روزمره‌های دانشجویی

 

بالاخره جرئت کردم و پروپوزال نسبتاً مفصلی را دربارهٔ مقالهٔ پایان‌ترم کلاس فلسفه‌سیاسی برای آ.ر. فرستادم. پیش از این هیچ وقت به طور جدی فلسفهٔ حقوق/سیاسی نخوانده بودم و این شخص جزو کسانی نبود که پیشاپیش آرزوی کار کردن با او را داشته باشم. شرکت در کلاسش به توصیهٔ دو دوستی بود که به واسطهٔ تحصیلشان در آن دانشگاه آ.ر. را می‌شناختند و حدس می‌زدند که کلاسش را دوست خواهم داشت.

کلاس آ.ر. از آنچه تصور می‌کردم بسیار بهتر بود. شهود و عمق نگاهش به کانت و ذهن هوشمند و قوی‌اش بارها در کلاس شگفت‌زده‌ام کرد. اما مهمتر از آن این بود که بعد از مدت‌ها تجربه کردم که موضوعی را تقریباً از صفر یاد بگیرم. در مورد شاخه‌ها و مکاتب فلسفه، عمیقاً معتقدم که این‌ها را فقط می‌شود از کسی یاد گرفت که در آن‌ها متبحر است و اصلاً طرز فکرش همان است. مکاتب فلسفی مجموعه‌ای از گزاره‌ها نیستند، روش فکر کردند که قابل صورت‌بندی جداگانه نیستند. در رفت‌وبرگشت مدام و پرسش و پاسخ است که کم‌کم می‌‌شود فهمید آن‌طور فکر کردن چطور چیزی است. این تجربه را در جوانی دربارهٔ فلسفهٔ اسلامی و بعداً دربارهٔ فلسفهٔ نظری کانت داشته‌ام. شانس این را داشته‌ام که با کسانی مواجه شوم که در این حوزه‌های غور کرده‌اند. خواندن مقاله‌ها و کتاب‌های این افراد یک چیز است، این‌که متن را با آن‌ها خط‌به‌خط بخوانی و مدام فهمت را با فهم آن‌ها محک بزنی یک چیز دیگر. این دومی نوعی آشنایی را فراهم می‌آورد که در اولی به سختی می‌شود به آن رسید. خوشحالم که دوباره شانس این تجربه را داشتم. آن هم در حوزه‌ای که هیچ وقت فکر نمی‌کردم که برایم مهم شود. آنچه از کلاس آ.ر. یادگرفتم فقط چند گزاره دربارهٔ فلسفهٔ سیاسی کانت نبود. خودم را متعهد کرده بودم که برای هرجلسه نوشتهٔ مختصری را برایش بفرستم و این‌که هربار فاصلهٔ فهم خودم با تفسیر او را می‌دیدم، کم‌کم نشانم داد که در این سیستم تازه فکر کردن و استدلال کردن چطور است.

با اینهمه اعتماد‌به‌نفس این را نداشتم که مقالهٔ پایان‌ترم را شروع کنم. حس می‌کردم، و هنوز می‌کنم، که در این حوزه تازه‌کارم و احتمال خطایم بسیار زیاد است، آن هم نه خطای ساده، بلکه سوءتفاهم‌های بنیادین. یکی از دلایلی که اوضاع را سخت‌تر می‌کرد، آشنایی نسبی‌ام با فلسفهٔ نظری کانت بود: می‌دانم و بارها دیده‌ام که بدون درکی کلی از فلسفهٔ نظری کانت امکان بدفهمی جزئیات فلسفهٔ او چقدر زیاد است. حدس می‌زدم که وضع مشابهی در فلسفهٔ سیاسی‌اش برقرار باشد و من که نوشته‌های کمی در این زمینه خوانده‌ام حرف‌هایم با توجه به کلیت فلسفهٔ سیاسی او پرت‌وپلا باشد. بیش از دو هفته طول کشید تا پروپوزال اولیه‌ای بنویسم، کاری که در زمینه‌هایی که با آن‌ها آشنایم ۲-۳ روز بیشتر زمان نمی‌برد. در آخر هم با ترس‌ولرز پروپوزال را فرستادم: حس می‌کردم دارم خودم را لو می‌دهم که این نوع فلسفه را بلد نیستم و نمی‌فهمم.

