سکوت و نوشتن

در چند ماه اخیر سختم بوده که بنویسم. هیچ وقت دیگری به این اندازه از بی‌اثر بودن حرف زدن شرمگین نبوده‌ام که این چند ماه و در مسئلهٔ فلسطین. برایم بی‌معنی بوده که در برابر فاجعه‌ای که جلوی چشم‌مان رخ می‌دهد بنویسم درحالی که این نوشتن‌ها و حرف‌زدن‌ها به هیچ‌جا نمی‌رسد. با استدلال‌ها دربارهٔ این‌که چرا مقابله با پروپاگاندا مهم است آشنایم. ناامیدی‌ای که از آن حرف می‌زنم بیشتر روانی است تا عقلانی است. لابد هنوز هم اگر با عقل سرد بنشینم و محاسبه کنم لابد نتیجه می‌گیرم که امیدواری تصمیمی سیاسی است: دقیقاً زمانی که نیروهای متعددی در کارند تا افراد را متقاعد کنند که تلاش‌ها اثری ندارد، مهم است که به تلاش‌کردن برای تغییر ادامه داد. اما از نظر ذهنی و روانی در حالتي هستم که نمی‌توانم. سیاهی جلوی چشمانم را گرفته. توحشی که در جریان است از نوشتن و حرف زدن ناتوانم کرده. کسانی که هنوز می‌توانند فعال باشند را تحسین می‌کنم. ولی این را می‌دانم که تا وقتی این پرده را از جلوی چشمم کنار نزنم، من یکی هیچ کار با معنایی نمی‌توانم بکنم.

احساس ناتوانی در نوشتن دربارهٔ چیزی که عاملی اثرگذار در فکر و زندگی‌ام در این چندماه بوده باعث شده که شرمنده باشم از اینکه از چیزی دیگر هم بنویسم. اما من اگر ننویسم، روزمرگی از دستم در می‌رود. من زندگی‌ام را در روایتم از زندگی‌ام زندگی می‌کنم. باید برگردم به نوشتن، دربارهٔ دانشکده، دوستانم، و خودم و پایان‌نامه.

حال یکی از همکلاسی‌ها هیچ خوب نیست، دقیق‌ترش این است: فروپاشیده. به دلایل مختلفی با او احساس همدردی شدیدی دارم و این دلایل از قضا در ظاهر تفاوت‌های شديدمان است. من پیوند عمیقی از نظر حسی با جایی که از آن آمده‌ام دارم. ایرانیان و ساکنان خاورمیانه به طور خاصی برایم مهم‌اند و دغدغه‌شان را دارم؛ بدون این‌که ذره‌ای تعلق به ایدئولوژی ناسیونالیسم داشته باشم یا از جنبهٔ مذهبی هم‌دینان برایم مهم باشند. تعلقم و حساسیتم به مسائل ایران و خاورمیانه چیزی است از جنس حسی که به خانواده داریم. لازم نیست فکر کنیم که از نقطه‌نظری خنثی بهترین‌اند یا باارزش‌تر از انسان‌های دیگر هستند؛ با این‌حال قابل درک است که توجه بیشتر و پیوند عاطفی عمیق با آن‌ها داشته باشیم. این وابستگی به جایی که از آن آمده‌ام در این شرایط من را در موقعیت آسیب‌پذیری قرار می‌دهد. از یک طرف کسانی این وابستگی را به دیدگاهی سیاسی تفسیر می‌کنند که باعث می‌شود پیش‌فرض‌هایی منفی متعددی دربارهٔ من داشته باشند. از آن سو، به خاطر بی‌عملی‌ام در دفاع از کسانی که ادعا می‌کنم دغدغه‌شان را دارم در معرض سرزنشم. همکلاسی کمابیش همین وضعیت را دارد به دلیل پیوندهایی بسیار متفاوت با من، با اجداد از هولوکاست جان‌به‌دربرده.

تفاوت ظاهری دیگر‌مان که به شکل نامنتظره‌ای باعث همدردی من می‌شود رویکردی است که به زندگی حرف‌ای‌مان داریم. از سال اولی که این‌جا بوده تقریباً در هر کنفرانسی که می‌توانسته شرکت کرده و تا جای ممکن تلاش کرده که چیزی منتشر کند. زندگی دانشگاهی او سری‌ای از موفقیت‌های کوچک است. من برعکس برابر چنین وسوسه‌ای مقاومت کرده‌ام. انرژی‌ام عمدتاً صرف این شده که موضوعی پیدا کنم که کار کردن بر روی آن مصداقی از نحوه‌ای از فلسفه‌ورزی باشد که مستقل از موفقیت دانشگاهی تحسین می‌کنم. او حالا زیر فشار هزار تعهد جزئي که برای خود ساخته وا داده، من هر روز در اضطراب این هستم که شاید اصلاً در جایگاهی نبودم که بخواهم به جای موفقیت‌های کوچک در دسترس‌تر چنین سنگ بزرگی را بردارم که نتیجه‌اش یا یک موفقیت لذت‌بخش بزرگ است یا شکست کامل. اما همین افراط هردو‌مان در مسیری که پیش گرفته‌ایم چیزی است که باعث می‌شود همدردی‌ام با او بیشتر شود. هیچ‌کدام نخواسته‌ایم هم به نعل بزنیم و هم به میخ. جایی خیلی زود تصمیم بسیار رادیکالی برای دورهٔ تحصیلی‌مان گرفته‌ایم و عمیقاً به آن پایبند مانده‌ایم. من از تعریف هر پروژهٔ مستقل کوچکی که ربطی به کار اصلی‌ام ندارم سرباز زده‌ام، او از تلاش برای تمام کردن هر پروژهٔ کوچکی با شانس موفقیت بالا دریغ نکرده.

با وجود اضطرابی که هر دو تجربه می‌کنیم، وضع من باثبات‌تر به نظر می‌رسد. لابد این تاحدی به ویژگی‌های شخصیتی و تجارب برمی‌گردد. اما فکر می‌کنم تا حدی هم به تناسب‌مان با جایی که درس می‌خوانیم مربوط است. من در این دانشگاه، تا جایی که به دانشگاه مربوط است، حالم خوب است. من این دانشکده، ساختار، ارزش‌ها، و آدم‌هایش را دوست دارم. و تصورم تا پیش از این، این بوده که این دانشگاه به طور ویژه‌ای از نظر انسانی (در مقایسه با دیگر دانشگاه‌های هم‌سطحش) جای خوبی است. اما با همکلاسی که حرف می‌زدم و فروپاشیدگی‌اش را دیدم، یادم افتاد که قبلاً هم دربارهٔ شایستگی‌های اخلاقی محیطی که به آن وابستگی دارم اشتباه کرده‌ام.

از خاطرات هنوز بسیار زنده برای من است که باری ناگهان با این مواجه شدم که مدرسه‌ای که به خاطر امنیت روانی‌ای که در آن داشتم تحسینش می‌کردم، برای برخی از نزدیک‌ترین اطرافیانم جهنم بوده. اولين باری که این اختلاف نظر یا احساس رو آمد، چند روز فقط به پرتاب کردن گزاره‌های احساسی به سمت هم گذشت. من باور نمی‌کردم که آن‌ها مزیت‌های اخلاقی آن سیستم را نمی‌دیدند و آن‌ها متعجب بودند که من اصلاً حسنی در آن سیستم می‌دیدم. هیجان که فروکش کرد، نشستیم به حرف زدن. آنچه من در مدرسه دوست داشتم آزادی زیادش بوده، اینکه به من این احساس را می‌داد که می‌توانم تصمیم بگیرم که می‌خواهم با خودم و زندگی‌ام چه کنم و کسانی هستند که از تصمیمم حمایت می‌کنند و امکاناتی در اختیارم می‌گذارند که پیش‌تر بروم. من دوست داشتم که به راحتی می‌توانستم از اجبار سر تقریباً هر کلاسی رفتن فرار کنم و تمام روز در گوشه‌ای از حیاط بنشینم و كتاب بخوانم؛ انگار همهٔ این‌ها کافی نباشد، می‌شد از مدرسه بخواهیم که فلان استاد یا معلم را برای چند جلسه در موضوعی خاص دعوت کند، اتفاقی که تقریباً همیشه به راحتی می‌افتاد. این انعطاف و عدم اجبار برای من ایدئال بود. در صحبت‌های آن روزها، دوستی گفت که این سیستم فقط برای افرادی شبیه به تو ایدئال بوده. برای کسی که فکر می‌کرده می‌داند چه می‌خواهد و از هر نظم و راهنمایی بیرونی‌ای فراری بوده. مدرسه برای دوستانم منطعف نبود، بی‌برنامه و بی‌دروپیکر بود، جایی که کسی توجهی به آن‌ها نمی‌کند و از راهنمایی و حمایت سیستماتیک خبری نیست.

به گمانم دربارهٔ دانشکده هم همین است. چیزی که من به طور خاص دربارهٔ این دانشکده دوست دارم، این است که خبری از آن مسابقه و رقابت بر سر چاپ مقاله و شرکت در کنفرانس که در دانشگاه‌های این‌جا معمول است نیست. این روحیه تشویق هم نمی‌شود. اینجا هنوز می‌شود فلاسفهٔ مطرحی را پیدا کرد که از روال معمول تبعیت نکرده‌اند و شهرت‌شان به کمیت مقالات و کتاب‌هایشان نیست. از نظر بسیاری از دوستانم در این‌جا این مشکل بزرگی است که اساتید باتجربه‌تر دانشکده گاهی یادشان می‌رود که دانشگاه‌ها دیگر مثل پنجاه سال پیش کار نمی‌کنند. اما من از آن دسته‌ام که راضی‌ام از این‌که از این آخر باقی‌مانده‌های روال پیشین لذت ببرم. روال‌ها و تعهدات از پیش مشخص هم در این‌جا از بسیاری از دانشگاه‌های دیگر کمتر است. هیچ کس فشار خاصی نمی‌آورد که آنچه این روزها برای دورهٔ دکتری معمول یا ایدئال دانسته می‌شود اتفاق بیفتد. مهم‌تر از همه، محيط بیشتر همکارانه است، و تا حدی به همین دليل از راهنمایی سیستماتیک خبری نیست. آدم‌ها در دسترس‌اند، اگر که بپرسی و بخواهی که باشند؛ و رهایت می‌کنند اگر که انگیزه‌ای برای ارتباط نداشته باشی. این مراقبت‌نشدن دائم در محيط حرفه‌ای برای من که گاهی نیازمند پنهان شدنم و راحت‌تر می‌توانم به برنامه‌ریزی شخصی پایبند باشم تا سرمشق دیگران، ایدئال است. اما حالا می‌بینم که چرا می‌تواند برای دیگران فاجعه‌آمیز باشد. این هم هست که نبود حمایت سیستماتیک برای آدم‌هایی با روابط اجتماعی قوی مشکل کمتری ایجاد می‌کند، یعنی دقیقاً برای همان کسانی که اصلاً کمتر محتمل است که نیاز به چنین حمایتی داشته باشند.

دیدن وضعیت فروپاشیدهٔ همکلاسی بیش از آن‌چه فکر می‌کردم متاثرم کرده. فکر می‌کنم که من خوش‌شانس بودم که با این روحیات و ایدئال‌ها در این دانشکده درس می‌خوانم؛ و می‌بینم که چطور همین محیط برای کسی با جاه‌طلبی و روحیهٔ متفاوت فاجعه‌آمیز بوده است.

از کمی نزدیک‌تر

در یک سال گذشته، اگر چیزی مرتبط به ایران نوشته‌ام بیشتر نقد کنش‌ها و مواضع افرادی با موقعیت شبیه به من بوده: کسانی که اتفاقات یکسال گذشتهٔ ایران را از نزدیک تجربه نکرده‌اند و دست‌کم در چند سال آینده در ایران زندگی نخواهند کرد. در موارد متعددی نوشتن دربارهٔ آنچه که در ایران می‌گذرد به نظرم از نظر عقلانی، اخلاقی، و سیاسی خطا بوده. از نظر عقلاني خطا بوده چون از هر آدم عاقلی انتظار می‌رود که داوری قطعی دربارهٔ چیزی که شواهد کافی برای آن ندارد را تعلیق کند. و اگر در این سفر کوتاه چیزی را فهمیده باشم این است که از دور چقدر نمی‌فهمیدم. پیگیری کردن اخبار، خواندن نوشته‌های دوستانم در ایران، و صحبت مستقیم با افراد هیچ‌کدام نمی‌تواند آن فاصله‌ای را که نداشتن تجربهٔ مستقیم ایجاد می‌کند، پر کند. از نظر اخلاقی موضوع پیچیده‌تر است. آن‌طور که من موضوع را می‌فهمم در دليل‌آوری اخلاقی مهم است که چه کسی دلیل‌آوری می‌کند و مخاطبش کیست. این‌طور نیست که دلایل کاملاً مستقل از جایگاه افراد باشد. همین تفاوت جایگاه من و مخاطب احتمالی‌ام باعث می‌شود که بسیاری از دلیل‌آوری‌ها بی‌جا باشد، خصوصاً زمانی که نتیجهٔ دلیل‌آوری قصد کنشی است که هزینه‌اش را دیگری می‌دهد و من را مستقیماً متاثر نمی‌کند. اما پیچدگی در این‌جا است که این فاصله باعث نمی‌شود که امکان هرگونه ارتباطی از بین برود و تصور این‌که جایگاه دیگری او را ناتوان از دلیل‌آوری اخلاقی می‌کند، خود نگاهی بالا به پایین، غیرانسانی، و غیراخلاقی است. به این دليل است که گاهی در این باره نوشته‌ام. با این حال، گرچه سعی کرده بودم محتاط باشم، حالا فکر می‌کنم برخی از آن حرف‌هایی که دربارهٔ کنش و تجربهٔ افراد در ایران نوشته‌ام ناموجه و خطا بوده. از نظر سیاسی هم معتقدم که بسیاری از کنش‌های (حتی در حد اعلام موضع) ایرانیان خارج از کشور فقط بی‌فایده نیست، بلکه اصلاً مضر است. بسیار به این فکر می‌کنم که اصلاً کدام کنشی از طرف ایرانیان خارج از کشور می‌تواند از نظر سیاسی موجه باشد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد مقابله با سیاست‌های کشورهای دیگر برای به انزوا کشاندن ایران، تحریم و احیاناً آماده‌کردن مقدمات جنگ است. شاید امکان‌های دیگری هم باشد. اما فعلاً تنها فعاليت سیاسی خارج از ایران که من می‌توانم با ملاحظات خودم با آن همراهی کنم این کنش‌های دفاعی است: تلاش برای کم کردن انزوا و تحریم و احتمال جنگ.

بارها دربارهٔ موضع منفی‌ام نسبت به وجههٔ سیاسی جنبش سال گذشته، خصوصاً آن بخش متکی به خارج از کشور، نوشته‌ام. چیزی که نمی‌توانستم درباره‌اش بنویسم، جنبهٔ اجتماعی ماجرا بوده است. حالا هم که می‌خواهم مختصری درباره‌اش بنویسم، حرف‌هایم باید به عنوان مشاهدات کسی دیده شود که فرصت کمی برای درک اوضاع داشته. سرخوردگی اطرافیانم از آن‌چه که در سال گذشته اتفاق افتاده برایم جنبه‌ای پارادوکسیکال دارد. تا آن‌جا که من می‌دانم، اطرافیان من هیچگاه دلبستگی‌ای به آن وجه سیاسی نداشته‌اند. اگر داشتند، وضعیت مفتضحانهٔ آن جنبه می‌توانست این سرخوردگی را توضیح دهد. اما اگر به جنبهٔ‌ اجتماعی ماجرا نگاه کنیم. دستاورد عظیم بوده. من سال‌ها معتقد بودم که حجاب (به شکل مانتو و شال/روسری) بدل به هنجار درونی شده بوده است. نه به این معنی که افراد آن را قبول داشته‌اند، بلکه به این معنی که حتی در نبود زور مستقیم بیرونی از این هنجار پیروی می‌کردند و اگر کسی خلاف آن عمل می‌کرده با مقاومتی عمومی رو به رو می‌شده. راز ماندگاری این قاعده در جامعه به گمان من همین درونی شدن هنجار بوده، و نه فقط زور بیرونی. نمی‌گویم آن هنجار کاملاً از بین رفته است. اما تا این حد کمرنگ شدنش به عنوان هنجار درونی اتفاق بسیار عظیمی است. هنجارهای درونی، حتی زمانی که توجیه/ارزش پشت‌شان از بین می‌رود، تا مدتی طولانی باقی می‌مانند. این‌که در این زمان کم چنین تحولی در دیدگاه درونی جامعه رخ داده است شگفت‌انگیز است. من این تغییر را فقط در خیابان نمی‌بینم. در صحبت با آدم‌های پیرامون که بعضاً از گروه‌های بسیار متفاوتی هستند هم می‌بینم. نگاه‌مان نسبت به جنبهٔ سیاسی هرچه باشد، اگر برای حقوق انسانی جنبه‌ای اخلاقی قائل باشیم، نمی‌توانیم اتفاقات سال گذشته را به خاطر تغییر اجتماعی‌ای که ایجاد کرده تحسین نکنیم. من ادعا نمی‌کنم که جنسیت‌زدگی و مردسالاری حذف شده. می‌گویم بخشی از هنجار عمومی درونی مرتبط با آن در مدتی خیلی کوتاه عمیقاً تغییر کرده و همین تغییر محدود و مشخص اتفاق بسیار بزرگی است.

