در آرزوی حفظ فقط هرچیزی*

نیاز به نوشتن دارم و برابرش مقاومت می‌کنم. یا نمی‌دانم، میل و نیازم به نوشتن کافی نیست برای اینکه لختی درونی‌ام برای هرکاری را بشکند. باید بنویسم تا بیش از این رشتهٔ زندگی از دستم خارج نشود، تا حس نکنم که کنترلم برای روی همه‌چیز را از دست داده‌ام و حتی دیگر تصویری از این‌که اوضاع چگونه است ندارم.

کارهای روزمره‌ای هست که انجامشان نمی‌دهم، یا به سختی انجامشان می‌دهم: آماده‌کردن کلاس، تصحیح‌ ورقه‌ها، خواندن مقاله‌های دوستان و… کارهای اصلی‌ای است که به بهانهٔ آن‌ها کارهای روزمره را به عقب می‌اندازم، مهم‌تر از همه قطعاً پایان‌نامه.

چیزهایی به طور روزمره آزاردهنده است. مثلاً اینکه هرروز دوستانی یا اساتیدی بپرسند حالم چطور است. نمی‌دانم انتظار شنیدن چه چیزی را دارند. حالم قطعاً افتضاح است. معلوم نیست تا کی نمی‌توانم به ایران بیایم و خانواده و دوستانم را ببینم، حتی معلوم نیست که تا کی می‌توانم این‌جا بمانم. زندگی‌ای انقدر دور از آنچه دوستش دارم و انقدر لرزان در هرچه که حالا دارم چطور می‌تواند چیزی غیر از فاجعه باشد؟ اما چطور می‌شود به آدم‌هایی در اینجا که درگیر هیچ‌کدام از این دو نیستند چیزی گفت که بفهمند؟ فاصلهٔ بین تجارب‌مان انقدر زیاد است که توضیح حالم به آن‌ها حتی به انرژی و زمانی که نیاز دارد نمی‌ارزد، چه رسد به اینکه اصلاً بخواهد کمکی کند.

کاش دست‌کم حالم از كارم خوب بود، اما نیست. مهم‌ترین بخش پایان‌نامه پیش نمی‌رود. همچنان فکر می‌کنم نمی‌توانم به هیچ سوال و پروژهٔ دیگری به این اندازه متعهد باشد. موضوع کارم انقدر خود من است که نمی‌خواهم و نمی‌توانم تصور کنم که موضوع را عوض کنم. و چون انقدر برایم شخصی است، می‌ترسم که هیچ وقت از آب درنیاید، دست‌کم آن‌طور که خودم را راضی کند. این‌طور که درباره‌اش حرف می‌زنم گویی موضوع یکی از آن ایده‌های انسانی در فلسفه است. اما دست‌کم در ظاهرش چنین نیست، به غایت انتزاعی است و تا حد زیادی فنی. بعید می‌دانم برای کسی غیر از خودم روشن باشد که چرا انقدر ارتباط شخصی‌ای با این موضوع دارم.

امیدوار بودم در این‌جا نوشتن کمک کند که چیزی را ببینم که در ذهنم گم شد. امید غلطی بود. در ذهنم همچنان مه غلیظی است که همه چیز را تیره کرده.

* این را از نوشته‌های عین برداشتم. اگر بعد از بیست سال درست در خاطرم مانده باشد.

آونگ‌گون.

تکه‌های مختلف در کنار همدیگر قرار گرفته‌اند و حالا روشن‌تر است که چرا حالم در این سفر خوب نیست: گروه‌های دوستی‌ام دیگر فقط هویت جمعی مشترک نیستند، بخشی از شبکهٔ حمایتی‌اند که زندگی واقعی و روزمرهٔ دوستانم به آن وابسته است و من دیگر بخشی از این شبکه نیستم، نه کمک واقعی‌ای می‌کنم و نه کمکی می‌گیرم. حال آدم‌های اطرافم از زندگی‌شان در این‌جا خوب نیست و نمی‌شود از حضور در اینجا لذت برد وقتی که کسانی که بخش بزرگی از پیوند من با این مکان را می‌ساختند دیگر آنچنان دوستش ندارند، یا دقیق‌تر زندگی‌شان را در آن دوست ندارند. آدم‌ها عصبی‌ترند و کم‌تر باز به گفت‌وگو یا پذیرش تفاوت‌ها بدون حرف زدن، موضوعات اختلاف‌نظر عمیق بیشتر شده و مواضع متعددی برای افراد جنبهٔ هویتی پیدا کرده، به طوری که نه سکوت دربارهٔ این موارد را تاب می‌آورند و نه گفت‌وگو با مخالف را. بسیاری از نزدیکانم جزئياتی را دربارهٔ من یادشان رفته که طبیعی است، احتمالاً من هم جزئیاتی دربارهٔ آن‌ها را یادم رفته. نسبت من با اتفاقاتی که در یک سال گذشته بیشترین تاثیر را بر من گذاشته‌اند با نسبت دوستانم با آن موضوعات یکی نیست. دربارهٔ همهٔ این‌ها فکر کرده‌ام و بعضاً با نزدیک‌ترین‌هایم درباره‌شان صحبت کرده‌ام. اما موضوع دیگری هم هست که خودم به آن نرسیدم، نون بود که به آن اشاره کرد و من هنوز برابر پذیرفتنش مقاومت می‌کنم. نون گفت که شاید اینکه حالا این‌جا کمتر خانه است نتیجهٔ این است که جای دیگری بیشتر شبیه خانه شده. نمی‌خواهم این را بپذیرم، هیچ تصمیم خودآگاه و قطعی برای خانه‌ای در جای دیگر ساختن نداشته‌ام. تلخ است که ببینم تلاش‌هایم برای صرفاً بقا یافتن در جای دیگر در واقع ساختن خانهٔ دیگری بوده که حالا تا حدی پایبندم کرده، و به جایی رسیده‌ام که دیگر نه آن‌جا کاملاً خانه است و نه جای دیگری می‌تواند خانهٔ کاملی باشد. اما می‌فهمم که حقیقتی در این تصویر هست.

می‌توانم فهرست بالا را ادامه دهم. اما به رغم همهٔ این‌ها می‌بینم که من هنوز این شهر را دوست دارم. اما شاید این دوست داشتن دیگر فقط وابسته به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام نباشد. زندگی در تهران قوه‌هایی دارد که می‌تواند من را شگفت‌زده کند. اینکه هنوز می‌توانم بنشینم در کافهٔ همیشگی و با کارمندان جدیدش رابطهٔ انسانی و دوستانه‌ای داشته باشم، اینکه می‌توانم بعد از ده سال دوستی را ببینم که اتفاقاً هیچ وقت در شبکهٔ دوستی‌ام نبوده اما تجربه‌ها و زندگی‌ای که کرده برای‌مان موضوعی باشد برای ساعت‌ها بحث مشترک. این‌که هنوز در نقطه‌هایی از این شهر افرادی هستند که حتی اگر همدیگر را نشناسیم نگاه‌مان به جهان ما را به هم پیوند می‌دهد. فکر نمی‌کنم در هیچ کجای دیگری از جهان این ميزان امکان دیدن آدم‌هایی با شخصیتی و زندگی پرجاذبه‌ای را داشته باشم.

جوی گشادشده

تعارف را که کنار بگذارم، این‌بار حالم در تهران خوب نیست. نمی‌توانم به چیز خاصی اشاره کنم که تغییر کرده. شاید اصلاً اثر سال سختی باشد که گذرانده‌ام. سال گذشته وقتی از تهران برگشتم، به این فکر کردم که لازم نیست گرفتار تصویر «بی‌خانه‌بودن» شوم. آن روزها واقع‌بینانه به نظر می‌رسید که خودم را صاحب دو خانه بدانم. اما حالا می‌بینم که چطور هرروزی که در تهرانم حساب می‌کنم که چند روز دیگر به خانه‌ام در آن سوی کرهٔ زمین برمی‌گردم، همان‌طور که روزهای بسیاری در آن‌جا فکر می‌کردم تنها امکان قرارگرفتنم برگشت به تهران است. نمی‌دانم چه می‌خواهم، نمی‌دانم کجا می‌توانم قرار بگیرم، نمی‌دانم که چشم‌اندازی از آینده خوشحال و امیدوارم می‌کند.

فکر می‌کنم که دیگر نه لیاقت داشتن دوستی نزدیک را دارم و نه امکانش را. دوست نزدیکی که در کلیت زندگی‌ام نقش داشته باشد و من چنین نقشی در زندگی او داشته باشم و امکان اشتراک در نظرگاهی واحد به زندگی‌مان را داشته باشیم. دوستانم خارج از ایران بخش بزرگی از زندگی من و آنچه ذهنم را مشغول می‌کند را نمی‌دانند و نمی‌فهمند. دوستانم در این‌جا مدت‌ها است که زندگی‌شان را بدون من پیش برده‌اند و جای من در روزمره‌شان کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود.

چند روز پیش به دلیلی چند متن قدیمی وبلاگ را می‌خواندم، متن‌هایی برای حدود پانزده‌سال پیش. از خودم ترسیدم. از اینکه انقدر متفاوت بوده‌ام. به ذهنم رسید که پاک‌شان کنم. از آن انسان زیاده آشکارگو و ستیزه‌جو بدم آمده بود. اما محافظه‌کاری افزایندهٔ این سال‌ها باعث شده که حتی جرئت پاک‌کردن گذشته‌ام را هم نداشته باشم. در خواندن نوشته‌های قدیمی، چیز دیگری هم توجهم را جلب کرد: چقدر روان‌تر می‌نوشتم. معلوم است که آنچه می‌نوشتم ریشه در تجربهٔ هرروزه‌ای داشت که به همان زبانی تجربه می‌شد که به آن می‌نوشتم. اینطور نیست که حالا روایت ذهنی‌ام به زبانی غیر از فارسی باشد، بیشتر این است که انگار دیگر آن زبان روایی که واسطه یا بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه‌های قبلی بوده را ندارم. انگار همان‌طور که زمانی نزدیک‌ترین دوستانم آرزو می‌کردند، تجربه‌هایم بی‌واسطه‌تر شده؛ بدون پرده‌ای از روایت.

تهران

یک هفته است که رسیده‌ام و امروز خبر ترور. نگرانم و ترسیده و عصبانی. اما همان‌طور که همیشه بوده، تحمل همهٔ این‌ها و ادامه دادن زندگی در تهران ساده‌تر است. مثل بسیاری از بارهای قبل که در تهران بوده‌ام و فاجعه‌ای اتفاق افتاده، نشسته‌ام در کافهٔ هنوز همیشگی. گاهی اخبار را می‌خوانم اما همچنان می‌توانم در میانش گاهی چند خطی بنویسم و کار کنم. عجيب است اما تصویر گذشتهٔ من هم همین بوده. در تهران و در میان خطر و ترس کار کرده‌ام؛ نگران بوده‌ام، فکرم مشغول بوده، یک چشمم به اخبار و یک دستم به تلفن و حرف زدن با دوستان بوده، اما در کنارش کار هم می‌کردم. حس این‌که نشسته‌ام کنار آدم‌هایی که نسبت (تقریباً) مشترکی با فاجعه داریم می‌گذارد که در حین نادیده نگرفتن ترس‌ها زندگی روزمره را هم بگذرانم. قابل مقایسه نیست با وضعیتم در خارج از ایران. یکی از تصاوير سال گذشته که بعید می‌دانم از ذهنم برود صبح بعد از روزی بود که آمریکا به یمن حمله کرد. با دوستانم از دانشگاه به سمت خانه‌های‌مان راه می‌رفتیم و تحمل صحبت‌هایشان و تظاهر به این‌که اتفاقی نیفتاده سخت بود. همان‌طور که به ظاهر همراهی‌شان می‌کردم در صحبت‌های متفرقه از دانشگاه، به این فکر می‌کردم که چقدر زندگی‌شان با من متفاوت است که می‌توانند از حملهٔ کشورشان کشوری دیگر بی‌خبر باشند. روز دیگری که خطر جنگ شاید از هروقت دیگری بیشتر بود، در خانه نشسته بودم روی زمین و با صدای بلند گریه می‌کردم، دست‌هایم را گرفته بودم جلوی صورتم و تصاویر تهران و عزیزانم از جلوی چشمم رد می‌شد. آن روزها فکر می‌کردم هیچ چیز آرامم نمی‌کند و هیچ وقت دیگری نمی‌توانم دوباره از جایم بلند شوم و به زندگی برگردم. تصور اینکه به دانشگاه بروم و با کسانی مواجه شوم که خود را دوست من می‌دانند اما کمترین تصوری از ترس و خشمی که نابودم کرده ندارند غیرممکن بود.

کنار آمده‌ام با اینکه زندگی قرار نیست هیچ وقت آرام‌تر بگذرد. مسئله فقط این است که کجا باشی و کنار چه کسانی تا بتوانی اضطراب و درد را بگذرانی.

پی‌نوشت: متن را چند روز بعد از نوشتنش توانستم اینجا بگذارم، به خاطر گرفتاریم با اینترنت که البته بخشی از تجربهٔ این‌جا بودن است.

بی‌صدا

بیش از هر وقت دیگری، تفاوت موقعیتم در ایران و اینجا به چشمم می‌آید. در ایران زندگی کردن همراه است با کنش سیاسی. چه زنی باشی که بی‌حجاب در خیابان راه می‌رود، یا معلمی که سعی می‌کند بچه‌ها را با مفاهیم و شیوه‌های بحث کردن آشنا کند، یا حتی کسی که در بحث‌های سیاسی گهگاهی نکته‌ای را یادآور می‌شود. در چنین شرایطی اعلام موضع سیاسی در شبکه‌های اجتماعی تنها جلوه‌ای است از زندگی سیاسی در جریان، تنهای یک بعد برای بلندتر کردن صدایی که حالیا اثری دارد، هرقدر محدود و مختصر. خارج از ایران همهٔ آن جنبه‌های دیگر اثرگذاری سیاسی از بین می‌رود؛ دست‌کم برای من از بین رفته. من همیشه فکر کرده‌ام که فعالیت در شبکه‌های اجتماعی نمی‌تواند و نباید فعالیت سیاسی اصیل دانسته شود. حالا در نبود امکانی برای فعالیت حقیقی، صرف چنین صحبت‌کردنی به چشمم بیش از همیشه مضحک و نابجا است. البته چیزهای دیگری هم هست، مثل ترس از اینکه در فاصله تصویر واقع‌بینانه‌ای از وضعیت نداشته باشم. همهٔ این‌ها باعث شده که پیوندهای فعالم با شرایط سیاسی ایران کم‌تر و کم‌تر شود. همهٔ کاری که می‌کنم رفتار منفعل خواندن و گوش کردن به دیگران است.

فعال بودن در اینجا و در مسئلهٔ بی‌واسطه‌ای که فضای سیاسی و اجتماعی فعلی با آن درگیر است معنای بیشتری دارد: در دانشگاهی درس می‌خوانم که دانشجویان، اساتید، و کارمندانش برای مجاب کردن دانشگاه به دست‌کشیدن از حمایت و کمک به نسل‌کشی فعال‌اند. همراهی با آن‌ها ممكن و بامعناتر است. اما همراهی‌ام با این اعتراضات محدود است به اینکه نامم امضایی باشد بر پای بیانیه‌ای یا یکی باشم در میان جمع تحصن‌کنندگان. اینجا صدایی از خود ندارم. فکر می‌کنم که اگر حرکت مشابهی در ایران بود، مشارکتم در آن شکل متفاوتی داشت: سعی می‌کردم شکلی دهم به مطالبات یا روش‌های اعتراض؛ حتی اگر تلاشم چندان اثرگذار نمی‌بود، هنوز بامعنا بود که برای هم‌فکرانم بنویسم که راه‌های دیگری هم هست یا جنبه‌های دیگری از موضوع که باید در نظر گرفته شود. در ایران، مثل هر کس دیگری با موقعیت مشابه، صدایی داشتم و امکانی برای اثرگذاری هرقدر محدود بر فعالیت‌ها. این‌جا موقعیتم را می‌دانم. می‌دانم که هیچ کس صدایم را نمی‌شود. تنها کاری که در دستم بر می‌آید مشارکت بی‌صدا در حرکت‌های جمعی است، هرقدر با جزئیاتش مخالف باشم.

روزمرگی و نوشتن

همچنان هرروز به نوشتن فکر می‌کنم اما نمی‌نویسم. همان اثری است که از اولین روزی که این وبلاگ را در ۱۶ سالگی شروع کردم تجربه‌اش کردم: کافی است که جایی برای نوشتن باشد، ان‌وقت تمام تجربهٔ زندگی از خلال روایتی می‌گذارد که تصور می‌کنی خواهی نوشت. دیگر حتی مهم نیست که واقعا بنویسی یا نه، زندگی و تجربه همیشه با روایتی پوشیده شده.

حالم بالا و پایین زیادی دارد. حدود سه ما سعی کردم بنویسم (نه در این‌جا، برای پایان نامه) و بارها به در بسته خوردم. می‌نوشتم و آن‌چه می‌نوشتم را دوست نداشتم؛ نه جالب بود، نه دقيق، و نه درست. هیچ فضیلیتی نداشت. اضطراب مدام بالاتر می‌رفت و نزدیک‌ترین‌هایم تنها اطمینانی که می‌دادند که این بود که بارها من را در این وضعیت دیده‌اند و بالاخره شروع به نوشتن خواهم کرد. و شد. یک روز که به عادت این مدت قبل از طلوع از خواب بیدار شدم، شروع به نوشتن کردم و در کمتر از ده روز نزدیک به هفتاد صفحه نوشتم، لاینقطع.

نوشتهٔ هفتادصفحه‌ای هیجان‌زده‌ام کرد. حس می‌کردم بالاخره چیزی را یافته‌ام که حتی اگر دقیق و درست نباشد جالب هست. این هم وصف عجیبی برای نوشته‌های فلسفی است: جالب.

در حدود یک ماهي که از نوشتن آن هفتاد صفحه گذشته کار خاصی نمی‌کنم. می‌دانم باید به نوشتن ادامه دهم، یا به تصحیح و تکمیل، اما دوباره نمی‌توانم. هر چه می‌گذارد به محتوایش بیشتر شک می‌کنم. هر تصحیحی که می‌کنم بنیان ایدهٔ اولیه بیشتر می‌لرزد و نمی‌دانم که چقدر طول خواهد کشید که کلاً کنارش بگذارم.

دو تصویر متناقض از کار فلسفی مطلوب در ذهن دارم: یکی نوشته‌های به ظاهر ساده، کوچک، درخشان، و گویی مستقل از هر قبل و بعدی. این یک ایدئال کار فلسفی است. از میان معاصران به گمانم نیگل استاد این کار است. نمونهٔ آشناترش گتیه است. مقاله‌ای گویی از ناکجا و تا ابد اثر گذار. ایدئال دیگر کار محققانهٔ پر از جزئیات است. این دومی لابد قرار است که کار اصلی دانشجوی دکتری باشد. اما آن ایدئال اولی تمرکز بر آن را سخت‌تر می‌کند. یکی از شک‌های مدامم به ان‌چه می‌نویسم این است: بیش از آن پیچیده و پرجزئیات است که بتواند درست باشد.

نکتهٔ عجيب این است که در فلسفهٔ اخلاق تقریباً هیچ نمونه‌ای از آن ایدئال اول را دوست ندارم. شاید نزدیک‌ترین نمونه کارهای ویلیامز باشد که آن‌قدر از نظر فکری از او دورم که حتی نمی‌توانم ایدئال محسوبش کنم، یا فرانکفورت و ستراوسون. در عوض نوشته‌های همهٔ قهرمانانم در فلسفهٔ اخلاق پر است از جزئيات و پیچیدگی. تناقض همین‌جا است که انگار جایی در عمق وجودم باور دارم که فلسفهٔ اخلاقی که به سمت درست اشاره دارد نمی‌تواند و نباید انقدر پیچیده و دور از دست باشد. اما متن‌هایی که با ان‌ها همدلی دارم دقیقا از همین دست‌اند.

حالم همين بالا و پایین را دارد. هیجان از اضافه کردن پیچ تازه‌ای و بعد شک به این‌که همهٔ این جزئیات و تدقیق‌ها که چه. درست که نخواهد بود، حتی دیگر هیجان‌انگیز هم نیست.

خستگی زیاد اوضاع را بدتر هم می‌کند. این ترم مسئولیت‌های زیادی دارم که کنترلی بر آن ها ندارم، یعنی مربوط به کار خودم نیستند، اما مجبورم که انجامشان دهم. فهمیده‌ام که خستگی مقاومتم را بسیار کمتر می‌کند، اول از همه برابر استرس برای کار، بعد برابر دلتنگی برای زندگی‌ام و نزدیکانم در ایران، و در آخر برابر خشم از وضعیت سیاسی. و من این روزها پر از استرسم و دلتنگی و خشم.

سکوت و نوشتن

در چند ماه اخیر سختم بوده که بنویسم. هیچ وقت دیگری به این اندازه از بی‌اثر بودن حرف زدن شرمگین نبوده‌ام که این چند ماه و در مسئلهٔ فلسطین. برایم بی‌معنی بوده که در برابر فاجعه‌ای که جلوی چشم‌مان رخ می‌دهد بنویسم درحالی که این نوشتن‌ها و حرف‌زدن‌ها به هیچ‌جا نمی‌رسد. با استدلال‌ها دربارهٔ این‌که چرا مقابله با پروپاگاندا مهم است آشنایم. ناامیدی‌ای که از آن حرف می‌زنم بیشتر روانی است تا عقلانی است. لابد هنوز هم اگر با عقل سرد بنشینم و محاسبه کنم لابد نتیجه می‌گیرم که امیدواری تصمیمی سیاسی است: دقیقاً زمانی که نیروهای متعددی در کارند تا افراد را متقاعد کنند که تلاش‌ها اثری ندارد، مهم است که به تلاش‌کردن برای تغییر ادامه داد. اما از نظر ذهنی و روانی در حالتي هستم که نمی‌توانم. سیاهی جلوی چشمانم را گرفته. توحشی که در جریان است از نوشتن و حرف زدن ناتوانم کرده. کسانی که هنوز می‌توانند فعال باشند را تحسین می‌کنم. ولی این را می‌دانم که تا وقتی این پرده را از جلوی چشمم کنار نزنم، من یکی هیچ کار با معنایی نمی‌توانم بکنم.

احساس ناتوانی در نوشتن دربارهٔ چیزی که عاملی اثرگذار در فکر و زندگی‌ام در این چندماه بوده باعث شده که شرمنده باشم از اینکه از چیزی دیگر هم بنویسم. اما من اگر ننویسم، روزمرگی از دستم در می‌رود. من زندگی‌ام را در روایتم از زندگی‌ام زندگی می‌کنم. باید برگردم به نوشتن، دربارهٔ دانشکده، دوستانم، و خودم و پایان‌نامه.

حال یکی از همکلاسی‌ها هیچ خوب نیست، دقیق‌ترش این است: فروپاشیده. به دلایل مختلفی با او احساس همدردی شدیدی دارم و این دلایل از قضا در ظاهر تفاوت‌های شديدمان است. من پیوند عمیقی از نظر حسی با جایی که از آن آمده‌ام دارم. ایرانیان و ساکنان خاورمیانه به طور خاصی برایم مهم‌اند و دغدغه‌شان را دارم؛ بدون این‌که ذره‌ای تعلق به ایدئولوژی ناسیونالیسم داشته باشم یا از جنبهٔ مذهبی هم‌دینان برایم مهم باشند. تعلقم و حساسیتم به مسائل ایران و خاورمیانه چیزی است از جنس حسی که به خانواده داریم. لازم نیست فکر کنیم که از نقطه‌نظری خنثی بهترین‌اند یا باارزش‌تر از انسان‌های دیگر هستند؛ با این‌حال قابل درک است که توجه بیشتر و پیوند عاطفی عمیق با آن‌ها داشته باشیم. این وابستگی به جایی که از آن آمده‌ام در این شرایط من را در موقعیت آسیب‌پذیری قرار می‌دهد. از یک طرف کسانی این وابستگی را به دیدگاهی سیاسی تفسیر می‌کنند که باعث می‌شود پیش‌فرض‌هایی منفی متعددی دربارهٔ من داشته باشند. از آن سو، به خاطر بی‌عملی‌ام در دفاع از کسانی که ادعا می‌کنم دغدغه‌شان را دارم در معرض سرزنشم. همکلاسی کمابیش همین وضعیت را دارد به دلیل پیوندهایی بسیار متفاوت با من، با اجداد از هولوکاست جان‌به‌دربرده.

تفاوت ظاهری دیگر‌مان که به شکل نامنتظره‌ای باعث همدردی من می‌شود رویکردی است که به زندگی حرف‌ای‌مان داریم. از سال اولی که این‌جا بوده تقریباً در هر کنفرانسی که می‌توانسته شرکت کرده و تا جای ممکن تلاش کرده که چیزی منتشر کند. زندگی دانشگاهی او سری‌ای از موفقیت‌های کوچک است. من برعکس برابر چنین وسوسه‌ای مقاومت کرده‌ام. انرژی‌ام عمدتاً صرف این شده که موضوعی پیدا کنم که کار کردن بر روی آن مصداقی از نحوه‌ای از فلسفه‌ورزی باشد که مستقل از موفقیت دانشگاهی تحسین می‌کنم. او حالا زیر فشار هزار تعهد جزئي که برای خود ساخته وا داده، من هر روز در اضطراب این هستم که شاید اصلاً در جایگاهی نبودم که بخواهم به جای موفقیت‌های کوچک در دسترس‌تر چنین سنگ بزرگی را بردارم که نتیجه‌اش یا یک موفقیت لذت‌بخش بزرگ است یا شکست کامل. اما همین افراط هردو‌مان در مسیری که پیش گرفته‌ایم چیزی است که باعث می‌شود همدردی‌ام با او بیشتر شود. هیچ‌کدام نخواسته‌ایم هم به نعل بزنیم و هم به میخ. جایی خیلی زود تصمیم بسیار رادیکالی برای دورهٔ تحصیلی‌مان گرفته‌ایم و عمیقاً به آن پایبند مانده‌ایم. من از تعریف هر پروژهٔ مستقل کوچکی که ربطی به کار اصلی‌ام ندارم سرباز زده‌ام، او از تلاش برای تمام کردن هر پروژهٔ کوچکی با شانس موفقیت بالا دریغ نکرده.

با وجود اضطرابی که هر دو تجربه می‌کنیم، وضع من باثبات‌تر به نظر می‌رسد. لابد این تاحدی به ویژگی‌های شخصیتی و تجارب برمی‌گردد. اما فکر می‌کنم تا حدی هم به تناسب‌مان با جایی که درس می‌خوانیم مربوط است. من در این دانشگاه، تا جایی که به دانشگاه مربوط است، حالم خوب است. من این دانشکده، ساختار، ارزش‌ها، و آدم‌هایش را دوست دارم. و تصورم تا پیش از این، این بوده که این دانشگاه به طور ویژه‌ای از نظر انسانی (در مقایسه با دیگر دانشگاه‌های هم‌سطحش) جای خوبی است. اما با همکلاسی که حرف می‌زدم و فروپاشیدگی‌اش را دیدم، یادم افتاد که قبلاً هم دربارهٔ شایستگی‌های اخلاقی محیطی که به آن وابستگی دارم اشتباه کرده‌ام.

از خاطرات هنوز بسیار زنده برای من است که باری ناگهان با این مواجه شدم که مدرسه‌ای که به خاطر امنیت روانی‌ای که در آن داشتم تحسینش می‌کردم، برای برخی از نزدیک‌ترین اطرافیانم جهنم بوده. اولين باری که این اختلاف نظر یا احساس رو آمد، چند روز فقط به پرتاب کردن گزاره‌های احساسی به سمت هم گذشت. من باور نمی‌کردم که آن‌ها مزیت‌های اخلاقی آن سیستم را نمی‌دیدند و آن‌ها متعجب بودند که من اصلاً حسنی در آن سیستم می‌دیدم. هیجان که فروکش کرد، نشستیم به حرف زدن. آنچه من در مدرسه دوست داشتم آزادی زیادش بوده، اینکه به من این احساس را می‌داد که می‌توانم تصمیم بگیرم که می‌خواهم با خودم و زندگی‌ام چه کنم و کسانی هستند که از تصمیمم حمایت می‌کنند و امکاناتی در اختیارم می‌گذارند که پیش‌تر بروم. من دوست داشتم که به راحتی می‌توانستم از اجبار سر تقریباً هر کلاسی رفتن فرار کنم و تمام روز در گوشه‌ای از حیاط بنشینم و كتاب بخوانم؛ انگار همهٔ این‌ها کافی نباشد، می‌شد از مدرسه بخواهیم که فلان استاد یا معلم را برای چند جلسه در موضوعی خاص دعوت کند، اتفاقی که تقریباً همیشه به راحتی می‌افتاد. این انعطاف و عدم اجبار برای من ایدئال بود. در صحبت‌های آن روزها، دوستی گفت که این سیستم فقط برای افرادی شبیه به تو ایدئال بوده. برای کسی که فکر می‌کرده می‌داند چه می‌خواهد و از هر نظم و راهنمایی بیرونی‌ای فراری بوده. مدرسه برای دوستانم منطعف نبود، بی‌برنامه و بی‌دروپیکر بود، جایی که کسی توجهی به آن‌ها نمی‌کند و از راهنمایی و حمایت سیستماتیک خبری نیست.

به گمانم دربارهٔ دانشکده هم همین است. چیزی که من به طور خاص دربارهٔ این دانشکده دوست دارم، این است که خبری از آن مسابقه و رقابت بر سر چاپ مقاله و شرکت در کنفرانس که در دانشگاه‌های این‌جا معمول است نیست. این روحیه تشویق هم نمی‌شود. اینجا هنوز می‌شود فلاسفهٔ مطرحی را پیدا کرد که از روال معمول تبعیت نکرده‌اند و شهرت‌شان به کمیت مقالات و کتاب‌هایشان نیست. از نظر بسیاری از دوستانم در این‌جا این مشکل بزرگی است که اساتید باتجربه‌تر دانشکده گاهی یادشان می‌رود که دانشگاه‌ها دیگر مثل پنجاه سال پیش کار نمی‌کنند. اما من از آن دسته‌ام که راضی‌ام از این‌که از این آخر باقی‌مانده‌های روال پیشین لذت ببرم. روال‌ها و تعهدات از پیش مشخص هم در این‌جا از بسیاری از دانشگاه‌های دیگر کمتر است. هیچ کس فشار خاصی نمی‌آورد که آنچه این روزها برای دورهٔ دکتری معمول یا ایدئال دانسته می‌شود اتفاق بیفتد. مهم‌تر از همه، محيط بیشتر همکارانه است، و تا حدی به همین دليل از راهنمایی سیستماتیک خبری نیست. آدم‌ها در دسترس‌اند، اگر که بپرسی و بخواهی که باشند؛ و رهایت می‌کنند اگر که انگیزه‌ای برای ارتباط نداشته باشی. این مراقبت‌نشدن دائم در محيط حرفه‌ای برای من که گاهی نیازمند پنهان شدنم و راحت‌تر می‌توانم به برنامه‌ریزی شخصی پایبند باشم تا سرمشق دیگران، ایدئال است. اما حالا می‌بینم که چرا می‌تواند برای دیگران فاجعه‌آمیز باشد. این هم هست که نبود حمایت سیستماتیک برای آدم‌هایی با روابط اجتماعی قوی مشکل کمتری ایجاد می‌کند، یعنی دقیقاً برای همان کسانی که اصلاً کمتر محتمل است که نیاز به چنین حمایتی داشته باشند.

دیدن وضعیت فروپاشیدهٔ همکلاسی بیش از آن‌چه فکر می‌کردم متاثرم کرده. فکر می‌کنم که من خوش‌شانس بودم که با این روحیات و ایدئال‌ها در این دانشکده درس می‌خوانم؛ و می‌بینم که چطور همین محیط برای کسی با جاه‌طلبی و روحیهٔ متفاوت فاجعه‌آمیز بوده است.

من عشقم را در سال بد یافتم

آمده بودم با این امید که سرگشتگی‌ام کم شود، که خودم را پیدا کنم. اما در روزها و هفته‌های اول، حس می‌کردم که در آن شکاف محسوس بین زندگی‌ واقعی‌ام در این‌جا و زندگی متمرکز بر کارم در جای دیگر سقوط می‌کنم. در روزهای اول بیشترین حس دوپارگی بودو گم‌شدن بین دو زندگی. روزهای اول به درک این گذشت که پیوندی بین این دو زندگی نیست و منِ یکپارچه‌ای در کار نیست. فکر کرده بودم شاید باید با همین کنار بیایم. با این‌که سال‌ها زندگی‌ام این باشد که کارم و فلسفه که بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام و خودم است در جایی بگذرد و هرزمان که توانستم و شد برگردم به روزمرگی‌ام در تهران.

در قبض و غصهٔ عمیق این روزهای آخر که دلتنگی نفسم را تنگ می‌کرد بود که فکری چون جرقه‌ای آمد و ذهنم را بر چیزهای دیگری روشن کرد. دیدم که من چاره‌ای جز کنار آمدن با دلتنگی ندارم. اما این دلتنگی قرار نیست که ضرورتاً منجر به این شود که بیشترین چیزی که حس می‌کنم از دست‌دادن و خسران باشد. وقتی می‌نویسم یا درباره‌اش حرف می‌زنم شبیه حرف‌های کتاب‌های زرد روانشناسی و موفقیت می‌شود. اما آن‌چه در این دلتنگی شدید روزهای آخر دستگرم شده، فهم ناگهانی توانایی‌ام برای تغییر منظر و دیدگاهم به زندگی در سال‌های پیش‌رو است.

من در سال‌های بعد ضرورتاً و قطعاً بیش و پیش از هرچیز دانشجوی دکتری فلسفه‌ام. کارم این است که چیزی بیش از فلسفه را جدی نگیرم و این سخت نیست. هروقت که امکانش را داشتم همین بوده. اما من فرصت و امکانی را دارم که هیچ دانشجوی دیگری در جایی که درس می‌خوانم ندارد: جای دیگری در جهان هست که در آن تجربه‌ای عمیق از زندگی و دوستی و پیوند دارم. لازم نیست که زندگی‌ام و انسان‌بودن و روزمرگی‌ام را تعطیل کنم و همهٔ زندگی فقط با کار تعریف شود برای این‌که در جایی زندگی نمی‌کنم که در آن روزمرگی‌ام واقعی است و زندگی من است. من خوش‌شانسم که در جایی که حالا زندگی می‌کنم و درس می‌خوانم دوستان عزیزی دارم، که گرچه کیفیت دوستی‌شان با آن‌چه که در ایران داشتم متفاوت است، اما بخش‌هایی از من را می‌شناسند و برایشان مهم‌ام. اساتیدی دارم که گرچه اولاً برایشان دانشجوی پرتلاشی هستم، اما در من چیزی بیش از یک مهره و ماشین می‌بینند و دغدغهٔ شخصی‌ای که دارند محسوس است و ابرازش می‌کنند. لازم نیست که همهٔ‌ این‌ها و حس کردن و خوشحال بودن از وجودشان را تعلیق کنم چون زندگی روزمره و روابط آن کیفیتی را ندارد که در تهران تجربه می‌کردم. من زندگی روزمره و پیوند را در جایی که درس می‌خوانم و زندگی می‌کنم کمتر از دیگرانی در آن فضا ندارم. و این شانس بزرگ را دارم که زندگی‌ای بسیار غنی‌تر و روابطی بسیار عمیق‌تر را در جای دیگری از جهان هم دارم. جایی در جهان هست که خانهٔ من است و در آن چیزهای بیشتری دارم: دوستی عمیق، حس وظيفه به چیزی که شخصی نیست و عظیم‌تر از من است، محبت بی‌قید و شرط خانوادگی، و آدم‌هایی که در زندگی‌شان نقشی جدی دارم.

نمی‌دانم اصلاً معنایی دارد که کسی دو خانه داشته باشد یا نه. اما حالا به این نزدیک‌ترم تا بی‌خانه بودن. چندی قبل به این فکر می‌کردم که تصویر نازیبایی است که کسی باشم که جای دیگری کار می‌کنم و به ایران می‌آیم برای لذت بردن و آرامش. اگر تصویرم این بود عذاب‌وجدان دیوانه‌ام می‌کرد که این خاک چقدر دیگر قرار است از من حمایت کند که من را در کارم به این‌جا رسانده و حالا تنها برای خوشی به آن برمی‌گردم. تصویرم این نیست. تصویرم از زندگی‌ام دیگر انقدر دوپاره نیست. برخلاف دوسال قبل و بسیار متفاوت با چندین سال قبل که برای اولین بار برای تحصیل ایران را ترک کردم، این‌بار دارم چیزی‌هایی از زندگی در ایرانم با خودم می‌برم: برخی از کتاب‌هایم و عناصر کوچکی که به آن‌ها تعلق شخصی دارم. من هنوز باید با دلتنگی و غم شديد کنار بیایم، برای این چاره‌ای نیست. اما می‌شود که دو من در کار نباشد که یکی زامبی‌وار و شبیه سوم‌شخصی که زندگی دیگری را تنظیم می‌کند زندگی‌ام در خارج از ایران را فقط بگذراند و دیگری که در خانه‌اش همه چیز را شدیداً حس می‌کند و زندگی خودش را زندگی کند: وقتی که دیگر نیاز به برنامه‌ریزی مدام نیست، زندگی در جریانش به ایده‌ها و برنامه‌ها شکل می‌دهد.

زندگی در آن‌جا، البته به تدریج و با روند آرامی، غنی‌تر می‌شود و روابط عمیق‌تر. گرچه همهٔ این روابط و بخش‌های مختلف زندگی حول درس‌‌خواندن شکل گرفته‌اند، اما جنبهٔ انسانی‌شان مدام برای من پررنگ‌تر می‌شود. حالا شاید زمانِ، اگر نه پر کردن، دست‌کم کم‌کردن فاصله‌ای باشد که با زندگی‌ام در آن‌جا حس می‌کنم. برگشتن به دست‌کم حدی از یک‌پارچگی. دوباره کسی شدن که به جای حفره‌های عمیق و گسستگی، دسترسی به فضاهای متفاوت اما خواستنی دارد، فضاهایی چنان متفاوت که حدی از دلتنگی و قبض را همیشه همراه دارند اما بیشتر شبیه جشن بی‌کران و پایان‌ناپذیرند، جوبی نیست که مدام گشاد شود و تو را در میانه به درون بکشد.

از کمی نزدیک‌تر

در یک سال گذشته، اگر چیزی مرتبط به ایران نوشته‌ام بیشتر نقد کنش‌ها و مواضع افرادی با موقعیت شبیه به من بوده: کسانی که اتفاقات یکسال گذشتهٔ ایران را از نزدیک تجربه نکرده‌اند و دست‌کم در چند سال آینده در ایران زندگی نخواهند کرد. در موارد متعددی نوشتن دربارهٔ آنچه که در ایران می‌گذرد به نظرم از نظر عقلانی، اخلاقی، و سیاسی خطا بوده. از نظر عقلاني خطا بوده چون از هر آدم عاقلی انتظار می‌رود که داوری قطعی دربارهٔ چیزی که شواهد کافی برای آن ندارد را تعلیق کند. و اگر در این سفر کوتاه چیزی را فهمیده باشم این است که از دور چقدر نمی‌فهمیدم. پیگیری کردن اخبار، خواندن نوشته‌های دوستانم در ایران، و صحبت مستقیم با افراد هیچ‌کدام نمی‌تواند آن فاصله‌ای را که نداشتن تجربهٔ مستقیم ایجاد می‌کند، پر کند. از نظر اخلاقی موضوع پیچیده‌تر است. آن‌طور که من موضوع را می‌فهمم در دليل‌آوری اخلاقی مهم است که چه کسی دلیل‌آوری می‌کند و مخاطبش کیست. این‌طور نیست که دلایل کاملاً مستقل از جایگاه افراد باشد. همین تفاوت جایگاه من و مخاطب احتمالی‌ام باعث می‌شود که بسیاری از دلیل‌آوری‌ها بی‌جا باشد، خصوصاً زمانی که نتیجهٔ دلیل‌آوری قصد کنشی است که هزینه‌اش را دیگری می‌دهد و من را مستقیماً متاثر نمی‌کند. اما پیچدگی در این‌جا است که این فاصله باعث نمی‌شود که امکان هرگونه ارتباطی از بین برود و تصور این‌که جایگاه دیگری او را ناتوان از دلیل‌آوری اخلاقی می‌کند، خود نگاهی بالا به پایین، غیرانسانی، و غیراخلاقی است. به این دليل است که گاهی در این باره نوشته‌ام. با این حال، گرچه سعی کرده بودم محتاط باشم، حالا فکر می‌کنم برخی از آن حرف‌هایی که دربارهٔ کنش و تجربهٔ افراد در ایران نوشته‌ام ناموجه و خطا بوده. از نظر سیاسی هم معتقدم که بسیاری از کنش‌های (حتی در حد اعلام موضع) ایرانیان خارج از کشور فقط بی‌فایده نیست، بلکه اصلاً مضر است. بسیار به این فکر می‌کنم که اصلاً کدام کنشی از طرف ایرانیان خارج از کشور می‌تواند از نظر سیاسی موجه باشد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد مقابله با سیاست‌های کشورهای دیگر برای به انزوا کشاندن ایران، تحریم و احیاناً آماده‌کردن مقدمات جنگ است. شاید امکان‌های دیگری هم باشد. اما فعلاً تنها فعاليت سیاسی خارج از ایران که من می‌توانم با ملاحظات خودم با آن همراهی کنم این کنش‌های دفاعی است: تلاش برای کم کردن انزوا و تحریم و احتمال جنگ.

بارها دربارهٔ موضع منفی‌ام نسبت به وجههٔ سیاسی جنبش سال گذشته، خصوصاً آن بخش متکی به خارج از کشور، نوشته‌ام. چیزی که نمی‌توانستم درباره‌اش بنویسم، جنبهٔ اجتماعی ماجرا بوده است. حالا هم که می‌خواهم مختصری درباره‌اش بنویسم، حرف‌هایم باید به عنوان مشاهدات کسی دیده شود که فرصت کمی برای درک اوضاع داشته. سرخوردگی اطرافیانم از آن‌چه که در سال گذشته اتفاق افتاده برایم جنبه‌ای پارادوکسیکال دارد. تا آن‌جا که من می‌دانم، اطرافیان من هیچگاه دلبستگی‌ای به آن وجه سیاسی نداشته‌اند. اگر داشتند، وضعیت مفتضحانهٔ آن جنبه می‌توانست این سرخوردگی را توضیح دهد. اما اگر به جنبهٔ‌ اجتماعی ماجرا نگاه کنیم. دستاورد عظیم بوده. من سال‌ها معتقد بودم که حجاب (به شکل مانتو و شال/روسری) بدل به هنجار درونی شده بوده است. نه به این معنی که افراد آن را قبول داشته‌اند، بلکه به این معنی که حتی در نبود زور مستقیم بیرونی از این هنجار پیروی می‌کردند و اگر کسی خلاف آن عمل می‌کرده با مقاومتی عمومی رو به رو می‌شده. راز ماندگاری این قاعده در جامعه به گمان من همین درونی شدن هنجار بوده، و نه فقط زور بیرونی. نمی‌گویم آن هنجار کاملاً از بین رفته است. اما تا این حد کمرنگ شدنش به عنوان هنجار درونی اتفاق بسیار عظیمی است. هنجارهای درونی، حتی زمانی که توجیه/ارزش پشت‌شان از بین می‌رود، تا مدتی طولانی باقی می‌مانند. این‌که در این زمان کم چنین تحولی در دیدگاه درونی جامعه رخ داده است شگفت‌انگیز است. من این تغییر را فقط در خیابان نمی‌بینم. در صحبت با آدم‌های پیرامون که بعضاً از گروه‌های بسیار متفاوتی هستند هم می‌بینم. نگاه‌مان نسبت به جنبهٔ سیاسی هرچه باشد، اگر برای حقوق انسانی جنبه‌ای اخلاقی قائل باشیم، نمی‌توانیم اتفاقات سال گذشته را به خاطر تغییر اجتماعی‌ای که ایجاد کرده تحسین نکنیم. من ادعا نمی‌کنم که جنسیت‌زدگی و مردسالاری حذف شده. می‌گویم بخشی از هنجار عمومی درونی مرتبط با آن در مدتی خیلی کوتاه عمیقاً تغییر کرده و همین تغییر محدود و مشخص اتفاق بسیار بزرگی است.

پی‌نوشت: این‌ها را به دوستی می‌گفتم و توجه‌ام را به این جلب کرد که تاکید بر این دستاورد و انتظار خوشحالی از آن نابه‌جا است. در شرایطی که حال افراد به دلایل مختلفی بد است، و خود فشار اقتصادي برای احساس سرخوردگی کافی است، چنین انتظاری فقط از آدمی بی‌توجه و غیرحساس برمی‌آید. همین ظرایف است که فکر می‌کنم وقتی در تجربهٔ زندگی روزمرهٔ افراد در ایران شریک نیستی ممکن است نفهمی.

در سفر

بارها خواسته‌ام بنویسم و ننوشته‌ام. با این حال، همان‌طور که در همان روزهای اول وبلاگ‌نویسی دیده بودم، همین‌که یک‌بار شروع به نوشتن عمومی کنی —حتی اگر دیگر باور نداشته باشی که عموماً خوانده می‌شوی— دیگر تجربهٔ زندگی‌ات از دل روایتی می‌گذرد که سعی می‌کنی برای دیگران بگویی یا بنویسی. در تمام این مدت که همه چیز را شديد و به جان تجربه می‌کردم، روایتی در ذهنم از این تجربه‌ها می‌گذشته.

فکر می‌کردم که در این سفر وضعیت برایم روشن‌تر می‌شود. اما نشد. نه این‌که ساده‌انگارانه فکر کرده بوده باشم که در این مدت با ملاحظهٔ تعیین‌کننده‌ای مواجه می‌شوم که به طور قاطعی مشخص می‌کند که چه می‌خواهم. اما فکر می‌کردم که در محیط آشنای خودم می‌توانم درک روشن‌تری از وضعیتم پیدا کنم. نشد. همه چیز عمیق‌تر پیچیده شد. دوپارگی زندگی به بیشترین حدش رسیده. در یک جا زنده‌ام، زندگی واقعی‌ام جریان دارد، و در جایی دیگر کاری که بیش از هرچیز دیگری هویتم را با آن تعریف می‌کنم.

در این‌جا دوباره حس می‌کنم که زنده‌ام. در دو سال گذشته بیشتر شبیه زامبی بوده‌ام یا سعی کرده بودم باشم، شبیه مکانسیمی دفاعی. این را باری حتی به کسی هم گفته بودم که اگر تلاش کنم که حس کنم، فشار چنان زیاد خواهد شد که سیستم از هم فرومی‌پاشد. حالت دیگری که چندان انتخابی نبوده آن وضع از منظر سوم شخص زندگی را دیدن بوده. این یکی واقعا فقط پیش آمده بود. در اکثر اوقات فکر می‌کردم که زندگی خودم را زندگی نمی‌کنم. بلکه گویی مسئولیت کسی را به عهده گرفته‌ام و حالا سعی می‌کنم بهترین تصمیم‌ها را برایش بگیرم.

