«ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» پیام محبت‌آمیزی فرستاد. همان ابتدا اشاره‌ی کوتاهی کردم که «چندان شادمان نیستم». در میان احوال‌پرسی‌اش بی‌حواس به چیزی اشاره کرد که پیشتر باعث دلخوری متقابل شده بود. ناراحتی‌ام را از این یادآوری ابراز کردم. از عکس‌العمل‌ام ناراحت شد. شروع کرد به گفتن این‌که زمانی باید درباره‌ی این دلخوری متقابل حرف بزنیم و نمی‌شود به سکوت بگذارنیم. ناگهان ترکیدم. طفلک «ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» هیچ تصوری نداشت که چرا ناگهان شروع کردم به تخلیه‌ی خشم و تلخی. تا اوضاع را آرام‌تر کنم، کمی برایش از روزم گفتم و نه از تمامش، تلاش کرد دلداری‌ام بدهد و خداحافظی کردیم.

فکر می‌کنم دست‌کم باید درباره‌اش بنویسم. حواسم نیست که فشارهای کوچک این چند وقت چقدر بی‌طاقتم کرده و بعید نیست که بار بعد جای غیرقابل‌جبران‌تری بیرون بزند.

امروز صبح، تشیع جنازه‌ی دکتر جهانگیری: من در مواجه‌ام با مرگ آدم‌های آشنا شدیداً آسیب‌پذیرم. اشکم در تمام مدت مراسم بند نمی‌آمد و خود مراسم حالم را بدتر کرد. برخلاف آن مرگِ در اثر تصادف که عید اتفاق افتاد، این‌بار تشیع جنازه، آبی بر غم ناگهانی نبود. غمگین‌ترم کرد. گرفته‌تر. منقبض‌تر.

«ناصح» مدتی است که حرف نمی‌زند: من سعی می‌کردم صبور باشم و آرام، تا امروز. قرار بود در موضوعی کمک مشخصی کند. متنی که قرار بود بفرستند را فرستاد. پرسیدم هنوز نمی‌خواهد حرف بزنیم. گفت نه.  فکر نمی‌کردم سنگین باشد، اما بود. آن‌قدر سنگین که برایش نوشتم ترجیح می‌دهم که از کمکش صرف‌نظر کنم. حالا وضعیت همه چیز کمی مبهم‌تر است. وضعیت حسی‌ام از همه بیشتر. در حدود دو هفته‌ای که حرف نزدیم، اجتناب کرده بودم از این‌که صریحاً بپرسم که نظرش عوض شده یا نه. لابد فکر می‌کردم این روز پرفشار که یک طرفش مرگ بوده، کار را راحت‌تر می‌کند.

از دست دادن [دست‌کم موقتی] خوشی بی‌دغدغه: حداقل در ذهن من، رابطه‌ام با «جیم» محدود شده به خوش‌گذرانی‌های موردی، بدون گیر ذهنی و دغدغه‌ای درباره‌ی قبل و بعد و ابعاد دیگرش. امیدوار بودم نگه‌داشتن رابطه در این سطح، آن را از عدم ثبات حفظ کند. ظاهراً نمی‌کند. خوب بود اگر این فشار چندروزه را خوش‌گذارنی بدون/کم‌حرف چندساعته‌ای می‌شست که امروز مواجه شدم با این‌که نمی‌شود.

ولی فقط امروز نیست. دست‌کم دیروز هم به اندازه‌ی امروز سخت بوده. دیروز «رفیق قدیم» را دیدم. بعد از دیدار پیامی رسید که گرچه تلاش کردم خونسرد پاسخ دهم، برای روشن بود که ضربه‌ای است به دوستی امن بازیافته‌مان. باری که در زمان تحصیل قبلی به تهران آمدم، حرف مشابهی زد و شاید همان حرف بود که بازیافتن دوستی‌مان را انقدر عقب انداخت. در این چند ماهی که دوباره حرف می‌زدیم، امید بسته بودم به تکرار نشدن آن حرف. و دیروز دوباره مواجه شدم و می‌دانستم که مدتی طول می‌کشد تا دوباره در این رابطه امنیت سابق تکرار شود.

مجموعه‌ای از سبک زندگی، روابط انسانی و خوشی‌های لحظه‌ای‌ام همین امروز و دیروز مختل شده یا دست‌کم من به مختل شدن‌شان آگاه شده‌ام. باید این‌طور ببینمش تا بفهمم چرا وسط مکالمه با «ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» ناگهان ترکیدم.

