سکوت و نوشتن
در چند ماه اخیر سختم بوده که بنویسم. هیچ وقت دیگری به این اندازه از بیاثر بودن حرف زدن شرمگین نبودهام که این چند ماه و در مسئلهٔ فلسطین. برایم بیمعنی بوده که در برابر فاجعهای که جلوی چشممان رخ میدهد بنویسم درحالی که این نوشتنها و حرفزدنها به هیچجا نمیرسد. با استدلالها دربارهٔ اینکه چرا مقابله با پروپاگاندا مهم است آشنایم. ناامیدیای که از آن حرف میزنم بیشتر روانی است تا عقلانی است. لابد هنوز هم اگر با عقل سرد بنشینم و محاسبه کنم لابد نتیجه میگیرم که امیدواری تصمیمی سیاسی است: دقیقاً زمانی که نیروهای متعددی در کارند تا افراد را متقاعد کنند که تلاشها اثری ندارد، مهم است که به تلاشکردن برای تغییر ادامه داد. اما از نظر ذهنی و روانی در حالتي هستم که نمیتوانم. سیاهی جلوی چشمانم را گرفته. توحشی که در جریان است از نوشتن و حرف زدن ناتوانم کرده. کسانی که هنوز میتوانند فعال باشند را تحسین میکنم. ولی این را میدانم که تا وقتی این پرده را از جلوی چشمم کنار نزنم، من یکی هیچ کار با معنایی نمیتوانم بکنم.
احساس ناتوانی در نوشتن دربارهٔ چیزی که عاملی اثرگذار در فکر و زندگیام در این چندماه بوده باعث شده که شرمنده باشم از اینکه از چیزی دیگر هم بنویسم. اما من اگر ننویسم، روزمرگی از دستم در میرود. من زندگیام را در روایتم از زندگیام زندگی میکنم. باید برگردم به نوشتن، دربارهٔ دانشکده، دوستانم، و خودم و پایاننامه.
حال یکی از همکلاسیها هیچ خوب نیست، دقیقترش این است: فروپاشیده. به دلایل مختلفی با او احساس همدردی شدیدی دارم و این دلایل از قضا در ظاهر تفاوتهای شديدمان است. من پیوند عمیقی از نظر حسی با جایی که از آن آمدهام دارم. ایرانیان و ساکنان خاورمیانه به طور خاصی برایم مهماند و دغدغهشان را دارم؛ بدون اینکه ذرهای تعلق به ایدئولوژی ناسیونالیسم داشته باشم یا از جنبهٔ مذهبی همدینان برایم مهم باشند. تعلقم و حساسیتم به مسائل ایران و خاورمیانه چیزی است از جنس حسی که به خانواده داریم. لازم نیست فکر کنیم که از نقطهنظری خنثی بهتریناند یا باارزشتر از انسانهای دیگر هستند؛ با اینحال قابل درک است که توجه بیشتر و پیوند عاطفی عمیق با آنها داشته باشیم. این وابستگی به جایی که از آن آمدهام در این شرایط من را در موقعیت آسیبپذیری قرار میدهد. از یک طرف کسانی این وابستگی را به دیدگاهی سیاسی تفسیر میکنند که باعث میشود پیشفرضهایی منفی متعددی دربارهٔ من داشته باشند. از آن سو، به خاطر بیعملیام در دفاع از کسانی که ادعا میکنم دغدغهشان را دارم در معرض سرزنشم. همکلاسی کمابیش همین وضعیت را دارد به دلیل پیوندهایی بسیار متفاوت با من، با اجداد از هولوکاست جانبهدربرده.
تفاوت ظاهری دیگرمان که به شکل نامنتظرهای باعث همدردی من میشود رویکردی است که به زندگی حرفایمان داریم. از سال اولی که اینجا بوده تقریباً در هر کنفرانسی که میتوانسته شرکت کرده و تا جای ممکن تلاش کرده که چیزی منتشر کند. زندگی دانشگاهی او سریای از موفقیتهای کوچک است. من برعکس برابر چنین وسوسهای مقاومت کردهام. انرژیام عمدتاً صرف این شده که موضوعی پیدا کنم که کار کردن بر روی آن مصداقی از نحوهای از فلسفهورزی باشد که مستقل از موفقیت دانشگاهی تحسین میکنم. او حالا زیر فشار هزار تعهد جزئي که برای خود ساخته وا داده، من هر روز در اضطراب این هستم که شاید اصلاً در جایگاهی نبودم که بخواهم به جای موفقیتهای کوچک در دسترستر چنین سنگ بزرگی را بردارم که نتیجهاش یا یک موفقیت لذتبخش بزرگ است یا شکست کامل. اما همین افراط هردومان در مسیری که پیش گرفتهایم چیزی است که باعث میشود همدردیام با او بیشتر شود. هیچکدام نخواستهایم هم به نعل بزنیم و هم به میخ. جایی خیلی زود تصمیم بسیار رادیکالی برای دورهٔ تحصیلیمان گرفتهایم و عمیقاً به آن پایبند ماندهایم. من از تعریف هر پروژهٔ مستقل کوچکی که ربطی به کار اصلیام ندارم سرباز زدهام، او از تلاش برای تمام کردن هر پروژهٔ کوچکی با شانس موفقیت بالا دریغ نکرده.
