تلاش برای انکار «برههٔ حساس کنونی»

 

زندگی من، با روابطم و حتی تصمیمات حرفه‌ای‌ام، طوری است که بسیار در معرض این است که همواره در برههٔ حساس کنونی باشم. همراه با این خطر همیشگی، تلاش مدامی است برای این‌که به رسمیت نشناسم که وضعیت خاص است. علّت ترسم و تلاشم برای انکار این‌که چرا در برههٔ حساسی هستم این است که در اطرافم افرادی را می‌بینم که مدت‌ها است در برههٔ حساس زندگی‌شان هستند، بحرانی پس بحرانی در زندگی‌شان پیش می‌آید، و به این دلیل از زیر بسیاری از مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی (خصوصاً در حیطهٔ روابط دوستانه) شانه خالی می‌کنند چون شرایط‌شان خاص است.

لابد طبیعی و دوستانه است که از هر کسی در اطرافمان بپذیریم که مدتی از تقیدات معمول شانه خالی کند، و نیاز به مراقبت همدلانه یک‌سویه داشته باشد. نمی‌دانم حدش کجاست، اما می‌دانم که این وضع نباید خیلی طولانی شود، دقیق‌تر بگویم من حس خوبی به طولانی بودن این وضع ندارم. حس خوبی ندارم وقتی کسی مدت طولانی روابط دوستانه‌اش را در وضعیت نابرابر از نظر توجه و مراقبت و مسئولیت قرار می‌دهد چون فکر می‌کند در وضعیت خاصی است.

در مورد خودم، زندگی‌ام آنقدر در معرض طوفان است که فکر می‌کنم اگر بدون سخت‌گیری به این راه دهم که به خاطر شرایط خاص پیش آمده، دیگران باید برایم استثنا قائل شوند، محتمل است که تقریباً همیشه در این وضع بمانم. این است که معمولاً تلاش می‌کنم کمتر این وضع را به رسمیت بشناسم و اگر هم حس می‌کنم در شرایط خیلی خاصی هستم برای این وضع حد زمانی بگذارم، مثلاً یک هفته یا حداکثر دو هفته. اما خیلی وقت‌ها موفق نمی‌شوم، این است که گاهی به طرزی تصنعی تلاش می‌کنم اگر بخشی از زندگی‌ام درگیر بحران می‌شود و برخی اطرافیانم را در جریان آن می‌گذارم، در مورد دیگران سعی کنم چنان رفتار کنم که گویی اوضاع عادی است. تلاش تصنعی دیگرم این است که اگر برای مدتی به گروهی از دوستان این حس را دادم که شرایطم خاص است و نیاز به همراهی و تحمل ویژه‌ای از طرف آن‌ها هست، در بحران بعدی به سراغ گروه دیگری از دوستان بروم. انگار دوستانم را برای مراقبت و محبت طبقه‌بندی تخصصی کرده باشم، با برخی در مورد دانشگاه حرف می‌زنم، با برخی در مورد نگرانی‌های اجتماعی، با برخی دربارهٔ بحران‌های شخصی و...

واقعیت این است که کمتر کسی در اطرافم در شرایط بحرانی نیست. قطعاً برخی با بحران‌های شدیدتری مواجه‌اند. اما بعید می‌دانم هیچ کس در وضعیتی باشد که بتواند برای مدت طولانی رابطهٔ نابرابر را تحمل کند، به طوری که مسئولیت، توجه و محبت بیشتر ابراز کند و کم‌بودن طرف مقابل را بپذیرد. غیر از این‌که کلاً این تصویر را از خودم دوست ندارم که برای مدت طولانی از مسئولیت و رابطهٔ برابر فرار کنم، فکر می‌کنم در شرایط فعلی منصفانه نیست که برای طولانی مدت چنین درخواستی از اطرافیانم داشته باشم.

حتی هفت کفش آهنی هم می‌پوسد

 

در حال حل کردن تمرین‌های فصل آخر کتاب منطق بودم که ای‌میل د.ک. رسید. «سلام ساره، نگرانم که خبر خیلی بدی برایت داشته باشم. در یک کلمه، قوانین جدید مانع این است که اجازه دهیم حتی به‌طور غیررسمی در کلاس‌ها شرکت کنی.» از این‌جا به بعد را با اشک خواندم. گیج بودم و مطمئن نبودم معنی ای‌میل را درست می‌فهمم. همزمان به این فکر می‌کردم که لابد این خبر جدید نباید بدتر از همهٔ چیزهای دیگری باشد که در یک‌سال گذشته اتفاق افتاده، ولی میزان ناامیدی‌ام بیش از هربار دیگری است. سعی می‌کنم به این فکر کنم که چرا این‌بار انقدر آشفته و شدیداً غمیگن شده‌ام.

