چرا چیزی تنهایی آدم را کم نمی‌کند:

۱. ذائقه‌ام نسبت به طعم آدم‌ها حساس‌تر شده٬ طبیعی است که همیشه تا حدی این‌گونه بوده است. البته دیگر فقط طعم دست آدم‌ها نیست بلکه طعم خودشان است. فهمیده‌ام که بعضی‌ها چربند، این نکته‌ی خیلی مهمی است‌، خیلی مهم است که آدم بفهمد بعضی‌ها چربند.
۲. مائده معتقد بود که خیلی از ما (من و دوستانم که معمولا با هم سفر می‌رویم) «جذابیت کلاس زبانی» داریم٬ جذابیت کلاس زبانی چنین چیزی است: روز اول همه‌ی کلاس‌ زبان‌ها (فرقی نمی‌کند عربی باشد یا انگلیسی یا فرانسه یا...) یک‌سری سوال‌های مشخص می‌پرسند٬ جذابیت کلاس زبانی در پاسخ به این پرسش‌ها مشخص می‌شود٬ مثال خود مائده این است: «می‌‍پرسند کارت چیست؟ می‌گویی فیلم‌برداری می‌کنم٬ ناگهان فریاد از چند نفر برمی‌آید. بعد می‌پرسند چه رشته‌ای می‌خوانی؟ می‌گویی سینما٬‌چند نفر رسما دیوانه‌ات می‌شوند. سوال بعدی شاید این باشد که اوقات فراغتت چه می‌کنی و جواب بدهی سفر می‌روم و عکاسی می‌کنم دیگر همه مست و خراب می‌شوند.» البته نقش تیپ و قیافه هم جایگاهی (هرچند کوچک) در جذابیت کلاس زبانی  دارد. جذابیت کلاس زبانی انواع دارد مثلا خود مائده که حقیقتا جذابیت کلاس زبانی بالایی دار، توصیفش از خودش چنین است: یک آدم گل‌گلی (با گل‌های درشت) که یک‌سری مرغ یخ‌زده ازش آویزان شده: جذاب و عجیب.
من هم فکر می‌کنم راه‌راهم: مخصوص سلیقه‌های خاص، که حتی اگر حقیقتا نپسندند گاهی چاره‌ای جز انتخابش نیست.
اما در کل فهمیده‌ام که جذابیت (خصوصا از نوع کلاس زبانی‌اش) برای شروع رابطه چیز خوبی است برای ادامه افتضاح، تنها راه نجات این است که جذابیت کلاس زبانی خیلی زود تبدیل به اهمیت خاطرات مشترک شود، خصوصا اگر رابطه با یک آدم چرب باشد.

طعم دست

بچه که بودم هر وقت می خواستم از آب سردکن آب بخورم، پدرم دستش را کاسه می کرد و من دهانم را می گذاشتم لب دستش و آب می خوردم. دست پدرم طعم داشت و آن طعم و احساسش باعث شد فکر کنم که همه ی دست ها طعم دارند.

لازم نیست از دستی آب بخورم تا طعمش را بفهمم. همین که با کسی دست می دهم، پوستم طعم دستش را احساس می کند.(کلا پوست من طعم ها را حس می کند.)

در مهمانی های دوستانه ی شلوغ، که همیشه تعداد زیادی هستند که نمی شناسمشان، از طعم های جدید دست ها می ترسم. در آغاز مهمانی، آدم ها که می آیند انگار وظیفه شان است که از همان جلو شروع کنند و با تک تک آدم ها، چه آن هایی که می  شناسند و چه آن هایی که نمی شناسند، دست بدهند و  حالشان را بپرسند. اینطور وقت ها برای من طعم های مختلف با هم قاطی می شوند و معمولا انقدر حالم را بد می کنند که تا آخر مهمانی هیچ چیز نمی توانم بخورم، آن قدر که پر شده ام از طعم های مختلف.

بعضی وقت ها هم که طعم دست آدم ها به چهره شان یا به شخصیتی که ازشان می شناسم نمی خورد، شگفت زده می شوم. معمولا سرم را می آورم بالا و دوباره به صورت طرف مقابلم نگاه می کنم، ولی بعد یادم می افتد که دست ها شخصیت های مستقلی هستند.

 

قرائت من از پدیده ی دست دادن(1)

چرا دست دادن یا ندادن برای من مسئله شده است؟

دلیلش این است که این پدیده همواره مرا در موقعیت های غیر منتظره قرار می دهد. در موقعیت هایی که نمی توانم رفتار طرف مقابلم را پیش بینی کنم و نمی دانم در برابرش چه عکس العملی باید نشان دهم.

در مواجهه با هر آدم جدیدی که از روحیات و اعتقاداتش بی خبرم دچار اضطراب می شوم که آیا جلو آوردن دست نشانه ی ادب است یا طرف مقابلم را معذب می کند.