پاسخ آ.ر. دلگرم‌کننده بود. اما نمی‌توانم از این فکر فاصله بگیرم که کلاً شخصیت ملایم و مهربانی دارد و بعید است که هیچ‌وقت دانشجویی را ناامید کند. پروپوزال دربارهٔ سوالی قدیمی در فلسفهٔ سیاسی کانت است. این‌که جرئت کردم دربارهٔ موضوعی بنویسم که اکثر مفسران مهم با آن دست‌وپنجه نرم کرده‌اند، برای خودم عجیب است. در پروپوزال به مقالهٔ خود آ.ر. هم ارجاع داده بودم، اما با مخالفت‌خوانی: گذرا گفته بودم که با تفسیرش موافق نیستم و تفسیر دیگری در جزئیات و کلیت موضوع پیشنهاد کرده بودم. غیر از استقبال از رویکرد و ایدهٔ اصلی، مقاله‌های مرتبط دیگرش و چند نقد و پاسخ مربوط با دیگر مفسران در همین موضوع را برایم فرستاده. باید دلم گرم باشم بدون این‌که دچار این توهم شوم که مرا جدی گرفته.

بیست آذر

زمانی در حوالی ۱۹ سال پیش احتمالاً برای اولین بار همدیگر را دیده‌ایم. از سه سال اول می‌گذرم تا برسم به دوران دبیرستان که هنوز دوست نیستیم. برای من معما است که چه چیزی در تو این‌طور دوستان دیگرم را مجذوب کرده. جوابش را نمی‌فهمم. سعی می‌کنم با حضورت کنار بیایم. بدون این‌که هیچ دوستی دو نفره‌ای شکل گرفته باشد. شک دارم که در دانشگاه برای این نزدیکت شده‌ام که بفهمم چرا دیگران دوستت دارند. احتمالاً آغاز این دوستی از سفری به جنوب است که دوستی‌ها و عاشقانه‌هایمان را به هم پیوند می‌دهد. به زودی دیگر دلیل و نقطهٔ اغاز آشنایی مهم نیست. از این‌جا به بعد دوستی تو بخش بزرگی از زندگی من است و حضورت همیشگی و جاری است، چه در روزمرگی چه در بالاوپایین‌های شدید، حضوری که دوست دارم درباره‌اش فاش بگویم، آنقدر که هر کسی که از حدی به من نزدیک‌تر است حتماً تو را می‌شناسد. این‌ها تصاویری است از این حضور جاری ده ساله:

رابطه‌ام با «نون» تازه شروع شده و رودرواسی زیادی هم داریم. یک‌بار که با «نون» حرف می‌زنم و مسیر جلوی دانشکده ادبیات را به پایین می‌روم، می‌بینمت که با گریه به سمت بالا می‌آیی. بغلت می‌کنم، حرف نمی‌زنی، حرف نمی‌زنم، بدون توضیحی تلفن را روی «نون» قطع می‌کنم و بغلت می‌کنم. چند ساعت بعد که زنگ می‌زنم «نون» هنوز شوکه است که بی‌توضیح تلفن را رویش قطع کرده‌ام، پاسخم یک‌جمله است «اگر زیباترین دختر جهان در بغلت گریه کند، نباید به حرف زدن ادامه دهی». از حالا به بعد بارها در ذهنم یا با صدا بلند گفته‌ام که تو به چشمم زیباترین زن جهانی.

