در یکی از نزدیک‌ترین گفت‌وگوهای دوستانه، حالت نوعی از معشوق را توصیف می‌کرد، با تاکید بر این‌که از یک نوع می‌گوید نه از مصداقی مشخص:

معشوق صفروصدی معشوقی است که می‌خواهد همه‌ی وضعیت‌ها را بدل به وضعیت‌های عالی یا هیچ کند. این است که اگر زمانی اوضاع چهل‌وهشت باشد، آن را به صفر و اگر پنجاه‌ودو، باشد به صد می‌رساند. این ویژگی اول است، اما برای این‌که چنین کند، به چشم ما گاهی این‌طور می‌آيد که دروغ می‌گوید. همدل‌تر که باشیم، می‌توانیم حتی نگوییم وضعیت را تحریف می‌کند، بلکه چنان تفسیرش می‌کند که به آن وضع صفر یا صد برسد. ویژگی سوم این است که دایره‌ای می‌کشد و وعده می‌دهد که اگر در آن دایره بمانیم بهشت را می‌دهد (و البته دوزخ را!) و نمی‌گذارد که از آن دایره‌ی بسته‌اش که می‌خواهد کل تو را دربربگیرد به راحتی بیرون بروی.

بارها پیش آمده که وقتی با «آقای سیبیل و کلاه» حرف می‌زنیم، هرکدام احساس کنیم که دیگری چیزی می‌گوید که توصیف دقیق تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان است. لحظات درخشانی است که دلیل لازم دوستی‌مان نیست، اما برای دوستی کافی است. این نوع معشوق را که توصیف کرد، دیدم دقیقاً توصیف وضعیتی است که مرا گیر انداخته، گرچه با راه‌حلش برای بیرون آمدن از این وضع همدل نیستم. به گمانم زیادی خوشبین است که فکر می‌کند صداقت کافی است برای این‌که نگذاری در این دایره‌ی بسته اسیرت کنند و با بالاوپایین‌های مدام عاملیت‌ات را بگیرند و تنها نویسنده‌ی دارای اراده در داستان رابطه باشند. وضعیتی که توصیف شد، ما را که دوست داریم راوی اصلی رابطه باشیم، نااآرام می‌کند و معشوقی که این وضع را ساخته، به راحتی اجازه نمی‌دهد که عاملیت داستان عاشقانه را به عهده بگیریم. ناچار می‌شویم تن دهیم به بالاوپایین‌های مدامش و دست‌کم به چشم من صداقت راهی برای برون‌رفت نیست.

من در چنین اوضاعی تلاش می‌کنم که فاصله بگیرم. سعی می‌کنم مدام حوزه‌های کوچک‌تری را به اشتراک بگذارم و تنها با آن بخشی از خودم در آن رابطه باشم که عاملیت نداشتن در آن باعث نشود احساس کنم از خودم دور افتاده‌ام. اما واقعیت این است که برای منی که حداقل توهم این را دارم که بخش‌های مختلف زندگی و شخصیتم را تلاش کرده‌ام که بسازم، حوزه‌های کمی است که حاضر باشم یکسر به دیگری‌اش بسپارم. این است که در چنین رابطه‌ای مدام کم‌تر و کم‌تر می‌شوم. شاید تنها راه‌حل قطعی این باشد که کلاً نباشم، اما توانش نیست. همواره می‌خواهم تا حدی بمانم و معشوقی که وصفش رفت، خوب می‌داند چطور همان حد کم را با توصیفی که رفت درگیر و در بند نگاه دارد.

وضعیت به چشمم بازی می‌آید و من اهل بازی و محاسبه در عشق و دوستی نیستم. گیر می‌کنم، مدام می‌آزمایم که کجای ماجرا بایستم تا از بازی برکنار بمانم و هرقدر عقب می‌روم به آن نقطه‌ی امن نمی‌رسم. همواره درگیرم چون حاضر به آن گستت کامل نیستم و دیگری از هر حد درگیری برای دربند کردن در دایره‌ی بسته‌ی خودش که قواعدش را او بلد است و نه من، بهره می‌گیرد. و من چندی یک‌بار چشم باز می‌کنم و می‌بینم که فرقی نمی‌کند چقدر دور ایستاده باشم، در همان حد کم حضورم، درگیرم با آن صفر و صدی که دست من نیست و تن می‌دهم به روایت‌گری دیگری.