پی‌نوشت: این‌ها را به دوستی می‌گفتم و توجه‌ام را به این جلب کرد که تاکید بر این دستاورد و انتظار خوشحالی از آن نابه‌جا است. در شرایطی که حال افراد به دلایل مختلفی بد است، و خود فشار اقتصادي برای احساس سرخوردگی کافی است، چنین انتظاری فقط از آدمی بی‌توجه و غیرحساس برمی‌آید. همین ظرایف است که فکر می‌کنم وقتی در تجربهٔ زندگی روزمرهٔ افراد در ایران شریک نیستی ممکن است نفهمی.

تلاشی برای فهمیدن

در این مدت بارها به نوشتن متنی مشابه فکر کرده‌ام اما سرعت اتفاقات چنان شدید است که هر صورت‌بندی‌ای از موضوع به سرعت موضوعیتش را از دست می‌دهد. همین حالا هم که می‌نویسم به این فکر می‌کنم که چنین نوشتنی در زمانی که مردمی جان می‌دهند، عده‌ای دیگر بیم جانشان را دارند، و برخی در زندان‌اند تا حدی بی‌جا است. اما همزمان به این هم معتقدم که تلاش برای فهم موقعیت چه برای کنش کردن و چه برای کاری نکردن لازم است. آن‌چه در ادامه می‌آید همراه با همهٔ این تردیدهاست و از زبان کسی است با موقعیت و تاریخی مشخص: کسی که همشه سیاست مسئله‌اش بوده، مدتی در گذشته در ایران تا حدی فعالیت سیاسی داشته، اما حالا از دور بیشتر دنبال‌کنندهٔ اخبار است. و البته در کنار همهٔ این‌ها حرف‌های کسی است که سیاست و حقوق و اخلاق هم برایش دغدغه‌ای نظری است و هم شخصی، در هیچ کدام متخصص نیست، اما تا حدی خوانده و فکر کرده و بحث کرده و با ادبيات موضوع بیگانه نیست. این‌ها که می‌نویسم حاصل این خواندن‌ها و تاحدی تاملات شخصی است.

اول چند نکتهٔ نظری:

۱. من به وجود وظیفهٔ اخلاقی جمعی در کنار وظیفهٔ اخلاقی فردی معتقدم. فرقشان در این است: در حالی که هر کدام از ما در روابط بیناشخصی‌مان (و شاید نسبت به خودمان) وظیفه‌ای داریم، وظایف دیگری هم داریم که ناشی از عضویت‌مان در یک جامعه است. این دو شکل وظیفهٔ اخلاقی ارتباط نزدیکی با هم دارند اما قابل تقلیل به یکدیگر نیستند.

۲. برخی از وظایف جمعی حتی قبل از این‌که دولت و نظام قضایی مستقر شود هم وجود دارند، برخی دیگر برای تعیین حدودشان نیازمند تصویب قوانین و شکلی منسجم‌تر از دستگاه قضایی هستند. مثالی از این دستهٔ‌ دوم احترام به اموال دیگران است. حتی اگر غیرشهودی به نظر برسد، استقرار حق مالکیت و تشخیص حدود و شرایط آن وابسته به وجود نظام قضایی است.

۳. وظیفهٔ اخلاقی دستورالعملی از پیش مشخص نیست. یعنی دستورالعملی نیست که یکبار دانسته و فهمیده شود تا در موقعیت‌های مختلف به کار رود. انجام وظیفهٔ اخلاقی نیازمند فهم ارزشی است که در پس آن وظیفه قرار دارد و ایجادکنندهٔ آن وظیفه است. به تبع این، پیروی از وظیفهٔ اخلاقی شبیه این نیست که رباتی کد از پیش‌مشخصی را اجرا کند. پیروی از وظیفهٔ اخلاقی ضرورتاً نیازمند تامل بر ارزش زیرین وظیفه و شناسایی و تشخیص موقعیت مناسب برای تحقق آن ارزش است. مثال: اگر یک ارزش پشت وظیفهٔ دروغ نگفتن احترام به دیگری به عنوان انسان عاقل توانا بر تصمیم‌گیری باشد که برای تصمیم‌گیری‌هایش نیاز است که عامدانه فریب نخورد، آن‌گاه دروغی که جان کسی را نجات می‌دهد می‌تواند خلاف وظیفه نباشد.

۴. به دلیل این‌که وظيفه یک دستورالعمل از پیش مشخص نیست، کنش کامل اخلاقی (که از سر وظیفه انجام می‌شود) علاوه بر این‌که نیاز به تامل بر روی ارزش زیرین وظیفه دارد، همچنین نیازمند مراقبت و توجه است که تبعات انجامش در تناقض با ارزش دیگری قرار نگیرد، یا اگر قرار گرفت جبران مناسبی تمهید شود. در همان مثال پیشین: پذیرفتن مسئولیت و تلاش برای بهبود تبعات (منفی‌ای) که از دروغ ضروری ناشی می‌شود به عهدهٔ شخصی است که از روی وظیفه و ارزش زیرین آن رفتار می‌کند.

۵. وقتی تبعات کنشی که اولاً از روی وظيفه انجام شده مهم باشد و کنش کامل اخلاقی مستلزم مراقبت از نتایج و تبعات باشد، وضعیت و دیدگاه کسی که مخاطب کنش ماست هم در حین و هم بعد از انجام کنش اخلاقی مهم می‌شود. مثال: اگر به کسی کمک می‌کنیم، مهم است که نظر او دربارهٔ این کمک را بدانیم و مراقب این باشیم که بعد از کمک به نحوی نامناسب وابستگی ایجاد نشود. به رسمیت شناختن مخاطب کنش‌های اخلاقی بخشی جدایی‌ناپذیر از کنش‌کردن از روی وظیفه است.

من وقتی به این‌که در مورد وضعیت فعلی در ایران چه باید و می‌توانم بکنم،‌ به این‌ها فکر می‌کنم. از آخری شروع می‌کنم و یکی یکی به سمت بالا که اصولی انتزاعی‌تر است می‌روم. دعوای معمول داخل‌نشین و خارج‌نشین به کنار، من فکر می‌کنم که وقتی ایران نیستم ولی تبعات هرکاری که بکنم برای مردم داخل ایران است، باید به چیزهایی از این دست فکر کنم: آیا ایجاد این تبعات در گفت‌وگو و با موافقت آن‌ها بوده، آیا در ایجاد این تبعات عاملیت آن‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و… این‌جا است که خارج از ایران بودن مدخلیت پیدا می‌کند. من تا وقتی که در ایران بودم، کنش‌گر و همزمان مخاطب کنش سیاسی خودم بودم. نمی‌توانم چشم بر این ببندم که حالا بسیار کمتر از زمانی که در ایران بودم مخاطب کنش هستم و تبعاتش بسیار کمتر بر زندگی‌ام اثر می‌گذارد. البته که هر اتفاقی در ایران بیفتد بر زندگی من تاثیر می‌گذارد، اما این تاثیر اصلاً در حدی نیست که اگر در ایران زندگی می‌کردم می‌بود. دربارهٔ گفت‌وگو و به رسمیت شناختن مخاطب کنش، فکر می‌کنم که باید بسیار محتاط باشیم وقتی ادعا می‌کنیم که می‌خواهم صدای مردم داخل ایران را به گوش دیگران برسانیم. آن‌چه در رساندن صدام (بخشی) از مردم به گوش جهانیان می‌کنیم بر همهٔ مردم اثر می‌گذارد. وقتی خودمان جزو این تاثیرپذیرفتگان نیستیم (یا درجهٔ تاثیرپذیری‌مان به شکل قابل توجهی کمتر است) باید محتاط باشیم که اطمینان به این‌که صدای مردم هستیم از کجاست و در نظر گرفتن دیگرانی که نظری مخالف دارند اما از کنش ما تاثیر می‌پذیرند در کجای معادلات ماست. و باید حواسمان باشد که این صدا دادن به بخشی از جامعه همزمان است با خاموش ماندن صداهای دیگر؛ خصوصاً وقتی تنها صدایی که به گوش آن‌ها که جامعهٔ جهانی می‌خوانیم می‌رسد، صدای بخش مشخصی از مردم است.

حالا در مورد نکتهٔ چهارم. ماهیت کنش سیاسی که اقتضای تاثير گسترده دارد،‌ پذیرش مسئولیت همهٔ تبعاتش را سخت می‌کند. من نمی‌گویم که هیچ‌کاری نکنیم چون ممکن است تبعات بدی داشته باشد. اما فکر می‌کنم مهم است که کاری را نکنیم که می‌دانیم تبعات بدی دارد، یا اگر چنین می‌کنیم، به خاطر تحقق ارزشی مهم‌تر، باید تبعات جانبی بد کنش‌هایمان را بپذیریم و تا حد ممکن برای جبران آن‌ها تلاش کنیم. مثلاً معتقدیم که در این شرایط فشار آوردن به افراد برای این‌که با حکومت همکاری نکنند لازم است (گرچه می‌پذیریم که چنین فشار آوردنی تبعات بدی دارد و ممکن است به خودی خود هم رفتار قابل دفاعی نباشد)، و از تبعات تبلیغ کردن این ایده یکی هم این است که یکی پیدا می‌شود که مشخصات اعضای خانوادهٔ یک عنصر حکومتی را منتشر می‌کند و باعث آسیب‌ها متعدد غیرموجه می‌شود. عجيب است که نسبت به این تبعات حساس نباشیم و برای جبران آن نکوشیم، حتی اگر همچنان بخواهیم از کنش اول‌مان دفاع کنیم.

دربارهٔ نکتهٔ سوم: اگر توجه‌مان به ارزش پشت وظیفه باشد، آن‌گاه روشن می‌شود که بسیاری از کارها که در راستای انجام وظیفه انجام می‌شود اما ضد ارزش بنیادین زیرین وظیفه است، نباید انجام شود. مثلاً اگر ارزش پشت وظیفهٔ اعتراض سیاسی، احترام به زندگی و آزادی و حقوق برابر (زن‌ها و دیگر سرکوب‌شدگان) است، تبعاً شکل این اعتراض نمی‌تواند در تناقض با این ارزش‌ها باشد؛ مثلاً نمی‌تواند نقض بیشتر حقوق گروهی دیگر از سرکوب‌شدگان باشد، نمی‌تواند شامل محدودتر کردن آزادی‌های دیگران باشد و…

من به آن‌چه در نکتهٔ دوم گفتم عمیقاً معتقدم. از تبعات این اعتقاد این است که اعتراضمان به نظام سیاسی و قضایی موجود هرقدر شدید باشد، و در نتیجهٔ این اعتراض اشکال مختلفی از نافرمانی مدنی و شکستن قانون مجاز باشد، بخشی از قوانین هست که شکستن آن‌ها نقض وظایف جمعی‌ای است که نسبت به هم داریم، مستقل از رابطه‌مان با حکومت. مهم است که تمايز بگذاریم بین شکستن و نقض قوانینی که مستقیماً به اعتراضمان مربوط‌اند یا قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق شخصی دیگران را نقض نمی‌کند، و قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق بنیادین افراد و وظایف جمعی ما را نقض می‌کند. مثال خیلی دم دستی‌اش این است: به نشانهٔ نافرمانی مدنی می‌توانیم از خود قانون ناعادلانه‌ تبعیت نکنیم، یا مالیات ندهیم، یا در خیابان بمانیم،‌ اما نمی‌توانیم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت در خیابان‌های شهر حرکت کنیم. با سرعت مطمئن حرکت کردن وظیفه‌ای است که نسبت به همهٔ افراد جامعه داریم ولی حدودش فقط توسط قوانين تصویب‌شده می‌تواند مشخص شود. حتی اگر بخشی از نظام قضایی را ناعدلانه می‌دانیم، می‌توانیم و باید احترام به بخشی از آن را حفظ کنیم.

حفظ احترام به جان و مال و حسن‌شهرت دیگران از دستهٔ آن وظایف جمعی همهٔ ما به همدیگر به عنوان اعضای یک جامعه است که حدودش توسط قانون مشخص می‌شود اما وجود اصل وظيفه مستقل از قانون است. می‌دانم این یکی بحث برانگیز است. اما حتی در موارد رادیکال تغییر نظام سیاسی معمولاً بخش‌هایی از نظام قضایی برجا می‌ماندند، بخشی‌هایی عمدتاً مربوط به حقوق و وظایف افراد نسبت به همدیگر که تنها با قانون حدود مشخص می‌یابند. از نگرانی‌های من این است که در نافرمانی مدنی مرز این‌ها کمرنگ شود. اگر هدف ما تحقق دموکراسی باشد یا هر نظامی باشد که آزادی و امنیت و برابری در آن بیشتر رعايت شود، و چه راه‌مان برای رسیدن به این هدف انقلاب باشد یا اصلاح، بخشی از قوانين مربوط به حقوق دیگران باید محترم شمرده شوند، اگر که اصلاً هدف و ارزش آزادی و برابری است.

و در مورد نکتهٔ اول، فراتر از آن‌چه قانون مشخص می‌کند و می‌تواند با قانون مشخص شود، ما وظایفی نسبت به هم داریم، نه فقط در روابط شخصی‌مان، بلکه به عنوان اعضای یک جامعه. مثال: در یک نظام قابل قبول از آزادی بیان، دولت نمی‌تواند بسیار از چیزها را ممنوع کند، اما وظایف جمعی ما نسبت به همدیگر می‌تواند مستلزم این باشد که تلاش کنیم صحبت‌های نفرت‌انگیز عمومی را کم کنیم، در حالی که همزمان تحمل‌مان را نسبت به ایده‌های مخالف بالا می‌بریم و حتی برای شنیده شدن صدای اقلیت‌ها تلاش می‌کنیم. من فکر می‌کنم که فضای پر از توهین و موج‌های نفرت به سمت این و آن، ضد این وظیفهٔ جمعی ما نسبت به همدیگر است و فکر می‌کنم که این وظیفه‌ای است که انجامش برای تحقق هر شکلی از آزادی و برابری ضروری است.

با همهٔ این‌ها در ذهن، خصوصاً مورد چهار و پنج، من برای خودم این را مناسب‌تر می‌دانم که کمتر کنش ایجابی کنم. می‌دانم که چقدر ناخوشایند است که بیشترین کاری که می‌کنم اعتراض و نقد کنش‌های ایجابی دیگران است. این به معنی این نیست که فکر می‌کنم دیگران هم نباید کنش ایجابی کنند. اما فکر می‌کنم جای من برای کنش ایجابی مناسب نیست. اغلب انتخابم سکوت است، مگر در جایی که فکر می‌کنم فراگیری یک رفتار ضد ارزش‌هایی است که آن رفتار مدعی آن است و خود را معتقد به آن ارزش‌ها می‌دانم. فکر می‌کنم در محيط بکل مغشوش که در آن ارتباط ارزش‌ها و کنش‌ها قطع شده و هدف جای وظيفه و کنش با نظر به ارزش‌ها را گرفته، هیچ ارزشی متحقق نخواهد شد، دست‌کم آزادی و برابری متحقق نخواهد شد. و البته مخاطبم بیشتر دوستان و اطرافیانم هستند: بخشی از شهروندان معمولی بی‌قدرت و سلاح. دلیل این یکی در آن پنج مورد نمی‌گنجد: من گفت‌وگو با کسی را ممکن می‌دانم که اولاً تا حدی ارزش‌های مشترک داریم، ثانیاً می‌توانیم همدیگر را موجوداتی عاقل فرض کنیم که نسبت به دلیل حساس‌اند. تنها بازیگران این ميدان که در موردشان به این‌ها مطمئنم، دوستان و اطرافیانم هستند.