«سین» و «ی» عقب ماشین نشسته‌اند، داریم می‌رویم مهمانی. چندبار بین راه متوقف می‌شویم و من و تو جایمان را عوض می‌کنیم. فارغ از دو مسافر عقب داریم دربارهٔ شخصی‌ترین حس‌هایمان حرف می‌زنیم. «ی» به «سین» نگاه می‌کند که ببین این‌ها کجایند و ما کجا. از حالا به بعد چیزهایی را فقط برای تو می‌شود تعریف کرد، چیزهایی هست که فقط تو از زندگی‌ام می‌دانی.

مشغول نوشتن پایان‌نامه‌ام و گاهی روزها از اتاقم بیرون نمی‌آیم. رفته‌ای سفر. در سفر گیر کرده‌ای. جایی نداری بمانی. هوا سرد است. داریم حرف می‌زنیم. من روی نقشه جایی که هستی را پیدا می‌کنم و سعی می‌کنم در فضای قرون‌وسطی‌ای آن شهر تصورت کنم. من نگرانم ولی دلگرمم که چنین دوستی دارم. از حالا به بعد بارها فکر کرده‌ام که تو زندگی نزیستهٔ منی. چیزهایی را فکر می‌کنم زیسته‌ام چون تو تجربه کرده‌ای و برای من از دور دیدن تو کافی است.

اولین تعطیلات در پراگ است. شهر سرد است و من حالم خوش نیست. نشسته‌ام در کتابخانه و بغض کرده‌ام. داریم چت می‌کنیم. پیشنهاد می‌دهی که بروم پیشت. در لحظه و برای اولین بار بلابلاکار می‌گیرم. چند ساعت بعد از آن مکالمه داری شهر را نشانم می‌دهی و تو که حالا رشتهٔ مربوطی می‌خوانی، برایم توضیح می‌دهی که چطور این شهر ویران شده را یکبار دیگر ساخته‌اند. از سرمای تنهای پراگ خودم را پرت کرده‌ام به اتاق کوچک تو در خوابگاهی در شهری در آلمان و سه روز حرف زدنمان قطع نمی‌شود. از حالا به بعد می‌دانم کسی در این دنیا هست که دیدنش بهانه نمی‌خواهد و حضورش مطمئن است، حتی اگر در شهر یا کشوری دیگر باشد.

برنامه‌ای در بن برقرار است و قرار است چند روز پیش من بمانی. همزمان «شین» در کشور همسایه اجرا دارد. به «سین» می‌گوییم که او هم بیاید. چند روز چهار نفری در اتاق کوچک من در خوابگاهی در بن زندگی می‌کنیم. چند عکسی که از آن دوران مانده برایم تصویر سعادت محض و دوستی خالص است. از حالا به بعد در جمع کوچک دوستانه‌مان بارها قرار است مشترکاً میزبان باشیم.

پایان‌نامه‌ات را تحویل داده‌ای و چند روز نامعلوم بعدش را می‌گذرانی. پیشنهاد داده‌ام که بیایی پیش من که باز خانه عوض کرده‌ام. خانه مطبوع و گرم و پرامکانات است. از دانشگاه می‌آیم و غذایی پخته‌ای که میزان جزئیاتش نشان از مراقبت و توجه خانگی دوستانه دارد، در آشپزخانه‌ای و بیرون می‌آیی و با تعجب می‌پرسی که سیر موسیقی از روی فهرست شخصی من است یا تو که دیگر یکسان شده، با هم به خرید می‌رویم و می‌سپارم به تو که سلیقهٔ مرا دقیق‌تر از هرکسی می‌دانی. بیش از هر زمان دیگری روشن است که دوستی ما چقدر در روزمرگی پررنگ است. تو تنها کسی هستی که این‌طور روزمره با او گذراندن برایم آرام می‌گذرد. این دیدار ختم می‌شود به سفر خل‌واری به هلند. سفری که برنامه ندارد و شاهدی است که نه تنها در روزمرگی بلکه در دیوانگی هم اشتراکات زیادی داریم. مقاصد سفر مشخص نیست و ما هلیده‌ایم که هر لحظه مسیر بعدی‌مان ناگهان مشخص شود. از حالا به بعد دیگر می‌دانیم که این دوستی در سفر و حضر و در روزمرگی و هیجان است.