به‌گمانم دور از انتظار بودن این خبر انقدر سختش می‌کند. زمانی که پذیرش آمد، زمانی که پذیرش را پذیرفتم، زمانی که برای مصاحبهٔ ویزا رفتم، می‌دانستم که ممکن است نشود یا بسیار سخت باشد. انتظار مشکلات مربوط به ویزا را داشتم. حتی زمانی که پذیرش دانشگاه کانادا را رد می‌کردم، می‌دانستم که این ژست اخلاقی‌ام در شرایط فعلی ممکن است حماقت محض باشد. حتی زمانی که بالاخره ویزا آمد، در میانهٔ پاندمی، حدس می‌زدم که شاید نتوانم بروم و نتوانستم. در آغاز ترم قبل، پیشنهاد این‌که در کلاس‌ها آنلاین شرکت کنم، از من بود. با پیگیری شخصی د.ک. ممکن شد و بعد با همراهی پرلطف اساتید دیگر دانشگاه به‌خوبی پیش رفت. یک ترم را کمابیش مثل دانشجویی معمولی گذراندم: کلاس‌ها را شرکت کردم، مقالات را فرستادم، ارائه‌ها دادم، و در امتحان شرکت کردم. تصور همه‌مان این بود که ترم بعد هم به همین شکل خواهد گذشت. با قطعی شدن این‌که ترم پاییز هم آن‌لاین خواهد بود، به‌نظر می‌رسید که حتی لازم نیست به طور غیررسمی در کلاس‌ها شرکت کنم و می‌توانم مثل دیگران از راه دور ثبت‌نام کنم. نقشه کشیده بودم که با عنوان دانشجوی رسمی در چند کلاس جذاب از دانشگاه‌های دیگر هم شرکت کنم. تا این‌که خبر رسید که ثبت‌نام رسمی غیرممکن است. چون ثبت‌نام دانشجوی دکتری نوعی قرارداد است و قرارداد با کسی که داخل ایران است ممکن نیست. سعی کردیم از اطلاع جدید زیاد متأثر نشوم، دست‌کم هنوز می‌شد با همراهی دانشگاه به‌طور غیررسمی حضورم را ادامه دهم، با همهٔ ملزومات دیگر دانشجو بودن. د. ک. مثل ترم با اساتیدی که می‌خواستم در کلاس‌هایشان شرکت کنم صحبت کرد، قرارهای اولیه را گذاشتیم و شروع کردم به خواندن برخی متن‌های این ترم که زیادتر از آن بودند که در طول ترم تمام شوند. در میان هماهنگی‌هایمان د. ک. یک‌بار ای‌میلی زد که با این‌که همهٔ تلاشش را می‌کند، اما تضمینی نیست که این درس‌هایی که آن‌لاین می‌گذرانم بعداً جزو درس‌های گذرانده محاسبه شوند. اطلاع مهمی نبود، کمی ناآرام کننده شاید، اما تغییردهنده نه. تأیید کردم که شرایط را می‌فهمم اما انتخابم گذراندن حداکثر ممکن دروس با همین شرایط است.

همه چیز آمادهٔ شروع ترم بعد بود. ساعات خوابی و بیداری را تغییر داده بودم تا شرکت در کلاس‌ها ساده‌تر شود، اینترنت جدایی تهیه کرده بودم که دوباره درمیان ترم از قطع‌ووصلی مدام مضطرب نشوم، صندلی و میز را تغییر داده بودم تا ساعات طولانی در خانه کارکردن ساده‌تر شود. داشتم برای امتحانی که در آغاز ترم باید شرکت کنم آماده می‌شدم، و متن‌های کلاس‌های ترم بعد را می‌خواندم. این‌ها هزینه‌های زیادی برای برگشت نیست. این‌که حالا همهٔ این‌ها بی‌معنا است، چیزی نیست که باعث این ناآرامی اخیر شود.

به گمانم علت اصلی ناآرامی‌ام این است که وضعیت جدید تصویر مرا تغییر می‌دهد. خوب نیست که آدم وابسته به تصویرهای بیرونی‌اش باشد، اما چه کسی چنین نیست؟ شش ماه بود که حس می‌کردم دانشجویم، بخش عمدهٔ زندگی‌ام همراه با این تصویر می‌گذشت که دوباره دانشجویم. گیرم نصفه‌ونیمه. دوست داشتم که دانشجو باشم. و انتظار نداشتم که به این زودی دوباره دانشجو نباشم. لابد می‌توانم دوباره فعالیت‌هایی پیدا کنم که این سه ماه هم بگذرد. سر هر ترمی که ویزا نیامد هم این کار را کرده‌ام. اما این‌بار دور از انتظارم بود و بعد از یک‌بار تغییر شرایط حالا باید به قبل برگردم. میزان ناامیدی و ناباوری‌ام شدید است. حتی بیش از بارهای قبل احساس ناعادلانه بودن دارم. نه این‌که واقعاً ناعادلانه‌تر از هرچیزی باشد که تا به حال پیش آمده، برای من یا برای بقیه، اما انگار قبلی‌های واقعیتی بودند که پذیرفته بودیم، با آگاهی به این‌که نامعقول است. اما این بار نامعقولیتی جدید است که قابل فهم نیست. فقط برای من این‌طور نیست. دانشکده و به‌طور خاص د.ک. در همهٔ این سال غریبی که گذشت همیشه ابراز همدلی کرده‌اند و انعطاف بسیاری نسبت به شرایط من نشان داده‌اند. اما این‌بار سطح همدلی متفاوت است. ای‌میل د. ک. را دوباره خواندم، شخصی‌تر و مفصل‌تر از هر ای‌میل دیگری بود که قبلاً فرستاده بود، با ابراز ناراحتی‌ای چندبار بیشتر. ای‌میلی که مدیر گروه کمی بعد از آن زد، اصلاً رنگ‌وبوی حماسی داشت. ای‌میل‌هایی که از دو استاد ترم قبل گرفتم حاوی توصیفات به نظر خودم اغراق شده از من بود. انگار همهٔ این گروه دانشجویان و  اساتید فلسفه، انقدر از تبین و تدلیل اوضاع ناتوان باشند که روی به احساسات بیش از حد انسانی آورده باشند. این موضوع کمی آرامم می‌کند که این ناخوشنودی شدیدی که این‌بار حس می‌کنم، بی‌تناسب نیست، این وضعیت جدید را همه غیرمعقول‌تر و ناعادلانه‌تر از اوضاع پیشین می‌بینند که خودش به حد کافی بد بود.  