در این سفر، با این که سفر است و می‌دانم موقت است، دوباره حس می‌کنم که این زندگی من است. همه چیز را دوباره شدیدتر و عمیق‌تر حس می‌کنم، چه شادی را و چه غم را. فکر می‌کنم زندگی من باید همین باشد. این‌که صبح‌ها فشرده بخوانم یا بنویسم، عصرها را کمی سبک‌تر بگیرم و اگر شد دوستی را ببینم یا اصلا در خیابان باشم و زمانی هم برای معاشرت با خانواده بماند. اما کیفیت همین زندگی، دست‌کم آن ساعات کار متمرکز صبح که اگر نباشد لذت بردن از باقي روز برایم ممکن نیست، وابسته به این است که می‌دانم به زودی می‌توانم نتیجهٔ این خواندن و نوشتن‌ها را با کسانی در میان بگذارم که حالا جهان کاری‌ام را شکل می‌دهند.

نمی‌گویم که قبل از رفتنم جهان فکری و کاری در این‌جا نداشتم یا غنی نبود. اما زمانی انتخاب کردم که این بخش زندگی‌ام را به جای دیگری منتقل کنم، با مزایای و معایب مختلفی که این انتخاب داشته. و حالا آن دانشکده بخش بزرگی از زندگی و جهان من است. در دو سال گذشته بیشترین زمانم در آن‌جا گذرانده‌ام و پیوندهایی بعضاً عمیق با آدم‌های اطرافم برقرار کرده‌ام. پیوندهایی که اولاً کاری و حرفه‌ای است اما در نوع خود عميق است و برایم بسیار باارزش‌اند. این ارزش‌شان هم ارزش ابزاری نیست، یعنی‌ اینطور نیست که این پیوندها برایم مهم‌اند چون فکر می‌کنم جایی به نفعم خواهد بود. بلکه به عنوان رابطهٔ انسانی برایم باارزش‌اند. برخی از افرادی که مرتب در آن دانشکده می‌بینم و با آن‌ها حرف می‌زنم مدت‌ها آدم‌های بسیار جالبی برایم بوده‌اند یا دست‌کم از نوعی از افراد هستند که من معمولاً معاشرت با ان‌ها را دوست دارم، اما با کیفیت‌ترین معاشرت ممکن برای من با آن آدم‌ها همین است که دربارهٔ کانت و فلسفه‌اخلاق حرف بزنیم. این نوعی از رابطهٔ انسانی است که برای من علی‌الاصول مهم است و به طور خاص اتفاق افتادنش با این آدم‌ها را دوست دارم. همین. نمی‌دانم که چطور می‌توانم دو زندگی موازی را ادامه دهم، دو زندگی‌ای که مدام از هم فاصلهٔ بیشتری می‌گیرند و از این‌که یکی را بر دیگری سوار کنم اجتناب می‌کنم.

با صدهزار مردم تنهایی

می‌دانم که باید بیشتر این‌جا بنویسم و می‌دانم که چرا نمی‌نویسم. به همان دلیلی که خیلی کارهای ضروری دیگر را نمی‌کنم: وقت ندارم.

چند روز پیش به نون می‌گفتم که دشواری وضعیت فعلی‌ام این است که حتی اگر به نحو معجزه‌آسایی بتوانم همهٔ کارهایی که لازم است را بکنم، ترسناک است که هیچ جایی برای لغزش نیست. وضعیتی که در آن بیش از دوازده ساعت در روز کار کنی و باز هم عقب باشی، هیچ جایی نمی‌گذارد برای این‌که در کاری اشتباه کنی و لازم باشد دوباره انجامش بدهی، چند ساعت حالت بد باشد و نتوانى کار کنی، کار فوری پیش‌بینی نشده‌ای پیش بیاید و لازم باشد به آن رسیدگی کنی و…

هر اتفاقی که بیفتد و هرحالی که داشته باشم باید به سرعت خودم را جمع کنم و با حداکثر توان به کار کردن برگردم، کارهای از پیش مشخص. همین را هم که حالا این‌جا می‌نویسم به هزینهٔ این است که شب کمتر بخوابم، خوابی که همین حالا هم کمتر از کافی است.

عمیقاً تنهایم و شاید اگر این کار کردن یا دقیق‌تر اجبار به کار کردن شدید نبود، می‌افتادم در چرخه‌ای از حال بد. تنهایی از نبودن دوستان نیست. من همیشه انقدر خوش‌شانس بوده‌ام که دوستان فوق‌العادهٔ متعددی داشته باشم. تنهایی نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیری وضعی است که در آن قرار دارم، وضعیتی که در آن نمی‌شود با هیچ‌کس حرف زد.

پرهیز شدیدی دارم از این‌که دربارهٔ حالم با اطرافیانم در این‌جا حرف بزنم. فکر نمی‌کنم هیچ معیاری برای اندازه‌گیری مشکلات و سختی‌ها وجود داشته باشد. اما تفاوت در نوع مشخص است. مسائلم حتی اگر از مسائل اطرافیانم در این‌جا خطیرتر نباشد، جنسش کاملاً متفاوت است. نه تنها امکان ندارد که شریک آن مسائل باشند، هیچ درکی هم از آن ندارند. کسی این‌جا نمی‌تواند بفهمد که چه حالی است که از نبودن در کشورت عذاب‌وجدان داشته باشی، دوستت در زندان باشد، به دوستت حمله شود چون یکی از نزدیکانش از مقامات است، ماجرای مدارس به نزدیکانت کشیده شود، نظرت با اغلب اطرافیانت فرق داشته باشد و به این دلیل مورد حملهٔ دوستانت قرار بگیری و… شاید بتوانم به دوستانم در این‌جا بگویم که دلتنگ خانواده و دوستانم هستم، این را ممکن است بتوانند بفهمند اما این فقط بخش کوچکی از چیزهایی است که هرروز با نگرانی و ناراحتی به آن‌ها فکر می‌کنم. باقی‌اش را نمی‌فهمند.

فکر می‌کنم که حرف زدنم با اطرافیانم در این‌جا از آن‌چه ذهن و روانم را فرسوده کرده —خصوصاً که زمینهٔ مشترک درک این مسائل برایشان وجود ندارد و مجبورم کل ماجرا را برایشان توضیح دهم— مرا در چشم‌شان بدل به قربانی قابل ترحم می‌کند. چیزی که نمی‌خواهم باشم. دلم می‌خواسته و هنوز می‌خواهد که در این‌جا اولا به عنوان چیزی دیده شوم که به خاطرش به این‌جا آمده‌ام: دانشجوی فلسفه. دلم نمی‌خواهد که پررنگ‌ترین وجههٔ تصویرم در ذهن آدم‌های اینجا آدم مشکل‌دار، قابل‌ترحم، یا قربانی باشد. با دوستان در ایرانم هم نمی‌توانم حرف بزنم، خصوصاً وقتی حالم خوش نیست. این بد بودن حال یا به خاطر مسائل ایران است که انصاف نیست که من که دورترم حال بدم را پیش کسی ببرم که وسط ماجرا است. یا حال بد به خاطر کارهای این‌جا است که باز آن زمینهٔ مشترک وجود ندارد.

می‌دانم که دوام می‌آورم. ذهنم ماشین محاسبه‌گری است که دربارهٔ چقدر احساس کردن نگرانی و غصه هم تصمیم می‌گیرد. اما دلایل نگرانی و غصه از یادم نمی‌روند، تمام روز در پس ذهنم می‌مانند و من می‌مانم و روانی که می‌جنگد که تسلیم احساساتی نشوم که نتیجهٔ آن‌ها است.

از دور

دوباره احساس می‌کنم که زندگی خودم را زندگی نمی‌کنم. انگار نویسنده‌ای، کارگردانی، یا فقط شاهدی بر زندگی دیگری هستم. می‌بینمش و می‌فهممش اما زندگی من نیست. دارم خودم را در این روزگار می‌کشم.

چیزهای خوبی هست، مثل آن گهگاهی که توجه‌ام جلب می‌شود به این‌که در کارم پیشرفت می‌کنم، چیزهای بیشتری را می‌فهمم، دغدغه‌ام شکل منسجم‌تری می‌گیرد، و استاد راهنمایی دارم که تحسینش می‌کنم و رابطه‌مان انسانی و حرفه‌ای است. چیزهای بدی هم هست، مثل همهٔ لحظاتی که فکر می‌کنم چقدر دور و دیر و کم‌ام. اما این‌ها به هم متصل نمی‌شوند. انگار جنبه‌های مختلف زندگی واحدی نیستند. اجزائی مجزااند که اتصالشان به هم تصادفی است.

نمی‌توانم بگویم بیشتر حالم خوب است یا بد. این را می‌دانم که کار را که کنار بگذارم، که تنها چیزی است که در آن پخته‌تر و منسجم‌تر از قبلم، خود فعلی‌ام را کمتر دوست دارم. انگار دست‌آوردهایی که در ساختن خود بدست آورده بودم را تک‌تک از دست می‌دهم و شخصیتم در سیری قهقرایی است. از آن آرامش، تسلط، ثبات، و استقلالی که سال‌ها برای بدست‌آوردنش تلاش کرده بودم چیز کمی مانده. شخصیتی شده‌ام عصبی و بی‌تحمل و پرتوقع.

تلاشی برای فهمیدن

در این مدت بارها به نوشتن متنی مشابه فکر کرده‌ام اما سرعت اتفاقات چنان شدید است که هر صورت‌بندی‌ای از موضوع به سرعت موضوعیتش را از دست می‌دهد. همین حالا هم که می‌نویسم به این فکر می‌کنم که چنین نوشتنی در زمانی که مردمی جان می‌دهند، عده‌ای دیگر بیم جانشان را دارند، و برخی در زندان‌اند تا حدی بی‌جا است. اما همزمان به این هم معتقدم که تلاش برای فهم موقعیت چه برای کنش کردن و چه برای کاری نکردن لازم است. آن‌چه در ادامه می‌آید همراه با همهٔ این تردیدهاست و از زبان کسی است با موقعیت و تاریخی مشخص: کسی که همشه سیاست مسئله‌اش بوده، مدتی در گذشته در ایران تا حدی فعالیت سیاسی داشته، اما حالا از دور بیشتر دنبال‌کنندهٔ اخبار است. و البته در کنار همهٔ این‌ها حرف‌های کسی است که سیاست و حقوق و اخلاق هم برایش دغدغه‌ای نظری است و هم شخصی، در هیچ کدام متخصص نیست، اما تا حدی خوانده و فکر کرده و بحث کرده و با ادبيات موضوع بیگانه نیست. این‌ها که می‌نویسم حاصل این خواندن‌ها و تاحدی تاملات شخصی است.

اول چند نکتهٔ نظری:

۱. من به وجود وظیفهٔ اخلاقی جمعی در کنار وظیفهٔ اخلاقی فردی معتقدم. فرقشان در این است: در حالی که هر کدام از ما در روابط بیناشخصی‌مان (و شاید نسبت به خودمان) وظیفه‌ای داریم، وظایف دیگری هم داریم که ناشی از عضویت‌مان در یک جامعه است. این دو شکل وظیفهٔ اخلاقی ارتباط نزدیکی با هم دارند اما قابل تقلیل به یکدیگر نیستند.

۲. برخی از وظایف جمعی حتی قبل از این‌که دولت و نظام قضایی مستقر شود هم وجود دارند، برخی دیگر برای تعیین حدودشان نیازمند تصویب قوانین و شکلی منسجم‌تر از دستگاه قضایی هستند. مثالی از این دستهٔ‌ دوم احترام به اموال دیگران است. حتی اگر غیرشهودی به نظر برسد، استقرار حق مالکیت و تشخیص حدود و شرایط آن وابسته به وجود نظام قضایی است.

۳. وظیفهٔ اخلاقی دستورالعملی از پیش مشخص نیست. یعنی دستورالعملی نیست که یکبار دانسته و فهمیده شود تا در موقعیت‌های مختلف به کار رود. انجام وظیفهٔ اخلاقی نیازمند فهم ارزشی است که در پس آن وظیفه قرار دارد و ایجادکنندهٔ آن وظیفه است. به تبع این، پیروی از وظیفهٔ اخلاقی شبیه این نیست که رباتی کد از پیش‌مشخصی را اجرا کند. پیروی از وظیفهٔ اخلاقی ضرورتاً نیازمند تامل بر ارزش زیرین وظیفه و شناسایی و تشخیص موقعیت مناسب برای تحقق آن ارزش است. مثال: اگر یک ارزش پشت وظیفهٔ دروغ نگفتن احترام به دیگری به عنوان انسان عاقل توانا بر تصمیم‌گیری باشد که برای تصمیم‌گیری‌هایش نیاز است که عامدانه فریب نخورد، آن‌گاه دروغی که جان کسی را نجات می‌دهد می‌تواند خلاف وظیفه نباشد.

۴. به دلیل این‌که وظيفه یک دستورالعمل از پیش مشخص نیست، کنش کامل اخلاقی (که از سر وظیفه انجام می‌شود) علاوه بر این‌که نیاز به تامل بر روی ارزش زیرین وظیفه دارد، همچنین نیازمند مراقبت و توجه است که تبعات انجامش در تناقض با ارزش دیگری قرار نگیرد، یا اگر قرار گرفت جبران مناسبی تمهید شود. در همان مثال پیشین: پذیرفتن مسئولیت و تلاش برای بهبود تبعات (منفی‌ای) که از دروغ ضروری ناشی می‌شود به عهدهٔ شخصی است که از روی وظیفه و ارزش زیرین آن رفتار می‌کند.

۵. وقتی تبعات کنشی که اولاً از روی وظيفه انجام شده مهم باشد و کنش کامل اخلاقی مستلزم مراقبت از نتایج و تبعات باشد، وضعیت و دیدگاه کسی که مخاطب کنش ماست هم در حین و هم بعد از انجام کنش اخلاقی مهم می‌شود. مثال: اگر به کسی کمک می‌کنیم، مهم است که نظر او دربارهٔ این کمک را بدانیم و مراقب این باشیم که بعد از کمک به نحوی نامناسب وابستگی ایجاد نشود. به رسمیت شناختن مخاطب کنش‌های اخلاقی بخشی جدایی‌ناپذیر از کنش‌کردن از روی وظیفه است.

من وقتی به این‌که در مورد وضعیت فعلی در ایران چه باید و می‌توانم بکنم،‌ به این‌ها فکر می‌کنم. از آخری شروع می‌کنم و یکی یکی به سمت بالا که اصولی انتزاعی‌تر است می‌روم. دعوای معمول داخل‌نشین و خارج‌نشین به کنار، من فکر می‌کنم که وقتی ایران نیستم ولی تبعات هرکاری که بکنم برای مردم داخل ایران است، باید به چیزهایی از این دست فکر کنم: آیا ایجاد این تبعات در گفت‌وگو و با موافقت آن‌ها بوده، آیا در ایجاد این تبعات عاملیت آن‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و… این‌جا است که خارج از ایران بودن مدخلیت پیدا می‌کند. من تا وقتی که در ایران بودم، کنش‌گر و همزمان مخاطب کنش سیاسی خودم بودم. نمی‌توانم چشم بر این ببندم که حالا بسیار کمتر از زمانی که در ایران بودم مخاطب کنش هستم و تبعاتش بسیار کمتر بر زندگی‌ام اثر می‌گذارد. البته که هر اتفاقی در ایران بیفتد بر زندگی من تاثیر می‌گذارد، اما این تاثیر اصلاً در حدی نیست که اگر در ایران زندگی می‌کردم می‌بود. دربارهٔ گفت‌وگو و به رسمیت شناختن مخاطب کنش، فکر می‌کنم که باید بسیار محتاط باشیم وقتی ادعا می‌کنیم که می‌خواهم صدای مردم داخل ایران را به گوش دیگران برسانیم. آن‌چه در رساندن صدام (بخشی) از مردم به گوش جهانیان می‌کنیم بر همهٔ مردم اثر می‌گذارد. وقتی خودمان جزو این تاثیرپذیرفتگان نیستیم (یا درجهٔ تاثیرپذیری‌مان به شکل قابل توجهی کمتر است) باید محتاط باشیم که اطمینان به این‌که صدای مردم هستیم از کجاست و در نظر گرفتن دیگرانی که نظری مخالف دارند اما از کنش ما تاثیر می‌پذیرند در کجای معادلات ماست. و باید حواسمان باشد که این صدا دادن به بخشی از جامعه همزمان است با خاموش ماندن صداهای دیگر؛ خصوصاً وقتی تنها صدایی که به گوش آن‌ها که جامعهٔ جهانی می‌خوانیم می‌رسد، صدای بخش مشخصی از مردم است.

حالا در مورد نکتهٔ چهارم. ماهیت کنش سیاسی که اقتضای تاثير گسترده دارد،‌ پذیرش مسئولیت همهٔ تبعاتش را سخت می‌کند. من نمی‌گویم که هیچ‌کاری نکنیم چون ممکن است تبعات بدی داشته باشد. اما فکر می‌کنم مهم است که کاری را نکنیم که می‌دانیم تبعات بدی دارد، یا اگر چنین می‌کنیم، به خاطر تحقق ارزشی مهم‌تر، باید تبعات جانبی بد کنش‌هایمان را بپذیریم و تا حد ممکن برای جبران آن‌ها تلاش کنیم. مثلاً معتقدیم که در این شرایط فشار آوردن به افراد برای این‌که با حکومت همکاری نکنند لازم است (گرچه می‌پذیریم که چنین فشار آوردنی تبعات بدی دارد و ممکن است به خودی خود هم رفتار قابل دفاعی نباشد)، و از تبعات تبلیغ کردن این ایده یکی هم این است که یکی پیدا می‌شود که مشخصات اعضای خانوادهٔ یک عنصر حکومتی را منتشر می‌کند و باعث آسیب‌ها متعدد غیرموجه می‌شود. عجيب است که نسبت به این تبعات حساس نباشیم و برای جبران آن نکوشیم، حتی اگر همچنان بخواهیم از کنش اول‌مان دفاع کنیم.

دربارهٔ نکتهٔ سوم: اگر توجه‌مان به ارزش پشت وظیفه باشد، آن‌گاه روشن می‌شود که بسیاری از کارها که در راستای انجام وظیفه انجام می‌شود اما ضد ارزش بنیادین زیرین وظیفه است، نباید انجام شود. مثلاً اگر ارزش پشت وظیفهٔ اعتراض سیاسی، احترام به زندگی و آزادی و حقوق برابر (زن‌ها و دیگر سرکوب‌شدگان) است، تبعاً شکل این اعتراض نمی‌تواند در تناقض با این ارزش‌ها باشد؛ مثلاً نمی‌تواند نقض بیشتر حقوق گروهی دیگر از سرکوب‌شدگان باشد، نمی‌تواند شامل محدودتر کردن آزادی‌های دیگران باشد و…

من به آن‌چه در نکتهٔ دوم گفتم عمیقاً معتقدم. از تبعات این اعتقاد این است که اعتراضمان به نظام سیاسی و قضایی موجود هرقدر شدید باشد، و در نتیجهٔ این اعتراض اشکال مختلفی از نافرمانی مدنی و شکستن قانون مجاز باشد، بخشی از قوانین هست که شکستن آن‌ها نقض وظایف جمعی‌ای است که نسبت به هم داریم، مستقل از رابطه‌مان با حکومت. مهم است که تمايز بگذاریم بین شکستن و نقض قوانینی که مستقیماً به اعتراضمان مربوط‌اند یا قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق شخصی دیگران را نقض نمی‌کند، و قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق بنیادین افراد و وظایف جمعی ما را نقض می‌کند. مثال خیلی دم دستی‌اش این است: به نشانهٔ نافرمانی مدنی می‌توانیم از خود قانون ناعادلانه‌ تبعیت نکنیم، یا مالیات ندهیم، یا در خیابان بمانیم،‌ اما نمی‌توانیم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت در خیابان‌های شهر حرکت کنیم. با سرعت مطمئن حرکت کردن وظیفه‌ای است که نسبت به همهٔ افراد جامعه داریم ولی حدودش فقط توسط قوانين تصویب‌شده می‌تواند مشخص شود. حتی اگر بخشی از نظام قضایی را ناعدلانه می‌دانیم، می‌توانیم و باید احترام به بخشی از آن را حفظ کنیم.

حفظ احترام به جان و مال و حسن‌شهرت دیگران از دستهٔ آن وظایف جمعی همهٔ ما به همدیگر به عنوان اعضای یک جامعه است که حدودش توسط قانون مشخص می‌شود اما وجود اصل وظيفه مستقل از قانون است. می‌دانم این یکی بحث برانگیز است. اما حتی در موارد رادیکال تغییر نظام سیاسی معمولاً بخش‌هایی از نظام قضایی برجا می‌ماندند، بخشی‌هایی عمدتاً مربوط به حقوق و وظایف افراد نسبت به همدیگر که تنها با قانون حدود مشخص می‌یابند. از نگرانی‌های من این است که در نافرمانی مدنی مرز این‌ها کمرنگ شود. اگر هدف ما تحقق دموکراسی باشد یا هر نظامی باشد که آزادی و امنیت و برابری در آن بیشتر رعايت شود، و چه راه‌مان برای رسیدن به این هدف انقلاب باشد یا اصلاح، بخشی از قوانين مربوط به حقوق دیگران باید محترم شمرده شوند، اگر که اصلاً هدف و ارزش آزادی و برابری است.

و در مورد نکتهٔ اول، فراتر از آن‌چه قانون مشخص می‌کند و می‌تواند با قانون مشخص شود، ما وظایفی نسبت به هم داریم، نه فقط در روابط شخصی‌مان، بلکه به عنوان اعضای یک جامعه. مثال: در یک نظام قابل قبول از آزادی بیان، دولت نمی‌تواند بسیار از چیزها را ممنوع کند، اما وظایف جمعی ما نسبت به همدیگر می‌تواند مستلزم این باشد که تلاش کنیم صحبت‌های نفرت‌انگیز عمومی را کم کنیم، در حالی که همزمان تحمل‌مان را نسبت به ایده‌های مخالف بالا می‌بریم و حتی برای شنیده شدن صدای اقلیت‌ها تلاش می‌کنیم. من فکر می‌کنم که فضای پر از توهین و موج‌های نفرت به سمت این و آن، ضد این وظیفهٔ جمعی ما نسبت به همدیگر است و فکر می‌کنم که این وظیفه‌ای است که انجامش برای تحقق هر شکلی از آزادی و برابری ضروری است.

با همهٔ این‌ها در ذهن، خصوصاً مورد چهار و پنج، من برای خودم این را مناسب‌تر می‌دانم که کمتر کنش ایجابی کنم. می‌دانم که چقدر ناخوشایند است که بیشترین کاری که می‌کنم اعتراض و نقد کنش‌های ایجابی دیگران است. این به معنی این نیست که فکر می‌کنم دیگران هم نباید کنش ایجابی کنند. اما فکر می‌کنم جای من برای کنش ایجابی مناسب نیست. اغلب انتخابم سکوت است، مگر در جایی که فکر می‌کنم فراگیری یک رفتار ضد ارزش‌هایی است که آن رفتار مدعی آن است و خود را معتقد به آن ارزش‌ها می‌دانم. فکر می‌کنم در محيط بکل مغشوش که در آن ارتباط ارزش‌ها و کنش‌ها قطع شده و هدف جای وظيفه و کنش با نظر به ارزش‌ها را گرفته، هیچ ارزشی متحقق نخواهد شد، دست‌کم آزادی و برابری متحقق نخواهد شد. و البته مخاطبم بیشتر دوستان و اطرافیانم هستند: بخشی از شهروندان معمولی بی‌قدرت و سلاح. دلیل این یکی در آن پنج مورد نمی‌گنجد: من گفت‌وگو با کسی را ممکن می‌دانم که اولاً تا حدی ارزش‌های مشترک داریم، ثانیاً می‌توانیم همدیگر را موجوداتی عاقل فرض کنیم که نسبت به دلیل حساس‌اند. تنها بازیگران این ميدان که در موردشان به این‌ها مطمئنم، دوستان و اطرافیانم هستند.

پی‌نوشت: اگر حرف نظری قابل قبولی در این نوشته می‌بینید، چیزهایی است که عمدتاً از باربارا هرمان و شانا شیفرین یاد گرفته‌ام در دو کتابی که مشخصاتش را در زیر می‌گذارم. اگر بخشی از نوشته یا تمامش به نظرتان نامربوط است، آن را به حساب اغتشاشات فکری و بدفهمی‌های من بگذارید.

Herman, Barbara. The moral habitat. Oxford University Press, 2021.

Shiffrin, Seana Valentine. Democratic law. Oxford University Press, 2021.

عذاب ناگشته.

حالم بد است. حال کی بد نیست؟

دیگرانی را می‌بینم که کاری می‌کنند، تجمع، پخش اخبار، تحلیل، تشویق، فحش و… هیچ‌کدام را نمی‌توانم، حتی نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. تنها کاری که می‌کنم خواندن و خواندن است.

هزاران چیز دامن می‌زند به این استیصال و ناتوانی از انجام مطلقاً هیچ‌کاری. به زمانی فکر می‌کنم که در ایران بودم و بحرانی پیش می‌آمد، به این‌که چقدر عصبانی‌ام می‌کرد وقتی دوستان خارج از ایرانم تماس می‌گرفتند برای پرسیدن، یا ابراز خشم، یا توصیه یا انتقاد به منی که وسط خیابان بودم. هنوز هم همان احساس زنده می‌شود وقتی که می‌بینم مردی که سال‌ها است خارج از ایران زندگی می‌کند و نه فعال سیاسی است و نه محقق با زمینهٔ کار مربوط و نه حتی پیگیری‌کنندهٔ دقيق جریانات اخیر ایران،‌ دربارهٔ مبارزه توصیه می‌کند: کسی که نه وسط میدان است، نه تجربهٔ مستقیمی از ماجرا دارد، نه آگاهی قابل اعتنایی از اتفاقاتی که می‌افتد، و نه نظریهٔ منسجمی دربارهٔ‌ این‌که کار درست چیست. و توصیه‌اش به کسانی است که وسط میدان‌اند و تجربهٔ مستقیمی از ماجرا دارند. در وسط این عصبانیت به خودم می‌گویم که بهتر است ساکت باشم. حتی برابر این‌ هم ساکت باشم. هر چیزی که من را به بی‌عملی و سكوت کشانده، دليل نمی‌شود که دیگران را هم به این فلج‌بودگی بکشاند. این‌ها را به خودم می‌گویم و بعد می‌بینم که شاید مسئله‌ام فقط این نیست. از دوستان دخترم که اتفاقاً سال‌ها در ایران فعال بوده‌اند و حالا خارج از ایران‌اند هم عصبانی‌ام. نمی‌خواهم نامنصف باشم، اما صدای بلندشان شبیه این است که «شما بروید در خیابان کشته شوید، ما این‌جا به شما افتخار می‌کنیم و برایتان دست می‌زنیم». گویی فکر می‌کنم که کسی که همین حالا برنمی‌گردد، حق ندارد که چنان رفتار کند که گویی بخشی از این جنبش است و در افتخاراتش سهیم. می‌دانم که کسی افتخار پخش نمی‌کند. اما این احساسِ «ما مبارزیم و کاری می‌کنیم»، در حالی که به جای به جان خریدن خطر برگشت، در محيط امن‌مان مانده‌ایم و توجه می‌گیریم، برایم عذاب‌آور است. می‌دانم که همهٔ‌ این‌ها نامنصفانه است. همهٔ این‌ها شاید فقط حاصل این است که شدیداً می‌خواستم ایران باشم و نیستم و از خودم بیزارم که حاضر نیستم که هزینه بدهم و همین حالا برگردم. انگار دلم می‌خواهد دیگرانی با موقعیت من هم در این احساس شریک باشند. این‌که در نهایت ما هیچ بخشی از جنبشی که انقدر دوستش داریم نیستیم، وقتی حاضر نیستیم که همین حالا به ایران برگردیم و بخشی از آن باشیم،‌ احساسی که نمی‌خواهم زیر پوشش این‌که گویی از راه دور کاری می‌کنم پنهانش کنم. من در موقعیت فعلی‌ام بخشی از این جنبش نیستم، نمی‌خواهم تظاهر کنم که هستم. شرمنده‌ام که بخشی از آن نیستم. شرمنده‌ام که آرزویم برای بخشی حقیقی از آن بودن مغلوب ملاحظات شخصی می‌شود برای ادامهٔ تحصیل.

ریشه‌برکنده

با خودم قرارگذاشته بودم که به عنوان کسی سیاست برایش مهم است، زمانی که تنها چیزی که می‌توانم دربارهٔ اتفاقات سیاسی بگویم ابراز احساسات شخصی است، حرف‌هایم را در فضای عمومی نگویم. منظورم از فضای عمومی بیشتر توئیتر است، نه این‌جا که گویی دفتری شخصی با شاید چند مخاطب محدود است که اصرار دارم که ندانم کیستند. در این چند روز چند بار از این قرار گذشتم، با این توجیه که نیاز به شرکت در سوگواری عمومی دارم. اما اگر در سخت‌ترین زمان‌ها بر قرارهای شخصی‌مان پایبند نمانیم، اصلاً دیگر این قرارها چه ارزشی دارد. تاملات شخصی‌ای که به چنین نتایج کلی‌ای می‌رسد قرار است راهنمایی روشن باشد برای زمانی که ذهن تیره‌تر از آن است که در شرایط دشوار پیش‌رویش تصمیم بگیرد. این تاملات کلی قرار است جلوي عمل در شرایط سخت را بگیرد، عملی یا حرفی که بعد از آرام شدن اوضاع فکر می‌کنیم باید آن‌طور نمی‌بود. شاید این‌جا می‌نویسم که بیش از این آن قاعدهٔ‌ شخصی را نقض نکنم.

یکی نوشته بود که حالمان شبیه بعد از ماجرای هواپیما است. فکر کرده بودم که چه تشبیه بی‌تناسبی. اما حالا می‌بینم که چقدر شبیه است. در فاصلهٔ سقوط هواپیما و اعلام حقیقت ماجرا، خانهٔ نزدیک‌ترین جمع‌شده بودیم. بحث بین من و دوتا از دوستان بالا گرفت. جایی نزدیک‌ترین تقریباً فریاد زد که وقت سوگواری است، نه بحث سیاسی، و ساکت شدیم. کاش حالا هم ایران بودم و می‌توانستم با نزدیکانم سوگواری کنم، با این فهم مشترک که بحث سیاسی موقوف است، فقط در همان جمع کوچک و برای مدت محدود، به احترام نیاز همه‌مان به سوگواری آرام، دست‌کم برای مدتی کوتاه. در آن دوره ویزایم أمده بودم اما نتوانسته بودم بروم. چقدر برایم مهم بود که در آن روزهای سنگین تهران بودم. حالا وضعم بیشتر شبیه بعد از مرگ شیدا است. زمانی که هر کدام‌مان در گوشه‌ای از دنیا سوگواری می‌کردیم. دست‌کم آن روزها بحثی لازم نبود. در فیس‌بوک می‌نوشتیم، گویی سوگواری دست‌جمعی از راه دور. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مطمئن شوم برخی دوستان نزدیک شیدا که دوستان من هم بودند به هم برسند، تا دست‌کم گروه‌های دونفرهٔ سوگواری داشته باشیم. خودم، بعد از آن چند روز که می‌نشستم زیر درخت جلوی کتابخانه پشت به مردم و پشت تلفن زار می‌زدم، منتظر ماندم تا سه نفر از دوستانم به بن آمدند، سوگواری واقعی را تا آن زمان به تأخیر انداختیم.

در این میان چیزهایی عصبانی‌ترم می‌کند. نمی‌فهمم که چرا دوستانم که خارج از ایران‌اند در شبکه‌های اجتماعی به زبانی غیر از فارسی از واقعه می‌نویسند. آن‌هایی که مدت‌ها است خود را فعال سیاسی می‌دانند به کنار، لابد می‌دانند چه می‌کنند و برای چه هدفی از چه وسیله‌ای استفاده می‌کنند. اما دوستان دیگرم، آن‌ها را نمی‌فهمم و می‌دانم حالا بدترین زمان برای چنین بحث‌هایی است. لابد هرکس طوری سوگواری می‌کند. سعی می‌کنم که فرار کنم از هر بحث ممکنی در این باره با کسی که ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده. آمده‌ام دانشکده و هر بار با احتياط از دفتر خارج می‌شوم، نگرانم که کسی را در راهرو ببینم و رنگ پریده و چشمان قرمز باعث شود که بپرسد چه شده. می‌ترسم کسی که هیچ راهی برای نزدیک شدن به فهم موضوع ندارد و همین‌طور هم هزار داوری بر حسب ملیت افراد دارد سعی کند دلسوزی کند، یا دلداری دهد. هیچ نیت خیری در این موارد در کار نیست. فقط تبعات چنین لحظاتی است که درسطح فردی و اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. تبعاتی که تا آن‌جا که ذهن من به توان محاسبه‌اش می‌رسد برای هیچ‌کدام‌مان خوب نیست.

انتزاع ملموس

داشتم فکر می‌کردم که کاش مانند برخی دیگر از زمان‌های زندگی‌ام، که البته معمولاً موردی و موقت بوده، این قرار را با کسی داشتم که داستان روزهایم را برایش تعریف کنم. چندباری پیش آمده بود که در میان سفری نامعمول، یا زمانه‌ای پرآشوب در زندگی‌ام، مدام برای کسی از حالم و از روایتم از روزگارم بگویم. بعد فکر کردم که چرا دیگر این‌جا نمی‌نویسم. سال‌ها این وبلاگ برایم همین بوده. جایی که در آن روایتم را بگویم و حس کنم که مخاطبی دارم، بدون این‌که لازم باشد هیچ مخاطب خاصی را در ذهن داشته باشم. این مخاطب مبهم همیشگی، ساکت، بی‌توقع، و شنوا سال‌ها آن نیاز به شنیده‌شدن و قضاوت نشدن را برآورده می‌کرده. حسرت می‌خورم که در این مدت کم نوشته‌ام. شاید چارهٔ دست‌کم بخشی از آشفتگی این روزها این باشد که بیشتر این‌جا بنویسم.

در کارم احساس سرگشتگی می‌‌کنم، در زندگی شخصی از آن هم بیشتر. با این حال این سرگشتگی و عدم اطمینان چنان نیست که نیاز به زیر میز زدن یا شروع بازی از ابتدا باشد. احساسی است برای تغییرات بنیادین اما تدریجی که دارم از میانشان عبور می‌کنم. گویی تنها لازم است که خودم را در کلیتش نگه دارم، فقط در آن حدی که از هم نگسلد، و بگذارم که این تغییرات کم‌کم رخ دهند، هرقدر بنیادین و ناآشنا که باشند.

دو روز پیش جلسهٔ نسبتاً مفصلی با باربارا داشتم. بحث از مقاله‌ای شروع شد. سعی کرد متقاعدم کند که با همدلی بیشتری مقاله را دوباره بخوانم، عمدتاً با تمركز به این نکته که این نقدهایی که به مقاله دارم در ذهن نویسنده بوده و نکتهٔ اصلی جای دیگری است. در رفت‌وبرگشت‌های مدام استدلال‌هایمان مدام به این‌جا خوردیم که باربارا بگوید «این خیلی انتزاعی است، سعی کن مثالی بزنی». حرف‌هایش را که خلاصه کنم می‌شود همین. این‌که من در نحوهٔ کار کردن و نوشتنم زیادی انتزاعی‌ام. نکتهٔ اصلی‌اش همین بود و این نکتهٔ ساده به شکل پیچیده‌ای به بخش‌های مختلفی از این گفت‌وگو و زندگی من گره خورده بود. باید سعی کنم یک‌به‌یک بازشان کنم.

جایی گفت که اگر بخواهم در این سطح انتزاعی کار کنم شاید تنها چاره کار کردن روی تاریخ فلسفه باشد. بعد که به این مکالمه فکر می‌کردم، دیدم که چقدر تمایل دارم به حیطهٔ امن خودم در کار فلسفی برگردم. تنها حوزه‌ای که شک کمی دارم که در آن خوبم. حوزه‌ای که می‌دانم چطور در آن کار کنم و مدل فکر کردن و نوشتنم گویی مناسب آن است. تاريخ فلسفه برای من گویی معشوقی از دست رفته است که هیچ‌گاه از او دل نکنده‌ام. اما زمانی که تحصیلم را در این‌جا شروع کردم، و حتی قبل‌تر، زمانی که تصمیم گرفتم تحصیلم را در ایران یا اروپا ادامه ندهم، به این فکر کردم که نمی‌خواهم (فقط) متخصصی در بخش مشخصی از تاریخ فلسفه باشم. این دوره تحصیلی که شروع شد سعی کردم باز باشم به حوزه‌های بسیار متفاوت از هرآنچه که تا پیش از این روی آن کار کرده‌ام. اما تنها حوزه‌ای که برقش مرا گرفت همین نظریهٔ حقوق بود که اولین کلاسی که در آن گرفتم دربارهٔ نظریهٔ حقوق کانت بود و شاید اگر این پیوند نبود این‌طور شیفته‌اش نمی‌شدم. فلسفهٔ ذهن با تايلر برج و فلسفهٔ زبان با دیوید کاپلان، با همهٔ هیجان کار کردن با این ذهن‌های درخشان، باعث نشد فکر کنم که ممکن است بخواهم در این حوزه‌ها کار کنم. برعکس، دست‌کم کلاس تایلر مطمئنم کرد که فلسفهٔ ذهن حوزه‌ای نیست که بتوانم به آن علاقه‌مند شوم.

جای دیگری از گفت‌وگویمان، باربارا گفت که با من همدل است که مبنای فلسفی یکی از استدلال‌های اصلی مقاله مستدل نشده، اما به این هم اشاره کرد که جزئیات قانون آمریکا در فهمیدن استدلال نویسنده و اشتباه نگرفتن آن با برخی مواضع فلسفی دیگر مهم است. من این را می‌فهمم. من اصلاً جاذبهٔ این را می‌فهمم که مقاله را از مورد به ظاهر کم اهمیت شروع کنی و با ادعاهایی پیش بروی که به نظر بی‌خطر می‌آیند و اگر مخاطب همراهت شود، در انتها از آن جزئيات نتیجه‌ای کلی و انقلابی بگیری که مخاطب را متعجب کند. اصلاً شاید این طرز نوشتن یعنی شروع کردن از جزئیات شاید تا حدی بدیهی و بعد نتیجهٔ گیری نامنتظر از آن جزئیات، برابر شروع کردن از ادعاها کلی بزرگ، چیزی است که شاید سال‌ها پیش مرا مفتون لایب‌نیتس کرده بود.

در جای دیگر صحبت، گفت که اگر این سیستم حقوقی هم نه، باید شروع کنم دربارهٔ یک سیستم حقوقی با جزئیات بخوانم و حرفم را برمبنای مصادیق جزئی پیش ببرم. شکی ندارم که راست می‌گوید. اما نمی‌دانم چقدر انگیزه و توان خواهم داشت برای کار کردن بر این جزئیات تا حرف‌های انتزاعی‌ترم را از آن‌ها بیرون بکشم. می‌دانم که تقریباً در هر حوزه‌ای در فلسفهٔ معاصر که بخواهم کار کنم اوضاع کمابیش همین است. کمتر حوزه‌ای از گره‌خوردن با تحقیقات تجربی یا واقعیات ملموس در امان مانده، حتی حوزه‌هایی که نوعاً بسیار انتزاعی محسوب می‌شدند. مسئله این است که اگر قرار است برای کار فلسفی مدت زیادی را صرف سروکله زدن با جزئیات حوزهٔ دیگری کنم و یا علوم شناختی بدانم، یا زبان‌شناسی، یا حقوق، کدام را ترجیح می‌دهم. به گمانم دست‌کم در این لیست اولیه، قطعاً حقوق. باربارا حق دارد، شاید تنها حوزه‌ای که بشود در آن در امان ماند تاريخ فلسفه باشد، بدون جاه‌طلبی‌ای برای داشتن حرفی در حوزه‌های دیگر. اما من اصلاً به این‌جا آمدم چون آدم‌هایی که در این‌جا در تاريخ فلسفه تحسین‌شان می‌کنم، فلاسفه‌هایی با دغدغه‌های معاصرند. و دوباره این سوال برمی‌گردد که من اصلاً این نوع کار فلسفی را که به خاطرش این دانشگاه را دوست داشتم در دراز مدت می‌خواهم؟

از دلایلی که با باربارا کار می‌کنم، در کنار این‌که از نظر فلسفی بسیار تحسینش می‌کنم، این است که مرا خیلی خوب و شخصی می‌شناسد. نوشته‌ها و نظراتش در مورد کارهایم صرفاً از روی انجام وظیفهٔ استادی نیست، از روی شناخت و دغدغهٔ شخصی می‌آید. وقتی که گفت که همهٔ کاری که سعی خواهیم کرد در تابستان بکنیم همین است که تلاش کنیم تا من راحت‌تر باشم در رفت‌وآمد بین ایده‌های انتزاعی و موارد ملموس، می‌دانستم که این را فقط از او می‌توانم بشنوم، با آن رابطهٔ شخصی‌ای که با هم داریم. می‌دانم که اگر قرار باشد در هر حوزه‌ای در فلسفهٔ معاصر کار کنم باید این مهارتی که همیشه از آن فرار کرده‌ام را یاد بگیرم، و می‌دانم باربارا بهترین کسی است که می‌توانم این را از او یاد بگیرم. کسی که هم مرا می‌شناسد و هم دغدغهٔ این‌که تغییری ایجاد کند را دارد، و هم من چنان احساسی به او دارم که از بنیان‌فکن‌ترین نقدهایش هم چنان آشفته نمی‌شوم که نتوانم کار کنم.

اواخر صحبت بود که سعی کرد گذرا اشاره‌ای بکند اما بعد مجبور شدیم جدی‌تر درباره‌اش حرف بزنیم. گفت که زمانی باید تصمیم بگیری که آینده را چطور می‌بینی. اگر قرار است در دانشگاه‌های غربی بمانی، این مهارتی است که باید کسب کنی. گفت که می‌فهمد و هیچ مشکلی ندارد اگر تنها چیزی که از این دوره می‌خواهم لذت بردن از فلسفه باشد و می‌فهمد که لذت بردن با همان سطح انتزاعی تناسب بیشتری دارد. بعد این را اضافه کرد که فکر می‌کند من می‌خواهم صدایی داشته باشد، فارغ از این‌که کجا و چطور کار می‌کنم، برای داشتن چنین صدایی لازم است که زمانی به قول او «این مسئله» را حل کنم. و این سخت‌ترین بخش صحبت بود. جایی که برای اولین بار توی صورتم خورد که حالا به جایی رسیده‌ام که برای تصمیم گرفتن دربارهٔ این‌که پروژه‌ای را چطور پیش ببرم، باید به این فکر کنم که چه تصویری از آیندهٔ خودم دارم. سوالی که صادق بودن با خودم دربارهٔ آن را سال‌ها به تأخیر انداخته‌ام.

بعد از یک ساعت صحبت‌مان، جلسهٔ دوساعت هفتگی‌مان بود با چند نفر دیگر که نقد دوم کانت را می‌خوانیم و من تمام دو ساعت حلقهٔ کانت‌خوانی‌مان را به این فکر می‌کردم که سال‌ها دیر به دنیا آمده‌ام.

گم‌شدن

 

روز تولدم یکی از تلخ‌ترین روزها بود. هیچ دلیل خاصی نداشت. مثل همیشه کار کردم. شام را با دوستی بودم. با خانواده حرف زدم و به دوستی زنگ زدم برای دردودل. تمام روز گریه‌ام قطع نمی‌شد و فقط از این بابت خوشحال بودم که ترکیب تمام شدن ترم و برگزاری کنفرانسی جدی در دانشگاه باعث شده بود که کسی در دانشکده نباشد و این قیافهٔ درهم‌ریخته را نبیند. به این فکر می‌کردم که شاید این‌طور نبوده که آدم قوی‌ای بوده باشم، شاید همیشه در زندگی‌ام فقط خیلی زیاد همیشه حمایت شده‌ام. این‌که فکر می‌کردم وابسته نیستم، شاید فقط به خاطر این بوده که به یک شخص خاص وابسته نبوده‌ام. به خانواده وابسته نبودم به خاطر دوستانم و به هیچ تک‌دوستی وابسته نبودم چون دوستان متعددی داشته‌ام.

همهٔ ترس‌هایی که سال‌ها قبل از زندگی و تحصیل در جایی خارج از ایران داشتم این‌بار به واقعیت پیوسته، بسیار متفاوت از مهاجرت تحصیلی قبلی. یک نوع گم‌گشتگی و این‌که جایم در زندگی خودم و اطرافم مشخص نیست. می‌دانم که راهش فرار کردن نیست، تحمل و کم‌کم ساختن است. می‌دانم که ساختن تدریجی زندگی وقتی از جوانی گذشته‌ای ساده نیست اما چارهٔ دیگری هم نیست.

زندگی‌های بیشمار

 

نام کتاب را یادم نیست. کتاب کوتاهی بود با نثری شاعرانه که دوران راهنمایی هدیه گرفته بودم. یکی از جمله‌های آخر کتاب این بود «در گذر زندگی‌های بیشمار بازی کرده‌ای». فقط نه ماه است که به اینجا آمده‌ام و حس می‌کنم در این مدت زندگی‌های متعددی داشته‌ام. دست‌کم سه زندگی.

حدود سه ماه اول گیجی بود و دلتنگی شديد، تلاش‌های ناموفق برای دوستی و ناامیدی‌های متعدد. آن‌چه بودم و بیشتر آن‌چه فکر می‌کردم جلوهٔ بودنم در این محیط جدید است را دوست نداشتم. عنوان محترمانه‌اش می‌شود شوک فرهنگی. ولی هیچ‌وقت پیش از این انقدر گسستگی از اطرافیانم را حس نکرده بودم.

سه ماه بعد زندگی شخصی و دقیق‌تر فردی نسبتاً به قاعده و تا حدی لذت‌بخش داشتم، همراه با دوستی‌های سطحی و معاشرت‌های متعددی که هیچ‌کدام از سطحی عمیق‌تر نمی‌شد. در میانهٔ این سه‌ماه دوم بود که هم‌دفتری کم‌کم نقش پررنگی‌تری در زندگی‌ام پیدا کرد و به‌تدریج بدل شد به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره. همین زمان بود که به دوستی‌های قدیمی‌تر که در این اطراف بودند هم شکل دوباره‌ای دادم: به سفر رفتم و فا را دیدم و نون مدتی را پیش من گذراند.

