دوست نمی‌توان با کسی گفت. از روزی که خبر رسیده فکر کرده‌ام حرف بزنم، اما نتوانسته‌ام، نشده، حوصله و توان نداشته‌ام که درباره‌اش حرف بزنم، با هرکسی، هرقدر نزدیک که باشد. هم می‌خواهم حرف بزنم و هم نمی‌توانم. مدام در سرم می‌گذرد که از چه بگویم و نمی‌فهمم. 

حس می‌کنم نمی‌خواهم و نمی‌توانم با هیچ دوستی درباره‌ی او، درباره‌ی حسی که داشته‌ام و آن‌چه بر ما گذشته، حرف بزنم. حس می‌کنم نمی‌خواهم و نمی‌توانم از هیچ کسی طلب همدردی کنم وقتی نمی‌توانم بگویم چه چیزی این خبر را سنگین کرده، سنگین‌تر از خبر بیماری دوستی که مدت‌ها است ندیدی.

عکس سه‌نفره‌مان را گذاشته‌ام روی دسکتاپ. قلبم می‌ریزد هر بار نگاهش می‌کنم، آن‌طور که خندان و چندرنگ، جمع‌شده از هرگوشه‌ی دنیا در یک شهریم. بعد از خبر، هجوم ناگهانی تصویر است: اولین دیدارها، نقاط عطف دوستی، آخرین دیدارهای قبل از دوباره پخش شدن در دنیا و... این گذاشتن عکسی مشخص روی دسکتاپ، انگار تلاشی مذبوحانه است برای فرار کردن از هزار تصویر سریع‌گذرنده‌ی دیگر. مثل همان سه سال پیش که برای «شین» نوشتم، حالا هم با هربار نگاه کردن به این عکس، هزار صفت و ویژگی او یادم می‌آید، بیش از همه آن شور و شیطنت و سرخوشی، و هر چه می‌کنم وضعیت فعلی‌اش صفتی نیست که به تصویرم از او اضافه شود. تصور رنجوری‌اش برایم ممکن نیست. 

سخن تا نگویی ترا زیردست/زبردست شد کز دهان تو جست

 

به گمانم (و امیدوارم) اطرافیان و اغلب دوستان و نزدیکانم، مرا کسی نشناسند که حرفی را از جایی به جایی می‌برد و زمام سخن در دستش نیست و نکته‌ای را در جایی می‌گوید که نشاید و نباید. حتی اگر موفق نبوده باشم، سال‌ها است که تلاش کرده‌ام برای دقت و مراقبت بر آن‌چه می‌گویم. دقت کرده‌ام چون خودم دچار وسواس بوده‌ام که نکند دیگری حرفی از مرا پیش شخص سومی ببرد. وسواسی گاهی غیرقابل‌کنترل داشته‌ام و نگرانی مدام که کسی چیزی از من و زندگی‌ام بداند که خودم نگفته‌ام و نمی‌خواسته‌ام بداند و با واسطه‌ای به او رسیده.

همین منِ نسبتا محتاط، چند ماه پیش، جمله‌ای در توصیف حال یکی از نزدیکانم از دهانم دررفت. البته در شرایط بدی بودم و خودم بسیار در شوک و حیرت، با این‌حال گفتن آن حرف درست نبود: من درباره‌ی شخصی به دیگری اطلاعی دادم در حالی که مطمئن نبودم مجاز به چنین کاری هستم. ظاهر ماجرا ساده بود. دوستی را اتفاقی دیدم، او حال آشنایی را پرسید و من در یک جمله خبر ناگوار را گفتم. البته زمانی که این را می‌گفتم حدس نمی‌زدم این دوستِ‌به‌تصادف‌دیده چنان نامعقول باشد که تصمیم بگیرد دخالتی کند، در موضوعی که چنین از او دور است، و این دخالتش عواقب شدیدی برای گروه بزرگی از اطرافیان من داشته باشد. فارغ از این‌که چنین سلسله‌ای از اتفاقات به دلیل یک جمله قابل پیش‌بینی نبود، من مجاز نبودم بدون این‌که مطمئن باشم اجازه‌اش را داشته‌ام خبری از کسی به دیگری دهم.

چند ماه است که در شوک و حیرتم. باورم نمی‌شود که یک جمله که از دهانم خارج شده، چنین تبعات شدیدی داشته. می‌توانم هزار عامل بشمارم از فضولی آن دوستی که خبر را شنید و دخالت بی‌جایش این اتفاقات را سبب شد، از کسانی که در این میان ماجرا را پروبال دادند و غیره، اما همه‌ی این‌ها این نکته را تغییر نمی‌دهد که آن سنگ اول را من انداختم. قطعا از همه‌ی آن عوامل میانی عصبانی‌ام که اگر هرکدام چنین نبودند این سلسله رخ نمی‌داد و بیش از همه از آن شنونده‌ی فضول عصبانی‌ام، با این‌حال نمی‌توانم دست از سرزنش خودم بردارم برای انتقال آن یک جمله به شخصی که اطمینان کامل به او نداشتم. شخصی که حتی دقیق نمی‌شناختمش و اطلاعات کلی‌ام از او سبب اعتمادی بی‌جا شده بود.

 

از چند ماه پیش، بیشتر از کلام می‌ترسم. از کلامی که دروغ نیست، تند نیست، و ظاهرا هیچ چیز غیر از خبری معمولی نیست، اما در جایی گفته می‌شود که آن هم ظاهرا امن است ولی برمی‌خورد به عاملی که می‌تواند محرّک هزار اتفاق پیش‌بیینی‌ناشده باشد.

از تفاوت‌ها و شباهت‌ها او و من، دو تصویر

 

او

دربرم گرفته بود تا شاید آرام شوم. بعدها گفت که حس می‌کرده پاهای کودک دوساله‌ی تب‌دارش را شسته، بغلش کرده و منتظر است تبش پایین بیاید.

من

آشفته بود و دستم را روی صورتش گذاشته بودم. حس می‌کردم خواهر/برادر بزرگ‌ترم مریض است و دیگرانی تواناتر از من مشغول مراقبت‌اند، من فقط می‌توانم کاری کنم از جنس محبت‌های کوچک برای خوشی‌های لحظه‌ای و آرامشی موقت.*

 

* هشت ساله بودم و سخت بیمار شدم. خواهرکم که او هم کوچک بود و ظریف، هر روز هندوانه‌ی بزرگی را تا وسط خانه قل می‌داد،‌ با رنده‌ی دستی آبش را می‌گرفت، صاف می‌کرد و برایم می‌آورد تا چند دقیقه‌ای بر من راحت‌تر بگذرد.

 

روانشناسی‌گرایی، به معنایی غیرفلسفی

 

به پیشنهاد دوستی، The Black Prince را می‌خوانم. آن‌چه متقاعدم کرد به خواندن این رمان، دیدن اسم نوسبام بود، به عنوان نویسنده‌ی مقدمه. کتاب رسیده به جایی که راوی باخبر می‌شود همسر سابقش به شهرشان برگشته و تصمیم می‌گیرد نامه‌ای پیشگیرانه بنویسد و بگوید که نمی‌خواهد هیچ چیز از او یعنی همسر سابق بشنود یا بخواند. گرچه بلافاصله اضافه می‌کند که همین نوشتن نامه‌ای به این منظور تناقض‌آمیز است.

اگر چند سال پیش بود، چنین نامه‌ای برای من تنها یکی دیگر از آن تجربه‌های زیسته‌ی انسانی می‌شد که چندان هم کم‌یاب نیستند. و احتمالا زمانی اگر مورد مشورت دوستی در این مورد قرار می‌گرفتم، می‌توانستم از تجربه و حس شخصی‌ام بگویم، از نوشتن یا دریافت چنین نامه‌ای. به هر حال تا چند سال پیش چنین نامه‌ای تجربه‌ای انسانی می‌بود، که ممکن بود به آن توصیه‌ای یا پیش‌بینی‌ای اضافه شود، نوعی احتمال بالا از آزارنده بودن یا آسایش‌آورتر بودنِ عکس‌العملی.

اما این روزها، دیگر چنین چیزهایی برای من تجربه‌های مستقیم و بی‌واسطه‌ی انسانی نیستند. این وضع جدید، احتمالا بیش از همه معلول صحبت‌ها با «ناصح» است. «ناصح»،‌ هرقدر که رویکرد آلترناتیوی داشته باشد، هرقدر رابطه‌مان دوستانه باشد و نه حرفه‌ای، باز هم روان‌شناس است. این را می‌شود در برچسب زدن‌های سریعش به برخی رفتارها دید و این‌که برخی رفتارها برایش معنای مشخصی دارند. این اطمینان به حدس زدن معنای پشت رفتارها، کار روان‌شناس است، فرقی نمی‌کند چقدر از جریان اصلی فاصله داشته باشد.

