گفتوگو با دوست خیالی
این کار را خانم ظ. یادم داد، مشاور خردمند و دوستداشتنی دوران راهنمایی. نمیدانم داستانی که تعریف کرد واقعی بود یا نه، از مهربانی و آیندهنگریاش بعید نبود که داستان را ساخته باشد برای اینکه ابزاری به من دهد برای روزهای پرغصه و پرمشکلی که در آنها تنها خواهم بود. آن هم من که تنها ماندنم منتظَر نیست، با آن روابط بسیار و دوستان نزدیک و مطمئن. خانم ظ.، بدون اسم بردن، تعریف کرد که یکی از دانشآموزان با بحرانی مواجه شده که میتوانسته ویرانگر باشد، اما از پسش برآمده، بدون کمک مشاور و مددکار و حامی مطمئن. گفت که تصور کرده که اگر میتوانست کمک بگیرد، این کمک از چه جنسی بود و سعی کرده همان توصیههایی که کمککنندهٔ امنی ممکن بود بگوید را اجرا کند.
من که اهل مشاور و کمکهایی از این دست نیستم، مشکلاتم را همیشه با دوستانم حل کردهام. نشستم و تصور کردم که میتوانم از اتفاقات و حسهای این روزها برای دوست امنی بگویم، بدون نگرانی از قضاوت شدن، بدون ترس از اینکه با حرفهایم به او آسیب بزنم، بدون اینکه لازم باشد شرایط او را هم در نظر بگیرم، بدون اینکه تصویرش از من بعد از این گفتوگو تغییر کند. حتی دوستی که این گفتوگو را با او تصور کردم یک شخص ثابت نبود، ترکیبی بود از دوستانم. نشستم و تصور کردم که یکی یکی از اتفاقات میگویم، با جزئيات، و از حسها منفی در همتنیده، و بعد از محبت دیدن و در آغوشش آرام شدن، نشستهایم و وضعیت را مرور میکنیم و تصمیمهای لازم را میگیریم. نشستم و برای یک نفر بدون هیچ نگرانیای از هرچه میخواستم گفتم و چیزهایی که دوست داشتم را پاسخ شنیدم.
زمانی فکر میکردم که این اتفاقات ناگوار مکرر اگر هیچ فایدهای نداشته باشد، دستکم به کار این میآید که موارد نوشتن را فراهم کند. منتظر بودم که بالاخره روزی در آرامشی نسبی آن داستان را بنویسم. اما حالا دیگر این هم نیست. در این سالهای سخت و پرفشار، آنچه یادگرفتهام تکنیکهای مختلف مسلط ماندن است. یادگرفتهام که در شرایط سخت بر اوضاع مسلط بمانم و این مهارت اجزای مختلفی دارد، بخشی از آن فاصله گرفتن از احساسات است: فراموش کردن، فراموشکردن احساسی. من فقط اتفاقات را از ذهنم پاک نمیکنم، من بالکل احساساتم در زمان مواجهه با بحران فراموش میکنم، نه فقط در همان زمان، بعد از گذر اتفاق هم از یادم میرود که چه احساساتی داشتهام. گاهی فکر میکنم آنچه به آن تبدیل میشوم دیگر چندان انسانی نیست. گاهی باید فکر کنم که انسانیتر بود که موقعیتی را چطور حس میکردم.