پس از طوفان

 

حسی که دارم دقیقاً غم نیست. کلافگی است. آن‌قدر اتفاقات پرفشار پشت‌سرهم افتاده که دیگر احساس واحد و بسیطی مثل غم یا سوگ مجال حضور کامل ندارد. ترکیب خشم و نگرانی و غم و دیگر حس‌ها، تبدیل شده به بی‌حوصلگی در هم تنیده.

بی‌حوصله‌ام و نمی‌توانم به زندگی روزمره برگردم. به خاطر شرایطی که در آن این اتفاق‌ها افتاد، از جمله حضور در بیمارستان و تشییع‌جنازهٔ پدربزرگ، عاقلانه‌تر است که این روزها از خانه خارج نشوم و این بازگشت به زندگی معمول را سخت‌تر می‌کند. نگرانی برای پدر و مادر هم هست. باید چند روزی بگذرد تا مطمئن شوم کس دیگری به کرونا مبتلا نشده است. نمی‌دانم این چند روز را چطور می‌خواهم و می‌توانم بگذرانم. کمتر پیش می‌آید که انقدر ندانم با روزها و ساعت‌هایم چه کنم. باید به زودی خودم را جمع کنم و به زندگی و کارهایم سروسامان دهم.

می‌دانم که بالاخره این روزها و این ساعت‌ها را می‌گذارنم و زندگی روزمره برمی‌گردد. ولی این هم آرامم نمی‌کند. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و بار بعد که بازشان می‌کنم دست‌کم یک‌هفته از همهٔ این اتفاقات گذشته باشد.

دیگر پدربزرگ ندارم.

بازگشت به وضعیت آشنا

 

دیروز برای چندساعتی به کل تسلطم را از دست دادم و چیزی از آن متانت در سوگواری که امیدوار بودم حفظش کنم باقی نماند. شانس آوردم که فقط دو نفر با این حالم مواجه شدند یکی آشنایی دور که هیچ دیدار نزدیکی نداشته‌ایم و دیگری دوستی نزدیک.

دیروز، کمی بعد از این‌که در اتاقم تنها شدم، غمی سنگین هجوم آورد، آن‌قدر که تسلی‌ناپذیر به نظر می‌رسید. دو سال پیش هم وقتی پدربزرگ دیگرم در بیمارستان بود، یک‌شب در تنهایی اتاق گویی ناگهان با قطعیت سهمگین این واقعیت مواجه شدم که چند روز دیگر پدربزرگ را برای همیشه از دست خواهم داد. کسی که همیشه در زندگی‌ام بوده، دیگر نخواهد بود. آن شب هم هجوم غم ناگهانی بود و سنگین با این‌که در روزهای قبل هم دست‌کم در خودآگاهم می‌دانستم که روزهای آخر زندگی پدربزرگ است: از همان روز اولی که به زمین خورد و به بیمارستان رفت می‌دانستم که روزهای آخر است. اما انگار غم این واقعیت را کنار زده بودم در تلاش‌های روزهای بعد برای زنده نگه داشتنش و مراقبت و نگرانی برای پدر. آن شبِ غمگین تنها بودم و با کسی حرف نزدم. این‌بار هم لابد اگر شب بود با کسی تماس نمی‌گرفتم.

در همان لحظات اولیهٔ هجوم غم، در حالی که در اتاقم نشسته بودم و منتظر گذر زمان بودم تا نظر دکتر دربارهٔ این‌که امکان نگه‌داشتن پدربزرگ در خانه هست یا نه، برسد، «بی‌هم‌زبان» شجریان را گذاشتم و گریه‌ای توقف‌ناپذیر شروع شد. به دور سوم تصنیف رسیده بودم و فکر می‌کردم طاقت یک‌بار دیگر گوش دادنش را هم ندارم اما در این لحظاتی که هیچ کار دیگری نمی‌توانم بکنم باید صدایی در گوشم باشد. در توئيتر از دیگران پرسیدم که در لحظات سنگین به چه موسیقی‌ای گوش می‌دهند. اولین کسی که خصوصی پیام داد آشنایی مجازی بود که هیچ‌وقت همدیگر را ندیده‌ایم. نمی‌دانم چرا در پاسخ پیامش توضیح دادم که در چه وضعیتی هستم. بلافاصله پشیمان شدم. من از بردن این حال نزد نزدیکانم هم بیم دارم، چه رسد به کسی انتظار ندارم که گوش و همدم چنین حالی باشد. همین که انقدر ناخودآگاه و ناخواسته از وضعیتم گفته‌ام، حالم را بدتر کرد. عجیب است که از نشان دادن حالم به یک فرد ابا دارم، اما از این‌که در این‌جا با جزئیات درباره‌اش بنویسم نه.