پی‌نوشت: اگر حرف نظری قابل قبولی در این نوشته می‌بینید، چیزهایی است که عمدتاً از باربارا هرمان و شانا شیفرین یاد گرفته‌ام در دو کتابی که مشخصاتش را در زیر می‌گذارم. اگر بخشی از نوشته یا تمامش به نظرتان نامربوط است، آن را به حساب اغتشاشات فکری و بدفهمی‌های من بگذارید.

Herman, Barbara. The moral habitat. Oxford University Press, 2021.

Shiffrin, Seana Valentine. Democratic law. Oxford University Press, 2021.

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق دوستی است

 

چند روز پیش بود که با نزدیک‌ترین حرف می‌زدم. کاری بود که لابد بنا بر اصول اخلاقی‌ام انجامش مشکوک بود گرچه کاملاً منع شده نبود، از نظر روانشناسی‌ای که بخواهد تأکیدش را بر حال بهتر بگذارد هم احتمالاً کار درستی بود. با نزدیک‌ترین حرف زدم تا نظرش را بدانم و پاسخش این بود که کاریزمای شخصی من بیشتر از این است که چنین کنم. یادآوری کرد که من همیشه آدمی بوده‌ام با برنامهٔ شخصی سفت‌وسخت که آن را حداکثر برای سه نفر در زندگی‌ام تغییر می‌دادم. دیگرانی اگر بودند، باید با این برنامهٔ ثابت شخصی و پروژه‌های خودتعریف‌شده‌ام سازگار می‌شدند. حرفش بيشتر از جنس نهیب بود. انذار این‌که دارم آن تفرد شخصی‌ام را از دست می‌دهم و مقهور شرایط بیرونی می‌شوم. چنین نهیبی را تنها دوست نزدیک، بسیار نزدیک، می‌تواند بزند. چه کس دیگری جرئت می‌کند و اصلاً انقدر مرا می‌شناسد که بتواند بگوید که چه کاری با آنچه سال‌ها از خودم ساخته‌ام ناسازگار است؟ و همهٔ‌ این‌ها را با حالتی بگوید که نه تنها ناخشنودم نکند بلکه روی تصمیمم اثر بگذارد.

 

این را اولین بار نون به صراحت گفت. در یکی از آن قعرهای زندگی‌ام، برای این‌که مرا متقاعد کند که حرف بزنم گفت که می‌داند من همیشه در مواقع بحران با دوستانم حرف می‌زنم و نه با مثلاً با روانشناس و مشاور. و می‌دید که اوضاع آن‌قدر بحراني است که نیاز به کمک حرفه‌ای دارم. تا متقاعدم کند که کمک را بپذیرم گفت که با او به عنوان دوست حرف بزنم، همان‌طور که همیشه در بحران‌ها با دوستانم حرف می‌زنم. با این تفاوت که این‌بار با دوستی حرف می‌زدم که مهارت‌های حرفه‌ای مربوطی هم داشت.

 

حالا دوباره دليل آن‌چه که بارها تجربه کرده‌ام را می‌بینم. این‌که چرا من نمی‌توانم با مشاور و روانشناس حرف بزنم، این‌که چرا آن‌چه نیاز دارم صحبت عمیق دوستانه است. چیزهایی را در زندگی‌ام ساخته‌ام که اصلاً معنای زندگی‌ام هستند، سنگ‌بنای هرچه دارم و هیچ چیز را مگر از زاویهٔ آن‌ها نمی‌توانم ببینم و بفهمم. تنها دوستان نزدیکم این مرکز آنچه که مرا ساخته می‌شناسند و از اهمیتش برای حفظ فردیتم و توانم برای ادامه دادن آ‌گاه‌اند. آن‌ها هستند که در هر طوفان بنیان‌افکنی می‌دانند که موضوع مهم برای حفظ و ادامه آن ارزش‌های مرکزی‌ای است که دارم. می‌توانند یادآوری کنند که اوضاع هرقدر هم سخت باشد، تغییردادن آن هستهٔ مرکزی هزینهٔ معقولی نیست. آن‌ها هستند که حتی وقتی خودم هم بنیادین‌ترین ارزش‌هایم را فراموش کرده‌ام می‌توانند به یادم بیاورند و کمک کنند که برقرار بمانم. حفظ فردیتم تا جای زیادی مدیون دوستان نزدیکم است.         

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق در روزمرگی آرام‌تر

 

این روزها حالم بهتر است. توصف ساده‌شده‌ای که به دوستانم در این‌جا می‌دهم این است که حس می‌کنم دوباره خودم را پیدا کرده‌ام. مشکلاتی هست اما من همان حال قبلی‌ای را دارم که اغلب نسبت به مسائلم داشته‌ام: می‌توانم آن‌ها را دست‌کم تا حدی از حال شخصی‌ام جدا کنم. انقدر حالم خوب است که حس می‌کنم بخشی از کار نکردن این روزها تقصیر این حال بهتر است: انگار نمی‌خواهم کار کردن فرصت و امکان لذت بردن از این حال را بگیرد. می‌خواهم بهلم به این حال آرام‌تر که نمی‌دانم چقدر دوام خواهد آورد.

مهم‌ترین عامل رد شدن از آن حال آشفتهٔ چندی پیش زمان است. هیچ چیز به اندازهٔ گذر زمان حال را تغییر نمی‌دهد. چیزهای دیگری هم هست. یکی حرف زدن دوباره با نون است. من آن ساره‌ای که دوست نون است را دوست دارم. در کنار دوستی‌اش آرام‌تر و مسلط‌ترم، با همهٔ ناامنی‌های ممکن. تأثیر دوستی‌اش بر من این است که گویی می‌توانم از هر آشفتگی‌ای عبور کنم. این نیست که اگر نباشد نتوانم. تا به حال همیشه و با هر کسی یا تنها از آشفتگی‌های زندگی عبور کرده‌ام. اما با بودن نون انگار در همان زمانی که آشفتگی را می‌گذرانم مطمئن‌ترم و دل‌آرام‌تر به این‌که روزهای ناآرام می‌گذارد و دوباره اوضاع بهتر خواهد شد. حضورش گذر از دوران سخت را ساده‌تر می‌کند، حتی اگر سریع‌تر نکند. البته شوق دیدارش هم هست. نمی‌دانم اگر قطعی شود که به زودی همدیگر را نخواهیم دید باز هم همین‌قدر آرام و در حال خوش خواهم بود یا نه. حال دوستی‌مان در همهٔ این سال‌های طولانی دوری این‌طور بوده که شوق دیدار باشد ولی انتظارش نه. اما حالا که شوق منتظر دارم، نمی‌دانم اگر به وصل نرسد چه حالی خواهم داشت.

نگرانی‌هایی هم دارم، از جنس نگرانی‌های معمول: نکند بیش از حد (خودم) وابسته باشم یا وابسته به نظر برسم. نگرانی‌ام از بیش از خواست طرف مقابل بودن در رابطه و دوستی مثل همیشه برجاست.

تصمیم برای حرف زدن با نون برای من جایی قرار می‌گیرد که عمیقاً به تفردم وابسته است. جایی که از اصول کلی اخلاقی و ساده‌سازی احساسی روانشناسانه دور است. همین چند روز پیش بود که به این فکر می‌کردم که در پرداختن به دشواری‌های رابطهٔ انسانی جایی خالی بین رویکرد فلسفهٔ اخلاق و روانشناسی وجود دارد: رویکردی که به تو بگوید چطور آدم جالب‌تری باشی. متأسفانه توصیف بهتری از «جالب» برای آن‌چه که در ذهنم است پیدا نمی‌کنم. اگر فلسفه اخلاق قواعد خشک را تحميل می‌کند (حتی اگر اصول‌گرا نباشی) و روانشناسی مراقبت از خود و حال بهتر، جای رویکردی خالی است که در مواقعی راهي را پیش پایت بگذارد و به آن تشویق کند که لزوماً با اصول اخلاقی سازگار نیست و از خودخواهی/مراقبت‌-از-خودی که معمولاً روانشناسی توصیه می‌کند هم فاصله دارد ولی از تو انسان غنی‌تری با تجربه‌های انسانی شدیدتری می‌سازد. راهی که آدم را شخص‌تر می‌کند، نه شخص سالم اخلاقی و نه شخص سالم روانشناسی؛ بلکه شخصی با تفرد بيشتر.

روابط از دست‌رفته

بیش از ده سال گذشته از زمانی که در این‌جا نوشتم که چرا من آدم پارتنرشیپ نیستم. حالا که سی‌سالگی را گذرانده‌ام در این موقعیت جدید نگران این اصل همیشگی زندگی‌ام شده‌ام. «ر» که با محبت سعی می‌کرد با وضع فعلی‌ام همدردی کند و متقاعدم کند که مشکل در فضای این‌جاست و نه در من، به این هم اشاره کرد که چرا گذران زندگی بدون پارتنر بودن در این‌جا سخت است. حالا می‌فهمم که این سختی از کجاست.

سختی اول مربوط به دوستی است. دوستی‌های اینجا با تصور من از دوستی فاصله‌ی زیادی دارد. آدم‌ها کاری را می‌کنند که من به آن می‌گویم ادای مهربانی. گویی بخواهند نشان دهند که چقدر همراه و باتوجه‌اند و اعتبار آدم پرتوجه را کسب کنند درحالی که عمیقاً برایشان اهمیتی ندارد. اتفاقی که می‌افتد؟ این‌که مدام احساس می‌کنی دارند تلاش می‌کنند مرزشان را مشخص کنند در حالی که کسی هم که از اول سعی کرده بود نزدیک شود تو نبودی. من خودم آدمی هستم بسیار مرزگذار. با نفس مرزگذاشتن مشکلی ندارم، اما مهم است که کِی و با کی مرز بگذاری. به گمانم من از آن دست آدم‌هایی هستم که این را به اطرافیانم نشان می‌دهم که باید در نزدیک شدن به من احتياط کنند. این‌طور نشان نمی‌دهم که مشتاق و روان برای سریع نزدیک شدنم. می‌دانم که وقتی کسی نزدیک شد، خواست اینکه قدمی عقب‌تر رود برای هر دو طرف سخت است. این است که ترجیح می‌دهم در راه دادن آدم‌ها به حیطه‌ی اطرافیان نزدیکم احتیاط کنم و بسیار سختگیرانه عمل کنم. اما وقتی که در گذر زمان یکی یکی مرزهایم را با کسی برداشتم، صمیمیت برایم حقیقی است. نزدیکانی که در طی سال‌ها به این شکل پیدا کرده‌ام اولویت زندگی‌ام هستند. محبتم به آن‌ها محاسبه ندارد، حقیقتاً دغدغه‌ی حالشان را دارم و به هر بهانه‌ای از آن‌ها فاصله نمی‌گیرم. این‌جا اما گویی روال آدم‌ها معكوس است: گویی دوست دارند نشان دهند که نزدیک و پرتوجه‌اند و بعد به زحمت مرز ایجاد کنند. این حال متفاوت در شروع و ادامه‌ی دوست فقط یکی از موانع است در این‌که احساس می‌کنم در این‌جا نمی‌توانم آن شکلی از دوستی‌ها را تجربه کنم که در ایران و حتی آلمان ساخته بودم.

سختی دیگر مربوط به همان وجهی است که ظاهراً رابطه‌ی پارتنرشیپ را از دوستی متمايز می‌کند. این وجه دیگر هم این‌جا روان نمی‌گذارد. هنوز با این کنار نیامده‌ام که با محافظه‌کار‌ترین جماعتی طرفم که تا به حال با آن‌ها در مراوده بوده‌ام. هیچ‌وقت دیگری اطرافیانم این‌طور طبق قاعده‌های معمول اجتماعی در روابط شخصی‌شان نبوده‌اند. این‌طور متعجب و ناپذیرا به سبک‌های دیگر. این‌طور پایبند به قواعد اجتماع در شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین روابط زندگی‌شان.

دوراهه

 

بهار ۸۸، اوج تبلیغات انتخاباتی، او را که در این متن صاد می‌خوانم، در دانشکدهٔ فنی دیدم. بسیاری از دوستانم که از دوران دبیرستان می‌شناختم در دانشکدهٔ فنی دانشجو بودند، همان‌ها که صاد را به من معرفی کردند به عنوان عضو انجمن اسلامی دانشکدهٔ فنی دانشگاه تهران. جوانان سرخوش ۲۰-۱۹ ساله بودیم با شور سیاسی بسیار و صاد یکی از فعال‌ترین‌ها بود. من و صاد خیلی زود دوستان نزدیکی شدیم. صاد که به عنوان دانشجوی برق دانشگاه تهران به من معرفی شده بود به فلسفه علاقه‌مند بود، مطلع هم بود. با هم بحث می‌کردیم و ساعت‌ها حرف می‌زدیم. دوستی‌مان مدام عمیق‌تر و نزدیک‌تر شد،. صاد به واسطهٔ من با گروه دوستانم آشنا شد، در دورهمی‌هایمان می‌آمد و در سفرهایمان حضور داشت.

سال ۹۰ بود که روزی میم که او را از دبیرستان می‌شناختم و حالا دانشجوی دانشکدهٔ فنی بود زنگ زد که حرف مهمی دارد و باید مرا ببیند. صحبت را این‌طور شروع کرد: «ساره صاد چیه؟» من خنده‌ام گرفت که این چه نحو سوال کردن است. صاد دوست من است و دانشجوی دانشکدهٔ شما. این‌بار نوبت میم بود که بخندد: «دانشجوی دانشکدهٔ ما که قطعاً نیست». شوکه شدم. میم عضو انجمن اسلامی بود. برایم از داستان عجیبی گفت که منجر به این شده بود که اعضای انجمن بفهمند صاد اصلاً دانشجوی دانشگاه تهران نیست. گیج شده بودم، به غایت گیج. میم نگران از شوک من مدام می‌گفت که نمی‌دانسته که من نمی‌دانم وگرنه این‌طور اطلاع نمی‌داده. شوک از این‌جا نمی‌آمد که دربارهٔ محل تحصیل کسی اشتباه کرده بودم، مسئله فریب خوردن مدام بود از دوستی نزدیک، فریبی که انگیزه‌اش را نمی‌فهمیدم.

اولین کاری که کردم پرس‌وجو از دوستان مشترک بود، خصوصاً دوستانم در دانشکدهٔ فنی. همان ابتدا متوجه شدم که مدتی است ماجرا را می‌دانند. به من نگفته بودند که چون مطمئن بودند که من فهمیده‌ام و اگر به دوستی ادامه می‌دهم به این معنی است که مسئلهٔ مهمی نیست. حتی برخی گفتند که در این مدت و بعد از فهمیدن ماجرا احساس خطر نکرده‌اند چون فکر می‌کردند حتماً من که نزدیک‌ترم اطمینان پیدا کرده‌ام که موضوع مهمی نیست. شروع کردم به مرور گذشته تا بفهمم که چه شده و اصلاً چطور ممکن است که چنین اتفاقی افتاده باشد.

یکی از اولین چیزهایی که یادم آمد این بود که صاد در آن سال‌ها مدام از نمرات بالایش می‌گفت و این‌که به واسطهٔ معدل الف بودن می‌خواهد به فلسفه تغییر رشته دهد. اغلب زمان‌ها هم در دانشکدهٔ ما (دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی) بود. یادم بود که دوستان فنی خوانده‌ام بالا بودن نمراتش را تأیید و هوشش را تحسین می‌کردند. دوباره از آن‌ها پرسیدم. گفتند که در صبح روزهای امتحان او را در محل برگزاری امتحان می‌دیدند ولی کسی یادش نمی‌آمد که او را سر جلسه هم دیده باشد. نمره‌ها هم با شمارهٔ دانشجویی اعلام می‌شد، و آن‌ها هم حرف او را که شمارهٔ دانشجویی‌ای با نمرهٔ بالاتر را مال خودش جا می‌زده، باور می‌کردند. کسی دلیلی نداشت شک کند. در کلاس‌ها هم پراکنده او را دیده بودند و حضور کوتاه و نمرات بالا را به حساب استعداد بالایش می‌گذاشتند.

