آونگ‌گون.

تکه‌های مختلف در کنار همدیگر قرار گرفته‌اند و حالا روشن‌تر است که چرا حالم در این سفر خوب نیست: گروه‌های دوستی‌ام دیگر فقط هویت جمعی مشترک نیستند، بخشی از شبکهٔ حمایتی‌اند که زندگی واقعی و روزمرهٔ دوستانم به آن وابسته است و من دیگر بخشی از این شبکه نیستم، نه کمک واقعی‌ای می‌کنم و نه کمکی می‌گیرم. حال آدم‌های اطرافم از زندگی‌شان در این‌جا خوب نیست و نمی‌شود از حضور در اینجا لذت برد وقتی که کسانی که بخش بزرگی از پیوند من با این مکان را می‌ساختند دیگر آنچنان دوستش ندارند، یا دقیق‌تر زندگی‌شان را در آن دوست ندارند. آدم‌ها عصبی‌ترند و کم‌تر باز به گفت‌وگو یا پذیرش تفاوت‌ها بدون حرف زدن، موضوعات اختلاف‌نظر عمیق بیشتر شده و مواضع متعددی برای افراد جنبهٔ هویتی پیدا کرده، به طوری که نه سکوت دربارهٔ این موارد را تاب می‌آورند و نه گفت‌وگو با مخالف را. بسیاری از نزدیکانم جزئياتی را دربارهٔ من یادشان رفته که طبیعی است، احتمالاً من هم جزئیاتی دربارهٔ آن‌ها را یادم رفته. نسبت من با اتفاقاتی که در یک سال گذشته بیشترین تاثیر را بر من گذاشته‌اند با نسبت دوستانم با آن موضوعات یکی نیست. دربارهٔ همهٔ این‌ها فکر کرده‌ام و بعضاً با نزدیک‌ترین‌هایم درباره‌شان صحبت کرده‌ام. اما موضوع دیگری هم هست که خودم به آن نرسیدم، نون بود که به آن اشاره کرد و من هنوز برابر پذیرفتنش مقاومت می‌کنم. نون گفت که شاید اینکه حالا این‌جا کمتر خانه است نتیجهٔ این است که جای دیگری بیشتر شبیه خانه شده. نمی‌خواهم این را بپذیرم، هیچ تصمیم خودآگاه و قطعی برای خانه‌ای در جای دیگر ساختن نداشته‌ام. تلخ است که ببینم تلاش‌هایم برای صرفاً بقا یافتن در جای دیگر در واقع ساختن خانهٔ دیگری بوده که حالا تا حدی پایبندم کرده، و به جایی رسیده‌ام که دیگر نه آن‌جا کاملاً خانه است و نه جای دیگری می‌تواند خانهٔ کاملی باشد. اما می‌فهمم که حقیقتی در این تصویر هست.

می‌توانم فهرست بالا را ادامه دهم. اما به رغم همهٔ این‌ها می‌بینم که من هنوز این شهر را دوست دارم. اما شاید این دوست داشتن دیگر فقط وابسته به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام نباشد. زندگی در تهران قوه‌هایی دارد که می‌تواند من را شگفت‌زده کند. اینکه هنوز می‌توانم بنشینم در کافهٔ همیشگی و با کارمندان جدیدش رابطهٔ انسانی و دوستانه‌ای داشته باشم، اینکه می‌توانم بعد از ده سال دوستی را ببینم که اتفاقاً هیچ وقت در شبکهٔ دوستی‌ام نبوده اما تجربه‌ها و زندگی‌ای که کرده برای‌مان موضوعی باشد برای ساعت‌ها بحث مشترک. این‌که هنوز در نقطه‌هایی از این شهر افرادی هستند که حتی اگر همدیگر را نشناسیم نگاه‌مان به جهان ما را به هم پیوند می‌دهد. فکر نمی‌کنم در هیچ کجای دیگری از جهان این ميزان امکان دیدن آدم‌هایی با شخصیتی و زندگی پرجاذبه‌ای را داشته باشم.

