«بگذر از دیروز و رویای فردا»
بعد از سالها ویژگیای را در خودم، دیگر نه نشانهی ضعف، که اصلا خوشایند میبینم. من شدیدا توان گذر کردن و در گذشته نماندن دارم. کمی تناقضآمیز است، برای منی که شدیدا خاطرهبازم. به خاطرههایم زیاد فکر میکنم، اما آنجا که پای انسانی واقعی در میان باشد، از گذشته، گذشتهی رابطه، مایلم که بگذرم و میگذرم.
تا زمانی که رابطهای جریان دارد، حرف زدن، تلاش برای یافتن راهحل، تغییر دادن، تعبیر کردن، به تفاهم رسیدن و... معنا دارد. اما اگر جایی رابطه قطع شد، حداقل در ذهن من قطع شد، برای شروع دوباره، به هرشکلی، دنبال حل کردن گرهای از پیش مانده نمیروم. گذشتهی رابطه را میگذارم و میروم. اگر چیز تازهای آغاز شد، گشوده میمانم به جریان تازهاش، بدون تلاشی برای کاویدن آنچه در گذشته آزارمان داده.
معتقدم آنچه چنان آزارنده بوده که موجب گسستن پیوندی شده، ممکن نیست که حل شود. پس اگر نمیشود از آن گذشت، اصلا نباید دوباره برگشت. اگر برگشتی هست، باید گذشته باشی، نخواهی یکبار برای همیشه مسئلهای را حل کنی.
این حال، امکانی بینظیر برایم بوده. برخی از عزیزترین رابطههای زندگیام، با کسانی بوده که گذشتهی پرتنشی داشتیم، اما جایی از زندگیام دوباره پیدا شدند، ناگهان، و بدل به نقاط امن و آرام شدند. شکی ندارم که اگر در دیدار دوباره، تلاشم حل آنچیزی میشد که از گذشته در روحم مانده بود، آن نزدیکی و امنیت پدید نمیآمد.
به نحو متقابل، اگر آزاری بوده که چیزی را گسسته، واقعا گسسته، نمیخواهم که اگر حضور دوبارهای هست، از من توقعی برای توضیح یا جبران باشد. اگر دوباره بودنی هست، برایم به این معنی است (یا حداقل امیدم این است) که سنگینبار از آینده/حالایم نه گذشته.