برابر این تلخی‌ها چه دارم؟ دوستی‌ها زیاد، در ظاهر تضمینی است برای این‌که هیچ‌وقت تنها نباشی، در عمل ممکن است دامی باشد برای این‌که همزمان از چندجا زخم بخوری. با این‌حال هیچ‌وقت اوضاع انقدرها هم صفر و یک نیست. نیمی از این روز تلخ گذشته بود، نشسته بودم بیرون کافه ت، «رفیق آرام» از پشت سرم آمد، هنوز کامل بغلش نکرده بودم که پرسید «این چه حالیه؟» تا جایی که موضوع فهمیده شدن حالم باشد، می‌توانم به «رفیق آرام» تکیه کنم: اطمینانی دارم که همیشه می‌فهمد، حتی اگر عکس‌العملی نشان ندهد. و برای فهماندن حالم به او لازم نیست تلاش کنم، حتی لازم نیست صورتم را دیده باشد یا حالم را پرسیده باشد، از پشت حالت نشستنم را هم دیده باشد، می‌فهمد که اوضاع چطور است. اما عکس‌العمل هم موضوعی است. نشست کنارم، سرم را گذاشتم روی شانه‌اش، درحالی که همچنان داشت کارهایش را پیگیری می‌کرد و چند دقیقه بعد هرکدام رفتیم سر کار خودمان. اغلب همین است. در حال ترکیدن می‌بینمش، با چند جمله مطمئن می‌شوم که فهمیده و بعد شروع می‌کنیم به کار کردن. البته قطعاً همه‌اش همین نیست، نگاه نگرانی هست و جمله‌ای که ماه‌ها یا سال‌ها بعد ممکن است بگوید و بفهمی که چقدر دیده و درنظرگرفته.

در این میان «آقای سیبیل و کلاه» زنگ زد. قرار بود برای کاری همدیگر را ببینیم. بعد دیدیم خسته‌ایم و منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم با تلفن کار را پیش ببریم. یک‌جا میان حرف زدن تلفنی از کارمان، می‌دانستم که من در این دوستی شانس این را دارم که حالا صراحتاً بگویم که آشفته‌ام و امیدوار باشم که نه تنها همدیگر را ببینیم بلکه چند ساعتی هرکاری کنیم که به ذهنمان می‌رسد برای رها شدن از آشفتگی. نمی‌دانم چرا نگفتم چقدر آشفته‌ام. شاید نمی‌خواستم قبول کنم که همه‌ی آن‌چه در بالا نوشتم حالم را بد کرده و واقعاً آشفته‌ام. فکر می‌کردم اگر نگویم واقعی نمی‌شود. چند دقیقه بعد از مکالمه با «آقای سیبیل و کلاه» بود که «ساکن قدیم خانه‌ی خیابان ب» پیام داد و با اشاره‌ی کوچکش به دلخوری قدیمی آن‌طور ترکیدم و متقاعد شدم که اوضاع خوب نیست.

عجیب است، همه‌ی این اتفاقات بالا افتاده و من هم می‌دانم که واقعاً اتفاق افتاده‌اند، با این‌حال در لحظه بلندترین صدای توی سرم این است که پی‌ام‌اس شدید است و این حال ناخوش معلول آن است و حتماً چند روز بعد حالم بهتر می‌شود. همه‌ی این اتفاقات افتاده و من بیش از همه به این فکر می‌کنم که پی‌ام‌اس می‌گذرد و حالم بهتر می‌شود.

بعد نوشت: دو چیز دیگر را باید در توضیح دیروز اضافه کنم. اوّل این‌که «صاد» تماس گرفت تا حالم را بپرسد. خیلی کلی از بالاوپایین شدید حالم گفتم و چند دقیقه‌ای خندیدیم با بحث از این‌که یهوه با کدام شخصیت‌اش چنین برخوردی با ما می‌کند. و بعد پنج صبح، در حالی که نگران به سقف اتاقم بودم، پیامی از «هیجان ناگاه یافته» رسید. در روزهای پرفرازونشیب عید که تصمیم گرفتم ببینمش، فکر می‌کردم از آن دست هیجان‌های ناگهانی است که سال‌ها بعد، از این‌که جسارتش را داشته‌ام خوشحال خواهم بود. آن روزها از ذهنم نمی‌گذشت که بدون احتمال نزدیکی برای دیدار دوباره، ما همچنان حرف بزنیم و هر گفت‌وگو برای من خوشی و هیجانی تازه باشد. گفت‌وگویی آن‌قدر خوشایند که چنین روز تلخی را به خوابی چند ساعته ختم کند.