رویکردِ شاید تا حدی ناخودآگاهِ «ناصح»، روی من هم تاثیر گذاشته. گرچه کمتر اعتماد می‌کنم به این‌که معنای پشت رفتار دیگران را حدس بزنم، اما در مورد خودم، بسیاری رفتارها را حذف کرده‌ام، چنان که گویی به معنایی که یک روان‌شناس احتمالی به آن نسبت می‌دهد بیشتر اطمینان دارم تا منظوری که در ذهنم از آن عمل دارم و اعلامش می‌کنم. مثلا، من هم مثل راوی داستان، آدم نامه نوشتنم، اما دیگر خیلی چیزها را نمی‌نویسم، چون به معنای محتمل این نوشتن که اولا در ذهنم نبوده فکر می‌کنم. چند روزی دلم می‌خواسته برای کسی بنویسم که دوست داشته نمی‌شود. بعد فکر کرده‌ام که این توضیح اصلا چه معنایی می‌دهد. فکر کرده‌ام که تاکید و اعلام این‌که چیزی اهمیت ندارد، از آن دیدگاه، به معنی این است که هنوز مهم است.

 

فرق کرده‌ام. بارها من گیرنده‌ی چنین نامه‌ای بوده‌ام. یک‌بارش را روشن‌تر یادم هست که به این فکر می‌کردم که چنین نامه‌ای چقدر ابلهانه است، به این‌که نویسنده‌ی چنین چیزی چقدر ناتوان است از دیدن دیگران و فهم رفتارشان، لابد آن‌قدر که خود را در مرکز همه چیز می‌بیند و هر رفتاری را معطوف به خود تفسیر می‌کند. اما آن روزها، به خواندن چیزی در بین خطوط سفید نامه فکر نمی‌کردم. نامه برایم نشان‌دهنده‌ی شخصیت [نامطلوب] نویسنده‌اش بود، اما نشان‌دهنده‌ی منظوری پنهانی و ناگفته، نبود. چیزی تغییر کرده که حالا در مورد خودم، در نوشتن چنین چیزی، نگران تصویری که از شخصیتم ارائه می‌دهم یا حتی رنجاندن دیگری نیستم، بلکه نگرانم که معنایی متفاوت با آن‌چه ظاهر می‌کنم، خوانده و فهمیده شود. راوی هم در ادامه‌ی نامه تاکید می‌کند که چیزی در خطوط سفید نیست و نامه را باید تنها به همان یک معنی قاطع فهمید که هیچ تمایلی به معاشرت نیست. حتی به اندازه‌ی این راوی هم معصوم نیستم که چنین تصریح ساده‌ای خیالم را راحت کند تا به معنای اجتناب‌ناپذیر برای یک روان‌شناس فرضی فکر نکنم.  

درباره‌ی خانه‌ی خیابان ب و ساکن خانه‌ی خیابان ب

 

پیامی رسید که از خانه‌ی خیابان ب می‌رود و برای آخرین بار جمع شویم. انگار پرده‌ی آخر یک داستان، پایان رسمی بخشی از زندگی.

خانه‌ی خیابان ب و ساکنش نقشی اساسی در نوجوانی و جوانی ما داشتند، نوجوانی من و دوستان آن دوران.

خانه‌ی خیابان ب، محل امن گردهمایی‌های نوجوانانه‌مان بود. تقریبا هر روز تا عصر در مدرسه (که درش تا همیشه باز بود) یا پارک مشهور روبه‌روی مدرسه می‌ماندیم به گپ زدن و خواندن و نوشتن، اما بارهایی هم دعوت می‌شدیم که همراه ساکن خانه‌ی خیابان ب به آن‌جا برویم، برای ادامه‌ی گپ‌ها و دادوفریادها. اولین بار را یادم نیست، اما از جایی به بعد بخشی از روال زندگی‌مان شده بود که از شیرینی فروشی کنار خانه گاتا یا از فروشگاه کوچک ارمنی پنیر بخریم و در خانه‌ی خیابان ب در لیوان‌های هرکدام یک شکل، چای بنوشیم. به دانشگاه که رسیدیم این محل گردهمایی امن مهم‌تر شد. می‌خواستیم در آرامش خلوتی جمع شویم و هنوز هیچ کدام خانه‌ی مستقل نداشتیم. در خانه‌ی خیابان ب، حلقه‌ی کتابخوانی گذاشتیم، برای سفرهایمان برنامه‌ریزی کردیم، دسته‌جمعی آواز خواندیم، دوستان جدیدی یافتیم، تولد و مهمانی خداحافظی گرفتیم و... خانه‌ی خیابان ب مهم‌ترین مرکز گردهمایی جوانی و نوجوانی ما بود. برای من یکی این خانه محل برخی از پررنگ‌ترین خاطراتم از آن جمع است.

فقط گردهمایی‌های دوستانه‌مان نبود که در خانه‌ی خیابان ب اتفاق می‌افتاد، این خانه خیلی‌هایمان را در شخصی‌ترین احوالات‌مان پناه داده بود، در کنار امنیت صاحب‌خانه‌اش که محرم اسرار جوانانه‌مان بود. از هر شوری و غمی، می‌شد به این خانه و صاحب‌خانه پناه آورد. در جمع دوستانه‌مان، هیچ جای دیگری به اندازه‌ی این خانه، غم و گریه و عشق و شور و داد ما را ندیده. هیچ‌جا به اندازه‌ی این خانه امن نبوده. من یکی بارها در این خانه عاشق بوده‌ام، بارها هرچه را به هیچ کس دیگر نمی‌توانستم بگویم در امنیت این خانه و آغوش صاحبش گریسته‌ام و فریاد زده‌ام.

برای خیلی از ما، خانه‌ی خیابان ب و ساکن‌اش، مظهر سلیقه‌ای منحصر به فرد بودند. من اولین بار با زنانگی، در لباس پوشیدنِ با سلیقه‌ی بسیار شخصیِ این صاحب‌خانه بود که کنار آمدم و دوست شدم. خانه‌اش، تصویر ایدئالی از خانه‌ی شخصی در آینده بود. و در اتاق یا خانه‌ی هر کدام ما، می‌شود تاثیر سلیقه و سبک آن خانه و ساکنش را دید. پراکندگی و جزئیات بسیاری که هماهنگی‌شان قابل شناسایی نبود، با این‌حال آرامش‌بخش بود نه پراکنده. خانه‌ای که جزئیاتش نشان می‌داد، پیش از ما و نسل ما، میزبان بسیاری دیگر بوده. اتاقی با سقف شیشه‌ای، میزها و صندلی‌های خودساخته، کارگاه کوچک کنار اتاق، وسایل کوچک چوبی و سنگی از هرجای دنیا و... اتاق من یکی با آن میز ساخته شده توسط ساکن خانه‌ی خیابان ب و یادگار‌هایی از چند جای جهان، تقلید ضعیفی از آن زیبایی و جذابیت شده.

ساکن خانه‌ی خیابان ب، جهان من یکی بی تو کم‌رنگ‌تر، بی‌نورتر و قطعا بی‌شورتر می‌بود و شک ندارم که برای بسیاری دیگر هم همین‌طور است. بودن و نزدیک بودنت خوب است، حتی اگر دیگر ساکن خانه‌ی خیابان ب نباشی.

 

 

ذهن و عین

 

قراری داشته‌اید و نه تنها زمانی که قرار بوده نیامده بلکه حدود یک ساعت تلفنش را هم جواب نمی‌داده. رفته‌ای دم خانه‌اش و بارها زنگ زده‌ای و باز هم جواب نمی‌داده. فقط این نیست که من روی قرار و تاخیر وسواس ذهنی دارم، چنین موقعیتی برای هرکس دیگری هم آزرنده است. چند دقیقه‌ای به بدترین سناریوهای ممکن فکر می‌کنی و خودت را برای قدم بعدی آماده می‌کنی. شاید حتی با کسی که عاقل‌تر و آرام‌تر از خودت می‌دانی مشورت کنی که بفهمی در لحظه چه باید بکنی: به هر ترتیبی وارد خانه شوی؟ زنگ بزنی به همه‌ی آشنایانش؟

بعد زنگ می‌زند که ببخشید و برو سر قرار بعدی و من خودم را به آن می‌رسانم. به دنبال این تماس حتما رهایی از اضطراب نابودکننده هست. اما رنجیدگی چه؟

سعی می‌کنم توضیحی نخواهم. سعی می‌کنم حتی عصبانی نباشم. سعی می‌کنم به این فکر کنم که شاید نیامدن و بی‌خبری علتی داشته که اگر می‌دانستم حتما به او حق می‌دادم. حتی نمی‌خواهم بدانم علت اصلی به چنین چیزی نزدیک است یا نه. ترجیح می‌دهم فقط بر علت ممکنی تمرکز کنم بدون فکر کردن به جزئیاتش که چنین رفتاری را موجه می‌کند. خصوصا سعی می‌کنم به این فکر کنم که نه تنها او از وسواس ذهنی و اضطراب همیشگی من خبر دارد، بلکه اصلا خود این رفتار بی‌خبری رفتار معمولی از او نیست و من می‌شناسمش به مراقبت و ملاحظه. همین‌ها کافی است که پرسیدن، بحث کردن و دلیل خواستن بهترین کار نباشد.

