عذاب محبت

 

اولین احساسی که نسبت به محبت شدید تجربه  می‌کنم عذاب‌وجدان است. لابد اگر این را به روانشناس/روانکاوی بگویم، اولین کاری که می‌کند جست‌وجو در کودکی است که ببیند چه تجربه‌ای و حرفی که درکودکی شنیده‌ام باعث شده به جای اینکه محبت شدید دلگرمم کند، عذاب‌وجدان می‌دهد.

من پاسخ دیگری دارم، به سبک خودم. هیچ دو آدمی که با هم در ارتباط نزدیک‌اند همواره در یک جای احساسی نسبت به هم نیستند. برخی موقعیت‌ها از پیش مشخص است، لابد از زوج‌های معمول انتظار می‌رود که در سالگردها، برخی مناسبت‌ها و اتفاقات مهم زندگی مشترکشان هر دو بسیار احساساتی باشند و محبت‌شان به هم ناگهان فزونی بگیرد. اما وقتی این زمان‌های رسمی و از پیش مشخص وجود ندارد، هر یک از دو آدمی که به هم نزدیک‌اند، ممکن است مستقلاً و به دلیلی شخصی یا بیرونی ناگهان محبت شدیدتری به دیگری حس کنند. برای خودم بارها پیش آمده که یک‌روز صبح بیدار شوم و شدیداً از محبت دوستی سرشار باشم. در این زمان‌ها اغلب کاری که می‌کنم نوشتن است. برایشان می‌نویسم که چرا انقدر مهم‌اند، ناگهان همهٔ جزئیات دوستی جلوی چشمم می‌آید و چیزهای دیگر کمرنگ می‌شوند. وقتی چنین می‌شود، می‌دانم که قرار نیست طرف دیگر هم همزمان و ناگهان چنین احساسی را تجربه کند. خودم را آماده می‌کنم که از پاسخش، هر چه که باشد، سرخورده نشوم. همین تجربه باعث می‌شود وقتی مورد محبت ناگهانی شدیدی قرار می‌گیرم، به این فکر کنم که شاید طرف مقابل سرخورده شود از این‌که من هم (تصادفاً) همزمان در همان حال نیستم. حدس می‌زدم احساساتی  ناگهان بالا زده و نگرانم که عکس‌العمل من که در آن لحظه آنجا نیستم دلسردش کند. گاهی عکس‌العملم این است که سعی کنم به نحو اغراق شده‌ای من هم محبت کنم. ولی درست از آب درنمی‌آید: هیچ وقت شبیه محبت آن لحظه‌هایی نیست که ناگهان در خودم مهر شدیدی دوباره بالا زده.

موضوع طرف دیگری هم دارد. ممکن است بدون هیچ دلیلی که فقط مربوط به رابطهٔ دونفره باشد، یکی از طرفین مدتی احساس‌هایش کمرنگ شود، مثلاً به خاطر مشغولیت کاری، جلب شدن توجه و مهر به دیگری، نگرانی‌های روزمره و... اگر رابطه عمیق و طولانی باشد، این دوره‌ها موقتی است. مدت‌ها است که این را می‌دانم و این باعث می‌شود کمرنگ شدن‌های موقت را شخصی برداشت نکنم و فکر نکنم چیزی در رابطهٔ دوطرفه به نحو اساسی تغییر کرده. اما همیشه موفق نمی‌شوم چنین کنم، همیشه نمی‌توانم جلوی این را بگیرم که به خودم، جایم در رابطه، و اصلاً کل رابطه شک کنم. شاید همین است که باعث می‌شود که گاهی که خودم در حس‌وحال محبت شدید به نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام نیستم، به نحو تصنعی سعی کنم توجه بیشتری کنم، از ترس اینکه نکند به چیزی شک کنند، نکند فکر کنند چیزی اساسی در رابطه‌مان تغییر کرده.

تیغ اکام

 

بالاخره «او» را در یکی از شبکه‌های اجتماعی بلاک کردم. می‌دانم چرا چنین کردم و می‌دانم این رفتار از چه رویکرد کلی‌تری می‌آید.