سه‌ماه سوم بیشتر و شاید تنها در درهم‌تنیدگی روزمره‌ام با هم‌دفتری گذشت. یک زندگی گویی دونفرهٔ غیرعاشقانه. برای من معمول است که روزمره‌ام را با دوستی بگذرانم، اما این سطح حضور مدام چیز تازه‌ای است. اوایل نگرانم می‌کرد خصوصاً که همزمان شد با کاهش دوبارهٔ معاشرت‌های معمول‌تر با دیگران. حالا فکر می‌کنم حضور کسی که در همهٔ بالاوپایین‌های روزمره با همهٔ‌ پیچیدگی و سختی‌اش، اطمینان و آرامشی به کل زندگی می‌دهد. این نیست که دیگر نگران نباشم، خودخواهی و تفردم هیچ‌وقت اجازه نداده بودم که برنامه‌های زندگی‌ام این‌طور و انقدر به دیگری گره بخورد.

احساس مدام روزهایم، در همهٔ زندگی‌های متفاوتی که داشته‌ام، شک بوده و سرگشتگی. حس می‌کنم زندگی‌ای که می‌کنم، هرچه که هست، هرچیزی که سال‌ها در خودم ساخته بودم و دوستش داشتم را از من گرفته و بدترین وجوه شخصیتم را که مدت‌ها کنترل و آرام کرده بودم دوباره بالا آورده است. شخصیتی که به آن تبدیل شده‌ام را دوست ندارم: ناآرام، بی‌تحمل، بی‌صبر، و تا حدی وابسته. سال‌ها بود که فکر می‌کردم آرامش درونی‌ام چنان است و آن‌قدر می‌دانم چطور از زندگی‌ام لذت‌ببرم یا دست‌کم با شرایطم کنار بیایم که کمتر اتفاقی دچار آشوب و ناآرامی‌ام می‌کند. اما حالا دوباره با کوچک‌ترین اتفاقی دست‌کم برای کوتاه‌مدت تسلطم را از دست می‌دهم. فقط این نیست، در این مدت به چیزهایی در زندگی‌ام راه داده‌ام که سال‌ها برابرش مقاومت کرده بودم و حذفشان از زندگی بخشی از نحوهٔ بودنم بوده.     

ج.

 

من دوستی‌هایم را در کتاب‌خانه‌ها و کافه‌های کار ساخته‌ام. ج. یکی دیگر از این دوستی‌هاست که عامل لازم به وجود آمدنش کارکردن هرروزه در دانشکده بوده.

 

در زمانی که تحصیل‌مان هنوز آنلاین و از راه دور بود، جيمز جزو کسانی نبود که تصور کنم روزی دوستی نزدیکی با او خواهم ساخت و حالا دوستی‌اش عامل مهمی در ثبات روانی و پیش‌برد زندگی روزمره‌ام است.

 

نه تنها از دور دوستی‌مان محتمل به نظر نمی‌رسید، بلکه اولین‌باری که دیدمش هم شدیداً توی ذوقم خورد. اولین بار جلوی دفتر منشی گروه بود که می‌خواست کلید دفتر را بگیرد. هر دو در یک دفتر هستیم. به عادت مهربانی معمول بچه‌های اینجا با شوق سلام کردم و برخورد سردش برایم شدیداً پس‌زننده بود. روزهایی که با هم در دفتر بودیم حتی بدتر بود. جيمز وسواس دارد: مدام مشغول تميز کردن دفتر است و البته غر زدن در گروه بچه‌های هم‌دوره که چرا همه‌چیز و خصوصاً دفتر ما در این دانشکده انقدر به‌هم‌ریخته و کثیف است. گویی رفتار سردش کافی نبود، فشار روانی وسواسش هم اضافه شد. مدام دچار اضطرابم می‌کرد که دفتر را به حد کافی مرتب و تميز نگه نمی‌دارم. اوضاع حتی از این هم بدتر شد. جيمز معمولاً در کتاب‌خانهٔ کوچک گروه کار می‌کرد و من در دفتر. در زمان‌های استراحتش به دفتر می‌آمد و شروع می‌کرد به حرف زدن. این رفتارش به نظرم بی‌ملاحظگی بود: انتظار داشتم که ببیند که دفتر برای من همان کارکردی را دارد که کتاب‌خانه برای او و انتظار دارم که وقتی در دفتر هستم با صحبت کردن تمرکزم را به هم نریزد.

 

در همین حرف زدن‌های اول به چشم من اجباری بود که شروع کردم به شناختن بیشترش و کم‌کم این صحبت‌ها بسیار لذت‌بخش شدند: ج. حساس و هوشیار. ادبیات و فرهنگ عمومی را خوب می‌شناسد، از نظر سیاسی ایده‌های پخته‌ای دارد، و از نظر فلسفی بسیار هوشمند و دقیق است. صحبت‌هایمان کم‌کم جهت‌های مشخصی گرفت، متمرکزتر بر ادبیات و تاریخ و فلسفه؛ و شد بخشی پربار از روزمرگی. کمی که بیشتر گذشت ویژگی دیگرش توجه‌ام را جلب کرد: ج.، در پس رفتار گاهی تندش، عمیقاً مهربان و آمادهٔ کمک در هر شرایطی است. چندبار که تصادفی به مشکلی اشاره کردم پیگیرانه تلاش کرد که مسئله را حل کند. این را فقط در مورد خودم ندیدم. بارها دیدم که با چه صبر و پیگیری‌ای سعی می‌کند به دیگران کمک کند.

 

کم‌کم بخش بزرگ‌تری از گفت‌وگوهایمان رفت سمت زندگی شخصی‌مان و درگیری‌های روزمرهٔ دانشجوی دکترا. حالا او کسی است که می‌دانم هروقت دغدغهٔ خاطری داشته باشم می‌توانم با او درباره‌اش حرف بزنم، هر مشکل کوچکی را با او مطرح کنم و روی کمکش حساب کنم، و اطمینان دارم که اگر گرفتاری بزرگی پیش آید هم تنها نیستم. اما آن بخش در میان گذاشتن دغدغه‌های کوچک روزمره و حساب کردن روی توجه و کمک همدیگر مهم‌ترین بخش دوستی‌مان است. همین که باید مقاله را تحویل دهم و پیشنهاد می‌دهد که درباره‌اش حرف بزنیم، همین که امتحان و جلسهٔ تدریسم روی هم افتاده و به جای من به مسئول برنامه خبر می‌دهد تا مشکل را حل کند، همین که به خاطر فشار کاری زمان غذاپختن و غذاخوردن ندارم و یک‌هفته سفارش غذا می‌دهد تا دست‌کم این فشار ذهنی از رویم برداشته شود، همین‌که صبح آخر هفته‌ای که باید در دانشکده کار کنیم برایم قهوه می‌آورد. دوستی‌اش برایم مراقبت روزمره است. ج. کسی  است که هر روز حواسش به خودم و زندگی‌ام هست، بدون این‌که توقعی باشد، که اصلاً‌ خاصیت دوستی توجه بی‌توقع است. این توجه روزمره وسط این فشار و درگیری و تنهایی برای سلامت روان‌ام بسیار لازم است.

 

بسیار قدردان این دوستی‌ام. چند روز قبل برایش نوشتم: هر دورهٔ دکتری‌ای دست‌کم نیاز به یک ج. دارد.                          

زندگی پشت‌سرگذاشته

 

با نون حرف می‌زدم و سعی می‌کرد بر این متمرکز بمانیم که چرا نمی‌توانم شب‌ها بخوابم. اما من نمی‌توانستم از این حرف بزنم بدون این‌که از کلیت زندگی‌ام بگویم، از پیوند استمراریافته ولی به تثبیت نرسیده با زندگی گذشته و موقعیت ناامیدکنندهٔ زندگی فعلی. فکر می‌کنم شب‌ها نمی‌توانم بخوابم چون نمی‌توانم خودم را راضی کنم که در طول روز هیچ چیز خوشایندی اتفاق نیفتاده. گویی هر شب در هزار فعالیت ریز شاید بی‌معنایی که می‌کنم در جست‌وجوی چیزی هستم که کمی روز را زیباتر کند، گویی نمی‌توانم باور کنم که روزم همین بوده، همین‌قدر بی‌هیجان و غیررضایت‌بخش.

 

دست برنمی‌دارم از مقایسه با تجربهٔ قبلی‌ام در ترک زندگی تهران و رفتن به آلمان. به گمانم به دلایل مختلف این‌بار دارد سخت‌تر می‌گذرد. پیش از این‌که به آلمان بروم، جمع دوستانه‌ای که داشتیم بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام بود. اصلاً فکر می‌کردم یکی از دلایلی که می‌روم این است که ببنیم می‌توانم بدون دوستانم زندگی کنم یا نه. اما آن روزها بیش از هر دوست منفردی، جمع دوستی بود که مهم بود. و آن جمع حتی اگر من نمی‌رفتم ادامه پیدا نمی‌کرد. من و سبا و گل تقریباً همزمان از تهران رفتیم و معلوم نبود که جمع دوستانه بدون آن‌ها چطور ادامه پیدا خواهد کرد. اما در این سه‌سالی که تهران بوده‌ام جمع‌های دوستانه جایش را به تک دوستی‌های عمیق داده. پاندمی و قرنطینه‌های متعدد هم این موضوع را تشديد کرده. دوره‌ای که خیلی نمی‌شد در جمع حضور داشت ولی رابطه با آن چند دوستی که مرتب همدیگر را می‌دیدیم عمیق‌تر و شخصی‌تر شد. بخش بزرگی از زندگی اجتماعی محدود شد به سه دوستی که مدام می‌دیدمشان، مدام از هم خبر داشتیم. کارکرد جمع دوستی با دوستی شخصی فرق دارد. کارکرد جمع دوستی بیشتر اجتماعی است و یک فعالیت جمعی را تا حدی می‌شود با دیگری جایگزین کرد، گرچه کیفیت‌شان قابل مقایسه نباشد. اما هیچ جایگزینی برای رابطه‌های خیلی عمیق شخصی نیست. رابطهٔ شخصی را که از دست می‌دهی کیفیت یگانه‌ای برای همیشه از زندگی می‌رود.

 

دوستی‌های عمیق و پرمعنای از دست‌رفته فقط بخشی از تصویر کلی‌تر است. گرچه من بیست‌وچهارساله‌ای که به آلمان رفتم فکر می‌کردم زندگی کامل و غنی‌ای را پشت‌سرم جا گذاشته‌ام، اما آن زندگی از حیث غنا و تشخص قابل مقایسه با زندگی‌ای نبود که در این سه‌سال ساختم. این‌بار یک زندگی کامل را پشت سر گذاشته‌ام، زندگی‌ای که به نظرم زیبا و خوش‌آیند بوده. ساختن هرچیزی در این‌جا که تا حدی با آن زندگی برابری کند ممکن به نظر نمی‌رسد. بسیاری از جزئيات آن زندگی را دوست داشتم. آن برنامهٔ ثابت كافه رفتن که در پرفشارترین و بدترین روزها هم ادامه‌اش دادم و همان تكرار و امنیتش مرا به سلامت از بسیاری از بحران‌ها عبور داد: از بیماری و مرگ دو پدربزرگ، از دو قطع‌رابطهٔ مهم، از مرگ دوست، از اتفاقات سیاسی پرفشار و… خانواده‌ای که ارتباط فوق‌العاده‌ای در این سه سال با هم ساختم: عبور کرده و گذشته از بحران‌های نوجوانی و اوایل جوانی، توانا بر خوشحال کردن همدیگر، احترام بسیار به سلیقه، سبک‌زندگی، و حریم شخصی همدیگر و… سنگ‌نوردی که مرا با نوعی از لذت اشنا کرد که پیش از آن نمی‌شناختم، دوستان تازه‌ای که پیدا کردم و با روال معمولم فرق داشت، پذیرش دوباره در دوستی‌های قدیمی، روال کتاب‌خواندنم در موضوعاتی که مربوط به کارم نبود و نظم و حجم رضایت‌بخشی داشت و سبک شخصی‌ای پیدا کرده بود. من آن زندگی را ساخته بودم و دوستش داشتم، خودم را در آن زندگی دوست داشتم. چه چیزی را می‌توانم حالا جایگزین این‌ها کنم؟

 

چیزهای دیگری را هم به نون گفتم. گفتم که قربانی کردن این‌همه قابل تحمل بود اگر دست‌کم از دانشگاه خیلی راضی بودم که نیستم و چشم‌اندازی ندارم که حالم با دانشگاه بهتر شود. این از آن چیزهایی است که سخت به آن اعتراف می‌کنم. واقعیتی است که هم اشاره به آن برای خودم سخت است و هم هربار که با دیگران درباره‌اش حرف می‌زنم حالت «چقدر قدرنشناسی»‌ای که به خودشان می‌گیرند صحبت جدی را ناکام می‌گذارد.

 

می‌دانم که باید سعی کنم چیزهایی را به زندگی‌ام اضافه کنم. مثلاً شاید دوباره سنگ‌نوردی را شروع کنم. کتاب‌خواندن به روال سابق را سعی کرده‌ام تا حدی پی بگیرم. اوضاع رابطه‌های دوستانه‌ام کمی بهتر از قبل است و… ولی هنوز همهٔ این‌ها خیلی کم است. و گاهی انقدر کم‌انرژی‌ام که توان اضافه کردن چیزهایی که برای ادامه و انرژی بیشتر داشتن لازم است را ندارم. به این فکر می‌کنم که در هر دوره‌ای از زندگی‌ام که انقدر ضعیف بوده‌ام، اغلب کسی بوده که همراهی‌ام کند با صبر و مهر و مراقبت تا از این دوره بگذرم و دوباره زندگی‌ام را آن‌طور که رضایت بخش‌تر است بسازم. این‌بار چنین حمایتی نیست، حتی برای دوره‌ای کوتاه. باید با توانی که ندارم به پای خودم تکیه کنم و با صبر و آهسته و آهسته جلو بروم.               

در ستایش دیوید کاپلان

 

(این نوشته بسیار شخصی است و برای بهتر کردن حالم نوشته شده. خواندنش احتمالاً خوشایند نیست.)

 

سخت بود که در جلسهٔ آخر بغضم بدل به هق‌هق گریه نشود. هدف غیر جاه‌طلبانه‌‌ام در این ترم این بود که دیوید کاپلان را ناامید نکنم. تقریباً بر هیچ کار دیگری در این ترم تمرکز نکردم مگر این‌یکی و به‌نظر می‌رسد در رسیدن به این هدف شکست نخورده‌ام.

 

در تمام دوسالی که وضعیت ویزا و ثبت‌نام و حتی شرکتم در کلاس‌ها مبهم بود، دیوید به‌طرزی خستگی‌ناپذیر وضعیت را دنبال کرد و پیگیری کرد که مشکلات حل شود. کل حضورم در این‌جا و درس‌خواندم مدیون تلاش‌های شخصی اوست.

 

دیوید روح دانشکده است. نمی‌توانم تصور کنم که اوضاع دانشکده در نبودش چطور می‌تواند باشد. غیر از خوش‌نامی‌اش به عنوان فیلسوف، تلاش مدامی دارد برای ایجاد فضایی دوستانه و گرم در دانشکده. از جمله شانزده‌سال است که مستمراً سمینار مخصوص دانشجویان سال اول دکتری را درس می‌دهد. در همهٔ این شانزده‌سال یکی از برنامه‌هایش این بوده که در میان کلاس با دانشجویان به کافه یا رستوران درون دانشگاه برود و یک‌ساعتی در میان بحث فنی فضای دوستانه‌ای برای گفت‌وگوی شخصی‌تر ایجاد کند.

 

حساسیتش و توجه‌اش نسبت به حال هر تک دانشجویی سر کلاس تحسین‌برانگیز است. همه را می‌بیند و دغدغه حال تک‌تک دانشجویانش را دارد. بارها شاهد این بودم که مستقيم و غیرمستقیم سعی کرده تنشی پنهان را مدیریت کند. تنش‌هایی که حالا حضوری شدن دوبارهٔ کلاس‌ها بعد از مدت‌ها غیبت و مجازی بودن ایجاد می‌کند.

 

بعد از جلسهٔ آخر فرصتی پیش آمد و دوساعتی حرف زدیم. بحث‌های مربوط به مقاله که تمام شد، صحبت‌ها شخصی‌تر شد. و در میان این صحبت شخصی بود که بغض بارها آمد و بارها به این فکر کردم که بعید است که هیچ‌وقت دیگری در زندگی انقدر خوش‌شانس باشم که مورد توجه چنین شخصیت فوق‌العاده‌ای باشم. از جمله چیزهایی که در این صحبت آخر گفت این بود که به نظرش من آدم پرحرفی نیستم اما وقتی سرکلاس حرف می‌زنم نکته‌هایم مرتبط است. بعد پرسید که آیا با این پدیده آشنایم که وقتی زنی حرف می‌زند، کسی توجه نمی‌کند و بعد که مردی همان نکته را می‌گوید همه می‌گویند چه ایدهٔ درخشانی. پرسید که آیا من دربارهٔ خودم در کلاس چنین احساسی دارم یا نه. مدت‌ها است که به این وضعیت فکر می‌کنم. به این‌که تا زمانی که کلاس‌ها آن‌لاین بود من اغلب پرحرف‌ترین دانشجوی کلاس بودم و بحث‌ها را پیش می‌بردم، طوری که بعضاً از مدرس کلاس هم بیشتر حرف می‌زدم. اما از وقتی به این‌جا آمده‌ام به طرز محسوسی کمتر سرکلاس‌ها حرف می‌زنم. بخشی لابد مربوط به اوضاع شخصی من است. این‌که در تهران حالم بهتر بوده و در موقعیتی بودم که اطمینانم به خودم بیشتر بوده و همین حرف زدن و فعال بودن را راحت‌تر می‌کرده. اما به گمانم موضوع کلی‌تر از این‌ها است. روابط قدرت در حضور مؤثرتر است تا در فضای مجازی. هیچ حس شخصی بدی به هم‌کلاسی‌هایم ندارم و می‌دانم به طور خودآگاه چقدر سعی می‌کنند انسان‌های مثبت و موجهی باشند. اما این خودآگاهی به سطح رفتارهای روزمره‌شان نمی‌رسد. سه مرد کلاسیک سفید طبقه‌متوسط در کلاس هستند که هرقدر شخصاً آدم‌های نازنینی هستند، در بحث‌ها و حتی گفت‌وگوهای دوستانهٔ حضوری نمی‌توانند تلاششان برای مسلط بودن و فرد شمارهٔ یک بودن را کنترل کنند. در همین راستا، به نظرم ناخودآگاه، همدیگر را هم جدی‌تر می‌گیرند. اما نمی‌خواستم این‌ها را به دیوید بگویم. نمی‌خواستم بگویم که فضایی که این دوستان ایجاد می‌کنند مشارکت من را کمتر کرده. اما لازم هم نبود که من بگویم. خودش ادامه داد که وقتی من سر کلاس حرف می‌زنم چنین احساسی دارد. گفت که تعجب می‌کند که وقتی من حرف می‌زنم بحث ادامه پیدا نمی‌کند در حالی که به نظرش نکاتم معمولاً مربوط است. از یکی از آن سه‌مرد سفید همکلاسی نام‌برد و گفت که گرچه انسان نازنینی است اما نکاتش معمولاً مربوط نیست و ابراز تأسف کرد که معمولاً سوال‌های اوست که روال بحث کلاس را تغییر می‌دهد. فقط از دیوید کاپلان انتظار می‌رود که این را ببیند و ابرازش کند. و عمیقاً دلگرم شدم وقتی که گفت «با این‌که زیاد حرف نمی‌زنی، وقتی حرف می‌زنی من خیالم راحت می‌شود که دست‌کم یک نفر در کلاس می‌فهمد که من چه می‌گویم و مقاله چه می‌گوید». حتی اگر این تعریف را فقط برای بهتر کردن حال من گفته باشد، شنیدنش از دیوید کاپلان همیشه دلگرم‌کننده است.

 

از چیزهای شخصی‌تری هم حرف زدیم. پرسید که مشکلی هست که بتواند به حل شدنش کمک کند و گفتم که نیست. بخشی از سختی حضور در این‌جا مربوط به فاصلهٔ زیاد از ایران است که کسی نمی‌تواند کاری برایش بکند و من هم احتمالاً به زودی به این وضع عادت می‌کنم. گفت که حتماً عادت می‌کنی وقتی دوستان بیشتری پیدا کنی و ادامه داد که قبل از این‌که به این‌جا بیایم دست‌کم یک دوست داشته‌ام. پ. را می‌گفت. تعریف کرد که در آن اوایلی که برای آمدن من به این‌جا تلاش می‌کرده باری از پ. خواسته است که با من حرف نزدند چون نگران بوده که ممکن است حرف زدن با کسی که در آمریکا است برای من مشکل تازه‌ای ایجاد کند، این را تعریف کرد و گفت «بگذار این‌طور بگویم یک‌نفر هست که می‌خواهد با تو دوست باشد». همان روزها ای‌میلی هم به خواهرم زده بود و توصیه‌هایی کرده بود برای این‌که از هر مشكل پیش‌بیینی‌نشده‌ای جلوگیری کنیم. من آن روزها را یادم هست. پیچیدگی دوستی فعلی‌ام با پ. به کنار، دلگرم‌کننده بود یادآوری این‌که چقدر به همه چیز توجه داشته و دارد.

 

 

دربارهٔ دانشگاه هم حرف زدیم. ابراز نگرانی کردم که در این دو ترم به خودم ساده‌تر گرفته‌ام و سعی کرده‌ام از حیطه‌هایی که برایم آشناست بیرون نیایم. تأیید کرد که تصمیم درستی بوده و به زودی وقت خواهم داشت که کار در حوزه‌های جدید‌تر را شروع کنم و خوب است که فعلاً کاری را کنم که با آن راحت‌ترم. دوست داشتم این را از کسی مثل دیوید بشنوم. گرچه می‌دانم تصمیمی که گرفتم تصمیم لازمی بوده، اما گاهی حس بدی نسبت به خودم دارم. فکر می‌کنم تنبلم و این تنبلی و تمایلم برای باقی ماندن در فضای امن باعث شده که برخی موقعیت‌ها خیلی خوب را از دست بدهم. کلاس‌هایی را نگیرم و با اساتیدی کار نکنم که می‌دانم فوق‌العاده‌اند، چون می‌ترسم که نتوانم فشار را تحمل کنم.

 

با جزئيات نوشتم چون دلم می‌خواهد یادم بماند. دلم می‌خواهد دست‌کم یک تصویر با جزئیات از دیوید داشته باشم. در این سه‌ماهی که ساده نگذشته است،‌ بارها حال بدم را با این کمتر کرده‌ام که به دیوید و کلاسش فکر کنم. به هیجانی که بارها تجربه کردم وقتی چیزی که تا قبل از آن فقط می‌دانستم را ناگهان حس ‌کردم عميقاً فهمیده‌ام. به خاطرات شخصی بامزه‌ای که از فلاسفهٔ دیگر که دوستان نزدیکش بوده‌اند تعریف می‌کند: پاتنم، کریپکی، کواین و… به احترامی عمیقی که هنوز نسبت به اساتیدش ابراز می‌کند: چرچ، کالیش، کارنپ و…، به محبت مدامی که نسبت به خانواده‌اش ابراز می‌کند و تحسینش نسبت به دانشجویان سابقش. دیوید سخاوت‌مندترین، مهربان‌ترین، و باتوجه‌ترین استادی است که دیده‌ام و همه این ویژگی‌ها را تا حدی شگفت‌انگیز و غیرقابل‌باور داراست. بی‌نهایت دلتنگ خودش و کلاسش خواهم شد. و چه حیف که انقدر از حوزهٔ کارش دورم که بعید می‌دانم هیچ‌وقت دیگری سرکلاسش باشم.

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق در روزمرگی آرام‌تر

 

این روزها حالم بهتر است. توصف ساده‌شده‌ای که به دوستانم در این‌جا می‌دهم این است که حس می‌کنم دوباره خودم را پیدا کرده‌ام. مشکلاتی هست اما من همان حال قبلی‌ای را دارم که اغلب نسبت به مسائلم داشته‌ام: می‌توانم آن‌ها را دست‌کم تا حدی از حال شخصی‌ام جدا کنم. انقدر حالم خوب است که حس می‌کنم بخشی از کار نکردن این روزها تقصیر این حال بهتر است: انگار نمی‌خواهم کار کردن فرصت و امکان لذت بردن از این حال را بگیرد. می‌خواهم بهلم به این حال آرام‌تر که نمی‌دانم چقدر دوام خواهد آورد.

مهم‌ترین عامل رد شدن از آن حال آشفتهٔ چندی پیش زمان است. هیچ چیز به اندازهٔ گذر زمان حال را تغییر نمی‌دهد. چیزهای دیگری هم هست. یکی حرف زدن دوباره با نون است. من آن ساره‌ای که دوست نون است را دوست دارم. در کنار دوستی‌اش آرام‌تر و مسلط‌ترم، با همهٔ ناامنی‌های ممکن. تأثیر دوستی‌اش بر من این است که گویی می‌توانم از هر آشفتگی‌ای عبور کنم. این نیست که اگر نباشد نتوانم. تا به حال همیشه و با هر کسی یا تنها از آشفتگی‌های زندگی عبور کرده‌ام. اما با بودن نون انگار در همان زمانی که آشفتگی را می‌گذرانم مطمئن‌ترم و دل‌آرام‌تر به این‌که روزهای ناآرام می‌گذارد و دوباره اوضاع بهتر خواهد شد. حضورش گذر از دوران سخت را ساده‌تر می‌کند، حتی اگر سریع‌تر نکند. البته شوق دیدارش هم هست. نمی‌دانم اگر قطعی شود که به زودی همدیگر را نخواهیم دید باز هم همین‌قدر آرام و در حال خوش خواهم بود یا نه. حال دوستی‌مان در همهٔ این سال‌های طولانی دوری این‌طور بوده که شوق دیدار باشد ولی انتظارش نه. اما حالا که شوق منتظر دارم، نمی‌دانم اگر به وصل نرسد چه حالی خواهم داشت.

نگرانی‌هایی هم دارم، از جنس نگرانی‌های معمول: نکند بیش از حد (خودم) وابسته باشم یا وابسته به نظر برسم. نگرانی‌ام از بیش از خواست طرف مقابل بودن در رابطه و دوستی مثل همیشه برجاست.

تصمیم برای حرف زدن با نون برای من جایی قرار می‌گیرد که عمیقاً به تفردم وابسته است. جایی که از اصول کلی اخلاقی و ساده‌سازی احساسی روانشناسانه دور است. همین چند روز پیش بود که به این فکر می‌کردم که در پرداختن به دشواری‌های رابطهٔ انسانی جایی خالی بین رویکرد فلسفهٔ اخلاق و روانشناسی وجود دارد: رویکردی که به تو بگوید چطور آدم جالب‌تری باشی. متأسفانه توصیف بهتری از «جالب» برای آن‌چه که در ذهنم است پیدا نمی‌کنم. اگر فلسفه اخلاق قواعد خشک را تحميل می‌کند (حتی اگر اصول‌گرا نباشی) و روانشناسی مراقبت از خود و حال بهتر، جای رویکردی خالی است که در مواقعی راهي را پیش پایت بگذارد و به آن تشویق کند که لزوماً با اصول اخلاقی سازگار نیست و از خودخواهی/مراقبت‌-از-خودی که معمولاً روانشناسی توصیه می‌کند هم فاصله دارد ولی از تو انسان غنی‌تری با تجربه‌های انسانی شدیدتری می‌سازد. راهی که آدم را شخص‌تر می‌کند، نه شخص سالم اخلاقی و نه شخص سالم روانشناسی؛ بلکه شخصی با تفرد بيشتر.

روابط از دست‌رفته

بیش از ده سال گذشته از زمانی که در این‌جا نوشتم که چرا من آدم پارتنرشیپ نیستم. حالا که سی‌سالگی را گذرانده‌ام در این موقعیت جدید نگران این اصل همیشگی زندگی‌ام شده‌ام. «ر» که با محبت سعی می‌کرد با وضع فعلی‌ام همدردی کند و متقاعدم کند که مشکل در فضای این‌جاست و نه در من، به این هم اشاره کرد که چرا گذران زندگی بدون پارتنر بودن در این‌جا سخت است. حالا می‌فهمم که این سختی از کجاست.

سختی اول مربوط به دوستی است. دوستی‌های اینجا با تصور من از دوستی فاصله‌ی زیادی دارد. آدم‌ها کاری را می‌کنند که من به آن می‌گویم ادای مهربانی. گویی بخواهند نشان دهند که چقدر همراه و باتوجه‌اند و اعتبار آدم پرتوجه را کسب کنند درحالی که عمیقاً برایشان اهمیتی ندارد. اتفاقی که می‌افتد؟ این‌که مدام احساس می‌کنی دارند تلاش می‌کنند مرزشان را مشخص کنند در حالی که کسی هم که از اول سعی کرده بود نزدیک شود تو نبودی. من خودم آدمی هستم بسیار مرزگذار. با نفس مرزگذاشتن مشکلی ندارم، اما مهم است که کِی و با کی مرز بگذاری. به گمانم من از آن دست آدم‌هایی هستم که این را به اطرافیانم نشان می‌دهم که باید در نزدیک شدن به من احتياط کنند. این‌طور نشان نمی‌دهم که مشتاق و روان برای سریع نزدیک شدنم. می‌دانم که وقتی کسی نزدیک شد، خواست اینکه قدمی عقب‌تر رود برای هر دو طرف سخت است. این است که ترجیح می‌دهم در راه دادن آدم‌ها به حیطه‌ی اطرافیان نزدیکم احتیاط کنم و بسیار سختگیرانه عمل کنم. اما وقتی که در گذر زمان یکی یکی مرزهایم را با کسی برداشتم، صمیمیت برایم حقیقی است. نزدیکانی که در طی سال‌ها به این شکل پیدا کرده‌ام اولویت زندگی‌ام هستند. محبتم به آن‌ها محاسبه ندارد، حقیقتاً دغدغه‌ی حالشان را دارم و به هر بهانه‌ای از آن‌ها فاصله نمی‌گیرم. این‌جا اما گویی روال آدم‌ها معكوس است: گویی دوست دارند نشان دهند که نزدیک و پرتوجه‌اند و بعد به زحمت مرز ایجاد کنند. این حال متفاوت در شروع و ادامه‌ی دوست فقط یکی از موانع است در این‌که احساس می‌کنم در این‌جا نمی‌توانم آن شکلی از دوستی‌ها را تجربه کنم که در ایران و حتی آلمان ساخته بودم.

سختی دیگر مربوط به همان وجهی است که ظاهراً رابطه‌ی پارتنرشیپ را از دوستی متمايز می‌کند. این وجه دیگر هم این‌جا روان نمی‌گذارد. هنوز با این کنار نیامده‌ام که با محافظه‌کار‌ترین جماعتی طرفم که تا به حال با آن‌ها در مراوده بوده‌ام. هیچ‌وقت دیگری اطرافیانم این‌طور طبق قاعده‌های معمول اجتماعی در روابط شخصی‌شان نبوده‌اند. این‌طور متعجب و ناپذیرا به سبک‌های دیگر. این‌طور پایبند به قواعد اجتماع در شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین روابط زندگی‌شان.

بن‌بست‌های چندگانه

از چیزی یا چیزهایی غمگینم که به سختی حاضرم حتی برابر خودم به آن‌ها اعتراف کنم. این‌که می‌گویم تمثبل نیست: یکی از کابوس‌هایم به واقعیت پیوسته. یعنی ناخوشایندی‌ای که چندبار خوابش را دیده بودم و هر صبح بعد از آن کابوس با حال ناخوش بیدار شده بودم، واقعاً اتفاق افتاده. هر صبح بعد از آن کابوس‌ها فکر می‌کردم که بعید است که این اتفاق واقعاً بیفتد و بعد هم به این فکر می‌کردم که اصلاً چرا باید چنین کابوسی ببینم: چرا چنین موضوعی باید طوری برایم مهم باشد که درباره‌اش کابوس ببینم. لابد جایی از من که انکارش می‌کنم اهمیت زیادی به موضوع می‌داده، اهمیتی که در هوشیاری حاضر به تاییدش نیستم و حالا که در واقعیت با آن مواجه شده‌ام دچار گرفتگی و غم شدیدی هستم. و دوباره: حتی نمی‌توانم با کسی دربارهٔ منشأ واقعی این غم حرف بزنم چون فکر می‌کنم دلیل موجهی برای غمگین بودن نیست.

روش مواجهه‌ام با این غم هم شبه قبل نیست. در گذشته یک دلیلم علیه اعتیاد این بوده که اصالت مواجهه با احساسات شدید را از بین می‌برد: به جای این‌که در لحظهٔ احساسات شدید هربار گیج شوی و فکر کنی که چه باید بکنی و با این گیجی و فشارِ تصمیم هربار بخشی تازه از خودت را بسازی، پناه می‌بری به فعالیت متعین و از پیش مشخص. اما حالا در حالی‌ام که فکر می‌کنم برای مواجهه با حسم، بهتر از نوشتن و حرف زدن و فکر کردن، و هر کاری از این دست که عميقاً انساني و سازنده است —سازنده به این معنی که واقعا باید چیزی شخصی بسازی— انجام کاری است از پیش مشخص و آزموده توسط تاريخ نزدیک بشری برای مواجهه با قبض و ناآرامی.

همین چند روز پیش بود که فکر می‌کردم حالم بهتر است و به اوضاع مسلطم. فکر می‌کنم شاید این افتادن دوباره در گرداب غم، صرفاً بهانه‌ای است برای این‌که به مسلط نبودن ادامه دهم و همچنان خودم را بهلم به این‌که حالم خوش نیست و موجه است که کاری نکنم. گویی نوعی فرار از کارهای واقعی که به هرحال اضطراب‌زا است.

همین‌که دوباره سعی کنم این‌جا بنویسم گویی تلاشی است برای این‌که مسلط بمانم. برای این‌که در قبض کاری کنم که بیشتر شبیه خودم باشد.

دوراهه‌های بی‌جواب.

دلتنگ دوستانم هستم. به این فکر می‌کنم که کار بهتر این است که سعی کنم تا جای ممکن شبیه‌ترین و نزدیک‌ترین چیزها به دوستی‌های ایرانم را داشته باشم، یا سعی کنم با این واقعیت کنار بیایم که آن دوستی‌ها را دیگر ندارم و سعی کنم که این وضع جدیدم را بپذیرم.

منظور از آن‌چه مشابه دوستی‌هایم در ایران است، این است که این‌جا چند نفر را می‌بینم که به زندگی قبلی‌ام ربط دارند، یا با دوستانم در ایران حرف می‌زنم. این کارها در لحظه خوب و لذت‌بخش است، اما تمام که می‌شود غمم چندبرابر می‌شود.

از طرفی دلم می‌خواهد این سنگینی و قبض فعلی را با دیدن و حرف‌زدن با عزیزانم تخفیف دهم، و از سوی دیگرمی‌ترسم که این‌کار کنار آمدن با وضع جدید را سخت‌تر ‌کند.

دلم می‌خواست با جزئیات دربارهٔ دیدار امروز و حس‌وحالم حین و بعدش بگویم، اما حتی دل‌ودماغ این کار را هم ندارم. دلم نمی‌خواست گفت‌وگو را تمام کنم، و بعد از تمام‌شدنش، با این‌که گفت‌وگوی مطبوعی بود، بیشتر حالم گرفته بود تا این‌که سرحال باشم. انگار یادآوری شدید این‌که چه چیزی را در زندگی فعلی‌ام کم دارم.

نشستم و گریستم

امروز صبح موقع صبحانه ناگهان احساس کردم دلم می‌خواهد ابی گوش دهم. آهنگ شروع شد و در میانش شروع کردم به گریه کردن. بعد یادم آمد که من کلاً احساسات را با تأخیر تجربه می‌کنم. در روزهای اولی که رسیده بود زیاد پیش می‌آمد که دیگران بپرسند که چه احساسی دارم. جواب همیشه این بود که هیچ احساسی. اما حالا شروع کرده‌ام به حس کردن، به غمگین و دلتنگ و آشفته بودن. بیش از همه احساس گمشدگی دارم. این را بعداً توضیح می‌دهم. در میان گریه به این هم فکر می‌کردم که چرا دلم خواست ابی گوش دهم که به این حال بیفتم. به گمان اثر دیشب است. با یورگن و جونا از مهمانی پاول برمی‌گشتیم و من در حالت نیمه‌هشیار عقب ماشین جونا نشسته بودم. یورگن و جونا آهنگی قدیمی و پرخاطره برای خودشان را گذاشته بودند و همزمان می‌خوانند، با فریاد و احساس. یادم افتاد که همخوانی با آهنگی که با آن خاطره داریم چه بخش مهمی از معاشرت‌های دوستانه‌ام بوده. دیدن دوبارهٔ این صحنه البته در زبانی دیگر و مکانی دیگر بود که باعث شد دلم بخواهد چیزی گوش دهم که خاطرهٔ همخوانی با آن همراه با دوستانم را دارم. آهنگ را گذاشته بودم و می‌گریستم.

هنوز احساس می‌کنم خودم نیستم. نمی‌دانم چه تصویری از خودم در ذهن دیگران است. تجربه‌های قبلی‌ام باعث می‌شود که نظراً بدانم که خیلی مهم نیست و به حد کافی زمان برای تعدیل این تصویر دارم. اما این باعث نمی‌شود احساسم در لحظه تغییر کند و هر لحظه احساس نکنم چقدر احمقم یا دوست نداشته باشم که نامرئی شوم. در حرف زدن با آدم‌ها کمی راحت‌تر شده‌ام ولی هنوز در این‌که چقدر و چطور می‌خواهم بشناسندم به ثبات نرسیده‌ام. مدام درگیر اینم که آیا/چقدر آنچه نشان می‌دهم واقعاً همان است که می‌خواهم دیده شود و معمولاً راضی نیستم. از چیزی که نشان می‌دهم خوشم نمی‌آید و می‌خواهم از دیگران فاصله بگیرم. باز هم همان تجربه‌های قبلی است که باعث می‌شود برابر این میل به فرار مقاومت کنم. می‌دانم که اوضاع بهتر نخواهد مگر این‌که بر این میل به فاصله‌گرفتن غلبه کنم و سعی کنم خودم را در همین معاشرت‌های فعلاً نامطلوب پیدا کنم. آن اعتماد به نفس و روانی‌ای که در معاشرت‌های تهران داشتم را از دست داده‌ام و شاید سن بیشترم باعث شده آن بی‌پروایی که دورهٔ تحصیلی قبلی را با آن شروع کردم را هم نداشته باشم. جایی در این میانهٔ بی‌خیالی و اعتماد سعی می‌کنم راهم را در این فضای اجتماعی جدید پیدا کنم.

تهرانجلس

روزهای اولی که رسیدم می‌خواستم دربارهٔ این بنویسم که در این‌جا انگار زندگی تهران را به عقب می‌روم. علاوه بر این حکایت رایج که ایرانی‌های لس‌آنجلس در پنجاه‌سال قبل فریز شده‌اند و وقتی به بقالی ایرانی می‌روی با صدای هایده مواجه می‌شوی، در زندگی خودم هم انگار تهران را به عقب می‌روم. بعد از رفتن خواهرم اولین کسی که دیدم دوستی از دوران دبیرستان بود، بعد یکی از دوستانی که در دورهٔ لیسانس با هم سفر می‌رفتیم. چندی بعد هم کسی دیگر که از دوران کارشناسی‌ارشد می‌شناختم. اما حالا وقت گفتن این‌ها گذشته. حالا باید بنویسم چون صحبت آخرم با ب نشانم داد که چقدر حالم بد است و چقدر حواسم به چیزهایی که می‌تواند کمک کند این شرایط را تاب بیاورم نیست.

چیزهایی که باعث می‌شود بتوانم تاب بیاورم و رشتهٔ زندگی از دستم درنرود یکی نوشتن است و دیگری دوستانم. نوشتن اگر همین کاری باشد که حالا می‌کنم، باید دربارهٔ خلع دوم بنویسم: دوستانم. اولین باری که حسش کردم هفتهٔ گذشته در مهمانی خانهٔ پاول بود. دوست صمیمی دوران کالجش آمده بود و دیدن صمیمتشان باعث هجوم دلتنگی شد. نه دلتنگی متعین برای شخصی خاص، دلتنگی برای داشتن صمیمیت و نزدیکی. دلتنگی برای این‌که کسی خیلی خوب بشناسدت و در کنارش راحت باشی و دوستش داشته باشی، بدون هیچ شکی و بحثی.

نمی‌دانم تأثیر این مواجهه بود یا چیز دیگر که نشستم و فکر کردم چقدر ممکن است اینجا بتوانم دوستی با کیفیتی بسازم. به تاریخ زندگی‌ام که نگاه کنم نباید نگران چنین چیزی باشم: بارها ساخته‌ام و دلیلی ندارد که این‌بار نتوانم. اما مسئلهٔ مهم‌تر زمان است: چقدر طول می‌کشد تا به دوستی با کیفیتی برسم؟ به ساختن دوستی در شبیه‌ترین شرایط به شرایط فعلی فکر می‌کنم و اسکار به یادم می‌آید. اما همین باعث می‌شود به امکان دوستی شک کنم. فکر می‌کنم امکان دوستی صمیمی و هرروزهٔ ما تا حد زیادی به ویژگی‌های اسکار برمی‌گشت: هیچ‌وقت امکان نداشت نوع دیگری از رابطه غیر از دوستی داشته باشیم، آدم درون‌گرایی بود که به موقع حرف می‌زد، دیدگاه‌های سیاسی‌مان مشابه بود، زمینهٔ کاری‌اش در فلسفه به من نزدیک بود، و از همه مهم‌تر می‌توانستیم کار/دوستی همزمان داشته باشم. کیفیت دوستی‌مان وقتی بالا رفت که اسکار هم شروع کرد به این‌که هر روز در کتاب‌خانهٔ دانشکده کار کند. این دیدارهای هرروزه و گفت‌وگوهای در حین کار دوستی ما را بدل به چیزی کرد که بود.

این‌جا چقدر این امکان را دارم؟ از میان کسانی که پیشتر می‌شناختم هرچه می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که بعید است چنین دوستی‌ای با پاول شکل بگیرد. پاول نزدیک‌ترین کسی بود که از قبل به دوستی عمیق‌تر با او فکر می‌کردم. اما رفتارش را نمی‌فهمم و توجه به تفاوت‌ها است که باعث می‌شود سوال‌هایم را کنار بزنم. این‌که مدام رفتار کسی را نفهمی نشانهٔ خوبی نیست، دست‌کم برای دوستی نزدیک نشانهٔ خوبی نیست. ساوانا که مهربان و اهل معاشرت است این ترم به خاطر کوید به دانشگاه نمی‌آید. آلونسو سردتر از چیزی است که از دور به نظر می‌رسید. با هانا دفترمان یکی است و گرچه پیش از دیدار حضوری فکر نمی‌کردم که بتوانیم معاشرت کنیم، از نزدیک گرم و مهربان و پرتوجه است، گرچه آن شخصیت وسواسی درس‌خوانش را حفظ کرده و روحیه‌اش برای من زیادی آمریکایی است: کسی که عملاً هیچ تجربه و تصوری خارج از کشوری که در آن به دنیا آمده ندارد. این‌طور نیست که نشسته باشم و با چند دیدار آدم‌ها را قضاوت کنم و برای رابطهٔ طولانی سال‌های بعد بر اساس این تصویر سریع تصمیم بگیرم. موضوع این است که در همین روزمره‌ای که دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم، انگار هیچ گوشی پیدا نمی‌کنم. و چون حرف‌هایم روزمره است، معنی زیادی نمی‌دهد که سعی کنم با دوستانم در ایران حرف بزنم. می‌توانم زمان بدهم. اما حس می‌کنم مشکلم خیلی نزدیک است. لازم دارم روزمرگی‌ام را با کسی به اشتراک بگذاریم و چنین کسی نیست.  

پیوسته

 

در این چند هفتهٔ گذشته مدام در ذهنم وبلاگ نوشته‌ام. وقت و حوصلهٔ این‌جا نوشتن نبوده، اما مثل همهٔ این ۱۵ سالی که وبلاگ می‌نویسم، و همان‌طور که در هفته‌های اول حدس زده بودم، حتی وقتی چیزی منتشر نمی‌کنم، بسیاری از اتفاقات را با روایتی که می‌خواهم در وبلاگ بنویسم تجربه می‌کنم. دیگر یادم نمی‌آید قبل از این‌که وبلاگ بنویسم چطور دنیا را تجربه می‌کردم. شاید بدون وبلاگ هم در ذهنم مدام مشغول روایت بودم. اما روایتی که عمومی نوشته شود، حتی اگر مخاطبی نداشته باشد، حتی اگر خوانندهٔ بالفعلی نداشته باشد، ساختاری دارد منسجم‌تر از نوشته‌های دفترهای شخصی.

به گمانم از همان چند هفتهٔ پیش هم می‌خواستم این را بنویسم که حالم اصلاً شبیه کسی نیست که تغییر شدیدی در زندگی‌اش رخ خواهدداد/می‌دهد/داده است. روزهای قبل از سفر آن‌قدر که از قبل نگران بودم پراسترس و غم نگذشت. بیشتر شبیه «احساسی ندارم» بود، چه احساس مثبت و چه منفی. احساس مثبت را می‌فهمم که چرا نبود. برای من مهم‌ترین مزیت این تغییر شروع تحصیل در جایی جدید و تجربه‌های آموزشی تازه بود، که آن هم عملاً یک‌سال‌ونیم است که شروع شده و دیگر دانشگاه چندان تازه نیست، حتی اگر «حضور فیزیکی» تازه باشد. کم بودن یا ضعیف بودن احساس منفی هم لابد تا حدی از این می‌آید که زندگی در تهران هم در این چند وقت اخیر واقعی نبود. زندگی بیشتر در اتاق، دور از دوستان، و...

اما به گمانم موضوع پایدارتر از این حرف‌ها است. دیگر گذشته‌ام از این‌که هر اتفاق و تغییری زیادی متأثرم کند. گاهی نگرانم که زامبی کاملی بشوم. فاصله‌ام با خود احساسی‌ام مدام بیشتر می‌شود. حتی وقتی که احساسات شدید را هم تجربه می‌کنم، انگار با فاصله‌ای و عقل ناظری خودم را می‌بینم؛ انگار به خودم می‌گویم که طبیعی و منطقی است که کمی احساساتی شوی ولی سریع جمع می‌شود. در چند بحران انسانی اخیری که تجربه کرده‌ام، از مرگ و بیماری شدید نزدیکان، از این حالت خونسرد حسابگر خودم ترسیده‌ام. دیگر وقت نوشتنش گذشته. چند هفتهٔ پیش می‌خواستم با جزئیات بنویسم که چقدر این حالت خودم به چشمم غیرانسانی است و نگرانم دوری خودم از احساسات انسانی همدردی واقعی و عمیقم با دیگران را هم کمتر کند.