و اصلا چطور می‌شود از تو رنجید که چنین نزدیکی و بی‌دریغ.

 

 

دو جهان

 

نشسته بود در کافه، روبه‌رو و نزدیک، تا حدی به توصیه‌ی من نمایشنامه‌ی فعل می‌خواند که خودم به توصیه‌ی رفیق آرام خوانده بودم. سرش را بلند کرد:

-عشق برای تو متعدی است یا لازم؟

-لازم.

-و چه رابطه‌ای متعدی است؟

-دوستی.

این مکالمه‌ی بالا، تا حدی نادقیق است.

جهان برای من تقسیم جدی‌ای دارد، میان نمایش و خود بودن، میان آنچه پدیدار می‌شود و آن‌چه مبهم و واقعی و نامتعین در من است. آنچه پدیدار می‌شود، منی است که رفتار و وجه اجتماعی شخصیتش را به دقت انتخاب کرده؛ در هر جمعی رفتاری دارد و در هر فضایی شخصیتش حداقل تا حدی ساخته و انتخاب شده است؛ و بیشترین تلاشش صرف تسلط بر خود و عمل برمبنای قاعده می‌شود. منِ پشت این نمایش، بی‌پروا است، مرزشکن و قاعده‌برانداز، بی‌محاسبه و هرلحظه به حالی.

تنها نوعی از ارتباط که در جهان شخصی بی‌پروای من هست، دوستی است. دوستانم، دوستان محدودی که با آن‌ها زیسته‌ام و شکل‌‌گرفته‌ام، تنها کسانی‌اند که مرا بی‌مرز دیده‌اند، بدون این‌که محاسبه‌ای در رفتارم داشته باشم، بدون هیچ تلاشی برای نمایش. این است که تنها فعل متعدی در جهان شخصی من دوست داشتن است و تنها موضوعش دوستان‌اند.

اما عشق برایم دو سو دارد. یکی تصویر ذهنی و حال جهان شخصی من است که دریغ نکرده‌ام و در آن بی‌محابا رانده‌ام، اما این رفتارم طرفِ مشخصِ ملموس ندارد، فعل لازم است در خودم و با خودم تمام می‌شود. روی دیگر عشق، معشوق جهان بیرونی است که رابطه با او، بری نیست از همه‌ی محاسباتم در آن نمایش کلی. شخص بیرونی موضوع یکی از هزار محاسبه است، مخاطب یکی از هزار نمایش. برابر شخصیت بیرونی معشوق محاسباتم برجاست و حواسم مثل هر وقت دیگری، شاید بیشتر، به حفظ وجه عمومی رفتارم است و تنظیم کنش‌ها و کنترل احساسات.

رفیق آرام می‌پرسید که با این بی‌پروایی‌ام در تجربه‌های انسانی، چرا چنین مقاومتی دارم به دوستی عاشقانه، یا عاشقانه‌ای که دوستانه پیش رود. بارها دلایل متفاوت آورده‌ام و این هم یکی دیگر از دلایل است: این دو دنیا چنان متفاوت‌اند که نقب‌زدن بین آن‌ها برایم به معجزه می‌ماند. چنان این‌ها را تمایز بخشیده‌ام که تماس‌شان ناامن‌ام می‌کند. گویی برایم من، فقط زمانی که معشوق دور است و شاید به نوعی در جهان اجتماعی اطرافم نیست، فرصتی رخ می‌دهد برای اینکه از این ترکیب متناقض احساس عدم امنیت نکنم. حداقل تاکنون، مگر در دوری، که آن هم معجزه‌گون بوده، چنان که معجزه‌گون است، هیچ زمان دیگری نتوانسته‌ام برابر معشوق جهان خارجی بی‌پروا و بی‌محاسبه باشم، چنان که برابر دوستانم.

 

 

تخلیه‌ی هیجان

 

تخلیه‌ی هیجان از روزمرگی‌ام دریغ شده. زندگی‌ام در این زمان و در این مکان، پر است از تنش‌های کوچک. در این زمان و مکان مواجهه‌ام زیاد است، با آدم‌ها، موقعیت‌ها، خواسته‌ها و... این مواجه‌ها ناآرامم می‌کنند، چه مثبت باشند و چه منفی. مدام احساس نیاز می‌کنم که مفر امن و آرامی باشد که خود منشاء هیچ تنش و هیجان و ناآرامی‌ای نباشد و من این بالاوپایین‌های روز را در آن تخلیه کنم.

مسئله اصلا رضایت و عادم رضایت از زندگی نیست. حتی این نیست که اتفاقات بد بیشتر است. در مورد هیجانات مثبت هم نیاز به تخلیه‌ی حس‌هایم دارم و امکانش نیست. سنگ‌نوردی آن‌طور که انتظار داشتم این کار را نکرد. البته هنوز نزدیک‌ترین امکان به چند دقیقه رهایی و تخلیه‌ی ناآرامی‌های روزگار است. اما زمانش مشخص و محدود است و هربار که ناآرامم مجبورم تا جلسه‌ی بعد صبر کنم. حرف زدن با «ناصح» هم تا حدی به چنین مفهومی از رهایی نزدیک است، اما امکاناتمان برای گفت‌وگو و معاشرت محدودتر از نیاز و شور و ناآرامی من است. دلم می‌خواست خانه‌اش هنوز همین دو خیابان بالاتر بود و نیمه‌شب‌های ناآرام به سراغش می‌رفتم تا در برگرفته شوم و امن شوم و آرام. می‌دانم که اگر هم بود چنین نمی‌کردم، نگران می‌شدم که این دوستی امن بی‌دغدغه‌ام هم با این رفتارها بشود موضوع نگرانی و محاسبه. تقریبا در همه‌ی دوستی‌هایم به شدتی بیش از قبل درگیر محاسبه و دل‌نگران دیگرانم، بدون اطمینانی برای امکان رهایی. 

 

دلم امکانی می‌خواهد برای چند دقیقه فکر نکردن، تقریبا هروقت که به آن نیاز داشتم. دربرگرفته شدن کامل و انقطاع از باقی جهان با امنیت و آرامشی که خود منشاء هیچ تنش تازه‌ای نیست. لحظه‌ای که در آن نیاز به محاسبه‌ی مدام نداشته باشم، نگران دیگران نباشم و مدام دغدغه‌ی کنترل خودم و تنظیم رفتارهایم آزارم ندهد. 

جاری در لحظه‌های ناب بودن

 

از این یکی قبض هم گذشتم، «به سلامت». این‌بار کمتر از هربار دیگری دست‌وپا زدم. از میان اطرافیانم تنها به «بازگشته» بود که نشان دادم چقدر اوضاع خراب است، آن هم بدون طلبی برای مراقبت و همراهی. در لاک خود فرو رفتم و منتظر ماندم تا بگذرد. تنها مراقبت کردم که آنچه زندگی‌ام را در طول زمان غنی‌تر کرده، باقی بماند و نابود نشود. می‌دانم که چقدر جزئیات همیشه جاری در زندگی‌ام است که سرپا و راضی از سیر کلی زندگی نگاهم داشته. آدمی نیستم که با یک اتفاق خوب یا لحظه‌ای خوش، از قبض به بسط برسم. در این سال‌ها برایم مسلم شده که حالم و حسم به خودم وابسته به چیزها و آدم‌هایی است که حضور همیشگی دارند و جزئی از روال زندگی‌ام شده‌اند. زندگی‌ام بی‌هیجان نبوده اما هیجان اصلی نه در اتفاقی یگانه، بلکه در چیزهایی است که برای عمیق‌تر شدن پیوندم با آن‌ها زمان و زندگی گذاشته‌ام.

