(شاید) پایان یک رویا
برای من که همیشه فکر کردهام اولاً چندان تغییر زیادی نکردهام، ثانیاً حداقل برای برخی از انتخابهایم برای سبک زندگیام فکر کردهام، قابل تصور نبوده که در رابطهای و دوستیای به نحوی کاملاً متفاوت عمل کنم. تصورم این است که تقریباً همیشه اصول و روالم مشابه بوده. با این حال، گاهی دچار این سودا میشوم که به خاطر دیگری، تغییری در برخی چیزها دهم.
تصویر تغییر به خاطر دیگری هراسناک است، نه فقط برای خودم، بلکه اتفاقاً برای دیگری. از یک سو جذاب است که فکر کنی برای کسی چنان مهمی که به خاطر تو تغییر کرده. اما از سوی دیگر، ممکن است کسی را دقیقاً به خاطر انتخابهایش دوست بداری و بپسندی و بعد از اینکه به خاطر تو تغییری کرد، تصویرت چنان عوض شود که دیگر نشناسیاش.
برای من گاهی پیش آمده که جزئیاتی را در زندگیام به خاطر دیگری تغییر دهم، حتی جزئیاتی که زمانی بر آنها بسیار محکم بودهام. اما اغلب حتی از ذهنم هم نمیگذرد که برای حضور دیگری در زندگیام، تغییری در انتخابهای اساسیترم دهم. با این حال چند روزی، تصور امکان چنین کاری و سودای آن حال و روزم را شدیداً متأثر کرد.
خبر اول که رسید، خودم را سپردم به رویایی که از من بسیار دور بود و بخش بزرگی از این رویا دیگری بود. هم آنقدر که خودم را میشناسم و هم آنقدر که زندگیهای متعددی را بازی کردهام، برایم روشن است که کس دیگری نمیتوانست حتی این رویا را در من بیدار کند. برایم غیرمنتظره بود که آن تصویر خیالی که بسیار دور از انتخابهای همیشگی من است، انقدر برایم دلربا است. چند روزی نه میتوانستم کار کنم و نه معاشرت، آنقدر که همهی ذهنم را تصویری گرفته بود متفاوت از همهی انتخابهای پایدارم. ناآرام بودم که این سودا از من چه خواهد ساخت.
تصویر خیالی دیری نپایید. چند روز بعد، خبر دیگری آمد. دیگر مسئله فقط این نبود که در تصویری شرکت کنم که از معمول من دور است، مسئله به این تغییر کرد که همزمان باید تصویر پایدارتری از خودم را هم کنار بگذارم: تصویر کسی که علایق حرفهایاش همواره برایش اولویت دارد و بسیار دویده که بهترین ممکن (برای خودش و شرایطش) در زندگی حرفهایاش باشد. غم و آشفتگی شدید بود، اما قطعیت انتخاب از ابتدا روشن بود و هرقدر میگذشت روشنتر میشد: یکبار دیگر باید زندگی شخصی و روزمرهام را میگذاشتم تا به دنبال علایق حرفهایام بروم. اینبار نه فقط زندگی روزمرهی خوشایندی که دارم را ترک میکنم بلکه رویایی که برای اولینبار و با یقین بالایی فکر میکنم که برای آخرین بار امکان زندگیاش را داشتم، کنار میگذارم (البته اگر دوباره اتفاق پیشبینیناشدهای نیفتد که همهی محاسبات ظاهراً عقلانی را بیاثر کند).
شاید کمی تغییر در زندگی شخصی و روزمرهام و حتی جایگزین کردن یک زندگی روزمره با زندگیای دیگر، در من قابل تصور باشد، اما گویی کنار گذاشتن انتخاب بهتر زندگی حرفهای، ناممکن است. آنقدر ناممکن که فکر میکنم اگر چنین کنم، دیگر من، آن منی نیستم که چند نفری میشناسند و شاید دوستش دارند. در پس همهی صحبتهای دلداریدهنده ولی با توصیهها قاطع همین را دیدهام. مسئله فقط زمان شروع سوگواری است، هم برای زندگی شخصی کنونیام و هم برای تصویر دوری که زمانی ممکن شده بود و همان تصورش هم لذتبخش بود. و من همان منی میمانم که همیشه بودم، هم در انتخاب حرفهای و هم شخصی، بخشی به اراده بخشی به جبر.