ناکافی
این روزها انگار نه میتوانم دردم را پنهان کنم و نه با نزدیکانم حرف بزنم. راهش این شده که سعی کنم با غریبهترها حرف بزنم: همکلاسیهای دانشگاه: کسانی که نه مرا از نزدیک دیدهاند و نه از شرایط عمومیای که در آن زندگی میکنم باخبرند. این را هم دوست ندارم. خوشایند نیست که کسانی که تصویر محدودی از من دارند، عمدهٔ چیزی که از من میشنوند شکوه و شکایت باشد. خوابهایم که معمولاً آینهٔ تمامنمای افکار بیداریاند هم این تغییر را نشان میدهند: مدام خواب میبینم که در شرایط فروپاشیده با آدمهای غریبه ماندهام. همین دیشب خواب میدیدم که در پاساژی سرگردانم به جستوجوی روانپزشک و وقتی غریبهای خواست کمکم کند گفتم که «به دنبال کمک تخصصیام». آن هم منی که مدتها است راهحلهایم را مگر در دوستی پیدا نمیکنم.
غیر از دردهای ملموس این روزها، نارضایتیام از خودم در دانشگاه هم به آشفتگیام اضافه کرده: آمادگی این را نداشتم که ببینم خوب نیستم. داستان از این قرار است که دانشگاه سه درس اجباری «سمینار سال اول» برای دانشجویان ورودی دکترا دارد. روال این است که هر دانشجویی این سه درس را در سه ترم پشتسر هم سال اول میگذراند و تمام. من به خاطر وضعی که اول با تاخیر در ویزا و بعد کرونا و در آخر تحریمها پیدا شد، هر کدام از این سه درس را دارم در یک سال و با یک دوره از بچهها میگذرانم. ترم بهار سال گذشته، با اینکه اولین حضورم در دانشگاه بود، بعد از چند جلسه حس میکردم به حد کافی خوب هستم. شاید به خاطر بیانگیزگی دیگران بود، اما فاصلهای که در خواندن و فهمیدن متنها از دیگران داشتم راضیام میکرد. معمولاً کسی بودم که بحث کلاس را هدایت میکرد. اعتماد به نفسم بیش از کافی بود و از خودم راضی بودم. امسال نمیدانم چه اتفاقی افتاده. شاید دانشگاه در پذیرش دانشجو دقیقتر شده و این ورودیهای جدید واقعاً بهترند. سر کلاس حرف میزنم ولی تقریباً بلااستثنا بعدش احساس حماقت میکنم. احساس میکنم به حد کافی خوب نیستم، در مقایسه با دیگران اصلاً خوب نیستم. داشتن همکلاسیهای خوب و باانگیزه یکی از اصلیترین علتهایی بوده که درسخواندن در اروپا را رها کردم به امید درس خواندن در دانشگاه خیلی خوبی در آمریکای شمالی. اما حالا مطمئن نیستم که به راحتی بتوانم تحمل کنم که در مقایسه با دیگران انقدرها هم خوب نیستم.
خیلی وقتها راهحلم سکوت بوده است. اینکه نشان ندهم چقدر خوب نیستم، بهتر از این است که هم خوب نباشم و هم از حرفهایم روشن شود که خوب نیستم. شاید راهحل این است که دوباره سکوت کنم. اما انگار تجربهٔ بهار قبل نمیگذارد سکوت کنم. زمانی که حرف میزدم و حس میکردم که حرفم معنا دارد و توجه دیگران را جلب میکند. میدانم که دستکم نباید تلاش بیهوده کنم. احساس ناکافی بودن در کاری که واقعاً دوستش دارم چیزی است که تحمل باقی زندگی را هم سخت میکند.