آرامش در میان آشوب
در میان فاجعه آرامترم. این روزها را هنوز گاهی مینشینم در کافهی همیشگی و سعی میکنم به خواندن و نوشتن ادامه دهم. وضعیت پیرامون آشفتگیاش را به رخ میکشد. کافه خلوت است، حداکثر یک تا دو مشتری. شاید در روزهای آینده کافه را ببندند. دارم فکر میکنم به وضعیت بیدولتی. اینکه به نظر میٰرسد هرشخصی یا گروهی خودش تصمیم میگیرد و بهترین کاری که به نظرش میرسد را انجام میدهد و شاید نتیجه همیشه بد نباشد.
عدم تمرکز و ناآرامیای که در چند روز گذشته داشتم مربوط به مسئلهای شخصی بود، و وضعیت بیرونی همیشه دغدغههای شخصی را بیرنگ میکند. و برابر فاجعهی بیرونی، انگار برایم راحت و روان است که آرامشام را حفظ کنم. نه به این معنی که معترض نباشم، فکر نکنم و به دنبال راهحلی نباشم، اما فاصله دارم از آن آشوب آشکاری که افراد خصوصاً در شبکههای اجتماعی بیرون میریزند. نقدی هم به آن بیرونریزی ندارم، گرچه انتخابم نیست. شبکههای اجتماعی بخشی از زندگی روزمرهی خیلی از ماست: همانقدر که برای من طبیعی است که در آشفتگی با دوستان نزدیکم حرف بزنم و قبل از چنین کاری فکر و محاسبه نمیکنم، دیگران هم احتمالاً وقتی نگران میشوند یا هر احساس شدیدی را تجربه میکنند همانقدر طبیعی در شبکههای اجتماعی دربارهاش مینویسند. من با اینکه سالها است هیچ وقت از این شبکهها کاملاً فاصله نگرفتهام، اما هرچه گذشته کمتر آنها را بخشی طبیعی از زندگی روزمرهام میبینم. شبکههای اجتماعی برایم همان است که رفتار اجتماعی بافاصلهام است: تلاش میکنم انتخابشده باشد و تنها بخشهای محدودی از من را نمایش دهد. رابطهام با وبلاگ کمتر اینطور است، شاید چون در مورد وبلاگ قطعی است که مسئله نوشتن است و نه دیده شدن، در مورد باقی شبکهها هم تلاش میکنم بیشتر همین باشد: نوعی آلبوم شخصی برای نوشتههای کوتاه و بلند، نه گالریای برای نمایش و دیده شدن و جلب کردن نگاه.