بیست آذر
زمانی در حوالی ۱۹ سال پیش احتمالاً برای اولین بار همدیگر را دیدهایم. از سه سال اول میگذرم تا برسم به دوران دبیرستان که هنوز دوست نیستیم. برای من معما است که چه چیزی در تو اینطور دوستان دیگرم را مجذوب کرده. جوابش را نمیفهمم. سعی میکنم با حضورت کنار بیایم. بدون اینکه هیچ دوستی دو نفرهای شکل گرفته باشد. شک دارم که در دانشگاه برای این نزدیکت شدهام که بفهمم چرا دیگران دوستت دارند. احتمالاً آغاز این دوستی از سفری به جنوب است که دوستیها و عاشقانههایمان را به هم پیوند میدهد. به زودی دیگر دلیل و نقطهٔ اغاز آشنایی مهم نیست. از اینجا به بعد دوستی تو بخش بزرگی از زندگی من است و حضورت همیشگی و جاری است، چه در روزمرگی چه در بالاوپایینهای شدید، حضوری که دوست دارم دربارهاش فاش بگویم، آنقدر که هر کسی که از حدی به من نزدیکتر است حتماً تو را میشناسد. اینها تصاویری است از این حضور جاری ده ساله:
رابطهام با «نون» تازه شروع شده و رودرواسی زیادی هم داریم. یکبار که با «نون» حرف میزنم و مسیر جلوی دانشکده ادبیات را به پایین میروم، میبینمت که با گریه به سمت بالا میآیی. بغلت میکنم، حرف نمیزنی، حرف نمیزنم، بدون توضیحی تلفن را روی «نون» قطع میکنم و بغلت میکنم. چند ساعت بعد که زنگ میزنم «نون» هنوز شوکه است که بیتوضیح تلفن را رویش قطع کردهام، پاسخم یکجمله است «اگر زیباترین دختر جهان در بغلت گریه کند، نباید به حرف زدن ادامه دهی». از حالا به بعد بارها در ذهنم یا با صدا بلند گفتهام که تو به چشمم زیباترین زن جهانی.
«سین» و «ی» عقب ماشین نشستهاند، داریم میرویم مهمانی. چندبار بین راه متوقف میشویم و من و تو جایمان را عوض میکنیم. فارغ از دو مسافر عقب داریم دربارهٔ شخصیترین حسهایمان حرف میزنیم. «ی» به «سین» نگاه میکند که ببین اینها کجایند و ما کجا. از حالا به بعد چیزهایی را فقط برای تو میشود تعریف کرد، چیزهایی هست که فقط تو از زندگیام میدانی.
مشغول نوشتن پایاننامهام و گاهی روزها از اتاقم بیرون نمیآیم. رفتهای سفر. در سفر گیر کردهای. جایی نداری بمانی. هوا سرد است. داریم حرف میزنیم. من روی نقشه جایی که هستی را پیدا میکنم و سعی میکنم در فضای قرونوسطیای آن شهر تصورت کنم. من نگرانم ولی دلگرمم که چنین دوستی دارم. از حالا به بعد بارها فکر کردهام که تو زندگی نزیستهٔ منی. چیزهایی را فکر میکنم زیستهام چون تو تجربه کردهای و برای من از دور دیدن تو کافی است.
اولین تعطیلات در پراگ است. شهر سرد است و من حالم خوش نیست. نشستهام در کتابخانه و بغض کردهام. داریم چت میکنیم. پیشنهاد میدهی که بروم پیشت. در لحظه و برای اولین بار بلابلاکار میگیرم. چند ساعت بعد از آن مکالمه داری شهر را نشانم میدهی و تو که حالا رشتهٔ مربوطی میخوانی، برایم توضیح میدهی که چطور این شهر ویران شده را یکبار دیگر ساختهاند. از سرمای تنهای پراگ خودم را پرت کردهام به اتاق کوچک تو در خوابگاهی در شهری در آلمان و سه روز حرف زدنمان قطع نمیشود. از حالا به بعد میدانم کسی در این دنیا هست که دیدنش بهانه نمیخواهد و حضورش مطمئن است، حتی اگر در شهر یا کشوری دیگر باشد.
برنامهای در بن برقرار است و قرار است چند روز پیش من بمانی. همزمان «شین» در کشور همسایه اجرا دارد. به «سین» میگوییم که او هم بیاید. چند روز چهار نفری در اتاق کوچک من در خوابگاهی در بن زندگی میکنیم. چند عکسی که از آن دوران مانده برایم تصویر سعادت محض و دوستی خالص است. از حالا به بعد در جمع کوچک دوستانهمان بارها قرار است مشترکاً میزبان باشیم.