باری، حتی حالا که به این شهر رسیده‌ام هم احساس تغییر جدی‌ای ندارم. اگر سفرم نزدیک‌تر به آن سه سال خانه‌به‌دوشی در اروپا بود، لابد فکر می‌کردم که برای کسی که شش‌ماه یک‌بار شهر عوض کرده عجیب نیست که این تغییر محل زندگی را تغییر شدیدی نداند. اما در سه سال گذشته کاملاً در تهران یکجانشین بودم، حتی احوال سفر و گشت‌وگذار هم نداشتم. انگار داشتم آن دربه‌دری در اروپا را جبران می‌کردم. حالا از آن حال آمده‌ام این‌ور کرهٔ زمین، ولی هیچ حس تغییر شدیدی ندارم. حتی بدنم هم انگار نفهمیده که چیزی عوض شده. نه تنها ساعات خواب و بیداری‌ام شبیه روال ماه‌های آخر تهران است (صبح زود بیدار می‌شوم و اوایل شب خوابم می‌برد)، بلکه هیچ کدام از عوارض دیگری که معمولاً در سفر طولانی دچارش می‌شوم پیش نیامده.

نه تنها درونم، بلکه انگار محیط بیرون هم به این احساس پیوستگی با قبل کمک می‌کند. به محض اینکه رسیدم خواهرم را دیدم و چند روزی را با هم گذراندیم. شبی که خواهرم رفت، دوستی که از دوران دبیرستان می‌شناختم و سال‌ها بود ندیده بودمش، آمد دنبالم و کمی در شهر قدم زدیم. اولین/تنها دیدارهایم تا این‌جا با برخی از قدیمی‌ترین آدم‌های زندگی‌ام بوده. چون قرار بر قرنطینه است، احتمالاً این وضع چند روز دیگر هم ادامه دارد و هیچ شخص تازه‌ای را نخواهم دید. لابد این هم مؤثر است در این‌که گویی ادامهٔ هفتهٔ قبل را زندگی می‌کنم.

خداحافظی

 

نشستم و اسم دوستانی که اهمیت ویژه‌ای برایم دارند و نمی‌توانستم/نمی‌خواستم بدون اطلاعشان سفر کنم را نوشتم. چیزی حدود پانزده نفر شدند. احساس خوشبختی می‌کنم از این‌که این تعداد شخص عزیز در اطرافم دارم که شکی ندارم که مهر و توجه‌مان متقابل است، دوستانی که آن‌قدر برای هم مهم‌ایم که نمی‌توانیم بی‌خبر از چنین تغییراتی در زندگی هم بمانیم. تعداد دوستانی که می‌توانم روی آن‌ها حساب کنم و لحظات خوب متعددی با آن‌ها داشته‌ام از این هم بیشتر است، اما فکر کردم فشار حسی و روانی روزهای آخر قبل از رفتن، خداحافظی با همهٔ دوستانم را بسیار سخت می‌کند. شاید اگر شرایط دیگری بود با تک‌تک‌شان خداحافظی درخوری می‌کردم.

پیامم به آن پانزده دوست این‌طور را شروع کردم که «آیا/چطور خداحافظی کردن با کسی که می‌رود از حقوق بازماندگان است. لذا به من بگویید که دوست دارید مرا قبل از رفتنم ببینید، و اگر بله چطور». این شعار نبود، واقعاً اعتقاد دارم که این خودخواهی  از طرف کسی است که می‌رود اگر بخواهد نحوهٔ خداحافظی را هم تعیین کند. آن‌هایی را که می‌خواستند حضوری خداحافظی کنیم، در این شرایط کرونا زده با دولایه ماسک و در فضای آزاد در دیدارهایی کوتاه دیدم. امروز که آخرین سری دوستانم را می‌بینم، زمان مناسبی است که از حال خودم بنویسم. نمی‌خواستم این‌ها را قبل از دیدارشان بنویسم، نمی‌خواستم خبر از ترجیح من روی تصمیم‌شان تأثیر بگذارد. واقعاً خوشحالم و دوست داشتم که با دوستانم آن‌طور خداحافظی کنم که می‌خواهند. دیدارهای آخر این چند روز بسیار برایم دلپذیر بود. هم خوشحالم که دوست داشتند مرا ببینند و هم همواره از کنارشان بودن لذت می‌برم. این‌ها که می‌نویسم فکرهای مجرد است، دور از احساسات واقعی که در زمان و مکان مشخص بالفعل تجربه می‌شوند.

اگر کسی سوال مشابهی را از من می‌پرسید، می‌گفتم که ترجیح می‌دهم که حضوری خداحافظی نکنیم. از راه دور برای مسافر آرزوی سفر خوش می‌کردم و ابراز امیدواری برای دیدار دوباره زمانی که برگردد. دیدار آخر و خداحافظی قبل از سفر طولانی مرا یاد روزهای آخر شخص محتضر می‌اندازد. بارها به این فکر کرده‌ام که اگر بدانم روزهای آخر زندگی‌ام است چه می‌کنم. تا آن‌جا که مربوط به دیدار دیگران است، فکر کرده‌ام که دوست نخواهم داشت که به آن‌ها اطلاع دهم. حتی اگر ببینم‌شان نخواهم گفت که برای چه تقاضای دیدار کرده‌ام و سعی می‌کنم معاشرت‌مان شبیه‌ترین حالت ممکن باشد به آن‌که همیشه بوده.

ارزش دوستی در بودنش است و دیدار آخر انگار جایی در آن جریان همیشگی و جاری دوستی ندارد. من دلم قطعهٔ تازه‌ای از دوستی‌های ارزشمندم را می‌خواهد، نه چیزی که به نحو طبیعی به جریان قبلی و بعدی دوستی متصل نمی‌شود. گویی هر صحبتی در این دیدارهای آخر بی‌وجه است و بی‌تناسب. با کسی که قرار است از روزمرگی‌مان حذف شود، از جریان زندگی و موضوعات معمول نمی‌توان گفت و مدام از رفتن و دوری حرف زدن هم فضا را بیش از حد غمگین می‌کند. این معاشرت‌ها حالت معذبی دارد، انگار وظیفه‌ای هست برای این‌که دیدار خاصی از آب دربیاید که شایستهٔ عنوان دیدار آخر باشد. در حالی که دوستی‌های روان و نزدیکم، از این قید و بندها و معذب‌بودن‌ها رها است.

در احساسم نسبت به دیدار، وقتی که رفتن نزدیک و قطعی است، تنها استثنا دوستانی هستند که ارتباط هرروزه با هم داریم. در همهٔ فکر‌ها هم هیچ شکی برایم وجود نداشت که دلم می‌خواهد تا قبل از رفتن بارها «نزدیک‌ترین»، «جیم»، و «ب» را ببینم. این سه نفر طوری به زندگی و روزمرگی من گره خورده‌اند که برایم قابل تصور نیست که در بخشی از زندگی‌ام که اهمیت و تأثیر بسیار دارد نباشند. روزهای قبل از رفتن روزهای مهمی برای من است که و همان‌طور که در شادی و غم، بیماری و سلامتی، و سرشلوغی و رهایی آن‌ها کنارم حضور داشته‌اند، حالا هم می‌خواهم باشند. اصلاً سوالی دربارهٔ این‌که باشند یا نه مطرح نیست، گویی وضع طبیعی حضورشان است، و ندیدنشان است که دلیل خیلی خاصی می‌خواهد.

در جست وجوی زمان از دست‌رفته

اگر سرحا‌ل‌تر بودن اجتناب می‌کردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.

با زمان به مشکل خورده‌ام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس می‌خوانم و جایی که زندگی می‌کنم. زمان از دستم می‌ٰرود و حس می‌کنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامه‌ریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمی‌توانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست داده‌اند، بخش بزرگی از ساعت‌هایم بین دو روز می‌گذرد: یازده‌ساعت‌ونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم می‌خوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمی‌توانم پیش‌بینی کنم کی است از خواب بیدار می‌شوم. حتی دیگر نمی‌دانم در یک بیست‌وچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دست‌کم یک چیز باید قاعده‌مند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.

این‌که نمی‌دانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کرده‌ام، اضطراب‌زا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازه‌ای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.

برای کنترل کردن وضعیت ذهنی‌ام دوباره به طرزی افراطی کتاب می‌خوانم. معمولاً حدود شش‌ساعت بعد از اینکه دیگر نمی‌توانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار می‌خوانم. این در کوتاه مدت آرام‌کننده است اما در میان‌مدت احساس می‌کنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمی‌کنم. اما نمی‌توانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگ‌تری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.

همیشه خسته‌ام و اغلب بی‌انگیزه. حسم از این‌که کاری چقدر فوری است را از دست داده‌ام. نگرانم که کلاً توانایی‌ام برای ارزش‌گذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.

در جست وجوی زمان از دست‌رفته

اگر سرحا‌ل‌تر بودن اجتناب می‌کردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.

با زمان به مشکل خورده‌ام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس می‌خوانم و جایی که زندگی می‌کنم. زمان از دستم می‌ٰرود و حس می‌کنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامه‌ریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمی‌توانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست داده‌اند، بخش بزرگی از ساعت‌هایم بین دو روز می‌گذرد: یازده‌ساعت‌ونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم می‌خوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمی‌توانم پیش‌بینی کنم کی است از خواب بیدار می‌شوم. حتی دیگر نمی‌دانم در یک بیست‌وچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دست‌کم یک چیز باید قاعده‌مند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.

این‌که نمی‌دانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کرده‌ام، اضطراب‌زا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازه‌ای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.

برای کنترل کردن وضعیت ذهنی‌ام دوباره به طرزی افراطی کتاب می‌خوانم. معمولاً حدود شش‌ساعت بعد از اینکه دیگر نمی‌توانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار می‌خوانم. این در کوتاه مدت آرام‌کننده است اما در میان‌مدت احساس می‌کنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمی‌کنم. اما نمی‌توانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگ‌تری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.

همیشه خسته‌ام و اغلب بی‌انگیزه. حسم از این‌که کاری چقدر فوری است را از دست داده‌ام. نگرانم که کلاً توانایی‌ام برای ارزش‌گذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.

دانشگاه

 

جلسه با کمی تنش شروع شد. از یک طرف دانشجویان تحصیلات تکمیلی از عکس‌العمل دانشکده نسبت به بحران اخیر ناراضی بودند و از آن طرف چهار نفر از قدیمی‌ترین اعضای دانشکده که در جلسه شرکت کردند، شاید حس می‌کردند که ناعادلانه است که حالا که تحت چنین فشار شدیدی هستند از طرف دانشجویانشان هم مورد پرسش قرار بگیرند. دو طرف با گارد نسبت به هم جلسه را شروع کردند. دو گروهی که معمولاً نزدیک‌ترین رابطه را با هم دارند و اصلاً ارتباط صمیمانه‌شان با هم یکی از چیزهایی است که من بسیار دربارهٔ این دانشکده دوست دارم. بعد از دو ساعت بحث بی‌تعارف آن‌چه باقی مانده بود نه تنش، که همدلی و فهم مشترک بود.

بخش عمومی بحران که در فضای مجازی بازتاب پیدا کرده این است که یکی از پست‌داک‌های دانشکده ای‌میلی با محتوایی نامناسب برای یکی از دانشجویان لیسانس فرستاده. بعد از این‌که آن دانشجو در توئیتر دربارهٔ این اتفاق نوشت، سیلی از گزارش دربارهٔ رفتارهای نامناسب آن شخص شروع شد.

مقیدم که چیزی از جزئیات بحث‌های جلسه نگویم، حتی به زبان فارسی. آن‌چه بیش از همه متاثرم کرد و گفتنش بی‌اشکال است، این حرف یکی از اعضای دانشکده بود که وقتی با خبر مواجه شده‌اند اولین چیزی که برایشان مطرح بوده حمایت از دانشجویان لیسانس بوده، برای همین توجه نکرده‌اند که دانشجویان تحصیلات تکمیلی با این خبر در چه موقعیتی قرار می‌گیرند. این از آن چیزهایی بود که شاید اگر چهره به چهره درباره‌اش حرف نمی‌زدیم روشن نمی‌شد، یا دست‌کم همدلی‌ای برنمی‌انگیخت. همین‌طور توصیفات دانشجویان از حس‌شان در طی این چند روز با دیدن بحث‌ها در فضای مجازی. شاید اگر این را هم رودررو نمی‌گفتیم، روشن نمی‌شد که از چه حرف می‌زنیم و چرا این حس مهم است.

کمی طول کشید تا دوباره به این نقطه برسیم که دو گروه با علایق و منافع متفاوت نیستیم، بلکه دو گروهی برابر هم‌اند که علایقشان یکسان است اما نقطه‌نظر و پرسپکتیوشان با هم فرق دارد. بعد از شکستن آن گارد اولیه، به نظرم می‌رسید که اطمینان به دانشکده به دانشجویان برگشت و اعضای دانشکده هم با همدلی به دغدغهٔ دانشجویان گوش دادند و انتظاراتشان از این‌که بعد از انجام پروسهٔ قانونی چه اتفاقی بیفتد را شنیدند. باقی بحث‌ها دربارهٔ محدودیت‌های قانونی بود و پروسه‌های تحقیقی که در جریان است. و توافق بر سر اینکه قبل و بعد از پروسه‌ای که دانشگاه پی می‌گیرد، دانشکده چه عکس‌العملی نشان خواهد داد. و البته بحث مفیدی دربارهٔ اینکه نیاز به تغییری در ساختارهای فعلی داریم برای اینکه این اتفاق تکرار نشود یا اگر شد زودتر و بهتر رسیدگی شود.  

حس یک ساعت اول که مدام ناامیدتر می‌شدم، جبران شد با خوشایندی همدلی دوسویه‌ای که در آخر جلسه پدید آمد. گفت‌وگوی حضوری‌ (که حالا به جلسات زوم بدل شده)، اگر بتواند با همدلی همراه شود، معجزه می‌کند. چیزهایی هست که مگر در رفت‌وبرگشت و تکرار مدام حرف‌ها و عکس‌العمل‌ها فهمیده نمی‌شود. این فهم دوسویه لازمهٔ این بود که هر اتفاقی که در آینده بیفتد، طرفین حس کنند تصمیم مشترکی گرفته شده نه اینکه گروهی برابر آن‌ها برای منافع خودش تصمیم گرفته.

حس خوبی دارم، از گشودگی نهایی اعضای دانشکده که شاید جوان‌ترینشان در این جلسه هفتاد و چندساله بود و پختگی دانشجویانی که با وجود جوانی آن هیجان و غلیان احساسات اولیه را کنترل کردند و بحث را با آرامش و عقلانیت پیش بردند. با اینکه در ابتدا بسیار معذب بودم، خوشحالم که در این جلسه شرکت کردم. این شد تجربه‌ای واقعی از آن‌چه این دانشکده هست، با اینکه هنوز در آن حضور نداشته‌ام.

نوشتن به قصد روشن کردن موتور ذهن

 

دو-سه‌روزی می‌شود که احساس می‌کنم ذهنم خاموش است. «ب» مدام و دوستانه توصیه می‌کند که با فشار چند ماه اخیر، باید استراحتی به خود دهم. در این چند روزی که کار نمی‌کنم، پیام‌های قدیمی‌اش را می‌خوانم یا دوباره می‌خواهم پیامی بزند و سعی می‌کنم بدون عذاب‌وجدان وقتم را تلف کنم. انگار اینکه کسی از بیرون بگوید این کار نکردن طبیعی است، تحملش را ساده‌تر می‌کند، آن هم کسی که مرا می‌شناسد و بسیاری از معیارهای شخصی و کاری‌مان مشابه است. زمانی برای تلف کردن ندارم. سعی دارم این‌طور خودم را آرام کنم که شاید در روزهای آینده معجزه‌ای بشود و بتوانم با نیروی ناگهان زیاد شده چندبرابر معمول کار کنم.

دیروز «فانوس» را دیدم. دیدارمان چند ساعت طول کشید. دو سالی خیال این دیدار را پرورده بود(ی)م و در این دو سال شک نداشتم که رخ‌دادنش از هرچه خیال می‌کنم خوشایندتر خواهد بود و بود. چند روز پیش که دیدار کوتاهی داشتیم، در میان آشفتگی من برای تصمیم و خبرهای بد، حس می‌کردم حضور کوتاهش شبیه فانوسی است در شب طوفانی. دیگر شکی نبود که هروقت بخواهم درباره‌اش بنویسم، و امیدوار بارها پیش بیاید که بخواهم به خوشایندی از دیدارش یاد کنم، به این نام خواهمش خواند «فانوس».

دو هفته‌ای را در این تب‌وتاب گذراندم که شاید برای ترم بهار بروم. نمی‌توانستم جلوگیری کنم از این‌که مدام به این فکر کنم که کدام را بیشتر می‌خواهم یا کدام را کمتر نمی‌خواهم: یک ترم دیگر این وضعیت زندگی دوگانه را ادامه دهم و حضور هرقدر کم کیفیتم در تهران که دوستش دارم ادامه پیدا کند، یا این‌که دشواری  سفر در میان پاندمی را بپذیرم و بالاخره همان‌جایی زندگی کنم که درس می‌خوانم، بدون این پیچدگی اختلاف زمانی و از دست دادن بسیاری از چیزها به خاطر دور بودن از محیط. می‌دانستم مهم نیست که دلم چه چیزی می‌خواهد. اگر می‌شد که بروم باید می‌رفتم. انتخابی حقیقی نبود. هیچ دلیل معقولی برای انرژی ذهنی گذاشتن برای وزن‌دهی به این دوراهی وجود نداشت. اما نمی‌توانستم به این فکر نکنم. این‌که در وضعی هستم که حتی نمی‌دانم کدام سو را باید آرزو کنم خسته‌ام می‌کرد. حالا تقریباً اوضاع روشن است. احتمال خیلی بیشتری دارد که بمانم، که یک ترم دیگر نیمه‌شب از خواب بیدار شوم، کورمال‌کورمال قهوه‌ای درست کنم و بنشینم سر کلاس و سعی کنم خواب‌آلودگی تمرکزم را نگیرد. حالا بیش از یک‌سال است که این وضع ادامه دارد.

هر زمانی که لازم باشد تصمیم بگیرم، این تصمیم دشواری است. تصمیم بین آنچه زندگی حرفه‌ای‌ام به آن وابسته است و آن‌چه که بخشی از هویت شخصی‌ام است. چیزهایی در این روزها پیش آمده بود که باعث می‌شد در این زمان تصمیم گرفتن به طرز ویژه‌ای سخت باشد. دوست نزدیکی در وضع دشواری بود و تصور این‌که باید در این شرایط به فاصله گرفتن از او فکر کنم تصمیم را دردناک‌تر می‌کرد. همان روزی که هر دو خبر رسید، یعنی هم معلوم شد که ممکن است بتوانم بروم و هم فهمیدم دوستی در وضع خوبی نیست، بعد از مدت‌ها رفتم پیش «آقای سیبیل و کلاه». برایش گفتم که کمتر پیش آمده که با شخصیتی در فیلمی هم‌ذات‌پنداری کنم. اما صحنه‌ای از کودکی‌ام از فیلم «دو زن» ثبت شده که مدام به آن برمی‌گردم: از بیمارستان تماس می‌گیرند، فرشته به رویا می‌گوید که شوهرش مرده و بلافاصله ادامه می‌دهد که چقدر کار دارد. گهگاه حس می‌کنم همینم: غم بزرگی دارم، چیز مهمی را از دست داده‌ام اما کار دارم، باید ادامه دهم. «آقای سیبیل و کلاه» پرسید که در این تصویر شوهر مرده کیست. شکی نبود: دوستانم، همهٔ دوستانم. بعد دیدم که با این سبک زندگی و وابستگی‌ای که به دوستانم دارم، هیچ وقت برای من زمان مناسبی برای رفتن نیست. همیشه دوستی هست که شرایط ویژه‌ای دارد که باعث می‌شود ترک کردنش به طرز خاصی دردناک باشد و نخواهم بروم. زمانی که برای آن دانشگاه درخواست می‌فرستادم این را نمی‌دانستم؟ می‌دانم که سعی می‌کردم فکر نکنم. مقاومت شدیدی دارم و مبارزه می‌کنم با عزاداری کردن قبل از وقوع فاجعه. گذاشته بودم که هروقت واقعاً می‌رفتم به این چیزها فکر کنم. در لحظه انگار باید عزاداری دوسال به تعویق انداخته را به جا می‌آوردم. موضوع فقط یک دوست نبود. موضوع انتخاب دردناکی است که هرقدر هم به تأخیر بیفتد بالاخره جایی باید پایش بایستم.

نیمه-مهمان

 

نمی‌دانم چرا نمی‌توانم این ترم را جدی بگیرم. از نظر جغرافیایی همان‌جایی هستم که ترم قبل بودم، گرچه دانشگاه دیگر آن دانشگاه نیست. حالا به جای کلاس‌های دانشگاهی که ترمی در آن درس خوانده‌ام و قرار است درسم را ادامه دهم، مهمان کلاس‌های دانشگاه تی. هستم. دانشگاه تی. را دوست دارم. همیشه دوست داشته‌ام و شاید اصلاً همه چیز بهتر بود اگر حالا کاملاً دانشجوی آن‌جا بودم. فقط هم دوست داشتن من نیست، دانشگاه تی. بزرگ و مشهور و معتبر است. این است که نمی‌فهمم چرا نمی‌توانم این ترم را جدی بگیرم. جدی نگرفتن را از این می‌فهمم که هنوز شروع به نوشتن مقاله‌های بلند ترم نکرده‌ام، وگرنه انجام وظایف مشخص چیزی است که از من قطع نمی‌شود: نوشته‌های کوتاه به موقع ارسال شده، متن‌های خوانده شده، تنظیم یادداشت‌هایی دربارهٔ بحث‌های کلاس و... اما کلاس‌های تحصیلات تکمیلی با مقالات بلند است که هویت پیدا می‌کند و این‌که هنوز، یک ماه بعد از شروع کلاس‌ها، شروع به نوشتن نکرده‌ام هیچ نشانهٔ خوبی نیست.

گاهی ناامید می‌شوم و فکر می‌کنم این ایدهٔ شرکت در کلاس‌های دانشگاه تی. ایدهٔ احمقانه‌ای بود. در این شرایطِ سخت‌کرونا‌زده، باید ادامه می‌دادم به زندگی سبک‌تر تابستان: زبان خواندن، نوشتن شخصی (که هفته‌ها است متوقف شده)، خواندن پراکنده و البته سامان دادن به ترجمه که دیگر اعصابم به ادامه دادنش نمی‌کشد. شک می‌کنم که این فشار مضاعف، وقتی هیچ اجباری نبود، فقط محصول وسواس ذهنی من است. البته نتایج مثبتی داشته. د. ک. و یکی دیگر از استادهای دانشگاه یو. باخبرند که چه می‌کنم. لابد این تصمیم، بعد از همهٔ اتفاقات عجیبی که افتاد، تصویرم را در ذهن‌شان مثبت‌تر کرده: کله‌خر، واندهنده. چیز دیگری هم هست: اگر انتخابات آمریکا نتیجهٔ فاجعه‌باری داشته باشد، درس‌خواندن در دانشگاه تی. مطلوب‌ترین گزینهٔ ممکن است. شاید این حضور در کلاس‌ها کمک کند که اگر لازم شد و دانشگاه‌ها همکاری کردند کلاً بساطم را آن‌جا پهن کنم. با این حال هنوز و هربار که خستگی فشار می‌آورد، فکر می‌کنم این تصمیم فقط نتیجهٔ اعتیاد به کار بوده.  

البته جدی‌نشدن این ترم دلایل انضمامی‌تری هم دارد. برخلاف ترم قبل که بعد از سه جلسه اعتماد به نفسم آن‌قدر بود که مشارکت‌کنندهٔ اصلی تقریباً همهٔ بحث‌ها باشم، این‌بار سر کلاس‌ها کاملاً ساکت‌ام. یک‌بار هم که آمدم حرف بزنم، دچار آن استرسی شدم که گاهی در حرف‌زدن با صدای بلند یا خواندن متن غریبه به سراغم می‌آید، و معمولاً یکی از نتایجش قاطی شدن ساختار زبان‌ها با هم است: فرانسه با آلمانی، آلمانی با انگلیسی. ناآشنا بودن محیط نمی‌تواند دلیل کافی باشد، ترم قبل هم اولین ترم بود. دلیل کم اهمیت‌تر جمعیت کلاس است. در کلاس کم‌جمعیت حرف زدن ساده‌تر است. اما از همه مهمتر ساختار جلسات است. در دانشگاه تی. اساتید تقریباً به طور کامل ارائه‌دهنده‌اند و از دانشجو انتظار می‌رود سوال کند. کاری که در کلاس‌های تاریخ فلسفه برای من معنی زیادی نمی‌دهد. در دانشگاه یو. ارائه‌دهنده بیشتر دانشجویان بودند، استاد حداکثر مشارکتی در کنار دیگران داشت. در این حالت بحث کردن ساده‌تر است

در این حالتی که حرف نمی‌زنم، امیدوارم نوشته‌های کوتاه هفتگی نشان دهد که دانشجوی خیلی بدی نیستم. در مورد یکی از کلاس‌ها ظاهراً ناموفق نبودم. بعد از یکی از نوشته‌ها، استاد مربوطه لطفاً پیشنهاد کرد که جلسه‌ای بگذاریم و حرف بزنیم. در جلسه با لطف گفت این‌که ثبت‌نام رسمی نکرده‌ام نباید باعث شود که در کلاس حرف نزنم، و نوشته‌ها نشان می‌دهد که مشارکتم در کلاس مفید خواهد بود. از این حرف‌ها که علم آزاد است و حالا که این موقعیت پیش آمده باید بهترین استفاده را از آن کرد. چند دقیقه بعد از این مکالمه دربارهٔ مقالهٔ بلند احتمالی حرف می‌زدیم. و در انتهای صحبت‌مان گفت که البته نمی‌خواهد امید واهی دهد. حدس می‌زد که ممکن است بخش اداری دانشگاه تی. در نهایت با این کار مخالفت کند: نمرهٔ رسمی (که به مقالهٔ بلندداده می‌شود) بالاخره باید از بخش اداری این دانشگاه به بخش اداری آن دانشگاه برود. تقارن خنده‌داری بود: از اصرار بر این‌که وضعیت اداری نباید مشارکت کردنم را محدود کند تا نگرانی از این‌که مشارکت کامل مورد مخالفت بخش اداری دانشگاه باشد. احتمالاً این تکلیف همیشه نامعلوم هم در جدی‌نشدن این ترم مؤثر است.

بعد نوشت: این را دیروز نوشته بودم، امروز ای‌میلی از استاد مربوطه رسید و گفت که می‌توانند مقالهٔ بلندم را بپذیرند و نمره را برای دانشگاه یو. بفرستند.

ضعف عقل عملی در عرصهٔ جولان عقل نظری

 

با این واقعیت که قرار نیست این ترم در کلاس‌های دانشگاه شرکت کنم کنار آمده بودم. برای اساتید دو کلاس جذاب در دانشگاه مقبول و معقولی خارج از آمریکا شرایطم را توضیح دادم و قرار شد در کلاس‌هایشان شرکت کنم. به د.ک. هم اطلاع دادم، از تصمیمم استقبال کرد و به طور ضمنی گفت که وقتی مسئلهٔ ادارای حل شود، احتمالاً این درس‌هایی که در دانشگاه دیگر می‌گذرانم را به عنوان درس رسمی حساب خواهند کرد. حالا حدود یک‌ماه گذشته و گرچه هنوز نتوانستم کاملاً وضعیت را جدی بگیرم، اما کج‌دارومریز در کلاس‌ها شرکت کرده‌ام و تکالیف را تحویل داده‌ام.

در این میان استاد دیگری از دانشگاه ای‌میل زد، استادی جوان که اگر این اتفاقات اخیر نمی‌افتاد قصد داشتم در کلاسش شرکت کنم. نوشته بود که می‌داند اساتید دیگری هم ای‌میل زده‌اند اما دلیل او برای نوشتن متفاوت است: دانشجوی همین دانشگاه بوده و در دورهٔ تحصیل با چالش‌های غیرمنتظره‌ای مواجه شده. می‌خواست اطمینان دهد که حمایت این دانشگاه از دانشجویان دکتری بی‌نظیر است و حمایت د.ک. معنای زیادی در دانشگاه دارد. این نکتهٔ آخر عجیب نیست. گرچه از میان اساتید و فلاسفهٔ دانشگاه محبوب‌ترین برای من رابرت ادمز است، اما احتمالاً د.ک. مشهورترین است و حالا می‌دانم که حامی‌ترین و انسان‌ترین هم هست، به نحوی شگفت‌انگیز و بالاتر از هر انتظار و مسئولیت انسانی.

ای‌میل دوستانه‌ای بودم، من هم برخلاف معمولم، پاسخ مفصل دادم. از حمایت و توجه‌شان تشکر کردم و گفتم که در کلاس‌های دانشگاه دیگری شرکت می‌کنم تا وقتی موفق شوند مجوز ویژهٔ دولتی برای شرکت من در کلاس‌ها را بگیرند. از همین رفت‌وآمد ای‌میلی متوجه شد که علاقه‌ای به فلسفهٔ کانت دارم. پیشنهاد داد که پیش‌نویس مقاله‌اش دربارهٔ کانت را برایم بفرستد تا گپ بزنیم. استقبال کردم و گفتم که منتظر خواندن پیش‌نویس مقاله‌اش هستم. چند ساعت بعد ای‌میل دیگری زد «من از د.ک. پرسیدم و به‌نظر می‌رسد که محدودیت‌ها خیلی جدی است. برای این‌که مشکلی پیش نیاید من پیش‌نویس مقاله را برایت نمی‌فرستم تا وقتی که مجوز ویژه را بگیریم. کلاس‌های دانشگاه ت. خوش بگذرد.»

دم‌دم‌‌های صبح بود که این ای‌میل آخر آمد. فکر می‌کردم با کل این واقعیت وحشی کنار آمد‌ه‌ام. اما از لحظهٔ خواندن ای‌میل آخر تا چند ساعت بعد گریه‌ام قطع نمی‌شد. گویی بیش از همهٔ آن‌چه که تا حالا اتفاق افتاده تحقیرآمیز باشد. واقعیت این است که بیشتر تحقیرآمیز یا غیرانسانی نیست. اگر هم باشد، برای من نیست، برای کسی است که این ای‌میل را نوشته. من اگر بودم احتمالاً بسیار از نوشتن چنین چیزی شرمنده می‌شدم. در همان حال که روی تخت بودم پاسخ دادم «می‌فهمم، گرچه امیدوار بودم مجبور نباشم این شرایط غیرمنصفانه را بفهمم. امیدوارم قوانین، خواندن متنی که یک آمریکایی نوشته را برای کسانی که در ایران هستند ممنوع نکرده باشد. می‌توانم منتظر بمانم و مقاله‌تان که منتشر شد بخوانم.»

نگران بودم که پاسخ آخرم خشن باشد. اما نمی‌توانستم به خودم حق ندهم که در این حد عکس‌العمل نشان دهم. می‌دانم که تقصیر دانشگاه نیست. می‌دانم که بسیار بیش از آن‌چه که معمول است همراهی کرده‌اند. اما «وضعیت ذهنی»شان عصبی‌ام می‌کند. نمی‌توانم عبارت بهتری برای توصیف آن‌چه می‌خواهم بگویم پیدا کنم. منظورم این است که در همان حال که چیزی در نحوهٔ رفتارشان برایم آزارنده است فکر نمی‌کنم خود کاری که می‌کنند از نظر قواعد اخلاقی محکوم است، برعکس هیچ کار غیراخلاقی‌ای نمی‌کنند و اصلاً کارهایی می‌کنند که از منظر اخلاقی پسندیده است. اما چیز ناخوشایند دیگری هست که توضیحش ساده نیست.

اولین چیزی که برابر کنش اخلاقی به ذهن می‌رسد، فضیلت است. لابد باید بگویم که حس می‌کنم رفتارشان فاقد نوعی فضیلت است. اما موضوع دقیقاً این نیست. فضیلت مشخصی نیست که بگویم در رفتارشان غایب است. به گمانم آن‌چه که در رفتارشان غایب است نوعی آموختگی و ورزیدگی اخلاقی در مواجه با شرایط غیرعادلانه است. سعی می‌کنم منظورم را با تلفیقی از خوانده‌ها و نظرات شخصی‌ام توضیح دهد.

این دیدگاهِ حالا نسبتاً شناخته شده‌ای است که اخلاق مجموعه‌ای از قواعد و دستورها نیست. اما به نظر من آن‌چه در کنار دستورها است، فضیلت نیست، یا فقط فضیلت نیست. فکر می‌کنم که حتی اگر اعتقاد داشته باشیم که دستورهای اخلاقی بخش مهمی از اخلاق هستند، واقعیت این است که نمی‌شود آن‌ها را به شکلی که گزاره‌های کلی بر موارد جزئی اطلاق می‌شوند، در موقعیت‌های اخلاقی به کار برد. هیچ قاعدهٔ کلی اخلاقی دقیقاً مشخص نمی‌کند که در یک موقعیت چطور باید رفتار کنید. اخلاقی رفتار کردن، مستلزم این است که در هر موقعیتی، خصوصاً در موقعیت‌های دشوار، بسنجید که و بررسی کنید که چه گزینه‌هایی وجود دارد و هرکدام تا چه حدی با کدام دستورهای اخلاقی سازگار است. رفتار اخلاقی محاسبهٔ مدام در موقعیت‌های دشوار است. و از دل این محاسبهٔ مدام است که کم‌کم شهودی اخلاقی شکل می‌گیرد و انسان تربیت می‌شود که در هر موقعیت تصمیمی بگیرد و رفتاری کند که بعداً می‌تواند توضیح دهد و تحلیل کند که بیشتر و چطور با کدام دستور سازگار است، گرچه در تعارضی نسبی با دستور دیگری است. من به این می‌گویم ورزیدگی اخلاقی. فکر می‌کنم لابد خوب و مهم است که باری یا بارهایی در زندگی تلاش کرده باشیم اصولی برای خودمان مشخص کنیم. اما در واقعیتِ زندگی، دسترسی داشتن به این اصولْ زندگی ما را اخلاقی نمی‌کند. بخش سخت‌تر ماجرا رجوع چندباره به این اصول در موقعیت‌های پیچیده است و تلاش برای پیدا کردن گزینه‌ای که بیشترین سازگاری را با برخی از آن‌ها داشته باشد، به قیمت کنار گذاشتن باقی. و بعد نقد رفتار خودمان که واقعاً انتخاب‌مان مناسب بوده یا نه. این رفت و برگشت بین تصمیم‌گیری مدام و سنجش شرایط و بعد نقد تصمیم‌هاست که کم‌کم ما را در زندگی اخلاقی ورزیده می‌کند. ممکن است همهٔ این پروسه خودآگاه نباشد، اما این کاری است که کمابیش اغلب افرادی که دغدغهٔ اخلاق دارند می‌کنند.

یک مصداق این ورزیدگی اخلاقی برای من در مواجهه با قانون ناعادلانه است. به گمانم هیچ دستورالعمل قاطع نهایی‌ای وجود ندارد که بگوید برابر قانون ناعادلانه باید چه کرد. تعادل ظریفی است که باید برقرار شود بین: تلاش برای کم کردن اثر قانون ناعادلانه (از طریق گاهی نادیده گرفتن آن)، و هم زمان توجه به این‌که به خاطر چند قانون ناعادلانه روح قانون به طور کلی از بین نرود تا هرج‌ومرج کامل رخ ندهد، و مراقبت از کیفیت زندگی شخصی (اگر قرار نیست که قهرمانانی باشیم که زندگی‌مان برای تغییر قانون ناعادلانه تباه می‌شود)، و حفظ کردن کرامت شخصی (این‌که تا کجا باید به قانونی عمل کرد که ضد اصول شخصی‌مان است) و... مواجه شدن با قانون ناعادلانه، خصوصاً اگر قانونی جزئی باشد ساده نیست و دستورالعمل واحد ندارد. باید نکات بسیاری از جمله این‌هایی که شمرده‌ام را در هر موقعیت جزئی محاسبه کرد. من فکر می‌کنم که بسیاری از ما در ایران در این زمینه ورزیدگی اخلاقی داریم. چون هم قوانین ناعادلانه داریم و هم حساسیت عمومی بالا. انتخاب‌هایمان با هم متفاوت است و خیلی از ما نمی‌توانیم دلیل انتخاب‌هایمان را توضیح دهیم. اما انقدر در مواقع مختلف مجبور شده‌ایم در این باره تصمیم بگیریم که هرکدام شهودی شخصی داریم که در مواجهه با قانون ناعادلانه چه عکس‌العملی باید نشان دهیم.

این چیزی است که در اساتیدم غایب می‌بینم. گویی نوعی عدم ورزیدگی اخلاقی دارند در مورد این‌که در چنین شرایطی چه عکس‌العملی باید نشان دهند. این آن نکتهٔ آزارنده در مورد «وضعیت ذهنی»شان در این موقعیت است. ممکن است مجهز به ارزشمندترین اصول اخلاقی باشند، چنان‌که به نظر می‌آید هستند، فضیلت‌های بسیاری هم داشته باشند، چنان که روشن است که حامی‌اند و مهربان، اما ظرافت‌های مربوط به این موقعیت را انگار نمی‌دانند. ماجرا به سادگی برایشان این است: از قانون اطاعت می‌کنیم و همدردی خودمان را با کسی که این قانون ناعادلانه زندگی‌اش را سخت کرده، ابراز می‌کنیم، و آن‌هایی که اخلاقی‌ترند تلاش می‌کنند راهی قانونی برای حل شدن مسئله پیدا کنند. اما فرمول‌های ساده‌ای از این دست، تناسب کمی با پیچیدگی واقعی شرایط انسانی دارد.

حتی هفت کفش آهنی هم می‌پوسد

 

در حال حل کردن تمرین‌های فصل آخر کتاب منطق بودم که ای‌میل د.ک. رسید. «سلام ساره، نگرانم که خبر خیلی بدی برایت داشته باشم. در یک کلمه، قوانین جدید مانع این است که اجازه دهیم حتی به‌طور غیررسمی در کلاس‌ها شرکت کنی.» از این‌جا به بعد را با اشک خواندم. گیج بودم و مطمئن نبودم معنی ای‌میل را درست می‌فهمم. همزمان به این فکر می‌کردم که لابد این خبر جدید نباید بدتر از همهٔ چیزهای دیگری باشد که در یک‌سال گذشته اتفاق افتاده، ولی میزان ناامیدی‌ام بیش از هربار دیگری است. سعی می‌کنم به این فکر کنم که چرا این‌بار انقدر آشفته و شدیداً غمیگن شده‌ام.

به‌گمانم دور از انتظار بودن این خبر انقدر سختش می‌کند. زمانی که پذیرش آمد، زمانی که پذیرش را پذیرفتم، زمانی که برای مصاحبهٔ ویزا رفتم، می‌دانستم که ممکن است نشود یا بسیار سخت باشد. انتظار مشکلات مربوط به ویزا را داشتم. حتی زمانی که پذیرش دانشگاه کانادا را رد می‌کردم، می‌دانستم که این ژست اخلاقی‌ام در شرایط فعلی ممکن است حماقت محض باشد. حتی زمانی که بالاخره ویزا آمد، در میانهٔ پاندمی، حدس می‌زدم که شاید نتوانم بروم و نتوانستم. در آغاز ترم قبل، پیشنهاد این‌که در کلاس‌ها آنلاین شرکت کنم، از من بود. با پیگیری شخصی د.ک. ممکن شد و بعد با همراهی پرلطف اساتید دیگر دانشگاه به‌خوبی پیش رفت. یک ترم را کمابیش مثل دانشجویی معمولی گذراندم: کلاس‌ها را شرکت کردم، مقالات را فرستادم، ارائه‌ها دادم، و در امتحان شرکت کردم. تصور همه‌مان این بود که ترم بعد هم به همین شکل خواهد گذشت. با قطعی شدن این‌که ترم پاییز هم آن‌لاین خواهد بود، به‌نظر می‌رسید که حتی لازم نیست به طور غیررسمی در کلاس‌ها شرکت کنم و می‌توانم مثل دیگران از راه دور ثبت‌نام کنم. نقشه کشیده بودم که با عنوان دانشجوی رسمی در چند کلاس جذاب از دانشگاه‌های دیگر هم شرکت کنم. تا این‌که خبر رسید که ثبت‌نام رسمی غیرممکن است. چون ثبت‌نام دانشجوی دکتری نوعی قرارداد است و قرارداد با کسی که داخل ایران است ممکن نیست. سعی کردیم از اطلاع جدید زیاد متأثر نشوم، دست‌کم هنوز می‌شد با همراهی دانشگاه به‌طور غیررسمی حضورم را ادامه دهم، با همهٔ ملزومات دیگر دانشجو بودن. د. ک. مثل ترم با اساتیدی که می‌خواستم در کلاس‌هایشان شرکت کنم صحبت کرد، قرارهای اولیه را گذاشتیم و شروع کردم به خواندن برخی متن‌های این ترم که زیادتر از آن بودند که در طول ترم تمام شوند. در میان هماهنگی‌هایمان د. ک. یک‌بار ای‌میلی زد که با این‌که همهٔ تلاشش را می‌کند، اما تضمینی نیست که این درس‌هایی که آن‌لاین می‌گذرانم بعداً جزو درس‌های گذرانده محاسبه شوند. اطلاع مهمی نبود، کمی ناآرام کننده شاید، اما تغییردهنده نه. تأیید کردم که شرایط را می‌فهمم اما انتخابم گذراندن حداکثر ممکن دروس با همین شرایط است.

همه چیز آمادهٔ شروع ترم بعد بود. ساعات خوابی و بیداری را تغییر داده بودم تا شرکت در کلاس‌ها ساده‌تر شود، اینترنت جدایی تهیه کرده بودم که دوباره درمیان ترم از قطع‌ووصلی مدام مضطرب نشوم، صندلی و میز را تغییر داده بودم تا ساعات طولانی در خانه کارکردن ساده‌تر شود. داشتم برای امتحانی که در آغاز ترم باید شرکت کنم آماده می‌شدم، و متن‌های کلاس‌های ترم بعد را می‌خواندم. این‌ها هزینه‌های زیادی برای برگشت نیست. این‌که حالا همهٔ این‌ها بی‌معنا است، چیزی نیست که باعث این ناآرامی اخیر شود.

به گمانم علت اصلی ناآرامی‌ام این است که وضعیت جدید تصویر مرا تغییر می‌دهد. خوب نیست که آدم وابسته به تصویرهای بیرونی‌اش باشد، اما چه کسی چنین نیست؟ شش ماه بود که حس می‌کردم دانشجویم، بخش عمدهٔ زندگی‌ام همراه با این تصویر می‌گذشت که دوباره دانشجویم. گیرم نصفه‌ونیمه. دوست داشتم که دانشجو باشم. و انتظار نداشتم که به این زودی دوباره دانشجو نباشم. لابد می‌توانم دوباره فعالیت‌هایی پیدا کنم که این سه ماه هم بگذرد. سر هر ترمی که ویزا نیامد هم این کار را کرده‌ام. اما این‌بار دور از انتظارم بود و بعد از یک‌بار تغییر شرایط حالا باید به قبل برگردم. میزان ناامیدی و ناباوری‌ام شدید است. حتی بیش از بارهای قبل احساس ناعادلانه بودن دارم. نه این‌که واقعاً ناعادلانه‌تر از هرچیزی باشد که تا به حال پیش آمده، برای من یا برای بقیه، اما انگار قبلی‌های واقعیتی بودند که پذیرفته بودیم، با آگاهی به این‌که نامعقول است. اما این بار نامعقولیتی جدید است که قابل فهم نیست. فقط برای من این‌طور نیست. دانشکده و به‌طور خاص د.ک. در همهٔ این سال غریبی که گذشت همیشه ابراز همدلی کرده‌اند و انعطاف بسیاری نسبت به شرایط من نشان داده‌اند. اما این‌بار سطح همدلی متفاوت است. ای‌میل د. ک. را دوباره خواندم، شخصی‌تر و مفصل‌تر از هر ای‌میل دیگری بود که قبلاً فرستاده بود، با ابراز ناراحتی‌ای چندبار بیشتر. ای‌میلی که مدیر گروه کمی بعد از آن زد، اصلاً رنگ‌وبوی حماسی داشت. ای‌میل‌هایی که از دو استاد ترم قبل گرفتم حاوی توصیفات به نظر خودم اغراق شده از من بود. انگار همهٔ این گروه دانشجویان و  اساتید فلسفه، انقدر از تبین و تدلیل اوضاع ناتوان باشند که روی به احساسات بیش از حد انسانی آورده باشند. این موضوع کمی آرامم می‌کند که این ناخوشنودی شدیدی که این‌بار حس می‌کنم، بی‌تناسب نیست، این وضعیت جدید را همه غیرمعقول‌تر و ناعادلانه‌تر از اوضاع پیشین می‌بینند که خودش به حد کافی بد بود.  

آن‌قدر گیجم که نمی‌توانم تصمیم بگیرم. نمی‌توانم فکر کنم که چه می‌خواهم بکنم. شدیدترین احساسم ناباوری است و اینرسی بسیار زیاد نسبت به تغییر وضعیت ذهنی و پذیرش وضعیت جدیدی که دارم.

پی‌نوشت: قانون جدید رسماً دانشگاه را از آموزش آنلاین به کسانی که در ایران‌اند منع می‌کند. حتی برای شرکت غیررسمی در کلاس‌ها نیاز به مجوز رسمی ویژه‌ای است که با توجه به جدید بودن قانون، به ترم پاییز نمی‌رسد. داریم سعی می‌کنیم برای ترم بعد «مجوز ویژه» بگیریم برای «شرکت غیررسمی» در کلاس‌های «فلسفه». همین‌قدر پوچ.

ناآرامی بعد از فشار و شدت.

 

این اضطراب و ناآرامی برایم آشنا است. تقریباً همیشه بعد از تمام شدن دوره‌ای کار سخت و فشرده، این‌بار یک ترم دانشگاه، حسی شبیه عذاب‌وجدان دارم. فکر می‌کنم کار اشتباهی کرده‌ام یا کاری که باید را انجام نداده‌ام. ناآرامم فکر می‌کنم باید چیزی را درست کنم که نمی‌دانم چیست. امیدوارم با مشخص شدن نتیجهٔ این ترم این حال آرام بگیرد.

