اضطراب نه بحق.
درگیر اضطرابی مدامم. در یکی از این شبها که اضطراب خواب را دور و ناآرام کرده بود، به ذهنم رسید که برای نون بنویسم و بپرسم که میتوانم از تواناییهای حرفهایاش فارغ از آنچه بین ما گذشته کمک بگیرم یا نه. بعد دیدم که حتی اگر او قبول کند، احتمالاً معقول نیست که در این شرایط ضعف، خطر هر سطحی از معاشرت و نزدیکی را بپذیرم آن هم با کسی که دیگر امن نیست. نه فقط به این دلیل که دور است، بلکه نحوهٔ دور شدن امنیت دوباره را دور کرده است. من تلاش بسیاری کردم که حتی دورشدنمان از نقطهای قابل بازگشت باشد، اما نشد. سعی کردم که دستکم با حدی از درک و احترام متقابل فاصله بگیریم، اما هر تلاشم به در بسته خورد. و حالا فکر میکنم این شرایط بیثبات، زمان خوبی برای پذیرش خطر زخمهای دوباره نیست. فکر کردم که میتوانم اینجا بنویسم و به ذهنم نظم دهم که چه چیزهایی اینطور ناآرامم کرده. شاید از پس روشنشدن موضوع، راهحلی برای تسلط بیشتر پیدا کنم.
وضعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فعلی خود دلیل کافی برای ناآرامی است. دستکم برای وضعیت اقتصادی کاری از دست من برنمیآيد. در مورد وضعیت سیاسی بخشی از اضطرابم حاصل فضایی است که میبینم، بیش از همه در توئیتر. من، احتمالاً مثل بسیاری از اطرافیانم، تصویری دارم از کارهایی که وضعیت را بدتر میکنند؛ حتی اگر برایم روشن نباشد که چه چیزی اوضاع را بهتر میکند. و نظرم در این مورد با بسیاری از افرادی که میخوانمشان متفاوت است. این احساس اقلیت بودن را اولین بار نیست که تجربه میکنم. در آن ناآرامیهای ۸۸ هم حس میکردم که با آن هیجان عمومی زاویه دارم، نه فقط زاویهٔ حسی، بلکه فکری. نمیدانم دیگران، اگر این احساس اقلیت محض بودن را تجربه کنند، چطور با اضطراب آن کنار میآیند. این اضطراب فقط حاصل این نیست که میبینم که حرفهایم دربارهٔ اینکه چه چیزهایی اوضاع را بدتر میکند، خریداری ندارد. البته خود این هم اضطرابآور است که به نظر کسی برسد که آنچه اطرافیانش میکنند تبعات پرخطری دارد. اما در کنار همهٔ اینها، خود نفس به این شدت در اقلیت بودن اضطرابآور است. و نمیشود از امروز تصمیم بگیرم سیستم فکریام را تغییر دهم تا بیشتر شبیه کسانی شوم که میخوانمشان یا از نظراتشان باخبرم.
منشاء دوم اضطراب شدید، دوستانم هستند. گویی هیچکس در اطرافم وضعش خوب نیست. دوستی که حال خودش مساعد نبود، حالم را پرسید، وقتی با آن حال سربههوای معمول گفتم که خوبم گذرا گفت «تو که همیشه خوبی» یا چیزی شبیه این. کل این مکالمه چندان مهم نبود، اگر فکرهایی مدتها در سرم نچرخیده بود که منجر شود که بلافاصله عکسالعمل نشان دهم که «یا دستکم به نظر دیگران همیشه اینطور میرسد.» این انتخاب خودم بوده. جایی برای اعتراض نیست. وقتی وضع خودم را با دوستان نزدیکم مقایسه میکنم، بهنظرم میرسد که مشکلاتم کوچکتر است و دلم نمیآید که فشارهایی که در مقایسه با درگیریهای خودشان کوچکتر است را منتقل کنم. زمانی دوستان نزدیکم پشتصحنهٔ زندگیام بودند. اگر از نظر کسانی که دورتر و کمتر بودند، آدم مسلطی بهنظر میرسیدم، دریغ نداشتم از اینکه نزدیکانم شکنندگیام را ببینند. اما حالا انگار همه چیز بدل به جلوی صحنه شده. برای خودم این حق را قائل نیستم که طولانی و بیدلیل ناآرام باشم و آن را به اطرافیانم نشان دهم. اضطراب فقط از این تلاش مستمر برای اینکه مسلط به نظر برسم نمیآید. اضطراب اصلی معلول همان دلیلی است که باعث میشود نخواهم دوستانم را با ناآرامیام مواجه کنم: حال اطرافیانم خوب نیست. این علت اصلی ناآرامی است. حالشان خوب نیست و من توان رسیدگی ندارم و این غمگینم میکند. دوستان متعددی، هر کدام به نحوی ناخوشاند و با مسائل اساسی و مهمی دستوپنجه نرم میکنند. دستکم سه نفر از نزدیکترین عزیزانم در شرایط شبهبحرانیای هستند که شدت و عمق مسائلشان با مال من قابل مقایسه نیست. دلم میخواست که میتوانستم مراقبشان باشم، نه اینکه فقط دلم میخواست، احساس میکنم باید چنین کنم اما نمیتوانم. حال ناخوششان و ناتوانی و ظرفیت پایینام در همراهی حالم را بد میکند. یک عذابوجدان مدام.