چند ماه زودتر از من به تهران برمی‌گردی، اما خیلی زود دوباره شغلی در آلمان می‌پذیری و درست در روزی که قرار است من به تهران برسم، قرار است به آلمان بروی. به فرودگاه می‌رسم، هنوز درست و کامل به پدر-مادرم سلام نکرده‌ام که برایشان توضیح می‌دهم تو در فرودگاهی و داری می‌روی. چمدان‌ها را می‌گذارم کنارشان و می‌دوم به سمت پروازهای خروجی. همدیگر را می‌بینیم. حرفی نمی‌زنیم، گریه می‌کنیم. از حالا به بعد تنش بین ماندن یا رفتن بخشی از دوستی‌مان است.

بالاخره در یک شهر زندگی می‌کنیم. دقیق‌تر: من تقریباً در خانهٔ تو زندگی می‌کنم که درست بین کافهٔ همیشگی و خانهٔ والدین است. سه‌نقطه‌ای که تقریباً کل زندگی من برای نزدیک دو سال است. خانهٔ تو محل دوستی، روزمرگی، کار و زندگی عاشقانهٔ من است. این‌جا برای دانشگاه اپلای کرده‌ام، در دورهٔ افسردگی به آن پناه آورده‌ام و خودم را حبس کرده‌ام، بارها مهمانی گرفته‌ایم و بیش از همهٔ این‌ها نشسته‌ایم و حرف زده‌ایم و حرف زده‌ایم و حرف زده‌ایم. از حالا به بعد روتین بخش مهمی از دوستی ماست.

یک روز نشسته‌ایم و با هم می‌نوشیم، چند دقیقهٔ قبل «جیم» را دیده‌ام و گفته که «ت» در کافه است. موقع نوشیدن برایت توضیح می‌دهم، هیجان‌زده می‌شوم و شراب قرمز را می‌ریزم روی خودم. یکی از مانتوهای تو را برمی‌داریم و با لبان قرمز شده و سری گرم می‌رویم کافه. اتفاقی نمی‌افتد. از حالا به بعد چه اتفاقی بیفتد و چه نه، ما همراه هیجان‌طلبی‌های هم‌ایم، حتی زمانی که چندان عاقلانه نیست.

حال پدربزرگ بحرانی است، می‌دانیم که روزهای آخر است. می‌آیی دنبال من، می‌رویم در شهر می‌چرخیم، می‌رویم چند کتاب‌فروشی و من کتاب‌هایی دربارهٔ مرگ می‌خرم. دو روز بعد پدربزرگ می‌رود. با «پ» و «گ» آمده‌اید مسجد. فارغ از هیاهوی اطرافیان می‌رویم در یکی از کوچه‌های خلوت اطراف حرف می‌زنیم. مراسم که تمام می‌شود من را برمی‌دارید و می‌رویم سمت خانهٔ تو. «سین» چند روز قبل دعوت کرده بود. می‌پرسی می‌خواهی برویم. گیجم ولی تصمیم می‌گیریم برویم. یکی از لباس‌های تو را می‌پوشم و می‌رویم مهمانی. از حالا به بعد تراژدی‌های مختلفی در جمع دوستانه‌مان رخ می‌دهد که قرار است آرام تاب‌شان بیاوریم.

ویزا بالاخره می‌آید. از کافه می‌آیم که خبر دهم. تصمیم می‌گیریم به دوستانمان هم بگوییم که بیایند و خبر را بگوییم. در بالکن نشسته‌ایم که «آقای سیبیل و کلاه» از تو می‌پرسد که احساست چیست. پاسخ برای من در هیچ کدام از آن جملات پراکنده‌ای که می‌گویی نیست. در خود این پراکنده‌گویی است. دوستی‌ای چنین طولانی و انقدر پرفرازونشیب و در هم گره خورده، هیچ احساس سرراستی ندارد. همه چیز شدید و پراکنده است، مثل همین‌ها که من حالا برای تو نوشته‌ام.