اگر شرایط معمول بود، لابد حالا بعد از مدتی زندگی در آن شهر دور، سفری رویاگون به تهران می‌داشتم و باقی این تابستان را به یادگرفتن یا بهتر کردن زبانی می‌گذراندم در شهری دیگر. مثلاً آن‌چنان که مدتی است آرزویش را دارم، به بهانهٔ یادگرفتن لاتین مدتی به کالجی در انگلیس می‌رفتم و خودم را غرق می‌کردم در آن فضای بین سنت و آشوب معاصر. یا مدتی به فرانسه می‌رفتم یا حتی به آلمان. این‌که اولین تابستان بعد از شروع دکتری، شبیه تابستان قبلی باشد، چیزی نیست که انتظارش را داشته بوده باشم. هنوز نمی‌توانم دوباره شروع به کار کنم. شاید خستگی که کمرنگ‌تر شد، سعی کنم حلقهٔ مطالعاتی‌ای را شروع کنم یا برنامهٔ خواندن زبان‌ها را برای خودم پیش ببرم، تا این تابستان دست‌کم تفاوتی با تابستان قبلی داشته باشد.  

با همراهی نزدیک‌ترین یک روز جمع شدیم، در حیاط خانه و با حدی از رعایت فاصلهٔ اجتماعی. در آن میانه یک‌جا کسی عود می‌زند و من شین نشسته بودیم بر لبهٔ پنجرهٔ بزرگ آن خانهٔ هنوز خالی و تصویرهای از ۱۴سالگی‌مان تا حالا از جلوی چشمم رد می‌شد. بیش از همه به این فکر می‌کردم که اگر حسرت می‌خوردم که چرا نویسندهٔ خوبی نیستم، به خاطر این است که دلم می‌خواست کسی زیبایی و شگفتی شین را ثبت کند و فکر می‌کنم کسی غیر از من نمی‌داند که او چه شعله‌ای بوده، چطور آتش می‌زده به هرچیزی که امن و آرام به نظر می‌رسیده. این همراه است با حسرت این‌که کمتر اثری از ‌آن شعله‌های سال‌های دور مانده، کسی باور نمی‌کند که این آدم‌ها را اگر سال‌ها پیش می‌دیدی فکر می‌کردی جهانی را منفجر خواهند کرد، آن قوهٔ عظیم هیچ‌وقت بالفعل نشد. حسرت می‌خوردم که آن شعله تابان نیست، آن‌قدر که چشم‌ها را خیره کند و دوست داشتم که بنویسم، بنویسم تا دیگران این شعله را آن‌طور که زنده بود ببینند.

آن دورهم‌جمع شدن شدید بود. شاید به این دلیل که اغلب افراد ماه‌ها بود در قرنطیه یا شبه-قرنطینه بوده‌اند و این حضور انسانی تکان‌دهنده بود. حرف‌هایی که زدم و حرف‌هایی که شنیدم یادآوری دوبارهٔ این بود که چرا دوستی‌هایم بخش بزرگی از من‌اند، بخشی از خودم، آن‌طور که خودم را تعریف می‌کنم. جیم چند بار گفت که می‌آید و بعد تصمیمش عوض شد. در هر باری که می‌گفتم از حضورش خوشحال خواهم شد، می‌دانستم بی‌دغدغه نیستم. فقط این نبود که نگران بودم که از حضور در جمع لذت نبرد؛ بلکه هرچه که باشد، وجهٔ عاشقانهٔ رابطه‌ام با جیم پررنگ است و من همیشه اجتناب کرده‌ام از حضور همزمان دوستی‌ها و عاشقانه‌هایم.

این روزها سعی می‌کنم دوساعتی بنشینم در کافهٔ همیشگی و به آن جاه‌طلبی‌ام در نوشتن پاسخ دهم. کم‌تر از دو ساعت می‌نویسم. اما حتی اگر شروع، نوشتن برای آرام کردن ناآرامی باشد، در ادامه هیجان شدید است. نمی‌توان بیش از دو ساعت ادامه‌اش داد.

دوباره نگران از دست رفتن زمانم. فکر می‌کنم که سی‌ساله شده‌ام و زمانی که این دورهٔ درسی تمام شود حدوداً چهل‌ساله‌ام و برایم روشن نیست که کی قرار است به آرامی‌ای برسم که همیشه رویایش را داشته‌ام. در آن تصویر آرام دوران میان‌سالی و پیری که سال‌های زیادی داشته‌ام، آن‌قدر آموخته‌ام و آن‌قدر نوشته‌‌ام که جایم خودم را راضی کند و نشسته‌ام به نوشتن و آموختن آرام. اما حالا فکر می‌کنم جایی برای آن تصویر نیست. بعد از تمام شدن این دورهٔ درسی، یا به ایران برمی‌گردم در حالی که از میزان آموخته‌هایم هنوز راضی نیستم و نمی‌توانم قرار بگیرم، یا می‌افتم به دام گذراندن پست‌داک‌های متعدد که روشن است چقدر از آن تصویر امن و آرام دور است. شاید همین تصویر ناخوشایند است که متقاعدم کرده همین حالا شروع کنم به نوشتن. شاید در چهل‌سالگی دست‌کم چیزی نوشته باشم که تا حدی راضی‌ام کند.

از خواب و دانشگاه

 

حالم کاملاً گه‌مرغی است. هیچ توصیف دیگری برایش ندارم. باز هم تا حدی تقصیر خواب‌هایی است که دیده‌ام. به گمانم تنها یک‌نفر در زندگی‌ام است که تنفر و حساسیت شدیدی نسبت به او دارم و متأسفانه و کاملاً ناخواسته زیاد او را می‌دیدم، می‌گویم ناخواسته چون برای دیدن او نمی‌رفتم ولی زیاد می‌دیدمش. حالا دیشب خوابش را دیدم. چند بار دیگر هم اتفاق افتاده و هربار حال بدم در تمام روز رفع نشده. مانده‌ام این گیر روانی از کجاست. چرا انقدر این آدم حالم را بد می‌کند و چرا وقتی حالم بد است خوابش را می‌بینم.

احتمالاً پی‌ام‌اس هم بی‌تأثیر نیست که هر حسی را شدیدتر تجربه کنم. دیروز اولین جلسهٔ درست‌ودرمان کلاس بود. تا قبل از این هربار به دلیلی کلاس کامل برگزار نشده بود. انتظار نداشتم شگفت‌زده‌ام کند ولی فکر نمی‌کردم انقدر هم ناامیدم کند. اولاً این حجم کاری را نمی‌فهمم. دانشگاهی که با سخت‌گیری دانشجو می‌پذیرد، لابد باید اعتماد داشته باشد که اگر دانشجوی دکتری‌اش زمان آزاد داشته باشد، به جستن و خواندن مرتبط ولی شخصی‌تر می‌پردازد و کلاس از تنوع غنی‌تر می‌شود. حجم کاری طوری بالا است که اگر از قضا موضوعی برایت جالب شود نمی‌توانی بروی ده خط بیشتر درباره‌اش بخوانی، یا حتی زمان قابل توجهی برای تأمل بگذاری، خیلی هنر کنی همان حجم بالا را باید بخوانی و وظایف خواسته شده را انجام دهی. من آدم پرکاری‌ام و مسئولیت‌پذیری ظاهری‌ام هم بالا است. احتمالاً کم نمی‌آورم و با نارضایتی ادامه می‌دهم چون همیشه فکر می‌کنم باید همین کار را کنم. ولی عصبانی‌ام و ناراضی. و خود کلاس بیشتر مرا یاد تمرین‌های کلاس‌های پایین‌تر لیسانس انداخت: بحث‌های یا خیلی کلی‌تر از موضوع (کتاب) بود یا خیلی پایین‌تر از آن. انگار فقط بحث کردن و در هوا انداختن سوال‌های محتمل کسی که فکر می‌کند فلسفه یعنی بی‌قیدوشرط به پرسش کشیدن. من سه نکته دربارهٔ خود استدلال کتاب داشتم که به هیچ‌کدام نرسیدیم، انقدر که دوستان دربارهٔ فصل‌های مقدماتی سوال‌های کلی و بحث‌های بی‌پایان داشتند. رسماً عصبانی‌ام. دلم نمی‌خواست در آن بحث‌های کلی بی‌مزه شرکت کنم و از این‌که به بحث جدی در متن نرسیدیم سرخورده‌ام.

پیش از این تجربهٔ بد که حالا باید کمی بگذرد تا ترمیم شود، قصد داشتم از ماجرایی که تا این‌جا در مورد این دانشگاه طی شد بنویسم. این‌که چطور در دورهٔ بیماری اول به اشتباه این‌جا اپلای کردم اما وقتی یادم افتاد فیسلوف معاصر محبوب و مفسر بی‌نظیر لایب‌نیتس آن‌جا (بوده) است، مدارک را کامل کردم. و بعد داستان پرماجرای ویزا پیش آمد و رفتار شرمنده‌کنندهٔ استاد-فیلسوف در سیل نامه‌های شخصی و دانشگاهی و از طرف سناتور برای سفارت در دورهٔ قطعی اینترنت. در آخر هم که ویزا آمد این داستان بسته شدن مرزها و چند روزی که با چمدان نشسته بودم که هر لحظه شاید راهی باز شود و بروم. تا حالا که فعلاً برنامه شرکت در کلاس‌ها از راه دور است.

قبل از این‌ها می‌خواستم بیایم دربارهٔ نامهٔ آخر نون بنویسم. این‌که چه نامهٔ شدید و دور از انتظاری بود. چقدر رقیقم کرد. و چقدر گیجم. قبل از این‌که نامه‌اش را باز کنم، با دیدن همان عنوان و خط اول در نوتیفیکیشن موبایل، از ذهنم گذشت که کاش چیز تند و آزارنده‌ای ننوشته باشد و بگذارد این روال نرم ادامه پیدا کند. اصلاً به ذهنم نرسیده بود که ممکن است با کلامی از نوعی دیگر تکانم دهد.

 

شین

 

بارها به این فکر کرده‌ام که دلم می‌خواهد مفصلاً درباره‌ی دوستانم بنویسم، و هر نوشته‌ای در مورد دوستانم لاجرم فصلی مفصل خواهد داشت درباره‌ی «شین». «شین» بخش مهمی از تصویر نوجوانی من است، زمانی که بیشترین تأثیر را در من داشته و من را ساخته چنان که منم. فقط این نیست که «شین» تأثیر بسیاری داشته. تأثیر هم داشته ولی بیش از آن، بخشی از آن تصویر درهم‌تنیده بوده، اگر نبود همه چیز تغییر می‌کرد. نمی‌توانم تصور کنم که چه بودیم و چه می‌کردیم، اگر «شین» آن‌طور در کنارمان نبود. نامزدها برای تأثیرگذارترین بودن در آن سال‌ها کم نیستند، اما برای من پررنگ‌ترین نقطه «شین» است، تجربه‌ی حضورش مانع این شد که دیگر هیچ وقت بتوانیم بی‌تفاوت بگذریم و بگذارنیم. حضورش اوج بود، شدت بود، زیرسوال بردن همه چیز بود، پرده‌در بود.

از صحبت‌های سرد دورمان خسته بودم. حرفی پراندم درباره‌ی این‌که این روزها چه می‌خواند و ناگهان صحبت گرم شد و نزدیک و شخصی. برایم گفت که چند سال پیش، در تمرینی تجربی، وقتی قرار بوده که با شخص غایبی حرف بزند، شروع کرده با من حرف زدن. این را قبلاً هم برایم گفته بود، شاید یادش رفته بود که پیشتر برایم تعریف کرده. فکر می‌کنم آن‌چه در دوستی من برای «شین» و در دوستی «شین» برای من مشترک است، این است که همدیگر را انسان می‌بینیم، بسیار دورتر از تصویر معمولی که هرکدام از خودمان نمایش می‌دهیم. این روزها گاهی نگرانم که با نبودنم کسی نباشد که انسان بودن برخی از دوستانم را ببیند. و به تأسی از کشیش بارکلی گاهی نگران می‌شوم که اگر من نباشم که این هسته‌ی درونی‌شان را ببینم، دیگر نباشد. و بارها به ذهنم رسیده که کاش می‌توانستم «شین» را جایگزین خودم کنم تا آن لایه‌های پنهان‌تر دوستان نزدیکم را ببیند، آن لایه‌ای که می‌پوشانند پشت ظاهری بی‌تفاوت، جدی و کم‌عمق. این را هم برایش گفتم. گفتم که نگران «جیم» و «ب» هستم و فکر می‌کنم اگر او دوستشان بود، می‌توانست همان چیزی را که من در آن‌ها می‌بینم ببیند، نه این‌که مراقبشان باشد، بلکه فقط ببیند که شخص دیگری پشت آن جلوه‌ی ظاهری هست.

تعریف‌هایی کرد که به دلم نشست. گفت کسی هستم که دوستان و اطرافیانش را نگران نمی‌کند چون اطمینان دارند که همواره تلاش می‌کنم و اوضاع از دستم خارج نمی‌شود. طاقت نیاورد و گفت که خوشحال است که مرا از نوجوانی می‌شناسد و همین باعث می‌شود مرا آن‌طور نبیند که معمولاً اطرافیانم می‌بینند و می‌دانست که گاهی خودم هم خسته‌ام از آن تصویر صلب معمول. برعکس این هم صادق است، دیگران «شین» را موجودی شاد می‌بینند، به قول خودش «لوده». برای من اما «شین» اصیل‌ترین شکاکی است که دیده‌ام، ناآرام‌ترین روحی که هر مسیری را تا انتهایش می‌رود ولی با گامی لرزان، با شکی بنیان‌فکن و با تأملی عمیق. «شین» کسی است که هر بداهتی را بی‌معنا می‌کند، حتی اگر در ظاهرش کسی را ببینی که به دم‌دستی‌ترین و روشن‌ترین چیزها چنگ می‌زند.

هر دو می‌دانستم این دیدار تا مدت‌ها آخرین خواهد بود، چون مهم بودن است، نه دیدن. ما جایی در ذهن هم حک شده‌ایم، جایی که در درنگ‌های میان زندگی فعالانه‌مان خود را نشان می‌دهد و باعث بازنگری چندباره بر هر چیزی می‌شود که غیرمشکوک و مطمئن به نظر می‌رسد. همدیگر را ببینیم یا نه، در جریان روزمره‌ی هم باشیم یا نه، اطمینانی است که دیگری توانایی دیدن چیزی را دارد که پشت پرکاری و هدفمندی ظاهری پنهانش می‌کنیم.

حساسیت‌های موقت

 

می‌بینم که حساس‌تر شده‌ام و هم‌زمان خودخواه‌تر. می‌دانم که علّت تغییری است که در پیش است. شاید بهتر باشد که وابدهم به غم. تا به حال سعی کرده‌ام با این غم محتمل و حالا محتوم مواجه نشوم. کمی از این طریق که فکر کنم هنوز چیزی قطعی نیست. اما بیشتر به این دلیل که دلم می‌خواهد تظاهر کنم که چیزی رویم تأثیر نمی‌گذارد. اما مهم‌تر از همه این است که فکر می‌کنم اگر به روی خودم نیاورم، روزهای پیش رو خوش‌تر خواهد گذشت و دلم می‌خواهد حداکثر خوشی را از این روزهای پیش‌رو ذخیره کنم.

امروز صبح به ذهنم رسید که بهتر است دلیل رفتارهای ناخوشایند اخیرم را برای اطرافیانم توضیح دهم، بگویم که غم در دلم نشسته و نمی‌توانم مسلط باشم. اما بعد دیدم که این آگاهی فقط باید به کار خودم بیاید که عکس‌العمل‌هایم را کنترل کنم، حتی اگر نمی‌توانم از پس احساسات شدید و متغیر این روزها برآیم.

به تجربه فهمیده‌ام که خوب نیست به اطرافیانم بگویم که به خاطر شرایطم حساس‌تر شده‌ام. تصریح این موضوع معمولاً این تأثیر را دارد که اطرافیان حتی اگر کاری نکنند یا تحمل‌شان را بالاتر نبرند، فکر کنند که در حال لطف ملایمی هستند و شاید توقعاتی در آن‌ها شکل بگیرد. فقط این نیست. فکر می‌کنم که اعلام این‌که این روزها حساس‌ترم، باعث می‌شود که اطرافیانم نسبت به رفتارهایم حساس‌تر شوند و حتی همه‌ی عکس‌العمل‌های معمولم را هم معلول ناخوشی بدانند. در حالی که اگر این ناراحتی و ناآرامی درونی که به رفتارهای ناخوشایند منجر می‌شود را مسکوت بگذارم، احتمال بیشتری دارد که اگر خشن‌تر باشند، جایی خودشان به رویم بیاورند که رفتارم تغییر کرده و یا اگر ملایم‌تر، همراه‌تر و همدل‌تر باشند، بدون این‌که به رویم بیاورند به این فکر کنند که طبیعی است در این وضعیت ناخوش باشم و خوب است که این مدت را تحمل کنند. فکر می‌کنم که اولاً ترجیح می‌دهم که بتوانم ناآرامی‌ام را کنترل کنم و رفتارم معقول بماند، ولی در صورتی که نتوانستم، اگر اطرافیانم خودشان حالم را استنباط کنند بهتر تحملم می‌کنند تا این‌که من از آن‌ها صراحتاً چیزی بخواهم.

کاش این غم سنگین بر سینه در روزهای آينده سبک‌تر شود، نه این‌که تا روز آخر بماند یا حتی مدام پرفشارتر شود.

راوی همراه

 

دوباره در روزگاری هستم که حس می‌کنم راوی‌ای همراه خودم دارم، نه با روایتی از جنس چیزهایی که این‌جا می‌نویسم؛ بلکه انگار دوربینی جایی بالای سرم نصب شده و همراه با من حرکت می‌کند و ضبط می‌کند، طوری که انگار هر تصویری که می‌بینم قرار است معنایی و نقشی در داستان کلی داشته باشد. مثلاً دیروز که در ترافیک به سمت انقلاب می‌رفتم و بعد در حین قدم زدن سرگردان در شلوغی کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب. تمام مدت حس می‌کردم که انگار دوربینی همراه من این سرگشتگی و شلوغی اطراف را روایت تصویری می‌کند. آن عصبیتی که از صبح همراهم بود، بعد که «آقای سیبیل و کلاه» به کافه آمد و چند دقیقه حرف زدیم و خندیدم و کمی حالم عوض شد، قرار از پیش مشخصی را کنسل کردم، برای دوست دیگری نوشتم که ببینمش و بعد انقلاب و در نهایت کافه‌ی دیگری در خیابان انقلاب و دیدار ملایم دیگری.

اضطراب و ناآرامی زیاد است. دوستی می‌گفت که باید قدردان این باشم که عکس‌العمل بدنم به ناآرامی‌ها خواب است. امروز رکورد شکستم. به گمانم نزدیک ۱۲ ساعت در رختخواب بودم. بیدارشدن‌های متعدد و باز خواب‌های منقطع و عمیق. فقط وقتی بالاخره از تخت کنده شدم که «جیم» زنگ زد تا واقعه‌ی خنده‌آوری را تعریف کند. حتی این‌طور نیست که با ناآرامی بخوابم. انگار خواب لذت و آرامش شدیدی باشد که در آغوش می‌گیرد و از این ناآرامی جدایم می‌کند، با رغبت به سمتش می‌روم.

این ناآرامی بخشی از شرایط فعلی است، عدم اطمینان شدیدی نسبت به آینده و زندگی حرفه‌ای که فکر نمی‌کردم به این شدت گرفتارم کند. بخشی هم عدم اطمینان در زندگی شخصی است. وضعیتی به چشم من تکان‌دهنده در یکی از شخصی‌ترین رابطه‌هایم پیش‌آمده و اطمینانم به اطرافم را به از پیش متزلزل کرده. خودم آدم‌های ناامن را نمی‌توانم تحمل کنم، کسانی را که مدام احساس ناامنی می‌کنند و گویی مدام به دنبال تأییدی برای جایگاه‌شان هستند. حالا که خودم در این شرایط گرفتار آمده‌ام، سعی می‌کنم فاصله بگیرم تا ناامنی‌ام دیده نشود، دست‌کم برابر کسانی که امن نیستند دیده نشود.

دیروز به سرم زده بود که از «جیم» بپرسم که چه چیزی در من باعث می‌شود که نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام ناگهان و بدون توضیحی ترکم کنند. آن‌طور که «نون» می‌گفت قضاوت اخلاقی سفت‌وسخت که کل سیستم فکری دیگری را زیر سوال می‌برد؟ یا آن‌طور که «لام» مدعی است خودمحوری و حق‌به‌جانب بودن؟ من دیگران را، خصوصاً اگر نزدیک باشند ناگهان و بدون توضیح ترک نمی‌کنم. فکر می‌کنم حقم است که توضیحی بشنوم و این توضیح همیشه دریغ می‌شود. مطمئن نیستم که اگر به پاسخ مشخصی هم برسم تصمیم بگیرم چیزی بنیادین را در خودم تغییر دهم. اگر واقعاً مجموع چیزهای جسته‌وگریخته‌‌ای که شنیده‌ام دلیل اصلی باشد و خط پنهان در همه‌شان این باشد که من فکر می‌کنم خودم اخلاقی عمل می‌کنم و دیگران را با آن اصول قضاوت می‌کنم، مطمئن نیستم که این چیزی باشد که بخواهم تغییر دهم. اگر واقعاً همه‌ی زندگی‌ام دست‌کم تلاش کرده‌ام منسجم و با اصولی رفتار کنم و بر آن‌ها پیابند بمانم و بسیار هم بر حک‌واصلاح اصولم پافشرده‌ام، چرا نباید به خودم و به این اصول اعتماد داشته باشم؟ چرا نباید انتظار داشته باشم که حتی اگر اصولم را نمی‌پذیرند، اصول‌گرا بودنم را بپذیرند؟ این حرف‌ها را این‌جا نوشتن بی‌فایده است. شبیه جنگ با دشمن فرضی است. قرار نیست هیچ نتیجه‌ی مشخص و تأثیری در جهان بیرونی داشته باشد.

جانیفتاده

 

هنوز در وضع جدید جانیفتاده‌ام. چیزهایی از گذشته و از وضع حال، ذهنم را به هم می‌ریزد. امروز برای خودم بلیط تئاتر گرفتم. یک بلیط. قصدم همین بود. در چند روز گذشته هم چندبار قصد کردم تنها بروم سینما. چند بار سعی کردم ولی نتوانستم بلیطی پیدا کنم که به زمانم بخورد. چند روز گذشته هم فکر کرده بودم که کاش کاری در آرایشگاه بود که دوست داشته باشم، چیزی بیش از برداشتن ابرو که تنها کاری است که می‌کنم، مثلاً رنگ یا مدل موی نامتعارفی یا کاری با ناخن‌های دست یا پا. اما نمی‌شود برای حالی لحظه‌ای چیزهایی کلی را در زندگی تغییر داد. لابد اگر پایم سالم بود به تنها کوه رفتن هم فکر می‌کردم. فعلاً به همین بلیط تئاتر رضایت داده‌ام و شاید در چند روز بعد دیدارهای دونفره‌ای که روشن باشد دلم می‌خواهد معطوف به من باشند.

غیر از این‌که ساعت‌های زیادی، خصوصاً آخر شب و اوایل بیدار شدن از خواب، در ذهنم با برخی از آدم‌های گذشته دعوا می‌کنم، دل‌نگرانی‌های دیگری هم هجوم می‌آورد. مثل این‌که احساس می‌کنم ناگهان زیادی پیر شده‌ام. انگار عادت ندارم به زیادی جوان نبودن و این یادآوری مدام که دیگر جوان نیستم، عصبی‌ام می‌کند. به گمانم اطرافیانم هم در همین وضع‌اند. جیم چند بار به شوخی ناباوری‌اش از سن فعلی‌ام را ابراز کرده. این توجه به سن در مقایسه‌ی با چیزی است: در مقایسه با کارهایی که فکر می‌کردم در این سن باید مدتی بوده که شروع کرده بودم باشم. مثل تحصیل، مثل دکترا.

دیشب با یکی از هم‌کلاسی-بعدازاین‌ها چت می‌کردم. همانی که پیگیری‌اش برایم کمی عجیب است. در میانه‌ی صحبت پرسید که از کی فلسفه را شروع کردم. سوال متقابل را که پرسیدم دیدیم ۵ سالی بعد از من فلسفه را شروع کرده. پیش از این دوره هم در جای مشهور دیگری در همان کشور فلسفه خوانده. در همان میانه‌ی صحبت کنجکاو شدم و رفتم به صفحه‌اش. هفت سال از من جوان‌تر است. عصبی شدم. گرچه عمیقاً و در زمان به این نتیجه رسیده‌ام که علوم‌انسانی خواندن عجله برنمی‌دارد و بخشی از فهم وابسته به زمان است و نباید غوره نشده مویز شد. با این حال خشمگین بودم. این تعویق طولانی مطلوبم نیست. یک یا دوسال این‌طرف و آن‌طرف لابد چیزی اساسی را تغییر نمی‌دهد، اما این تصویر که چند سالی از برنامه‌ریزی‌های قبلی‌ام عقب‌ترم عصبی‌ام می‌کند. من باید این دوره را دست‌کم یک‌سال پیش شروع می‌کردم و حال دست‌کم نیم‌سال دیگر باید منتظر بمانم.

باید شروع کنم به بازنگری ترجمه ولی دست‌ودلم به کار نمی‌رود. باید برنامه‌ی مشخص‌تری داشته باشم و فعلاً از چنین برنامه‌ریزی‌ای ناتوانم. دلم می‌خواهد به جای هر کار مشخصی کتاب بخوانم. دوباره رفتم و چندین کتاب در حوزه‌های نزدیک و نه دقیقاً داخل حوزه‌ی کار اصلی‌ام پیدا کرده‌ام. اما انگار کافی نیست.  

کار و بار

 

دارم خودم را می‌کشانم که کار کنم. نمی‌دانم چرا، وقتی ضرورتی ندارد. هیچ زمان مشخصی پیش رویم نیست و تعهدی محدودکننده متعهدم نمی‌کند. امروز بالاخره ترجمه‌ی اولیه‌ی متن تازه تمام شد. درست یک‌ماه است که ترجمه را شروع کرده‌ام. متن از همان فیلسوف قبلی است اما یک‌چهارم قبلی هم زمان نبرد: فرق متن شخصی‌نوشت با مکاتبه‌ی فلسفی.

خوب است اگر بتوانم ترجمه‌ی دقیقِ تقریباً تحت‌الفظی از این متن به زبانی که بلدم پیدا کنم تا ترجمه‌ی خودم را تطبیق دهم و فهم خودم را با دیگری مقایسه کنم. عجیب است که هنوز چنین ترجمه‌ای از این متن پیدا نکرده‌ام. سه ترجمه‌ای که سرسری نگاه کرده‌ام زیاده ساده‌سازی شده‌اند. این سنت انگلیسی‌زبانان برایم قابل درک نیست که به جای ترجمه‌ی دقیق متون فلسفی می‌زنند به قابل‌فهم کردن آن. به هیچ کس هم رحم نمی‌کنند، از هگل و کانت تا اشلایرماخر و فوکو. این است که تقریباً هیچ وقت ندیده‌ام که متخصصی جدی که به زبان انگلیسی می‌نویسد از ترجمه‌های مثلاً رایج و معتبر انگلیسی استفاده کند، اغلب خودشان دست به ترجمه‌ی بخشی از متن می‌زنند که به کارشان مربوط است. احتمالاً از همین‌جا است که این ایده را جا انداخته‌اند که اگر متخصصی، باید از متن به زبان اصلی‌اش استفاده کنی. اگر سنت ترجمه‌شان دیگر بود، شاید این ایده انقدر جا نمی‌افتاد. ترجمه‌های دقیق به قیمت سخت‌خوانی به زبان انگلیسی واقعاً اندک‌اند، گرچه ظاهراً دارد تعدادشان بیشتر می‌شود، اما انگار هم‌چنان انقدر کار رادیکالی است که حتی معتقدان به آن هم در سخت‌خوان‌ترین متن‌ها گاهی به نعل می‌زنند و گاهی به میخ. این را در ترجمه‌ی انگلیسی متن قبلی دیدم: ترجمه به‌نحو شگفت‌انگیزی (برای ترجمه‌ای انگلیسی) دقیق بود، با این‌حال در برخی بخش‌ها که کلام لایب‌نیتس خیلی پیچیده و مغلق می‌شد، مترجم دریغ نکرده بود که برخی جمله‌ها را بکشند، یا جای جملاتِ توضیحی را تغییر دهد تا متن خوش‌خوان‌تر شود.  

دیروز نامه‌ی پذیرش تازه آمد. کمی جا خوردم. می‌دانستم که باید فرمی را تغییر دهند تا مشخص شود که درس را دست‌کم از ترم بعد شروع می‌کنم. اما فکر نمی‌کردم که برای ترم جدید دوباره نامه‌ی پذیرش جدید بزنند و در همان روال قبلی لازم باشد که پذیرش را تأیید کنم. هیچ خیر تازه‌ای هم نیست، نه از ویزا، نه از دانشگاه، نه از استادی که سرخود تصمیم گرفته بود شخصاً موضوع را پیگیری کند. فقط یک همکلاسی پیگیر هنوز مدام پیام می‌فرستد.

نیاز داشتم که امروز سرخوشی شخصی‌ای در برنامه‌ام بگذارم تا شاید از فردا که دیگر ترجمه‌ی این متن دستم نیست، کار و روال جدیدی را شروع کنم. اما شرایط جسمی امکانش را از بین برد.

روزگار خوش، با نظری به پس و پیش

 

چند بار تا به حال این خوشی ناگهانی برایم پیش آمده که «هی، هنوز دارم در تهران زندگی می‌کنم.» مثل آن افسانه‌های قدیمی درباره‌ی کسی که هرروز احتمال مرگش را می‌دهد و هر صبح سرخوش است که هنوز زنده است.

این تاریخ آخر، گرچه با کمی تأخیر، همین حس را ایجاد کرد. اول عصبانی بودم، آن هم بعد از آن تعلیق و اضطراب، از این‌که چیزی انقدر بی‌معنی مانع درس‌خواندنم شده. حالا اما دوباره برگشته‌ام به خوشی در تهران بودن. البته یک‌دست نیست، بالا و پایین دارد.

نگرانی‌ام را هلیدم که شدید بشود و با دوستانی درباره‌ی حالِ حاضرم حرف زدم. درباره‌ی اضطراب قبلی و عصبانیت بعدی و حس شدید این روزها که فکر می‌کنم باید کار جدی‌ای بکنم، چیزی از جنس خواندن به قصد نوشتن تا این روزها آرام‌تر بگذرد.

من بلدم که خوش بگذرانم، خصوصاً بلدم که از زندگی‌ام در تهران لذت ببرم. مسئله‌ام این چند روز این نبود که راهی پیدا کنم برای تحمل کردن زندگی معلق ادامه پیدا کرده در این شهر. اصرار داشتم/دارم که این مدت انتظارِ تمدیدشده برای شروع درس (هرقدر هم طول بکشد) کاری کنم بیش از خوش‌گذراندن؛ و ترجمه و تدریس دبیرستان برای من جزو خوش‌گذرانی‌هاست نه کاری جدی.

با چند نفر حرف زدم تا امروز که به «ب» رسیدم. بیش از دوسال است که ابا دارم از این‌که در چاله‌های روزمرگی‌ام صدایش کنم. انقدر که حس می‌کنم سرشلوغ است و عادلانه نیست که من هم به ذهن‌مشغولی‌اش اضافه کنم. اما به نظرم به موقع به خودم هشدار دادم و زمانی صدایش کردم که برای دوستی‌مان ضروری بود. همه‌ی صحبت‌ها و فکر‌های این چند روز مگر با حرف زدن با «ب» کامل نمی‌شد. دقیقاً نیاز به نوع دوستی و توجه او داشتم و نوعی که مرا می‌شناسد و این سال‌ها دیده و هم‌فکری معمول‌مان. نتیجه‌ی حرف زدن با «ب» سروشکل دادن به ایده‌ی خامی بود که برای انجام فعالیتی شخصی داشتم. مثل اغلب اوقات، با وجود نزدیک نبود حوزه‌های علاقه و کارمان، نوع درکش از رابطه‌ی من و زندگی حرفه‌ای، کمک کرد که ایده‌ی خامم چکش بخورد و بدل به کاری قابل پیگیری شود.

چیزهایی هست که باید درباره‌اش بنویسم، از جمله احساس ناامنی در دوستی و حساسیت فوق‌العاده‌ای که گاهی پدید می‌آید. این بار ولی درباره‌ی خودم نیست. بلکه فکر می‌کنم من امنم و آرام، نگران دیگری‌ام که ناآرامی‌اش را هیچ‌طور دیگری نمی‌توانم تفسیر کنم مگر این‌که بگویم از سر احساس عدم امنیتی است که البته نمی‌دانم از کجا می‌آید. همین که درباره‌ی دیگری است نوشتنش را به تأخیر می‌اندازد.

 

روز آخر

 

دیروز روز آخر بود، و عجب روز آخر باشکوهی. روز آخر خواندن زمانی که هیچ چیز قبل و بعد آن تغییر خاصی نمی‌کند، کمی غریب است. دیروز روز آخری بود که اگر تا آن روز ویزا صادر نمی‌شد، قطعی می‌شد که مجبورم درس را دست‌کم تا ترم بعد به تعویق بیندازم. و ویزا نیامد و حالا دیگر آن حالت تعلیق نیست. گرچه من دست‌کم چند روزی بود که تعلیق را کنار گذاشته بودم. می‌خواندم و ترجمه می‌کردم و سعی می‌کردم زبان‌هایی که زمانی بلد بودم را فراموش نکنم.

دیروز رفتم استادیوم. فکر نمی‌کردم انقدر خوش بگذرد. لابد آن‌چه طی شده و اولین‌بار بودن چنین تجربه‌ای انقدر خوشایندش کرده بود. با این حال به نظرم خیلی غیرمعقول نیست که نتیجه بگیرم که این‌یکی از جنس آن تفریحات ذهن‌آزادکنی است که موافق طبع من است. حتی زمانی که امکانش را هم داشتم رفتن به مکان شلوغ تاریک و پررقص انتخاب شخصی‌ام برای بی‌خیالی و خوش‌گذراندن نبوده. بارها برای همراهی با دوستانم که بودن کنارشان انتخابم برای فراغت بوده، چنین کردم. اما به نظرم چیزی از جنس هیجان و بی‌خیالی فوتبال‌دیدن در جمع بزرگ و از نزدیک است که روش محبوب‌تر من برای رها شدن از فشار کار و استرس است.

با «نزدیک‌ترین» و «پ» رفتیم استادیوم، چند دوست نزدیک دیگر را هم آن‌جا دیدم. اما از شروع آشنایی و معاشرت با کسانی که همدیگر را دورادور و از نوشته‌ها می‌شناختیم اجتناب کردم. قصدم این بود که خوش‌بگذرانم نه این‌که اولاً و دقیقاً در حرکتی اجتماعی-سیاسی شرکت کنم، که این بار استادیوم رفتن با آن شرایط، بالاخره چنین چیزی بود، هرقدر بخواهیم اعتراف کنیم یا انکار. از آن‌جا که بیرون آمدیم، هیجان‌زده و سرخوش و دوستانه‌تر از قبل، به شب‌نشینی دورهم و کم‌جمعیت‌مان پرداختیم. با همان آهنگ‌ها و کارها و حرف‌های معمول: شبی کامل، خوش، بی‌دغدغه، بی‌خیال و بسیار روان.

با همه‌ی خوشی دیروز، و آرامشی که لابد باید در اثر تمام شدن تعلیق بیاید، حالا بغض و خشم غیرمنتظره‌ای را احساس می‌کنم. خشم از این‌که از درس‌خواندن بازمانده‌ام و کاری از کسی برنمی‌آید. ترجمه‌ی متن فعلی، ده روز دیگر تمام می‌شود. احتمالاً دوهفته‌ای هم مشغول بازنگری‌اش باشم و از حالا باید فکر کنم که قرار است من‌بعد چه کنم. دلم نمی‌خواهد ترجمه‌ی جدیدی شروع کنم، مدرسه هم از میانه‌ی سال نمی‌شود رفت. خشمگینم و می‌دانم دلیلی برای اشتراک این خشم با دیگران نیست، نه با دانشگاه، نه با هم کلاسی‌های احتمالی آینده و نه حتی با دوستان این‌جایی.

شش روز و چند ساعت

 

تمام مدت دلم می‌خواهد بخوابم، لابد از اضطراب است. این روزها طولانی و کش‌دار می‌گذرند. شش روز مانده و اگر موفق نشویم که سفارت را متقاعد کنیم در این مدت ویزا بدهد، شروع دوره می‌افتد برای ترم بعد. هیچ کس به اندازه من مایل نیست که این شش روز بدون خبری جدید در این مورد بگذرد. مسئله چطور گذراندن این شش روز است. هر روز چند بار می‌شمارم که چقدر دیگر مانده، چند شب، چند روز، چند ساعت.

دوستی به درستی می‌گفت که ویزا هر زمان دیگری هم قرار باشد بیاید، من دوباره دچار این حال خواهم شد که کاش نیاید. برای من وابسته به این شهر و دوستان غریب نیست، با این‌حال، بخشی از این حال معلول عدم تعین فعلی است. اگر می‌توانستم دست‌کم یک‌ماه قبل از رفتنم زمانش را بدانم، اوضاع بهتر می‌بود. این شرایط با آن وسواس من نسبت به برنامه‌ریزی و زمان نمی‌خورد. گرچه شاید صبرم نسبت به عدم تعین این شرایط بیشتر باشد از آن‌چه در دوستی‌هایم نشان می‌دهم.

به نزدیک‌ترین می‌گفتم که بعد از ای‌میل‌های د.ک. اضطراب آن‌قدر بالا زده که به سرم زده برای دانشگاه بنویسم بیایید و بی‌خیال این ترم شویم. جوابش راست و روشن بود: نمی‌شود نروی، اگر ویزا آمد باید بلافاصله بروی، دیگر فقط تصمیم تو نیست، به همه‌ی ما که این دو سال همراهت بوده‌ایم مربوط است. راست می‌گوید. خودم هیچ، بی‌چاره اطرافیانم با این وضع نامشخص.

در این میان دو روز را شبه‌سفری رفتیم. برای اولین بار بود که هیچ عجله‌ای برای برگشتن نداشتم، یا حتی برای این‌که کمی کار کنم. فکر می‌کنم شاید معقول بود که باقی این هفته را هم در سفر باشم. سعی می‌کنم ترجمه را جلو ببرم اما سرم سنگین است و ناآرامم و بی‌تمرکز.

هم‌کلاسی بعدازاین شروع کرده صوت کلاس اجباری این ترم را می‌فرستد که اگر شد و رفتم، در جریان باشم که چه گذشته. نِردبازی محض، انجام کاری از سر بی‌تفاوت نگذشتن. خنده‌ام می‌گیرد، هربار یادم می‌افتد که برایم نوشته «دست‌کم خیالم راحت شد که در خانه‌ی خودت در امنیت هستی، نه در بازداشتگاه مرزی». تصویرش خیلی هالیوودی است، انشاالله که تصورش از من خیلی هزارویک‌شبی نباشد.

قربانی

 

از قربانی بودن بدم می‌آید. از این‌که به چشم قربانی به من نگاه شود فراری‌ام. حالا در موقعیتی قرار گرفته‌ام که زدودن این عنوان از آن چندان ساده نیست.

ویزا هنوز نیامده. چند روز پیش به این فکر می‌کردم که وقتی بالاخره به آن‌جا برسم، اگر مواجه شوم با دلسوزی و هم‌دردی هم‌کلاسی‌ها و استادها، در همان اولین برخورد خواهم گفت که دوست ندارم دیگر درباره‌اش حرف بزنیم، حالا که دیگر مسئله حل شده. دوست ندارم به چشم کسی که وضعیت خاص مشکل‌داری دارد دیده شوم.

اما حالا چه؟ چند روز قبل استاد پیر خوش‌نامی که از قضا مسئول کلاس اجباری دانشجویان سال اول است، ای‌میلی فرستاد که موضوعات مورد علاقه‌تان برای ارائه را بگویید. طبعاً پاسخ ندادم. فکر می‌کردم روشن است که ویزا ندارم و وقتی هنوز ثبت‌نام نکرده‌ام، مشارکت در برنامه‌ریزی کلاس بی‌جا است. ای‌میل دوم برای یادآوری که آمد، فکر کردم مؤدبانه است که پاسخ دهم و شرایط را توضیح دهم. از دو روز پیش که ای‌میل را برای استاد مربوطه فرستادم تا امروز دارم به ای‌میل‌ها همدلانه‌ی هم‌کلاسی‌ها و استادها پاسخ می‌دهم. به نظر می‌رسد همه‌ی دانشکده را خبر کرده.

اول رئیس جدید دانشکده ای‌میل زد. کمی معذب شدم. با این‌حال فکر کردم چیز عجیبی نیست، دریافت ای‌میلی برای نشان دادن توجه و پیگیری از کسی که مسئولیت رسمی دارد. منشی گروه و مسئول قبلی در جریان ماجرا بودند و اطمینان داده بودند که فعلاً کاری جز انتظار نمی‌شود کرد. و البته در هر ای‌میلشان اعلام عصبانیت از دولتشان بود. اطرافیان من، به این‌که یک ایرانی بابت رفتار بخشی از حکومت از دیگری عذرخواهی کند حس بدی دارند، من هم در این حس بد با آن‌ها همدلم. حالا نمی‌دانم نسبت به معکوسش چه احساسی باید داشته باشد، وقتی تقریباً همیشه بخشی از ای‌میل‌ها ابراز عصبانیت گاهی با الفاظ تند از قوانین و رفتارها است.

ماجرا در مورد ای‌میل‌های هم‌کلاسی‌ها پیچیده‌تر است. به ای‌میل شخصی یک‌نفرشان پاسخ دادم. اما برابر ای‌میل دست‌جمعی‌شان مانده‌ام که چه بنویسم. می‌فهمم که خواسته‌اند مهربان و همراه باشند. دوست دارم بزنم به مسخره‌بازی که انقدرها هم عصبانیت ندارد، دست‌کم من آن‌قدرها عصبانی نیستم و نشسته‌ام از زندگی‌ام لذت می‌برم حتی کار جدیدی شروع کرده‌ام. می‌دانم جایش نیست که روشن کنم که لطفاً مرا نگذارید در جایگاه قربانی. جای اعلام مواضع مقتدارنه‌ی سیاسی هم نیست.

 

دوراهه‌ی غیرجدی

 

از حالا تا سه هفته‌ی دیگر در موقعیت خاصی هستم. اوضاع از این قرار است که در این سه هفته، هر زمانی که ویزا بیاید، باید در لحظه همه‌ی بند و بساطم را جمع کنم و بروم تا بتوانم درسم را در همین ترم پاییز، البته با اندکی تأخیر شروع کنم. مسئله‌ی اصلی دیگر این‌که نیست که آیا ویزا می‌آيد و می‌توانم درس بخوانم یا نه. دغدغه‌ی اصلی‌ام این است که اگر در این سه هفته ویزا بیاید و مجبور شوم که ناگهان بروم چه. تصور میزان کاری که برای رفتن لازم است بکنم، آزارنده است. از دکترهایی که باید بروم، چیزهایی که باید بخرم، دوستانی که باید ببینم و... و حاضر نیستم این کارها را، چنان که برای قبل از رفتن لازم است، پیش از آن‌که رفتنم قطعی شود، بکنم. دلیلش احتمالاً این است که خود رفتن برایم مطلوب نیست. می‌دانم که انگیزه‌ام خواندن این دوره‌ی دکتری است و اگر این نبود دلم نمی‌خواست حتی برای چند سال از ایران بروم. این است که دوست ندارم قبل از این‌که واقعاً ضروری شود، کارهای مرتبط با رفتن کنم.

تا امروز، به چشم خودم، تعلیق و وضعیت نامشخص این دوره را خوب تاب آورده‌ام. تا همین چند هفته‌ی پیش، کار ترجمه را کش دادم و بعد هم چند کار ریز و درشت دیگر داشتم که انجامشان ضروری به نظر می‌رسید. این است که تا امروز خیلی به وضعیتم فکر نکرده‌ام. اما حالا کارهای از پیش مشخص تمام شده. این است که مجبورم برای چطور گذراندن روزها تصمیم بگیرم.

دو انتخاب اصلی دارم. یکی این‌که این وضعیت نامعلوم که در آن هیچ کار مشخصی نمی‌شود کرد را ادامه دهم تا زمانی که یا ویزا بیاید یا تاریخی که دانشگاه مشخص کرده بگذرد و قطعی شود به این ترم نمی‌رسم و مدت مشخص بیشتری تهران هستم و بعد برای آن دوره تصمیم بگیرم. ادامه دادن وضعیت نامعلوم به این معنی است که خودم را متعهد به هیچ کاری نکنم، فقط از زندگی‌ام لذت ببرم، یعنی بی‌قیدوبند کتاب بخوانم و دوستانم را ببینم. شبیه رمضان امسال که دور اول ترجمه تمام شده بود و کتابی که برای بازنگری لازم داشتم به دستم نرسیده بود: نزدیک یک ماه چیزهایی را خواندم که شاید سخت زمان دیگری برای خواندنشان پیش بیاید. زندگی شبیه رویا بود. می‌دانم که می‌توانم از این طرز زندگی لذت ببرم.

گزینه‌ی دیگرم این است که برای دانشگاه بنویسم که حتی اگر ویزا در این سه هفته بیاید، من درس را از ترم بعد شروع می‌کنم. و در زمان مشخصی که پیش رو دارم، شروع کنم به ترجمه‌ی بعدی که همین حالا می‌دانم چیست و ذوقش را دارم. هیجان شروع ترجمه‌ی بعدی آن‌قدر هست که وسوسه‌ام کنند چنین چیزی برای دانشگاه بنویسم. تنها مانع دشواری‌های اجتناب‌ناپذیری است که شروع دیرتر تحصیل دارد که شاید نیرزد، اگر مجبور نباشم، بپذیرمشان.

نشسته‌ام، این دو گزینه را سبک‌سنگین می‌کنم و فکر می‌کنم احتمالاً علی‌رغم سرگشتگی ظاهری‌ام، می‌دانم انتخابم چیست.

نو نو

 

لابد آمدن بهار هم بی‌تأثیر نیست. چند روز است که در فضایی سَبُک و سرخوش نفس می‌کشم. کم‌کم هیجان شروع آخرین و احتمالاً جدی‌ترین دوره‌ی تحصیلی‌ام را حس می‌کنم. خوشی خبرها را دشواری تصمیم پوشانده بود. حالا تردیدها را کنار گذاشته‌ام و تصمیم گرفته‌ام که کجا درس بخوانم. گزینه‌ی دومی هم دارم که حتی اگر به اندازه‌ی اولی هیجان‌انگیز نباشد، آنقدر خوب است که اگر باز هم سفارت مزخرف ویزا ندهد، عصبانیت جلوی خوشی را نگیرد و با دلی خوش بروم سراغ گزینه‌ی دوم و درس‌خواندن را شروع کنم.

هنوز وضعیت سلامتی به ثبات نرسیده، اما نگرانی‌ام کمتر شده. جواب آخرین آزمایش‌ها که کمی قبل از سال جدید آمد، نگران‌کننده نبود. گرچه هنوز پیگیری لازم است، اما من دیگر چندان عصبانی و نگران نیستم. امیدوارم این عدم نگرانی به بی‌خیالی و رها کردن نرسد.