با وجود اضطرابی که هر دو تجربه میکنیم، وضع من باثباتتر به نظر میرسد. لابد این تاحدی به ویژگیهای شخصیتی و تجارب برمیگردد. اما فکر میکنم تا حدی هم به تناسبمان با جایی که درس میخوانیم مربوط است. من در این دانشگاه، تا جایی که به دانشگاه مربوط است، حالم خوب است. من این دانشکده، ساختار، ارزشها، و آدمهایش را دوست دارم. و تصورم تا پیش از این، این بوده که این دانشگاه به طور ویژهای از نظر انسانی (در مقایسه با دیگر دانشگاههای همسطحش) جای خوبی است. اما با همکلاسی که حرف میزدم و فروپاشیدگیاش را دیدم، یادم افتاد که قبلاً هم دربارهٔ شایستگیهای اخلاقی محیطی که به آن وابستگی دارم اشتباه کردهام.
از خاطرات هنوز بسیار زنده برای من است که باری ناگهان با این مواجه شدم که مدرسهای که به خاطر امنیت روانیای که در آن داشتم تحسینش میکردم، برای برخی از نزدیکترین اطرافیانم جهنم بوده. اولين باری که این اختلاف نظر یا احساس رو آمد، چند روز فقط به پرتاب کردن گزارههای احساسی به سمت هم گذشت. من باور نمیکردم که آنها مزیتهای اخلاقی آن سیستم را نمیدیدند و آنها متعجب بودند که من اصلاً حسنی در آن سیستم میدیدم. هیجان که فروکش کرد، نشستیم به حرف زدن. آنچه من در مدرسه دوست داشتم آزادی زیادش بوده، اینکه به من این احساس را میداد که میتوانم تصمیم بگیرم که میخواهم با خودم و زندگیام چه کنم و کسانی هستند که از تصمیمم حمایت میکنند و امکاناتی در اختیارم میگذارند که پیشتر بروم. من دوست داشتم که به راحتی میتوانستم از اجبار سر تقریباً هر کلاسی رفتن فرار کنم و تمام روز در گوشهای از حیاط بنشینم و كتاب بخوانم؛ انگار همهٔ اینها کافی نباشد، میشد از مدرسه بخواهیم که فلان استاد یا معلم را برای چند جلسه در موضوعی خاص دعوت کند، اتفاقی که تقریباً همیشه به راحتی میافتاد. این انعطاف و عدم اجبار برای من ایدئال بود. در صحبتهای آن روزها، دوستی گفت که این سیستم فقط برای افرادی شبیه به تو ایدئال بوده. برای کسی که فکر میکرده میداند چه میخواهد و از هر نظم و راهنمایی بیرونیای فراری بوده. مدرسه برای دوستانم منطعف نبود، بیبرنامه و بیدروپیکر بود، جایی که کسی توجهی به آنها نمیکند و از راهنمایی و حمایت سیستماتیک خبری نیست.
به گمانم دربارهٔ دانشکده هم همین است. چیزی که من به طور خاص دربارهٔ این دانشکده دوست دارم، این است که خبری از آن مسابقه و رقابت بر سر چاپ مقاله و شرکت در کنفرانس که در دانشگاههای اینجا معمول است نیست. این روحیه تشویق هم نمیشود. اینجا هنوز میشود فلاسفهٔ مطرحی را پیدا کرد که از روال معمول تبعیت نکردهاند و شهرتشان به کمیت مقالات و کتابهایشان نیست. از نظر بسیاری از دوستانم در اینجا این مشکل بزرگی است که اساتید باتجربهتر دانشکده گاهی یادشان میرود که دانشگاهها دیگر مثل پنجاه سال پیش کار نمیکنند. اما من از آن دستهام که راضیام از اینکه از این آخر باقیماندههای روال پیشین لذت ببرم. روالها و تعهدات از پیش مشخص هم در اینجا از بسیاری از دانشگاههای دیگر کمتر است. هیچ کس فشار خاصی نمیآورد که آنچه این روزها برای دورهٔ دکتری معمول یا ایدئال دانسته میشود اتفاق بیفتد. مهمتر از همه، محيط بیشتر همکارانه است، و تا حدی به همین دليل از راهنمایی سیستماتیک خبری نیست. آدمها در دسترساند، اگر که بپرسی و بخواهی که باشند؛ و رهایت میکنند اگر که انگیزهای برای ارتباط نداشته باشی. این مراقبتنشدن دائم در محيط حرفهای برای من که گاهی نیازمند پنهان شدنم و راحتتر میتوانم به برنامهریزی شخصی پایبند باشم تا سرمشق دیگران، ایدئال است. اما حالا میبینم که چرا میتواند برای دیگران فاجعهآمیز باشد. این هم هست که نبود حمایت سیستماتیک برای آدمهایی با روابط اجتماعی قوی مشکل کمتری ایجاد میکند، یعنی دقیقاً برای همان کسانی که اصلاً کمتر محتمل است که نیاز به چنین حمایتی داشته باشند.
دیدن وضعیت فروپاشیدهٔ همکلاسی بیش از آنچه فکر میکردم متاثرم کرده. فکر میکنم که من خوششانس بودم که با این روحیات و ایدئالها در این دانشکده درس میخوانم؛ و میبینم که چطور همین محیط برای کسی با جاهطلبی و روحیهٔ متفاوت فاجعهآمیز بوده است.