بعدها خاطرات مشترک را مرور کردیم و یادمان آمد که این شخص هیچ‌وقت کارت دانشجویی نداشته. هزار بهانه آورده بود برای این‌که چرا کارت ندارد. از دعوا با حراست و ضبط‌شدن کارتش توسط آن‌ها تا مشکلات اداری تغییر رشته. یک معمایی که برایمان حل نشد این بود که در آن سال‌هایی که ورود و خروج به دانشگاه به شدت کنترل می‌شد، چطور این شخص بدون کارت مدام در دانشگاه رفت‌وآمد می‌کرد. خیلی‌های دیگر هم کپی (تقلبی) کارت دانشجویی را داشتند، اما دانشگاه آن سال‌ها گیت داشت و اگر نگهبان اصرار می‌کرد کار را روی گیت بگذاری گیر می‌افتادی. حدس‌های زیادی بود از این‌که صاد چه ارتباطی با حراست دانشگاه دارد که حتی بعد از این‌که دانشجویان موضوع را به حراست اطلاع دادند، همچنان در دانشگاه رفت‌وآمد می‌کرد. یادمان نرود که سال‌های ۸۸، ۸۹، و ۹۰ فضای دانشگاه به شدت امنیتی بود و کنترل می‌شد. من دربارهٔ این حدس‌ها چیزی نمی‌گویم. نمی‌شود آن‌ها را سنجید.

بعد یادم آمد که در جلسات انجمن اسلامی می‌رفت و دوستی‌ها از آن‌جا شکل گرفته بود. از بچه‌های انجمن دوباره پرسیدم. گفتند که تا زمانی در جلسات غیررسمی‌شان هم می‌آمده. اما وقتی که فهمیدند دانشجو نیست و به چند مورد دیگر هم شک کردند، حضورش را محدود کردند. خیلی اتفاقات را به گردن صاد می‌انداختند. من دلیلی برای تکرارشان ندارم. آن سال‌ها همه ترسیده بودیم و چنین اتفاقی هیچ نشانهٔ خوبی نبود. همه مستعد بودیم که موضوع را بزرگتر از چیزی که واقعاً بود ببینیم.

بعد از درآمدن از شوک و هضم اطلاع اولیه (در این حد که این شخص قطعاً دانشجوی دانشگاه ما نیست) اولین کاری که کردم این بود که به اطرافیانی که به واسطهٔ من صاد را می‌شناختند اطلاع دهم. بیش از همه از این‌که صاد به واسطهٔ من به افرادی نزدیک شده بود و آن‌ها به خاطر اعتماد به من رابطه را ادامه داده بودند در عذاب بودم. تا جایی که می‌دانم همهٔ اطرافیان من بعد از شنیدن توضیحاتم با صاد قطع ارتباط کردند. اما این را هم می‌دانم (و هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم) که برخی دیگر از بچه‌های دانشگاه ارتباطشان با او را ادامه دادند.

موضوع را رها کردم تا حوالی انتخابات ۹۲. صاد دوباره در دانشگاه بود. در فعالیت‌های سیاسی آن دوره در دانشگاه تهران حضور فعال داشت. اگر بخشی از اطلاعاتی که قبل‌تر به ما داده بود درست باشد، در این زمان حدوداً ۲۴ ساله بود. روزی که تصادفی سری به ستاد روحانی در هفت‌تیر زدم، از این‌که دیدم ظاهراً در آن ستاد مسئولیتی دارد متعجب شدم. این‌که بدون این‌که دانشجو دانشگاهی باشی خودت را در آن‌جا به عنوان فعال دانشجویی جا بزنی یک حرف است، این‌که در ستاد روحانی مسئولیت بگیری چیزی دیگر.

موضوع را کمابیش فراموش کرده بودم تا این‌که حدود یکسال قبل دیدم که صاد در توئیتر حضور دارد، حضوری نسبتاً فعال: زیر نوشتهٔ افراد پرمخاطب نظر می‌گذارد، با آن‌ها وارد مراوده می‌شود و از این طریق ظاهراً سعی می‌کند خود را بشناساند. جدی نگرفتم. به نظرم نه مهم بود و نه من وظیفه‌ای داشتم. فقط چندبار که دیدم برخی دوستان پرمخاطبم نوشته‌های صاد را بازنشر می‌کنند، به آن‌هایی که دوستان نزدیک بودند اطلاعاتی که داشتم را دادم. ترجیح دادند ارتباطشان را با این شخص قطع کنند.

در این مدت چند بار به صفحهٔ صاد سر زدم و هربار متعجب‌تر شدم. آن‌چه من قطعی می‌دانستم و می‌دانم و می‌توانم با اطمینان به دیگران بگویم این است که صاد سال‌ها ادعا می‌کرده که دانشجوی دانشگاه تهران بوده و از این طریق به دانشجویان (خصوصاً فعال سیاسی) نزدیک شده بود، در حالی که قطعاً دانشجوی آن دانشگاه نبوده. باقی ادعاهایش را نمی‌توانم با اطمینان بگویم دروغ است، بیشتر عجیب و گاهی کمی خنده‌دار به نظر می‌رسند، خصوصاً اگر زمانی صاد را از نزدیک دیده باشید. صفحهٔ صاد پر است از اطلاعاتی که قاعدتاً سعی دارد او را فردی مطلع، دارای جایگاه، و باسواد نشان دهد.

مثلاً ادعا می‌کرد که از دفتر مرجعی با او تماس گرفته‌اند و سوالی پرسیده‌اند. ما دیده بودیم که صاد علاقه دارد که خود را مطلع از معارف اسلامی نشان دهد. اما دست‌کم بنا به اطلاعاتی که خودش در آن زمان می‌داد تا بیست‌واندی سالگی هیچ تحصیلات حوزوی‌ای نداشت. این‌ها تماس از دفتر یک مرجع را ممتنع نمی‌کند، صرفاً احتمالش بسیار کم است. یا از اطلاعات محرمانه‌ای که در سال‌های ۸۸ و ۹۲ به آ‌ن‌ها دسترسی داشته می‌گفت و از اخبار جلسات پشت‌پرده. اگر اطلاعاتی که قبلاً دربارهٔ سنش می‌داد درست باشد، در اولی حدوداً ۲۰ ساله و در دومی ۲۴ ساله بود. این واقعیت باعث می‌شود آن ادعاها مضحک به نظر برسد، گرچه لزوماً نشان نمی‌دهد که کذب است. یا بارها دربارهٔ دوستی و نزدیکی‌اش با افراد شناخته شده ادعاهایی می‌کرد. در اغلب موارد شاهد قطعی‌ای نداشتم که بگویم دروغ می‌گوید، اغلب تنها بسیار بعید بود که درست باشند. اما اخیراً در این سلسلهٔ ادعاهایش، به دوستی قدیمی‌اش با شخصی اشاره کرد که از امروز شناخته شده است و معتبر. من این شخص را از نزدیک می‌شناسم و دسترسی مستقیم به او دارم. برخلاف برخی افراد ادعایی دیگر که دسترسی به آن‌ها سخت یا محال است، در این مورد چنددقیقه بیشتر طول نکشید که برایم روشن شود دست‌کم در این مورد صاد قطعاً دروغ می‌گوید. البته دروغی که به خودی خود چندان مهم نیست. بیشتر از جنس خودی نشان دادن است.

صاد دنبال‌کنندگان خیلی زیادی در توئيتر ندارد. این باعث می‌شود که فکر کنم که ادعاها و دروغ‌های آمیخته به راستش چندان مهم و تأثیرگذار نیست. آن‌چه باعث شد فکری شوم که آیا باید به افراد دربارهٔ پیشینهٔ صاد اطلاع دهم یا نه این بود که دیدم برخی افراد پرمخاطب توئیتر نوشته‌های این شخص را بازنشر می‌کنند. تکرار این کار حداقلی از اعتبار به این فرد می‌دهد. به چندنفری که مرا مستقیم یا با یک واسطه می‌شناختند موضوع را گفتم. برخی توجه کردند و برخی انگار که موضوع برایشان مهم نبود به دنبال کردن صاد و بازنشر نوشته‌هایش ادامه دادند. من فکر نمی‌کنم صاد در حال حاضر خطری داشته باشد. آن‌چه نگرانم می‌کند این است که با اعتباری که از این طریق کسب می‌کند، با ادعای این‌که از اخبار پشت‌پرده‌ای اطلاع دارد، بعدها بتواند کار واقعاً تأثیرگذاری بکند.

بسیار فکر کردم دربارهٔ این‌که آیا خیر جمعی در این است که موضوع را به طور عمومی و با ذکر نام اطلاع‌رسانی کنم یا نه. آن‌چه باعث شد از ذکر نام منصرف شوم این است که من دست‌کم در زمینهٔ حقوق بسیار صورت‌گرایم. اصول کلی‌ای وجود دارد که تبعیت از آن‌ها و تلاش برای معتبر ماندنشان (یا دست‌کم اجتناب از کاری که آن‌ها را بی‌اعتبار می‌کند) بسیار برایم مهم است. یکی از این اصول این است که تنبیه یک اشتباه را نباید به عهدهٔ افکار عمومی گذاشت. این بنیان مشکلی است که با برخی از رفتارها در شبکه‌های اجتماعی دارم.

من تخصصی در زمینهٔ حقوق ندارم، این‌ها که می‌گویم حاصل خوانده‌هایم است در مورد رابطهٔ حقوق و اخلاق. من ادعا نمی‌کنم که این‌ها مستقل از هم‌اند، اما سروکله‌زدن‌های اخیرترم با بحث‌های مربوط به رابطهٔ این دو حوزه متقاعدم کرده که تفاوت‌های بنیادین در روش‌های استدلالی این دو وجود دارد. برخلاف حوزهٔ اخلاق که شاید گاهی بشود خیر موردی را بنا بر تشخیص فردی بر اصلی کلی برتری داد، فکر می‌کنم، اصول حقوقی فقط وقتی معنادار و مؤثرند که به‌طور همگن در همهٔ موارد اعمال شوند، دقیقاً مستقل از تشخیص فردی ما دربارهٔ سود و زیان در یک مورد خاص. به این دلیل است که فکر می‌کنم در مواردی که چیزی شبیه دادرسی و حق دفاع وجود ندارد، باز شدن این راه که برای تنبیه دیگران خطاهایشان را عمومی بگوییم، تبعات جبران‌ناپذیری دارد؛ حتی اگر در یک مورد تصور کنیم که فرد مستحق آن تنبیه است و این مجازات خیر عمومی بزرگتری دارد. شر بزرگی می‌بینم در کمرنگ شدن اعتبار آن اصل کلی و به تشخیص فردی واگذار شدن این موارد.

در این مورد خاص، دو راهه آشکار است. از یک طرف از نظر اخلاقی خودم را مسئول حس می‌کنم برابر افرادی که ممکن است با هشدار من از این آدم فاصله بگیرند ولی به خاطر بی‌خبری از سابقهٔ ماجرا به این شخص نزدیک می‌شوند. از آن سو نمی‌خواهم آن اصل کلی مربوط به حقوق افراد را نقض کنم. تصمیم گرفتم اطلاعاتی که داشتم را با صادقانه‌ترین حالتی که از خودم برمی‌آمد منتشر کنم، بدون نام بردن از آن شخص. با توجه به فعالیت‌های عمومی این شخص در توئيتر، اگر کسی این اطلاعات کلی را هشداردهنده می‌داند و دانستن نام آن شخص را برای محافظت از خود لازم می‌داند، ایرادی در این نبینم که اگر پرسید خصوصی بگویم. این نوعی ایفای مسئولیت اخلاقی من است برابر افرادی که حرف‌هایم را می‌پذیرند و ممکن است این اطلاع از خطری بالقوه دورشان کند.

من قصد ندارم کسی را رسوا کنم. از انگشت‌نما کردن کسی هم خوشم نمی‌آید. لذا اگر به واسطهٔ من یا هر طریق دیگری از نام این شخص باخبر شدید، من این را اخلاقی‌تر می‌دانم که نامش را جار نزنید. من در فضای عمومی هیچ حدسی که دربارهٔ نام این شخص زده شود را نه رد خواهم کرد و نه تأیید و درخواست می‌کنم که دست‌کم در پای این متن هیچ اسمی ننویسید.

از اطرافیانتان محافظت کنید، بدین نحو که اگر دیدید که به افراد مشکوک نزدیک می‌شوند، شخصاً سابقهٔ ماجرا را به آن‌ها اطلاع دهید تا اگر صلاح دیدند احتیاط کنند. اگر از الگوی یکسان رفتار شخصی که او را برای اطرافیانتان خطرناک می‌دانید، خبر دارید، شاید صرف توصیف رفتارش به دیگران کمک کند از او فاصله بگیرند و قربانی بعدی‌اش نباشند، بدون این‌که لازم باشد اسمش را عمومی اعلام کنید.

انتخابات

دارم فکر می‌کنم که این فشاری که حس می‌کنم از چیست. مسئله فقط حال بد و نگرانی نیست. برایم روشن است که چیز دیگری علاوه بر این‌ها وجود دارد. حالا به نظرم می‌ٰسد که این انتظار دیگران از توضیح است که عصبی‌ام کرده و حس فشار را ایجاد کرده.

در مورد انتخابات اخیر، من کاری را کردم که به نظرم درست بوده و بارها هم دلایلم را توضیح داده‌ام. و بارها هم تکرار کرده‌ام که به نتیجه خوش‌بین نیستم. تنها جایی که «به اشتباه» پیش‌بینی خوش‌بینانه کردم، این بود که روز انتخابات نوشتم که حدس می‌زنم که اگر انتخابات به دور دوم نرود، با کمتر از ده‌درصد آراء بیشتر می‌شد که به دور دوم برود. حالا که نتایج درآمده مشخص است که این‌طور نبوده. دلم می‌خواهد بروم بنویسم که هرکسی که به خاطر این توئيت رفته رأی داده و حالا مرا مقصر می‌داند، بیاید بگوید من چطور می‌توانم از زیر دینش بیرون بیایم.

افراد ولی از چنین چیزی عصبانی نیستند. چیزهایی می‌گویند که نمی‌فهمم. من خیلی زود، شاید یکی دو روز بعد از رد صلاحبت‌ها تصمیم گرفتم که چه کنم. بنا بر آنچه می‌دیدم محاسبه کردم که احتمال بالای شکست هست (و بارها اعلامش کردم)، اما چون احتمال موفقیت صفر نیست، می‌شود هدف‌گذاری سیاسی کرد و ارزش تلاش کردن دارد. و از همان روز اول هم گفتم که چرا حتی اگر این تلاش شکست بخورد به نظرم تلاش مفیدی است و تبعات مثبت دارد. هنوز هم به همین معتقدم.

این مدعی بودن آدم‌ها، این احساس که می‌توانند فشار روانی به مخالف بیاورند، این‌که به افرادی به خاطر وضع موجود فحش می‌دهند که نقشی در آن ندارند عصبی‌ام می‌کند. این‌که نه برای پروژه‌بگیرها، بلکه برای شهروندان عادی، حمله و فحش و هزینهٔ روانی ابزار برای پیشبر عمومی سیاسی شده ناامیدکننده است. مدت‌ها است که کسی که حتی یک‌بار در موج حمله علیه یک‌نفر شرکت کرده باشد را برای همیشه از حلقهٔ اطرافیانم حذف می‌کنم. همین‌طور است کسانی که فکر می‌کنند راه مخالفت سیاسی توهین و تمسخر است. دستهٔ دیگری را هم در این میان دورتر گذاشتم و سعی کردم فاصله‌ام را با آن‌ها حفظ کنم: عقل‌کل‌ها: کسانی که به جای اینکه موضع خودشان را توضیح دهند، فکر می‌کنند می‌توانند با دو خط نشان دهند که دیگری احمق یا شرور است.

دانشگاه

 

جلسه با کمی تنش شروع شد. از یک طرف دانشجویان تحصیلات تکمیلی از عکس‌العمل دانشکده نسبت به بحران اخیر ناراضی بودند و از آن طرف چهار نفر از قدیمی‌ترین اعضای دانشکده که در جلسه شرکت کردند، شاید حس می‌کردند که ناعادلانه است که حالا که تحت چنین فشار شدیدی هستند از طرف دانشجویانشان هم مورد پرسش قرار بگیرند. دو طرف با گارد نسبت به هم جلسه را شروع کردند. دو گروهی که معمولاً نزدیک‌ترین رابطه را با هم دارند و اصلاً ارتباط صمیمانه‌شان با هم یکی از چیزهایی است که من بسیار دربارهٔ این دانشکده دوست دارم. بعد از دو ساعت بحث بی‌تعارف آن‌چه باقی مانده بود نه تنش، که همدلی و فهم مشترک بود.

بخش عمومی بحران که در فضای مجازی بازتاب پیدا کرده این است که یکی از پست‌داک‌های دانشکده ای‌میلی با محتوایی نامناسب برای یکی از دانشجویان لیسانس فرستاده. بعد از این‌که آن دانشجو در توئیتر دربارهٔ این اتفاق نوشت، سیلی از گزارش دربارهٔ رفتارهای نامناسب آن شخص شروع شد.