آن‌قدر گیجم که نمی‌توانم تصمیم بگیرم. نمی‌توانم فکر کنم که چه می‌خواهم بکنم. شدیدترین احساسم ناباوری است و اینرسی بسیار زیاد نسبت به تغییر وضعیت ذهنی و پذیرش وضعیت جدیدی که دارم.

پی‌نوشت: قانون جدید رسماً دانشگاه را از آموزش آنلاین به کسانی که در ایران‌اند منع می‌کند. حتی برای شرکت غیررسمی در کلاس‌ها نیاز به مجوز رسمی ویژه‌ای است که با توجه به جدید بودن قانون، به ترم پاییز نمی‌رسد. داریم سعی می‌کنیم برای ترم بعد «مجوز ویژه» بگیریم برای «شرکت غیررسمی» در کلاس‌های «فلسفه». همین‌قدر پوچ.

دربارهٔ جنبش اخیر افشاگری

 

این تأملی نسبتاً زودهنگام است، اما نه آن‌قدر که کاملاً از احساسات مختلفی که موج اخیر برانگیخت فاصله گرفته باشم. آن‌چه می‌نویسم مبتنی بر مشاهدات محدود و استقرای ناقص است و بیشتر نشان‌دهندهٔ جهت‌گیری‌ای است که امیدوارم این موج اخیر به سمتش حرکت کند. کار تحقیقی دربارهٔ جنبه‌های مختلف این پدیده از توان و سواد من خارج است و به تبع این، هیچ ادعایی دربارهٔ این‌که ماهیت این جنبش چیست ندارم.

۱. به رسمیت شناخته شدن، کسب همدلی و حمایت:

یکی از پرچالش‌ترین بحث‌های اخیر این است که آیا این حرکت در راستای بازپس‌گرفتن عدالت برای کسانی است که به آن‌ها ظلم شده و مجازات مقصرانی که تا به حال هزینه‌ای برای کارشان پرداخت نکرده‌اند. به تبع این بحث‌های دیگری پیش می‌آيد دربارهٔ متناسب بودن مجازات اعمال شده و راستی‌آزمایی اتهامات وارد شده.

پیش از این‌که چیزی دربارهٔ دشواری‌ها و مشکلات برقراری عدالت و اعمال مجازات از طریق چنین جنبشی بگویم، می‌خواهم جایگزین از مطلوبم را حرف بزنم: آن‌چه که من در چند مورد تجاوز و تعرض جنسی دیده‌ام، سکوت و انزوای کسی است که قربانی تجاوز/تعرض بوده است. من در یک محیط یکسان دیده‌ام که کسانی که مورد آزار قرار می‌گیرند درباره‌اش حرف می‌زنند، حمایت اطرافیان را کسب می‌کنند و آزارگر را طرد می‌کنند، در حالی که کسانی که مورد تجاوز/تعرض قرار گرفته‌اند مدت‌ها سکوت می‌کنند. من فکر می‌کنم که یک هدف بیان عمومی روایت تجاوز/تعرض می‌تواند این باشد که کسی که در معرض آن بوده، حتی بعد از سال‌ها، از همدلی‌ای که مستحقش بوده برخوردار شود. آن‌چه که او را به سکوت می‌کشانده و بخشی از هویتش را برایش مسئله‌زا کرده دوباره به عرصهٔ عمومی آورده می‌شود و به رسمیت شناخته می‌شود.

این جنبهٔ مهمی از ماجرا است. و آن‌چه که مرا در همین موج نگران می‌کند، مغفول ماندن این جنبه است. این جنبش علی‌القاعده می‌توانست و می‌بایست به تشکیل گروه‌های حمایتی برای افرادی که چنین تجربه‌ای داشتند منجر شود. برخی از افرادی که مورد تجاوز/تعرض کسی قرار گرفته‌اند که به افراد متعددی تجاوز/تعرض کرده است، از طریق هم‌روایتی و دیدن روایت‌های مشابه این حمایت و همدلی را بدست می‌آورند. اما بسیاری از تک‌روایت‌ها صدایی است که در این همهه فراموش می‌شود و روایت‌گر بعد از این باید به تنهایی با تبعات روایت کردن ماجرا دست‌وپنجه نرم کند. این موضوع مرا نگران می‌کند.

