از دور
دوباره احساس میکنم که زندگی خودم را زندگی نمیکنم. انگار نویسندهای، کارگردانی، یا فقط شاهدی بر زندگی دیگری هستم. میبینمش و میفهممش اما زندگی من نیست. دارم خودم را در این روزگار میکشم.
چیزهای خوبی هست، مثل آن گهگاهی که توجهام جلب میشود به اینکه در کارم پیشرفت میکنم، چیزهای بیشتری را میفهمم، دغدغهام شکل منسجمتری میگیرد، و استاد راهنمایی دارم که تحسینش میکنم و رابطهمان انسانی و حرفهای است. چیزهای بدی هم هست، مثل همهٔ لحظاتی که فکر میکنم چقدر دور و دیر و کمام. اما اینها به هم متصل نمیشوند. انگار جنبههای مختلف زندگی واحدی نیستند. اجزائی مجزااند که اتصالشان به هم تصادفی است.
نمیتوانم بگویم بیشتر حالم خوب است یا بد. این را میدانم که کار را که کنار بگذارم، که تنها چیزی است که در آن پختهتر و منسجمتر از قبلم، خود فعلیام را کمتر دوست دارم. انگار دستآوردهایی که در ساختن خود بدست آورده بودم را تکتک از دست میدهم و شخصیتم در سیری قهقرایی است. از آن آرامش، تسلط، ثبات، و استقلالی که سالها برای بدستآوردنش تلاش کرده بودم چیز کمی مانده. شخصیتی شدهام عصبی و بیتحمل و پرتوقع.