در این کشمکش دوم بودم که جیم پیام داد. زنگ زدم. گریه‌ام قطع نمی‌شد و در آن ناآرامی حرف‌هایی زدم که قطعاً هیچ‌وقت دیگری به جیم نمی‌گفتم. قرارم با خودم این بوده که سعی کنم تسلطم را برابر جیم حفظ کنم. تلفن جیم را که قطع کردم دیدم دیگر این حد درگیری با تصویر خودم در سوگواری را نمی‌توانم تاب بیاورم، این بیرون زدنم از رفتار معمولی که دیگران در سوگواری‌ام می‌بینند برایم قابل تحمل نبود. مثل بسیاری وقت‌های دیگر، اوضاع به این حد غیرقابل‌تحمل که می‌‌رسد دیگر تنها می‌شود رهایش کرد. این آشوب افزوده شده به غم را رها کردم و رفتم پیش مادر و کمی حرف زدیم. این‌طور نبود که از حرف‌زدن با مادر آرام‌تر شوم. بیشتر فکر می‌کردم کاری است که باید انجام دهم و انجام شدنش ذهنم را سبک‌تر می‌کند.

صحبت با مادر که تمام شد، انگار برگشتم به همان حال آشنایم در مصیبت‌ها: تلاش برای کم کردن آسیب‌های بعدی و ایجاد نکردن بحران جدید به واسطهٔ این‌که آرام باشم و سوگواری‌ام از کنترل خارج نشود. دوباره با جیم تماس گرفتم. نمی‌خواستم آن‌چه در آن مکالمه شنیده است، تصویر اصلی‌اش از سوگواری من باشد. قرار شد همدیگر را ببینیم. در همان آرامش معمول همدیگر را دیدیم. مثل بارهای دیگری که یکی از ما با مصیبتی مواجه شده، آن چند دقیقهٔ با هم بودنمان را نه به ذکر مصیبت، که به محبت و آرامش دادن متقابل گذراندیم؛ طوری که گویی داستانی در پس‌زمینه وجود دارد ولی آگاهانه از اشاره و توجه به آن اجتناب می‌کنیم.

حالا همانم که برایم معمول‌تر است. نه این‌که مثل روزمره‌های دیگرم باشد، بلکه مثل وقت‌های دیگری است که سعی می‌کنم روزمرگی را وسط طوفان حفظ کنم. صبح بیدار شدم و کمی کار کردم. اگر روزمرگی معمول بود شاید دو-سه‌برابر این کار می‌کردم. این‌که بعد از آن آشوب دیروز امروز چندساعتی کار کنم همان تلاش برای حفظ زندگی (روزمره) در زمانی است که دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست، روش معمول من برای مواجهه با لحظات سخت.

نمی‌توانم و نمی‌خواهم خودم را مجبور به سوگواری تام‌وتمام ادامه‌دار کنم. هر زمانی که از حالت معمولم در سوگواری خارج می‌شوم، آشوب و ناآرامی‌ام بیشتر می‌شود. باید سعی کنم مسلط بمانم. در همهٔ روزهای تاریکی که پیش رویمان است.

این نیست که سوگواری‌ام تمام شده باشد. سوگواری‌ای که از هشت سال پیش با اولین سکتهٔ پدربزرگ شروع شد و با هر مرحلهٔ پیشرفت آلزایمر و سکته‌های بعدی شدیدتر شد. همهٔ آن هشت‌ سال برای آمادگی برای رفتنش کافی نبود. هیچ وقت نیست. مهم نیست چقدر طولانی شود. حالا هم می‌دانم که این دورهٔ فعلی، این زندگی‌ای که دیگر در آن هوشیاری‌ای نیست، هرقدر هم طولانی باشد، هیچ آمادگی‌ای در کار نخواهد بود برای وقتی که دیگر جسم نحیفش هم در این جهان نباشد. این سوگ ادامه پیدا خواهد کرد تا سوگ شدیدتر و سهمگین بعدی که نمی‌دانم چند روز دیگر خواهد بود.

آقا

 

آقا، پدر مادرم هست. سال‌ها پیش آلزایمر او را نیمی از ما گرفت و نیمی باقی گذاشت. حالا که این‌ها را می‌نویسم چند دقیقه‌ای است که مادر خبر داده که آقا دیشب سکتهٔ مغزی گسترده‌ای کرده. ادامهٔ حیات این جسم رنجور حالا به دستگاه‌ها بسته است. ادامه‌ای که نمی‌دانیم چند روز دیگر خواهد بود. نمی‌دانم آنچه در ادامه می‌نویسم را قبلاً هم گفته‌ام یا نه. می‌دانم که بارها در ذهنم مرور شده و دلم می‌خواسته که بنویسم.