۲. اجرای عدالت و مجازات:

سواد این را ندارم که دربارهٔ این‌که آیا اجرای عدالت و مجازات از طریق این جنبش ممکن و مطلوب است، مفصلاً استدلال کنم. تنها به برخی از نکاتی اشاره می‌کنم که فکر می‌کنم به چشم اغلب کسانی که این موضوع را دنبال‌کرده‌اند آمده.

حدس می‌زنم که موارد حادّی که ممکن است کسی برای انتقام شخصی روایتی علیه کسی جعل کند، محدود است. برخی هم راه‌حل‌هایی برای جلوگیری از آن پیشنهاد کرده‌اند که قابل تأمل است، مثل این‌که مجازات عمومی را محدود کنیم به مواردی که یا روایت‌های متعدد مستقل از هم دربارهٔ آن وجود دارد یا شواهد متقاعدکننده‌ای برای آن هست.

گرچه این موارد احتمالاً محدود کاملاً جعلی، چندان مرا نگران نمی‌کند. اما در همین مدت، مواردی به چشم من خورده که گرچه مصداقی از رفتار ناخوشایند یا از نظر اخلاقی نامناسب‌اند، اما دقیقاً تعرض، تجاوز یا اقدام به تجاوز نیستند. بااین‌حال به دلیل ناخوشایندی‌شان ممکن است برای موضوع روایت تبعات بسیاری داشته باشند، تبعاتی که متناسب با رفتار انجام‌شده نیست. به‌هم‌پیوستگی رفتارهای جنسیت‌زده، آزارجنسی و تجاوز را می‌فهمم، اما در اجرای عدالت جزئیات و تفاوت‌ها مهم است، درحالی که روایت عمومی تنها یک ابزار برای مجازات دارد و همه را به یک چوب می‌راند.

با کسانی که با استناد به آمار می‌گویند که جعل و انتقام‌گیری شخصی و اغراق محدود است و ارزش توجه ندارد، همدل نیستم. اگر موارد محدود باشد و هدف از این جنبش تنبیه تقصیرکاران باشد، ممکن است در نهایت عدالت از این طریق بهتر اجرا شود. اما برای من که امیدوارم هدف از این جنبش همدلی و حمایت از کسی باشد که این تجربه را از سر گذرانده، حتی تعداد محدود روایت جعلی یا بی‌تناسب نگران‌کننده است، به این دلیل که دقیقاً همان حس همدلی و همراهی را کمرنگ می‌کند.

چرا همدلی مهم است، حتی بیش از تنبیه احتمالی؟ من فکر می‌کنم همین نگران بودن از عدم همدلی و به رسمیت شناخته نشدن است که آسیب بسیاری برای کسی که تجربهٔ تجاوز داشته، در پی دارد. شاید اگر برخی از افرادی که این تجربه را داشتند از چنین همدلی‌ای مطمئن بودند، راه شکایت قضایی و اجرای عدالت از طرق دیگر را پی می‌گرفتند. احساس این‌که در چنین تجربهٔ مسئله‌زایی مقصر نبوده‌ای و حمایت می‌شوی، بخش مهمی از (و نه تمام) پیش‌نیاز اقدام قضایی است. نحوه‌ای از عمل که به بهانهٔ اجرای عدالت، همدلی عمومی را از بین ببرد، به نظرم برای خود افرادی که تجربهٔ تجاوز/تعرض داشته‌اند آسیب‌زا است.

۳. آموزش و حساسیت عمومی:

هدف دیگری که امیدوارم این جنبش به آن برسد این است که حساسیت عمومی را بالا ببرد و منجر به آموزش عمومی مسائل مرتبط شود. این آموزش چند سطح دارد. به نظر من مهم‌ترین بخش آموزش مربوط به این موضوع این است که چطور و چرا متجاوز نباشیم. می‌دانم ساده به نظر می‌ٰرسد. اما تجربه و مطالعهٔ بسیار محدود من در این موضوع متقاعدم کرده که آموزش به کسانی که در معرض تجاوز/تعرض‌اند بدون آموزش کسانی که در معرض اعمال تجاوز/تعرض‌اند، فایدهٔ چندانی ندارد. شاید برای خیلی از ما باورپذیر نباشد، اما این‌که نباید تجاوز یا تعرض کنیم برای خیلی‌ها روشن نیست. نیاز به آموزش عمومی این مفاهیم و تحلیل پیش‌فرض‌ها داریم.

بخش دیگری از این آموزش، که شاید پیشتر فرصتش نبوده، دربارهٔ چگونگی برخورد با کسی است که چنین تجربه‌ای را گذرانده. من امیدوارم که اگر این جنبش به همدلی عمومی منجر شود، حساسیت به این موضوع بالاتر برود.

و فقط بعد از همهٔ این‌ها است که آموزش به کسانی که در معرض تجاوز/تعرض‌اند اهمیت پیدا می‌کند: این‌که چه کنند که خطر کمتری تهدیدشان کند، و اگر حادثه‌ای رخ داد چه کنند.

