جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق دوستی است

 

چند روز پیش بود که با نزدیک‌ترین حرف می‌زدم. کاری بود که لابد بنا بر اصول اخلاقی‌ام انجامش مشکوک بود گرچه کاملاً منع شده نبود، از نظر روانشناسی‌ای که بخواهد تأکیدش را بر حال بهتر بگذارد هم احتمالاً کار درستی بود. با نزدیک‌ترین حرف زدم تا نظرش را بدانم و پاسخش این بود که کاریزمای شخصی من بیشتر از این است که چنین کنم. یادآوری کرد که من همیشه آدمی بوده‌ام با برنامهٔ شخصی سفت‌وسخت که آن را حداکثر برای سه نفر در زندگی‌ام تغییر می‌دادم. دیگرانی اگر بودند، باید با این برنامهٔ ثابت شخصی و پروژه‌های خودتعریف‌شده‌ام سازگار می‌شدند. حرفش بيشتر از جنس نهیب بود. انذار این‌که دارم آن تفرد شخصی‌ام را از دست می‌دهم و مقهور شرایط بیرونی می‌شوم. چنین نهیبی را تنها دوست نزدیک، بسیار نزدیک، می‌تواند بزند. چه کس دیگری جرئت می‌کند و اصلاً انقدر مرا می‌شناسد که بتواند بگوید که چه کاری با آنچه سال‌ها از خودم ساخته‌ام ناسازگار است؟ و همهٔ‌ این‌ها را با حالتی بگوید که نه تنها ناخشنودم نکند بلکه روی تصمیمم اثر بگذارد.

 

این را اولین بار نون به صراحت گفت. در یکی از آن قعرهای زندگی‌ام، برای این‌که مرا متقاعد کند که حرف بزنم گفت که می‌داند من همیشه در مواقع بحران با دوستانم حرف می‌زنم و نه با مثلاً با روانشناس و مشاور. و می‌دید که اوضاع آن‌قدر بحراني است که نیاز به کمک حرفه‌ای دارم. تا متقاعدم کند که کمک را بپذیرم گفت که با او به عنوان دوست حرف بزنم، همان‌طور که همیشه در بحران‌ها با دوستانم حرف می‌زنم. با این تفاوت که این‌بار با دوستی حرف می‌زدم که مهارت‌های حرفه‌ای مربوطی هم داشت.

 

حالا دوباره دليل آن‌چه که بارها تجربه کرده‌ام را می‌بینم. این‌که چرا من نمی‌توانم با مشاور و روانشناس حرف بزنم، این‌که چرا آن‌چه نیاز دارم صحبت عمیق دوستانه است. چیزهایی را در زندگی‌ام ساخته‌ام که اصلاً معنای زندگی‌ام هستند، سنگ‌بنای هرچه دارم و هیچ چیز را مگر از زاویهٔ آن‌ها نمی‌توانم ببینم و بفهمم. تنها دوستان نزدیکم این مرکز آنچه که مرا ساخته می‌شناسند و از اهمیتش برای حفظ فردیتم و توانم برای ادامه دادن آ‌گاه‌اند. آن‌ها هستند که در هر طوفان بنیان‌افکنی می‌دانند که موضوع مهم برای حفظ و ادامه آن ارزش‌های مرکزی‌ای است که دارم. می‌توانند یادآوری کنند که اوضاع هرقدر هم سخت باشد، تغییردادن آن هستهٔ مرکزی هزینهٔ معقولی نیست. آن‌ها هستند که حتی وقتی خودم هم بنیادین‌ترین ارزش‌هایم را فراموش کرده‌ام می‌توانند به یادم بیاورند و کمک کنند که برقرار بمانم. حفظ فردیتم تا جای زیادی مدیون دوستان نزدیکم است.         

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق در روزمرگی آرام‌تر

 

این روزها حالم بهتر است. توصف ساده‌شده‌ای که به دوستانم در این‌جا می‌دهم این است که حس می‌کنم دوباره خودم را پیدا کرده‌ام. مشکلاتی هست اما من همان حال قبلی‌ای را دارم که اغلب نسبت به مسائلم داشته‌ام: می‌توانم آن‌ها را دست‌کم تا حدی از حال شخصی‌ام جدا کنم. انقدر حالم خوب است که حس می‌کنم بخشی از کار نکردن این روزها تقصیر این حال بهتر است: انگار نمی‌خواهم کار کردن فرصت و امکان لذت بردن از این حال را بگیرد. می‌خواهم بهلم به این حال آرام‌تر که نمی‌دانم چقدر دوام خواهد آورد.

مهم‌ترین عامل رد شدن از آن حال آشفتهٔ چندی پیش زمان است. هیچ چیز به اندازهٔ گذر زمان حال را تغییر نمی‌دهد. چیزهای دیگری هم هست. یکی حرف زدن دوباره با نون است. من آن ساره‌ای که دوست نون است را دوست دارم. در کنار دوستی‌اش آرام‌تر و مسلط‌ترم، با همهٔ ناامنی‌های ممکن. تأثیر دوستی‌اش بر من این است که گویی می‌توانم از هر آشفتگی‌ای عبور کنم. این نیست که اگر نباشد نتوانم. تا به حال همیشه و با هر کسی یا تنها از آشفتگی‌های زندگی عبور کرده‌ام. اما با بودن نون انگار در همان زمانی که آشفتگی را می‌گذرانم مطمئن‌ترم و دل‌آرام‌تر به این‌که روزهای ناآرام می‌گذارد و دوباره اوضاع بهتر خواهد شد. حضورش گذر از دوران سخت را ساده‌تر می‌کند، حتی اگر سریع‌تر نکند. البته شوق دیدارش هم هست. نمی‌دانم اگر قطعی شود که به زودی همدیگر را نخواهیم دید باز هم همین‌قدر آرام و در حال خوش خواهم بود یا نه. حال دوستی‌مان در همهٔ این سال‌های طولانی دوری این‌طور بوده که شوق دیدار باشد ولی انتظارش نه. اما حالا که شوق منتظر دارم، نمی‌دانم اگر به وصل نرسد چه حالی خواهم داشت.

