در سه سال گذشته دوبار بیشتر ندیدمت، با این‌حال از نیمه‌شب دیشب در ذهنم شروع کردم به نوشتن این نامه برای تو. نمی‌دانم چه شد که یادت افتادم. شاید چون این روزها زیاد نگران تأثیرات سال و ماه بر حالم می‌شوم و این تأثیرات را بیش از همه بر تو دیده‌ام.

حدود پنج‌سال پیش که می‌دیدمت، در پس آن ظاهر مطمئن و عاقل و بالغ، می‌شد برق دیوانگی و جنون را در چشم‌ها دید. حس می‌کردم، عاقل‌مردی که جلویم می‌نشیند، گرچه پایش روی زمین است و بر رفتارش و خودش مسلط است، اما توانایی پنهان‌مانده‌ای برای شور و ناشناخته‌ها دارد. در دوباری که بعد از دوباره در تهران بودنم دیدمت، دیگر اثری از آن شور نبود. روبه‌رویم کسی بود یکسره متعین، با تصمیم‌ها یا بی‌تصمیمی‌ای آرام و کنار آمده که قرار نیست به استقبال هیچ چیز خارج از قاعده و قانون برود.

مهم نیست که پیش از این هم، نیروی عقل و تسلط و کنترل احساسات باعث می‌شد که هیچ اتفاق خارج از روالی نیفتد، اما این امکان و این قوة در چشم‌های تو بود. همان که باعث می‌شد با آن جایگاهی که تو داشتی، برای منی که آن سال‌ها جای دیگری بودم بنویسی و نتیجه‌اش شود سلسله‌ای از دیدارها که هنوز نمی‌دانم کجای زندگی من و توست. تصمیم گرفتم به جای این‌که شخصی برایت بنویسم، نامه را این‌جا بگذارم، با اطمینان این‌که دیگر این‌جا را نمی‌خوانی، شاید ادامه‌ی همان دیوانگی تمام شده.