۴. صدای چه کسی:

از جایی به بعد، صدای برخی خبرنگاران و فعالین برخی حوزه‌های اجتماعی، در این موضوع بیشتر شد. این کار اگر در قالب تشکیل گروه‌های تخصصی برای مشورت و حمایت از کسانی بود که تجربهٔ تجاوز/تعرض داشتند، مایهٔ امیدواری بود. اما این چیزی نبود که من می‌دیدم. چیزی که من می‌دیدم این بود که آن تنوع صدای اولیه، تقلیل یافت به چند صدای محدود که از فیلترهای مشخص گذشته بودند و رنگ یکسانی گرفته بودند. کسانی بدل به صدا و بلندگوی این ماجرا شدند. این تک‌صدایی (یا چند صدای محدود) باعث می‌شود که به جای این‌که دغدغهٔ افراد واقعی و متفرد را داشته باشیم و با آن‌ها همدلی کنیم، نگرانی انتزاعی و عمومی داشته باشیم، که البته در جای خود می‌تواند مفید باشد، اما من هم‌چنان فکر می‌کنم که به از دست رفتن همدلی با افراد نمی‌ارزد.

حضور افراد شناخته شده، به عنوان مرجع اصلی در چنین جنبشی تبعات دیگری هم دارد: این موضوع هم مثل هر موضوع اجتماعی دیگری در ایران، به محض این‌که موضوع رسانه شود، بدل به دعوای سیاسی می‌شود. حضور افرادی با مواضع سیاسی مشخص به عنوان سردمداران این جنبش، می‌تواند همدلی عمومی را با آن کم کند. به گمانم خوب است که این موضوع را اولاً سیاسی نکنیم و اصرار برخی افراد برای داشتن نقشی مشخص در این جنبش عمومی، سیاسی نشدن این موضوع را سخت می‌کند. بله من هم می‌دانم که هیچ امر کاملاً غیرسیاسی‌ای وجود ندارد، موضوع این است که در طیف امر سیاسی کجا بایستیم.

کاش تجربه‌های تلخ قبلی، از جمله دربارهٔ موضوع سبک زندگی و پوشش نبودند. تجربهٔ این‌که چگونه مطالبهٔ عمومی بدل به ابزار سیاسی و بعد اقتصادی گروهی خاص می‌شود.

۵. حواشی:

با تذکر دوستی، متوجه شدم که بعد از مدتی توجه‌ام به حواشی بیشتر از اصل موضوع شده. سعی کردم مدتی سکوت کنم چون این را قبول دارم که اگر از غلبهٔ حواشی ناراضی هستیم، نباید با پرداخت بیشتر به آن‌ها، متن را بیشتر به حاشیه تبدیل کنیم. بااین‌حال می‌خواهم این نوشته را با حرفی شخصی دربارهٔ حواشی تمام کنم. من سعی می‌کنم جزو آن دسته از افرادی نباشم که هر موضوعی را از زاویهٔ جنسیت تحلیل می‌کنند. اما در این اتفاق اخیر دیدم که اغلب حواشی‌ای که آزارم می‌دهد، مربوط به افرادی است که در نقش اجتماعی مردان قرار دارند. واقعیت این است که این موضوع، برای من هر موضوعی نیست. برخی شوخی‌ها، دستورالعمل‌ها، قضاوت‌ها، طلب‌ها، و ادعاها از طرفه کدام گروه اجتماعی خاصی، دردناک‌تر بود. توضیحی ندارم. این را فقط از جهت بیان احساس شخصی می‌گویم و هیچ ادعایی برای همگانی بودنش ندارم.

 

آشوب چندوجهی چندروزه.

 

سعی می‌کنم فکرهای پراکنده را این‌جا بنویسم، شاید از هجوم درهم چندروزه‌شان خلاص شوم. جمعه عصر بود که روایات مربوط به تجاوز سریالی را خواندم، دربارهٔ کسی که تاحدی می‌شناختم، نه زیاد، در حد چند مکالمه در دانشکده و برخی دوستان مشترک. برخی از کسانی که روایتشان از تجاوز را نوشته بودند را هم می‌شناختم، برخی را از دور، برخی را از کمی نزدیک‌تر. در این میان روایات دیگری هم بود، در مورد آزارگران و متجاوزان دیگر که راوی برخی از آن‌ها را می‌شناختم. از جمعه تا امروز بغضی مدام است که هربار موضوعش عوض می‌شود و گویی ذهنم مدام دلیلی تازه برای بغض پیدا می‌کند.

بیش از بیست روایت کمابیش مشابه از بیهوش شدن توسط دارویی که در نوشیدنی ریخته شده و تجاوز در ناتوانی و ناهوشیاری. بیش از بیست روایت از تجاوزهایی که در طول دست‌کم ده سال اتفاق افتاده، در سکوت. و متجاوزی که همهٔ این سال‌ها به حضورش در حلقه‌های دوستی و رفت‌وآمد به دانشکده ادامه می‌داده.