دوبار در زندگی بدون هیچ ملاحظه‌ای آدم‌های زیادی را از زندگی‌ام حذف کردم. یک‌بار زمانی که چهارسال پیش آن موج حمله علیه «ب» راه افتاد، هرکسی که کمترین همراهی‌ ای کرده بود را حذف کردم، و بار دیگر بعد از ماجرا‌های مربوط به آن فاجعهٔ دانشکده هرکسی را که در این رابطه حرفی زده که برایم آزارنده بود.

هرقدر هم سعی کنم که مسائل شخصی را از مسائل عمومی جدا کنم، این کار در دو مورد کلی برایم ممکن نیست: وقتی که کسی عامدانه به دوستانم آسیب بزند، خصوصاً در فضای عمومی و دیگر زمانی که کسی رفتار تبعیض‌آمیز/آزارنده علیه گروه اقلیت یا آسیب‌پذیر داشته باشد و بعد از تذکر رفتارش را تصحیح نکند. بدگویی و آسیب عامدانه به خودم را ممکن است بتوانم بعد از گفت‌وگویی ببخشم، می‌توانم اختلاف‌نظر سیاسی یا حتی اجتماعی را کنار بگذارم، اما این دو موردی که گفتم را نمی‌توانم.

غمگین نیستم. عصبانی‌ام. در مورد چهارسال پیش مربوط به موج حمله علیه «ب»، تا ماه‌ها هر متن مربوطی که می‌خواندم، همهٔ فشار آن روزها دوباره زنده می‌شد و فلجم می‌کرد. «ف» که زمانی عاشقش بودم را بر سر همین ماجرا از زندگی‌ام حذف کردم. شاید غیرعامدانه و طبق رفتار معمولش بود که تکه‌ای به «ب» انداخت. حرف خیلی خاصی هم نبود. باید می‌توانستم بگذرم. اما همان حرف نه چندان شدید، از طرف کسی که دوستش داشتم، فشار چندماهه را به بدترین شکل زنده کرد. من معمولاً بدون توضیح حذف نمی‌کنم، اما آن‌بار چنین کردم. همهٔ راه‌های ارتباطی‌ام با «ف» را بستم. خیلی‌ها را حذف کردم اما نماد آن دوران برای من حذف ناگهانی «ف» بود آن هم وقتی چندماهی بود که اوضاع آرام‌تر شده بود. این برایم نشانه‌ای بود که موضوع چقدر برایم جدی و عمیق است و غیرقابل صرف‌نظر کردن.

حالا هم همان است. ماه‌ها از ماجرا گذشته. اما هر اشاره‌ای به ماجرای دانشکده همهٔ آن التهاب و سرگشتگی روزهای اول را زنده می‌کند. تا یک‌هفته بعد از روشن شدن ماجرا نمی‌توانستم حرف بزنم. با هم‌دوره‌ای‌های قدیمی حرف می‌زدم که بتوانم بفهمم چه شده، چه بلایی سرمان آمده. اما نمی‌توانستم با هیچ کدام از دوستانم حرف بزنم. یک هفته گذشته بود که با دلتنگی رفتم به خانهٔ «نزدیک‌ترین» برای اینکه پنج دقیقه ببینمش. گفته بودم که سکوت خواهم کرد و حال خوشی ندارم. نشسته بودیم در ایوان کوچک خانه و شروع کرد به حرف زدن، بدون هیچ اصراری برای اینکه من چیزی بگویم. بالاخره توانستم در میان اشک و گریه چند دقیقه‌ای از هزار کابوسی که در ذهنم روی هم تلنبار شده بود بگویم و از ماجرا بگذرم. اما توانش را ندارم. توانش را ندارم که کسی که زمانی دوستش داشته‌ام دربارهٔ این موضوع حرف نامربوطی بزند. دلیلی برای توضیح ندارم گرچه بار اول تلاش کردم توضیح دهم. احساس می‌کنم این حذف بخشی از مراسم شخصی من است برای عبور از ماجرایی که برایم بسیار سنگین بوده.