من کودکی‌ام را در خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ گذرانده‌ام. خانهٔ بزرگ سه‌طبقه‌ای که در یک طبقهٔ آن آقا و مادربزرگ زندگی می‌کردند و باقی طبقات دایی‌هایم بودند. سیزده نوه بودیم. در شرایطی ایدئال برای بازی و زندگی کودکانه همهٔ زمان‌هایمان با هم می‌گذشت. طول روز را در کنار مهر مادربزرگ بازی می‌کردیم و بعدازظهرها که آقا می‌آمد برایمان نقاشی می‌کرد، خط می‌نوشت، شعر می‌خواند، و سربه‌سرمان می‌گذاشت. صبح‌ها که منتظر سرویس مدرسه بودم‌‌‌‌‌، گاهی آقا کنارم می‌ماند و همیشه در لحظهٔ آخر قبل از سوار شدن به مینی‌بوس دستش را در جیبش می‌کرد و پول توجیبی می‌گذاشت در جیبم. این از آن صحنه‌هایی است که آدم یادش نمی‌رود. تصویر آن دویست‌‌تومنی‌های بنفش که لحظهٔ آخر بدون این‌که فرصتی برای مخالفت داشته باشم سر می‌خورد در جیب مانتوی سرمه‌ای.

چند سال بعد کابوس‌های پشت‌سر هم بود. اول تصادف و مرگ مادربزرگ و بعد ورشکستگی دایی که به فروش خانه‌ای منجر شد که کودکی‌مان در آن گذشته بود. آرامش و حمایت آقا در همهٔ این سال‌های سخت نکتهٔ اتکای کل خانواده بود. پاکبازانه بچه‌هایش را دوست داشت و هیچ حسرتی برای از دست دادن سرمایهٔ زندگی‌اش نداشت. سال‌های بعد اجاره‌نشین بود، تا وقتی که دایی دیگری خانه‌ای خرید و آقا ساکن آن شد. آقا برای من کسی بود که همیشه می‌توانست بی‌هیچ توقعی دوست بدارد و حمایت کند و هیچ حسرتی برای ازدست‌داده‌ها نداشته باشد.

روزی که مرحلهٔ دوم المپیاد قبول شدم خانهٔ ما بود. در خانوادهٔ ما رسم نبود که موفقیت‌های تحصیلی را جشن بگیریم. ایده این بود که هرکس باید کاری که دوست دارد را بکند، بدون توقع جایزه. برای آقا ولی هر خبری بهانه‌ای بود برای محبت کردن، برای هدیه دادن به نوه‌هایش. چند ماه بعد که طلا گرفتم، همزمان شد با آمدن نتیجهٔ کنکور دختردایی و دخترخاله. ما سه نفر را دعوت کرد خانه‌اش. شام پیتزا سفارش داد. بعد به هر سه‌مان هدیه‌ای یکسان داد. خوشحال بود، نه از موفقیت نوه‌هایش، از این‌که خوشحال بودیم خوشحال بود. برایش فرقی نمی‌کرد که هرکدام‌مان به چه چیزی رسیده‌ایم، فقط این مهم بود که جایی هستیم که می‌خواستیم.

خط موبایلی که استفاده می‌کنم هم هدیهٔ آقا است. نوجوان بودم و پرشور و مامان برای این‌که زمان‌های طولانی از خانه و مدرسه دور بودنم نگرانم نباشد گاهی موبایلش را به من می‌داد. یکی‌دوبار که آقا زنگ زد تا با مامان حرف بزند، من جواب دادم و گفتم که موبایل پیش من است. چند هفتهٔ بعد چند سیم‌کارت خرید، برای من و نوه‌های دیگری هم‌سن‌ام. رسم نبود که در آن سن موبایل داشته باشیم. اما برای آقا این‌ها مهم نبود. نوه‌هایش چیزی می‌خواستند و او از عهده‌اش برمی‌آمد. این نبود که پول بی‌نهایتی داشته باشد. حتی دیگری خانه‌ای از آن خود نداشت. درآمدش از مغازه‌ای قدیمی در بازار تهران بود. درآمدی که عمده‌اش خرج هدیه خریدن برای نوه‌هایش می‌شد. 