بارها وقتی به «نزدیک‌ترین» نگاه می‌کنم، پر از حس شدید دوستی و امنیت و قدرشناسی می‌شوم، از این‌که اینطور همیشگیِ زندگی‌ام شده. از این‌که هرلحظه و هرجا می‌شود بی‌شکی به حضورش اطمینانش داشت. خوشی‌ام در روزمرگی‌ای است که  با هم داریم، که شکلش مدام تغییر کرده اما اصلش باقی مانده. سنگ‌نوردی برایم نه دیگر پروژه‌ای برای اثبات توانایی شروع و پیش رفتن که اتفاق ثابت نشاط‌بخشی شده، حتی اگر دیگر هربار نبینم که تکنیکم بهتر و قوای جسمانی‌ام بیشتر شده. سنگ‌نوردی جزئی از تصورم از بدنم و ذهنم شده، نه هیجان بالا رفتن و پریدن. «بازگشته» حالا کسی است که بارها در موقعیت‌های غیرمنتظره دوستی نزدیک را دوباره ساخته‌ایم و آنقدر از من می‌داند که مخاطب مطمئن ناگفتنی‌ترین‌ها باشد. مثل هر زمان دیگری که آرامم، درگیر این نیستم که با نسبت‌های مدام تغییرکرده‌مان کجای جریانیم و چطور پیش خواهد رفت، تکیه کرده‌ام به حضور مطمئنش. حالا هیجان دانشگاه سال بعد را هم دارم و می‌توانم خودم را دوباره در مسیر حرفه‌ای‌ام تصور کنم، همان‌قدر پرشور و حریص که همیشه بوده‌ام. احساس خوشی می‌کنم از این‌که این لیست را می‌توانم همچنان ادامه دهم.   

آدم هیجان‌زده‌ای از اتفاق نیستم، حتی اگر طبق عادت به استقبالش بروم. «رفیق مکزیکی» نگران از خطرکردن‌های مدام دوستی، می‌گفت که نمی‌فهمد چرا برخی نمی‌توانند از روال همین زندگی‌ای که خوب است احساس سعادت کنند و مدام در پی غیرمعمول‌ها می‌روند. حالا، وقتی خوشی‌هایم را در روال زندگی‌ام می‌بینم، یاد آرامش پیرانه‌ی او می‌افتم. آرامشی که سکون و نجنگیندن نیست، حتی توقف جاه‌طلبی هم نیست، تکیه کردن به داشته‌ها است و تلاش برای رسیدن به چیزهایی که می‌شود همیشه به حضورشان در زندگی بالید.

 

 

اگر دوست داشتن چنین دشوار نبود

 

گاهی می‌ترسم که آنچه فکر می‌کنم عادتی پایدار و انتخاب شده در من است، صرفا تصادفی باشد. می‌ترسم که برخلاف آنچه مدت‌ها تصور می‌کردم، من کسی نباشم که برایش بدیهی است که معشوق همیشگی نیست، که گاهی هست و اغلب نیست، و وقتی نیست در نبودنش هیچ ربطی به من ندارد. می‌ترسم که طلب همراهی همیشگی کسی که دوستش دارم در من باشد و قوی‌تر از آن باشد که به سادگی کنترل شود. می‌ترسم از این‌که این طلب در من باشد که حتی وقتی کسی که دوستش دارم همراهم نیست، چیزی از من را با خود بکشد، یادی، خاطره‌ای، دغدغه‌ای.

گاهی که بدون این‌که کار مشخصی داشته باشم، دستم می‌ٰرود تا برای کسی که دوستش دارم بنویسم، شک می‌کنم که نکند این میل از سر هنجارهایی باشد که بدون آنکه بفهمم به من تحمیل شده. می‌ترسم که نکند صرفا حس کنم باید چنین کنم، چون دیده‌ام دیگران چنین می‌کنند. اما این همه‌ی ترسم نیست، ترس بزرگ‌تر این است که نکند می‌نویسم تا حتی لحظه‌هایی که همراهم نیست، درگیرم باشد. نکند که می‌ترسم از لحظه‌هایی که هیچ تعلقی به من و هیچ رنگی از من ندارند.

 

هیچ‌وقت تماما محو کسی نبوده‌ام و بیش از آن، اغلب اگر نزدیکی چنین موقعیتی را احساس کرده‌ام، برایم دافعه‌ی بسیار داشته. مطمئن بودم به داشتن زندگی‌ای از آن خود و مطلوبیت چنین وضعی. گریخته‌ام از این‌که کسی بخواهد تماما دربرم بگیرد. هنوز هم به این سوی ماجرا شک کمتری دارم. هنوز هم فکر نمی‌کنم بتوانم تحمل کنم که کسی بخواهد اغلب لحظاتم و دغدغه‌هایم را از آنِ خود کند. اما می‌ترسم که نکند در من چنین طلبی درباره‌ی دیگری باشد؛ می‌ترسم که ناآرامی اصلی اینجا باشد که تصور زندگی‌ای که دیگری بی من دارد برایم سنگین است، علی‌رغم همه‌ی اصرار آگاهانه‌ام به این‌که باید چنین زندگی‌ای وجود داشته باشد و وجودش برایم بدیهی است. 

ناآرامی

 

شاید در آخرین دیدار طولانی‌مان پیش از رفتنِ «معشوق‌جان» بود که از این گفتم که می‌فهمم دوستی مدام و زیاد با منی که چنین ناآرامم و اغلب آشفته، ساده نیست. در طی این سال‌ها فکر می‌کردم شاید نرم‌تر شده‌ام برای همراهی زیاد و طولانی، اما حالا می‌بینم که وضع همان است. نمی‌فهمم چرا کسی باید ارتباطی روزمره را تا مدتی طولانی با من ادامه دهد، نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی تحمل این حد از آشفتگی داشته باشد.

 بی‌دلیل نیست که چنین آشفته‌ام و دوره‌های کوتاهی هست، که آرام و دلخوش باشم. البته به نظر نمی‌رسد خیلی مستعد افسردگی باشم، گرچه پی‌ام‌اس واقعیتی است که هنوز نمی‌توانم انکارش کنم و خودش به تنهایی کافی است برای این‌که بخش قابل توجهی از روزگارم، پایین باشم.

دلایل اصلی اما جای دیگری است. گرچه زیادی حساسم و تاثیرپذیری‌ام از شرایط کم نیست، اما این دقیقا شرایط و سبک زندگی‌ام است که چنین متعدد بهانه‌هایی برای ناآرامی می‌دهد: خوشحالم که دوستان نسبتا زیادی دارم و با بخشی از آن‌ها رابطه نزدیک ویژه است. این البته خوشایند است، قطعا خوشی‌های بسیار به زندگی‌ام اضافه کرده؛ اما از آن‌طرف، همان‌قدر هم احتمال غم را بیشتر می‌کند. از جمع دوستانم که رابطه و حس ویژه‌ای بین‌مان هست، تقریبا همیشه کسی هست که درگیر مشکلی جدی باشد. کمتر پیش می‌آید که دل‌نگرانِ هیچ دوستی نباشم و این به آشفتگی‌ام دامن نزند.

بخش دیگر ماجرا، خانواده است. من در شرایطی بزرگ شده‌ام که چندان برای هم‌سن‌هایم معمول نیست: در خانواده‌ای گسترده با پیوندهای محکم تا دورترین اعضایش. در سال‌های کودکی و نوجوانی، عملا در خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کرده‌ام، همراه با ۱۳ نوه‌ی دیگر. برای من خانواده، مفهوم گسترده‌ای دارد و پیوند احساسی‌ام با اعضایش بسیار قوی است. با این‌حال، سبک زندگی مختارم، چندان سازگار نیست با این‌که وقت زیادی بگذارم و همیشه همراهی‌شان کنم. نه این‌که نخواهم، واقعا به سختی همراهی با خانواده و سبک زندگی‌ام سازگار می‌شوند. این است که خانواده بدل به عذاب‌وجدان و غمی همیشگی برایم شده، چیزی که دوستش دارم ولی رسیدگی به آن در روال معمول زندگی‌ام نیست. این است که هراتفاق ناخوشایندی که در آن می‌افتد (در هر کدام از پیوندهای دور و نزدیک) از نظر احساسی به بیشترین حد ممکن درگیر می‌شوم، اما از آن‌جایی که مدت‌هاست نقش پررنگی در این بازی ندارم، حتی دیگر چنین نیست که با درگیری مستقیم و عملی با مشکلاتشان کمی از این بار غم کم می‌شود.