به سال گذشته که نگاه می‌کنم، همچنان بیمارستان و دادگاه پررنگ‌ترین تصویر است. آنقدر که چیزهای دیگر را در نگاه اول می‌پوشاند. اما بعد یادم می‌افتد که بیش از هر چیز در سال گذشته دوستی کرده‌ام. با آگاهی و خوشی از تنیدگی زندگی‌ام به دوستانم لذت برده‌ام. برایم روشن شده که خوشی دوستی برای من به طرز قابل توجهی بیشتر می‌شود، اگر معاشرت و ارتباط بخشی از روزمرگی باشد و نیاز به برنامه‌ریزی نداشته باشد. این‌که دوستانی دارم که بدون برنامه‌ریزی و البته نه به شکل کاملاً تصادفی، مرتب و مکرر مثلاً در زمان و مکان کار کردن می‌بینمشان، کیفیت زندگی‌ام را بالا می‌برد.

از آن تصویر رویایی عاشقانه گذر کرده‌ام، گذری که ساده نبود. با این‌حال، امنیت دوستانه‌اش برایم باقی مانده. دوستی اطمینان‌بخش را نگه داشته‌ام و هیجان را مسکوت گذاشته‌ام تا زمانی که دیدار نزدیک باشد بیدار شود.  

نمی‌توانم از تکرار این بگذرم که تصویر چند ماه بعد در شهر جدید و دانشگاه خوب، هیجان‌زده‌ام می‌کند. از ابتدای درس خواندن هم همین بوده: گرچه پروژه و ایده‌ی شخصی مهم بوده، نمی‌توانسته‌ام بگذرم از موقعیت‌هایی که از بیرون هم موفقیت‌آمیز به نظر می‌رسند. برایم مهم بوده که باری در زندگی‌ام اثبات کنم که از پس چنین موقعیت‌هایی برمی‌آیم. مسیر شخصی را هم خوش‌بینم که بالاخره پیدا کنم، همین‌طور که قبلاً پیش آمده. فقط مهم این است که علی‌الاصول امکانش باشد که این‌بار هست. از اولین سال‌های تحصیلم در کنار انتخاب‌های شخصی‌ام چنین تصویری برایم مهم بوده و حالا نزدیک به آن‌ام، چرا خوش‌دل نباشم؟ به این هم فکر می‌کنم که این دوره که تمام شود، حالت تعلیق زندگی تمام می‌شود و احتمال زیادی هست که بتوانم کاری که دوست دارم را شروع کنم. نگرانی‌ام کم است و امیدم زیاد، هم به خود این دوره و هم به آن‌چه در انتها به واسطه‌ی آن بدست خواهم آورد.

(شاید) پایان یک رویا

 

برای من که همیشه فکر کرده‌ام اولاً چندان تغییر زیادی نکرده‌ام، ثانیاً حداقل برای برخی از انتخاب‌هایم برای سبک زندگی‌ام فکر کرده‌ام، قابل تصور نبوده که در رابطه‌ای و دوستی‌ای به نحوی کاملاً متفاوت عمل کنم. تصورم این است که تقریباً همیشه اصول و روالم مشابه بوده. با این حال، گاهی دچار این سودا می‌شوم که به خاطر دیگری، تغییری در برخی چیزها دهم.

تصویر تغییر به خاطر دیگری هراسناک است، نه فقط برای خودم، بلکه اتفاقاً برای دیگری. از یک سو جذاب است که فکر کنی برای کسی چنان مهمی که به خاطر تو تغییر کرده. اما از سوی دیگر، ممکن است کسی را دقیقاً به خاطر انتخاب‌هایش دوست بداری و بپسندی و بعد از این‌که به خاطر تو تغییری کرد، تصویرت چنان عوض شود که دیگر نشناسی‌اش.

برای من گاهی پیش آمده که جزئیاتی را در زندگی‌ام به خاطر دیگری تغییر دهم، حتی جزئیاتی که زمانی بر آن‌ها بسیار محکم بوده‌ام. اما اغلب حتی از ذهنم هم نمی‌گذرد که برای حضور دیگری در زندگی‌ام، تغییری در انتخاب‌های اساسی‌ترم دهم. با این حال چند روزی، تصور امکان چنین کاری و سودای آن حال و روزم را شدیداً متأثر کرد.

خبر اول که رسید، خودم را سپردم به رویایی که از من بسیار دور بود و بخش بزرگی از این رویا دیگری بود. هم آن‌قدر که خودم را می‌شناسم و هم آن‌قدر که زندگی‌های متعددی را بازی کرده‌ام، برایم روشن است که کس دیگری نمی‌توانست حتی این رویا را در من بیدار کند. برایم غیرمنتظره بود که آن تصویر خیالی که بسیار دور از انتخاب‌های همیشگی من است، انقدر برایم دلربا است. چند روزی نه می‌توانستم کار کنم و نه معاشرت، آن‌قدر که همه‌ی ذهنم را تصویری گرفته بود متفاوت از همه‌‌ی انتخاب‌های پایدارم. ناآرام بودم که این سودا از من چه خواهد ساخت.

تصویر خیالی دیری نپایید. چند روز بعد، خبر دیگری آمد. دیگر مسئله فقط این نبود که در تصویری شرکت کنم که از معمول من دور است، مسئله به این تغییر کرد که همزمان باید تصویر پایدارتری از خودم را هم کنار بگذارم: تصویر کسی که علایق حرفه‌ای‌اش همواره برایش اولویت دارد و بسیار دویده که بهترین ممکن (برای خودش و شرایطش) در زندگی حرفه‌ای‌اش باشد. غم و آشفتگی شدید بود، اما قطعیت انتخاب از ابتدا روشن بود و هرقدر می‌گذشت روشن‌تر می‌شد: یک‌بار دیگر باید زندگی شخصی و روزمره‌ام را می‌گذاشتم تا به دنبال علایق حرفه‌ای‌ام بروم. این‌بار نه فقط زندگی روزمره‌ی خوشایندی که دارم را ترک می‌کنم بلکه رویایی که برای اولین‌بار و با یقین بالایی فکر می‌کنم که برای آخرین بار امکان زندگی‌اش را داشتم، کنار می‌گذارم (البته اگر دوباره اتفاق پیش‌بینی‌ناشده‌ای نیفتد که همه‌‌ی محاسبات ظاهراً عقلانی را بی‌اثر کند).  

شاید کمی تغییر در زندگی شخصی و روزمره‌ام و حتی جایگزین کردن یک زندگی روزمره با زندگی‌ای دیگر، در من قابل تصور باشد، اما گویی کنار گذاشتن انتخاب بهتر زندگی حرفه‌ای، ناممکن است. آنقدر ناممکن که فکر می‌کنم اگر چنین کنم، دیگر من، آن منی نیستم که چند نفری می‌شناسند و شاید دوستش دارند. در پس همه‌ی صحبت‌های دلداری‌دهنده ولی با توصیه‌ها قاطع همین را دیده‌ام. مسئله فقط زمان شروع سوگواری است، هم برای زندگی شخصی کنونی‌ام و هم برای تصویر دوری که زمانی ممکن شده بود و همان تصورش هم لذت‌بخش بود. و من همان منی می‌مانم که همیشه بودم، هم در انتخاب حرفه‌ای و هم شخصی، بخشی به اراده بخشی به جبر.

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

 

دیشب به معنای دقیق کلمه در این حال بودم. اول خبری رسید که دیدار رفیق را بیش از هروقت دیگری در شش سال گذشته محتمل می‌کرد و شوق دیدار بیشتر و درد فراق شدیدتر شد و بعد خبر استعفای ظریف آمد.

دیروز صبح بی‌قرار بودم. برای هزارمین بار در صندوق ای‌میل‌های رسیده‌ام می‌گشتم که ببینم پارسال خبرهای مربوط به دانشگاه‌ها کی آمد. کمی که از صبح گذشت، خودم را با خواندن اشعار شاعری قدیمی سرگرم کردم. چند روز قبل دوباره افتاده بودم به یافتن زیرخاکی‌های ادبیات فارسی. نتیجه امیدبخش بود؛ چهار کتاب پیشتر نادیده‌ی موافقِ طبع پیدا کردم. برای مدتی دستم پر است که در این مواقع ناآرامی خودم را هیجان‌زده کنم. چندی از یافته‌هایم را برای دوستان دیگری که حدس می‌زدم سلیقه‌ی مشابه دارند فرستادم. نوعی عکس‌العمل فکر نشده: شاید دیگران هم ناآرام باشند (چرا ناآرام باشند؟ مگر آن‌ها هم منتظر خبری هستند؟) و به نحو مشابهی ناآرامی‌شان را فراموش کنند (مگر همه قرار است با خواندن نوشته‌های زیبای قبلاً نادیده وضع فعلی را فراموش کنند؟) زیاد چنین کاری می‌کنم. انگار وقتی تنشم بالا است، نمی‌توانم تمایز حال خودم و دیگران را بفهمم و زیادی هم‌ذات‌پنداری می‌کنم، البته به نحو معکوس.   

در حال خواندن یکی از این چهار کتاب بودم که ای‌میلی رسید. بی‌حوصله بازش کردم و انتظار داشتم که خبر ناامیدکننده‌ای باشد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم خبر دقیقاً چیست. برای «ناصح» نوشتم و چند دقیقه‌ی بعد حرف زدیم. همه‌ی احتمال‌های دیگر و خبرهای منتَظَر دیگر را تعلیق کردیم و فقط ماندیم بر همین خبر خوش. از جزئیات حرف زدیم، چونان احتمالی نزدیک و برنامه‌ای مقدر؛ گویی برنامه‌ی صبحانه‌ی فردا را هماهنگ می‌کنیم، همین‌قدر نزدیک و در دسترس و بی‌نگرانی و بی‌شبهه. صحبت را مجبور شدیم ناگهان قطع کنیم و باقی روایت در ذهنم گذشت، در خوابی که این‌بار موقعیت مکانی‌اش تغییر کرده بود و نزدیک به او بود.

هنوز شب‌ها زود می‌خوابم و صبح‌های نسبتاً زود بیدار می‌شوم تا کارهایم را جمع کنم، که حالا دیگر پایان زمانی مشخصی دارند. اما هیجان و خوشی بیدارم نگه داشته بود. رمان و کتاب سَبُک جواب نمی‌داد. گوشی را برداشتم و در لحظه خبر آمد: استعفای ظریف. حسم شبیه لحظه‌ی خواندن خبر فوت هاشمی رفسنجانی بود. آن خبر که رسید در اتاقم تنها بودم. رفتم به آشپزخانه تا شاید همخانه‌ای‌هایم باشند. کسی نبود. چای ریختم و نشستم سر میز. گریه‌ام گرفته بود. هم‌خانه‌ای چینی آمد به آشپزخانه. مانده بودم چطور و چی را برایش توضیح دهم. به توضیحانم با تعجب گوش کرد و با تعجب بیشتر از خانه بیرون رفت. برای رفیق مکزیکی نوشتم چه شده و گفتم مانده‌ام به اطرافیانم در این‌جا چه بگویم: بگویم از مرگ سیاست‌مداری که قبلاً منفور و بعداً پناه بوده غمگینم؟ آن روز میل و انگیزه‌ی لحظه‌ای‌ام برای امیدوار بودن زیاد بود. این بار اما گیج بودم. تا صبح خوابم نبرد. مدام خواندم و عصبی‌تر شدم. حالا آرام‌ترم. در سیاست هم مثل زندگی شخصی‌ام، باورم به فاجعه محدود است. درست می‌شود...

 

سفر

 

از چند ساعت قبل از سفر، روشن بود که دیگر به دلیل ناخوشایند این سفر (که به هرحال انتخاب خودم است) فکر نخواهم کرد. از همان غر مختصری هم که پیشتر درباره‌ی این سفر زده‌ام ناراضی‌ام، با این‌که می‌دانم آن غر هم معلول حال ناخوشی بود که خود از شرایط دیگری پدید آمده بود.

این سفر با سبک معمول سفرهای تنهای خودم پیش رفت. این‌که اولاً قبل از سفر با دوستی که قبلاً به این شهر نرفته قرار بگذارم برای فرستادن سفرنامه‌ی زنده در لحظات سفر، هر دم که چیزی را حس می‌کنم. این‌طور سفرنامه‌گویی، هم پیوندم را با کسی که در حال از من دور است قوی‌تر می‌کند و هم جزء لازم است برای این‌که سفر، سفرِ من شود. کار دیگرم قبل از سفر خواندن سفرنامه‌ها است، یا اگر دوست نزدیکی قبلاً به آن سفر رفته باشد، پرسیدن از مکان و فضایی که از آن خاطره دارد. دوست دارم همان‌طور که خاطره‌ی خودم را می‌سازم، دنبال رد پای خاطرات افراد بروم. البته متاسفانه (و حقیقتاً از این موضوع ناخوشنودم) وسواسی دارم در دیدن مکان‌های مشهور خصوصاً تاریخی شهرها. اما معمولاً با سرعت و در چند ساعت همه‌ی آن‌ها را می‌گذرانم تا برسم به تجربه‌ی شخصی از سفر.

این بار هم سفرنامه می‌گویم، زنده و اغلب صوتی، گاهی تصویری ضمیمه‌اش می‌کنم. از آن‌چه در لحظه می‌بینم و حس می‌کنم، می‌گویم. احتمالاً در این سفر شرایطم طوری است که بیشتر از احساسات شخصی خواهم گفت. دیروز به محض رسیدن، در شش ساعت اغلب مکان‌های مشهور شهر را گشتم و بقیه‌ی سفر را گذاشته‌ام برای تجربه‌ی شخصی. فقط یک‌جا در این مکان‌های مشهور، حالی شخصی بود. نشسته بودم در میان مسجدی و فضا معلق شده بود. تقریباً هیچ کس جز من آن‌جا نبود. محوطه‌ای بسته بود که دورتادورش حجره بود و یک‌طرف مسجد. در میان حیاط مرکزی حوض بود و اطرافش درخت. نیمه‌تاریک بعد از غروب بود که به مسجد رسیدم و نشستم و در فضایش آرام گرفتم.

عجیب‌ترین تجربه‌ی این سفر، خانواده‌ای است که مهمانشان هستم. مهربانی غیرقابل‌انتظاری نسبت به من که کاملاً برایشان غریبه‌ام دارند. علاقه‌مند به معاشرت‌اند و بخشی از روز را به گپ زدن میان غذا پختن و غذا خوردن می‌گذارنیم.

 

از دیشب مریضی‌ام شدیدتر شده. امیدوارم خیلی پیچیده نباشد. سرفه‌های قطع‌نشونده و تنگی نفس شدید دارم. فکر کرده بودم امروز را بروم خارج از شهر اما بعد دیدم برای نجات بقیه‌ی سفر بهتر است امروز را مطلقاً استراحت کنم. سختم است و باورم نمی‌شود که در سفر تنهایی باشم و یک روز تمام در خانه بمانم. به نزدیک‌ترین غر زدم و دو حرفش آرامم کرد. اول از این گفت که این تن دادن به مریضی چطور می‌تواند بخشی از تجربه‌ی سفر باشد و اتفاقاً آدم پرسفری که خودش است در چندین سفر تن داده به چند روز بها دادن به مریضی. و بعد در خجالتم از این‌که وقتی در خانه‌ام، خانواده‌ی میزبان به زحمت مدام می‌افتند در پذیرایی، خندید که اگر ما هم مهمان داشتیم، همین کار را می‌کردیم و زمین گرد است. عجالتاً متقاعد شده‌ام. امیدوارم از فردا شروع کنم به ادامه‌ی سفر، آن‌طور که من بلدم سفر کنم. 

تعلیق

 

افتاده‌ام به تعلیق و همه چیز متوقف شده است. حس می‌کنم تا تکلیف مشخص نشود، توان هیچ کاری را ندارم، حتی کارهایی که منطقا هیچ ربطی به این تعلیق ندارند. تا چند روز پیش، برنامه‌ی سفت‌وسختی داشتم که همه‌ی کارها به طریقی پیش برود که هم از نظر ناظر خارجی مطلوب باشد و هم خودم حال خوشی داشته باشم. مشغول زیاد و منظم کار کردن بودم که این اتفاق افتاد و حالا همه چیز متوقف شده.

این‌طور نیست که برای احتمال بالای از دست رفتن موقعیتی که برایش برنامه‌ریزی کرده بودم به طرز ویژه‌ای غمگین باشم. فکر می‌کنم این حال بخشی از این ایده می‌آید که نمی‌دانم تبعات ناخواسته‌ی این اتفاق چه خواهد بود و هنوز در خودم توان «تبدیل کردن تهدیدها به فرصت‌ها» را می‌بینم. فکر می‌کنم شاید این اتفاق ناخوشایند باعث شود تصمیم‌هایی برای ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای‌ام بگیرم که در ادامه نتیجه‌ی بهتری داشته باشند، نسبت به هر نتیجه‌ی ممکن اجرای برنامه‌ی قبلی. این ایده مدتی است که در من درونی شده، اینکه خصوصا در زندگی حرفه‌ای، تبعات هیچ اتفاقِ در لحظه خوشایند یا ناخوشایندی مشخص نیست، این است که هیچ اتفاقی به خودی خود جای ناراحتی و احساس خسران عمیق ندارد. شاید همین است که باعث شده تا مدتی باشد که دیگر اتفاقات ناگوار در زندگی حرفه‌ای‌ام که هنوز مهم‌ترین وجه هویتی‌ام است، عمیقا نگرانم نکند.

اما تعلیق وضع خوبی نیست. بلافاصله بعد از به وجود آمدن مانع جدی برای موقعیتی مشخص، به امکانات دیگر فکر می‌کردم، به این‌که حالا بهترین تصمیم چیست. با این‌حال باید مدتی منتظر بمانم تا به نتیجه‌ی قطعی برسم و بعد عمل مشخصی کنم. این تعلیق احساس ناتوانی می‌دهد. به گمانم چیزی که باعث می‌شود تعلیق را تمام و این موقعیت را یکسر رها نکنم و هنوز تلاشی برای بازگرداندنش می‌کنم، حس و حال دیگران است. خصوصا آن‌هایی که کمک‌ها و همراهی‌های مختلف‌شان در این مدت به واقعی شدن این امکان کمک کرده بود و همراه من هزینه داده بودند و گاهی حتی به دردسر افتاده بودند.

 

نمی‌دانم هنوز توان شکست خوردن دارم یا نه. تلاش برای موقعیتی دیگر، به جای دست‌وپا زدن برای حفظ این موقعیت، مستلزم خطر بیشتری برای شکست خوردن است. با این‌حال، در حال فعلی‌ام، آمادگی بیشتری برای تلاش دوباره دارم تا انتظار و اصرار بر چیزی که به مانعی خورده که به چشمم بی‌ربط است.  

تغییر بنیادین (./؟)

 

نمی‌دانم این تغییر به تثبیت رسیده یا نه، اما نشانه‌هایی چنان غیرمنتظره می‌بینم که باعث می‌شود حداقل پیش خودم اعتراف کنم که اتفاقی رخ داده.

گویی مدتی است که دیگر برای اتفاقی بیرونی و ابژکتیو و منظورم عمدتا موقعیت‌های زندگی حرفه‌ای است عمیقا غمگین یا شاد نمی‌شوم. هنوز تصمیم‌گیری‌های اساسی و نظم اصلی زندگی‌ام بر اساس تصورم از ایدئال‌های حرفه‌ای‌ام است، اما آنچه تکانم می‌دهد، نه موفقیت و شکست در این حوزه، که مسائلی مربوط به روابط انسانی است.

مانعی بر سر رسیدن به موقعیتی که برایش برنامه‌ریزی کرده بودم پیش آمده. به طرز غیرمنتظره‌ای از خود این اتفاق ناراحت نبودم. حالم بیشتر این بود که همه چیز به پایان نرسیده، هم امکان تلاش دوباره هست و هم این‌که میسرهای متفاوت دیگری برای ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای هست که بالاخره می‌شود آن‌ها را هم بررسی کرد. اما همین‌که با خواهرم و دوستی نزدیک، دو نفری که این امکان تحصیلی با امکان دیدارشان گره خورده بود، حرف زدم، غمی جدی،‌ عمیق و شخصی سراغم آمد. غمی که اصیل بود، یعنی خودش بود و بسیط بود و توضیح و راه‌حلی نداشت.

نمی‌رفتم که پیش خواهرم و نزدیک به دوست عزیزی باشم، با این‌حال در تمام مدتی که برای این موقعیت تلاش می‌کردم - چه آن تلاش علمی اولیه و چه این تلاش بی‌مزه‌ی اداریِ با هزار مسئله‌ی سیاسی و اقتصادی گره خورده‌ی اخیر این پس ذهنم بود که به این دو نفر نزدیک‌تر خواهم شد، احتمال دیدن‌شان بیشتر می‌شود و کمی خالیِ زندگیِ شخصیِ بعد از ترک ایران را تحمل‌پذیر می‌کند.

 

حال دوگانه‌ای دارم، از یک طرف می‌خواهم آرامش و معقولیتم را برابر چنین موقعیتی حفظ کنم، یعنی همین که برای خودم تکرار کنم که ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای مطلوب برای من ناممکن نیست، خصوصا که اتفاقی که افتاده انقدر بی‌ربط به ماجرا است که حتی ارزش فکر کردن و انرژی احساسی گذاشتن ندارد و اصلا باید بروم سراغ راهی که وابسته به چنین شرایط بی‌ربط و غیرانسانی‌ای نباشد. از طرف دیگر، همین موقعیت و یا موقعیتی از این دست است که مرا، البته برای مدتی مشخص و محدود، به بخشی از خانواده‌ام و دوست عزیزی نزدیک می‌کند. این چیزی است مرا که از نظر احساسی با این ماجرا درگیر می‌کند و نمی‌گذارد که بی‌خیال و آرام از کنارش بگذرم. و درگیری احساسی که شروع شود، ادامه‌ی منطقی دشوار می‌شود، خیلی دشوار. 

ابهام

 

حالم خودم را نمی‌دانم. قاعدتا، از نظر آدمی کمی با فاصله از من، باید خوشحال باشم، حتی خیلی خوشحال. نه دقیقا موقعیتی که برایم رویایی بوده، ولی امکان بودن در موقعتی فراهم شده که نزدیک‌ترین حالت ممکن به شرایطی است که مدت‌ها رویایش را پخته‌ام، آن هم با احتمال نه چندان کمی برای نزدیکی بیشتر به موقعیت رویایی- رویایی در زمینه‌ای خاص: زندگی حرفه‌ای. اما کسی که نزدیک‌تر باشد، یا شاید فقط خودم هستم که ناامیدی این شرایط را می‌فهمم. تکانی که خورده‌ام، وضعیتی که آمادگی مواجهه با آن را نداشتم و هنوز هضمش نکرده‌ام.

بیش از یک هفته است که خبر آمده، در این مدت، یکی‌درمیان پرشور از امکانات این موقعیت و دل‌مرده و ترسیده از شرایطی که پیش‌بینی‌اش را نمی‌کردم، بوده‌ام. هزار بار بالا و پایین شده‌ام، اما اغلب پایین بوده‌ام، پر از ترس و اضطراب. در همه‌ی بحث‌هایم و محاسباتم، می‌دانستم که در نهایت این موقعیت را می‌پذیرم، اما نیاز داشتم که کمی از آن حال بد گذر کنم. هنور نگذشته‌ام، هنوز فاصله دارم با جشن و سرور درونی برای این موقعیت.

 

برای «بازگشته» که این موقعیت اولین بار در صحبت با او بود که واقعی شد، نوشتم که پذیرفتم، جواب داد «I am proud of you». از اولین صحبت درباره‌ی این موقعیت، تا آخرین نوشته‌ی پر سوز و گذارم، می‌دانستم به عنوان کسی که با زندگی حرفه‌ای‌ام آشناست، رویکردش چه باید باشد. با این حال نیاز به همدلی با ناامیدی و ترسی که حس می‌کنم دارم. ناآرامم و پر از شک، شکی که بیش از آن که از محاسبه‌ی معقول شرایط واقعی بیاید، به تصویرها و حس‌وحال درونی‌ام برمی‌گردد. دلم می‌خواست برای «بازگشته» می‌نوشتم که همان‌طور که در مورد زندگی شخصی‌ام، هرجا که با هزار استدلال تلاش کرده‌ام نشان دهم حالم نباید بد باشد و بد بوده، او دوستانه ایستاده که حس بلافاصله با این محاسبات کنترل نمی‌شود، همان‌طور که علی‌رغم همه‌ی بی‌منطقی ناآرامی‌هایم همراهی کرده که به خودم حق بدهم، اینجا هم با حال ناخوش منی که هم شیدایی‌ام را دیده هم افسردگی‌ام را، همراهی کند، فارغ از این‌که اوضاع به نظرش واقعا خوب است یا نه. گویی بیش از همیشه نیاز دارم باور کنم که حس و حال ربطی به شرایط واقعی و محاسبات معقول ندارد و اولی بالاخره درست می‌شود، با همراهی راحت‌تر درست می‌شود.

فروشی نیست

 

فرم درخواستِ پذیرش برای دانشگاه مشهوری را پر می‌کردم، که به سوال‌هایی برخوردم چنان عصبی‌کننده که کل فرایند را متوقف کردم. سوال‌ها به چشم من، واضحا درخواست توضیح بود برای این‌که اقلیت‌ام، چطور به دیگر گروه‌های اقلیت نگاه می‌کنم، و چه کاری در راستای مبارزه با تبعیض کرده‌ام. فکر نمی‌کنم آدمی باشم بی‌توجه به تبعیض، و بی‌مسئولیت در این مورد، با این‌حال حاضر نیستم به چنین سوال‌هایی جواب‌هایی دهم که انتظار می‌رود. در ادامه تلاش می‌کنم توضیح دهم که چرا چنین سوال‌هایی از طرف دانشگاهی آمریکایی برایم آزارنده است.

اولا، من علاقه‌ای ندارم چیزهایی مثل گرایش و آن‌چه هویت جنسی خوانده می‌شود را در هویت شخصی‌ام پررنگ کنم. این موضوع بخشی، تصمیمی شخصی است، انتخابی درباره‌ی این‌که چطور و با چه ویژگی‌هایی دیده شوم. اما مسئله، چنان که این‌جا توضیح داده‌ام، وجهی دیگر هم دارد: من گمان نمی‌کنم راهِ مبارزه با وضعیت تبعیض‌آمیز فعلی که برای من هم آزارنده است، تاکید بر جدایی و شاخص کردن ویژگی‌هایی باشد که معمولا به گروهی که اقلیت می‌دانیم، منسوب می‌شود. فکر می‌کنم تاکید بر ویژگی‌های مشخص، ادعای تصلب این ویژگی‌‌های است، درحالی که تقریبا همه‌ی جنبه‌های هویتی، طیف است و البته متغیر در زمان و شرایط.

ماجرا غیر از جنبه‌ی شخصی و نظری (که اصلا چطور باید با مسئله‌ی تبعیض علیه گروه‌های اقلیت مبارزه کرد)، وجهی اجتماعی-سیاسی هم دارد. برای توضیح مخالفتم به وضعیت اغراق‌شده ولی واقعی‌ای اشاره می‌کنم که نامطلوبیتش واضح‌تر است. امثال مسیح علینژاد، باطبی، قاسمی‌نژاد و... را به این می‌شناسیم که تلاش می‌کنند [تبلیغِ] بدبختی در ایران را بفروشند، عمدتا برای رسیدن به موقعیتی شخصی. خائنانه بودن رفتار این افراد برای اغلبِ ما واضح است. خصوصا با توجه به این که این افراد با دولت و نهادهایی همراهی می‌کنند که از بهانه‌های حقوق بشری برای پیشبرد منافع ایدئولوژیکشان استفاده می‌کنند و مشخصا سیاست‌هایی ضد ایران دارند که بر زندگی روزمره‌ی مردم تاثیر می‌گذارد. ممکن است واضح نباشد که اعلام تبعیض در ایران به دانشگاهی در آمریکا چرا باید مشابه همکاری این افراد با نهادهای سیاسیِ بدنام باشد و این نکته‌ای است که نیاز به توضیحِ بیشتر دارد.

من نمی‌توانم دانشگاه را کاملا غیرسیاسی بدانیم. دانشگاه‌ها در همراهی و تقابل‌شان با دولت‌ها، با سیاست گره خورده‌اند. حتی اگر این نکته برایمان واضح نباشد، احتمالا از تصویر مغلوط و سیاهی که از ایران در کشورهای دیگر وجود دارد بی‌خبر نیستیم. این تصویر منفی، شاید به افرادی کمک کند که برای پناهندگی یا پذیرش دانشگاه امتیاز بیشتری داشته باشند، اما بر زندگی کسانی که در ایران زندگی می‌کنند تاثیر منفی دارد. بازنمودی که در دانشگاه از ایران داریم، تاثیر مشخصی بر تصویر کلی‌ای که از ایران ساخته می‌شود دارد. سطح ساده‌ی ماجرا این است که با وجود تصویری سیاه از ایران، ایران توان بهره‌گیری از ظرفیت توریسم را ندارد. اما ماجرا جدی‌تر از این حرف‌ها است، حمله و حذف کشوری که سیاه ترسیم شده است، راحت‌تر از کشوری است که رو به پیشرفت توصیف می‌شود. سابقه‌ی این چند سال نشان می‌دهد، از تصویر منفی عمومی علیه یک کشور، برای اقناع افکار عمومی برای حمله به آن استفاده می‌شود. و برای من این نکته‌ی روشنی است که حمله به ایران نمی‌تواند وضعیت مردمی که در ایران زندگی می‌کنند را بهتر کند. فرایند بی‌فرهنگ، عقب‌مانده و سیاه نشان دادن جماعتی به عنوان مقدمه‌ای برای حذف‌شان اتفاق غریبی نیست. دردناک‌ترین نمونه‌اش فلسطین است، توجیه حضور دولتی دیگر در آن سرزمین، بر این مقدمه استوار بود که آن سرزمین بومیانی ندارد با فرهنگ و ملیتی متعین. در حمله به لیبی، این تصویر غایب بود که ملتش از چه سطحی از رفاه، آموزش و بهداشتی در مقایسه با دیگر کشورهای همسایه برخوردارند، و همه چیز تقلیل داده شده بود به تصویر سیاهِ دیکتاتوری.

برای من واضح است که تصویرِ تبلیغیِ تماما منفی از یک کشور، چطور می‌تواند مقدمه‌ای باشد برای فشار سیاسی، اقتصادی، نظامی و در نهایت تلاش برای فروپاشی آن. و فروپاشی ایران، برای من، اتفاقا به عنوان کسی که با ناسیونالیسم همدلی ندارم، تصویر ترسناکی است. ترسناکی این تصویر، در وضعیت افراد واقعیِ انضمامی‌ای است که در اینجا زندگی می‌کنند، بعد از چنین فروپاشی‌ای. و البته برای من جهانی که در آن کشوری که در این منطقه از نظام‌های مرتجع و آپارتایدی دفاع می‌کند، مهم‌ترین مخالفش را از سر راه برداشته باشد، جهان بدتری است.

 

من این رفتار را در بین ایرانیان خارج از ایران و متاسفانه در بین دانشجویان ایرانی زیاد دیده‌ام که درباره‌ی این حرف می‌زنند که از ایران بیرون آمده‌اند چون در ایران آزادی یا حداقل امکانات را نداشته‌اند و اغلب گزارش‌شان غیردقیق و اغراق شده است. من بارها با افرادی برخورد کرده‌ام که با تجربه‌ی حرف زدن با یک ایرانی، تصویر جهنمی از ایران در ذهن‌شان شکل گرفته، چنان که تعجب می‌کردند از دیدن ایرانی‌ای که آمده چیز بیشتری یاد بگیرد یا تجربه‌ای کسب کند، اما می‌خواهد باز به ایران برگردد و امکان بهتر شدن اوضاع را می‌بیند و معتقد است زندگی‌اش در ایران چنان بد نیست که قابل تحمل نباشد. این ابراز مدامِ بدبخت بودن مردم ایران به کشورهای دیگر، ممکن است منافع کوتاه مدت شخصی داشته باشند، اما در بلند مدت کیفیت زندگی ایرانیان را پایین می‌آورد. من همان‌قدر که به تلاش داخلی برای اصلاح معتقدم و البته امیدوار به امکان تغییر، برایم بدیهی است که ارائه‌ی تصویر سیاه از ایران، کمکی به بهبود اوضاع نمی‌کند و این تصویر منفی می‌تواند در موقعیت مشخصی چنان ضد ایران به کار گرفته شود که کیفیت زندگی افرادی که داخل ایران زندگی می‌کنند را بدتر کند. من نارضایتی‌ام از برخی امور در ایران که برایم انگیزه‌ای برای تلاش برای اصلاح است، را به جایی خارج از ایران نمی‌فروشم، خصوصا به جایی که سابقه‌ی استفاده از این تصویر در عمل بر ضد منافع مردم کشورم را دارد.

در جست‌وجوی قرار

 

آن‌چه از من گرفته شده، قرار است. فکر می‌کنم روال حرکتم در مسیر فلسفه متوقف شده، نه این‌که کار نکنم، بلکه تحول دیگری در خودم نمی‌بینم و علتش قرار نداشتن است. یاد حاج آقا میم می‌افتم. استاد بی‌نظیری برای فلسفه و عرفان نظری اسلامی بود و یکی از بچه‌ها نقل‌‌قول می‌کرد که دیگر نمی‌خواهد به تهران بیاید تا به ما درس بدهد، چون بچه‌های تهران قرار ندارند، علم تویشان جا نمی‌گیرد، مثل ظرفی که مدام تکانش بدهی و آب در آن نماند. استاد پروازی از مشهد بود، بدون تحصیلات دانشگاهی، ترکیب منسجمی برای فهم و تدریس فلسفه و عرفان اسلامی. هیچ‌وقت ادعایی درباره‌ی فلسفه‌ی غربی نداشت، اما شناخت دقیقی با روش سنتی از فلسفه‌ی اسلامی داشت، منظومه‌ی منسجمی بود که فلسفه‌ی اسلامی را می‌شد با او «درک» کرد. قرار ندارم، می‌خواهم و باید بروم در جایی، دوباره سال‌ها بمانم تا بتوانم چیزی بسازم، از نحوه‌ی فکر کردن، تا روش نوشتن و موضوعات مهم در کار. مثل بار قبل که شش سال در تهران ماندم و آن‌چه بدست آوردم یا فکر می‌کردم به دست آورده‌ام، بخشی محصول همین شش سال یک‌جا ماندن بود.

خواب و بیداری‌ام به هم ریخته. شب‌ها تا صبح بیدارم و صبح تا بعدازظهر خواب. صبح به وقت این‌جا که کمی از تهران زودتر است، برای کاف می‌زنم که نیاز به دلداری دارم، بدون درد مشخصی. چیزی نمی‌گوید، چیز خاصی نمی‌گوید. از اضطراب‌هایم که می‌گویم می‌نویسد «فکر می‌کردم کار کردن در رشته‌ی شما به معنای تغییر در جایگاه فکری، مثل خواب مومن، چیزی نیست که انجامش دهید، چیزی است که از سر می‌گذرانید، مثل تجربه‌ی زیسته.» فقط اگر آدم نویسنده یا تقریبا نویسنده باشد می‌تواند چنین از دور روایت کند، مجاز است از دور روایت کند. خوش‌به‌حال کاف، کاش نویسنده بودم، بازگشت دوباره‌ی این حسرت. حرفش دلداری است، اما این تجربه‌ی زیسته در قرار رخ می‌دهد و معنا پیدا می‌کند. بی‌تاب قرارم. فکر کرده بودم می‌روم جایی دکترا می‌خوانم که دکترا خواندنش ماجرای زندگی باشد و نیاز به قرار داشته باشد. در اروپا این قرار نیست، فکر کرده بودم به آمریکا می‌روم، حتی می‌دانستم کجا می‌خواهم بروم، که حالا دیگر بی‌معنی است. این بیش از همه مضطربم می‌کند این‌که دیگر چشم‌اندازی برای سال‌ها قرار گرفتن در جایی نیست، که فرصت گذران دوران فکری یا آن‌طور که کاف می‌گوید «تغییر جایگاه فکری» باشد.

نیاز به قرار دارم، امروز در خانه‌ی «استاد درخت کهن»، وسط جلسه‌ی کانت‌خوانی، فکر می‌کردم انقدر قرار لازم دارم که در لحظه آرزویم ابدی شدن همین لحظه است. این‌که تا مدت نامعلومی همین‌جا بمانم، در کنار آدم‌هایی که این‌جا ثابت‌اند، استادی که بیست سال است این حلقه را دارد و حالا همگی مرا تا حدی می‌شناسند. دلم می‌خواهد این لحظه ادامه پیدا کند که من در این زبان که سعی کرده‌ام در آن خانه کنم بمانم، کنار این آدم‌ها و محیطی که می‌شناسم، این روال ثابت جلسه‌های خانه‌ی درخت کهن را ادامه دهم، باز در کافه‌ی دانشگاه هفته‌ای سه روز درخت کهن را ببینم که هشت شب بعد از کلاسش آمده با دانشجوها و رفقایش گپ بزند و کمی دیرتر، وقتی کار خودم تمام و خستگی غالب شد، بروم بنشینم سر میزشان از سیاست و حواشی فلسفه بگوییم. چند بار در هفته استاد دیگری را ببینم که جوان است و پر ایده و انرژی و در برنامه‌هایی که می‌گذارد شرکت کنم. چنان نیاز به قرار دارم که در لحظه حفظ وضع فعلی آرزویم شود. بی‌قرار، هیچ چیز ممکن نیست، هیچ چیز عمیق و جدی‌ای ممکن نیست.

نشسته‌ام در آرامش خانه‌ی درخت کهن، دلم آرزوی حفظ لحظه را دارد، جلسه رسما تمام شده و نشسته‌ایم چندنفری به نوشیدن و سیگار و گپ زدن غیررسمی بعد از جلسه. سرم کمی گرم شده. ناگهان خودم را از بیرون می‌بینم. من برای این جمع بعد از بیش از یک سال حضور مستمر چه هستم؟ دیگر نوجوان نیستم. زنی جوان با لباسی جنسیت‌زدوده که با این‌حال زنانگی از برخی از رفتارهایش بیرون می‌زند، مثلا از نحوه‌ی گرفتن خودکار یا سیگار با انگشت‌هایی که سعی می‌کند کشیده‌تر از آن‌چه هستند به نظر برسد، با دست‌هایی زنانه، با حلقه‌های همیشه بر دست،‌ استخوان‌های برجسته‌ی ترقوه. زنی که گاهی با خطی غریب از راست به چپ می‌نویسد، گاهی که درخت کهن سوال مشخصی از او می‌پرسد از فرهنگ و فلسفه‌ی غریبی حرف می‌زند که استدلال‌هایش عجیب شبیه همین فلاسفه‌ی غربی خودمان است، درباره‌ی اروپایی‌ترین فلاسفه کار می‌کند اما انگار بخشی از روحش جای دیگری جا مانده. زن جوانی که این روزها چشم‌های دودوزنش، نگران اسلام‌هراسی و ایران‌هراسی است در حالی که در ذهن مخاطب نه ایرانی است و نه مسلمان، اگر حرف نزدند، اگر نخواهد از خودش بگوید، اگر نخواهد از چیزی دفاع کند، اگر نخواهد چیزی را نقد کند. دهان که باز می‌کند انگار اصلا چیزی دیگری نیست، جز همان ایرانی و آن‌طور که خودش اصرار دارد، کسی که اسلام با بخش بزرگی از هویت فرهنگی‌اش درهم‌تنیده. این‌جا، در امن‌ترین مکان در این لحظه و این اطراف، در خانه‌ی درخت کهن که تاریخ ایران و خصوصا تاریخ معاصر را خوب می‌شناسد غریبه‌ نه ولی «غریب»م، غریب، عجیب، دور. شگفت‌زده می‌شوم که با این غریب‌بودگی در این لحظه در این‌جا آرزوی امتداد بی‌نهایت دارم و این برایم معنایی از قرار دارد، نوعی از امنیت فکری غیرقابل‌توضیح.

 

 

وبلاگ

انگار خودم را تنبیه می‌کنم. نه کار مفیدی می‌کنم، نه حتی لذت می‌برم. روزهایم در آسیب به خود و بیهودگی می‌گذرد. دو سال ایران نبودن را با این آگاهی مدام تاب آوردم که برای کاری به این‌جا آمده‌ام و باید دو سال تا جای ممکن خوب انجامش دهم که به این رنج بیارزد و بعد برگردم. می‌دانستم که غیرصادقانه است. روشن بود که دوری از ایران به دو سال ارشد خواند ختم نمی‌شود و حداقل دوره‌ی دکترایی هم وجود خواهد داشت، آن اوایل حتی این ایده را هم نداشتم که بین ارشد و دکتری فاصله می‌اندازم و زمانی را در این میان در ایران می‌گذرانم. دو سال را خوب دوام آوردم. ولی این مدت اضافه که حالا چهارم ماه شده و احتمالا تا ماه ششم ادامه پیدا می‌کند، دیگر با این ایده نگذشته، در این چهار ماه دیگر نتوانسته‌ام به این فکر کنم که دو سال برای کاری آمده‌ام و باید حداکثر استفاده را از آن بکنم. این است که دیگر آن تنش و حرص مدام را برای استفاده‌ی حدکثری از زمانی که مدتش مقدر و معلوم است، ندارم. همین علت این است که این روزها چنین بیهوده و ناخوشایند می‌گذرد. خودم را تنبیه می‌کنم که دیگر به دلیل موجهی نیست که از کسانی که دوست‌شان دارم دورم و از فضایی که فکر می‌کردم توانی برای تاثیرگذاری و مفید بودن در آن دارم جدا افتاده‌ام. در این چهار ماه مدام فکر کرده‌ام رنج و کمبودی که به دیگران تحمیل می‌کنم، بدون آن‌که سود مشخصی داشته باشد و این درد به درد دوری خودم اضافه شده. درد دوری تنها حس جدی این روزهاست و سعی نمی‌کنم تقلیلش دهم چون فکر می‌‌کنم لیاقتم همین است. انگار هر کار ظاهرا جدی و مفید یا هر خوش‌گذرانی‌ای سرپوشی بر بی‌دلیلی عمیق این طولانی‌تر شدن توقفم در این‌جاست. کار می‌شد زودتر تمام شود، می‌شد زودتر برگردم. این‌که در این مدت اضافه بیشتر بخوانم یا بیشتر تجربه کنم صرفا بهانه است. دیگر این‌که چند ماه دیگر قطعا برمی‌گردم هم مرهمی بر این درد دوری نیست یا نمی‌خواهم باشد.

بیشتر حال‌وهوای نوشتن در وبلاگ را دارم چون ترسم از مخاطب همیشه جدی است و وبلاگ جایی است که توهم دارم نگرانی مخاطب نوع نوشتن و موضوع نوشتنم را متعین نکرده. گوگل‌پلاسم تقریبا همیشه مخاطب‌مدار بوده، معمولا فکر کرده‌ام به این‌که ممکن است برای خوانندگانش چه چیزی مهم باشد و همان‌ها را نوشته‌ام. توئیتر شدیدا شخصی بود ولی به سرعت از آن حال در آمد و مخاطب و انتظار آن هم مشخص شد. حتی محدود بودن حلقه‌ی دوستان در فیس‌بوک هم باعث نمی‌شود با خیال راحت آن‌جا بنویسم و در حلقه‌ی محدودی منتشرش کنم. دوست ندارم هر نوشته‌ای را جلوی چشم مخاطب مشخص بیاورم. اما مخاطب وبلاگ همیشه مبهم بوده، با این‌که از هفته‌ی اول نوشتن دغدغه‌ی ذهنی‌ام بوده، مانعِ از خود نوشتنم نشده. زمانی که عمده‌ی مطالبم موضوعی مشخص داشت، بهاره هشدار داد که مخاطب مشخص پیدا می‌کنم و دیگر انتظارشان نمی‌گذارد به راحتی از هرچیزی که می‌خواهم بنویسم، اما چنین نشد. این‌جا خانه‌ی امنی ماند برای این‌که هرچه را در جای دیگر از ترس مخاطب نمی‌نویسم، منتشر کنم. هرقدر شخصی، هرقدر سطحی، هرقدر برای خود. خوشحالم که بلاگفا اطلاع نمی‌دهد چه کسانی و چطور به وبلاگم رسیده‌اند و سیستم آمار هم نصب نکرده‌ام، همین یکی از مقاومت‌هایم برای عوض کردن خانه‌ی وبلاگ و رفتن به جای دیگر بوده. هنوز، وقتی فقط این نیاز شخصی است که وادارم می‌کند بنویسم، می‌روم سری به چند وبلاگ محبوبم می‌زنم و نفس راحتی می‌کشم که در وبلاگ بیش از هر محیطی دیگری می‌شود استانداردها و قواعد خود را داشت، با همان انعطافی که خودم در همه‌ی زندگی و علایقم داشته‌ام.

 

 

ترس‌ها

 

وقتی تصمیم گرفتم دوباره ارشد بخوانم، برای خیلی‌ها عجیب بود که چه حوصله‌ای دارم برای باز سر کلاس نشستن. حالا که ترجیح می‌دهم دکترا را به جای اروپا در جایی بخوانم که دانشجو همچنان موظف به گذراندن کلاس‌هایی است، باز هم برای دیگران عجیب است که چه حوصله‌ای دارم و شاید اشتباه می‌کنم که به‌جای این‌که شروع کنم کار تخصصی خودم را انجام دهم، همچنان خودم را درگیر کلاس‌ها با آن حواشی آزارنده‌شان می‌کنم.

من همیشه از کلاس رفتن دفاع کرده‌ام. کلاس فرصت یگانه‌ای برای فکر کردن و یادگرفتن است، ماهیتش اصولا با مقاله و کتاب خواندن فرق دارد. نوعی از آشنایی است که حتی اگر فقط با حضور و بحث به دست نیاید، از این طریق ساده‌تر است.

