اگر سرحالتر بودن اجتناب میکردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.
با زمان به مشکل خوردهام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس میخوانم و جایی که زندگی میکنم. زمان از دستم میٰرود و حس میکنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامهریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمیتوانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست دادهاند، بخش بزرگی از ساعتهایم بین دو روز میگذرد: یازدهساعتونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم میخوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمیتوانم پیشبینی کنم کی است از خواب بیدار میشوم. حتی دیگر نمیدانم در یک بیستوچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دستکم یک چیز باید قاعدهمند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.
اینکه نمیدانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کردهام، اضطرابزا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازهای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.
برای کنترل کردن وضعیت ذهنیام دوباره به طرزی افراطی کتاب میخوانم. معمولاً حدود ششساعت بعد از اینکه دیگر نمیتوانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار میخوانم. این در کوتاه مدت آرامکننده است اما در میانمدت احساس میکنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمیکنم. اما نمیتوانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگتری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.
همیشه خستهام و اغلب بیانگیزه. حسم از اینکه کاری چقدر فوری است را از دست دادهام. نگرانم که کلاً تواناییام برای ارزشگذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.