مقیدم که چیزی از جزئیات بحث‌های جلسه نگویم، حتی به زبان فارسی. آن‌چه بیش از همه متاثرم کرد و گفتنش بی‌اشکال است، این حرف یکی از اعضای دانشکده بود که وقتی با خبر مواجه شده‌اند اولین چیزی که برایشان مطرح بوده حمایت از دانشجویان لیسانس بوده، برای همین توجه نکرده‌اند که دانشجویان تحصیلات تکمیلی با این خبر در چه موقعیتی قرار می‌گیرند. این از آن چیزهایی بود که شاید اگر چهره به چهره درباره‌اش حرف نمی‌زدیم روشن نمی‌شد، یا دست‌کم همدلی‌ای برنمی‌انگیخت. همین‌طور توصیفات دانشجویان از حس‌شان در طی این چند روز با دیدن بحث‌ها در فضای مجازی. شاید اگر این را هم رودررو نمی‌گفتیم، روشن نمی‌شد که از چه حرف می‌زنیم و چرا این حس مهم است.

کمی طول کشید تا دوباره به این نقطه برسیم که دو گروه با علایق و منافع متفاوت نیستیم، بلکه دو گروهی برابر هم‌اند که علایقشان یکسان است اما نقطه‌نظر و پرسپکتیوشان با هم فرق دارد. بعد از شکستن آن گارد اولیه، به نظرم می‌رسید که اطمینان به دانشکده به دانشجویان برگشت و اعضای دانشکده هم با همدلی به دغدغهٔ دانشجویان گوش دادند و انتظاراتشان از این‌که بعد از انجام پروسهٔ قانونی چه اتفاقی بیفتد را شنیدند. باقی بحث‌ها دربارهٔ محدودیت‌های قانونی بود و پروسه‌های تحقیقی که در جریان است. و توافق بر سر اینکه قبل و بعد از پروسه‌ای که دانشگاه پی می‌گیرد، دانشکده چه عکس‌العملی نشان خواهد داد. و البته بحث مفیدی دربارهٔ اینکه نیاز به تغییری در ساختارهای فعلی داریم برای اینکه این اتفاق تکرار نشود یا اگر شد زودتر و بهتر رسیدگی شود.  

حس یک ساعت اول که مدام ناامیدتر می‌شدم، جبران شد با خوشایندی همدلی دوسویه‌ای که در آخر جلسه پدید آمد. گفت‌وگوی حضوری‌ (که حالا به جلسات زوم بدل شده)، اگر بتواند با همدلی همراه شود، معجزه می‌کند. چیزهایی هست که مگر در رفت‌وبرگشت و تکرار مدام حرف‌ها و عکس‌العمل‌ها فهمیده نمی‌شود. این فهم دوسویه لازمهٔ این بود که هر اتفاقی که در آینده بیفتد، طرفین حس کنند تصمیم مشترکی گرفته شده نه اینکه گروهی برابر آن‌ها برای منافع خودش تصمیم گرفته.

حس خوبی دارم، از گشودگی نهایی اعضای دانشکده که شاید جوان‌ترینشان در این جلسه هفتاد و چندساله بود و پختگی دانشجویانی که با وجود جوانی آن هیجان و غلیان احساسات اولیه را کنترل کردند و بحث را با آرامش و عقلانیت پیش بردند. با اینکه در ابتدا بسیار معذب بودم، خوشحالم که در این جلسه شرکت کردم. این شد تجربه‌ای واقعی از آن‌چه این دانشکده هست، با اینکه هنوز در آن حضور نداشته‌ام.

زیبایی و استقلال

آرام و امن کنار هم بودیم و از هم‌نظری در موضوعی لذت می‌بردیم. کاری که از نظر خیلی اگر نه پسندیده، دست‌کم بی‌اشکال است، انزجار هردومان را برانگیخته بود. نشانه‌ای بر این‌که در برخی از موضوعات اساسی چقدر معیارهایمان مشابه است. در همان حال آرام گفت که به دوستش گفته که حق ندارد آن کار (همان کار مورد بحث را بکند). برآشفته گفتم که نباید این نهی را می‌کرده و بعد سیل قضاوت سختی از این‌که چرا این نهی‌هایش نامتناسب است و سیل حرف دربارهٔ او، که اینجا «ص» می‌خوانمش. شگفت‌زدگی «ص» فقط از این نبود که معترض بودم چرا دیگری را از کاری نهی کرده که خودم آن را نمی‌پسندم. بلکه بیش از آن، شگفتی خود و او از این بود که این عکس‌العمل شدید و حرف‌زدن اتفاق نامعمولی در دوستی ماست. یکی از ویژگی‌های دوستی ما کنترل عکس‌العمل‌های شدید ناگهانی است. دو نفری که انگار همیشه ترجیح می‌دهند که اگر موضوع شدیدی هست، فعلاً در سکوت از کنار آن بگذریم تا بعداً با عقل سردتری بررسی‌اش کنیم، یا رها کنیم، نه این‌که فقط موضوع را رها کنیم، دوستی را هم رها کنیم. رابطه‌ای که قضاوت نکردن و دربارهٔ خودمان/دیگری حرف نزدن ویژگی دیگرش است. دوستی‌ای که این سال‌ها با فاصله‌ها و مرزهای بیشتر مستحکم شده. این عکس‌العمل شدید و حرف‌های زیاد، شبیه معمول ما نبود. خوش‌شانس بودیم که به ناخوشنودی متقابلی منجر نشد. اما به من نشان داد که آن‌چه در مورد «ص» نگرانم می‌کند چقدر جدی است، و فقط موضوعی ذهنی نیست، چنان روی احساسم تأثیر گذاشته که عکس‌العمل‌های کنترل‌نشده برانگیزد.

حرفم به «ص» چیزی شبیه این بود که آن‌چه باعث شده در طی این سال‌ها تحسینش کنم استقلال شخصیتی و معیارهای شخصی‌ای است که برای زندگی‌اش دارد. چیزی که نگفتم این بود: از دیدار اول‌مان، دقیقاً از همان بار اولی که دیدار شخصی‌ای داشتیم، از این‌که کسی در کار و رابطه انقدر شبیه من فکر می‌کند شگفت‌زده شدم. تا قبل از آن تقریباً همیشه با حرف‌هایم دربارهٔ رابطه و کار با تعجب برخورد شده بود و برای «ص» انگار بدیهی بود. این‌که برخی معیارهای شخصی‌ترمان شبیه هم است، چیزی است که باعث شده با تفاوت‌های عمیق‌مان و درک متفاوت‌مان از دوستی، رفاقت‌مان برجا بماند.

به «ص» معترضم و این اعتراضی بود که آن‌طور در آن لحظهٔ امن بیرون زد: او گاهی ویژگی اساسی خودش را فراموش می‌کند: این‌که چقدر شخصیت مستقلی است. فکر می‌کند معیارهایی که دارد معیارهای عامی است که می‌تواند از هر شخص نزدیک دیگری بخواهد که به آن‌ها پایبند باشد. حواسش نیست که آن معیارها روی همین استقلال شخصیتی‌اش بنا شده‌اند و کسی که این حد استقلال شخصیتی را ندارد نمی‌تواند به آن معیارها پیابند بماند، یا دست‌کم این پایبندی بار بزرگی بر دوشش است.

همین را با تندی گفته بودم که «رعایت قواعد زیبا» یک چیز است «توانایی برای هزینه دادن و پایبند بودن به قواعد شخصی بر خلاف جریان معمول امور» چیز دیگر. «ص» انگار این تفکیک را نمی‌بیند. انگار این‌که آدم‌ها معیارهای زیبا را رعایت کنند کافی است. مهم نیست که گاهی که افراد قواعد زیبا را رعایت می‌کنند، در واقع قواعد او را رعایت می‌کنند، نه این‌که این‌ها معیارهای شخصی خودشان باشد. اما برخی از این قواعد و معیارها، آن‌هایی که عمیق‌ترند و تأثیرشان بر زندگی بیشتر است، برای کسی است که حد بالایی از استقلال شخصیتی و توان ایستادن برابر هنجارهای معمول را داشته باشند. رعایت برخی از این قواعد زیبا، هزینهٔ سنگینی است برای کسی که هیچ وقت کاری مستقل نکرده، تصمیمی مستقل نگرفته، هنجارهای شخصی‌تر نساخته و برایشان مبارزه نکرده.

برای «ص» مثال آوردم از یکی از کارهایی که در اوایل جوانی کرده بود. این‌که چقدر عجیب است که در آن سن آن‌طور قواعد معمول را کنار گذاشته و کاری را آن‌طور که قبول داشته پیش برده. امیدوارم بودم که ببیند که آن قاعدهٔ زیبایی که برای آن کار گذاشته محصول همان روحیهٔ مستقل و مبارزه‌طلبانه‌اش است. این دو را حتی اگر گاهی هم بشود از هم جدا کرد، در مورد تصمیم‌های اساسی زندگی نمی‌شود.

این وسواس ذهنی من نسبت به استقلال و وابسته نبودن، چالش مدام رابطه‌هایم است. این فقط یک جلوه‌اش بود. می‌دانم که یکی از دلایلی که روابط عاشقانهٔ دوستانم آزارم می‌دهد، همین است که فکر می‌کنم با ایدهٔ استقلال شخصیتی جمع نمی‌شود. کمتر پیش می‌آید که دو طرف در چنان موقعیت برابری باشند و کنترل هر یک روی اوضاع آنقدر باشد که هیچ کدام استقلال شخصیتی‌شان در رابطه کم‌تر نشود. و اگر رابطه به این شکل برابر نباشد، دیدن هر صورت دیگری از رابطه غمگینم می‌کند. طبیعی است که برایم آزارنده باشد که ببینم دوست نزدیکی به کس دیگری وابسته است، چنان وابسته که تصمیم‌ها و معیارها و شخصیتش با دیگری تعریف می‌شود. اما آن سوی ماجرا هم کم آزارنده نیست: نمی‌توانم قبول کنم که کسی که شخصیت مستقلی دارد بتواند حضور آدمی شدیداً وابسته را تحمل کند. نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی این را آزارنده نبیند که دیگری بخش بزرگی از هویتتش را با او تعریف کرده.  

پیوند نامبارک

 

اتونومی، وظیفه، روابط استثماری و... کلماتی که این روزها در متن‌هایی که می‌خوانم تکرار می‌شوند و تمام روز در سرم پژواکشان را می‌شنوم. انگار نمی‌توانم یا سخت است که خارج از این چارچوب به روابط انسانی‌ام نگاه کنم. قرار هم نبود جز این باشد. لابد این ویژگی متمایز و خوشایند علوم‌انسانی است که اگر به حد کافی جدی دنبال شود می‌تواند اگر نه رفتار، دست‌کم نگاه شخص را به جهان عوض کند. اما این تکرار مدام استدلال‌ها در ذهنم شکلی آزارنده گرفته: تصمیم‌گرفتن در مورد روابط انسانی هیچ وقت برای من ساده و سرراست نبوده. اما حالا بدل به بار ذهنی غیرقابل تحمل شده.

مثلاً: فلانی خود را فراتر از اصول بنیادین اخلاقی به هیچ چیز دیگری مقید نمی‌کند، یعنی در مورد او، فارغ از ابتدائیات اخلاقی، روی هیچ چیز دیگری نمی‌شود حساب کرد و واضح است که مجموعهٔ صوری اصول اخلاقی چقدر برای شکل دادن رابطهٔ انسانی معنادار فقیر است. سلام خانم شیفرین شمایید که در سرم حرف می‌زنید. و حالا من چطور باید تصمیم بگیرم که با این رابطهٔ دلخواه، دقیقاً به خاطر اطمینان به رعایت استانداردهای اخلاق، چه کنم تا در نبود تعهدات دیگر بدل به رابطهٔ ناسالم و استثماری نشود، چه کنم تا بدل به رابطه‌ای نشود که چون هیچ قید اضافه‌ای در آن نیست طرفین برای رسیدن به خواسته‌هایشان، خدمات و سرویس‌های اضافه به هم بدهند؟ یا مثلاً: می‌دانم که بخشی از کششی که به دیگری حس می‌کنم به دلیل حفره‌ای است که اخیراً در زندگی‌ام پیش آمده ولی از این هم آگاهم که ارتباط دوسویه‌مان برای هر دومان مطلوب است. پس آن ارزش درونی و غایی روابط انسانی چه می‌شود؟ سلام خانم کسگارد. کاش چند دقیقه حرف زدن در ذهن من را متوقف کنید تا بتوانم خودخواهانه‌تر یا مبتنی بر عقلانیت ابزاری تصمیم بگیرم. آرام بگیرید تا فکر کنم که نفع دو طرفه برای شروع یک رابطهٔ انسانی کافی است حتی اگر دیگری را غایت فی‌نفسه در نظر نگیرم.

می‌دانم این ناآرامی و ذهنی که از اصلی به اصلی دیگر می‌پرد و با اینکه فکر می‌کند به نتیجه نمی‌رسد نتیجهٔ چیست. پیش‌تر هم تجربه‌اش کرده‌ام. زمانی که بازبینی‌ای و تغییری در اصول/رویکردهای اخلاقی‌ام رخ می‌دهد، مدتی طول می‌کشد تا رویکرد جدید درونی شود. پختگی و تربیت اخلاقی‌ای که می‌پسندم، حاصل تلاش برای به کار بستن مدام اصول است و شکست خوردن و بازبینی این‌که مشکل از اصول بوده یا شرایط یا ضعف شخصی. زمان زیادی می‌برد تا این فرایند تکمیل شود. و تا زمانی که تکمیل نشده، اصول اخلاقی به عنوان دستورالعملی که بشود از روی آن‌ها تصمیم گرفت عمل نمی‌کنند. لابد باید بگذارم که زمان بگذرد. زمان بگذرد تا شخصیتی شکل بگیرد متفاوت از آن‌چه در این چند سال اخیر با آن زندگی کرده‌ام. و این زمان میانه، دشوار و ناآرام‌کننده است.

مراقبت و توجه

 

سال‌ها مراقبت برایم عمیق‌ترین اتفاق در دوستی نزدیک و صمیمانه بود. هرچه گذشته نه تنها طلبم برای این‌که موضوع چنین مراقبتی باشم کمتر شده، بلکه از این‌که عامل چنین چیزی باشم هم گریزانم. مراقبت تام‌وتمام شخص را از هویت و عاملیتش تهی می‌کند. در سخت‌ترین شرایط زندگی، وقتی که هنوز فروپاشیدگی روانی اتفاق نیفتاده، در نهایت خود شخص است که باید از پس مسئله برآید تا بتواند زندگی‌اش را دوباره بسازد. کمک گرفتن از دیگران، محبت دیدن، مشورت گرفتن و... همگی جزئی از عاملیت فرد است، اما وقتی از کسی چنان مراقبت می‌کنی که گویی «من در هر لحظه هستم و مراقب اوضاعم، می‌توانی کاملاً تکیهٔ کنی و نگران نباشی»، نه تنها شخص مراقبت‌شونده دیگر خود را بازیگر اصلی آن بخش زندگی نمی‌بیند، بلکه این خطر هست که کلاً توانش برای عاملیت کامل داشتن کمتر شود. از همه بدتر، نتیجهٔ چنین مراقبتی وابستگی شدید یک شخص به دیگری است. احتمالاً هیچ کس چنان زندگی رهایی ندارد که بتواند تضمین دهد که همواره با همهٔ توان در کنار دیگری خواهد بود و چیز دیگری او را مشغول یا دور نخواهد کرد. این است که وابستگی شدید به دیگری در مواجهه با دشواری‌های زندگی را خطرناک می‌کند.

به گذشته که نگاه می‌کنم، می‌بینم مراقبت تام‌وتمامی که در برخی از دوره‌های سخت زندگی‌ام دریافت کرده‌ام، گرچه در کوتاه مدت کمک کرده که با فشار کمتری از آن دشواری عبور کنم، اما تبعات سنگینی برایم زندگی‌ام در میان‌مدت داشته. از من فردی ساخته که حتی در موقعیت‌های ساده هم نمی‌تواند از پس تصمیم‌گیری و کنش کردن برآید، چون در تصمیم‌ها و کنش‌هایش به دیگری وابسته شده. و سخت‌تر از همه: آن دورهٔ سخت که گذشته، اغلب مراقبت‌کننده می‌خواسته که برود یا حضورش کمتر شود. قطع آن وابستگی همه‌جانبه و پیوند روحی و حسی عمیق چنان دردی داشته که خود دوران پربحرانی را ساخته.    

