تهرانجلس
روزهای اولی که رسیدم میخواستم دربارهٔ این بنویسم که در اینجا انگار زندگی تهران را به عقب میروم. علاوه بر این حکایت رایج که ایرانیهای لسآنجلس در پنجاهسال قبل فریز شدهاند و وقتی به بقالی ایرانی میروی با صدای هایده مواجه میشوی، در زندگی خودم هم انگار تهران را به عقب میروم. بعد از رفتن خواهرم اولین کسی که دیدم دوستی از دوران دبیرستان بود، بعد یکی از دوستانی که در دورهٔ لیسانس با هم سفر میرفتیم. چندی بعد هم کسی دیگر که از دوران کارشناسیارشد میشناختم. اما حالا وقت گفتن اینها گذشته. حالا باید بنویسم چون صحبت آخرم با ب نشانم داد که چقدر حالم بد است و چقدر حواسم به چیزهایی که میتواند کمک کند این شرایط را تاب بیاورم نیست.
چیزهایی که باعث میشود بتوانم تاب بیاورم و رشتهٔ زندگی از دستم درنرود یکی نوشتن است و دیگری دوستانم. نوشتن اگر همین کاری باشد که حالا میکنم، باید دربارهٔ خلع دوم بنویسم: دوستانم. اولین باری که حسش کردم هفتهٔ گذشته در مهمانی خانهٔ پاول بود. دوست صمیمی دوران کالجش آمده بود و دیدن صمیمتشان باعث هجوم دلتنگی شد. نه دلتنگی متعین برای شخصی خاص، دلتنگی برای داشتن صمیمیت و نزدیکی. دلتنگی برای اینکه کسی خیلی خوب بشناسدت و در کنارش راحت باشی و دوستش داشته باشی، بدون هیچ شکی و بحثی.
نمیدانم تأثیر این مواجهه بود یا چیز دیگر که نشستم و فکر کردم چقدر ممکن است اینجا بتوانم دوستی با کیفیتی بسازم. به تاریخ زندگیام که نگاه کنم نباید نگران چنین چیزی باشم: بارها ساختهام و دلیلی ندارد که اینبار نتوانم. اما مسئلهٔ مهمتر زمان است: چقدر طول میکشد تا به دوستی با کیفیتی برسم؟ به ساختن دوستی در شبیهترین شرایط به شرایط فعلی فکر میکنم و اسکار به یادم میآید. اما همین باعث میشود به امکان دوستی شک کنم. فکر میکنم امکان دوستی صمیمی و هرروزهٔ ما تا حد زیادی به ویژگیهای اسکار برمیگشت: هیچوقت امکان نداشت نوع دیگری از رابطه غیر از دوستی داشته باشیم، آدم درونگرایی بود که به موقع حرف میزد، دیدگاههای سیاسیمان مشابه بود، زمینهٔ کاریاش در فلسفه به من نزدیک بود، و از همه مهمتر میتوانستیم کار/دوستی همزمان داشته باشم. کیفیت دوستیمان وقتی بالا رفت که اسکار هم شروع کرد به اینکه هر روز در کتابخانهٔ دانشکده کار کند. این دیدارهای هرروزه و گفتوگوهای در حین کار دوستی ما را بدل به چیزی کرد که بود.
اینجا چقدر این امکان را دارم؟ از میان کسانی که پیشتر میشناختم هرچه میگذرد بیشتر مطمئن میشوم که بعید است چنین دوستیای با پاول شکل بگیرد. پاول نزدیکترین کسی بود که از قبل به دوستی عمیقتر با او فکر میکردم. اما رفتارش را نمیفهمم و توجه به تفاوتها است که باعث میشود سوالهایم را کنار بزنم. اینکه مدام رفتار کسی را نفهمی نشانهٔ خوبی نیست، دستکم برای دوستی نزدیک نشانهٔ خوبی نیست. ساوانا که مهربان و اهل معاشرت است این ترم به خاطر کوید به دانشگاه نمیآید. آلونسو سردتر از چیزی است که از دور به نظر میرسید. با هانا دفترمان یکی است و گرچه پیش از دیدار حضوری فکر نمیکردم که بتوانیم معاشرت کنیم، از نزدیک گرم و مهربان و پرتوجه است، گرچه آن شخصیت وسواسی درسخوانش را حفظ کرده و روحیهاش برای من زیادی آمریکایی است: کسی که عملاً هیچ تجربه و تصوری خارج از کشوری که در آن به دنیا آمده ندارد. اینطور نیست که نشسته باشم و با چند دیدار آدمها را قضاوت کنم و برای رابطهٔ طولانی سالهای بعد بر اساس این تصویر سریع تصمیم بگیرم. موضوع این است که در همین روزمرهای که دلم میخواهد با کسی حرف بزنم، انگار هیچ گوشی پیدا نمیکنم. و چون حرفهایم روزمره است، معنی زیادی نمیدهد که سعی کنم با دوستانم در ایران حرف بزنم. میتوانم زمان بدهم. اما حس میکنم مشکلم خیلی نزدیک است. لازم دارم روزمرگیام را با کسی به اشتراک بگذاریم و چنین کسی نیست.