و دیگر، تقابل مدامِ حس اجتماعی و جاه‌طلبی شخصی. جاه‌طلبی‌های شخصی‌ام (در زمینه‌ی زندگی حرفه‌ای) را نمی‌توانم کنار بگذارم و با این‌حال مدام به کارهایی فکر می‌کنم که شاید برای جامعه‌ای که در آن می‌زیم مفیدتر باشد. این تقابل تمام نمی‌شود و زندگی حرفه‌ای مدام بین این دو ترک می‌خورد. و مدام نگرانم که کدام به آن‌یکی آسیب می‌زند. غیر از فشار روانی این تقابل، این هم هست که دو منبع برای اضطراب و ناامیدی دارم: هم عدم موفقیت در زندگی حرفه‌ای شخصی و هم بحران‌های سیاسی-اجتماعی.

مدت‌های طولانی در زندگی‌ام دوستانی بودند که من برایشان دوست خیلی جوانی بودم که با حساسیت و احساسات شدیدش هرچند وقت یکبار پناه می‌آورد برای منفجر و بعد آرام شدن. حالا مدتی است که کمتر چنین می‌کنم. سن‌ام بیشتر شده و دیگر چنین حقی برای خودم قائل نیستم. بیشتر حواسم هست که آدم‌ها گرفتار هزار بالا‌وپایین زندگی خودشان‌اند و حقی ندارم برای انتقال مدام آشفتگی‌های متعددم. مدت‌ها است که کمتر پیش آمده بروم سراغ دوستی برای این‌که در لحظه از آشفتگی ضربه‌ای آرام شوم.

 

به این وضع که نگاه می‌کنم، دلم بیش از همه برای «ناصح» می‌سوزد و نگرانش می‌شوم. شاید اگر تنها در نقش حرفه‌ای‌اش حرف می‌زدیم، راحت‌تر می‌توانستم تصور کنم که آشفتگی‌های مدام من را بدون دشواری و بار ذهنی زیادی تحمل کند، اما دوستی و نزدیکی طولانی‌مان را نمی‌شود نادیده گرفت. به روال معمول صحبت‌هایمان که فکر می‌کنم درگیر می‌شوم که چرا باید ادامه دهد به تحمل گوش کردن به ناآرامی‌های مدام دوستی قدیمی.

حرف

 

۱. به نظر نمی‌رسد کم‌حرف باشم، خصوصا آن‌قدری که این‌جا می‌نویسم یا در جمع‌های دوستانه صدایم بلند است. اما حرف‌هایی هست، دقیق‌تر، موقعیت‌هایی هست که احتمالا نباید و معمول نیست که کسی سکوت کند و من حرف نمی‌زنم. من اغلب صراحتا ابراز ناراحتی نمی‌کنم، کم پیش می‌آید اعتراض کنم و از حرفی که تنشی در پی بیاورد، فراری‌ام.

دلایلم را برای این رفتار می‌دانستم یا فکر می‌کردم می‌دانم: زندگی شخصی‌ام انقدر پرتنش است که نمی‌خواستم با حرف اضافه، تنشی تازه‌ای به زندگی بیاورم و باور دارم تنشی که سخن تلخ به بار می‌آورد شدید و بلندمدت است، یا این‌که باور داشتم حرفی که تلخی‌ای بیاورد، اصلا باعث تغییری جدی نمی‌شود، یا این‌که اگر همدلی کلی هست، اصلا نیاز به صحبت تنش‌آلود نیست و اشاره‌ای کافی است و اگر این همدلی کلی نیست، حرف زدن فقط سوء‌تفاهم را بیشتر می‌کند، یا این‌که عمیقا معتقدم بخش بزرگی از رفتارها طبق اصول پیشینی متعین نمی‌شوند و این دست حرف‌ها اغلب از جنس توجهیات بعدی‌اند. در یک جمله، عمیقا معتقد بودم که بحث کردن و نشان دادن ناراحتی با کلام، هیچ وقت چیزی را در یک رابطه بهتر نمی‌کند.

۲. در گذشته چند بار توی صورتم خورده که این رویکرد تبعات منفی‌اش بیش از ظاهر ملایم و خوشایندش است. اولین بار زمانی بود که نامه‌ای به خیال خودم صمیمانه برای «معشوق‌جان» [معترضه: به گذشته با اسم‌های قدیمی ارجاع می‌دهم] نوشتم. از تک‌تک برخوردها، اتفاقات و ویژگی‌هایی گفتم که در دوستی‌مان آزارم داده بود و من هیچ وقت بیانشان نکرده بودم. عکس‌العملش بسیار با انتظارم تفاوت داشت: گفت که جا خورده از دیدن این‌که رابطه‌ای که فکر می‌کرده خوشایند است، برای کسی که دوستش داشته و سعی می‌کرده خوشحالش کند، آزارنده بوده. عکس‌العملش تند بود و من آن روزها فکر می‌کردم چرا نمی‌فهمد که لابد خیلی خوشایند بوده که با وجود این ناراحتی‌ها، ادامه داده‌ام. از چیز دیگری هم عصبانی بودم، فکر می‌کردم ارزش و اهمیت چیزی که به چشم خودم فداکاری بوده را نمی‌فهمد. برایم بدیهی بود که من برای حفظ رابطه از تنش، اعتراض نکرده‌ام و به گمان خودم اینها مصداق صبوری و از خودگذشتگی بوده و در ازایش به جای تشکر، توبیخ می‌شدم. مدت‌ها گذشت تا بتوانم حق دهم و بفهمم. طول کشید تا بفهمم چه شوک بزرگی است که مدت‌ها حس کنی چیز ناراحت‌کننده‌ای برای کسی که نزدیک است وجود ندارد و ماجرا همان‌طور که برای تو خوشایند است برای او هم هست، و بعد ببینی بخش بزرگی از ماجرا از دیدت پنهان بوده.   

بار دوم در صحبت با «نزدیک‌ترین» بود. بحث‌مان شخصی نبود. لابد داشتم از خودم تعریف می‌کردم که تن به تنش نمی‌دهم و هرجا که حس می‌کنم رابطه‌ای به سمت تنش می‌رود، به جای این‌که بایستم و با بحث‌های ناراحت‌کننده خودم و دیگری را آزار دهم، فقط می‌روم. داشتم برایش می‌گفتم که چطور به جای هر بحثی می‌روم چون به نظرم این چرخه‌ی آزاردادن دیگری با کلام را نباید شروع کرد. و تعجب کردم که «نزدیک‌ترین» نه تنها تحسینم نکرد، که از فرصت استفاده کرد تا بگوید این ویژگی‌ام آزارنده است. حتی دقیق‌تر: گفت که آدم‌های نزدیکم را آزار می‌دهد. عصبانی بود که عصبانی و تند نمی‌شوم، حتی جواب نمی‌دهم، فقط می‌روم. می‌گفت رفتارم گاهی این حس را می‌دهد که آدم‌ها اهمیتی برایم ندارند، حتی انقدر اهمیت ندارند که عصبانی شوم. از آن در خود فرو رفتنم در بحث‌های تند که بدون جواب می‌گذرم و در سکوت می‌روم و بعد هم که برگشتم، بلافاصله درباره‌اش حرف نمی‌زنم، عصبانی بود. می‌گفت که همه چیز بحث منطقی و توضیح نیست که اگر برویم فردا برگردیم بهتر شود، گاهی لازم است آدم حس در لحظه‌ی طرف مقابل را ببیند و من اجازه‌ی دیده شدنش را نمی‌دهم.

و اخیرا با دوستی معاشرت مختصری داشتم. بارها در همان معاشرت مختصرمان، حس کرده بودم که از حدود و مرزهایی که دارم فراتر می‌رود. بارها حس کرده بودم که رفتاری، درخواستی، توقعی و... تناسبی با حد [عدم/]نزدیکی‌مان ندارد. هیچ وقت نتوانسته بودم در لحظه عکس‌العمل نشان دهم و ناراحتی‌ام را ابراز کنم. همیشه فکر کرده بودم در لحظه‌ای که شخص رفتاری با ظاهرا محبت‌آمیز می‌کند، خیلی «حال‌گیری» است که بگویم برایم خوشایند نیست. هربار فکر کرده بودم، می‌گذارم در زمان آرام و مناسبی، با کمترین حد ممکن تلخی، برایش توضیح می‌دهم که ترجیح می‌دهم در حد فعلی رابطه، رفتارش محتاطانه‌تر باشد. با این حال آن زمان مناسب هیچ وقت نرسید. بارها وقتی یادش می‌افتادم که شاید حالا بدون «حال‌گیری لحظه‌ای» بشود آرام موضوع را مطرح کرد، به ذهنم رسیده که چه کاری است که بگویم، حالا انقدرها هم مهم نیست، مگر چند بار می‌بینمش که آزارنده باشد و به تلخی‌ای که چنین مکالمه‌ای ایجاد می‌کند، بیارزد و لابد تحملش برای من سخت نیست. اما باز، گهگاه، -خصوصا گاهی که دلایلم برایم یادآوری می‌شد که چرا برایم قطعی است که آنقدر نزدیک نخواهیم شد که روزی این رفتارها برایم پذیرفتنی باشد- درگیری شدید ذهنی داشتم که چرا اعتراض نمی‌کنم، چرا نمی‌گویم که معاشرت فعلی برایم نامطلوب است و حس می‌کنم با حدود من مطابق نیست. هیچ وقت نتوانستم دل را یک‌دله کنم و حرف بزنم.