وقتی دختردایی در همان سال دیپلم‌گرفتنش تصمیم گرفت ازدواج کند خانواده در شوک فرو رفت. خانواده‌ای که درس خواندن نوه‌ها و خصوصاً نوه‌های دختر برایش بدیهی بود. دربارهٔ پسرها فکر می‌کردند شاید بدون درس هم بتوانند استقلالشان را حفظ کنند اما دختری که درس نخواند برایشان نماد آیندهٔ تاریک بود. از نسل قبلش چنین چیزی سابقه نداشت. در آن بحران خانواده تنها کسی که تمام قد و اول از همه پشت دختردایی ایستاد آقا بود. دیگران هم به تدریج همراه شدند، اما بدون آن حمایتی که آقا بدون تردید بیان کرده بود، تصور این همراهی دیگران ساده نبود. برای آقا واقعاً فرقی نمی‌کرد نوه‌ای بخواهد درس بخواند، ازدواج کند، یا کار کند. در هر حالتی مطمئن بودیم که هرچه دارد برای حمایت از ما می‌گذارد. برای کسب‌وکار راه انداختن یکی، برای ازدواج دیگری، برای تحصیل آن یکی، از هیچ‌کدام دریغ نداشت.

اولین باری که بعد از رفتنم از ایران به خانه‌مان آمده بود، به مادر گفته بود «من چشمم برنمی‌داره سارهه نیست بیام اینجا» و دیگر به خانه‌مان نرفته بود. چند هفته بعد از این‌که مادر این مکالمه را برایم تعریف کرد، آقا برای اولین بار سکتهٔ مغزی کرد. بعد از آن خانه‌نشین شد. و بعد آلزایمر، و بعد سکته‌های دیگر. وقتی به ایران برگشتم آلزایمر چیز کمی از آن ذهن تیز و حافظهٔ قوی باقی گذاشته بود. دلخوشی‌ام این بود که تا آخرین باری که همدیگر را دیدیم هنوز مرا می‌شناخت، هنوز می‌دیدم که از دیدنم خوشحال است.

چقدر این تصویرهایی که این‌جا نوشته‌ام رقیق و بی‌معنی است. چقدر دور است از همهٔ چیزی که او در همهٔ این سال‌ها برایم بوده، همهٔ احترامی که برای شخصیتش قائلم، همهٔ آن محبت بی‌نظیر. چطور می‌شود از چنین چیزی نوشت؟ او کسی است که از وقتی به دنیا آمده‌ام مرا می‌شناخته و دوستم داشته. کسی که از وقتی یادم می‌آید دوستش داشته‌امم. کسی که مسیر زندگی خودم و کسان دیگری که دوستشان دارم در سایهٔ حمایت و محبت بی‌دریغش شکل گرفته. پررنگ‌ترین وصف او در ذهنم حمایت تمام و محبت بی‌قیدوشرط است. کسی که هیچ وقت از کسانی که دوستشان داشت نمی‌برید و ناامید نمی‌شد. کسی که هیچ توقعی از کسانی که به آن‌ها محبت می‌کرد نداشت. کسی که حمایت‌کردنش هیچ مرزی نداشت. او خوشبختی خانوادهٔ ما بود. ما خانواده‌ایم، با معنایی بیش از آن‌چه که در زندگی معمول شهری جریان دارد و او بخش بزرگی از این خانواده بود.

گفت‌وگو با دوست خیالی

 

این کار را خانم ظ. یادم داد، مشاور خردمند و دوست‌داشتنی دوران راهنمایی. نمی‌دانم داستانی که تعریف کرد واقعی بود یا نه، از مهربانی و آینده‌نگری‌اش بعید نبود که داستان را ساخته باشد برای این‌که ابزاری به من دهد برای روزهای پرغصه و پرمشکلی که در آن‌ها تنها خواهم بود. آن هم من که تنها ماندنم منتظَر نیست، با آن روابط بسیار و دوستان نزدیک و مطمئن. خانم ظ.، بدون اسم بردن، تعریف کرد که یکی از دانش‌آموزان با بحرانی مواجه شده که می‌توانسته ویرانگر باشد، اما از پسش برآمده، بدون کمک مشاور و مددکار و حامی مطمئن. گفت که تصور کرده که اگر می‌توانست کمک بگیرد، این کمک از چه جنسی بود و سعی کرده همان توصیه‌هایی که کمک‌کنندهٔ امنی ممکن بود بگوید را اجرا کند.

من که اهل مشاور و کمک‌هایی از این دست نیستم، مشکلاتم را همیشه با دوستانم حل کرده‌ام. نشستم و تصور کردم که می‌توانم از اتفاقات و حس‌های این روزها برای دوست امنی بگویم، بدون نگرانی از قضاوت شدن، بدون ترس از این‌که با حرف‌هایم به او آسیب بزنم، بدون این‌که لازم باشد شرایط او را هم در نظر بگیرم، بدون این‌که تصویرش از من بعد از این گفت‌وگو تغییر کند. حتی دوستی که این گفت‌وگو را با او تصور کردم یک شخص ثابت نبود، ترکیبی بود از دوستانم. نشستم و تصور کردم که یکی یکی از اتفاقات می‌گویم، با جزئيات، و از حس‌ها منفی در هم‌تنیده، و بعد از محبت دیدن و در آغوشش آرام شدن، نشسته‌ایم و وضعیت را مرور می‌کنیم و تصمیم‌های لازم را می‌گیریم. نشستم و برای یک نفر بدون هیچ نگرانی‌ای از هرچه می‌خواستم گفتم و چیزهایی که دوست داشتم را پاسخ شنیدم.

