تاریک خالی، دو تصویر
۱۳ ساله بودم و اولین تجربهام از اندوه شدید بود. از مدرسه به خانه آمدم، لهشده و تقریبا فروپاشیده. کسی خانه نبود. رفتم در اتاقم و آنقدر گریه کردم تا خوابم برد. بیدار که شدم، غروب شده بود. هنوز تنها بودم و خانهی بزرگ تقریبا تاریک بود. حس میکردم چه هماهنگی مناسبی بین حال من و وضع خانه هست. میدیدم که نه میخواهم چیزی ببینم و نه میتوانم از حالم با کسی بگویم. آن خانهی خالی تاریک، موافقطبعترین چیز قابل تصور در آن حال بود.
عمیقاً رنجیدهام. برخلاف معمول که در آشفتگی، فضای عمومی تمرکز و آرامشم را بیشتر میکرد، از هیاهوی کافهی همیشگی فرار کردم و آمدهام خانه که کسی در آن نیست. در یک لحظه دیدم دورترینم از حال روزمرهی آدمهای اطرافم. دیدم دیدن این آدمهایی که زندگی روزمره دارند غمگین و ناآرامم میکند، وقتی جایی از این جهان، کسی که روزی پیوندی با من داشته، شاید آخرین روزهایش را میگذراند، قطعاً بدون هیچ امکانی برای روزمرگی. هوا تاریک شده. این خانهی خالی تاریک دقیقاً همان چیزی است که لازم بود در این حال داشته باشم. نزدیکترین رفیق، حتماً کسی است که حتی اگر نیست که بار غم را کم کند، خالی تاریک خانهاش آدم را نجات دهد.