۳. واقعا دلایلم برای حرف نزدن همان‌ها است که پاراگراف اول گفتم؟ انبوهی دلایل شبه‌فلسفی، شبه‌روانشناسانه، شبه‌جامعه‌شناسانه و بالاخره در حدی فکر شده؟ به گمانم نه. در من ترس زیادی از آزردن است و ترس بیشتری از آزار دیدن. و نوعی نگرانی درونی برای مقاومت و نه گفتن. همچنین نوعی عدم مسئولیت‌پذیری شدید درباره‌ی تبعات رفتارم در خودم می‌بینم. گویی نمی‌خواهم حرکتی کنم که نتیجه‌ای قطعی داشته باشد. خصوصا در مورد اتفاقات نامطلوب، ولی به هرحال لازم، ترجیح می‌دهم پیش بیایند تا پیش بیاورم.

 

حالا مدتی است که برایم روشن است که رفتاری که بیش از حد سعی کرده‌ام مشخصا زخم‌زننده نباشد، باعث می‌شود اطرافیانم تصویر درستی از رابطه و حال و خواسته‌های من در آن نداشته باشند. و من مدام بیشتر از این تفاوتِ تصور آزار دیده‌ام و یک‌‌جا که رفته‌ام یا بالاخره زبان باز کرده‌ام، شوکی که به اطرافیانم وارد کرده‌ام بیشتر بوده. نه این‌که حالا که این را می‌دانم از فردا هر ملاحظه‌ای را کنار بگذارم، اما مشخصا سعی خواهم کرد که جرئت اعتراض در لحظه داشته باشم و تبعات بعدی‌اش را بپذیرم، و نه دیگر این‌که بگذارم رفتاری مدام در برابرم تکرار شود و این خشم درونی بیشتر و بیشتر شود. 

ابهام

 

حالم خودم را نمی‌دانم. قاعدتا، از نظر آدمی کمی با فاصله از من، باید خوشحال باشم، حتی خیلی خوشحال. نه دقیقا موقعیتی که برایم رویایی بوده، ولی امکان بودن در موقعتی فراهم شده که نزدیک‌ترین حالت ممکن به شرایطی است که مدت‌ها رویایش را پخته‌ام، آن هم با احتمال نه چندان کمی برای نزدیکی بیشتر به موقعیت رویایی- رویایی در زمینه‌ای خاص: زندگی حرفه‌ای. اما کسی که نزدیک‌تر باشد، یا شاید فقط خودم هستم که ناامیدی این شرایط را می‌فهمم. تکانی که خورده‌ام، وضعیتی که آمادگی مواجهه با آن را نداشتم و هنوز هضمش نکرده‌ام.

بیش از یک هفته است که خبر آمده، در این مدت، یکی‌درمیان پرشور از امکانات این موقعیت و دل‌مرده و ترسیده از شرایطی که پیش‌بینی‌اش را نمی‌کردم، بوده‌ام. هزار بار بالا و پایین شده‌ام، اما اغلب پایین بوده‌ام، پر از ترس و اضطراب. در همه‌ی بحث‌هایم و محاسباتم، می‌دانستم که در نهایت این موقعیت را می‌پذیرم، اما نیاز داشتم که کمی از آن حال بد گذر کنم. هنور نگذشته‌ام، هنوز فاصله دارم با جشن و سرور درونی برای این موقعیت.

 

برای «بازگشته» که این موقعیت اولین بار در صحبت با او بود که واقعی شد، نوشتم که پذیرفتم، جواب داد «I am proud of you». از اولین صحبت درباره‌ی این موقعیت، تا آخرین نوشته‌ی پر سوز و گذارم، می‌دانستم به عنوان کسی که با زندگی حرفه‌ای‌ام آشناست، رویکردش چه باید باشد. با این حال نیاز به همدلی با ناامیدی و ترسی که حس می‌کنم دارم. ناآرامم و پر از شک، شکی که بیش از آن که از محاسبه‌ی معقول شرایط واقعی بیاید، به تصویرها و حس‌وحال درونی‌ام برمی‌گردد. دلم می‌خواست برای «بازگشته» می‌نوشتم که همان‌طور که در مورد زندگی شخصی‌ام، هرجا که با هزار استدلال تلاش کرده‌ام نشان دهم حالم نباید بد باشد و بد بوده، او دوستانه ایستاده که حس بلافاصله با این محاسبات کنترل نمی‌شود، همان‌طور که علی‌رغم همه‌ی بی‌منطقی ناآرامی‌هایم همراهی کرده که به خودم حق بدهم، اینجا هم با حال ناخوش منی که هم شیدایی‌ام را دیده هم افسردگی‌ام را، همراهی کند، فارغ از این‌که اوضاع به نظرش واقعا خوب است یا نه. گویی بیش از همیشه نیاز دارم باور کنم که حس و حال ربطی به شرایط واقعی و محاسبات معقول ندارد و اولی بالاخره درست می‌شود، با همراهی راحت‌تر درست می‌شود.

مثل کارمندان کلاسیک در شهری مرفه و آرام

سر راه قبلش کافه بودم تا آخرین متن قول‌داده‌ی امسال را بفرستم- شام گرفتم، آن هم پیتزا. همزمان رسیدیم خانه، از کار برگشته بود. در راه فکر کرده بودم که میز بچینم، اما خسته‌تر و گرسنه‌تر از آن بودیم که حتی به سالاد فکر کنیم. شراب قرمز آمد روی میز، همین. لیوان‌ها را به سلامتی موفقیت‌های کوچک اخیرمان در شبِ فرداهای تعطیل به هم زدیم.

ولو شدیم روی کاناپه. بحثی نبود غیر از این‌که چقدر حال این روزهای هردومان خوب است، طوری که خوشی و سعادت‌مان با اطرافیان عبوس و خموده‌مان ناسازگار است. چنان با حال ملایم خوشمان با اطرافیانمان ناسازگار شدیم که معاشرت تقریبا غیرممکن شده. خسته شدیم از تعجب اطرافیان که چرا چنین با زندگی به صلح رسیدیم، در این زمانه‌ی آشوب.

 

انقدر لگد زده‌ایم به دنیا و هر روال از پیش مشخصی که در این لحظات تصویر کلاسیک، خصوصا تصویر کلاسیک سعادت روزمرگی، بیشتر متعجبیم تا روان. با این حال تصویر کلاسیک زیبایی بودیم از روانی و خوش‌بختی ساده.

بازگشته

اسم یکی از جلدهای «در جستجوی زمان از دست رفته» باید «بازگشته» می‌بود، جایی بین «گریخته» و «زمان بازیافته».

در میان رمان‌هایی که خوانده‌ام، سه لحظه بوده که حساسیت خودم را در آن‌ها بازیافته‌ام: گروشنکا [در برادران کارامازوف]، آناکارنینا و راوی جستجو. در این‌ها آن درجه از حساسیت نامتعینی را دیده‌ام که هر لحظه شکلی تازه می‌گیرد، خشمی همیشگی، همراه با جاذبه و شیدایی. این سیر مدام، این تغییرِ شکلِ همیشگی و پایدارِ شدیدترین احساسات بیش از همه در «جستجو» است، این است که بارها فکر کرده‌ام بعد از «گریخته»، «بازگشته»ای بوده، برای آن نوع ناپایداری که در بازگشت هست و جای دیگر نیست.