اولین بغض و عصبانیت از این بود که چطور ممکن است که این همه سال چنین چیزی را نفهمیده باشیم. در سرم تکرار می‌شد که خاک بر سر همهٔ ما که انقدر امن و مطمئن نبودیم که آزاردیده‌ها حرف بزنند. نمی‌فهمیدم، هنوز هم نمی‌فهمم که چطور ممکن است که در جمع‌های دوستی نسبتاً مشخص دانشکده چنین شخصی حضور داشته بوده باشد و کسی نمی‌دانسته که چه می‌کند. مقایسه می‌کنم با موارد آزار (و نه تجاوز) که در دانشکده رخ داده و از بسیاری از آن‌ها آگاه بودیم، برخی را گزارش کرده‌ایم و حراست دانشگاه اقدامی کرده، در برخی آزارگر طرد شده و در برخی دوستان سعی کرده‌اند با آزاردیده همراهی کنند. همان سال‌های اول تحصیل بود که کسی تهدیدم کرد. همان موقع به چندنفر از دوستانم گفتم. خاطرم هست که چطور برنامه‌ریزی کرده بودیم که هرزمانی که در دانشکده هستم یکی‌شان در دسترس باشد تا در صورتی که اتفاقی افتاد به کمکم بیاید. مورد دیگری را یادم می‌آید که تعداد زیادی از ما را درگیر کرده بود و کار به شکایت بیرون از دانشگاه رسید. بعد فکر می‌کنم ولی افرادی که در معرض تجاوز این شخص اخیر بوده‌اند، حتی انقدر احساس امنیت نکرده‌اند که حرف بزنند. این چه جمع‌های دوستی لعنتی‌ای بوده که چنین امنیتی نمی‌داده؟ در آن آشفتگی ساعت‌های اول با دوستی که می‌دانستم در این موضوع دغدغه و سواد و همدلی دارد حرف زدم. آن‌چه که گفت، آن عذاب‌وجدان اولیه و حس بدم نسبت به گروه‌های دوستی سال‌های دانشکده را کمتر کرد. برایم توضیح داد که اتفاقاً تجاوزهای سریالی معمولاً در گروه‌های دوستی اتفاق می‌افتد. توضیح داد که چرا گروه‌های دوستی باعث می‌شوند که گزارش تجاوز برای کسی که تجربه‌اش کرده سخت‌تر شود. این یکی از ناآرامی‌هایم را کم‌تر کرد: آن تنفر و عذاب‌وجدان ناگهانی اولیه‌ام از همهٔ گروه‌های دوستی در دانشکده. دست‌کم دیگر تقصیر شخصی به نظر نمی‌رسید. اگر این مکانیسمی تکرارشونده در گروه‌های دوستی است، پس مشکل فقط رفتار اعضای یک گروه یا یک دانشکده نیست.

همزمان که بخشی از حس تقصیر و ناخوشی شدید اولیه‌ام آرام‌تر شد، به این فکر می‌کردم که اگر حال من که به این شخص نزدیک نبوده‌ام، بلکه فقط در یک دانشکده با او درس خوانده‌ام انقدر بد است، حال کسانی که به هر روی از من به او نزدیک‌تر بوده‌اند چقدر باید بد باشد. حدس زدنش دشوار نبود و نشانه‌هایش هم آشکار بود که حال آن‌ها اصلاً خوب نیست. مرور صدبارهٔ خاطرات و فکر این‌که چرا نفهمیدیم، چرا جلویش را نگرفتیم و... در حین این‌که نگران حال کسانی بودم که زمانی به نوعی به این شخص متجاوز نزدیک بوده‌اند، همزمان فکر می‌کردم که کسان دیگری هستند که نگرانی برای آن‌ها اولویت بیشتری دارد: کسانی که این تجربهٔ تلخ را از سر گذرانده‌اند و حالا با بیان روایت‌شان دوباره فشاری را تجربه می‌کنند. همزمان فکر می‌کردم که این چه شرایط مزخرفی است که باید برای نگرانی برای گروهی عذاب‌وجدان داشته باشم چون فکر می‌کنم اولیت نگرانی برای گروه دیگری است. سعی کردم برای چند نفر از بچه‌ها دانشکده بنویسم. با هر کس که حرف زدم بعد از چند دقیقه فحش دادن از دست‌مان خارج شد. ناباوری و خشم حس تکرارشوندهٔ همهٔ گفت‌وگوها بود.

بخش بزرگی از بغض این چندروزه، از تصور حال کسانی بود که این اتفاق برای آن‌ها افتاده. دردناکی خود تجربه و بعد تصور این‌که سال‌ها سکوت کرده‌اند و دیده‌اند که متجاوز به زندگی اجتماعی معمولش ادامه می‌دهد و بعضاً با دوستان آن‌ها معاشرت می‌کند. گاهی که آزار یک شخص به ما از حدی بیشتر باشد، نمی‌توانیم سلام کردن اطرافیانمان به او را هم تحمل کنیم، اما کسانی که این تجربه را از سر گذرانده‌اند، در سکوت شاهد معاشرت‌ها و دوستی‌های ادامه‌دار این شخص بوده‌اند. بمیرم. همین. نمی‌توانم تصور کنم که چه فشار شدیدی را سال‌ها تحمل کرده‌اند، هم از مرور اتفاقات آن روز/شب و هم از دیدن ادامهٔ زندگی اجتماعی و معاشرت دیگران با این شخص. با دوستی حرف می‌زدم و از این می‌گفتیم که گویی تجربهٔ تجاوز نه فقط در درجه که در ماهیت با انواع دیگر آزارهای حتی جنسی تفاوت دارد. تفاوتی که باعث می‌شود حرف زدن از آزار بسیار راحت‌تر از حرف زدن از تجاوز باشد. مقصردانستن خود هم گویی در تجاوز شدیدتر است تا در آزار. تجاوز انگار چیزی اساسی‌تر را زیر سوال می‌برد.   

