پیوسته
در این چند هفتهٔ گذشته مدام در ذهنم وبلاگ نوشتهام. وقت و حوصلهٔ اینجا نوشتن نبوده، اما مثل همهٔ این ۱۵ سالی که وبلاگ مینویسم، و همانطور که در هفتههای اول حدس زده بودم، حتی وقتی چیزی منتشر نمیکنم، بسیاری از اتفاقات را با روایتی که میخواهم در وبلاگ بنویسم تجربه میکنم. دیگر یادم نمیآید قبل از اینکه وبلاگ بنویسم چطور دنیا را تجربه میکردم. شاید بدون وبلاگ هم در ذهنم مدام مشغول روایت بودم. اما روایتی که عمومی نوشته شود، حتی اگر مخاطبی نداشته باشد، حتی اگر خوانندهٔ بالفعلی نداشته باشد، ساختاری دارد منسجمتر از نوشتههای دفترهای شخصی.
به گمانم از همان چند هفتهٔ پیش هم میخواستم این را بنویسم که حالم اصلاً شبیه کسی نیست که تغییر شدیدی در زندگیاش رخ خواهدداد/میدهد/داده است. روزهای قبل از سفر آنقدر که از قبل نگران بودم پراسترس و غم نگذشت. بیشتر شبیه «احساسی ندارم» بود، چه احساس مثبت و چه منفی. احساس مثبت را میفهمم که چرا نبود. برای من مهمترین مزیت این تغییر شروع تحصیل در جایی جدید و تجربههای آموزشی تازه بود، که آن هم عملاً یکسالونیم است که شروع شده و دیگر دانشگاه چندان تازه نیست، حتی اگر «حضور فیزیکی» تازه باشد. کم بودن یا ضعیف بودن احساس منفی هم لابد تا حدی از این میآید که زندگی در تهران هم در این چند وقت اخیر واقعی نبود. زندگی بیشتر در اتاق، دور از دوستان، و...
اما به گمانم موضوع پایدارتر از این حرفها است. دیگر گذشتهام از اینکه هر اتفاق و تغییری زیادی متأثرم کند. گاهی نگرانم که زامبی کاملی بشوم. فاصلهام با خود احساسیام مدام بیشتر میشود. حتی وقتی که احساسات شدید را هم تجربه میکنم، انگار با فاصلهای و عقل ناظری خودم را میبینم؛ انگار به خودم میگویم که طبیعی و منطقی است که کمی احساساتی شوی ولی سریع جمع میشود. در چند بحران انسانی اخیری که تجربه کردهام، از مرگ و بیماری شدید نزدیکان، از این حالت خونسرد حسابگر خودم ترسیدهام. دیگر وقت نوشتنش گذشته. چند هفتهٔ پیش میخواستم با جزئیات بنویسم که چقدر این حالت خودم به چشمم غیرانسانی است و نگرانم دوری خودم از احساسات انسانی همدردی واقعی و عمیقم با دیگران را هم کمتر کند.
باری، حتی حالا که به این شهر رسیدهام هم احساس تغییر جدیای ندارم. اگر سفرم نزدیکتر به آن سه سال خانهبهدوشی در اروپا بود، لابد فکر میکردم که برای کسی که ششماه یکبار شهر عوض کرده عجیب نیست که این تغییر محل زندگی را تغییر شدیدی نداند. اما در سه سال گذشته کاملاً در تهران یکجانشین بودم، حتی احوال سفر و گشتوگذار هم نداشتم. انگار داشتم آن دربهدری در اروپا را جبران میکردم. حالا از آن حال آمدهام اینور کرهٔ زمین، ولی هیچ حس تغییر شدیدی ندارم. حتی بدنم هم انگار نفهمیده که چیزی عوض شده. نه تنها ساعات خواب و بیداریام شبیه روال ماههای آخر تهران است (صبح زود بیدار میشوم و اوایل شب خوابم میبرد)، بلکه هیچ کدام از عوارض دیگری که معمولاً در سفر طولانی دچارش میشوم پیش نیامده.
نه تنها درونم، بلکه انگار محیط بیرون هم به این احساس پیوستگی با قبل کمک میکند. به محض اینکه رسیدم خواهرم را دیدم و چند روزی را با هم گذراندیم. شبی که خواهرم رفت، دوستی که از دوران دبیرستان میشناختم و سالها بود ندیده بودمش، آمد دنبالم و کمی در شهر قدم زدیم. اولین/تنها دیدارهایم تا اینجا با برخی از قدیمیترین آدمهای زندگیام بوده. چون قرار بر قرنطینه است، احتمالاً این وضع چند روز دیگر هم ادامه دارد و هیچ شخص تازهای را نخواهم دید. لابد این هم مؤثر است در اینکه گویی ادامهٔ هفتهٔ قبل را زندگی میکنم.