نمی‌دانم من بازگشته‌ام یا او، قاعدتا من. در این چند سال، هر بار که وصلِ-بعد-از-فصل‌ای بوده، به چشمم آمده که انگار برای او حضور بدیهی است. منم که هربار چنین سراپا سوالم. حتی بعد از آن شدیدترین فصل هم، پاسخم را این‌طور داده بود که بر سر چه نوشتن تامل کرده، نه بر سر اصل دوباره نوشتن. من شعار این را می‌دهم که اگر بازگشتی هست، باید از گذشته، گذشته باشی و نخواهی حل‌وفصلش کنی، اما او طرف دیگر ماجرا است که دوستی هربار چنین نرم و آرام برمی‌گردد، بدون تلاش بی‌سرانجامی برای حل عقده‌ای تیره شده از گذر زمان. روانی‌اش در بازگشت، بی‌دریغی شروع دوباره‌اش و حضور بی‌پرسشش هربار فرصتی داده برای تجربه‌ی حضور دوباره.

او این روزها برای من شبیه زمین وسیع است: هر بارِ منفی و مثبتی به سمتش می‌رود، بدون این‌که متاثرش کند. متعجبم از این‌که می‌توانم اعتماد کنم که از هرچیزی بگویم، بدون نگرانی از تغییری در کیفیت و شدت دوستی. در صحبت‌هایمان، من، چنان که لابد اقتضای شخصیتم است، با شدیدترین تنش‌هایم می‌روم، با خشمی و فریادی، یا شور و مهری؛ و «بازگشته» طور اطمینان‌بخشی می‌شنود، می‌بلعد، تا همه چیز به تعادل قبلی برگردد؛ و من سبک و آرام برمی‌گردم به زندگی. خطی است که همراه زندگی‌ای است که این روزها احساس می‌کنم در تعادل است، خطی که باعث می‌شود زندگی‌ام تنها تکه‌های پراکنده از آن‌چه مدت‌ها جسته‌ام یا ساخته‌ام نباشد، کلیتی داشته باشد که حال‌وهوایش را دوست دارم.

 

حضورش مطمئن‌ترم کند که برای من بازگشت محتمل‌تر است تا پایان. زندگی‌ام گردشی است که هر دورش، تجربه‌ای تازه است با حیطه‌ای وسیع‌تر و عمق بیشتر احساسات و دوستی و نزدیکی که می‌شود رد شباهتش را تا گذشته‌ام پی گرفت.

طردشدگان

 

بازیِ کلاس قرار بود درباره‌ی نحوه‌ی شکل‌گیری هم‌پیمانی‌های اجتماعی باشد، اما از دل بازی مفهود «طردشدگان» بیرون آمد. در زندگی اجتماعی، رسیدن به این مفهوم ساده‌تر است. همه‌ی ما می‌توانیم گروه‌هایی را نام ببریم که از طرف کل جامعه برچسب‌های منفی می‌خورند، طرد می‌شوند و این سیر آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا فراموش شوند. این پروسه اما در مقیاس کوچک‌تر هم اتفاق می‌افتد، در شبکه‌های دوستی، در جمع‌های کوچک‌تر آشنایان.

یک نفر مورد نفرت یک یا چند نفر در جمعی قرار می‌گیرد. کمتر کسی است که بخواهد بپذیرد و اعتراف کند که بی‌دلیل نفرت می‌ورزد، به همین دلیل کسی که نفرت می‌ورزد، به دنبال تایید عقلانی بودن دلایل نفرتش می‌گردد. در سیر تلاش برای عقلانی جلوه دادن این نفرت، فرد نفرت‌ورز احتمالا با دیگر افراد جمع به صحبت می‌نشیند تا دیگران تایید کنند که توجیهاتی که برای نفرتش ساخته قابل فهم و پذیرش‌اند. در ادامه، با این صحبت‌های دوستانه، دلایل نفرت بین جمع پخش می‌شود، با ظاهری عقلانی. حتی اگر نخواهیم بپذیریم که شنیدن دلایل یک نفر برای نفرت از دیگری، بدون این‌که خود مستقیم درگیر همان ماجرا یا ماجرای مشابهی بوده باشیم، دلیل کافی برای نفرت‌ورزی است، اما همین که دلایل نفرت را می‌شنویم و اغلب برابرش سکوت می‌کنیم، ما را در هم‌پیمانی با کسی که نفرت می‌ورزد قرار می‌دهد. کسانی که نفرت می‌ورزند و کسانی که این نفرت را تایید کرده‌اند، در هم‌پیمانی گاهی ناگفته‌ای، شخص مورد نفرت را کنار می‌گذارند. کسی که مورد نفرت یک یا چند نفر بوده، مورد نفرت افراد دیگر قرار می‌گیرد و به تدریج از جمع حذف می‌شود.

وقتی به چند موردی که می‌شناسم برمی‌گردم، می‌بینم دلایلی که برای نفرت شنیده‌ام یا خود بیان کرده‌ام، اغلب چیزهایی بوده‌اند که جداگانه و موردی در خودم و دیگران هم بوده‌اند، اما باعث حذف نشده‌اند. پخش شدن و تکرار دلایل نفرت، بدون این‌که هیچ‌کدام حقیقتا برای طرد کافی باشند، چیزی است که مکانیزم حذف یک نفرت را موجه جلوه می‌دهد. اگر برگردیم می‌بینیم که هیچ کدام از آن دلایل فقط در شخص حالا منفور نبوده‌اند و هیچ کدام آن‌قدرها که برای حذف کافی باشد موجه نیستند، اما دلایل از طرف افراد مختلف مدام تکرار شده‌اند و حالا پذیرفتنی به نظر می‌رسند.

دوستی موضعی اجتماعی-سیاسی دارد که برایمان مطلوب نیست، در همکاری با دوستی شکست خورده‌ایم یا دوستی معاشری را برگزیده که برای برخی افراد جمع مطلوب نیست یا... و شروع می‌کنیم با دوستان مشترک از تجربه‌ی ناراحت‌کننده‌مان حرف زدن، و بارها می‌بینیم که نظرمان تایید می‌شود و این سیر آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا آن شخص با همکاری جمعی به کل کنار گذاشته می‌شود. بارها در فرایند حذف کسی به این دلایل نقش داشته‌ام، بدون این‌که اولا حاضر باشم موجه بودن این دلایل را بپذیرم. حالا که برمی‌گردم می‌بینم که معایبی که در توجیه نفرت گفته‌ام یا شنیده‌ام، در خودم یا دیگران هم بوده، اما در غیاب نفرت عمومی که باعث بزرگ‌-به-چشم-آمدن این‌ها شود، از آن معایب گذشته‌ایم. اما با اضافه شدن نفرت عمومی ناگهان زمینه‌ی ماجرا تغییر می‌کند. برایم دور نیست که تصور کنم، این سیر باعث می‌شود کسی که در موضع طردشدگی است هم به دلیل حس نامنصفانه بودن این قضاوت، بر رفتارش تاکید کند تا ماجرا به نقطه‌ی صفر و یک برسد، طوری که آن ویژگی برایش هویتی شود، طوری که انتظار داشته باشد یا دیگران تاییدش کنند یا بروند، ویژگی‌ای که بدون این روال، می‌توانست مسکوت یا دور از تقاضای تایید از طرف جمع دوستانه بماند.

پی‌نوشت: درگیر این وضعم. گاهی فکر می‌کنم دلایل عقلانی دارم/داریم برای توجیه نفرت عمومی از دوستی و گاهی تلنگری می‌خورم که همه‌ی دلایلی که می‌گوییم کمابیش در خودمان هم هست. نمی‌خواهم دوباره مشارکتی در این روند غیرمنصفانه داشته باشم اما می‌بینم مقاومت و آرام ماندن سخت است، برابر دوستی که با دیدن این روال، بر بهانه‌ی اولیه‌ی نفرت تاکید بیشتر می‌کند، گویی که می‌گوید اگر به این دلیل از من متنفرید اصلا این موضوع مهمترین وجه زندگی من است و می‌خواهم مدام جلوی چشم همه‌تان بیاورم که من این‌طورم. در چنین موقعیت‌هایی گاهی به ذهنم می‌آید که اگر این ویژگی برای شخص در معرض طرد انقدر مهم است که مدام می‌خواهد خود بر آن تاکید آشکار کند، بگذار طرد شود، و باز یادم می‌افتد که خود این تاکید نتیجه‌ی آن اعلام نفرت اولیه است.