آن‌چه این روزها برایم در جایگاه عمیق‌ترین وجههٔ رابطهٔ دوستانه می‌نشیند، توجه محبت‌آمیز است. فکر می‌کنم آن‌چه نیاز دارم و بهترین چیزی که می‌توانم به اطرافیانم بدهم، همین توجه است: این‌که کسی در این دنیا هست که موقعیت و دشواری‌ات برایش مهم است، گرچه همواره نیست، همیشه در دسترس نیست، همهٔ انرژی و توانش را برای حل مشکلات تو نگذاشته، بار تصمیم و عمل را به عهده نگرفته، اما می‌توانی روی کمکی که خودت تعیین می‌کنی چه باشد حساب کنی و می‌دانی که در پس همهٔ این سختی‌ها دیده می‌شوی و دوست داشته می‌شوی.

هیچ وقت دیگری در زندگی‌ام نمی‌خواهم از کسی بشنوم که «خیالت راحت باشد من مراقبم» و به هیچ کس نخواهم گفت «نگران نباش، من اینجا هستم و مراقبم.» نگرانی برای کسی است که موضوع دشواری است و باید چنین باشد، که اگر نباشد زندگی‌اش دیگر زندگی او نیست. در نهایت اوست که باید با این موقعیت کنار بیاید، با عاملیت شخصی‌اش. لازم نیست که کسی چیزی را به جای دیگری به عهده بگیرد و حتی مطلوب هم نیست. دلم می‌خواهد به دوستانم اطمینان دهم که در شرایط سختْ توجهِ همراه با محبت مرا دارند و همین را از آن‌ها ببینم. احترام به تصمیم‌ها و تمامیت فردی که با همهٔ تزلزل و ناآرامی‌هایش زندگی‌اش را پیش می‌برد، بدون این‌که محبت و توجه به دلیل شرایط موقت دوستی کمتر شود.

ضعف عقل عملی در عرصهٔ جولان عقل نظری

 

با این واقعیت که قرار نیست این ترم در کلاس‌های دانشگاه شرکت کنم کنار آمده بودم. برای اساتید دو کلاس جذاب در دانشگاه مقبول و معقولی خارج از آمریکا شرایطم را توضیح دادم و قرار شد در کلاس‌هایشان شرکت کنم. به د.ک. هم اطلاع دادم، از تصمیمم استقبال کرد و به طور ضمنی گفت که وقتی مسئلهٔ ادارای حل شود، احتمالاً این درس‌هایی که در دانشگاه دیگر می‌گذرانم را به عنوان درس رسمی حساب خواهند کرد. حالا حدود یک‌ماه گذشته و گرچه هنوز نتوانستم کاملاً وضعیت را جدی بگیرم، اما کج‌دارومریز در کلاس‌ها شرکت کرده‌ام و تکالیف را تحویل داده‌ام.

در این میان استاد دیگری از دانشگاه ای‌میل زد، استادی جوان که اگر این اتفاقات اخیر نمی‌افتاد قصد داشتم در کلاسش شرکت کنم. نوشته بود که می‌داند اساتید دیگری هم ای‌میل زده‌اند اما دلیل او برای نوشتن متفاوت است: دانشجوی همین دانشگاه بوده و در دورهٔ تحصیل با چالش‌های غیرمنتظره‌ای مواجه شده. می‌خواست اطمینان دهد که حمایت این دانشگاه از دانشجویان دکتری بی‌نظیر است و حمایت د.ک. معنای زیادی در دانشگاه دارد. این نکتهٔ آخر عجیب نیست. گرچه از میان اساتید و فلاسفهٔ دانشگاه محبوب‌ترین برای من رابرت ادمز است، اما احتمالاً د.ک. مشهورترین است و حالا می‌دانم که حامی‌ترین و انسان‌ترین هم هست، به نحوی شگفت‌انگیز و بالاتر از هر انتظار و مسئولیت انسانی.

ای‌میل دوستانه‌ای بودم، من هم برخلاف معمولم، پاسخ مفصل دادم. از حمایت و توجه‌شان تشکر کردم و گفتم که در کلاس‌های دانشگاه دیگری شرکت می‌کنم تا وقتی موفق شوند مجوز ویژهٔ دولتی برای شرکت من در کلاس‌ها را بگیرند. از همین رفت‌وآمد ای‌میلی متوجه شد که علاقه‌ای به فلسفهٔ کانت دارم. پیشنهاد داد که پیش‌نویس مقاله‌اش دربارهٔ کانت را برایم بفرستد تا گپ بزنیم. استقبال کردم و گفتم که منتظر خواندن پیش‌نویس مقاله‌اش هستم. چند ساعت بعد ای‌میل دیگری زد «من از د.ک. پرسیدم و به‌نظر می‌رسد که محدودیت‌ها خیلی جدی است. برای این‌که مشکلی پیش نیاید من پیش‌نویس مقاله را برایت نمی‌فرستم تا وقتی که مجوز ویژه را بگیریم. کلاس‌های دانشگاه ت. خوش بگذرد.»

دم‌دم‌‌های صبح بود که این ای‌میل آخر آمد. فکر می‌کردم با کل این واقعیت وحشی کنار آمد‌ه‌ام. اما از لحظهٔ خواندن ای‌میل آخر تا چند ساعت بعد گریه‌ام قطع نمی‌شد. گویی بیش از همهٔ آن‌چه که تا حالا اتفاق افتاده تحقیرآمیز باشد. واقعیت این است که بیشتر تحقیرآمیز یا غیرانسانی نیست. اگر هم باشد، برای من نیست، برای کسی است که این ای‌میل را نوشته. من اگر بودم احتمالاً بسیار از نوشتن چنین چیزی شرمنده می‌شدم. در همان حال که روی تخت بودم پاسخ دادم «می‌فهمم، گرچه امیدوار بودم مجبور نباشم این شرایط غیرمنصفانه را بفهمم. امیدوارم قوانین، خواندن متنی که یک آمریکایی نوشته را برای کسانی که در ایران هستند ممنوع نکرده باشد. می‌توانم منتظر بمانم و مقاله‌تان که منتشر شد بخوانم.»

نگران بودم که پاسخ آخرم خشن باشد. اما نمی‌توانستم به خودم حق ندهم که در این حد عکس‌العمل نشان دهم. می‌دانم که تقصیر دانشگاه نیست. می‌دانم که بسیار بیش از آن‌چه که معمول است همراهی کرده‌اند. اما «وضعیت ذهنی»شان عصبی‌ام می‌کند. نمی‌توانم عبارت بهتری برای توصیف آن‌چه می‌خواهم بگویم پیدا کنم. منظورم این است که در همان حال که چیزی در نحوهٔ رفتارشان برایم آزارنده است فکر نمی‌کنم خود کاری که می‌کنند از نظر قواعد اخلاقی محکوم است، برعکس هیچ کار غیراخلاقی‌ای نمی‌کنند و اصلاً کارهایی می‌کنند که از منظر اخلاقی پسندیده است. اما چیز ناخوشایند دیگری هست که توضیحش ساده نیست.

اولین چیزی که برابر کنش اخلاقی به ذهن می‌رسد، فضیلت است. لابد باید بگویم که حس می‌کنم رفتارشان فاقد نوعی فضیلت است. اما موضوع دقیقاً این نیست. فضیلت مشخصی نیست که بگویم در رفتارشان غایب است. به گمانم آن‌چه که در رفتارشان غایب است نوعی آموختگی و ورزیدگی اخلاقی در مواجه با شرایط غیرعادلانه است. سعی می‌کنم منظورم را با تلفیقی از خوانده‌ها و نظرات شخصی‌ام توضیح دهد.

این دیدگاهِ حالا نسبتاً شناخته شده‌ای است که اخلاق مجموعه‌ای از قواعد و دستورها نیست. اما به نظر من آن‌چه در کنار دستورها است، فضیلت نیست، یا فقط فضیلت نیست. فکر می‌کنم که حتی اگر اعتقاد داشته باشیم که دستورهای اخلاقی بخش مهمی از اخلاق هستند، واقعیت این است که نمی‌شود آن‌ها را به شکلی که گزاره‌های کلی بر موارد جزئی اطلاق می‌شوند، در موقعیت‌های اخلاقی به کار برد. هیچ قاعدهٔ کلی اخلاقی دقیقاً مشخص نمی‌کند که در یک موقعیت چطور باید رفتار کنید. اخلاقی رفتار کردن، مستلزم این است که در هر موقعیتی، خصوصاً در موقعیت‌های دشوار، بسنجید که و بررسی کنید که چه گزینه‌هایی وجود دارد و هرکدام تا چه حدی با کدام دستورهای اخلاقی سازگار است. رفتار اخلاقی محاسبهٔ مدام در موقعیت‌های دشوار است. و از دل این محاسبهٔ مدام است که کم‌کم شهودی اخلاقی شکل می‌گیرد و انسان تربیت می‌شود که در هر موقعیت تصمیمی بگیرد و رفتاری کند که بعداً می‌تواند توضیح دهد و تحلیل کند که بیشتر و چطور با کدام دستور سازگار است، گرچه در تعارضی نسبی با دستور دیگری است. من به این می‌گویم ورزیدگی اخلاقی. فکر می‌کنم لابد خوب و مهم است که باری یا بارهایی در زندگی تلاش کرده باشیم اصولی برای خودمان مشخص کنیم. اما در واقعیتِ زندگی، دسترسی داشتن به این اصولْ زندگی ما را اخلاقی نمی‌کند. بخش سخت‌تر ماجرا رجوع چندباره به این اصول در موقعیت‌های پیچیده است و تلاش برای پیدا کردن گزینه‌ای که بیشترین سازگاری را با برخی از آن‌ها داشته باشد، به قیمت کنار گذاشتن باقی. و بعد نقد رفتار خودمان که واقعاً انتخاب‌مان مناسب بوده یا نه. این رفت و برگشت بین تصمیم‌گیری مدام و سنجش شرایط و بعد نقد تصمیم‌هاست که کم‌کم ما را در زندگی اخلاقی ورزیده می‌کند. ممکن است همهٔ این پروسه خودآگاه نباشد، اما این کاری است که کمابیش اغلب افرادی که دغدغهٔ اخلاق دارند می‌کنند.

یک مصداق این ورزیدگی اخلاقی برای من در مواجهه با قانون ناعادلانه است. به گمانم هیچ دستورالعمل قاطع نهایی‌ای وجود ندارد که بگوید برابر قانون ناعادلانه باید چه کرد. تعادل ظریفی است که باید برقرار شود بین: تلاش برای کم کردن اثر قانون ناعادلانه (از طریق گاهی نادیده گرفتن آن)، و هم زمان توجه به این‌که به خاطر چند قانون ناعادلانه روح قانون به طور کلی از بین نرود تا هرج‌ومرج کامل رخ ندهد، و مراقبت از کیفیت زندگی شخصی (اگر قرار نیست که قهرمانانی باشیم که زندگی‌مان برای تغییر قانون ناعادلانه تباه می‌شود)، و حفظ کردن کرامت شخصی (این‌که تا کجا باید به قانونی عمل کرد که ضد اصول شخصی‌مان است) و... مواجه شدن با قانون ناعادلانه، خصوصاً اگر قانونی جزئی باشد ساده نیست و دستورالعمل واحد ندارد. باید نکات بسیاری از جمله این‌هایی که شمرده‌ام را در هر موقعیت جزئی محاسبه کرد. من فکر می‌کنم که بسیاری از ما در ایران در این زمینه ورزیدگی اخلاقی داریم. چون هم قوانین ناعادلانه داریم و هم حساسیت عمومی بالا. انتخاب‌هایمان با هم متفاوت است و خیلی از ما نمی‌توانیم دلیل انتخاب‌هایمان را توضیح دهیم. اما انقدر در مواقع مختلف مجبور شده‌ایم در این باره تصمیم بگیریم که هرکدام شهودی شخصی داریم که در مواجهه با قانون ناعادلانه چه عکس‌العملی باید نشان دهیم.

این چیزی است که در اساتیدم غایب می‌بینم. گویی نوعی عدم ورزیدگی اخلاقی دارند در مورد این‌که در چنین شرایطی چه عکس‌العملی باید نشان دهند. این آن نکتهٔ آزارنده در مورد «وضعیت ذهنی»شان در این موقعیت است. ممکن است مجهز به ارزشمندترین اصول اخلاقی باشند، چنان‌که به نظر می‌آید هستند، فضیلت‌های بسیاری هم داشته باشند، چنان که روشن است که حامی‌اند و مهربان، اما ظرافت‌های مربوط به این موقعیت را انگار نمی‌دانند. ماجرا به سادگی برایشان این است: از قانون اطاعت می‌کنیم و همدردی خودمان را با کسی که این قانون ناعادلانه زندگی‌اش را سخت کرده، ابراز می‌کنیم، و آن‌هایی که اخلاقی‌ترند تلاش می‌کنند راهی قانونی برای حل شدن مسئله پیدا کنند. اما فرمول‌های ساده‌ای از این دست، تناسب کمی با پیچیدگی واقعی شرایط انسانی دارد.

تلاش برای انکار «برههٔ حساس کنونی»

 

زندگی من، با روابطم و حتی تصمیمات حرفه‌ای‌ام، طوری است که بسیار در معرض این است که همواره در برههٔ حساس کنونی باشم. همراه با این خطر همیشگی، تلاش مدامی است برای این‌که به رسمیت نشناسم که وضعیت خاص است. علّت ترسم و تلاشم برای انکار این‌که چرا در برههٔ حساسی هستم این است که در اطرافم افرادی را می‌بینم که مدت‌ها است در برههٔ حساس زندگی‌شان هستند، بحرانی پس بحرانی در زندگی‌شان پیش می‌آید، و به این دلیل از زیر بسیاری از مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی (خصوصاً در حیطهٔ روابط دوستانه) شانه خالی می‌کنند چون شرایط‌شان خاص است.

لابد طبیعی و دوستانه است که از هر کسی در اطرافمان بپذیریم که مدتی از تقیدات معمول شانه خالی کند، و نیاز به مراقبت همدلانه یک‌سویه داشته باشد. نمی‌دانم حدش کجاست، اما می‌دانم که این وضع نباید خیلی طولانی شود، دقیق‌تر بگویم من حس خوبی به طولانی بودن این وضع ندارم. حس خوبی ندارم وقتی کسی مدت طولانی روابط دوستانه‌اش را در وضعیت نابرابر از نظر توجه و مراقبت و مسئولیت قرار می‌دهد چون فکر می‌کند در وضعیت خاصی است.

در مورد خودم، زندگی‌ام آنقدر در معرض طوفان است که فکر می‌کنم اگر بدون سخت‌گیری به این راه دهم که به خاطر شرایط خاص پیش آمده، دیگران باید برایم استثنا قائل شوند، محتمل است که تقریباً همیشه در این وضع بمانم. این است که معمولاً تلاش می‌کنم کمتر این وضع را به رسمیت بشناسم و اگر هم حس می‌کنم در شرایط خیلی خاصی هستم برای این وضع حد زمانی بگذارم، مثلاً یک هفته یا حداکثر دو هفته. اما خیلی وقت‌ها موفق نمی‌شوم، این است که گاهی به طرزی تصنعی تلاش می‌کنم اگر بخشی از زندگی‌ام درگیر بحران می‌شود و برخی اطرافیانم را در جریان آن می‌گذارم، در مورد دیگران سعی کنم چنان رفتار کنم که گویی اوضاع عادی است. تلاش تصنعی دیگرم این است که اگر برای مدتی به گروهی از دوستان این حس را دادم که شرایطم خاص است و نیاز به همراهی و تحمل ویژه‌ای از طرف آن‌ها هست، در بحران بعدی به سراغ گروه دیگری از دوستان بروم. انگار دوستانم را برای مراقبت و محبت طبقه‌بندی تخصصی کرده باشم، با برخی در مورد دانشگاه حرف می‌زنم، با برخی در مورد نگرانی‌های اجتماعی، با برخی دربارهٔ بحران‌های شخصی و...

واقعیت این است که کمتر کسی در اطرافم در شرایط بحرانی نیست. قطعاً برخی با بحران‌های شدیدتری مواجه‌اند. اما بعید می‌دانم هیچ کس در وضعیتی باشد که بتواند برای مدت طولانی رابطهٔ نابرابر را تحمل کند، به طوری که مسئولیت، توجه و محبت بیشتر ابراز کند و کم‌بودن طرف مقابل را بپذیرد. غیر از این‌که کلاً این تصویر را از خودم دوست ندارم که برای مدت طولانی از مسئولیت و رابطهٔ برابر فرار کنم، فکر می‌کنم در شرایط فعلی منصفانه نیست که برای طولانی مدت چنین درخواستی از اطرافیانم داشته باشم.

