این یکی از عجیب‌ترین نامه‌هایی است که می‌نویسم، چون نه تنها مطمئنم مخاطبش این‌جا نمی‌خواند، بلکه می‌دانم چون زبان فارسی نمی‌داند، اصولاً نمی‌تواند این متن را بخواند.

رفیق عزیز، این روزهای بیشتر یاد آن قدم‌زدن‌هایمان از کتابخانه‌ی کنار رودخانه به سمت ایستگاه مرکزی قطار می‌افتم، در زمانی که مشغول نوشتن پایان‌نامه بودیم. چند بار پیش آمده بود که وقتی در راه به آن زمین چمن گسترده بین ساختمان دانشگاه که زمانی قصر بوده و موزه‌ی کلاسیک می‌رسیدیم، چند دقیقه‌ای با نوشیدنی‌ای در دست آن‌جا می‌نشستیم و تو می‌گفتی که نگرانی دوستان ایرانی‌ات انگار نمی‌توانند از همین زندگی روزمره‌ی ساده لذت ببرند و دنبال شگفتی‌اند. من سعی می‌کردم اطمینان دهم که دست‌کم من یکی قدر این لحظات را می‌دانم، این آرامش و خوشی بی‌قبل‌وبعد، که منظره‌ی زیبایی روبه‌روی‌مان است و آسمان با ابرهای فشرده‌ی درهم را می‌بینیم، خستگی مطبوعی داریم از خواندن و نوشتن در مورد متن‌های فلسفی‌ای که برایمان ستایش‌برانگیز است و می‌توانیم با هم از سیاست جهانی و فلسفه و زندگی روزمره گپ بزنیم؛ با فهمی مشترک از همدیگر، در حالی که اختلاف عقیده و سلیقه‌مان پابرجاست.

تجربه‌ی زندگی کردن زیستی که تقریباً هیچ‌وقت آرام و بی‌دغدغه نیست، از من آدمی ساخته که دیگر نمی‌تواند از آرامش زندگی روزمره لذت ببرد. شاید چهارسال پیش می‌توانستم. اما این دو سالی که دوباره در ایران‌ام، اتفاق پشت اتفاق افتاده، با سرعتی شدید و همه چیز چنان می‌نماید که رو به قهقراست. دوست دارم تن به آرامش و یکنواختی دهم بدون جاه‌طلبی‌ای برای چیزی شگفت‌انگیز. اما غم‌ها و اضطراب‌های شدید این روزها، فقط با خوشی‌هایی از آن سو اغراق‌شده به تعادل می‌رسد. این است که نمی‌توانم آرام یک‌جا بنشینم و از زیبایی‌های کوچک لذت ببرم، نمی‌توانم متنی بخوانم که شاهکار نباشد، دوستی‌ای داشته باشم که زیاده عمیق نباشد و خودم را به هیجانی تکان‌دهنده پرتاب نکنم.

حالم بد نیست، مسلطم. و از جایی که هستم راضی‌ام، انتخابم بوده. اما تعادلی نیست. از خواندن و دیدن و حس کردن سرمست می‌شوم و سعی می‌کنم اضطراب و نگرانی و غم را کنار بزنم یا گاهی با آن بجنگم یا اگر زورم رسید به راه‌حلی فکر کنم. فاصله دارم از آن زندگی‌ای که با هم می‌زیستیم، و در آن همه چیز در آرامشی بیرونی ساده و سرراست و خوشایند به نظر می‌رسید، بدون طلبی برای هیجانی افزون‌تر. این روزها مثل اسفند بر آتشم، می‌جهم و تمام می‌شوم تا جهش بعدی. مرا حالا ببینی، فرسنگ‌ها فاصله دارم از آن حال آرام که می‌توانست با رضایت به روزمرگی تن دهد. این را تو می‌توانی ببینی که آن‌قدر دوست بودی و نزدیک. همین حالا هم سنگرِ حفظِ همه چیز از دور مستحکم به نظر می‌رسد.