یاد

 

یادم نیست چند روز پیش بود، اما در میانه‌های قرنطینه بود که خوابش را دیدم. در جایی شبیه اتوبوس یا هواپیما نشسته بودیم کنار هم، سرم را گذاشته بودم روی گودی جلوی شانه‌اش. در خواب دلخوری قدیمی دوطرفه باقی بود و باقی سکوت بود و احساس گرمای تنش. بیدار که شدم، حس می‌کردم فهمیدم چه می‌خواهیم، اگر بشود از آن‌چه تمام شده چیزی خواست. فهمیدم دلم دقیقاً و فقط همین را می‌خواهد که در سکوت بهلیم به نزدیکی و گرمای تن‌ها، بدون حرف، بدون هیچ حرفی، بدون دیگر هیچ حرفی برای هیچ وقت. از زمان آن خواب تا امروز، چند بار خیال‌پردازی کرده‌ام، که من باشم و او باشد و اغیار نباشد، بدون این‌که حرفی بزنیم، در سکوت، در سکوت کامل. فکر کرده بودم که آیا امکانش در چند سال آینده هست یا نه. امکان مادی‌اش احتمالاً خواهد بود، تمایل دو طرفه به این حضور مسکوت را نمی‌دانم.

امشب تصادفی نوشته‌های یکی از اعضای خانواده‌اش را دیدم. با وسواسی ذهنی و در چند نوبت به من فحش داده بود. انگار ناگهان همهٔ شوق و خیال‌پردازی دود شد و به هوا رفت. می‌دانم که اگر هنوز دوستان نزدیکی بودیم، امکان نداشت که برایش بگویم امشب چه دیده‌ام و چه حسی از دیدنش داشته‌ام. انقدر عاقل هستم که بدانم هیچ دو نفری در یک خانواده ربطی به هم ندارند. اما احساسی که با خوابی بیدار شود، لابد می‌تواند با دیدن هم‌اسمی هم از بین برود.

بیگانگی در زمین آشنا

 

با پدیدهٔ تازه‌ای مواجه شده‌ام که امیدوارم موقت و موردی باشد: انگار توجیهی برای نوشتن برخی مقالات پایان‌‌ترم ندارم. این عجیب است چون هیچ وقت موضوعی در فلسفه نبوده که فکر کنم در حد یک مقالهٔ پایان‌ترم هم نمی‌ارزد که بفهمم و بخوانم و درباره‌اش بنویسم. و حالا این شک دربارهٔ موضوعاتی است که اتفاقاً خیلی دور از حوزه‌های مورد علاقه‌ام نیست.

هر دو درس این ترم به نحوی به تاریخ فلسفه مربوط است. یکی دربارهٔ کانت-ارسطو است و دیگری فلسفهٔ سیاسی کانت. شک اول از فلسفهٔ سیاسی شروع شد. گرچه فلسفهٔ سیاسی هیچ‌وقت موضوع مورد علاقهٔ من برای کار فلسفی اصلی نبوده، اما جذابیت زیادی دارد و به عنوان موضوعی حاشیه‌ای همواره برایم جالب بوده. از آن مهمتر این‌که مدرس این درس شخصی بسیار عمیق و خوشفکر است. بحث‌هایی که می‌کند دستکم برایم من بسیار روشنگر بوده و فکر می‌کنم چیزهایی از او یادگرفتن که با خواندن صرف متن یاد نمی‌گرفتم. نوع خاصی نگاه به متن و استدلال دارد که پشتوانه‌اش سواد حقوقی قابل توجهی است. سواد حقوقی هم فقط مجموعهٔ اطلاعات نیست، دسترسی به ابزارهای استدلالی خاصی است. بارها سر کلاس پیش آمده که ببینم متن در پرتو آن نحوهٔ استدلال و تفکر معنایی کاملاً متفاوت پیدا می‌کند با آن‌چه که من فهیده‌ام. همهٔ این‌ها باعث می‌شود در مجموع از این‌که این درس را گرفته‌ام بسیار راضی باشم.