دربارهٔ جنبش اخیر افشاگری

 

این تأملی نسبتاً زودهنگام است، اما نه آن‌قدر که کاملاً از احساسات مختلفی که موج اخیر برانگیخت فاصله گرفته باشم. آن‌چه می‌نویسم مبتنی بر مشاهدات محدود و استقرای ناقص است و بیشتر نشان‌دهندهٔ جهت‌گیری‌ای است که امیدوارم این موج اخیر به سمتش حرکت کند. کار تحقیقی دربارهٔ جنبه‌های مختلف این پدیده از توان و سواد من خارج است و به تبع این، هیچ ادعایی دربارهٔ این‌که ماهیت این جنبش چیست ندارم.

۱. به رسمیت شناخته شدن، کسب همدلی و حمایت:

یکی از پرچالش‌ترین بحث‌های اخیر این است که آیا این حرکت در راستای بازپس‌گرفتن عدالت برای کسانی است که به آن‌ها ظلم شده و مجازات مقصرانی که تا به حال هزینه‌ای برای کارشان پرداخت نکرده‌اند. به تبع این بحث‌های دیگری پیش می‌آيد دربارهٔ متناسب بودن مجازات اعمال شده و راستی‌آزمایی اتهامات وارد شده.

پیش از این‌که چیزی دربارهٔ دشواری‌ها و مشکلات برقراری عدالت و اعمال مجازات از طریق چنین جنبشی بگویم، می‌خواهم جایگزین از مطلوبم را حرف بزنم: آن‌چه که من در چند مورد تجاوز و تعرض جنسی دیده‌ام، سکوت و انزوای کسی است که قربانی تجاوز/تعرض بوده است. من در یک محیط یکسان دیده‌ام که کسانی که مورد آزار قرار می‌گیرند درباره‌اش حرف می‌زنند، حمایت اطرافیان را کسب می‌کنند و آزارگر را طرد می‌کنند، در حالی که کسانی که مورد تجاوز/تعرض قرار گرفته‌اند مدت‌ها سکوت می‌کنند. من فکر می‌کنم که یک هدف بیان عمومی روایت تجاوز/تعرض می‌تواند این باشد که کسی که در معرض آن بوده، حتی بعد از سال‌ها، از همدلی‌ای که مستحقش بوده برخوردار شود. آن‌چه که او را به سکوت می‌کشانده و بخشی از هویتش را برایش مسئله‌زا کرده دوباره به عرصهٔ عمومی آورده می‌شود و به رسمیت شناخته می‌شود.

این جنبهٔ مهمی از ماجرا است. و آن‌چه که مرا در همین موج نگران می‌کند، مغفول ماندن این جنبه است. این جنبش علی‌القاعده می‌توانست و می‌بایست به تشکیل گروه‌های حمایتی برای افرادی که چنین تجربه‌ای داشتند منجر شود. برخی از افرادی که مورد تجاوز/تعرض کسی قرار گرفته‌اند که به افراد متعددی تجاوز/تعرض کرده است، از طریق هم‌روایتی و دیدن روایت‌های مشابه این حمایت و همدلی را بدست می‌آورند. اما بسیاری از تک‌روایت‌ها صدایی است که در این همهه فراموش می‌شود و روایت‌گر بعد از این باید به تنهایی با تبعات روایت کردن ماجرا دست‌وپنجه نرم کند. این موضوع مرا نگران می‌کند.

۲. اجرای عدالت و مجازات:

سواد این را ندارم که دربارهٔ این‌که آیا اجرای عدالت و مجازات از طریق این جنبش ممکن و مطلوب است، مفصلاً استدلال کنم. تنها به برخی از نکاتی اشاره می‌کنم که فکر می‌کنم به چشم اغلب کسانی که این موضوع را دنبال‌کرده‌اند آمده.

حدس می‌زنم که موارد حادّی که ممکن است کسی برای انتقام شخصی روایتی علیه کسی جعل کند، محدود است. برخی هم راه‌حل‌هایی برای جلوگیری از آن پیشنهاد کرده‌اند که قابل تأمل است، مثل این‌که مجازات عمومی را محدود کنیم به مواردی که یا روایت‌های متعدد مستقل از هم دربارهٔ آن وجود دارد یا شواهد متقاعدکننده‌ای برای آن هست.

گرچه این موارد احتمالاً محدود کاملاً جعلی، چندان مرا نگران نمی‌کند. اما در همین مدت، مواردی به چشم من خورده که گرچه مصداقی از رفتار ناخوشایند یا از نظر اخلاقی نامناسب‌اند، اما دقیقاً تعرض، تجاوز یا اقدام به تجاوز نیستند. بااین‌حال به دلیل ناخوشایندی‌شان ممکن است برای موضوع روایت تبعات بسیاری داشته باشند، تبعاتی که متناسب با رفتار انجام‌شده نیست. به‌هم‌پیوستگی رفتارهای جنسیت‌زده، آزارجنسی و تجاوز را می‌فهمم، اما در اجرای عدالت جزئیات و تفاوت‌ها مهم است، درحالی که روایت عمومی تنها یک ابزار برای مجازات دارد و همه را به یک چوب می‌راند.

با کسانی که با استناد به آمار می‌گویند که جعل و انتقام‌گیری شخصی و اغراق محدود است و ارزش توجه ندارد، همدل نیستم. اگر موارد محدود باشد و هدف از این جنبش تنبیه تقصیرکاران باشد، ممکن است در نهایت عدالت از این طریق بهتر اجرا شود. اما برای من که امیدوارم هدف از این جنبش همدلی و حمایت از کسی باشد که این تجربه را از سر گذرانده، حتی تعداد محدود روایت جعلی یا بی‌تناسب نگران‌کننده است، به این دلیل که دقیقاً همان حس همدلی و همراهی را کمرنگ می‌کند.

چرا همدلی مهم است، حتی بیش از تنبیه احتمالی؟ من فکر می‌کنم همین نگران بودن از عدم همدلی و به رسمیت شناخته نشدن است که آسیب بسیاری برای کسی که تجربهٔ تجاوز داشته، در پی دارد. شاید اگر برخی از افرادی که این تجربه را داشتند از چنین همدلی‌ای مطمئن بودند، راه شکایت قضایی و اجرای عدالت از طرق دیگر را پی می‌گرفتند. احساس این‌که در چنین تجربهٔ مسئله‌زایی مقصر نبوده‌ای و حمایت می‌شوی، بخش مهمی از (و نه تمام) پیش‌نیاز اقدام قضایی است. نحوه‌ای از عمل که به بهانهٔ اجرای عدالت، همدلی عمومی را از بین ببرد، به نظرم برای خود افرادی که تجربهٔ تجاوز/تعرض داشته‌اند آسیب‌زا است.

۳. آموزش و حساسیت عمومی:

هدف دیگری که امیدوارم این جنبش به آن برسد این است که حساسیت عمومی را بالا ببرد و منجر به آموزش عمومی مسائل مرتبط شود. این آموزش چند سطح دارد. به نظر من مهم‌ترین بخش آموزش مربوط به این موضوع این است که چطور و چرا متجاوز نباشیم. می‌دانم ساده به نظر می‌ٰرسد. اما تجربه و مطالعهٔ بسیار محدود من در این موضوع متقاعدم کرده که آموزش به کسانی که در معرض تجاوز/تعرض‌اند بدون آموزش کسانی که در معرض اعمال تجاوز/تعرض‌اند، فایدهٔ چندانی ندارد. شاید برای خیلی از ما باورپذیر نباشد، اما این‌که نباید تجاوز یا تعرض کنیم برای خیلی‌ها روشن نیست. نیاز به آموزش عمومی این مفاهیم و تحلیل پیش‌فرض‌ها داریم.

بخش دیگری از این آموزش، که شاید پیشتر فرصتش نبوده، دربارهٔ چگونگی برخورد با کسی است که چنین تجربه‌ای را گذرانده. من امیدوارم که اگر این جنبش به همدلی عمومی منجر شود، حساسیت به این موضوع بالاتر برود.

و فقط بعد از همهٔ این‌ها است که آموزش به کسانی که در معرض تجاوز/تعرض‌اند اهمیت پیدا می‌کند: این‌که چه کنند که خطر کمتری تهدیدشان کند، و اگر حادثه‌ای رخ داد چه کنند.

۴. صدای چه کسی:

از جایی به بعد، صدای برخی خبرنگاران و فعالین برخی حوزه‌های اجتماعی، در این موضوع بیشتر شد. این کار اگر در قالب تشکیل گروه‌های تخصصی برای مشورت و حمایت از کسانی بود که تجربهٔ تجاوز/تعرض داشتند، مایهٔ امیدواری بود. اما این چیزی نبود که من می‌دیدم. چیزی که من می‌دیدم این بود که آن تنوع صدای اولیه، تقلیل یافت به چند صدای محدود که از فیلترهای مشخص گذشته بودند و رنگ یکسانی گرفته بودند. کسانی بدل به صدا و بلندگوی این ماجرا شدند. این تک‌صدایی (یا چند صدای محدود) باعث می‌شود که به جای این‌که دغدغهٔ افراد واقعی و متفرد را داشته باشیم و با آن‌ها همدلی کنیم، نگرانی انتزاعی و عمومی داشته باشیم، که البته در جای خود می‌تواند مفید باشد، اما من هم‌چنان فکر می‌کنم که به از دست رفتن همدلی با افراد نمی‌ارزد.

حضور افراد شناخته شده، به عنوان مرجع اصلی در چنین جنبشی تبعات دیگری هم دارد: این موضوع هم مثل هر موضوع اجتماعی دیگری در ایران، به محض این‌که موضوع رسانه شود، بدل به دعوای سیاسی می‌شود. حضور افرادی با مواضع سیاسی مشخص به عنوان سردمداران این جنبش، می‌تواند همدلی عمومی را با آن کم کند. به گمانم خوب است که این موضوع را اولاً سیاسی نکنیم و اصرار برخی افراد برای داشتن نقشی مشخص در این جنبش عمومی، سیاسی نشدن این موضوع را سخت می‌کند. بله من هم می‌دانم که هیچ امر کاملاً غیرسیاسی‌ای وجود ندارد، موضوع این است که در طیف امر سیاسی کجا بایستیم.

کاش تجربه‌های تلخ قبلی، از جمله دربارهٔ موضوع سبک زندگی و پوشش نبودند. تجربهٔ این‌که چگونه مطالبهٔ عمومی بدل به ابزار سیاسی و بعد اقتصادی گروهی خاص می‌شود.

۵. حواشی:

با تذکر دوستی، متوجه شدم که بعد از مدتی توجه‌ام به حواشی بیشتر از اصل موضوع شده. سعی کردم مدتی سکوت کنم چون این را قبول دارم که اگر از غلبهٔ حواشی ناراضی هستیم، نباید با پرداخت بیشتر به آن‌ها، متن را بیشتر به حاشیه تبدیل کنیم. بااین‌حال می‌خواهم این نوشته را با حرفی شخصی دربارهٔ حواشی تمام کنم. من سعی می‌کنم جزو آن دسته از افرادی نباشم که هر موضوعی را از زاویهٔ جنسیت تحلیل می‌کنند. اما در این اتفاق اخیر دیدم که اغلب حواشی‌ای که آزارم می‌دهد، مربوط به افرادی است که در نقش اجتماعی مردان قرار دارند. واقعیت این است که این موضوع، برای من هر موضوعی نیست. برخی شوخی‌ها، دستورالعمل‌ها، قضاوت‌ها، طلب‌ها، و ادعاها از طرفه کدام گروه اجتماعی خاصی، دردناک‌تر بود. توضیحی ندارم. این را فقط از جهت بیان احساس شخصی می‌گویم و هیچ ادعایی برای همگانی بودنش ندارم.

 

آشوب چندوجهی چندروزه.

 

سعی می‌کنم فکرهای پراکنده را این‌جا بنویسم، شاید از هجوم درهم چندروزه‌شان خلاص شوم. جمعه عصر بود که روایات مربوط به تجاوز سریالی را خواندم، دربارهٔ کسی که تاحدی می‌شناختم، نه زیاد، در حد چند مکالمه در دانشکده و برخی دوستان مشترک. برخی از کسانی که روایتشان از تجاوز را نوشته بودند را هم می‌شناختم، برخی را از دور، برخی را از کمی نزدیک‌تر. در این میان روایات دیگری هم بود، در مورد آزارگران و متجاوزان دیگر که راوی برخی از آن‌ها را می‌شناختم. از جمعه تا امروز بغضی مدام است که هربار موضوعش عوض می‌شود و گویی ذهنم مدام دلیلی تازه برای بغض پیدا می‌کند.

بیش از بیست روایت کمابیش مشابه از بیهوش شدن توسط دارویی که در نوشیدنی ریخته شده و تجاوز در ناتوانی و ناهوشیاری. بیش از بیست روایت از تجاوزهایی که در طول دست‌کم ده سال اتفاق افتاده، در سکوت. و متجاوزی که همهٔ این سال‌ها به حضورش در حلقه‌های دوستی و رفت‌وآمد به دانشکده ادامه می‌داده.

اولین بغض و عصبانیت از این بود که چطور ممکن است که این همه سال چنین چیزی را نفهمیده باشیم. در سرم تکرار می‌شد که خاک بر سر همهٔ ما که انقدر امن و مطمئن نبودیم که آزاردیده‌ها حرف بزنند. نمی‌فهمیدم، هنوز هم نمی‌فهمم که چطور ممکن است که در جمع‌های دوستی نسبتاً مشخص دانشکده چنین شخصی حضور داشته بوده باشد و کسی نمی‌دانسته که چه می‌کند. مقایسه می‌کنم با موارد آزار (و نه تجاوز) که در دانشکده رخ داده و از بسیاری از آن‌ها آگاه بودیم، برخی را گزارش کرده‌ایم و حراست دانشگاه اقدامی کرده، در برخی آزارگر طرد شده و در برخی دوستان سعی کرده‌اند با آزاردیده همراهی کنند. همان سال‌های اول تحصیل بود که کسی تهدیدم کرد. همان موقع به چندنفر از دوستانم گفتم. خاطرم هست که چطور برنامه‌ریزی کرده بودیم که هرزمانی که در دانشکده هستم یکی‌شان در دسترس باشد تا در صورتی که اتفاقی افتاد به کمکم بیاید. مورد دیگری را یادم می‌آید که تعداد زیادی از ما را درگیر کرده بود و کار به شکایت بیرون از دانشگاه رسید. بعد فکر می‌کنم ولی افرادی که در معرض تجاوز این شخص اخیر بوده‌اند، حتی انقدر احساس امنیت نکرده‌اند که حرف بزنند. این چه جمع‌های دوستی لعنتی‌ای بوده که چنین امنیتی نمی‌داده؟ در آن آشفتگی ساعت‌های اول با دوستی که می‌دانستم در این موضوع دغدغه و سواد و همدلی دارد حرف زدم. آن‌چه که گفت، آن عذاب‌وجدان اولیه و حس بدم نسبت به گروه‌های دوستی سال‌های دانشکده را کمتر کرد. برایم توضیح داد که اتفاقاً تجاوزهای سریالی معمولاً در گروه‌های دوستی اتفاق می‌افتد. توضیح داد که چرا گروه‌های دوستی باعث می‌شوند که گزارش تجاوز برای کسی که تجربه‌اش کرده سخت‌تر شود. این یکی از ناآرامی‌هایم را کم‌تر کرد: آن تنفر و عذاب‌وجدان ناگهانی اولیه‌ام از همهٔ گروه‌های دوستی در دانشکده. دست‌کم دیگر تقصیر شخصی به نظر نمی‌رسید. اگر این مکانیسمی تکرارشونده در گروه‌های دوستی است، پس مشکل فقط رفتار اعضای یک گروه یا یک دانشکده نیست.

همزمان که بخشی از حس تقصیر و ناخوشی شدید اولیه‌ام آرام‌تر شد، به این فکر می‌کردم که اگر حال من که به این شخص نزدیک نبوده‌ام، بلکه فقط در یک دانشکده با او درس خوانده‌ام انقدر بد است، حال کسانی که به هر روی از من به او نزدیک‌تر بوده‌اند چقدر باید بد باشد. حدس زدنش دشوار نبود و نشانه‌هایش هم آشکار بود که حال آن‌ها اصلاً خوب نیست. مرور صدبارهٔ خاطرات و فکر این‌که چرا نفهمیدیم، چرا جلویش را نگرفتیم و... در حین این‌که نگران حال کسانی بودم که زمانی به نوعی به این شخص متجاوز نزدیک بوده‌اند، همزمان فکر می‌کردم که کسان دیگری هستند که نگرانی برای آن‌ها اولویت بیشتری دارد: کسانی که این تجربهٔ تلخ را از سر گذرانده‌اند و حالا با بیان روایت‌شان دوباره فشاری را تجربه می‌کنند. همزمان فکر می‌کردم که این چه شرایط مزخرفی است که باید برای نگرانی برای گروهی عذاب‌وجدان داشته باشم چون فکر می‌کنم اولیت نگرانی برای گروه دیگری است. سعی کردم برای چند نفر از بچه‌ها دانشکده بنویسم. با هر کس که حرف زدم بعد از چند دقیقه فحش دادن از دست‌مان خارج شد. ناباوری و خشم حس تکرارشوندهٔ همهٔ گفت‌وگوها بود.

