روز تولدم یکی از تلخ‌ترین روزها بود. هیچ دلیل خاصی نداشت. مثل همیشه کار کردم. شام را با دوستی بودم. با خانواده حرف زدم و به دوستی زنگ زدم برای دردودل. تمام روز گریه‌ام قطع نمی‌شد و فقط از این بابت خوشحال بودم که ترکیب تمام شدن ترم و برگزاری کنفرانسی جدی در دانشگاه باعث شده بود که کسی در دانشکده نباشد و این قیافهٔ درهم‌ریخته را نبیند. به این فکر می‌کردم که شاید این‌طور نبوده که آدم قوی‌ای بوده باشم، شاید همیشه در زندگی‌ام فقط خیلی زیاد همیشه حمایت شده‌ام. این‌که فکر می‌کردم وابسته نیستم، شاید فقط به خاطر این بوده که به یک شخص خاص وابسته نبوده‌ام. به خانواده وابسته نبودم به خاطر دوستانم و به هیچ تک‌دوستی وابسته نبودم چون دوستان متعددی داشته‌ام.

همهٔ ترس‌هایی که سال‌ها قبل از زندگی و تحصیل در جایی خارج از ایران داشتم این‌بار به واقعیت پیوسته، بسیار متفاوت از مهاجرت تحصیلی قبلی. یک نوع گم‌گشتگی و این‌که جایم در زندگی خودم و اطرافم مشخص نیست. می‌دانم که راهش فرار کردن نیست، تحمل و کم‌کم ساختن است. می‌دانم که ساختن تدریجی زندگی وقتی از جوانی گذشته‌ای ساده نیست اما چارهٔ دیگری هم نیست.