زمانی فکر می‌کردم که این اتفاقات ناگوار مکرر اگر هیچ فایده‌ای نداشته باشد، دست‌کم به کار این می‌آید که موارد نوشتن را فراهم کند. منتظر بودم که بالاخره روزی در آرامشی نسبی آن داستان را بنویسم. اما حالا دیگر این هم نیست. در این سال‌های سخت و پرفشار، آن‌چه یادگرفته‌ام تکنیک‌های مختلف مسلط ماندن است. یادگرفته‌ام که در شرایط سخت بر اوضاع مسلط بمانم و این مهارت اجزای مختلفی دارد، بخشی از آن فاصله گرفتن از احساسات است: فراموش کردن، فراموش‌کردن احساسی. من فقط اتفاقات را از ذهنم پاک نمی‌کنم، من بالکل احساساتم در زمان مواجهه با بحران فراموش می‌کنم، نه فقط در همان زمان، بعد از گذر اتفاق هم از یادم می‌رود که چه احساساتی داشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم آنچه به آن تبدیل می‌شوم دیگر چندان انسانی نیست. گاهی باید فکر کنم که انسانی‌تر بود که موقعیتی را چطور حس می‌کردم.

دوراهه

 

بهار ۸۸، اوج تبلیغات انتخاباتی، او را که در این متن صاد می‌خوانم، در دانشکدهٔ فنی دیدم. بسیاری از دوستانم که از دوران دبیرستان می‌شناختم در دانشکدهٔ فنی دانشجو بودند، همان‌ها که صاد را به من معرفی کردند به عنوان عضو انجمن اسلامی دانشکدهٔ فنی دانشگاه تهران. جوانان سرخوش ۲۰-۱۹ ساله بودیم با شور سیاسی بسیار و صاد یکی از فعال‌ترین‌ها بود. من و صاد خیلی زود دوستان نزدیکی شدیم. صاد که به عنوان دانشجوی برق دانشگاه تهران به من معرفی شده بود به فلسفه علاقه‌مند بود، مطلع هم بود. با هم بحث می‌کردیم و ساعت‌ها حرف می‌زدیم. دوستی‌مان مدام عمیق‌تر و نزدیک‌تر شد،. صاد به واسطهٔ من با گروه دوستانم آشنا شد، در دورهمی‌هایمان می‌آمد و در سفرهایمان حضور داشت.

سال ۹۰ بود که روزی میم که او را از دبیرستان می‌شناختم و حالا دانشجوی دانشکدهٔ فنی بود زنگ زد که حرف مهمی دارد و باید مرا ببیند. صحبت را این‌طور شروع کرد: «ساره صاد چیه؟» من خنده‌ام گرفت که این چه نحو سوال کردن است. صاد دوست من است و دانشجوی دانشکدهٔ شما. این‌بار نوبت میم بود که بخندد: «دانشجوی دانشکدهٔ ما که قطعاً نیست». شوکه شدم. میم عضو انجمن اسلامی بود. برایم از داستان عجیبی گفت که منجر به این شده بود که اعضای انجمن بفهمند صاد اصلاً دانشجوی دانشگاه تهران نیست. گیج شده بودم، به غایت گیج. میم نگران از شوک من مدام می‌گفت که نمی‌دانسته که من نمی‌دانم وگرنه این‌طور اطلاع نمی‌داده. شوک از این‌جا نمی‌آمد که دربارهٔ محل تحصیل کسی اشتباه کرده بودم، مسئله فریب خوردن مدام بود از دوستی نزدیک، فریبی که انگیزه‌اش را نمی‌فهمیدم.

اولین کاری که کردم پرس‌وجو از دوستان مشترک بود، خصوصاً دوستانم در دانشکدهٔ فنی. همان ابتدا متوجه شدم که مدتی است ماجرا را می‌دانند. به من نگفته بودند که چون مطمئن بودند که من فهمیده‌ام و اگر به دوستی ادامه می‌دهم به این معنی است که مسئلهٔ مهمی نیست. حتی برخی گفتند که در این مدت و بعد از فهمیدن ماجرا احساس خطر نکرده‌اند چون فکر می‌کردند حتماً من که نزدیک‌ترم اطمینان پیدا کرده‌ام که موضوع مهمی نیست. شروع کردم به مرور گذشته تا بفهمم که چه شده و اصلاً چطور ممکن است که چنین اتفاقی افتاده باشد.