پایاننامهات را تحویل دادهای و چند روز نامعلوم بعدش را میگذرانی. پیشنهاد دادهام که بیایی پیش من که باز خانه عوض کردهام. خانه مطبوع و گرم و پرامکانات است. از دانشگاه میآیم و غذایی پختهای که میزان جزئیاتش نشان از مراقبت و توجه خانگی دوستانه دارد، در آشپزخانهای و بیرون میآیی و با تعجب میپرسی که سیر موسیقی از روی فهرست شخصی من است یا تو که دیگر یکسان شده، با هم به خرید میرویم و میسپارم به تو که سلیقهٔ مرا دقیقتر از هرکسی میدانی. بیش از هر زمان دیگری روشن است که دوستی ما چقدر در روزمرگی پررنگ است. تو تنها کسی هستی که اینطور روزمره با او گذراندن برایم آرام میگذرد. این دیدار ختم میشود به سفر خلواری به هلند. سفری که برنامه ندارد و شاهدی است که نه تنها در روزمرگی بلکه در دیوانگی هم اشتراکات زیادی داریم. مقاصد سفر مشخص نیست و ما هلیدهایم که هر لحظه مسیر بعدیمان ناگهان مشخص شود. از حالا به بعد دیگر میدانیم که این دوستی در سفر و حضر و در روزمرگی و هیجان است.
چند ماه زودتر از من به تهران برمیگردی، اما خیلی زود دوباره شغلی در آلمان میپذیری و درست در روزی که قرار است من به تهران برسم، قرار است به آلمان بروی. به فرودگاه میرسم، هنوز درست و کامل به پدر-مادرم سلام نکردهام که برایشان توضیح میدهم تو در فرودگاهی و داری میروی. چمدانها را میگذارم کنارشان و میدوم به سمت پروازهای خروجی. همدیگر را میبینیم. حرفی نمیزنیم، گریه میکنیم. از حالا به بعد تنش بین ماندن یا رفتن بخشی از دوستیمان است.
بالاخره در یک شهر زندگی میکنیم. دقیقتر: من تقریباً در خانهٔ تو زندگی میکنم که درست بین کافهٔ همیشگی و خانهٔ والدین است. سهنقطهای که تقریباً کل زندگی من برای نزدیک دو سال است. خانهٔ تو محل دوستی، روزمرگی، کار و زندگی عاشقانهٔ من است. اینجا برای دانشگاه اپلای کردهام، در دورهٔ افسردگی به آن پناه آوردهام و خودم را حبس کردهام، بارها مهمانی گرفتهایم و بیش از همهٔ اینها نشستهایم و حرف زدهایم و حرف زدهایم و حرف زدهایم. از حالا به بعد روتین بخش مهمی از دوستی ماست.
یک روز نشستهایم و با هم مینوشیم، چند دقیقهٔ قبل «جیم» را دیدهام و گفته که «ت» در کافه است. موقع نوشیدن برایت توضیح میدهم، هیجانزده میشوم و شراب قرمز را میریزم روی خودم. یکی از مانتوهای تو را برمیداریم و با لبان قرمز شده و سری گرم میرویم کافه. اتفاقی نمیافتد. از حالا به بعد چه اتفاقی بیفتد و چه نه، ما همراه هیجانطلبیهای همایم، حتی زمانی که چندان عاقلانه نیست.
حال پدربزرگ بحرانی است، میدانیم که روزهای آخر است. میآیی دنبال من، میرویم در شهر میچرخیم، میرویم چند کتابفروشی و من کتابهایی دربارهٔ مرگ میخرم. دو روز بعد پدربزرگ میرود. با «پ» و «گ» آمدهاید مسجد. فارغ از هیاهوی اطرافیان میرویم در یکی از کوچههای خلوت اطراف حرف میزنیم. مراسم که تمام میشود من را برمیدارید و میرویم سمت خانهٔ تو. «سین» چند روز قبل دعوت کرده بود. میپرسی میخواهی برویم. گیجم ولی تصمیم میگیریم برویم. یکی از لباسهای تو را میپوشم و میرویم مهمانی. از حالا به بعد تراژدیهای مختلفی در جمع دوستانهمان رخ میدهد که قرار است آرام تابشان بیاوریم.
ویزا بالاخره میآید. از کافه میآیم که خبر دهم. تصمیم میگیریم به دوستانمان هم بگوییم که بیایند و خبر را بگوییم. در بالکن نشستهایم که «آقای سیبیل و کلاه» از تو میپرسد که احساست چیست. پاسخ برای من در هیچ کدام از آن جملات پراکندهای که میگویی نیست. در خود این پراکندهگویی است. دوستیای چنین طولانی و انقدر پرفرازونشیب و در هم گره خورده، هیچ احساس سرراستی ندارد. همه چیز شدید و پراکنده است، مثل همینها که من حالا برای تو نوشتهام.