روزهای سنگین

 

در روزهای سنگین و شدیدی مثل دیروز، به این فکر می‌کنم که چطور ممکن است که در روزهای کند و بی‌اتفاق کرونایی، وقتی که اکثر ساعات روزم به درس‌خواندن می‌گذرد، و البته مدتی است سی‌سالگی را هم گذرانده‌ام، انقدر زندگی‌ام پر از درام باشد. این شدت اتفاقات و احساسات، مثبت و منفی، در این شرایط عجیب است.

در جست وجوی زمان از دست‌رفته

اگر سرحا‌ل‌تر بودن اجتناب می‌کردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.

با زمان به مشکل خورده‌ام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس می‌خوانم و جایی که زندگی می‌کنم. زمان از دستم می‌ٰرود و حس می‌کنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامه‌ریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمی‌توانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست داده‌اند، بخش بزرگی از ساعت‌هایم بین دو روز می‌گذرد: یازده‌ساعت‌ونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم می‌خوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمی‌توانم پیش‌بینی کنم کی است از خواب بیدار می‌شوم. حتی دیگر نمی‌دانم در یک بیست‌وچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دست‌کم یک چیز باید قاعده‌مند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.

این‌که نمی‌دانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کرده‌ام، اضطراب‌زا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازه‌ای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.

برای کنترل کردن وضعیت ذهنی‌ام دوباره به طرزی افراطی کتاب می‌خوانم. معمولاً حدود شش‌ساعت بعد از اینکه دیگر نمی‌توانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار می‌خوانم. این در کوتاه مدت آرام‌کننده است اما در میان‌مدت احساس می‌کنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمی‌کنم. اما نمی‌توانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگ‌تری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.

همیشه خسته‌ام و اغلب بی‌انگیزه. حسم از این‌که کاری چقدر فوری است را از دست داده‌ام. نگرانم که کلاً توانایی‌ام برای ارزش‌گذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.

در جست وجوی زمان از دست‌رفته

اگر سرحا‌ل‌تر بودن اجتناب می‌کردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.

با زمان به مشکل خورده‌ام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس می‌خوانم و جایی که زندگی می‌کنم. زمان از دستم می‌ٰرود و حس می‌کنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامه‌ریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمی‌توانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست داده‌اند، بخش بزرگی از ساعت‌هایم بین دو روز می‌گذرد: یازده‌ساعت‌ونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم می‌خوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمی‌توانم پیش‌بینی کنم کی است از خواب بیدار می‌شوم. حتی دیگر نمی‌دانم در یک بیست‌وچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دست‌کم یک چیز باید قاعده‌مند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.

این‌که نمی‌دانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کرده‌ام، اضطراب‌زا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازه‌ای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.

برای کنترل کردن وضعیت ذهنی‌ام دوباره به طرزی افراطی کتاب می‌خوانم. معمولاً حدود شش‌ساعت بعد از اینکه دیگر نمی‌توانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار می‌خوانم. این در کوتاه مدت آرام‌کننده است اما در میان‌مدت احساس می‌کنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمی‌کنم. اما نمی‌توانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگ‌تری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.

همیشه خسته‌ام و اغلب بی‌انگیزه. حسم از این‌که کاری چقدر فوری است را از دست داده‌ام. نگرانم که کلاً توانایی‌ام برای ارزش‌گذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.

تلخی

 

در همهٔ سال‌های دوستی هیچ‌وقت دیگری را به یاد ندارم که چنین تلخ و دلزده بوده باشم. همیشه احتمالش هست که آدم حس‌های ناخوشایند گذشته را فراموش کرده باشد. آنچه یادم مانده این است که در زمان‌های دیگری که عصبانی یا دلخور بودم، همیشه شوقی و هیجانی برای دیدارش وجود داشته. هیچ‌وقت دیگری را یادم نمی‌آید که این‌طور از دیدار گریزان باشم. بارهای دیگری پیش آمده که عقلاً تصمیم گرفته باشم که دیدار خوب نیست و اجتناب کرده باشم، اما یادم نمی‌آید که این چنین حسم مرا از دیدار بازدارد. دلم می‌خواهد دیدار را تا زمان نامعلومی به تأخیر بیندازم تا این تلخی کم شود یا برود. می‌دانم که چنین نخواهم کرد. احساس مسئولیت می‌کنم که ببینمش و چیزهایی را توضیح دهم. با امیدی برای اینکه همان دیدار و حرف زدن این تلخی را کم کند. شاید از همه مهم‌تر این است که تجربهٔ این سال‌ها نشانم داده که این دوستی هیچ‌وقت کاملاً تمام نمی‌شود، پس می‌ارزد که بر دلزدگی‌ام غلبه کنم و دیدار و گفت‌وگویی را پیش ببرم که ادامهٔ دوستی را ممکن می‌کند.

در آشفتگی پیش از به خواب رفتن، به این فکر می‌کردم که شاید این دقیقاً چیزی بوده که سال‌ها منتظرش بودم؛ این‌که دیدارش انقدر برایم شورانگیز نباشد که نتوانم بر تصمیم عقلانی‌ام برای تنظیم رابطه بمانم. اما در همان حال هم احساس ناامیدی می‌کردم. انگار این شوق و علاقه سال‌ها بخشی از من و شخصیتم بوده و نمی‌خواهم از دستش بدهم. فارغ از اینکه فکر می‌کنم سطح کم‌آزارتر و بهتر این دوستی کجاست، خود دوستی‌مان چیزی نیست که نخواهم داشته باشم. حتی با بالاترین درجهٔ عقلانیتم هم همیشه دلیلی داشته‌ام به نفع ادامهٔ این دوستی: صرف این دوستی را ارزشمند می‌دانستم. دوستی با کسی که از بسیاری از جنبه‌ها تحسینش می‌کنم و فکر می‌کنم بخشی از چیزهای خوبی که در زندگی‌ام دارم با همراهی‌اش شکل گرفته.

می‌نویسم که شاید قبل از دیدار این تلخی کمتر شود. منتظر نیستم که شوق دیدار برگردد. فقط می‌خواهم چنین دلزده نباشم. سعی می‌کنم به این فکر کنم که اتفاقات اخیر هیچ‌کدام به طرز ویژه‌ای متفاوت از گذشته نبوده. شاید شدتش فرق داشته ولی ماهیتش متفاوت نبوده. سعی می‌کنم خودم را متقاعد کنم که اگر پیشتر توانسته‌ام از این ناخوشنودی‌ها بگذرم، این‌بار هم می‌توانم. اما مطمئن نیستم. حتی دیگر نمی‌توانم مطمئن باشم که این تلخی و سنگینی‌ای که بر سینه‌ام حس می‌کنم بیشتر معلول فکرها و اتفاقات روزهای گذشته است، یا گفت‌وگوهای اخیر دربارهٔ ناخشنودی من. نمی‌دانم موضوع واقعی‌ای که رخ داده دلخورم کرده یا عکس‌العمل اولیه‌اش نسبت به ناخوشنودی‌ام.

از آغاز پاندمی و قرنطینه تا به حال، مدام به این فکر کرده‌ام که در این شرایط باید مراقب باشم که سقوط نکنم، هرقدر ماندن در لبهٔ زندگی روزمره سخت باشد. می‌دانم که در این شرایط بیرون آمدن از چاه به مراتب دشوارتر است. نگرانم که این تلخی و ناآرامی مرا به درون چاهی بیندازد که رهایی از آن به این زودی ممکن نباشد.