برای من علوم انسانی مجموعه‌ی اطلاعات نیست، بخش مهمی از آن مهارت است، و مهارت را با کسب اطلاعات بیشتر نمی‌شود بدست آورد. نحوه‌ی فکر کردن و تفسیر کردن، نحوه‌ی بررسی یک موضوع، حتی خوب سوال کردن، مرتبط پاسخ دادن و... این‌ها با تمرین به دست می‌آید، این‌که اشتباه کنی و دیگری تصحیحت کند. احتمالا به‌نظر می‌رسد که همان ترم‌های اول قرار است این مهارت‌ها بدست آید، حداکثر تا انتهای دوره‌ی لیسانس قرار است این مهارت‌ها بدست آید. این حرف درست بود اگر فلسفه صرفا رشته‌ای دانشگاهی بود با هنجارهای مشخص. اما فلسفه، مجموعه‌ای از انحاء تفکر است. آن ابتدائیات بحث کردن و سوال کردن را می‌شود و باید در همان سال‌های اول تحصیل یاد گرفت، اما هر پژوهشگر فلسفه‌ای، اگر پژوهشگری اصیل باشد، به نحوی خاص تفسیر می‌کند و می‌خواند، نحوه‌ی تفکر خاصی دارد که خودش را نه تنها در تفسیر متون، بلکه در ایده‌های فلسفی شخصی‌اش هم نشان می‌دهد. برای فهمیدن چنین نحوه‌ی تفکر اصیلی اتفاقا لازم است که شخص ابتدا آن اولیات را آموخته باشد و فقط در مرحله‌ی بعدی است که یاد گرفتن نحوه‌های خاص تفکر فلسفی معنا دارد. این را البته می‌شود با سختی بیشتر در خواندن متون متعدد یک پژوهشگر اصیل بدست آورد اما نه همیشه، به این دلیل که آن شیوه‌ی خاص اندیشیدن اتفاقا معمولا در متون دانشگاهی بازتابیده نمی‌شود. متون با هنجارهای امروزی دانشگاهی نوشته می‌شوند، نوشته می‌شوند که در نشریات خاصی پذیرفته شوند و به طریق خاصی مورد ارجاع قرار بگیرند،‌ طبق هنجارها و قواعدی که هنجارها و قواعد یک نوع خاص فلسفه‌ورزی‌اند و به هیمن دلیل لزوما بازتاب‌دهنده‌ی نحوه‌ی خاص تفکر نویسنده‌شان نیستند. پژوهشگران کمی هستند که به چنان جایگاهی می‌رسند که می‌توانند از این هنجارها بگذرند و باز خوانده شوند. کسی به هایدگر ایراد نمی‌گیرد (شاید هم بگیرد) که نوشته‌هایش درباره‌ی ارسطو مطابق با استانداردهای دانشگاهی نوشته نشده است، او می‌تواند فارغ از این هنجارها فیلسوفی را تفسیر کند و نحوه‌ی خاص اندیشه‌اش در فهم یک فلسفه را در نوشته‌هایش نشان دهد. اما این حالت بسیار محدود است،‌ اغلب افراد تنها در کلاس‌هایشان است که چنان احساس آزادی می‌کنند که روش خاص تفکر خودشان را نشان دهند و نه در نوشته‌ها[ی دانشگاهی]شان.

بی‌دلیل نیست که سنت فلسفی از استاد به دانشجو رسیده. به تاریخ فلسفه که نگاه کنیم، بسیاری از فلاسفه‌ی بزرگ شاگرد مستقیم فیلسوف بزرگ دیگری بوده‌اند. به گمان من این‌که یاد بگیریم اصیل فکر کنیم، تا حدی می‌تواند وابسته به این باشد که یک‌بار کسی که اصیل فکر می‌کند را تجربه کنیم. نه برای این‌که از او تقلید کنیم،‌ برای این‌که ببینیم او چطور از دیگران گذشته تا تفکر اصیلی را پایه‌گذاری کند، که بفهمیم اصلا می‌شود اصیل بود و اصیل بودن چه مسیر دشواری در ارتباط و در عین حال گذشتن از سنت است. این‌که یکبار از نزدیک اصیل بودن را تجربه کرده باشیم.

غیر از این‌ها فلسفه‌پژوهان هم مانند هر گروه علمی دیگری جامعه‌ای هستند که در درون خود اجتماعات دیگری دارند با هنجارهای مشخص که برای پذیرفته شدن در میانشان باید آن هنجارها را آموخت. حضور در کلاس‌های مختلف که مدرس هرکدامشان با یکی از جوامع فلسفی آشنا و به سنت‌های آن مسلط است، از نظر من حسن است. هنجارها و ارزش‌گذاری‌ها را نمی‌توان به راحتی از متون مکتوب گرفت. آن‌ها در متون مکتوب بازتاب پیدا می‌کنند اما به آن‌ها تصریح نمی‌شود. در کنار کسی که عضو پذیرفته شده‌ی این اجتماعات فلسفی است، راحت‌تر می‌شود به هنجارهایش مسلط شد. همین آشنایی با جوامع فلسفی مختلف هم چیزی است که من حسن می‌دانم و برخی بی‌فایده. من از تخصصی شدن فلسفه به معنای ناآشنایی با حوزه‌های دیگر می‌ترسم. به‌گمانم با درکم از ماهیت فلسفه در تناقض است. این‌که بروم در دانشگاهی که قرار باشد به عنوان دانشجوی دکترا تنها روی موضوع پایان‌نامه‌ام کار کنم، مرا می‌ترساند که در غریبگی با امکانات دیگر تفکر بمانم. ترجیح می‌دهم در جایی درس بخوانم، که آشنایی با دیگر حوزه‌ها جزو وظایف دانشجوست.

همه‌ی این‌ها متقاعدم کرده که دکترا را در اروپا نمانم، بلکه تلاش کنم در جایی درس بخوانم که هم چنان کلاس‌های مختلف و آشنایی با حوزه‌های متفاوت معنا و اهمیت دارد. اما امروز که داوطلبانه سر کلاس استاد مشهوری رفتم، برای اولین بار ترسیدم که من واقعا حوصله‌ی کلاس داشته باشم. حوصله‌ی تکرار مکررات، حوصله‌ی سوالات ابتدایی و غیرهوشمندانه، حوصله‌ی حرف‌های زیادی ابتدایی. تنها امیدم به این است که جایی در دنیا باشد که در سطح دکترا، استاد حرف‌هایی ابتدایی یا تکراری، یا حرف‌هایی که در هر کتاب مقدماتی یا حتی تخصصی می‌شود یافت را تکرار نکند،‌ بلکه تنها کسی استاد باشد که نگاه خاص خودش را داشته باشد و دریچه‌ای تازه باز کند. جایی در دنیا که دانشجویی که سر کلاس دکتری می‌نشیند، دغدغه‌های نوجوانانه‌ی فلسفی مطرح نکند. جایی که استادش به راحتی نسبتی به فیلسوفی ندهد و کسی نباشد که به چالشش بکشد. جایی که استادش حداقل سر کلاس دکتری، برای هر نسبتی که به فیلسوفی مهم می‌دهد،‌ چنان به آن فیلسوف مسلط باشد که بتواند از آن ایده‌ی خاص دفاع کند، نه این‌که حرف‌هایش تکرار مشهورات درباره‌ی آن فیلسوف باشد. حالا می‌ترسم. می‌ترسم که چنین جایی نباشد یا من پیدایش نکنم یا پیدا کنم و نتوانم به آن راه پیدا کنم. اگر چنین جایی نباشد، حق دارند که انتخابم را احمقانه می‌دانند.

اصولا نمی‌فهمم اگر کسی نگاه خاصی ندارد، شأنش به عنوان استاد چیست. کاش برگردیم به استاندارد قرون وسطی که دکترا برای کسی است که تز خاص خود را دارد و کاش این‌طور باشد که فقط در همان زمینه‌هایی که تز خاص خود را دارند تدریس کنند، حداقل در مقطع بعد از کارشناسی فقط کسی که نگاه خاص و تز خاصی دارد تدریس کند. این بدنه‌ی منبسط شده‌ی مدرس و دانشجو در رشته‌ای مثل فلسفه برای قابل فهم نیست، اساتیدی که آورده‌ی متمایزی یا روش تفکر متفاوتی ندارند و بیش از نود درصد گفته‌هایشان سر کلاس‌ها چیزهایی است که به سادگی بیشتر با کتاب‌ها بدست می‌آید.

خسته‌ام. باورم نمی‌شود که تا این‌جا آمده‌ام و جز دو-سه نفر، کس دیگری که کلاس‌هایش بیان نگاه فلسفی خاصی باشد که به آموختنش بیارزد ندیده‌ام. و می‌ترسم، می‌ترسم که از این‌جا فرار کنم و جای دیگری هم چنین چیزی نیابم.

از دشواری‌های پیش‌بینی نشده

 

خوبی‌های پایان‌نامه نوشتن با استاد پیر کلاسیک را در پست قبل گفته‌ام، اما کمی هم از سختی‌هایش بگویم. صحبت درباره‌ی فصل اول پایان‌نامه که ده صفحه بود، پنج ساعت طول کشید. درباره‌ی هر جمله‌ی احتمالا ساده‌ای ممکن است ساعت‌ها بحث کنیم، برابر هر نگاهی که با دیدگاه خودش درباره‌ی لایب‌نیتس متفاوت است سخت مقاومت می‌کند و گاهی مجبور می‌شوم برای گزاره‌ای نه چندان بحث‌برانگیز، همه‌ی دانسته‌ها و توانایی‌هایم را به کار بگیرم، تا متقاعدش کنم که مطلقا بی‌ربط نمی‌گویم و اصلا حاضر باشد به تفسیرم گوش دهد. آن‌قدر ذهنش پر است که گاهی نمی‌تواند دانسته‌هایش را تعلیق کند و ادعا و استدلال مرا ببیند، در همان خط اولی که گفته‌ام سوال چیست، می‌خواهد بگوید فلان جا لایب‌نتیس فلان چیز را می‌گوید که با حرف من سازگار نیست، گویی طاقت نداشته تا آخر نوشته‌ی مرا بخواند و ببیند شاید بعدتر گفته‌ام که آن حرف اولیه را باید به فلان شکل تصحیح کرد.

 

یکی از مشکلات وقتی است که از بخشی از متن‌های کمتر شناخته شده‌ی لایب‌نیتس قولی را نقل کرده‌ام که نمی‌شناسد یا در ذهنش نیست و عمدتا با تصورش از لایب‌نیتس سازگار نیست. [لایب‌نیتس بسیار پرنویس ولی به شدت پراکنده‌نویس بوده و متن‌ها کوتاه بسیاری دارد که کمتر کسی می‌تواند همه‌شان را بررسی کند] این‌وقت‌ها اول با اطمینان می‌گوید که امکان ندارد لایب‌نیتس این را گفته باشد. وقتی متن جلوی چشممان است ولی آلمانی نیست [عمدتا فرانسه یا لاتین است] اولین راه‌حلش این است که متن را اشتباه فهمیده‌ام یا غلط و ناقص نقل کرده‌ام. باری دو ساعت درباره‌ی چهار خط لاتین لایب‌نیتس بحث کردیم، نکته‌ی اصلی بحث این بود که لایب‌نیتس از ناممکن بودن چیزی حرف می‌زد که واضح نبود وجود جداشده از ماهیت است یا ماهیت جدا شده از وجود. اگر آن چهار خط درباره‌ی ماهیت جداشده از وجود بود حرف من درست بود و اگر درباره‌ی وجود جداشده از ماهیت، فهم من از متن و به طبعش استدلال بعدی‌ام غلط. آن‌قدر لاتین می‌داند که حق داشت اعتراض اولش این باشد که متن و سوژه را درست نفهمیده‌ام. کمی توضیح دادم که چرا با توجه به بقیه‌ی متن حدس می‌زنم که باید فهمم درست باشد، اصرار داشت که او به پشتوانه‌ی لاتین‌دانی‌اش می‌گوید درست نیست. متن را دوباره خواندیم که ببینم اگر سوژه وجود جداشده از ماهیت باشد باید استدلال را چطور بفهمیم. بعد از دو ساعت بحث و در اوج ناامیدی که چنین چیز مهمی را غلط فهمیده‌ام و باید کل فصل را بازنویسی کنم، خواهش کردم کل آن پاراگرافی که چهارخط از میانه‌اش نقل کرده بودم بخوانیم. لطفا چند جلد مجموعه آثار لایب‌نیتس را با خودش آورده بود و متن را خواند. وقتی متن را از ابتدا خواندیم روشن شد که من درست فهمیده بودم. خب، بالاخره قبول کرد متن را درست فهمیده بودم و بحث بر سر ماهیت جداشده از وجود است و نه برعکس. این اتفاق بارهای دیگر هم تکرار شد. بار دیگر درباره‌ی نامه‌ای به زبان فرانسه از لایب‌نیتس اصرار داشت که امکان ندارد لایب‌نیتس این را گفته باشد و احتمالا در بخش‌هایی که از قول حذف کرده‌ام، لایب‌نیتس گفته که این حرف مخالفانش است که می‌خواهد رد کند. متنی که نقل کرده بودم نقطه‌ی آغاز استدلالم در فصل دوم بود و اتفاقا در پایان فصل می‌خواستم نشان دهم که این حرفی که لایب‌نیتس زده در سیستم فلسفی خودش متناقض است اما نقطه‌ی آغاز فصل این بود و بدون آن بقیه‌ی فصل بی‌معنا بود. کمی آرامش کردم که من هم می‌دانم لایب‌نیتس نباید این حرف را بزند و در آخر فصل نشان داده‌ام که این بخش با بخش‌های اساسی‌تر فلسفه‌ی لایب‌نیتس سازگار نیست ولی در این‌جا واقعا همین را به عنوان نظر خودش می‌گوید و نه در نقد نظری. قبول نمی‌کرد. کل نامه را با هم خواندیم و روشن بود که لایب‌نیتس آن حرف را به عنوان نظر خودش گفته. آخرش گفت لابد مخاطبش در این نامه احمق بوده و لایب‌نیتس جدی‌اش نگرفته و حرف اصلی‌اش را نزده. مخاطب نامه آرنو بود که اتفاقا لایب‌نیتس خیلی جدی‌اش می‌گیرد. اما وقتی مطمئن شد که در ادامه‌ی فصل نشان داده‌ام که این حرف لایب‌نیتس با بقیه‌ی فلسفه‌اش در تناقض است، خیالش راحت شد. این اتفاق بارها تکرار شد و تقریبا هربار درباره‌ی بخش مهمی از استدلال. هربار که چنین چیزی پیش می‌آید همه‌ی راه‌های ممکن را به کار می‌گیرد، من متن را درست نقل یا ترجمه نکرده‌ام، مخاطب احمق بوده، لایب‌نیتس حرف کس دیگری را در ذهن داشته و... و من یکی یکی باید همه‌ی این‌ها را رد کنم.

 

می‌خواهم بگویم چنین دردسر بزرگی است که نه تنها برای هر استدلال و ادعای خودم که برای هر نقلی هم که در سازگاری کامل با تصورش از لایب‌نیتس نیست، مجبورم ساعت‌ها بحث کنم و گاهی متن طولانی‌ای را با هم بخوانیم تا حضورش را در متن قبول کند و گاهی این ادعا یا متن نقطه‌ی آغاز کل بحثم است و اگر نتوانم آن را برایش توجیه کنم اصلا نمی‌شود درباره‌ی بقیه‌اش بحث کرد. احتمالا سال‌ها بعد می‌فهمم که چه کار عجیبی کرده‌ام که تصمیم گرفته‌ام با چنین غولی پایان‌نامه‌ی ارشد بنویسم. کسی که برای توجیه هربخش از دیدگاهم مجبورم ساعت‌ها زمان بگذارم تا متقاعدش کنم.

 

دو فصل اول پایان‌نامه چندان بحث برانگیز نبود و تا به حال بیش از پنج ساعت درباره‌اش حرف زده‌ایم و تمام نشده و احتمالا دو جلسه‌ی پنج‌ساعته‌ی دیگر هم بحث خواهیم کرد. نگران فصل آخرم که تماما تفسیر خودم است و اصلا تفسیر معمولی نیست و مبتنی بر متن‌ها کمتر شناخته شده‌ی لایب‌نیتس، این است که متقاعد کردنش به مراتب سخت‌تر خواهد بود. نمی‌دانم چطور می‌خواهم بحث درباره‌ی فصل آخر را تاب بیاورم. بعد از ساعت‌ها بحث درباره‌ی جزئیات تا منظورم را توضیح دهم یا ادعایم را دوباره توجیه کنم، چنان خسته می‌شوم که فکر می‌کنم چرا خودم را در چنین هچلی انداختم. متنی که تقریبا مطمئنم هر استاد دیگری در این اطراف با به‌به و چه‌چه می‌خواندش را تحویل استادی دادم که برای هر حرف جدیدی که می‌زنم یا قول کمتر شناخته شده‌ای که نقل می‌کنم، این‌طور به دردسر می‌افتم. گاهی حس می‌کنم واقعا خسته‌ام و اگر ایراد دیگری بگیرد به سادگی می‌گویم حق دارد و مقاومت نمی‌کنم. با این‌که چند باری بعد از بحث طولانی در نهایت حرفم را پذیرفته، اما گاهی حس می‌کنم خسته‌تر و ناتوان‌تر از آن هستم که بحث را ادامه دهم. او می‌تواند شش ساعت بی‌وقفه بحث فلسفی کند و ایراد بگیرد ولی من بعد از سه ساعت رسما خالی می‌کنم و فقط دلم می‌خواهد گریه کنم. گاهی فشار بسیاری به خودم می‌آورم که بی‌حوصلگی و کلافگی‌ام در چهره‌ام مشخص نباشد که چه حقی برای این کلافگی دارم وقتی با کسی که پنجاه سال مسن‌تر از من است بحث می‌کنم و در چهره‌ی او کمترین اثری از خستگی نیست. اتفاقا معمولا اولش که می‌رسد، خسته است، خصوصا که قرارها معمولا بعدازظهر است، اما چند ساعت که از بحث می‌گذرد انگار تازه سرحال می‌شود. و بحث معمولا این‌طور تمام می‌شود که کافه‌ی دانشگاه ساعت یازده شب می‌بندد و مجبور می‌شود بحث را تا رسیدن به ماشینش تمام کند و بقیه‌اش را به هفته‌ی بعد واگذار کند.

 

گاهی نگران می‌شوم که کسی که انقدر می‌داند، انگار حتی ناخواسته و ناخودآگاه منتظر است دانشجو فهم او را مستدل و مستند کند، کاری که خط قرمز من در کار فلسفی است. اگر بخواهم تن به این کار ندهم، چاره‌اش این است که فهم خودم را برابر فهم او بگذارم و برای هر جمله و هر استدلالم کل فهمم را با فهم او مقابله کنم، یعنی برای توجیه هر مرحله‌ی استدلالم همه‌ی فهمم از لایب‌نیتس را به کار بگیرم تا به مخالفتش با فهمم جواب دهم. اصلا نمی‌دانم از نظر فکری و حتی روحی توانش را دارم یا نه. نگرانم که جایی دیگر از نظر فکری یا روانی نتوانم ادامه دهم و متقاعدش کنم و آن وقت مجبور شوم کل کار را کنار بگذارم. انقدر غول بزرگی هست و انقدر لایب‌نیتس می‌داند و ذهن فلسفی تیزی دارد و همزمان آمادگی بی‌نهایتی برای بحث فلسفی کردن که احتمال کم آوردن من خیلی زیاد است. خیلی هم رحم ندارد که حالا دانشجوی ارشد است دیگر، بگذاریم یک‌چیزی بنویسد تمام شود برود. رسما اگر از عهده‌ی متقاعد کردنش برنیایم باید جمع کنم بروم. تنها چیزی که آرامم می‌کند و انرژی ادامه می‌دهد این است که چند باری توانسته‌ام و اگر بتوانم ادامه دهم، با هرسختی‌ای می‌ارزد، کاری است که اگر بشود می‌ارزد.

 

حتما نوشتن با استادی که همراه است و مطمئن و مشتاق که تفسیر جدید دانشجویش را ببیند و آگاهانه کمکش می‌کند که تفسیر جدیدش را مستحکم‌تر کند، تجربه‌ی ساده‌تر و هم‌چنان بسیار مفیدی است. من باری چنین تجربه‌ای داشته‌ام. در این‌جا برای استاد دیگری که او هم پژوهشگر شناخته شده‌ای در حوزه‌ی کانت‌پژوهی است مقاله‌ای نوشتم که کاملا مخالف دیدگاهش بود. لذت‌بخش بود که وقتی درباره‌ی مقاله‌ی من حرف می‌زدیم، نگاه خودش را تعلیق کرده بود و صرفا سعی می‌کرد نشان دهد که اگر تفسیرم بخواهد مستحکم‌تر باشد، به چه سوال‌های ممکن دیگری باید جواب دهد و کدام بخش‌های دیگر کانت باید بررسی شود، بدون این‌که به تفسیر خاص خودش از کانت ارجاع دهد یا از آن موضع انتقاد کند. تجربه‌ی نه چندان دشوار و بسیاری خوشایندی بود. این بار اما چالشی تازه است. چالش اثبات کردن فهمم به استادی که هنوز هیچ دلیلی برای اطمینان به تفسیر من ندارد و مجبورم انقدر روی فهمی که از آن دفاع می‌کنم مسلط باشم که بتوانم با چنگ و دندان از آن برابر حملات سختش دفاع کنم. حملاتی که بسیار صادقانه است و پشتش اعتقاد به فهم خاصی از لایب‌نیتس است که با فهم من فرق دارد و با شناخت گسترده‌ای پشتیبانی می‌شود. نوشتن و استدلال کردن برای فهمی جدید برابر چنین استادی دشواری نامنتظری دارد. فکر می‌کنم اگر دوام بیاورم و از عهده‌اش بربیایم، سخت‌ترین چالش فلسفی‌ام تا این‌جا را پشت‌سر گذاشته‌ام.    

 

پی‌نوشت: با این‌که در نوشته‌ی قبلی مفصل گفتم، دلم نمی‌آید باز هم تحسینش نکنم که انقدر فلسفه و دانشجویش را جدی می‌گیرد و از کنار هیچ چیز به سادگی نمی‌گذرد. تحسینش می‌کنم که انقدر فلسفه را جدی می‌گیرد که حاضر به چنین بحث‌های طولانی و مدوامی است. کور مخالفت نمی‌کند، واقعا می‌خواهد بحث کند. گرچه گاهی به نظر می‌رسد پیشاپیش مطمئن است که حق با اوست، اما می‌خواهد بحث کند تا آن را نشان دهد و گاهی در این بحث‌ها می‌شود به حرف متفاوتی متقاعدش کرد.

پی‌نوشت: رفیق‌امن که قاطعانه می‌گفت فرصت پایان‌نامه نوشتن با استاد پیر کلاسیک را نباید از دست دهم، نمی‌دانستم از چه حرف می‌زند. جرئتش را نداشتم با چنین کسی پایان‌نامه بنویسم و می‌دانستم دشوار خواهد بود.  نگران بودم نه تنها از عهده‌اش برنیایم،‌ بلکه دشواری‌اش باعث شود به قدر توانایی معمولم هم نتوانم کار کنم. اولین تجربه‌های وقت گذاشتن‌هایش، کمک‌هایش و بحث‌های مفصل‌مان که گذشت، راضی‌ترین بودم که جرئت کردم و با او شروع به پایان‌نامه نوشتن کردم. به دشواری‌هایش که رسید دوباره با رفیق‌امن حرف می‌زدم که مطمئن شوم پیشاپیش همه‌ی این‌ها را حدس می‌زده و با این‌حال  مرا متقاعد کرده که چنین کنم. نمی‌دانم اگر بیست سال بعد کسی از من بپرسد که تجربه‌ی مشابهی را توصیه می‌کنم یا نه چه می‌گویم، ممکن است سختی‌هایش یادم رفته باشد و تنها مزه‌ی این ماجراجویی در ذهنم مانده باشد. این است که فکر کردم همین حالا تا جایی که می‌توانم تجربه‌ام را دقیق ثبت کنم که اگر کسی چنین چیزی پرسید این نوشته را بدهم بخواند، خودش تصمیم بگیرد می‌خواهد وارد چنین گودی شود یا نه.

آداب غم‌خواری

 

یکم. یکی از ناخوشایند‌ترین اتفاقات، خصوصا در دوری، این است که مدتی بعد از دیگران خبر فاجعه را بشنوی. زمانی که نیاز داری مدام درباره‌اش حرف بزنی و مناسکش را به جا آوری، دیگران که نزدیک و در جریان بوده‌اند، این مراحل را طی کرده‌اند. محکوم می‌شوی تنها عزاداری کنی.

 

دوم. خبر را بسیار بعد از حادثه شنیدم. غمگینم که حتی بعد از باخبر شدن از غمش، همدرد خوبی نبوده‌ام. غمش را می‌دانستم ولی هیچ کاری نمی‌توانستم. نه این‌که غمش برایم مهم نباشد یا هر روز به آن فکر نکنم، اما نمی‌توانستم درباره‌اش حرف بزنم یا واکنشی نشان دهم، چون از میانه آمده بودم و نمی‌توانستم تصور کنم در چه شرایط و مرحله‌ای است. می‌ترسیدم سعی کنم دلداری دهم و این دلداری مربوط به مرحله‌ای از غم باشد که گذرانده یا هنوز نیامده. از ابتدا با غمش نبودم و بلد نبودم از میانه‌ی راه چطور باید همراهی کنم. از غمش غمگین بودم و از این‌که نمی‌توانم عکس‌العملی به غمش نشان دهم غمگین‌تر. حس می‌کردم لایق اطمینانی که کرده و از غمش گفته نیستم. نگران بودم و هستم که با این ظاهر بی‌ملاحظه‌ام نسبت به غمش، دیگر به من احساس نزدیکی نکند، که اطمینانش را برای همیشه تا حدی از دست داده باشد. عذاب وجدان دائم این‌که شنونده‌ی خوبی نبودم، وقتی بالاخره تصمیم گرفت بگوید، آن‌طور که حتما متقاعد شده بار بعد لازم نیست به من بگوید که غمگین است.

دوپارگی

 

دیگر برایم قطعی است که زندگی‌ام دوپاره شده، دیگر هیچ‌جا آرام نخواهم گرفت.

در سفر اخیر به تهران، می‌دیدم که برای چیزهایی در زندگی‌ تازه‌ساخته‌ام در آلمان دلتنگ می‌شوم. تا وقتی پراگ بودم، زندگی را بر هر دوستی و رابطه‌ی جدی و فعالیت وابسته‌کننده‌ای بسته بودم. در پراگ زندگی ایزوله‌ای داشتم که رهایی از آن درد نداشت: موقتی بودن زیادی مشخص بود و دلبستگی‌ای پدید نمی‌آمد. حتی دلتنگ هم نمی‌شدم چون مشخص بود که زمان مشخصی برای کار مشخصی از هرآنچه دوستش داشتم فاصله گرفته‌ام و به زودی برخواهم گشت. اما نمی‌شد این‌طور ادامه داد. حالا می‌بینم که در آلمان زندگی‌ای ساخته‌ام، چیزهایی ساخته‌ام از جنس سبک زندگی و رابطه‌ی انسانی، اول فقط برای این‌که دوام بیاورم و حالا وابسته‌اش شده‌ام. وابسته‌ی زندگی تنها که نظم همه چیزش شخصی و خود ساخته است: من که می‌دانم چه ساعتی به خانه می‌رسم، اولین کاری که بعد از به خانه رسیدن می‌کنم چیست، چطور و کجا خرید می‌کنم، چه روزهایی غذا می‌پزم و چطور در خانه‌ی خالی‌ام تنها می‌چرخم و برای هرلحظه‌ی زندگی‌ام کاری تراشیده‌ام که دوری دیوانه‌ام نکند. غیر از این‌ها، دوستانی پیدا کرده‌ام که حالا دلتنگ‌شان می‌شوم، نحوی از رابطه که در ایران پدید نمی‌آمد، نوعی از نزدیکی که به راحتی قابل صر‌ف‌نظر کردن نیست.

با این‌که حالا این‌جا زندگی‌ای ساخته‌ام و بازگشت تام‌و‌تمام به زندگی ایران یعنی دلتنگی برای بخشی از آن‌چه این‌جا ساخته‌‌ام، این چیزی نیست که بازگشت را سخت کند یا به تردیدم بیاندازد. هنوز زندگی‌ام در ایران به چشمم چنان غنی است که زندگی روزمره‌ی این‌جا نمی‌تواند مانع بازگشتم شود.

دوپارگی اصلی در جای دیگر است. در همان درد همه‌ی این سال‌ها. میم، در آن شب پرآشوب، پرسید که به چه چیز می‌ارزد. این رنجی که به خودم و دیگران تحمیل می‌کنم به چه چیز می‌ارزد. مگر قرار است چه چیزی بدست آورم که به ترک کردن چیزهایی چنین ارزشمند در تهران بیارزد. جوابش این است که من به هوسی یا خواسته‌ای نیست که از ایران رفته‌ام، به نیازی و ضرورتی بوده. هنوز، مثل همیشه، این ترس با من است که روزی فکر کنم برای فلسفه خواندم چیزی کم گذاشته‌ام. این‌که نمی‌توانم بدون این‌که فلسفه بخش مهمی از زندگی‌ام باشد زندگی کنم. این‌که همیشه نگرانم که حقش را در زندگی‌ام ادا نمی‌کنم. حق چیزی که اگر نباشد یا اگر برای آن کم بگذارم نمی‌توانم به چیز دیگری ادامه دهم. انگار تمام این سال‌ها باور کرده‌ام که شرط کافی زندگی کردن من شده. از درس خواندنم در این‌جا راضی نیستم، اما نمی‌توانم چشم بر مزایایش نسبت به در ایران فلسفه خواندن ببندم. این‌که در این‌جا امکان بیشتری هست برای حرف جدی حرفه‌ای با آدم‌ها جدی. این‌که بالاخره تخصص مهم است و در این‌جا تخصص بیشتر در دسترس است. اما حتی این هم تمام ماجرا نیست.

ضعف در زندگی شخصی‌ام روی فلسفه خواندنم و دانشجوی خوبی بودنم تاثیر گذاشته. وقتی نمی‌توانم در این‌جا زندگی راضی‌کننده‌ای داشته باشم، نمی‌توانم خوب بخوانم. فقط این نیست، فلسفه بخشی از شبکه‌ی تفکر انسانی است،‌ با هزار چیز دیگر گره خورده و وقتی ایران بودم، ارتباط با کسان دیگری که دغدغه‌ی این هزار چیز دیگر را داشته باشند ساده‌تر بود. فلسفه، مثل هر رشته‌ی دیگری در علوم انسانی، تخصص صرف نیست و من این‌جا کمابیش به چیزی جز تخصص صرف دسترسی ندارم.

زندگی دوپاره شده. دیگر آرامشی نیست. می‌ترسم. از پیر شدنم می‌ترسم. از این زندگی دوپاره می‌ترسم.

 

 

خواب.

در مورد رفتن، چیزهایی هست که کسی به آدم نمی‌گوید، یا آنقدر شخصی است که نمی‌شود از کسی شنید.

روزهاست که بین بیدار شدن و بیرون آمدن از تخت حداقل سه ساعت طول می‌کشد. هر روشی را امتحان کردم که این وضع درست شود. همه‌ی روش‌هایی که زمانی جواب می‌دادند، کاملا بی‌اثر شده‌اند. امروز علتش را فهمیدم. من ساعت پنج صبح یا هفت یا هشت، از خواب بیدار می‌شوم و می‌دانم که اصلا خسته نیستم و می‌توانم از تخت بیرون بیایم اما دلم می‌خواهد بمانم و رویا ببافم. دلم می‌خواهد بمانم و خود را در امنیت آغوش رفیق امن تصور کنم یا خاطرات آخرین دیدارها را بازسازی کنم. دلم می‌خواهد بمانم و به امکان و چگونه دیدن دوباره‌ی معشوق‌جان فکر کنم. غیر از همه‌ی این‌ها، در حالت خواب و بیداری، می‌شود حس‌های شدیدی داشت. دلم می‌خواهد تمرکز کنم تا این حس‌های شدید را به وجود آورم، حس‌هایی همپایه‌ی شدیدترین تجربه‌های جسمانی یا حتی شدیدتر. معمولا نمی‌توانم در این حالت رویابافی یا خواب‌و‌بیدار بمانم و به سرعت دوباره خوابم می‌برد و اتفاقا در این خواب‌های نیمه‌هوشیارانه، رویا می‌بینم، رویا بودن کنار کسانی که نبودنشان را این‌طور کم آورده‌ام.

 

در زندگی‌ام حس شدید کم آورده‌ام. این را آدم بعد از چند سال می‌فهمد. 

در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته.

 

زندگی‌ام را که خلاصه کنم، می‌شود: هیچ چیز را از خودم دریع نکرده‌ام. با این عطش شدید به تجربه، شاید اگر استعدادهای دیگر را داشتم نویسنده‌ی بهتری می‌شدم، تا «متفکر» یا هر چیز مشابهی که قرار است ایدئال زندگی نظرورزانه باشد. از زهد و زندگی ریاضت‌کشانه تا آن‌چه معمولا لذت‌گرایی خوانده می‌شود، از کار شدید مدام تا بطالت محض، این لیست را می‌توانم بسیار ادامه دهم.

نمی‌دانم بی این وجه زندگی‌ام، چیزی از من می‌ماند یا نه. اما می‌دانم که دیگر عمر و فرصت این‌گونه بی‌دریغ زندگی کردن را ندارم. تا همین چند سال پیش، چنان جوان بودم که به‌نظرم می‌رسید راه بی‌نهایتی برابرم باز است، آن‌قدر که فرصت تجربه‌ی همه‌ی چیز را داشتم. تا همین چند سال پیش، می‌شد که حتی برای سال‌ها در یک‌جا قرار بگیرم و مدتی در محیطی ته نشین شدن و کار عمیق وابسته به محیط کردن را یاد بگیرم. پایان‌نامه‌ی ارشد تهران، حاصل چنین تجربه‌ای بود. چنان پایان‌نامه‌ای نوشته نمی‌شد اگر بیش از شش سال در یک دانشگاه درس نخوانده بودم و سال‌ها تلاش نکرده بودم که نوع نگاه خاصی را آهسته و پیوسته بیاموزم و در آن ورزیده شوم. اما زمان چنان پیش رویم گسترده بود که می‌شد سه‌شنبه‌روزی از حاصل عمر و تجربه در دانشگاه تهران دفاع کنم و جمعه‌اش قرارم و اطمینان کار و زندگی حرفه‌ای‌ام را جا بگذارم و زندگی دربه‌دری را در اروپا شروع کنم، هر شش ماه شهری و دانشگاهی و انسان‌ها و تجربه‌های دانشگاهی تازه‌ای. نمی‌ترسیدم از این‌که نوع کاملا تازه‌ی کار کردن را بعد از شش سال ثبات شروع کنم. برخی از آن‌چه در این مدت نوشته‌ام، اقتضای تجربه‌ی تازه‌ی دانشگاهی‌ام بوده. سخت دل‌کندم از کاری که به‌نظر می‌رسید با توجه به سنم در آن به نسبت خوب هستم، تا کاری را شروع کنم که مطلقا برایم تازه بود. هنوز باورم نمی‌شود که در کمتر از دو سال توانستم اندوخته‌ي شش ساله‌ی پیشین را کمابیش کنار بگذارم و شیوه‌ای تازه را شروع کنم، آن هم در شرایطی که در این‌جا کسی آغوشش را برای تازه‌واردی باز نکرده بود. برعکس ایران، در این‌جا هیچ استادی هنوز هم آ‌ن‌قدرها نمی‌شناستم که ذوق داشته باشد و بخواهد مرا در این مسیر تازه همراهی کند، حتی اثبات توانایی‌هایم برای این‌که کسی را به چنین همراهی‌ای متقاعد کنم هم ساده نیست. با این‌حال گیج و سردرگم و مضطرب ولی کارهایی را شروع کردم که به کلی برایم تازگی داشت.  

حالا در فکر اینم که به زودی دوباره موقعیتم را تغییر دهم، موقعیت جدید ممکن است تجربه‌ای بالکل تازه باشد. و نحوه‌ی کار کردن و زندگی حرفه‌ای را تغییر دهد. اما برخلاف قبل، دیگر این بدیهی‌ترین چیزی نیست که گرچه با نگرانی ولی باید خود را به به درونش پرتاب کنم. فکر می‌کنم دیگر آن‌قدرها جوان نیستم که هرکار تازه‌ای را شروع کنم. تا پیش از این به‌نظرم می‌رسید که هرکاری را که شروع کنم در زمان مناسبی به جایگاه قابل‌قبولی می‌رسم که تلاشم برای پیشرفت در آن حوزه را توجیه کند. در ۱۸ سالگی می‌توانستم آن مسیر کار کلاسیک را شروع کنم و در ۲۲ سالگی در جایی باشم بیش از آن‌چه برای این سن و دوره‌ی کاری منتظَر است و دیگران تلاشم را برای ادامه به رسمیت بشناسند. حالا فکر می‌کنم ۲۶ سالگی برای شروع برای متخصص جدی شدن در هر حوزه‌ای زیادی دیر است. می‌توانم در حوزه‌هایی که شروع کرده‌ام بمانم و حضورم و تلاشم موجه باشد، می‌توانم مسیر جدید را شروع کنم و هر روز با خودم درگیر باشم که چقدر از آن‌چه باید در این سن بدانم و بتوانم عقبم. رها کردن عافیت اولی ممکن است ساده نباشد، اما برای کسی که تجربه‌ی کار جدید را حس کرده، توان ماندن در شکل پیشین نیست. دیگر دلم با کار قبلی نیست. کار جدید هم آن‌قدر شکل نگرفته که راضی‌ام کند. به این فکر می‌کنم که چند سال بعد تجربه‌ی تازه‌ای را شروع می‌کنم و این تغییر مدام ممکن است مجبورم کند رویای آدم موفقی که جایگاه پذیرفته شده‌ای دارد را کنار بگذارم. دیگر آن‌قدر جوان نیستم که هر کار جدیدی را شروع کنم و به توانایی‌ام برای تا جای خوبی در آن جلو رفتن اعتماد داشته باشم. دیگر زمان برای هر تجربه‌ی جدی و جدیدی زیادی گذشته است.

زندگی حرفه‌ای ترسناک‌ترینش است، اما تمامش نیست. در زندگی و تجربه‌های شخصی هم دیگر برای این همه بی‌دریغی زمان بسیاری گذاشته. همین‌طور که زمان جلو می‌رود، تعداد چیزهایی که می‌توانم بشوم، با سرعت ترسناکی کم‌تر می‌شود. دیگر هزینه‌ی بسیار زیادی برای تجربه‌های تازه می‌دهم. هزینه‌اش را از عمر و جوانی‌ای که دیگر هیچ وقت برنمی‌گردد می‌دهم. زمان مناسب برای همه‌ی کارهایی که جذبم می‌کنند محدود است، انگار همه چیز باید در بازه‌ی سنی‌ای که بخش بزرگی از آن را پشت سر گذاشته‌ام انجام شود. فرصت تجربه‌هایی در ایران، فرصت تجربه‌های در این در‌به‌دری خارج از ایران، فرصت قرار و آرامش در رابطه، فرصت جنگیدن و باز کردن افق‌های جدید حسی و عاطفی، فرصت شور سیاسی و اجتماعی، فرصت کار شدید فکری، فرصت جابه‌جا کردن مرزهای جسمانی در موقعیت‌های خطر و... دیگر هر کدام را که انتخاب کنم و ناچارم که انتخاب کنم، فرصت دیگری از دست می‌رود، تا همین چند سال پیش زمان چنان بی‌نهایت به‌نظر می‌رسید که برای همه‌ی این‌ها کافی باشد. تا چندی قبل مطمئن بودم من آدمی هستم که اگر بگویند چیزی از زندگی‌ام نمانده، با اطمینان می‌گویم حسرت چیزی را ندارم چون چیزی را از خودم دریغ نکرده‌ام. نه این‌که چیزی نبوده باشد که تجربه نکرده‌ام، بلکه تلاشم مدام بوده که آن‌چه به‌گمانم به تجربه می‌ارزیده را وارد زندگی‌ام کنم. حالا می‌ترسم که از این پس زندگی تنها حسرت مدام باشد.

پی‌نوشت: در جست‌وجوی زمان از دست رفته بعد از نزدیک به چهار سال تمام شد. کتاب را هرچه گذشت بیشتر دوست داشتم و فقط در اواخر جلد آخر بود که فهمیدم چرا باید چهار سال پیش این کتاب را شروع می‌کردم و چرا نام این کتاب «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» است. حال و هوایم مدت‌هاست که شبیه جلد آخر است و تقارن خواندنش با این حس‌وحال لذت عجیبی داشت. غیر از این حرف‌های انتزاعی مدتی هم هست که این گذر سال‌ها را در چهره‌ام می‌بینم. مدت‌ها سوالم بوده که چه چیز در صورت یک شخص در ۱۸ سالگی تا ۲۴ سالگی و بعد ۳۰ سالگی تغییر می‌کند که این گذر زمان را نشان می‌دهد. این سنی نیست که چروکی اضافه شود یا مویی سفید، با این حال با تمام شباهت بین عکس‌ها، می‌شود عکس سه سال جوان‌تر را مشخص کرد. با خودم قرار داشتم که این تغییر نامحسوس را در چهره‌ی خودم ره‌گیری کنم. خلاصه‌اش این می‌شود که چهره‌ام زنانه‌تر شده. هنوز آن چهره‌ی دخترانه‌ی حوالی ۲۱ سالگی را به خاطر دارم، با آن مانتوهای کمرنگ و شال‌های رنگ‌پریده و قیافه‌ای که بدون هیچ آرایشی نرمی و خوشاندی‌اش، خودم را هم چند دقیقه‌ای قبل از بیرون رفتن جلوی آینه معطل تماشا می‌کرد. همان سال‌هایی که شنیدن جملات محبت‌آمیزی درباره‌ی چهره‌ام از آشنایان غیرنزدیک معمول بود و عادت. چهره‌ی ملایم پذیرفته زیبایی بود با خطوط نرم منحنی و اجزایی که نه تک‌تک بلکه ترکیب آرامشان کنار هم به چشم می‌آمد. حالا آن‌چه می‌بینم خطوط محکم چهره است، اجزایی که هرکدام تشخص خود را دارند. خطوط پررنگ و صورت پیچیده‌ای که حزکت عضلات نازک زیر پوستش مرا یاد این خط شعر پلنگ می‌اندزاد «هر کشاله‌اش کیفی بی‌قرار است نهان در اعصاب گرسنگی». زیبایی‌ای، اگر مانده باشد، دیریاب‌تر است و از جنس جاذبه و کشش عبوس و خاموش زنانه که به راحتی به دست نمی‌آید. همه چیز در چهره‌ام تند و تیز شده و انحنا جایش را به زوایای محکم جدی داده. تغییر چهره شاید آن‌چنان مشخص است که لطیفی در آخرین روزهای سفر، بدون آن‌که بتواند توصیفش کند برایم گفت «بزرگ‌تر» شده‌ام.

سفر تهران جنبه‌ی ترسناکی داشت: در مکان‌هایی که همیشه اتفاقی آشنایان زیادی را می‌دیدم، دیگر کسی را نمی‌شناختم. آدم‌های شبیه خودم، در نسل خودم و نسل‌های قبل را کمابیش می‌شناختم، همین باعث شده بود که تا چند سال پیش در همه‌ی مکان‌ها معمول برای زندگی‌ام، با آشنایانی برخورد کنم. همین دوری کوتاه، فرصت شناختن نسل جدیدی که دقیقا جای ما را گرفته‌اند از من گرفته شده. کسانی که شبیه‌ترین سبک زندگی را به چند سال پیش من دارند و حالا بسیار از من جوان‌ترند. دیدن‌شان در کافه‌ها و تئاتر و نمایشگاه ترسناک است. دیدن آدم‌های جوان‌تر که همان کاری را می‌کنند که تو کرده‌ای و همان زمان بی‌نهایتی را پیش رو دارند که دیگر از تو گرفته شده، شوک بزرگی است. دیدن این نسل جدید و جوان کافه‌ها و گالری‌ها که نمی‌شناختمشان انگار تیر آخر بود به توهم جوانی‌ای که به این سرعت و شدت می‌گذرد.

 

 

زیبای غمگین

نمی‌شود این زیبای غمگین را دوست نداشت،‌ پراگ را می‌گویم. البته بیش از یک هفته طول کشید تا این را بفهمم. شهر در ابتدا دافعه داشت برایم. از پاریس به پراگ آمده بودم و فکر می‌کردم بعد از پاریس نمی‌شود هیچ شهری را زیبا دانست. هر زیبایی‌ای که در شهر می‌دیدم چند برابرش در پاریس بود، آن هم نه متمرکز در نقطه‌ای خاص، بلکه پخش شده در تمام شهر. علاقه‌ی مردم اروپا به این شهر را نمی‌فهمیدم و این‌که چرا هر که را دیدم آرزوی سفر به پراگ دارد. به‌نظرم شهر چندان زیبا نبود، برابر پاریس کاریکاتور بود. رنگ‌بندی شهر هم آزارم می‌داد. مجسمه‌های تیره که ناگهان قطعه‌ای طلایی از وسط‌شان بیرون زده، این شکل معمول مجسمه‌های این شهر است.

تمام هفته‌ی اول را با دوستانی در شهر گشتم و شهر سرد بود و غریبه. اما هفته‌ی دوم را تنها در شهر گشتم، با کوچه‌هایش آشنا شدم و حالا حس می‌کنم برای این شهر دلتنگ می‌شوم. پراگ بسیار شبیه آن شهرهایی است که من دوست دارم، شبیه تهران،‌ شبیه استانبول، شهر شیب دارد. شهری که شیب زیاد و پستی و بلندی دارد، منظره‌ی متنوع دارد. هرجا که می‌ایستی تصویر تازه‌ای است که تو آن را می‌بینی. این‌که هر بار فکر می‌کنم این منظره را از این زاویه اولین بار است که می‌بینم هیجان‌زده می‌شوم، حس می‌کنم شهر چیزی شخصی برای من دارد. پراگ، شهر بزرگ و خلوت، جنگلی است بر تپه‌های متعدد بنا شده که جا‌به‌جایش خانه کاشته‌اند. دانشگاه و خوابگاه ارتفاع زیادی دارند و در مسیر، رنگ‌های تند جنگل پاییززده است و خانه‌های ویلایی کله‌سرخ. و آسمان دیوانه‌کننده‌ی آبی و ابر. منظره‌ای که از دانشگاه می‌بینم، شهری است با سقف‌های قرمز و سبز که در جنگل قرمز و سبز فرو رفته، پر از شیب و بسیار آرام.

شهر حقیقتا خلوت است، گول کسانی که این‌جا توریست‌اند را نخورید. آن‌ها خودشان به مناطق شلوغ می‌روند و بعد از شلوغ بودن شهر می‌نالند. پراگ، غیر از مرکز شهر، شهر خلوت آرامی است. اصلا شبیه شهر پرالتهاب نیست. زندگی روزمره‌ی غمگین آرام را می‌بینی، مثل پاریس یا تهران زندگی تند و زنده در جریان نیست. من فکر نمی‌کردم بتوانم شهر خموده‌ی ساکت را دوست داشته باشم، اما آرامش پراگ مرا دلبسته‌ی خودش کرده. پراگ خموده و آرام است. حتی متوجه شده‌ام این‌که ما در اتوبوس به سمت دانشگاه بلندبلند با هم حرف می‌زنیم و می‌خندیم، آدم‌ها را ناراحت می‌کند. در اتوبوس و مترو و ترن، آدم‌ها کتاب می‌خوانند، خیلی زیاد، خیلی زیادتر از هرجای دیگر و اگر هم حرف بزنند بسیار آرام‌اند. این‌جا حتی بچه‌ها هم با صدای بلند گریه نمی‌کنند.