این چیزها را باید این‌جا بنویسم تا این بخش از خودم را هم در شخصی‌ترین جایی که در فضای عمومی دارم ثبت کرده باشم. موضوع جدی‌تر از آن است که بی‌ثبت از آن بگذرم.

شبکه

 

حضور بیش از اندازه در شبکه‌های اجتماعی ناآرامم می‌کند. این را سال‌ها پیش تجربه کرده بودم و در این سال‌ها توانسته بودم کمابیش مانعش شوم. نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که دیروز ناپرهیزی کنم و در بحث ناخوشایندی وارد شوم. عملاً کل بعدازظهر را با ناآرامی حاصل از آن از دست دادم. دیگران لابد می‌توانند به سادگی بگذرند و بحث‌ها و دلخوری‌ها برایشان مهم نیست. یا شاید راضی‌اند به این‌که بحثی در توئیتر یک روزشان را تحت‌تأثیر قرار دهد. اما من باید از این کارها پرهیز کنم.

خیلی دیر، یعنی همین دیشب، تازه برای استاد درس ارسطو-کانت نوشتم و پرسیدم که آخرین مهلت فرستادن مقاله کی است. با پاسخش فهمیدم که فردا است. اما لطفاً نوشته که لازم  نیست من به این مهلت پایبند باشم و تا آخری این ماه میلادی برای فرستادن مقاله زمان دارم. هفتهٔ قبل هم آ.ر. گفت که لازم نیست نگران مهلت پایانی باشم و مقاله را هرزمان که آماده شد بفرستم. امیدوارم این لطف و همراهی اساتید دانشگاه ت. یادم بماند. زمانی که برایشان نوشتم که می‌خواهم در کلاس‌ها شرکت کنم و چند هفتهٔ بعد که اضافه کردم که کامل شرکت خواهم کرد و پذیرفتند که به مقالهٔ پایان‌ترمم نمره دهند و برای دانشگاه یو. بفرستند، فکر می‌کردم کاری معمول را پی‌می‌گیرم و عجیب  نیست که آن‌ها هم پذیرفته‌اند. اما از آن به بعد هر بار با کسی حرف زده‌ام فهمیده‌ام کاری که می‌کنم اصلاً بدیهی نیست. در واقع خیلی عجیب است. و عجیب‌تر و تحسین‌برانگیزتر همراهی دانشگاه ت. در تصمیم است.

وضعیت مقاله‌ها درخشان نیست. تمرکزم کم است و نمی‌توانم آن‌قدر که لازم است کار کنم. مورچه‌وار کار می‌کنم. هر روز حداکثر ۴-۶ساعت. صبح‌ها ۲-۳ ساعت روی مقالهٔ فلسفه‌سیاسی کانت و بعدازظهرها هم ۲-۳ ساعت روی مقالهٔ ارسطو. برای حجم کاری که دارم کافی نیست. ناتوانی و بی‌حوصلگی‌ام را به راحتی گردن شرایط پاندمی می‌اندازم. شاید برای هفته‌ها و حتی ماه‌های اول بی‌ایراد بود اما حالا انتظار می‌رود که بعد از یک‌سال تنظیمات همه با این وضع هماهنگ شده باشد.

هنوز از دانشگاه نپرسیده‌ام که تکلیف ترم بعد چیست. از شروع ترم جدید می‌ترسم. مقالات ترم قبل هنوز تمام نشده و درنتیجه هنوز نیم‌نگاهی هم مقاله‌ها و کتاب‌های ترم بعد نینداخته‌ام. می‌ترسم که ترم جدید شروع شود در حالی که هم هنوز ذهناً درگیر ترم قبلم و هم بسیار خسته‌ام.

به گمانم در وضعیت نامتعادلی هستم: دوباره بسیار حساس شده‌ام، از هرجهت. از حالاتی که هم خطر عاشق شدن است و هم خطر عصبانیت ناگهانی و ناامیدی. دیروز تبلور کامل این حساسیت بود. صبح ناگهان احساس کردم در حال سر خوردن در ماجرایی عاشقانه‌ام و بعدازظهر به غایت عصبانی و بعد از خودم ناامید بودم.