یکی از اولین چیزهایی که یادم آمد این بود که صاد در آن سال‌ها مدام از نمرات بالایش می‌گفت و این‌که به واسطهٔ معدل الف بودن می‌خواهد به فلسفه تغییر رشته دهد. اغلب زمان‌ها هم در دانشکدهٔ ما (دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی) بود. یادم بود که دوستان فنی خوانده‌ام بالا بودن نمراتش را تأیید و هوشش را تحسین می‌کردند. دوباره از آن‌ها پرسیدم. گفتند که در صبح روزهای امتحان او را در محل برگزاری امتحان می‌دیدند ولی کسی یادش نمی‌آمد که او را سر جلسه هم دیده باشد. نمره‌ها هم با شمارهٔ دانشجویی اعلام می‌شد، و آن‌ها هم حرف او را که شمارهٔ دانشجویی‌ای با نمرهٔ بالاتر را مال خودش جا می‌زده، باور می‌کردند. کسی دلیلی نداشت شک کند. در کلاس‌ها هم پراکنده او را دیده بودند و حضور کوتاه و نمرات بالا را به حساب استعداد بالایش می‌گذاشتند.

بعدها خاطرات مشترک را مرور کردیم و یادمان آمد که این شخص هیچ‌وقت کارت دانشجویی نداشته. هزار بهانه آورده بود برای این‌که چرا کارت ندارد. از دعوا با حراست و ضبط‌شدن کارتش توسط آن‌ها تا مشکلات اداری تغییر رشته. یک معمایی که برایمان حل نشد این بود که در آن سال‌هایی که ورود و خروج به دانشگاه به شدت کنترل می‌شد، چطور این شخص بدون کارت مدام در دانشگاه رفت‌وآمد می‌کرد. خیلی‌های دیگر هم کپی (تقلبی) کارت دانشجویی را داشتند، اما دانشگاه آن سال‌ها گیت داشت و اگر نگهبان اصرار می‌کرد کار را روی گیت بگذاری گیر می‌افتادی. حدس‌های زیادی بود از این‌که صاد چه ارتباطی با حراست دانشگاه دارد که حتی بعد از این‌که دانشجویان موضوع را به حراست اطلاع دادند، همچنان در دانشگاه رفت‌وآمد می‌کرد. یادمان نرود که سال‌های ۸۸، ۸۹، و ۹۰ فضای دانشگاه به شدت امنیتی بود و کنترل می‌شد. من دربارهٔ این حدس‌ها چیزی نمی‌گویم. نمی‌شود آن‌ها را سنجید.

بعد یادم آمد که در جلسات انجمن اسلامی می‌رفت و دوستی‌ها از آن‌جا شکل گرفته بود. از بچه‌های انجمن دوباره پرسیدم. گفتند که تا زمانی در جلسات غیررسمی‌شان هم می‌آمده. اما وقتی که فهمیدند دانشجو نیست و به چند مورد دیگر هم شک کردند، حضورش را محدود کردند. خیلی اتفاقات را به گردن صاد می‌انداختند. من دلیلی برای تکرارشان ندارم. آن سال‌ها همه ترسیده بودیم و چنین اتفاقی هیچ نشانهٔ خوبی نبود. همه مستعد بودیم که موضوع را بزرگتر از چیزی که واقعاً بود ببینیم.

بعد از درآمدن از شوک و هضم اطلاع اولیه (در این حد که این شخص قطعاً دانشجوی دانشگاه ما نیست) اولین کاری که کردم این بود که به اطرافیانی که به واسطهٔ من صاد را می‌شناختند اطلاع دهم. بیش از همه از این‌که صاد به واسطهٔ من به افرادی نزدیک شده بود و آن‌ها به خاطر اعتماد به من رابطه را ادامه داده بودند در عذاب بودم. تا جایی که می‌دانم همهٔ اطرافیان من بعد از شنیدن توضیحاتم با صاد قطع ارتباط کردند. اما این را هم می‌دانم (و هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم) که برخی دیگر از بچه‌های دانشگاه ارتباطشان با او را ادامه دادند.

موضوع را رها کردم تا حوالی انتخابات ۹۲. صاد دوباره در دانشگاه بود. در فعالیت‌های سیاسی آن دوره در دانشگاه تهران حضور فعال داشت. اگر بخشی از اطلاعاتی که قبل‌تر به ما داده بود درست باشد، در این زمان حدوداً ۲۴ ساله بود. روزی که تصادفی سری به ستاد روحانی در هفت‌تیر زدم، از این‌که دیدم ظاهراً در آن ستاد مسئولیتی دارد متعجب شدم. این‌که بدون این‌که دانشجو دانشگاهی باشی خودت را در آن‌جا به عنوان فعال دانشجویی جا بزنی یک حرف است، این‌که در ستاد روحانی مسئولیت بگیری چیزی دیگر.

