فراموشی
در چند هفتهی گذشته مدام خواستهام که بنویسم، یکبار خواستهام دربارهی رقص بنویسم، بار دیگر دربارهی رفتن. اما چیزی مانع شده. حالا میفهمم که آن مقاومت از کجاست. بخشی از ذهنم درگیر موضوعی است که نمیخواستهام دربارهاش حرف بزنم و همین مانع میشده که دربارهی هر چیز دیگری هم بنویسم.
حال پدربزرگ خوب نیست. گرچه سعی میکنم به روی خودم نیاورم و به روال روزمره ادامه دهم، این نگرانی بخشی از ذهنم را میگیرد. نگرانی و غم زیاد از هربار دیدن پدربزرگ هست و بیش از آن نگرانی و غم برای پدر. کابوس پدر بود که پدرش زمین بخورد. یک هفته از زمانی که همه جای خانهی پدربزرگ را میله گذاشته بود و سطوح ناهمسطح را صاف کرده بود تا از افتادن اتفاقی جلوگیری کند، نگذشته بود که پدربزرگ در پایین آمدن از تخت افتاد و استخوانی در پایش شکست. کابوس از همان شب شروع شد.
اولین روزی که پدربزرگ را بعد از افتادن دیدم وحشتناک بود. تنها کنارش بودم، به عنوان همراه در بیمارستان، صبحِ بعد از اتفاق. ظاهراً هوشیار بود ولی مرا نمیشناخت، نمیفهمیدم چه میگوید، کلامش وضوح همیشگی را نداشت. کلامش شعرگونه بوده. جای فعل و فاعل عوض شده بود و کلمات از جایی دورتر میآمدند. گریهام بند نمیآمد. سه ساعت هم طاقت نیاوردم. زنگ زدم به مادر و جایمان را عوض کردیم. رفتم دوستی را دیدم و شروع کردیم به کار کردن، بدون حرف. چند روز بعد حال پدربزرگ بهتر شد. بیشتر نگران پدر بودم تا پدربزرگ. پدر تقریباً تمام شبها پیش پدربزرگ بود، صبحها میرفت سرکار، بعدازظهرها به مادربزرگ سر میزد و شب دوباره میرفت کنار پدربزرگ. اوضاع آنقدر بهتر شد که پدربزرگ برگشت خانه. اما فقط دو روز. دوباره در خانه بیهوش شد و حالا در بخش مراقبتهای ویژه است.
بخش مراقبتهای ویژه یکی از غمگینترین محلهایی است که دیدهام. احتمالاً هیچجای دیگری انقدر به مرگ نزدیک نیست. پدربزرگ نیمههوشیار بود و باز هم مرا نمیشناخت. پیش از این اتفاق، هیچ علامتی از فراموشی در پدربزرگ نبود. پدرِ مادر سالها است که به سمت فراموشی میرود و دیدهام که گویی اطرافیان در مسابقهای برای فراموش نشدن هستند. پدرِ مادر هنوز مرا میشناسد، با جزئیات، گرچه تقریباً هیچ نوهی دیگری را نمیشناسد. برایم دلگرمی است، مهر بین ما همیشه زیاد بوده، خیلی زیاد. نمیدانم میتوانم روزی را تحمل کنم که او هم مرا نشناسد یا نه. اما دربارهی پدرِ پدرم، تابهحال نگران این موضوع نبودم و حالا میبینم که چقدر برایم تکاندهنده است.
دلیل روشنی داشتم که به اطرافیانم حرف زیادی از این ماجرا نزنم. البته اطلاع دادهام اما نگفتهام که چقدر غمیگنم یا اوضاع چقدر بد است. نمیخواستم در هر بار دیدن هر دوستی یادآوری شود که چه وضع غمیگینی است. گویی نیاز داشتم بخشهایی از زندگیام را از این غم دور نگه دارم.