نامرئی

عصبانی، غمگین، و کلافه‌ام. مدام بیشتر به چشمم می‌آید که انگار من —خودم، آن‌طور که پیشتر خودم را می‌شناختم و فکر می‌کردم آدم‌های اطرافم می‌شناسندم— نامرئی‌ام. این حس را حتی وقتی با نزدیک‌ترین دوستانم حرف می‌زنم هم دارم. انگار من را نمی‌بینند. بارها در میان صحبت‌هایشان دلم خواسته که لحظه‌ای متوقف شوند و بپرسند «تو چطور؟» واقعاً بپرسند و بخواهد بدانند که من حالم چطور است یا چه فکر می‌کنم. نه این‌که کنجکاوی‌ای داشته باشند یا از سر ادب چیزی بپرسند. گویی از جمعشان و شاید از دلشان حذف شده‌ام. انگار حرف می‌زنیم که وقت بگذرد. امروز خواستم دوستی را ببینم که همین را بگویم، بگویم که می‌ترسم که این‌طور حذف شده‌ام. نشد. تا چند دقیقهٔ آخر دیدار نتوانستم بگویم که اصلاً می‌خواستم دیدار کنیم که چیزی دربارهٔ خودم بگویم. که دست‌کم یکبار در این سفر با دوستی از خودم حرف بزنم، نه فقط حرف روزمره، از چیزی که مثل خوره به روحم افتاده حرف بزنم.

این حس شديد نامرئی بودن فقط در این نیست که فکر می‌کنم دیگر دوستانم دلیلی ندارند که بخواهند بدانند «من چطور». به روشنی می‌بینم که من را یادشان رفته: جزئیات رفتارهایم، حساسیت‌هایم، ترجیحاتم.

غمگین است، حس می‌کنم که این سفر گاهی شبیه دیدار از سنگ قبری است. انگار آمده‌ام سر مزار زندگی قبلی‌ام که دیگر نیست.

کنار آمده

نمی‌توانم بگویم که بیش از یک ماهی که در تهران هستم خوش گذشته. اما حالا که به انتهای سفر نزدیک‌تر می‌شوم، بیشتر شبیه خودم در تهرانم. این مدت طولانی لازم بوده، هم برای گذشتن از سال بدی که داشتم و هم برای پیدا کردن خودم در تهران. فکر می‌کردم دست‌کم نگرفته‌ام که سال گذشته چه تاثیر بدی بر من گذاشته. اما توانایی ترمیمی حضور در تهران را دست‌بالا گرفته بودم. فکر می‌کردم بودن با دوستان و خانواده باعث می‌شود که با سرعت بیشتری عبور کنم و دوباره به خودم برگردم. اما یک ماه لازم بود برای اینکه چنین شود.

حالا آرام‌ترم، کنار آمده‌ام. کنار آمده‌ام با حضور کمرنگم در تهران. با دیدن اینکه حتی نزدیک‌ترین دوستانم هم زندگی‌ای دارند که بدون حضور من شکل گرفته. بیشترین چیزی که به چشمم آمده این است که دست‌کم در حلقهٔ اطرافیان من، شبکهٔ گستردهٔ روابط است که زندگی را تحمل‌پذیر می‌کند. من در چند سال گذشته بخشی از این شبکه نبوده‌ام. موضوع فقط این نیست که در برخی از تجارب جمعی شدیدشان شریک نبوده‌ام. مسئله این است که اصلاً نقشی در تحمل‌پذیر کردن زندگی‌شان نداشته‌ام. به گمانم زمانی که در آلمان درس می‌خواندم، هنوز نقش پررنگ‌تری در زندگی‌شان در تهران داشتم. مشخص بوده که دوماهی که برای تعطیلات تابستان یا بهار می‌آمدم قرار است کجا قرار بگیرم. دیگر اینطور نیست. حداکثر کاری که در این دو سفر اخیر برایشان کرده‌ام این بوده که گوش دهم. عملاً گفت‌وگویی هم در کار نبوده. مخاطبی بوده‌ام که فقط قرار بوده حرف‌های زیادشان را بشنود و چیز خاصی هم برای گفتن ندارد. من دیگر نه بخشی از شبکهٔ روابطشان هستم، نه دوست مهمی در جمعی که بخشی از هویتشان را بسازد.

این را برای خودم می‌نویسم که سال بعد هم یادم بیاید که توقع تجربهٔ رویایی از حضور در تهران نداشته باشم. شاید قرار است این دیدارهای سالی یکبار رفع دلتنگی باشد، نه ایفا کردن نقشی و قرارگرفتن دوباره در موقعیتی که خودم را متعلق به آن می‌دانم.

حالم بهتر است. دوباره می‌بینم که من این شهر را و آدم‌های این شهر را دوست دارم، به رقم همه چیز. این است که حتی فرصت دیداری کوتاه غنیمت است؛ نه برای بدست‌آوردن یا بازسازی چیزی، و نه حتی برای برگشتن به تجربه‌ای، شاید حتی در حد مشاهده و عبور، شبیه گردشگری که از دیدن زیبایی‌ای که (دیگر) متعلق به او نیست لذت می‌برد.