نگرانی‌هایی هم دارم، از جنس نگرانی‌های معمول: نکند بیش از حد (خودم) وابسته باشم یا وابسته به نظر برسم. نگرانی‌ام از بیش از خواست طرف مقابل بودن در رابطه و دوستی مثل همیشه برجاست.

تصمیم برای حرف زدن با نون برای من جایی قرار می‌گیرد که عمیقاً به تفردم وابسته است. جایی که از اصول کلی اخلاقی و ساده‌سازی احساسی روانشناسانه دور است. همین چند روز پیش بود که به این فکر می‌کردم که در پرداختن به دشواری‌های رابطهٔ انسانی جایی خالی بین رویکرد فلسفهٔ اخلاق و روانشناسی وجود دارد: رویکردی که به تو بگوید چطور آدم جالب‌تری باشی. متأسفانه توصیف بهتری از «جالب» برای آن‌چه که در ذهنم است پیدا نمی‌کنم. اگر فلسفه اخلاق قواعد خشک را تحميل می‌کند (حتی اگر اصول‌گرا نباشی) و روانشناسی مراقبت از خود و حال بهتر، جای رویکردی خالی است که در مواقعی راهي را پیش پایت بگذارد و به آن تشویق کند که لزوماً با اصول اخلاقی سازگار نیست و از خودخواهی/مراقبت‌-از-خودی که معمولاً روانشناسی توصیه می‌کند هم فاصله دارد ولی از تو انسان غنی‌تری با تجربه‌های انسانی شدیدتری می‌سازد. راهی که آدم را شخص‌تر می‌کند، نه شخص سالم اخلاقی و نه شخص سالم روانشناسی؛ بلکه شخصی با تفرد بيشتر.

روابط از دست‌رفته

بیش از ده سال گذشته از زمانی که در این‌جا نوشتم که چرا من آدم پارتنرشیپ نیستم. حالا که سی‌سالگی را گذرانده‌ام در این موقعیت جدید نگران این اصل همیشگی زندگی‌ام شده‌ام. «ر» که با محبت سعی می‌کرد با وضع فعلی‌ام همدردی کند و متقاعدم کند که مشکل در فضای این‌جاست و نه در من، به این هم اشاره کرد که چرا گذران زندگی بدون پارتنر بودن در این‌جا سخت است. حالا می‌فهمم که این سختی از کجاست.

سختی اول مربوط به دوستی است. دوستی‌های اینجا با تصور من از دوستی فاصله‌ی زیادی دارد. آدم‌ها کاری را می‌کنند که من به آن می‌گویم ادای مهربانی. گویی بخواهند نشان دهند که چقدر همراه و باتوجه‌اند و اعتبار آدم پرتوجه را کسب کنند درحالی که عمیقاً برایشان اهمیتی ندارد. اتفاقی که می‌افتد؟ این‌که مدام احساس می‌کنی دارند تلاش می‌کنند مرزشان را مشخص کنند در حالی که کسی هم که از اول سعی کرده بود نزدیک شود تو نبودی. من خودم آدمی هستم بسیار مرزگذار. با نفس مرزگذاشتن مشکلی ندارم، اما مهم است که کِی و با کی مرز بگذاری. به گمانم من از آن دست آدم‌هایی هستم که این را به اطرافیانم نشان می‌دهم که باید در نزدیک شدن به من احتياط کنند. این‌طور نشان نمی‌دهم که مشتاق و روان برای سریع نزدیک شدنم. می‌دانم که وقتی کسی نزدیک شد، خواست اینکه قدمی عقب‌تر رود برای هر دو طرف سخت است. این است که ترجیح می‌دهم در راه دادن آدم‌ها به حیطه‌ی اطرافیان نزدیکم احتیاط کنم و بسیار سختگیرانه عمل کنم. اما وقتی که در گذر زمان یکی یکی مرزهایم را با کسی برداشتم، صمیمیت برایم حقیقی است. نزدیکانی که در طی سال‌ها به این شکل پیدا کرده‌ام اولویت زندگی‌ام هستند. محبتم به آن‌ها محاسبه ندارد، حقیقتاً دغدغه‌ی حالشان را دارم و به هر بهانه‌ای از آن‌ها فاصله نمی‌گیرم. این‌جا اما گویی روال آدم‌ها معكوس است: گویی دوست دارند نشان دهند که نزدیک و پرتوجه‌اند و بعد به زحمت مرز ایجاد کنند. این حال متفاوت در شروع و ادامه‌ی دوست فقط یکی از موانع است در این‌که احساس می‌کنم در این‌جا نمی‌توانم آن شکلی از دوستی‌ها را تجربه کنم که در ایران و حتی آلمان ساخته بودم.

سختی دیگر مربوط به همان وجهی است که ظاهراً رابطه‌ی پارتنرشیپ را از دوستی متمايز می‌کند. این وجه دیگر هم این‌جا روان نمی‌گذارد. هنوز با این کنار نیامده‌ام که با محافظه‌کار‌ترین جماعتی طرفم که تا به حال با آن‌ها در مراوده بوده‌ام. هیچ‌وقت دیگری اطرافیانم این‌طور طبق قاعده‌های معمول اجتماعی در روابط شخصی‌شان نبوده‌اند. این‌طور متعجب و ناپذیرا به سبک‌های دیگر. این‌طور پایبند به قواعد اجتماع در شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین روابط زندگی‌شان.