اما حالا که وقت نوشتن مقاله است. نوعی احساس سرخوردگی و ناتوانی برای شروع دارم. فکر می‌کنم دلم نمی‌خواه دربارهٔ یک موضوع سیاسی خاص از نظر کانت بنویسم. حس می‌کنم برایم بی‌معنی است که چنین کنم. نوع تفکر سیاسیِ انتزاعی کانت برایم در مجموع قابل‌قبول نیست. نوعی فلسفهٔ سیاسی منترع از واقعیت. فهمیدنش بسیار جذاب است. تلاش فلسفی منسجم و فوق‌العاده‌ای بود. اما وقتی اصل این پروژه برایم مسئله‌زا است، نمی‌توانم و به نظر بی‌معنی می‌رسد که دربارهٔ این بنویسم که کانت با این رویکرد دربارهٔ فلان موضوع خاص سیاسی چه خواهد گفت. به نظرم پوچ و عبث می‌رسد. شاید انقدر زندگی‌مان زیر چوب سیاست واقعی خرد شده که حرف زدن از این نگاه تنزه‌طلبانه در موضوعی جزئی پوچ به نظر می‌رسد. کار دیگر، تنها کاری که شاید برایم بامعنا باشد، این است که سعی کنم دربارهٔ بخشی از بنیان‌های نوع فلسفه‌سیاسی‌ورزی‌اش بنویسم: ارتباط مفاهیم، استنتاج‌ها، نسبت با بخش‌های دیگر فلسفه‌اش و...

اگر موضوع فقط فلسفهٔ سیاسی بود، نگرانی‌ام کمتر بود. اما همزمان مشغول نوشتن مقاله‌ای دربارهٔ ارسطو هم هستم و با آن هم درگیری ذهنی پیدا کرده‌ام. با این‌که مدت‌ها پیش جزئیات استدلال آن مقاله از آب درآمده و ساختار تقریباً قطعی است، دست‌ودلم به نوشتن متنش نمی‌رود. احساس می‌کنم آن‌چه از نوشتن باقی مانده نوعی باستان‌شناسی و واکاوی متن است: نشان‌دادن این‌که حرف‌هایی که در دهان ارسطو می‌گذاریم نشانه‌هایی در متن دارد. این واکاوی شاید جالب‌تر بود اگر یونانی بلد بودم. ولی حالا فکر می‌کنم این چه کار بی‌مزه‌ای است که از روی ترجمه شواهدی برای یک تفسیر پیدا کنم. چنین شکی از طرف من که سال‌هاست موضوع مورد علاقه‌ام مربوط به تاریخ فلسفه است عجیب است.

اما حالا می‌دانم چه چیزی در آن دربارهٔ کانت و لایب‌نیتس پایان‌نامه نوشتن بود و در این مقالهٔ ارسطو غایب است: اتفاقی که در آن دو پایان‌نامه افتاد، این نبود که با جدا کردن و بازخوانی بخش‌هایی از متن از تفسیر خاصی دفاع کنم. بلکه تفسیری که از آن دفاع می‌کردم و در هر دو مورد بسیار شاذ بود، راه به این برد که در تلاش برای برقراری انسجام، به استدلال‌های فلسفی‌ای برسم که به‌خودی‌خود قابل دفاع و جالب بودند. مثلاً آن استدلال‌های پایان‌نامهٔ کانت دربارهٔ رابطهٔ مکان مطلق و مکان جزئی و اهمیت صورت به عنوان امکان تعین‌بخشی نه خود تعین. یا آن استدلال‌های پایان‌نامهٔ لایب‌نیتس دربارهٔ نسبت کمیت و کیفیت و انواع مختلف رابطهٔ جزءوکل. این‌ها استدلال‌هایی بودند که جدا از متن تفسیر یک فیلسوف هم می‌شود ارائه‌شان داد و قابل درک و بحث‌اند. گرچه رسیدن به آن‌ها برای من از مسیر تلاش برای فهم فیلسوفی خاص بود. شاید نزدیک به آن نوع ایدئال اندیشیدن با فیلسوف. اما متن فعلی از آن استدلال‌ها خالی است. و انگار تقلیل پیدا کرده به تفسیری از مسئله‌ای خاص در کنار چند تفسیر موجود دیگر که شاید دعوایشان بر سر این باشد که کدام شواهد متنی بهتری دارد.