و آخرین موضوع اصلی مربوط به اضطراب، مثل همهٔ این چند ماه اخیر، دانشگاه است. چند هفتهٔ پیش در یک روز به ترتیب اینها را تجربه کردم: برنامهٔ ترم بعد مشخص شد و اولین چیزی که تجربه کردم این بود: هیجان اینکه قرار است متون کلاسیکی را با آن فیلسوف/استاد عزیز بخوانیم، بعد این نگرانی آمد که اگر از همین تابستان هم شروع کنم ممکن است نرسم که تا آخر ترم همهٔ این متنها را بخوانم، و در آخر خبری که آب سردی بر همهٔ آن هیجان و نگرانی بود: احتمالاً دوباره مجبور خواهم شد که بهطور غیررسمی در کلاسها شرکت کنم. در آخر همان روز به این فکر میکردم که اگر جوانتر بودم (منظورم سن نیست، بلکه حالوهوای جوانی است) نمیتوانستم این حد بالا و پایین را نسبتاً آرام بگذرانم و هر کدام از این هیجانات کافی بود که چند ماه نامتعادلم کند. اما در آخر آن روز، حس میکردم انگار فقط روزی معمولی گذشته، گیرم با تعداد بیشتری خبر.
از نگاه بیرونی این ادامهٔ غیررسمی تحصیل اهمیت چندانی ندارد. این وضع محدودیت تردد و تحریمهایی که نه میگذارد من به آنجا بروم و نه میگذارد از راه دور همهچیز رسمی شود، زمانی تمام میشود؛ و ما امیدواریم که کارهایی که فعلاً با هماهنگی دانشکده به صورت غیررسمی میکنم، بعداً که این مسائل تمام شد، جزو سابقهٔ رسمی حساب شود. اما این وضع دانشجوی با شرایط خاص، نمیگذارد آنطور که شاید در شرایط دیگری ممکن بود، درس خواندن مرا از همهٔ آشوبهای بیرون جدا کند و در خود غرقم کند. و در این میان هر خبر تازهای انگار پتکی است که همه چیز را دوباره میلرزاند. از چند روز پیش با همراهی د. ک. شروع کردهایم که با اساتیدی که دلم میخواهد در ترم بعد در کلاسشان باشم، هماهنگ کنیم که این حضور غیررسمی به چه شکل باشد. هر کدام از این ایمیلها، انرژی عجیبی از من میگیرد. و امروز صبح که بیدار شدم و ایمیل د. ک. را دیدم که یکبار دیگر همهٔ قوانین را مرور کرده بود و از عدم اطمینان همهٔ این کارها نوشته بود، دوباره احساس کردم بیانرژیام و توانی حتی برای پاسخی کوتاه ندارم. میدانم که سعی میکنند تا آنجایی که در حیطهٔ اختیارتشان است و حتی فراتر از آن، کارها را سامان دهند. میدانم که تا همینجا هم مسئولیتی نداشتند و بیش از حد معمول کمک کردهاند. حتی میفهمم که اخلاقاً خود را موظف ببینند که بگویند که با وجود همهٔ این تلاشها عدم اطمینانی به کل ماجرا هست. قبول دارم که خوب است که مدام مرا در جریان جزئیات قانونی قرار میدهند. اما گاهی مواجهه با این عدم اطمینان ناآرامیای میآورد که همهٔ توان و انرژیام را در خود حل میکند. به خودم حق نمیدهم که اعتراضی کنم یا اصلاً اعتراضی داشته باشم، وقتی همهٔ آدمهای واقعیای که با آنها مواجهام با وجود اینکه تقصیری در این ماجرا ندارند، سعی میکنند اوضاع را بهتر کنند. همین که به خودم حق اعتراض نمیدهم، اینکه مجبورم بابت این شرایط نامطمئن و متزلزل از آدمهایی که بیش از مسئولیتشان تلاش کردهاند، تشکر کنم، عصبیام میکند. بابت تلاشهایی تشکر میکنم که همراه با مزایایی که برای من دارد، به بیثباتی وضعم دامن میزند. حتماً آن مزایا مهم است، حتماً بودنشان بهتر از نبودنشان است. اما هیچ مزیتی چنان نیست که باعث شود عدم اطمینان وضع فعلی بیاهمیت شود.
نمیدانم آخرین باری که انقدر با جزئیات در اینجا نوشتم کی بوده. شاید آن نوشتهٔ شخصی که مدتی است کمتر روی آن وقت میگذارم مانع شده که اینجا بنویسم. حالا فکر میکنم که اگر جایی نمیبینم که اعتراضهایم را بگویم یا به خودم حق نمیدهم که ناآرامیهایم را ابراز کنم، دستکم میتوانم در اینجا که سالها است که خانهٔ شخصی من است بیتعارف بنویسم. بدون نگرانی از اینکه تأثیرش بر دیگران چیست.