فکر می کنم در فرهنگ ها دیگر راه حل هایی برای این موضوع وجود داشته باشد. مثلا در کشورهای اروپای غربی و آمریکا پیش فرض همه این است که ارتباط را با دست دادن شروع کنند و کسی قبل از دست دادن به این فکر نمی کند که این کار ممکن است باعث ناراحتی طرف مقابل شود. کسانی هم که به خاطر اعتقاداتشان از این کار معذورند با نشانه هایی مشخص اند، مثلا وقتی شما با مسلمانی که از حجاب استفاده می کند برخورد می کنید می دانید که نباید دستتان را جلو بیاورید. در واقع افرادی که دست نمی دهند از آن ها که دست نی دهند به نحوی جدا شده اند. واگر هم فرد فاقد چنین نشانه هایی باشد ولی از این کار معذور باشد بعد از اینکه شما دستتان را دراز کردید، معذوریتش را توضیح می دهد و کسی هم معذب نمی شود. شما هم هیچ وقت در موقعیتی قرار نمی گیرید که ندادید چه عکس العملی باید نشان دهید. اگر نشانه ای دیدی دست نمی دهی وگرنه دست می دهی و اگر طرف مقابل معذوریتی داشت توضیح می دهد و همه چیز تمام می شود.

یا مثلا در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، افراد در موقعیت های رسمی حتما دست می دهند.

در ایران ولی وضعیت اینگونه نیست. هیچ  چیز ازپیش مشخص نیست. هیچ نشانه ی مخصوصی کسانی را که دست می دهند از آن ها که دست نمی دهند جدا نمی کند. و بدتر از همه اینکه وقتی کسی ندانسته دستش را جلوی کسی که دست نمی دهد دراز می کند هر دو طرف معذب می شوند و تا چند دقیقه نمی توانند رفتار عادی خود را باز یابند.

در ایران پدیده ی دست دادن بیش ار حد حالت بینابینی دارد. نه کاملا بد است نه کاملا بی اشکال. هیچ وقت نمی توانی حدس بزنی که طرف مقابلت چه برداشتی از این حرکت(جلو آوردن دست به منظور ذست دادن) می کند، خصوصا اگر در مقابل او هم دستش را جلو نیاورد. این را حرکتی بهنجار می داند؟ این را حرکتی بهنجار تنها در بخشی از جامعه می داند و تو را سرزنش نمی کند؟ تو را به خاطر حرکت خلاف هنجارت سرزنش می کند؟...

از آن گذشته نشانه های قابل اطمینانی که آدم هایی که دست نمی دهند را از دیگران مشخص کند وجود ندارد. طرف مقابل اگر از چه حدی از حجاب استفاده کرده باشد قطعا دست نمی دهد؟ برعکسش هم صادق نیست. 

حتی موقعیت ها هم مشخص نمی کنند که دقیقا چه زمانی باید دست داد و چه زمانی نه.

کسانی هم برای حل این مشکل راه حل هایی پیدا کرده اند. مثلا اینکه دستشان را تا نیمه بالا می آوردند و در موقعیتی قرار می دهند که اگر دست دادن برای شما هم رفتاری عادی و بهنجار بود دست دهید و اگر هم نه سریعا بتوانند موقعیت دستشان را طوری تغییر دهند که کسی متوجه منظورشان نشود. ولی این راه حل حداقل برای من مطلوب نیست همین حالت مردد و منتظر و تمرکز برای قرار دادن دست در موقعیت مناسب حواس آدم را پرت می کند و موقعیت نامناسبی را برای برخورد اول به وجود می آورد(معمولا ما در برخورد اول است که نمی دانیم شخص مقابلمان دست می دهد یانه). اینکه برخی قبل از دست دادن مکث می کنند و با اشاره یا حتی صراحتا از طرف مقابل می پرسند که دست می دهد یا نه از روش قبل هم بدتر است، این کار(پرسیدن) این حرکت دوستانه یا رسمی را به حرکتی کاملا تصنعی تبدیل می کند. به نظر من، این تصمیم گیری خودآگاهانه قبل از یک فعلی که باید روزمره باشد آن را از معنی خودش تهی می کند. وقتی برابر کسی قرار می گیرم که صراحتا می پرسد"تو دست می دهی؟" و بعد که تایید می بیند دستش را جلو می آورد احساس می کنم طرف مقابلم فکر کرده که دست دادن یک وظیفه است که در صورت امکان باید اجرا شود نه یک حرکت طبیعی در شروع رابطه.

پی نوشت:منظور از "دست دادن" عام است البته مشکل بیشتر معطوف به زمانی است که موجود مذکر و مونث انسان با هم برخورد می کنند.