از ایدئال و اصول

 

۱. دوستیِ طولانیِ عمیق با کسی که اصولِ شخصی ندارد، یا تلاش و درگیری مدامی برای ساختن اصول نمی‌کند، عمدتا برایم ممکن نیست. اغلب برایم اصول مشخص داشتن، بخشِ غیرقابلِ صرف‌نظر کردنِ جذابیت و قابلِ معاشرتِ طولانی دیدنِ دیگران بوده. همین‌طور قابلِ انتظار است که دیدن این‌که دوستِ نزدیکِ اصول‌مندی، اصولش را زیر پا می‌گذارد و ضد آن‌ها عمل می‌کند، دردناک است. با این‌حال، آنقدر عمر و تجربه بر من گذشته که دیده باشم، اصول آن‌گونه که در جهان ذهنی قوام می‌یابند، همیشه اجرا نمی‌شوند. این تجربه‌ی مدام در مورد خودم و دیگران، مرا نرم‌تر کرده، از شدت قضاوت‌هایم کاسته و باعث شده همیشه امکانی ببینم برای بازاندیشی دوباره، اشتباه کردن، گذشتن، و پذیرفتنِ تلاشِ نه صددرصد موفقی برای گاهی حفظ اصول در عینِ تخطی ناخواسته از آن‌ها. این است که بیش از بی‌اصول بودن، یا شکستن اصول، آن‌چه برایم ناخوشایند است، دیدن شخص بالغی است که مدام ضداصولش عمل می‌کند اما این آگاهی را ندارد. دیدن آدمی که دیگران را بر اساس اصول سفت و سختش داوری می‌کند و انتظار دارد دیگران رفتاری خلاف اصول نکند، اما نمی‌بیند که خود چطور به کرات و مداوم اصولش را نقض می‌کند، آزارنده و غمگین‌کننده است. انعطاف، در عین مهم دانستن اصول‌مند بودن برایم ویژگی مهم‌تری، حتی نسبت به [ادعای] اصول‌مند بودنِ صرف شده.

برایم بدیهی است که انسانِ زنده، مجموعه‌ی متناقضی است و نمی‌تواند همیشه سازگار عمل کند، اما برایم قابل پذیرش نیست که کسی نداند و بسته باشد به این‌که ببیند، سازگار عمل نمی‌کند و عملِ ناسازگارش دیگران را آزار می‌دهد. دوستی با کسی که به اصول‌مند بودنش باور مطلق دارد و حاضر نیست ناسازگاریِ اجتناب‌ناپذیر و گاهی نامحسوس رفتارهایش را ببیند، از دوستی با کسی که اصلا تلاشی برای سازگاری نمی‌کند، سخت‌تر است. باورِ به اصول، برایم معادل است با باورِ به نیازِ به تلاشِ مدام برای نزدیک شدن به اصول و پذیرش این‌که تطابق کامل رخ نمی‌دهد و گشوده بودن به دیدن این‌که این ناسازگاری کجاست.

۲. حرف زدیم و دیدم آن‌چه مدام خودم را برایش سرزنش می‌کنم، تخطی از اصولِ ناگفته ولی پذیرفته‌ی رابطه‌ی ایدئالی است، که در جهان واقعی هیچ وقت رخ نداده. مدام از «باید این‌گونه می‌بود»ی حرف زده‌ام و خودم را با آن سنجیده‌ام که متعلق و جزئی از یک رابطه‌ی ایدئال بوده که در جهان واقع، در رابطه‌ی واقعی انسانی، متحقق نشده. همین که این را دیدم، نرم‌تر شدم، اول از همه نسبت به خودم. دیدم حساسیتی که ناموجه می‌دانستم و توقعی که نابه‌جا می‌دانستم و با خودم سر جنگ داشتم که چرا حس‌شان می‌کنم، در منظومه‌ای رخ داده که اجزایش دیگرش هم مطابق اصولم نبوده. نمی‌خواهم بگویم هیچ تقصیری متوجه من نیست، و نمی‌خواهم مدعی شوم که اگر اجزای دیگر به ایدئال‌هایم نزدیک‌تر بودند، این ایرادات در من نبود. اما تمام این مدت، حواسم به این نبوده که رفتار من، رفتاری با فاصله از اصولم، در مجموعه‌ای و رابطه‌ای بوده که مدام اصول دیگرم را نقض می‌کرده، گرچه خزنده، اغلب نامحسوس و تقریبا همیشه غیرصریح. و این را هم ندیده بودم که چقدر به کرات و مدام، آن‌جا که دیده‌ام اصولم نقض شده، بخشی را با توجیهِ دوست داشتن و  دوست داشته شدن از سر گذرانده‌ام. این از من بعید بوده، با آن تلاش شدیدم از نوجوانی برای کنار گذاشتن کلیشه‌ها و تنظیمِ رابطه بر اساس اصولی معقول. در موردِ بخش دیگری از اصول نقض شده‌ام هم منتظر مانده‌ام که زمان مناسبی برای تغییرشان برسد، زمانی که هیچ وقت نیامده. و بخش آخر اصولی که نقض می‌شده، برایم بدل به گرهی و دردی مدام شده بوده. آن‌جا که من اصول را نقض کرده‌ام، اغلب رابطه‌ای با همین دسته‌ی آخر داشته که دیده‌ام اصول خودم از طرف دیگری نقض می‌شود، بدونِ امکانِ توجیهی بر مبنای دوست داشتن، بدون امیدی برای این‌که زمانی تغییرشان بدهم. با این حال حداقل گاهی معترف بودم که کجا فاصله گرفته‌ام از اصولم حتی اگر هم همیشه آماده نبودم برای تغییر و اصلاح، و همه‌ی این‌ها در مجموعه‌ای رخ داده که با ایدئال‌هایم و اصولم فاصله داشته.

 

برایم مهم بود که این را ببینم، برایم مهم بود که بدانم مجموعه‌ی اصولیِ ایدئالی را با حساسیت‌ها و توقع‌هایی که خود قبول‌شان نداشتم، خراب نکرده‌ام. حداقل برای کم کردن سرزنش مدامِ خودم لازم بود که واضح‌تر ببینم، آن‌چه دوستش داشتم و دلبسته‌اش بودم، چیزی نبوده که مطابقِ اصولِ ایدئالم باشد. این البته از دوست داشتنم کم نمی‌کند. و هم‌چنان طلبش برایم قابل فهم است. اما وقتی می‌بیینم کل مجموعه طبق ایدئال‌هایمان ساخته نشده و این چیزی است که باید برای من واضح می‌بوده و اغلب نخواسته‌ام باورش کنم تصویرم از خودم و قضاوتم از تفاوت رفتارم با استانداردهایم، متفاوت می‌شود. 

«بگذر از دیروز و رویای فردا»

 

بعد از سال‌ها ویژگی‌ای را در خودم، دیگر نه نشانه‌ی ضعف، که اصلا خوشایند می‌بینم. من شدیدا توان گذر کردن و در گذشته نماندن دارم. کمی تناقض‌آمیز است، برای منی که شدیدا خاطره‌بازم. به خاطره‌هایم زیاد فکر می‌کنم، اما آن‌جا که پای انسانی واقعی در میان باشد، از گذشته، گذشته‌ی رابطه، مایلم که بگذرم و می‌گذرم.

تا زمانی که رابطه‌ای جریان دارد، حرف زدن، تلاش برای یافتن راه‌حل، تغییر دادن، تعبیر کردن، به تفاهم رسیدن و... معنا دارد. اما اگر جایی رابطه قطع شد، حداقل در ذهن من قطع شد، برای شروع دوباره، به هرشکلی، دنبال حل کردن گره‌ای از پیش مانده نمی‌روم. گذشته‌ی رابطه را می‌گذارم و می‌روم. اگر چیز تازه‌ای آغاز شد، گشوده می‌مانم به جریان تازه‌اش، بدون تلاشی برای کاویدن آن‌چه در گذشته آزار‌مان داده.

معتقدم آن‌چه چنان آزارنده بوده که موجب گسستن پیوندی شده، ممکن نیست که حل شود. پس اگر نمی‌شود از آن گذشت، اصلا نباید دوباره برگشت. اگر برگشتی هست، باید گذشته باشی، نخواهی یک‌بار برای همیشه مسئله‌ای را حل کنی.

این حال، امکانی بی‌نظیر برایم بوده. برخی از عزیزترین رابطه‌های زندگی‌ام، با کسانی بوده که گذشته‌ی پرتنشی داشتیم، اما جایی از زندگی‌ام دوباره پیدا شدند، ناگهان، و بدل به نقاط امن و آرام شدند. شکی ندارم که اگر در دیدار دوباره، تلاشم حل آن‌چیزی می‌شد که از گذشته در روحم مانده بود، آن نزدیکی و امنیت پدید نمی‌آمد.

 

به نحو متقابل، اگر آزاری بوده که چیزی را گسسته، واقعا گسسته، نمی‌خواهم که اگر حضور دوباره‌ای هست، از من توقعی برای توضیح یا جبران باشد. اگر دوباره بودنی هست، برایم به این معنی است (یا حداقل امیدم این است) که سنگین‌بار از آینده/حال‌‌ایم نه گذشته.