بخش دیگر نگرانی برای حال افرادی است که از این تجربه گفته‌اند، بعد از این اعلام عمومی. فشاری که بعد از این تحمل خواهند کرد. چیزی که در کنار تجربهٔ تجاوز همواره کنار آن‌ها خواهد ماند: خود تجربهٔ این گفتن. دلم می‌خواست می‌توانستم کاری برایشان بکنم، دست‌کم بگویم که می‌دانم که سخت است و می‌فهمم که حالا بعد از روایت‌کردن سختی دیگری را هم تجربه می‌کنند. نه فقط دربارهٔ کسانی که از این متجاوز خاص نوشته‌اند، بلکه دربارهٔ کسان دیگری که از تجربه‌های دیگر نوشته‌اند، نگران هر درد تازه‌ای هستم که در این مورد حس می‌کنند. از ناتوانی خودم حالم بد است. از این‌که اگر در آن سال‌ها در جمعی بوده‌ایم که نتوانسته برای این آدم‌ها امن باشد، حالا هم نمی‌توانیم در این تجربهٔ سخت بعدی همراهی‌شان کنیم.

ذهنم انگار هرلحظه دنبال دلیل تازه‌ای برای آشفتگی می‌گردد. از چیزهایی که روزهای بعد به آن فکر می‌کردم این است که حالا اگر هم این شخص را دستگیر کنند و در دادگاهی به اتهاماتش رسیدگی شود، نتیجه هرچه که باشد حال همهٔ ما را دوباره بد می‌کند. ترومای جمعی دیگری خواهد شد. این‌که این شخص هیچ حکم قضایی‌ای نگیرد، قطعاً برای کسانی که حرف زده‌اند دردناک خواهد بود. اما اگر هم حکمی بگیرد و این حکم اعدام باشد، این درد با ناآرامی دیگری همراه خواهد شد. کاش آدم برخی را هرگز در زندگی نمی‌دید. زمانی کسی که چندبار از نزدیک دیده بودم متهم به قتل شد. تصور جانی بودن کسی که از نزدیک دیده‌ای تجربهٔ تکان‌دهنده‌ای است. آن روزها هم فکر می‌کردم اضافه کردن مفهوم قاتل به تصورم از این شخص دردی است و اگر اعدام شود، دردی دیگر. تصور اعدام کسی که می‌شناسی ترسناک است، تصور جانی بودنش هم جداگانه ترسناک است.

در میان همهٔ این‌ها، نگرانی‌های دیگری هم دارم. آن‌چه که در این شروع دوبارهٔ روایات آزار می‌بینم، نوعی اغتشاش است که تقصیرش را به گردن راویان نمی‌اندازم. در همین چند روز گاهی به چشمم خورده که در کنار روایات مربوط به تجاوز، برخی چیزهایی را به عنوان آزار روایت می‌کنند که گرچه ناخوشایند است و خوب است که تلاش کنیم دیگر نباشند، اما تناسبی با رفتارهایی مثل تجاوز ندارد. مواردی را می‌بینم که شخص اصرار دیگری بر رابطه را در کنار این روایات تجاوز نشانده. یا موارد دیگری که شخص فقط حدس می‌زده که دیگری قصدی دارد. من که از سکوت محضی که تجاوز سریالی در آن اتفاق افتاده انقدر شوکه‌ام، لابد اهمیت بیان آشکار را حالا بهتر می‌فهمم. با این‌حال نمی‌توانم نترسم و نگران نباشم از این‌که برخی از این روایات (که در برای موارد خفیف‌تر آزار است) به مجازات دست‌جمعی کسانی منجر می‌شود که خطایشان تناسبی با این تنبیه ندارد. در فضای عمومی از خطای کسی حرف زدن، تنبیه شدیدی است. من مطمئن نیستم که بخواهم از همهٔ موارد چنین تبیهی دفاع کنم.

همچنان حس می‌کنم تجاوز و اقدام به تجاوز با موارد دیگر آزار جنسی فرق می‌کند، گویی (اقدام به) تجاوز شخص را وادار به سکوت می‌کند و او را از حمایت‌های معمول اطرافیان محروم می‌کند. همین باعث می‌شود که اعلام عمومی در مواردی مانند تجاوز، لزوماً به قصد تنبیه متجاوز نباشد. بلکه کسی که از تجربه‌اش می‌گوید، سکوتی را می‌شکند که سال‌ها به او تحمیل شده، حمایتی را کسب می‌کند که از آن نامطمئن بوده، و می‌شنود که مقصر نیست. همهٔ این‌ها باعث می‌شود که فکر کنم حرف زدن آشکار از موارد تجاوز، قابل دفاع است. اما در برابر، حرف زدن آشکار و عمومی از موارد دیگر آزار یا ناخوشایندی، این کارکردها را ندارد. شاید تجربهٔ من ناقص است. اما در مواردی که من دیده‌ام، وقتی که نه اقدام به تجاوز، بلکه فقط آزار و زیاده‌روی در اصرار وجود دارد، کسی که چنین چیزی را تجربه کرده است حس نمی‌کند مقصر است، به‌طوری که خود را از حمایت دیگران ناامید ببیند و سکوت محض پیشه کند. به گمانم این تفاوت‌ها مهم است. دربارهٔ موضوع آزار به طور عام، فکر می‌کنم که باید بحث عمومی کرد، باید به‌طور عمومی از این حرف زد که چه چیزی را آزار می‌دانیم، اما اسم بردن از افراد در این موارد به نظرم با اسم بردن از افرادی که اقدام به تجاوز کرده‌اند تفاوت بسیار دارد. و ادامهٔ این روال به نظرم کل موضوع را از موضوعیت می‌اندازد. اما حتی ذره‌ای فکر نمی‌کنم که این مسئولیت راوی است که به این موارد و تفاوت‌هایشان فکر کند. فکر می‌کنم این وظیفهٔ کسانی که در این حوزه‌ها فعالیت می‌کنند (و نه راویان) است که از این تفاوت‌ها بحث کنند.