موضوع را کمابیش فراموش کرده بودم تا این‌که حدود یکسال قبل دیدم که صاد در توئیتر حضور دارد، حضوری نسبتاً فعال: زیر نوشتهٔ افراد پرمخاطب نظر می‌گذارد، با آن‌ها وارد مراوده می‌شود و از این طریق ظاهراً سعی می‌کند خود را بشناساند. جدی نگرفتم. به نظرم نه مهم بود و نه من وظیفه‌ای داشتم. فقط چندبار که دیدم برخی دوستان پرمخاطبم نوشته‌های صاد را بازنشر می‌کنند، به آن‌هایی که دوستان نزدیک بودند اطلاعاتی که داشتم را دادم. ترجیح دادند ارتباطشان را با این شخص قطع کنند.

در این مدت چند بار به صفحهٔ صاد سر زدم و هربار متعجب‌تر شدم. آن‌چه من قطعی می‌دانستم و می‌دانم و می‌توانم با اطمینان به دیگران بگویم این است که صاد سال‌ها ادعا می‌کرده که دانشجوی دانشگاه تهران بوده و از این طریق به دانشجویان (خصوصاً فعال سیاسی) نزدیک شده بود، در حالی که قطعاً دانشجوی آن دانشگاه نبوده. باقی ادعاهایش را نمی‌توانم با اطمینان بگویم دروغ است، بیشتر عجیب و گاهی کمی خنده‌دار به نظر می‌رسند، خصوصاً اگر زمانی صاد را از نزدیک دیده باشید. صفحهٔ صاد پر است از اطلاعاتی که قاعدتاً سعی دارد او را فردی مطلع، دارای جایگاه، و باسواد نشان دهد.

مثلاً ادعا می‌کرد که از دفتر مرجعی با او تماس گرفته‌اند و سوالی پرسیده‌اند. ما دیده بودیم که صاد علاقه دارد که خود را مطلع از معارف اسلامی نشان دهد. اما دست‌کم بنا به اطلاعاتی که خودش در آن زمان می‌داد تا بیست‌واندی سالگی هیچ تحصیلات حوزوی‌ای نداشت. این‌ها تماس از دفتر یک مرجع را ممتنع نمی‌کند، صرفاً احتمالش بسیار کم است. یا از اطلاعات محرمانه‌ای که در سال‌های ۸۸ و ۹۲ به آ‌ن‌ها دسترسی داشته می‌گفت و از اخبار جلسات پشت‌پرده. اگر اطلاعاتی که قبلاً دربارهٔ سنش می‌داد درست باشد، در اولی حدوداً ۲۰ ساله و در دومی ۲۴ ساله بود. این واقعیت باعث می‌شود آن ادعاها مضحک به نظر برسد، گرچه لزوماً نشان نمی‌دهد که کذب است. یا بارها دربارهٔ دوستی و نزدیکی‌اش با افراد شناخته شده ادعاهایی می‌کرد. در اغلب موارد شاهد قطعی‌ای نداشتم که بگویم دروغ می‌گوید، اغلب تنها بسیار بعید بود که درست باشند. اما اخیراً در این سلسلهٔ ادعاهایش، به دوستی قدیمی‌اش با شخصی اشاره کرد که از امروز شناخته شده است و معتبر. من این شخص را از نزدیک می‌شناسم و دسترسی مستقیم به او دارم. برخلاف برخی افراد ادعایی دیگر که دسترسی به آن‌ها سخت یا محال است، در این مورد چنددقیقه بیشتر طول نکشید که برایم روشن شود دست‌کم در این مورد صاد قطعاً دروغ می‌گوید. البته دروغی که به خودی خود چندان مهم نیست. بیشتر از جنس خودی نشان دادن است.

صاد دنبال‌کنندگان خیلی زیادی در توئيتر ندارد. این باعث می‌شود که فکر کنم که ادعاها و دروغ‌های آمیخته به راستش چندان مهم و تأثیرگذار نیست. آن‌چه باعث شد فکری شوم که آیا باید به افراد دربارهٔ پیشینهٔ صاد اطلاع دهم یا نه این بود که دیدم برخی افراد پرمخاطب توئیتر نوشته‌های این شخص را بازنشر می‌کنند. تکرار این کار حداقلی از اعتبار به این فرد می‌دهد. به چندنفری که مرا مستقیم یا با یک واسطه می‌شناختند موضوع را گفتم. برخی توجه کردند و برخی انگار که موضوع برایشان مهم نبود به دنبال کردن صاد و بازنشر نوشته‌هایش ادامه دادند. من فکر نمی‌کنم صاد در حال حاضر خطری داشته باشد. آن‌چه نگرانم می‌کند این است که با اعتباری که از این طریق کسب می‌کند، با ادعای این‌که از اخبار پشت‌پرده‌ای اطلاع دارد، بعدها بتواند کار واقعاً تأثیرگذاری بکند.