پراگ حقیقتا کلان‌شهر نیست، تو را در خودش حل نمی‌کند. همه چیز این‌جا زیادی محلی است. آدم‌های محله با هم آشنایند، می‌بینی و می‌فهمی که محله است. مثل هر محله‌ی دیگری، مغازه‌های کوچک محلی، محله را محله کرده‌اند. این‌جا هنوز بیماری فروشگاه زنجیره‌ای یکسان و یک‌شکل به عمق زندگی روزمره نفوذ نکرده‌. نمی‌گویم این‌ها نیست، در مرکز شهر فراوان است، اما در محله‌ها و زندگی روزمره کمتر است. در محله پر است از فروشگاه‌های کوچک شخصی که هر کدام بنا بر سلیقه‌ی فروشنده محصولات خاصی را می‌فروشند. چیزی شبیه بقالی، که تو یکی جارو هم پیدا می‌شود، تو آن یکی قابلمه پیدا می‌شود، آن یکی بیشتر وسایل بهداشتی دارد و.. تنها بخش ثابت میوه و چند خوراکی ضروری دم دستی است. این‌که بیماری فروشگاه زنجیره‌ای و جهانی شدن به زندگی روزمره نفوذ نکرده، یعنی در بقالی‌ها کالای مصرفی لوکس واقع کم است. وسایل مورد نیاز زندگی روزمره هست، اما قرطی‌بازی نیست. شاید هم از آثار باقی‌مانده از حکومت کمونیستی سابق است. مثلا شکلات کم است، تنوع خیلی کمی دارد و آن‌هایی هم که در مغازه هست معمولا چندان تازه نیست، لابد کالای ضروری محسوب نمی‌شود، همین‌طور است در مورد صابون و شامپو. هر «سوپرمارکت» محلی در تهران از حدی که بزرگ‌تر باشد غیر از انواع متنوع شکلات، احتمالا چندین مارک صابون و شامپو دارد. این‌جا چند مارک محدود صابون و شامپو هست که در همه‌ی فروشگاه‌ها همان است. داو است و نیوا و یک مارک چکی، تقریبا فقط همین و فرقی ندارند بقالی چقدر بزرگ باشد. و البته زندگی در این‌جا برخلاف آن‌چه گفته می‌شود ارزان نیست.

می‌دانستم که وقتی معشوقی را در اتاقم ببینم، حال رابطه‌مان عوض می‌شود، آن رابطه می‌تواند دوستی شود. تاثیر محیط خانگی، فضایی که متعلق به من است، بر رابطه را دیده بودم، برعکسش برایم بدیهی نبود. از وقتی شین را در پراگ دیدم، شهر برایم حس خانگی پیدا کرده، حتی می‌توانم به این فکر کنم که زمانی بگویم «بله من در پراگ زندگی کرده‌ام، در دوران دانشجویی». شین سفری دو روزه به پراگ آمده بود، ما شهر را پیاده گز کردیم تا مجسمه‌های چرنی را پیدا کنیم. به هر مجسمه‌ای که رسیدیم، هیجان‌زده و دیوانه شدیم، انگار از زمان و مکان بیرون زده باشیم. و بین مجسمه، شهر بود که با پیچ‌و‌تاب‌های عجیبش جلویمان گسترده می‌شد. هیچ‌وقت پراگ را این‌طور ندیده بودم، این‌طور پر‌پیچ‌و‌خم و دربرگیرنده. بعد از این پیاده‌روی چند ساعته می‌توانم بگویم شهر را می‌شناسم، حال هر کدام از بخش‌هایش را می‌دانم. و در این شهر دربرگیرنده، من منزوی و شین معمولا خاموش، نرم و روان ساعت‌ها حرف زدیم، انگار عطش گفتن باشد. فقط وقت خداحافظی بود که حس کردم چه غمگین، در دوستی حرف نمی‌زنی تا مسئله‌ای حل شود یا چیزی تمام شود، حرف می‌زنی تا چیزی ادامه پیدا کند، تا دوستی ادامه پیدا کند. چه عجیب و غمگین که من و شین ساعت‌ها حرف دوستانه‌ی نزدیک زدیم و بعد شین راهی شد که برود، چه عجیب که چنین حرف‌هایی بی‌ادامه باشد. من نمی‌توانم شهری را که ساعت‌ها با دوستی در آن راه رفته‌ام، حرف دوستانه زده‌ام و لذت را کشف کرده‌ام دوست نداشته باشم، با این حال، این چیزی از غمگینی این شهر کم نمی‌کند.

من خو کرده‌ام به زیبایی غمگین این شهر.

 

 

پراگ، زندگی و درس

زندگی تنها در این‌جا به من نشان داده که برخی ویژگی‌ها در من چقدر بنیادین است. هیچ فرق ویژه‌ای در خودم و سبک زندگی‌ام نمی‌بینم، حتی در چیزهایی که امیدوار بودم تغییر کنند. انگار همه چیز تثبیت‌شده‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم.

اوضاع دانشگاه چندان تعریفی ندارد. من ۵ درس فلسفی دارم (غیر از این‌ها یک درس ارائه و سمینار و یک کلاس اجباری زبان آلمانی، کنار کلاس زبان فرانسه که در خارج از دانشگاه است.) از این پنج درس سه‌تایش با یک استاد است، مثلا فرض کنید اسمش استاد الف است (فلسفه هنر، مسائل رنسانس و مکتب کیوتو) و یک درس با دانشجوی دکترای استاد الف (میلان کوندرا: پدیدارشناسی ادبیات). آن درس باقی مانده که تنها نقطه‌ی امید من در این ترم است درباره‌ی کانت است، عنوان درس «کانت و پروژه‌ی اصلاح متافیزیک» است. در حقیقت بود. کلاس همان دو هفته‌ی اول به‌طور فشرده، هر روز و روزی سه ساعت برگزار شد و تمام شد. درس به زبان فرانسه بود و من خودم را بچلانم سطح زبان فرانسه‌ام در  حال حاضر (بعد از سال‌ها فرانسه نخواندن) A2 است. این‌که موضوع برایم آشنا بود و اصطلاحات را هم می‌شناختم بی‌تاثیر نبود، اما فکر می‌کنم بیش از همه جذابیت شدید و گیرایی مطلب بود که باعث می‌شد چنان سر کلاسم متمرمز باشم که از جلسه‌ی سوم به بعد حس کنم تقریبا همه‌ی کلاس را می‌فهمم، خیلی بیش از آن‌چه سر آن کلاس‌های آلمانی می‌فهمم، در حالی که احتمالا اگر خودم را بچلانم آلمانی‌ام B2 است، اما بی‌ربطی من و کلاس‌ها چنان است که تقریبا هیچ چیز سر کلاس نمی‌فهمم. اما سر این کلاس نه تنها می‌فهمیدم، بلکه طوری بود که بتوانم در برخی موضوعاتی با استاد مربوطه بحث کوتاهی هم بکنم و نظر خودم را بگویم و کامنتش را درباره‌ی نظرم با آن تسلط فوق‌العاده‌اش به متون و نگاه جالبش به موضوعات بشنوم، البته همیشه بعد از کلاس و به زبان آلمانی. تجربه‌ی جدیدی بود برای من که با کسی که چنین تسلطی دارد و در عین حال نگاه منحصربه‌فردی هم دارد بحث کنم، در تهران البته من فهم اساتیدی را می‌ستودم اما چنین تسلط به متن را هیچ وقت ندیدم.

این ذوق‌زدگی‌ام سر کلاس کانتی که موضوعش متافیزیک است و استاد مربوطه با تسلط شگفت‌انگیز ترسناکی به متن‌های کانت و متن‌های فلاسفه‌ی همدوره‌اش استدلال‌ها را طوری بازسازی می‌کند که معنای تازه‌ای دهد و کانت را متافیزیسین معرفی می‌کند، اثبات این بود که علاقه‌ی فلسفی‌ام چقدر ثبیت شده است. ترسی در من بود که انتخاب حوزه‌ی کاریم در ایران تا حدی از سر این بوده که آدم جدی در حوزه‌های دیگر ندیده‌ام. به‌گمانم حداقل در مقام دانشجوی فلسفه، هیچ چیز به اندازه‌ی آدم کار درستی که عمرش را در حوزه یا دیدگاهی خاص در فلسفه گذاشته، درباره‌ی آن حوزه شهود و نگاه نمی‌دهد. کار فلسفی در نهایت فعالیتی تنها/شخصی است، اما شروع و انتخابش خیلی وابسته به تجربه و دیدن فلسفه‌کار جدی است، حداقل برای من این‌طور است. من از طریق سرکلاس بودن و مباحثه‌ی با یک آدم خیلی جدی و غرق در یک حوزه، می‌فهمم که می‌خواهم آن حوزه را انتخاب کنم یا نه. کتاب خواندن مرحله‌ی بعد از این است. کتاب فهم اولیه و جهت‌گیری را نمی‌دهد، حداقل به من نمی‌دهد. من اول باید عملا تجربه‌اش کنم و بعد ذهن و وقتم را وقف خواندن کتاب‌های فلسفی کنم که هیچ کدام در بار اول خواندن گشوده نیستند و باید بارها زیرو‌رویشان کنی که تفسیر خودت از آن‌ها بیرون بیاید. در تهران ترس جدی مدامی بود که در حوزه‌های محدودی آدم جدی دیده‌ام و شاید اگر فرصت این را داشتم که حوزه‌های دیگر را هم ببینم انتخابم متفاوت بود. هنوز هم تجربه‌ی زیادی ندارم اما این همه دل دادنم به این کلاس فشرده‌ی کانت نشانم می‌دهد که هم حوزه و هم رویکردی که تا به حال داشته‌ام خیلی به جان من نشسته و انتخابش از سر ناچاری نبوده و ارتباط واقعی‌ای بین من، و این‌طور کار فلسفی است.

ذوق‌زدگی از کلاس کانت یک‌طرف و سرخوردگی از کلاس‌ها و سمینارهای دیگر طرف دیگر. پیش از شروع دانشگاه پراگ یک‌هفته در تولوز برنامه‌ی ثبت‌نام و سمینار و ورک‌شاپ برنامه‌ی یوروفیلوزوفی بود. قطعا هنوز تجربه‌ام کافی نیست اما همین‌قدر که در‌آن سمینارهای و کلاس‌های پراگ دیده‌ام مرا به این نتیجه رسانده که انتخاب نکردن برخی حوزه‌ها هم فقط از سر این نبوده که آدم جد‌ی‌ای در ایران در این حوزه‌ها نیست، بلکه چیزی در نگاه من به فلسفه تثبیت شده که نمی‌گذارد با چنین موضوعاتی به عنوان موضوعات فلسفی کنار بیایم. استاد الف که سه درس با او در دانشگاه پراگ دارم پدیدارشناس است و ظاهرا استاد بسیار خوبی هم هست، این نظر بقیه است، اما نظر کسانی که دانشجویان جد‌ی‌ای هستند. آدم‌ها از جاهای مختلف می‌آیند که پایان‌نامه‌شان را با استاد الف بگیرند. و شخصیت این آدم هم بی‌نظیر است. اما این سه کلاس مرا مطمئن کرده که پدیدارشناسی، حداقل پدیدارشناسی به معنای جدیدش (نه آن‌طور که احتمالا در هوسرل و هایدگر بوده) به هیچ وجه نمی‌تواند انتخاب من برای کار فلسفی باشد. ذهن من زیادی خشک است و آن‌چه آن‌ها می‌گویند به‌نظر من از کار جدی فلسفی و استدلال چنان دور است که نمی‌توانم به عنوان فعالیت جدی همه‌ی ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای‌ام انتخابش کنم. فکر می‌کردم در ایران تنبلی و بی‌سوادی و ساده‌گیری برخی آدم‌های غیرآکادکمیک علاقه‌مند به فلسفه سبب شده پدیدارشناسی انقدر کم‌مایه به‌نظر برسد، اما با این‌که آن‌چه این‌جا می‌بینم با آن‌چه در ایران دیده‌ام متفاوت است، اما باز هم تقریبا همان حس را به من منتقل می‌کند. البته با این تفاوت بزرگ که آدم‌هایی که این‌جا دیده‌ام دیوانه‌وار فرهیخته و پرکارند. اما با این وجود،‌ من قطعا نمی‌خواهم فعالیت فلسفی‌ام تفسیر هنر معماری دوره‌های مختلف یا فرهنگ ژاپن باشد، این چیزی نیست که انرژی صرف کردن برای آن مرا راضی کند، گرچه قطعا چنین صرف زمانی، از آدم موجود بسیار جالبی می‌سازد. اما من نمی‌توانم بررسی‌ها و مطالعات کلی، حالا هرقدر هم گسترده، درباره‌ی عناصر مختلف فرهنگ را به عنوان حرفه‌ی آینده‌ام انتخاب کنم. پدیدارشناسی در شکل اولیه‌اش، بهتر بگویم، بحث‌های فلسفی درباره‌ی این‌که چرا پدیدارشناسی روش فلسفی است، احتمالا برای من بسیار جالب است، اما پدیدارشناسی به شکل فعلی‌اش، که موضوعی را پدیدارشناسی می‌کنند، انتخاب من برای کار فلسفی نیست. خوشحالم که آدم جدی و کاردرستی مثل استاد الف را دیده‌ام و مطمئن شده‌ام که پدیدارشناسی که همیشه خیلی وسوسه‌انگیز بوده انتخاب من نیست.

کمی ناامیدکننده است که در مورد فلسفه همه‌ی آن‌چه در تهران می‌دانستم تثبیت شده و هیچ نکته‌ی حقیقتا تازه‌ای درباره‌ی خودم نفهمیده‌ام. در مورد بقیه‌ی زندگی هم کمابیش همان‌طور است. غیر از این‌که پیش از آمدن شدیدا از وا دادن می‌ترسیدم. در تهران، تجربه‌های محدود تنها زندگی کردنم نشان می داد که زمینه‌ی وا دادن در من جدی است، این‌که بی‌نظمی زندگی چنان شود که کار کردن ناممکن شود و سلامتی کاملا به خطر افتد. این نگرانی رفع شده، البته با همان روش‌هایی که در تهران رفع می‌شد. زندگی‌ام نسبتا منظم است. هنوز مثل تهران بی‌تمرکزم و همان راه‌حل سابق را دارم: نظم مصنوعی در زندگی‌ام ایجاد می‌کنم، با منظم کتاب‌خانه آمدن. همان آدم بی‌خود سابقی هستم که همیشه در کتاب‌خانه‌ام، با این‌که تقریبا هیچ کار مفیدی نمی‌کنم، اما این‌طور آرامش بیشتری دارم. تفاوتی که با قبل کرده‌ام این است که به شدت مراقب سلامتی‌ام هستم. احتمالا کمی ترس از در سفر بیمار شدن است. غذای بیرون، الکل و سیگار تقریبا در زندگی‌ام وجود ندارد. به‌طرز افراطی‌ای آشپزی می‌کنم، شاید فقط یکی-دو شب در هفته باشد که غذا نپزم. این کار وقت زیادی می‌گیرد و کم‌کم عذابم می‌دهد، اما انگار بدل به نشانه‌ای شده برای اثبات این‌که من مراقب خودم و سبک زندگی‌ام هستم و انگیزه‌ی این را دادم که برای خودم شادی‌های کوچک ایجاد کنم. می‌ترسیدم که چنین آدمی نباشم، آدمی که برای خودش کارهای خوشایند کوچکی می‌کند و قبلا نبوده‌ام. قبلا گشت‌و‌گذار تنها دوست نداشتم، اگر کسی نبود که این‌ها را با او به اشتراک بگذارم، حتی غذای خوب تنها خوردن هم برایم خوشایند نبود، چه برسد به ساعت‌ها غذا و سالاد و دسر درست کردن و تزئین غذا برای یک شام یک‌نفره. باورپذیر نیست اما این برنامه‌ی هرشب من است وقت ساعت ۱۰ به خوابگاه می‌رسم: درست کردن شام مفصل خانگی با سالاد و دسر، طوری که به‌طرز محسوسی چاق‌تر شده‌ام. به طرز وسوا‌س‌آمیزی خرید می‌کنم، البته خرید این‌جا زیادی ساده است، چیزی شبیه بقالی‌های قدیمی فراوان است که همه‌ی مایحتاج را می‌فروشند. یخچالم زیادی کوچک است و نمی‌توانم چیزی را نگه دارم و وسواس تغذیه سبب شده مدام مشغول خرید میوه و سبزی باشم، دقیقا هر روز. همیشه در حال دویدنم، همیشه چیزی در خانه کم است و عجیب است که این برایم مهم است و موبایلم دستم است و یادداشت می‌کنم فردا چه بخرم. این مهمترین تغییری است که از وقتی این‌جا آمده‌ام در شخصیتم داده شده: توجه به خانه و زندگی و مواد لازم زندگی، اضطراب برای زندگی روزمره‌ی سالم و خوب داشتن. در تهران نه تنها هیچ وسواسی روی غذا نداشتم بلکه در زندگی روزمره مرتب بودن اتاق و حتی تمیزی‌اش هیچ برایم مهم نبود. روی تمیزی حساسیت نداشتم و ندارم. اما این‌جا شرایط زندگی‌ام این است که اتاقم تک است اما حمام و دستشویی و آشپزخانه در فضای جلوی اتاق و با یک اتاق دیگر مشترک است. اول فکر مي‌کردم این‌که حواسم هست بعد از هر آشپزی آشپزخانه را تمیز کنم به خاطر رعایت دیگری و مشترک بودن فضا است اما حالا چندی است که دخترک صاحب اتاق دیگر نیست و من هم‌چنان با همان جدیت فضا را مرتب و تمیز نگه می‌دارم. انگار این‌ها نشانه‌های کوچک این‌اند که من وا نداده‌ام و می‌توانم مراقب خودم و زندگی‌ام باشم و جمعش کنم. در تهران بیشتر پیش می‌آمد که اگر حال روحی‌ام خوب نیست، بهلم و رها کنم به رفتارهای ظاهرا آرامش‌بخش، اما این‌جا زندگی‌ام سالم‌تر از این حرف‌ها می‌گذرد و حوس‌های زودگذر راحت‌تر کنترل می‌شوند.

تغییرهای کوچک دیگری هم هستند، که در حقیقت تغییر نیستند، بیشتر تثبیت چیزهایی هستند که قبلا به چشمم نمی‌آمده. من این‌جا آدم منزوی‌ای محسوب می‌شوم. در تهران هم در حقیقت همین‌طور بوده، من آدمی نبوده‌ام که سریع و راحت ارتباط برقرار کنم، دیریاب بوده‌ام در ارتباط‌های انسانی، اما شانس و موقعیت‌هایی که بعضا ناخواسته در آن‌ها قرار می‌گرفتم باعث شده بود دوستان بسیاری داشته باشم، دوستان بسیار خوب بسیار. این‌جا چند دوست محدود دارم و با بقیه البته می‌توانم کمی به‌طور دست‌جمعی وقت بگذرانم اما این‌طور نیست که بتوانم با آدمی که نمی‌شناسم گفت‌و‌گو را شروع کنم و مسئله فقط زبان نیست، همان است که در تهران بوده، من حرفی ندارم به آدمی که نمی‌شناسمش بزنم. این‌جا زیاد پیش می‌آید که بچه‌های اراسموس با هم وقت بگذرانند و به گردش و تفریح بروند. وقت گذراندن با همدوره‌ای‌های اراسموس گرچه خوب است، اما از حدی که می‌گذرد مرا دچار اضطراب می‌کند. حس تلف شدن زندگی دارم و حالم بد می‌شود. و به این فکر می‌کنم که من واقعا علاقه‌ی شدیدی‌ای به این‌طور خوش‌گذرانی ندارم. این‌طور خوش‌گذرانی که دور هم بنشینیم و بنوشیم و صحبت‌های سردستی کنیم یا در شهر راه رویم سبک من نیست، انگار ربطی هم به محیط و امکانات ندارد. دوستی و جمع دوستی را با کیفیتی به مراتب بالاتر در تهران با دوستان محدودی تجربه کرده‌ام و تنها با همان جمع بود که واقعا خوش می‌گذراندم در مورد بقیه‌ی خوشگذرانی‌ها، در تهران هم همین‌قدر آدم بی‌خودی محسوب می‌شدم. در این‌جا می‌توانم تنها از زمان‌هایم لذت بیشتری ببرم. در تهران بلد نبودم یا کمتر بلد بودم که تنها لذت ببرم،‌ شاید علتش زیاد بودن رفقای فوق‌العاده‌ای بود که امکان نداشت خوشگذرانی یک نفره بهتر از با آن‌ها بودن باشد. اما این‌جا تفردم بیشتر شده، انگار خودم بهتر می‌دانم چطور وقت بگذرانم. مثلا دارم یادمی‌گیرم که تنها زیبایی را ببینم. پیشتر تنها دیدن زیبایی‌های شهر آزارم می‌داد، سخت جای کسی که همراهی‌ام کند خالی بود. اما حالا منتظر فرصتم که تنها در این شهر جاهایی برای حس شخصی پیدا کنم. و ذوق تنها سفر کردم بسیار دارم. این‌ها در من نبوده، من برای تجربه‌ی خوشگذراندن به دیگر‌ی‌ای نیاز داشته‌ام که با او در این تجربه مشترک شوم، شده حتی در حد نوشتن.

این‌که کم خوشگذرانی می‌کنم، نکته‌ی مثبتی نیست، در تهران هم آدم خوش‌گذرانی نبودم و حالا می‌فهمم که محیط در این ویژگی بی‌مزه بی‌تقصیر بوده. خوشایند نیست که مطمئن شده‌ام این هم ویژگی خیلی جدی و درونی در من است. این‌که نمی‌توانم و بلد نیستم خوش‌بگذرانم، گرچه شدیدا وقت تلف می‌کنم. اگر زمان معمول خوشگذرانی را کار می‌کردم لابد جایی برای افتخار بود، اما من بسیار وقت تلف می کنم، بدون آن‌که خوش بگذرانم و بدون آن‌که کار مفید کنم. مدام کارهایی می‌کنم که بسیار بی‌معنی‌اند و می‌دانم که بی‌معنی‌اند و بی‌فایده و بی‌خود وقت می‌گیرند اما نمی‌توانم به کارهای اصلی برسم یا خوش‌بگذرانم. زمان زیاد گذاشتن سرکارهای واقعا بی‌فایده‌ی ظاهرا موجه عادت تثبیت شده‌ی شدیدا نامطلوبی است. مثلا، به‌طرز وقت تلف‌کننده‌ای زبان خواندن.

چیز دیگری را هم فهمیده‌ام که غمگینم کرده. همیشه اضطراب زمینه‌ای مدامی داشتم، اضطراب این‌که به حد کافی کار نمی‌کنم و از آن‌چه باید باشم عقبم. امیدوارم بودم که این تغییر محیط شروع از نقطه‌ی نزدیک به صفر باشد. آغازی باشد از آن حیث که توقع مشخصی از خودم ندارم و می‌توانم بدون اضطراب در حدی که لازم است کار کنم. اما این‌طور نیست، من به سرعت موضوع برای اضطراب زمینه‌ای مدام پیدا می‌کنم. نصف ماه از شروع ترم گذشته و من شدیدا از حالا اضطراب این را دادم که به تکالیف و کارها نمی‌رسم. البته نوشتن فلسفی به زبانی که به آن مسلط نیستم ترسناک است اما بی‌معنی است که سه ماه مانده به پایان ترم مطمئن باشم که نمی‌رسم. می‌ترسم که که این اضطراب شده زمینه‌ی همه‌ی خوشگذرانی‌های محدود و برنامه‌هایی که دارم.

نگرانی دیگری هم در این‌جا دارم. به گمانم در تهران سرعت وسیع شدنم بیشتر بود، بیشتر پیش می‌آمد که حس کنم نگاه تا حدی اختصاصی‌ای به موضوعی حتی روزمره دارم که شاید ارزش پروراندن داشته باشد. این‌جا کمتر پیش می‌آید، تجربه بیشتر است اما عمق فهم من از زندگی در این‌جا کمتر از آن است که فرصت چنین نظریه‌پردازی‌ای باشد. می‌ترسم از آدم ساده‌ی محدود شدن.  

واقعیتش این است که من بیشتر از هرچیزی هنوز گیج و سردرگمم. به‌گمانم کندن برای من اتفاقی بزرگ‌تر از آن بوده که به این راحتی فهمیده شود. هیچ حس واقعی شدیدی ندارم، فکر جدی هم نمی‌کنم. باری دوستی می‌گفت من مسئله‌ی رفتن را برای خودم هویتی کرده‌ام. به‌گمانم راست می‌گفت. و من این مسئله را پیش از بیرون آمدن از ایران حل نکردم. حالا هم سرتر و گیج‌تر از آنم که حلش کنم، ظاهرا فعلا فقط جلو می‌روم.

 

 

میان ماندن و رفتن: شخصی

احتمال رفتنم مدام بیشتر می‌شود، خصوصاً حالا که جایش تقریبا قطعی شده. درباره‌اش بعداً بیشتر خواهم نوشت، احتمالاً بعدا از اولین باری که به سفارت بروم. این‌بار می‌خواهم توضیح دهم چرا با وجود همه‌ی چیزهایی که در پست قبل گفتم احتمال رفتن را بیشتر می‌دانم.

حقیقت این است که علقه‌هایی که تا به حال من را در این‌جا نگه داشته چیزهایی است غیر از همه‌ی چیز‌هایی که در پست قبل گفتم. نه این‌که آنها مهم نباشند، بلکه چیزهایی بوده از آنها مهم‌تر و اساسی‌تر. و دقیقا همان چیزهایی که تا به حال پای من را شدیداً به این‌جا بند کرده دلیلی است که باعث می‌شود بخواهم بروم. حداقل یک‌بار و برای دوره‌ی نسبتاً کوتاهی بروم.

در صدر همه دوستانم قرار دارند، به درست یا غلط متقاعد شده‌ام که چنین جمعی تکرار نشدنی است. مدت‌ها است کمتر دوست صمیمی دارم و وقتی از دوستانم حرف می‌زنم منظورم گروه نسبتا بزرگی است که بیشتر اوقاتی که در حال استراحت یا کار نیستم را با آنها می‌گذرانم. برخی از این افراد را بیش از دوازده سال است که می‌شناسم. یعنی حدود نیمی از عمرم. و مهم‌ترین تجارب زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام. تجربه‌هایی که بسیاری از آن‌چه امروز هستم را شکل داده‌اند. به شدت از آنها تاثیر گرفته‌ام، از لباس پوشیدنم، تا نحوه‌ی گذران فراغتم و... و کنارشان عمیقاً احساس راحتی و آرامش می‌کنم. مهترین چیز تجربه‌ی مشترک است، شاید بشود گفت ما واقعاً با همدیگر بزرگ شده‌ایم. در درون هم و با شکل گرفته‌ایم و شدیداً به هم عادت کرده‌ایم. برایم قابل تصور نیست که برخی‌شان را اگر در بزرگ‌سالی برای اولین بار می‌دیدم، می‌توانستم با روحیات و خلقیاتشان کنار بیایم. اما زمانی که هنوز نوجوان بودم و نگاه بی‌قضاوتی داشته‌ام وارد زندگی‌ام شده‌اند و بعدا شکل گرفته‌اند، شکل گرفته‌ایم. در تغییرات بی‌شماری که خودم و سبک زندگی‌ام کرده‌اند کنارم بوده‌اند و همیشه تحمل کرده‌اند. زمانی که دوست شده‌ایم هم شبیه هم نبوده‌ایم و حالا از نظر کار حرفه‌ای و سبک زندگی بسیار با هم متفاوت‌ایم و همین جریان را جذاب‌تر می‌کند. به این حلقه‌ی اولیه مدام افراد دیگری هم اضافه شده‌اند که همان‌قدر عزیز‌اند. و به دلایل مختلف من بعید می‌دانم که جمع مشابهی را در جای دیگری تجربه کنم چه از حیث تنوع و شگفت‌انگیزی اعضایش برای من و چه از حیث صمیمت و آرامش.

اما دقیقاً همین یکی از دلایلی است که می‌خواهم بروم. من از وابستگی می‌ترسم. همیشه می‌خواستم شخصیت مستقلی داشته باشم و این همه وابستگی‌ام به دوستان برایم ترسناک است، این‌که خیلی تصمیم‌ها را به‌خاطر آنها نمی‌گیرم و از خیلی موقعیت‌ها صرف‌نظر می‌کنم تا از دست‌شان ندهم. ممکن است ظاهراً مستقل به نظر برسم ولی این فقط به این دلیل است که وابستگی‌ام به شخصی خاص نیست. وگرنه در عمق می‌دانم که چقدر غیرمستقل و وابسته به جمع‌ام. همیشه مدعی بوده‌ام که فلسفه می‌تواند آن‌چیزی باشد که من به خاطرش حاضرم فداکاری کنم، اما همیشه دادن چنین هزینه‌ای برایم سخت بوده. اشتیاق من به دوستانم چیزی است که می‌تواند مانع پیشروی در کار حرفه‌ای‌ام شود، و این برای من ترسناک است. می‌خواهم بروم تا به خودم اثبات کنم که می‌توانم بدون آنها یا دور از آنها هم تاب بیاورم و به کارم ادامه دهم. می‌روم تا ببینم این درهم‌تنیدگی‌مان انتخابی است و اگر بخواهم می‌توانم چیز دیگری را انتخاب کنم، بدون این ترس. می‌روم تا مطمئن شوم که به‌خاطر ادامه‌ی کار حرفه‌ای ام می‌توانم از لذت با آنها بودن حداقل مدتی صرف‌نظر کنم.

دلیل دیگری که مرا این‌جا نگه داشته این است که برخلاف بسیاری که از وضعیت کارشان در اینجا ناراضی‌اند و می‌خواهند بروند تا دنیا از استعدادشان محروم نماند، من احساس نمی‌کنم که چیزی را در اینجا تلف کرده‌ام. من از کارم در این‌جا راضی‌ام و فکر می‌کنم هنوز بسیار کار مانده که در این‌جا امکان انجامش را داشته باشم و راضی‌ام کند. در حوزه‌های تخصصی بسیار ممکن است آدم به جایی برسد که کلا موضوع برای چند نفر بیشتر جالب و حتی قابل‌فهم نباشد. من شاید زیادی زود به این‌جا رسیدم. بسیار زود هم رویکردم مشخص شد و هم تقریبا حوزه‌ی کاری‌ام و از اتفاق حوزه و رویکردی که در این‌جا خریدار داشت. آدم‌هایی با آن همدل بودند و کار پیش می‌رفت. این انتخاب هم صوری نبود، این‌طور نبود که نشسته باشم و فکر کرده باشم که چه چیزی جذاب‌تر است، کاملا طبیعی و در مسیر کارهایم پیش آمده بود. کم‌کم برای خودم واضح شد و فهمیدم که شکل گرفته است.

این در ظاهر بسیار خوب است، بسیار خوب است که در جوانی تکلیفت انقدر با خودت وکارت، تا این حد جزئی، مشخص باشد. احتمالاً این باعث می‌شود کلی زمان بخری و جلو بیفتی. ولی خود این موضوع بدل به یکی از ترس‌های من شده، ترس غوره نشده مویز شدن. من از زیادی از این شاخه به آن شاخه پریدن می‌ترسم، چون فکر می‌کنم مانع عمیق و جدی شدن است. اما این‌قدر زود متعین شدن هم ترسناک است. نگرانم که تصمیم‌گیری سریع از سر ندیدن دیگر امکانات بوده. شاید بتوانم ادعا کنم که کم‌و‌بیش با آنچه در ایران در حوزه‌ی فلسفه می‌گذشته آشنایم و از تصمیم دفاع می‌کنم، اما من این تصمیم را بدون دیدن نمایندگان اصلی حوزه‌های دیگر گرفته‌ام. من در ایران به حوزه‌ای جذب شدم که بهترین استادی که در این‌جا می‌شناختم نماینده‌اش بود، ممکن است به لحاظ آمار بهترین نبوده باشد، اما من می‌توانم بگویم چرا بهترین انتخاب برای من در ایران بوده. و در حوزه‌های دیگر نماینده‌ی جدی‌ای در ایران ندیده‌ام (من ندیده‌ام، نه این‌که نبوده). شاید عدم علاقه‌ام به حوزه‌های دیگر بخشی از ندیدن نماینده‌ای حقیقی می‌آید. معتقدم تاثیر دیدن نماینده‌ای حقیقی از یک رویکرد، حداقل در رشته‌ي من، بسیار جدی است. استادی که من امروز از کارکردن با او احساس رضایت می‌کنم، استادی است که درس‌های مختلف را با او گذرانده‌ام و رویکردش را به مسائل مختلف دیده‌ام، به چیزهایی که هیچ پژوهشگری در هیچ کتابی نمی‌نویسد. علاوه بر این ساعت‌ها فرصت بحث با او را داشته‌ام و ایده‌هایم در این گفت‌و‌گوها شکل گرفته و چکش‌خورده‌اند، از آن مهم‌ترین، جدی‌ترین چیزهایی که نوشته‌ام را خوانده و نقد کرده. مجموعه‌ی اینها باعث شده من درک منحصر‌به‌فردی از رویکردی که او خود را نماینده‌ی آن می‌داند، داشته باشم، رویکردی که به‌نظرم عمیقاً فلسفی ولی در عین حال بومی است. بدون این حد از ارتباط علمی چنین درکی ناممکن بوده.

همین که فکر می‌کنم سال‌ها می‌توانم در این حوزه کار کنم و حداقل چند نفری در این‌جا حرفم را می‌فهمند،‌ بزرگ‌ترین دستاوردی است که در تحصیلم در این‌جا داشته‌ام، اما بزرگترین ترسم نیز هست. ترس از این‌که امکانی را از دست می‌دهم، یا این‌که با ندیدن نمایندگان جدی رویکردهای دیگر، شاید مسیرم را اصیل انتخاب نکرده‌ام. از آن مهمتر، می‌دانم که کم بودن افرادی که در یک حوزه‌ی تخصصی کار می‌کنند عیبی برای آن حوزه نیست، اما من از در درون ماندن واهمه دارم. از این‌که حتی امکانی برای گفت‌و‌گو نباشد. می‌ترسم که ما در این‌جا کاری می‌کنیم که برای خودمان بسیار جدی است، اما هیچ امکانی برای عرضه‌ی آن وجود ندارد. من از این‌که امکان گفت‌و‌گویم را با بخش‌های دیگر از دست دهم، از این‌که نتوانم کارم را حتی برای کس دیگری که فلسفه برای او جدی است، توضیح دهم، می‌ترسم. و به گمانم این ترس مشروعی است. نیاز دارم که نحوه‌ی کار کردنم را در جای دیگری نیز محک بزنم. نیاز دارم مطمئن شوم که حرف دیگران را هم می‌فهمم و توانایی نوع دیگری کار کردن را هم دارم و هم‌چنین توان دفاع از رویکرد فعلی‌ام را. در این‌جا احتمالش کمتر است که مجبور شوم برابر کسی خیلی جدی از رویکردم دفاع کنم. یا کسی کارش چنان مبهوتم کند که بخواهم بفهممش و با او وارد گفت‌و‌گو شوم و شاید رویکردم را تغییر دهم. نمی‌گویم احتمالش نیست، اما کمتر است و در این سال‌ها رخ نداده.

باری حرف می‌زدیم و من می‌گفتم که او باید ترس‌های من از رفتن را بفهمد، بی‌رحمانه گفت که ترس قابل درک است، همه می‌ترسند، چیزی که نمی‌توان با آن همدلی کرد و بد است بزدلی است. نمی‌دانم ترسو هستم یا بزدل، اما رفتن برای من، مواجه شدن با برخی از شدیدترین ترس‌هایم است. ترس از زیر صفر شروع کردن، ترس از این‌که نه سابقه‌ی مشترکی است که بتوانی به آن ارجاع دهی و نه چندان بر زبان و فرهنگ مسلطی که آن‌چه می‌خواهی را منتقل کنی، ترس از این‌که در شبکه‌ی وسیعی قرار نداری و بی‌جایگاهی، ترس از این‌که پیاپیش توافق ضمنی بر سر برخی توانایی‌هایت وجود ندارد و همه چیز را باید از اول نشان دهی، ترس از این‌که از هیچ چیز پیشینی نمی‌توانی کمک بگیری تا جلو بروی... همان که اول گفتم، ترس از این‌که باید از زیر صفر شروع کنی.

 

این نسل دیوانه یا راهنمای رفتن و ماندن

۱. یکی از بااستعدادترین همکلاسی‌هایم بود و از یکی از بهترین دانشگاه‌های انگلیس پذیرش گرفت، بعد از دو هفته با ناباوری در دانشگاه دیدمش. گفت یک روز صبح پا شده و فهمیده اگر همان روز به تهران برنگردد خودکشی می‌کند.

۲. سالهاست به سفر می‌شناسمش، در رشته‌ای مرتبط با روحیه‌اش پذیرش گرفت و به آلمان رفت. برای تعطیلات برگشته بود تهران، افسرده، غمگین و نامطمئن. احساس می‌کرد امنیتش را از دست داده و نمی‌تواند تصور کند، زندگی این‌جا، بدون او، ‌ادامه دارد.

۳. به سختی اما بالاخره موفق شد پذیرش بگیرد، در دانشگاه طراز اولی در این‌جا درس می‌خواند. گفته یک ترم دیگر هم به خودش فرصت می‌دهد شاید به شهر جدید عادت کند اما بعدش، بی‌برو‌برگرد برمی‌گردد.

...

می‌توانم این لیست را ادامه دهم. گرچه موارد نقض هم بسیار است اما میل به ماندن و اکره از رفتن در اطرافیان من بسیار زیاد است. در مورد خود من هم چنین است. کشش‌های رفتن همان‌هایی است که همیشه بوده،‌ تحصیل در دانشگاهی بهتر، اندکی آزادی و استقلال بیشتر، امکانات و موقعیت بیشتر برای کار حرفه‌ای و حتی تفریح و خوشگذارنی. و دردهای این‌جا هم ثابت است، محدودهای سیاسی و اجتماعی و حتی خانوادگی، دانشگاه‌های ناکارآمد، موقعیت شغلی محدود و...

علتش در ذهن من یک چیز بیشتر نیست. در این شهر به ما خوش گذشته. و بعید است جای دیگری انقدر خوش بگذرد. سعی می‌کنم کمی توضیح دهم که چطور در اینجا به ما خوش گذشته.

درست است که نوجوانی و اوایل جوانی ما در  فضای بسته‌ی سیاسی گذشته، در دوره‌ای که سیاست‌ها سانسور و محدودیت در مورد محصولات فرهنگی به شدت اعمال می‌شده و گشت ارشاد در خیابان‌ها بوده، اما ما از تجربه‌ی نسل‌های قبل راه‌های در‌روی بسیاری یاد گرفته‌ایم. زندگی زیرزمینی و فرهنگ زیرزمینی را گسترش دادیم، عناصرش را بعضی با دقت و وسواس و بعضی با آزمون و خطا انتخاب کرده‌ایم. شبیه آن چیزی که سارتر در مورد دوره‌ای که فرانسه در اشغال نازی‌ها بوده می‌گوید، ما از هر دوره‌ای آزاد‌تر بودیم. و بیشتر دست به انتخاب زدیم. زندگی زیرزمینی ویژگی‌اش این است که از دید هر ناظری به دور است، برای همین کمتر تحت تاثیر قرار می‌گیرد، اصلا کسی آن‌قدر از آن خبر ندارد که بخواهد بر آن تاثیر بگذارد، حتی پدرو‌مادرهایمان. برای همین این توهم برای ما ساده بوده که فرهنگ خاص خودمان را ایجاد کرده‌ایم و پی‌می‌گیریم. (می‌دانم کسی فرهنگ را ایجاد نمی‌کند. به تسامح بپذیرید.)

وضعیت جهانی هم به ما کمک کرده، مدام ابزارهایی برای دور زدن نظارت دولتی و محدودیت‌ها به دستمان رسیده. محدودیت‌های همه‌ی دولت‌ها. امکان این را داشته‌ایم که هر فیلمی را که می‌خواهیم ببینیم، هر موسیقی‌ای را که می‌خواهیم بشنویم. آن هم همزمان با همه‌ی مردم دنیا. این در مورد نسل‌های قبل به این سادگی نبود. در حوزه‌ی تخصصی هم واقعا دستمان بازتر بوده، زبان بلد بوده‌ایم و می‌توانستیم (اگر می‌خواهیم) به اساتیدی در هر جا دسترسی داشته باشیم، کلاس‌های آن‌لاین را ببینیم و همه‌ی مقالات و کتاب‌های جدید را (شده غیرقانونی) دانلود کنیم و بخوانیم. بنابراین زندگی فرهنگی و علمی‌مان نقض جدی غیرقابل جبرانی نداشته، یا خیلی کم داشته. حداقل مواد لازم را داشته‌ایم، تنها چیزی از جنس تجربه را کم داشته‌ایم. تجربه‌ی فلان کلاس، تجربه‌ی فلان سبک کار دانشگاهی، تجربه‌ی فلان کنسرت یا فعالیت دست‌جمعی و...

شاید مهمترین چیزی که باید بر سرش، در ماندن و رفتن تصمیم می‌گرفتیم تجربه بوده نه امکانات. و چندان بدیهی نیست که وزن تجربیاتی که با رفتن بدست می‌آید بیشتر باشد. این‌جا بر زبان و فرهنگ تسلط نسبی داریم، این غنای هر تجربه‌ای را بیشتر می‌کند. در تجارب یکسان، من فکر می‌کنم آن تجربه در ایران برای من غنی‌تر است. اما در تجارب غیر یکسان مسئله فرق می‌کند، برخی تجارب جز با رفتن از ایران ممکن نیست. مثلا رفتن از ایران سفر به دوردست و چنین تجربه‌ای را ساده‌تر می‌کند. و سفر رفتن همیشه بخشی از فرهنگ افرادی بوده که من در این نسل می‌شناسم. درست است که این تجربه در ایران ممکن نیست یا سخت است اما خود ایران (چه از نظر تنوع فرهنگ و زبان و چه از نظر طبیعت) انقدر شگفت‌انگیز است که سفر در خود آن واقعا تجربه باشد. راحت نیست تصمیم‌گیری درباره‌ی اینکه کدام تجربه‌ي جدی‌تری است. و در جمعی که من می‌شناسم یادگرفته‌ایم که تجربه‌ی سفر در ایران را غنی کنیم، یادگرفته‌ایم در مورد جایی که می‌رویم بررسی کنیم، یادگرفته‌ایم توریست نباشیم و به اهالی هر جا نزدیک شویم، یادگرفته‌ایم ثبت کنیم و بعد درباره‌اش بحث و بررسی کنیم و... 

خیلی از تجاربی که تا چند سال گذشته در ایران ممکن نبوده یا سخت بوده را هم ممکن کرده‌ایم یا حداقل شبیه‌سازی کرده‌ایم.

سیر سریع اتفاقات سیاسی و اجتماعی در ایران هم باعث می‌شود کثرت و تنوع تجربه بسیار باشد. بخش بزرگی از تجربه، تجربه‌ی عاملیت است. در این‌جا برای ما ممکن است که حداقل به سادگی تصور کنیم در سیر امور تاثیرگذاریم، این تجربه‌ی مهم و جدی‌ای است که معلوم نیست با رفتن برقرار بماند.

به گمانم حتی اگر فکر کنیم کفه‌ی تجربه به طور کلی به نفع رفتن سنگین‌تر است، کفه‌ی تجربه‌ی تاثیرگذاری به نفع ماندن سنگین است. و دلایل بسیاری باعث شده که نسل من حداقل توهم امکان تاثیرگذاری (گرچه محدود) را داشته باشد. اوضاع سیاسی در ایران شدیدا با زندگی روزمره‌ی گره خورده،‌ و یکی از آشکارترین تاثیرگذاری‌ها فعالیت سیاسی است، چیزی که تقریبا همه‌ی ما تا حدی تجربه‌ی آن را داریم. هر عمل کوچکی که انجام می‌دهیم به دلیل شرایط خاصمان حالت فعالیتی جدی را به خود می‌گیرد. وجود شبکه‌های اجتماعی که این فعالیت را ساده‌تر کرده این احساس را هم که ما عاملان تاثیرگذار هستیم بیشتر کرده. و سال‌ها است سیر سریع تغییرات متقاعدمان کرده،‌ دوری از ایران درک شرایط و درنتیجه تاثیرگذاری معنادار را اگر نه غیرممکن حداقل خیلی سخت می‌کند. یکی از نمودهای این علاقه به تاثیرگذاری و تصور ممکن بودن آن، در شغل‌هایی است که دوستان من به شدت به آن مایل شده‌اند. در صدر همه تدریس.

برابر تجربه‌ی عاملیت که تجربه‌ی مهم و غیرقابل صرف‌نظر کردنی است و کفه‌ی ماندن را سنگین می‌کند، امنیت قرار دارد. سال‌ها است هر حدی از عاملیت همیشه خطرناک است. در همان تدریس هم اگر بفهمند که به دنبال چه نوع تاثیرگذاری‌ای هستی احتمالا اخراجت می‌کنند. انواع دیگر محدودیت و از بین رفتن امنیت هم که واضح است. در عوض می‌شود در گوشه‌ی عافیتی در دوردست نشست و فعالیت گسترده‌تری در جهت تاثیرگذاری داشت، گرچه تاثیر چنین فعالیتی با همه‌ي گستردگی‌اش به دلیل دور بودن کم باشد. به‌نظر می‌رسد این یکی از چیزهایی است که کفه‌ی رفتن را سنگین می‌کند، اما در طی این سال‌ها انقدر تجربه اندوختیم که بتوانیم تا حد زیادی از خودمان مراقبت کنیم و همه چیز را دور بزنیم. راه‌های مقابله‌اش را تقریبا یادگرفته‌ایم. می‌شود موسسه‌های آزاد آموزشی تاسیس کرد، می‌شود به اسم مستعار نوشت و فعالیت کرد، می‌شود طوری گفت که مخالفت‌مان گرچه عمیق است اما آشکار نشود و...

همه‌ی این‌ها به کنار. واقعیتش این است که به ما واقعا دارد خوش می‌گذرد. یعنی حس می‌کنیم زندگی غنی است. و محدودیت‌ها را هم یادگرفته‌ایم دور بزنیم. همین برای این‌که کندن را کابوس کند و ماندن را مطلوب، کافی است.

* توضیح: اولا منظورم بخشی از متولدین اواخر دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد است. ثانیا این‌ها را از روی مشاهدات محدود خودم در  مورد اطرافیانم می‌گویم. حتما گروه‌های مختلف با هم متفاوت‌اند و مثال نقض بسیار است و من می‌پذیرم که این حرف‌ها شاید فقط در مورد گروه دوستی نه چندان کوچک من باشد.