این وضع نمی‌تواند ادامه پیدا کند. نمی‌توانم بر سر نوشتن هر مقالهٔ پایان‌ترم این حس سرگشتگی و نارضایتی را تجربه کنم. نگرانم که با همهٔ این توضیحات ظاهراً معقولی که گفتم، این وضع ادامه پیدا کند.

قرنطینه

 

در این میانهٔ قرنطینه، چالش مبارزه با حوصله سررفتگی و کلافگی نیست، بلکه حفظ ارتباط با واقعیت است. در همان ماه‌های اول آمدن کرونا هم مدتی وضع مشابهی پیدا کردم. قرنطینه نبودم، اما شهر نیمه‌تعطیل بود و از آن طرف هم من به خاطر کلاس‌ها شب و روزم جابه‌جا شده بود. نتیجه‌اش این بود که بعد از چند هفته احساس کنم گویی از نگاه سوم شخص زندگی را می‌بینم. حرف فلسفی نمی‌زنم. وضعیت روانی است که نمی‌دانم چطور توصیفش کنم. انگار زندگی خودم را زندگی نمی‌کنم، فقط می‌بینم. هرقدر سعی می‌کنم توضیحش دهم پرت‌وپلاتر به نظر می‌رسد.

با هر موقعیت سختی که در زندگی‌ام مواجه می‌شوم، بیشتر به چشمم می‌آید که آن تجربهٔ زندگی در اروپا چقدر تجربهٔ مهمی بود. این‌طور که می‌گویم انگار دارم از زندگی رویایی حرف می‌زنم. در حالی که منظورم دقیقاً برعکس این است: چقدر مرا برای مواجههٔ مستقلانه با شرایط متفاوت آماده کرد. بیش از همه و اول از همه، چیزی که بارها در این چند سال به چشمم آمده این است که چقدر در به تنهایی جمع کردن هر وضعیت پیچیدهٔ روانی بعد از اتفاقات مختلف توانا‌تر شده‌ام. این به چشمم می‌آید چون قبل از رفتن می‌دانستم که مهمترین چالش دوری از دوستانی است که زندگی‌ام با آن‌ها تنیده و به شدت برای همه چیز به هم وابسته‌ایم. اما جزئیاتی هست که جالب‌تر است: مثلاً توان دلبسته نشدن. وقتی مجبور بودم در کمتر از سه سال پنج خانه و چهار شهر عوض کنم، نوستالژی و وابستگی به مکان تا حد زیادی معنایش را از دست داد. چیز دیگری که این روزهای قرنطینه به چشمم می‌آید این است: توان زندگی حداقلی. بارهای زیادی در جابه‌جایی بین شهرها روزها در شرایطی با امکانات حداقلی زندگی کردم. مثلاً دوهفته از وسایل آشپزخانه فقط این‌ها را داشتم: یک بشقاب و یک‌جفت قاشق‌وچنگال و یک لیوان و همهٔ وسایل در دسترسم به اندازهٔ کولهٔ کوچکی بوده. در سفر هم می‌شود این شرایط را تجربه کرد. اما سفر سفر است. فرق دارد با این‌که دانشجویی با پول کم و در یک شهر غریبه بی‌جاومکان باشی.

این سرزدن طولانی به خاطرات گذشته هم لابد نتیجهٔ قرنطینه است.