واقعیت مکتوب
هنوز سعی میکنم به نوشتن آن یادداشت شخصی ادامه دهم. نوشتنم گاهی جنبهٔ انتقامگرفتن پیدا میکند. حس میکنم ابزاری است برای اینکه از کسانی که آزارم دادهاند انتقام بگیرم، بدون اینکه راهی برای تلافی داشته باشند. آزادی این انتقام، آزادی در خلق آنچه که در جهان واقعی از آن ناتوانم نیست، آزادی در تفسیر رفتارهای مشهود است، بدون نگرانی از اعتراض و قضاوت دیگران، بدون اینکه نیاز باشد بابت چنین برداشتهایی به کسی جواب پس بدهم.
در حین این نوشتن پرجزئیات، گاهی گیر میکنم در اتفاقات گذشته و تنشها و دلخوریها بالا میآید. باید به لطایفالحیل جلوی این را بگیرم که ناخوشیام را از اطرافیانی که دستکم اخیراً آزاری نرساندهاند، نشان ندهم. نمیدانم افراد چطور جرئت میکنند بروند روانکاوی. انگار بازگشت به گذشته به حد کافی دردناک نباشد که بخواهیم با گفتن آن به دیگری سختترش کنیم. کاش کسی نیاید اینجا در دفاع از روانکاوی چیزی بنویسد.
یکی از کسانی که مدام به دلخوریهایم از او برمیگردم جیم است. نظر او را نمیدانم، اما از ظاهر رفتار میتوانم امیدوار باشم که در پنهان کردن ذهنمشغولیهایی که مدام سرمیزند موفق بودهام. گرچه شدت و آزارندگی این بازگشتها هم کمتر شده. امید کمرنگی دارم که همین باهمبودن خوشایند اخیرمان آنقدر پررنگ و فربه شود که دلخوریهای گذشته سبک و بیاهمیت به نظر برسند. باری، البته با ادبیات دیگری، برایش میگفتم که زمانی دوست بودیم بدون عاشقانهای، و بعد دوستی تمام شد و فقط عاشقانهای شدید ماند، تا حالا که دوباره هم دوستیم و هم رابطهمان عاشقانه است. گفت بیا همینجا نگهاش داریم. من حتی در این نزدیکترین لحظه هم ذهنم خاموش نمیشد که کاش اینجا نگهش نداریم: مرحلهٔ بعد برای من این است که عقده و خشمی از گذشته نماند و هنوز مانده، دستکم آن روز که این را میگفتم مانده بود. اما شاید راه نماندن خشم این نباشد که دربارهاش حرف بزنیم، شاید باید بگذارم این روال خوش فعلی آنقدر گسترده شود که گذشته را ببلعد، تفسیر و تعریفش را هم در ذهنمان تغییر دهد. طوری که هربار، در نزدیکترین لحظه به این فکر نکنم که اگر میدانست که در ذهن پرآشوبم چه گذشتهٔ تلخی مدام مرور میشود، شاید تن به این نزدیکی فعلی نمیداد.