بسیار فکر کردم دربارهٔ این‌که آیا خیر جمعی در این است که موضوع را به طور عمومی و با ذکر نام اطلاع‌رسانی کنم یا نه. آن‌چه باعث شد از ذکر نام منصرف شوم این است که من دست‌کم در زمینهٔ حقوق بسیار صورت‌گرایم. اصول کلی‌ای وجود دارد که تبعیت از آن‌ها و تلاش برای معتبر ماندنشان (یا دست‌کم اجتناب از کاری که آن‌ها را بی‌اعتبار می‌کند) بسیار برایم مهم است. یکی از این اصول این است که تنبیه یک اشتباه را نباید به عهدهٔ افکار عمومی گذاشت. این بنیان مشکلی است که با برخی از رفتارها در شبکه‌های اجتماعی دارم.

من تخصصی در زمینهٔ حقوق ندارم، این‌ها که می‌گویم حاصل خوانده‌هایم است در مورد رابطهٔ حقوق و اخلاق. من ادعا نمی‌کنم که این‌ها مستقل از هم‌اند، اما سروکله‌زدن‌های اخیرترم با بحث‌های مربوط به رابطهٔ این دو حوزه متقاعدم کرده که تفاوت‌های بنیادین در روش‌های استدلالی این دو وجود دارد. برخلاف حوزهٔ اخلاق که شاید گاهی بشود خیر موردی را بنا بر تشخیص فردی بر اصلی کلی برتری داد، فکر می‌کنم، اصول حقوقی فقط وقتی معنادار و مؤثرند که به‌طور همگن در همهٔ موارد اعمال شوند، دقیقاً مستقل از تشخیص فردی ما دربارهٔ سود و زیان در یک مورد خاص. به این دلیل است که فکر می‌کنم در مواردی که چیزی شبیه دادرسی و حق دفاع وجود ندارد، باز شدن این راه که برای تنبیه دیگران خطاهایشان را عمومی بگوییم، تبعات جبران‌ناپذیری دارد؛ حتی اگر در یک مورد تصور کنیم که فرد مستحق آن تنبیه است و این مجازات خیر عمومی بزرگتری دارد. شر بزرگی می‌بینم در کمرنگ شدن اعتبار آن اصل کلی و به تشخیص فردی واگذار شدن این موارد.

در این مورد خاص، دو راهه آشکار است. از یک طرف از نظر اخلاقی خودم را مسئول حس می‌کنم برابر افرادی که ممکن است با هشدار من از این آدم فاصله بگیرند ولی به خاطر بی‌خبری از سابقهٔ ماجرا به این شخص نزدیک می‌شوند. از آن سو نمی‌خواهم آن اصل کلی مربوط به حقوق افراد را نقض کنم. تصمیم گرفتم اطلاعاتی که داشتم را با صادقانه‌ترین حالتی که از خودم برمی‌آمد منتشر کنم، بدون نام بردن از آن شخص. با توجه به فعالیت‌های عمومی این شخص در توئيتر، اگر کسی این اطلاعات کلی را هشداردهنده می‌داند و دانستن نام آن شخص را برای محافظت از خود لازم می‌داند، ایرادی در این نبینم که اگر پرسید خصوصی بگویم. این نوعی ایفای مسئولیت اخلاقی من است برابر افرادی که حرف‌هایم را می‌پذیرند و ممکن است این اطلاع از خطری بالقوه دورشان کند.

من قصد ندارم کسی را رسوا کنم. از انگشت‌نما کردن کسی هم خوشم نمی‌آید. لذا اگر به واسطهٔ من یا هر طریق دیگری از نام این شخص باخبر شدید، من این را اخلاقی‌تر می‌دانم که نامش را جار نزنید. من در فضای عمومی هیچ حدسی که دربارهٔ نام این شخص زده شود را نه رد خواهم کرد و نه تأیید و درخواست می‌کنم که دست‌کم در پای این متن هیچ اسمی ننویسید.

از اطرافیانتان محافظت کنید، بدین نحو که اگر دیدید که به افراد مشکوک نزدیک می‌شوند، شخصاً سابقهٔ ماجرا را به آن‌ها اطلاع دهید تا اگر صلاح دیدند احتیاط کنند. اگر از الگوی یکسان رفتار شخصی که او را برای اطرافیانتان خطرناک می‌دانید، خبر دارید، شاید صرف توصیف رفتارش به دیگران کمک کند از او فاصله بگیرند و قربانی بعدی‌اش نباشند، بدون این‌که لازم باشد اسمش را عمومی اعلام کنید.