جوی گشادشده
تعارف را که کنار بگذارم، اینبار حالم در تهران خوب نیست. نمیتوانم به چیز خاصی اشاره کنم که تغییر کرده. شاید اصلاً اثر سال سختی باشد که گذراندهام. سال گذشته وقتی از تهران برگشتم، به این فکر کردم که لازم نیست گرفتار تصویر «بیخانهبودن» شوم. آن روزها واقعبینانه به نظر میرسید که خودم را صاحب دو خانه بدانم. اما حالا میبینم که چطور هرروزی که در تهرانم حساب میکنم که چند روز دیگر به خانهام در آن سوی کرهٔ زمین برمیگردم، همانطور که روزهای بسیاری در آنجا فکر میکردم تنها امکان قرارگرفتنم برگشت به تهران است. نمیدانم چه میخواهم، نمیدانم کجا میتوانم قرار بگیرم، نمیدانم که چشماندازی از آینده خوشحال و امیدوارم میکند.
فکر میکنم که دیگر نه لیاقت داشتن دوستی نزدیک را دارم و نه امکانش را. دوست نزدیکی که در کلیت زندگیام نقش داشته باشد و من چنین نقشی در زندگی او داشته باشم و امکان اشتراک در نظرگاهی واحد به زندگیمان را داشته باشیم. دوستانم خارج از ایران بخش بزرگی از زندگی من و آنچه ذهنم را مشغول میکند را نمیدانند و نمیفهمند. دوستانم در اینجا مدتها است که زندگیشان را بدون من پیش بردهاند و جای من در روزمرهشان کوچکتر و کوچکتر میشود.
چند روز پیش به دلیلی چند متن قدیمی وبلاگ را میخواندم، متنهایی برای حدود پانزدهسال پیش. از خودم ترسیدم. از اینکه انقدر متفاوت بودهام. به ذهنم رسید که پاکشان کنم. از آن انسان زیاده آشکارگو و ستیزهجو بدم آمده بود. اما محافظهکاری افزایندهٔ این سالها باعث شده که حتی جرئت پاککردن گذشتهام را هم نداشته باشم. در خواندن نوشتههای قدیمی، چیز دیگری هم توجهم را جلب کرد: چقدر روانتر مینوشتم. معلوم است که آنچه مینوشتم ریشه در تجربهٔ هرروزهای داشت که به همان زبانی تجربه میشد که به آن مینوشتم. اینطور نیست که حالا روایت ذهنیام به زبانی غیر از فارسی باشد، بیشتر این است که انگار دیگر آن زبان روایی که واسطه یا بخشی جداییناپذیر از تجربههای قبلی بوده را ندارم. انگار همانطور که زمانی نزدیکترین دوستانم آرزو میکردند، تجربههایم بیواسطهتر شده؛ بدون پردهای از روایت.