از هر سو موجی

 

این‌جا می‌نویسم تا کمی آرام بگیرم و دستم روان شود، شاید بتوانم در آن نوشتهٔ شخصی‌تر از اتفاقات این چند روز بنویسم. هنوز برایم قابل هضم نیست که اتفاقات در مدت کوتاهی هجوم می‌آورند، طوری که مسئله‌ای که سه‌روز پیش ناآرم‌ام کرده، حالا متعلق به یک سال پیش به نظر می‌رسد.

در توئیتر بحثی راه افتاده بود که اولین کاری که بعد از دریافت واکسن کرونا می‌کنید چیست. برای من هیچ کدام از آن اتفاقاتی نیست که خواندم، برای من بازگشت به زندگی روزمره و روتین است. بعد از این همه فشار، نیاز ندارم که کاری عجیب بکنم تا آرام شوم، نیاز دارم بتوانم زندگی روزمره‌ام را جمع کنم تا این فشار و آشفتگی در پسش کمی آرام بگیرد. نیاز دارم بتوانم روزها صبح تا شب بدون نگرانی در کافهٔ همیشگی بنشینم و بخوانم، شدیداً ورزش کنم، در خیابان راه بروم و... همین کارهای معمولی که تا شش ماه پیش روزمرهٔ زندگی‌ام بوده و حالا هیچ کدام با آرامش و بدون نگرانی در دسترس نیست. می‌توانم (چنان که گاهی می‌کنم) با ماسک و نگرانی بروم کافه قهوه‌ای بگیرم و برگردم خانه. اما این را نمی‌خواهم. دلم بدون نگرانی نشستن و راه رفتن و حرف زدن می‌خواهد.

به چهار روز گذشته که فکر می‌کنم نمی‌توانم احساساتم را از هم تفکیک کنم. مثلاً همین دیروز می‌خواستم بنویسم «دوستان شما کشیش اعتراف‌نیوش یا روانکاو حرفه‌ای نیستند. بدون فیلتر و ملاحظه روایت‌های خیلی شخصی‌تان را به سمت‌شان پرتاب نکنید.» اما از دیشب که روایت‌های ترسناک مربوط به دانشکده را می‌خواندم، حس می‌کردم حالم از خودم به هم می‌خورد، از همهٔ جمع‌های دوستی‌مان که انقدر امن نبوده‌اند که آدم‌های در خطر حرف بزنند تا بتوانیم همراهی‌شان کنیم و شاید مانع فاجعهٔ بعدی شویم. آن حس دیروز از جایی می‌آمد و آن عصبانیت دیشب از جایی دیگر.

آشفته‌ام. آخر هفته سعی کردم کاری کنم که انرژی و توانی برای ادامهٔ این روزها اضافه کنم، اما تأثیر عکس داشت. حالا ناآرام‌تر از سه‌شنبهٔ قبل که سیر اتفاقات ناآرام‌کننده شروع شد، نشسته‌ام (در واقع تمام روز در تخت خوابیده‌ام) به امید این‌که آن‌قدر آرام شوم که بتوانم روایت شخصی‌ام را در جایی شخصی بنویسم، شاید بعد بتوانم باز پناه ببرم به این حداقل روزمرگی‌ای که برایم مانده: ویرایش ترجمه، خواندن مقالات، رسیدگی به ای‌میل‌ها و کارهای اداری دانشگاه و...

لعنت. احساس می‌کنم نیاز به تراپی و مشاوره دارم و می‌دانم که چنین نخواهم کرد.

پی‌نوشت: نوشتن این که تمام شد به دوستی که می‌دانستم در یکی از موضوعاتی که آشفته‌ام کرده همدلی دارد و دغدغه‌های ذهنی مشابهی هم دارد زنگ زدم. خیلی آرام‌تر شدم. این‌که زمانی فهمیدم همهٔ خودم را همیشه پیش یک دوست نگویم، کیفیت دوستی‌هایم را بالا برده. هم مراقبم که اگر می‌دانم درمیان‌گذاشتنی دوستی را آشفته می‌کند، سعی کنم چنین نکنم، و هم اگر حدس می‌زنم عدم همدلی دوستی در موضوعی حالم را بدتر می‌کند، از آشفتگی‌ام پیش او نگویم. این‌که بدون تفکیک همهٔ دغدغه‌هایمان را به یک نفر بگوییم، برای من لزوماً به معنی صمیمیت نیست، گاهی عین بی‌ملاحظگی است و گاهی برای خود آدم کمک‌کننده نیست.