۱. دوستیِ طولانیِ عمیق با کسی که اصولِ شخصی ندارد، یا تلاش و درگیری مدامی برای ساختن اصول نمی‌کند، عمدتا برایم ممکن نیست. اغلب برایم اصول مشخص داشتن، بخشِ غیرقابلِ صرف‌نظر کردنِ جذابیت و قابلِ معاشرتِ طولانی دیدنِ دیگران بوده. همین‌طور قابلِ انتظار است که دیدن این‌که دوستِ نزدیکِ اصول‌مندی، اصولش را زیر پا می‌گذارد و ضد آن‌ها عمل می‌کند، دردناک است. با این‌حال، آنقدر عمر و تجربه بر من گذشته که دیده باشم، اصول آن‌گونه که در جهان ذهنی قوام می‌یابند، همیشه اجرا نمی‌شوند. این تجربه‌ی مدام در مورد خودم و دیگران، مرا نرم‌تر کرده، از شدت قضاوت‌هایم کاسته و باعث شده همیشه امکانی ببینم برای بازاندیشی دوباره، اشتباه کردن، گذشتن، و پذیرفتنِ تلاشِ نه صددرصد موفقی برای گاهی حفظ اصول در عینِ تخطی ناخواسته از آن‌ها. این است که بیش از بی‌اصول بودن، یا شکستن اصول، آن‌چه برایم ناخوشایند است، دیدن شخص بالغی است که مدام ضداصولش عمل می‌کند اما این آگاهی را ندارد. دیدن آدمی که دیگران را بر اساس اصول سفت و سختش داوری می‌کند و انتظار دارد دیگران رفتاری خلاف اصول نکند، اما نمی‌بیند که خود چطور به کرات و مداوم اصولش را نقض می‌کند، آزارنده و غمگین‌کننده است. انعطاف، در عین مهم دانستن اصول‌مند بودن برایم ویژگی مهم‌تری، حتی نسبت به [ادعای] اصول‌مند بودنِ صرف شده.

برایم بدیهی است که انسانِ زنده، مجموعه‌ی متناقضی است و نمی‌تواند همیشه سازگار عمل کند، اما برایم قابل پذیرش نیست که کسی نداند و بسته باشد به این‌که ببیند، سازگار عمل نمی‌کند و عملِ ناسازگارش دیگران را آزار می‌دهد. دوستی با کسی که به اصول‌مند بودنش باور مطلق دارد و حاضر نیست ناسازگاریِ اجتناب‌ناپذیر و گاهی نامحسوس رفتارهایش را ببیند، از دوستی با کسی که اصلا تلاشی برای سازگاری نمی‌کند، سخت‌تر است. باورِ به اصول، برایم معادل است با باورِ به نیازِ به تلاشِ مدام برای نزدیک شدن به اصول و پذیرش این‌که تطابق کامل رخ نمی‌دهد و گشوده بودن به دیدن این‌که این ناسازگاری کجاست.

۲. حرف زدیم و دیدم آن‌چه مدام خودم را برایش سرزنش می‌کنم، تخطی از اصولِ ناگفته ولی پذیرفته‌ی رابطه‌ی ایدئالی است، که در جهان واقعی هیچ وقت رخ نداده. مدام از «باید این‌گونه می‌بود»ی حرف زده‌ام و خودم را با آن سنجیده‌ام که متعلق و جزئی از یک رابطه‌ی ایدئال بوده که در جهان واقع، در رابطه‌ی واقعی انسانی، متحقق نشده. همین که این را دیدم، نرم‌تر شدم، اول از همه نسبت به خودم. دیدم حساسیتی که ناموجه می‌دانستم و توقعی که نابه‌جا می‌دانستم و با خودم سر جنگ داشتم که چرا حس‌شان می‌کنم، در منظومه‌ای رخ داده که اجزایش دیگرش هم مطابق اصولم نبوده. نمی‌خواهم بگویم هیچ تقصیری متوجه من نیست، و نمی‌خواهم مدعی شوم که اگر اجزای دیگر به ایدئال‌هایم نزدیک‌تر بودند، این ایرادات در من نبود. اما تمام این مدت، حواسم به این نبوده که رفتار من، رفتاری با فاصله از اصولم، در مجموعه‌ای و رابطه‌ای بوده که مدام اصول دیگرم را نقض می‌کرده، گرچه خزنده، اغلب نامحسوس و تقریبا همیشه غیرصریح. و این را هم ندیده بودم که چقدر به کرات و مدام، آن‌جا که دیده‌ام اصولم نقض شده، بخشی را با توجیهِ دوست داشتن و  دوست داشته شدن از سر گذرانده‌ام. این از من بعید بوده، با آن تلاش شدیدم از نوجوانی برای کنار گذاشتن کلیشه‌ها و تنظیمِ رابطه بر اساس اصولی معقول. در موردِ بخش دیگری از اصول نقض شده‌ام هم منتظر مانده‌ام که زمان مناسبی برای تغییرشان برسد، زمانی که هیچ وقت نیامده. و بخش آخر اصولی که نقض می‌شده، برایم بدل به گرهی و دردی مدام شده بوده. آن‌جا که من اصول را نقض کرده‌ام، اغلب رابطه‌ای با همین دسته‌ی آخر داشته که دیده‌ام اصول خودم از طرف دیگری نقض می‌شود، بدونِ امکانِ توجیهی بر مبنای دوست داشتن، بدون امیدی برای این‌که زمانی تغییرشان بدهم. با این حال حداقل گاهی معترف بودم که کجا فاصله گرفته‌ام از اصولم حتی اگر هم همیشه آماده نبودم برای تغییر و اصلاح، و همه‌ی این‌ها در مجموعه‌ای رخ داده که با ایدئال‌هایم و اصولم فاصله داشته.

 

برایم مهم بود که این را ببینم، برایم مهم بود که بدانم مجموعه‌ی اصولیِ ایدئالی را با حساسیت‌ها و توقع‌هایی که خود قبول‌شان نداشتم، خراب نکرده‌ام. حداقل برای کم کردن سرزنش مدامِ خودم لازم بود که واضح‌تر ببینم، آن‌چه دوستش داشتم و دلبسته‌اش بودم، چیزی نبوده که مطابقِ اصولِ ایدئالم باشد. این البته از دوست داشتنم کم نمی‌کند. و هم‌چنان طلبش برایم قابل فهم است. اما وقتی می‌بیینم کل مجموعه طبق ایدئال‌هایمان ساخته نشده و این چیزی است که باید برای من واضح می‌بوده و اغلب نخواسته‌ام باورش کنم تصویرم از خودم و قضاوتم از تفاوت رفتارم با استانداردهایم، متفاوت می‌شود.