بخش بزرگی از بغض این چندروزه، از تصور حال کسانی بود که این اتفاق برای آن‌ها افتاده. دردناکی خود تجربه و بعد تصور این‌که سال‌ها سکوت کرده‌اند و دیده‌اند که متجاوز به زندگی اجتماعی معمولش ادامه می‌دهد و بعضاً با دوستان آن‌ها معاشرت می‌کند. گاهی که آزار یک شخص به ما از حدی بیشتر باشد، نمی‌توانیم سلام کردن اطرافیانمان به او را هم تحمل کنیم، اما کسانی که این تجربه را از سر گذرانده‌اند، در سکوت شاهد معاشرت‌ها و دوستی‌های ادامه‌دار این شخص بوده‌اند. بمیرم. همین. نمی‌توانم تصور کنم که چه فشار شدیدی را سال‌ها تحمل کرده‌اند، هم از مرور اتفاقات آن روز/شب و هم از دیدن ادامهٔ زندگی اجتماعی و معاشرت دیگران با این شخص. با دوستی حرف می‌زدم و از این می‌گفتیم که گویی تجربهٔ تجاوز نه فقط در درجه که در ماهیت با انواع دیگر آزارهای حتی جنسی تفاوت دارد. تفاوتی که باعث می‌شود حرف زدن از آزار بسیار راحت‌تر از حرف زدن از تجاوز باشد. مقصردانستن خود هم گویی در تجاوز شدیدتر است تا در آزار. تجاوز انگار چیزی اساسی‌تر را زیر سوال می‌برد.   

بخش دیگر نگرانی برای حال افرادی است که از این تجربه گفته‌اند، بعد از این اعلام عمومی. فشاری که بعد از این تحمل خواهند کرد. چیزی که در کنار تجربهٔ تجاوز همواره کنار آن‌ها خواهد ماند: خود تجربهٔ این گفتن. دلم می‌خواست می‌توانستم کاری برایشان بکنم، دست‌کم بگویم که می‌دانم که سخت است و می‌فهمم که حالا بعد از روایت‌کردن سختی دیگری را هم تجربه می‌کنند. نه فقط دربارهٔ کسانی که از این متجاوز خاص نوشته‌اند، بلکه دربارهٔ کسان دیگری که از تجربه‌های دیگر نوشته‌اند، نگران هر درد تازه‌ای هستم که در این مورد حس می‌کنند. از ناتوانی خودم حالم بد است. از این‌که اگر در آن سال‌ها در جمعی بوده‌ایم که نتوانسته برای این آدم‌ها امن باشد، حالا هم نمی‌توانیم در این تجربهٔ سخت بعدی همراهی‌شان کنیم.

ذهنم انگار هرلحظه دنبال دلیل تازه‌ای برای آشفتگی می‌گردد. از چیزهایی که روزهای بعد به آن فکر می‌کردم این است که حالا اگر هم این شخص را دستگیر کنند و در دادگاهی به اتهاماتش رسیدگی شود، نتیجه هرچه که باشد حال همهٔ ما را دوباره بد می‌کند. ترومای جمعی دیگری خواهد شد. این‌که این شخص هیچ حکم قضایی‌ای نگیرد، قطعاً برای کسانی که حرف زده‌اند دردناک خواهد بود. اما اگر هم حکمی بگیرد و این حکم اعدام باشد، این درد با ناآرامی دیگری همراه خواهد شد. کاش آدم برخی را هرگز در زندگی نمی‌دید. زمانی کسی که چندبار از نزدیک دیده بودم متهم به قتل شد. تصور جانی بودن کسی که از نزدیک دیده‌ای تجربهٔ تکان‌دهنده‌ای است. آن روزها هم فکر می‌کردم اضافه کردن مفهوم قاتل به تصورم از این شخص دردی است و اگر اعدام شود، دردی دیگر. تصور اعدام کسی که می‌شناسی ترسناک است، تصور جانی بودنش هم جداگانه ترسناک است.

در میان همهٔ این‌ها، نگرانی‌های دیگری هم دارم. آن‌چه که در این شروع دوبارهٔ روایات آزار می‌بینم، نوعی اغتشاش است که تقصیرش را به گردن راویان نمی‌اندازم. در همین چند روز گاهی به چشمم خورده که در کنار روایات مربوط به تجاوز، برخی چیزهایی را به عنوان آزار روایت می‌کنند که گرچه ناخوشایند است و خوب است که تلاش کنیم دیگر نباشند، اما تناسبی با رفتارهایی مثل تجاوز ندارد. مواردی را می‌بینم که شخص اصرار دیگری بر رابطه را در کنار این روایات تجاوز نشانده. یا موارد دیگری که شخص فقط حدس می‌زده که دیگری قصدی دارد. من که از سکوت محضی که تجاوز سریالی در آن اتفاق افتاده انقدر شوکه‌ام، لابد اهمیت بیان آشکار را حالا بهتر می‌فهمم. با این‌حال نمی‌توانم نترسم و نگران نباشم از این‌که برخی از این روایات (که در برای موارد خفیف‌تر آزار است) به مجازات دست‌جمعی کسانی منجر می‌شود که خطایشان تناسبی با این تنبیه ندارد. در فضای عمومی از خطای کسی حرف زدن، تنبیه شدیدی است. من مطمئن نیستم که بخواهم از همهٔ موارد چنین تبیهی دفاع کنم.

همچنان حس می‌کنم تجاوز و اقدام به تجاوز با موارد دیگر آزار جنسی فرق می‌کند، گویی (اقدام به) تجاوز شخص را وادار به سکوت می‌کند و او را از حمایت‌های معمول اطرافیان محروم می‌کند. همین باعث می‌شود که اعلام عمومی در مواردی مانند تجاوز، لزوماً به قصد تنبیه متجاوز نباشد. بلکه کسی که از تجربه‌اش می‌گوید، سکوتی را می‌شکند که سال‌ها به او تحمیل شده، حمایتی را کسب می‌کند که از آن نامطمئن بوده، و می‌شنود که مقصر نیست. همهٔ این‌ها باعث می‌شود که فکر کنم حرف زدن آشکار از موارد تجاوز، قابل دفاع است. اما در برابر، حرف زدن آشکار و عمومی از موارد دیگر آزار یا ناخوشایندی، این کارکردها را ندارد. شاید تجربهٔ من ناقص است. اما در مواردی که من دیده‌ام، وقتی که نه اقدام به تجاوز، بلکه فقط آزار و زیاده‌روی در اصرار وجود دارد، کسی که چنین چیزی را تجربه کرده است حس نمی‌کند مقصر است، به‌طوری که خود را از حمایت دیگران ناامید ببیند و سکوت محض پیشه کند. به گمانم این تفاوت‌ها مهم است. دربارهٔ موضوع آزار به طور عام، فکر می‌کنم که باید بحث عمومی کرد، باید به‌طور عمومی از این حرف زد که چه چیزی را آزار می‌دانیم، اما اسم بردن از افراد در این موارد به نظرم با اسم بردن از افرادی که اقدام به تجاوز کرده‌اند تفاوت بسیار دارد. و ادامهٔ این روال به نظرم کل موضوع را از موضوعیت می‌اندازد. اما حتی ذره‌ای فکر نمی‌کنم که این مسئولیت راوی است که به این موارد و تفاوت‌هایشان فکر کند. فکر می‌کنم این وظیفهٔ کسانی که در این حوزه‌ها فعالیت می‌کنند (و نه راویان) است که از این تفاوت‌ها بحث کنند.

دربارهٔ طوفان‌های توئیتری

 

۱. درست در شرایطی که موضوع اصلی اعدام/عدم‌اعدام تعدادی انسان است که نسبت به محاکمهٔ عادلانه‌شان شک داریم، حس خوبی ندارم که بحث را منحرف کنیم به سمت این‌که آیا هشتگ‌زدن و طوفان توئیتری ابزار مناسبی برای مقابله است یا نه. به‌نظرم بدسلیقگی بود که وقتی فقط یک‌روز از از «طوفان توئیتری» گذشته بود، از این نوشتم که هم به سودمندی چنین فعالیتی مشکوکم و هم به بی‌ضرر بودنش. اما همزمان حس می‌کردم/می‌کنم که موضوع مهم است و شاید در همین زمانی که حساسیت ذهنی بالا است باید دربارهٔ این حرف بزنیم که دست‌کم بدیهی نیست که توئیتر ابزار خوبی برای هر نوع مبارزهٔ مدنی است.

۲. این‌جا که خانهٔ شخصی‌تر من است اول از حس شخصی‌ام می‌گوید: کل این تصویر مرا معذب می‌کند. برخی طوری رفتار می‌کنند که گویی (مثلاً) من با سوال کردن دربارهٔ ضرر و فایدهٔ هشتگ‌زدن صندلی را از زیر پای اعدامی کشیده‌ام. دیگران فکر می‌کنند که جلوی تیرباران هم‌رزم‌شان سینه‌سپر کرده‌اند و دیگری کنارشان زده تا نتوانند مانع اعدام شوند. به گمانم از این فضا که فاصله بگیریم روشن است که این‌طور نیست. روشن است که هشتگ زدن هیچ فعالیت فداکارانهٔ شدیدی که دیگری را مدیون شما کند یا از کسی قهرمان بسازد نیست. طوفان توئیتری برای این‌که طوفان شود، تا حد زیادی وابسته به تهیج و شدید کردن احساسات است. می‌فهمم که فضای احساسی برای حرکتی سیاسی، اجتماعی، مدنی، انسانی و... لازم است. هم‌چنین برای این احساسات احترام قائلم: به آدم‌ها حق می‌دهم که عصبانی یا غمگین باشند. اما این عرصه‌ای نیست که من بلد باشم یا بتوانم در آن فعالیت کنم.   

۳. از نظر من، یکی از بدترین جنبه‌های وابستگی به سیگار این است که عکس‌العمل به حس‌های متفاوت را یکسان می‌کند. کسی که به سیگار وابسته است در غم، شادی، هیجان و... (و در هرکجای طیف این احساسات) معمولاً اولین عکس‌العملش این است که یک نخ سیگار روشن کند. گاهی فکر می‌کنم که وابستگی‌مان به فضای مجازی منجر به این شده که عکس‌العمل‌مان نسبت به اتفاقات مختلف یکسان باشد. در حالی که فعالیت سیاسی یا اجتماعی نیاز به انعطاف بالا دارد: همواره باید با شرایط سنجید که چه کاری بهتر است.

مثلاً اگر نگران این هستیم که به خاطر یک تفسیر خاص، مجازات شدیدی در انتظار افرادی باشد، در فضای ایران بارها این اتفاق افتاده که چندنفر آشنا به بحث بروند سراغ مراجع و با توضیح موضوع برای آن‌ها طلب تفسیر متفاوت کنند و این تفسیرهای متفاوت لابد جان و کیفیت زندگی خیلی‌ها را تغییر داده. این مثال اغراق‌شده‌ای است، نکته‌ام این است که در برخی فعالیت‌ها کیفیت و جان انسان‌های واقعی مهم است و گاهی این را نمی‌شود با همان روش‌هایی نجات داد که در کشوری دیگر جواب داده. اما حالا این یکسانی عکس‌العمل‌ها که عمدتاً هشتگ‌زدن و طوفان توئیتری است، نه تنها در همهٔ کشورها که در هر کشور در هر موردی اعمال می‌شود. این برای فعالیت اجتماعی مؤثر که نیاز به تخصص و انعطاف دارد خطرناک است.

۴. نکته‌ای که برایم قابل درک نیست این است که اغلب افرادی که می‌شناسم دست‌کم تا حدی از اخبار مربوط به استفادهٔ تبلیغی سیستماتیک دولت‌ها از شبکه‌های اجتماعی خبر دارند. اخبار حذف چندهزار حساب‌کاربری که از طرف دولت‌های مختلف سازماندهی شده‌اند مدام تکرار می‌شود. از آن طرف در مورد خاص ایران این تجربه را داشته‌ایم که چندبار هشتگی از جایی در جنوب‌شرق اروپا به اصلاح ترندشده. برای من عجیب است که همهٔ این‌ها دست‌کم مشکوک‌مان نکند که حداقل در برخی موارد این طوفان‌های توئیتری سازماندهی می‌شوند، حتی اگر افراد حقیقی هم در آن حضور داشته باشند.

نمی‌گویم که هر طوفانی نتیجهٔ سازماندهی است و نمی‌گویم که کل یک طوفان توئیتری چنین است. اما امکان دستکاری و دخالت و سازماندهی هشتگی که کاملاً انسانی شروع شده بسیار بالا است. شبکه‌های اجتماعی تفاوت ماهوی با رسانه‌های دیگر ندارند. همان‌طور که قدرت‌های مختلف می‌توانند از رسانه‌ها استفاده کنند، در مورد شبکه‌های اجتماعی هم این اصل برجا است. با این تفاوت که رسانه‌ها سابقهٔ طولانی‌تری دارند و تا حالا حداقل برخی نهادها و راه‌هایی اندیشیده شده برای این‌که آسیب‌های گفته شده را کم کند: از حضور رسانه‌های رقیب گرفته تا نهادهای نظارتی. در مورد شبکه‌های اجتماعی چنین نظارتی وجود ندارد. به جای این‌که توهم این را داشته باشیم که شبکه‌های اجتماعی امکان و فضای یکسانی در اختیار همه می‌گذارند که حرف بزنند، باید این واقعیت را ببینیم که نبود هیچ نظارتی بر این فضا باعث می‌شود که هیچ تضمینی وجود نداشته باشد که گروه‌هایی که قدرت بیشتری در خارج از این فضا دارند، بیشترین استفاده را از آن نکنند. این باید ما را در استفاده از و اعتماد به این فضا محتاط کند. من از آرزوی نظارت و کنترل حرف نمی‌زنم، بلکه می‌گویم باید بدانیم که نبود نظارت فقط به معنی آزادی بیشتر برای افراد حقیقی نیست تا حرف بزنند بلکه به معنی استفادهٔ بی‌دروپیکر قدرت‌ها از این فضا هم هست. باید هر دوی این‌ها را کنار هم ببینیم. من فکر می‌کنم در مورد بحث‌ها و گفت‌وگوهایی که شکل می‌گیرد، نقش آزادی فردی برای حرف زدن بیشتر است و باید این را قدردانست؛ اما در رخدادهایی مثل ایجاد موج و طوفان، امکان حضور و استفادهٔ گروه‌هایی که به منابع مختلف قدرت و سرمایه دسترسی دارند بیشتر است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم زمین بازی انسان‌های حقیقی در شبکه‌های اجتماعی همان شکل دادن به بحث‌ها و گفت‌وگوها است، اما رفتن به راه راه‌انداختن طوفان و ترند شدن احتمال خیلی بیشتری دارد که بازی در زمین قدرت‌هایی باشد که از فضای شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند.

همهٔ این‌ها را بگذارید کنار این واقعیت که موج‌های توئیتری وقتی واقعیتِ تأثیرگذار پیدا می‌کنند که به سطح رسانه‌ها بیایند. همان‌طور که ده سال پیش از خیابان به خانه می‌آمدیم تا ببینیم فلان شبکهٔ خبری از تظاهرات ما گزارشی پخش کرده و بعد خیالمان راحت می‌شد که واقعی و مؤثر بوده‌ایم، حالا هم آدم‌های واقعی و حقیقی که در طوفان‌های توئیتری شرکت می‌کنند، چندی بعد خبر کار شده در خبرگزاری‌های مطرح را به عنوان سند فایده‌مندی فعالیت‌شان بازپخش می‌کنند. حتی اگر هیچ قدرتی نخواهد به طور سیستماتیک از موج و طوفانی استفاده کند، به گمانم این نکتهٔ بحث‌برانگیزی نیست که دسترسی همهٔ افرادی که در طوفان توئیتری شرکت می‌کنند به رسانه‌های بزرگ یکسان نیست. تفسیر و صورت‌بندی این حرکت‌های جمعی اغلب به دست کسانی انجام می‌شود که دسترسی نزدیک‌تری به رسانه‌های اصلی دارند. به گمانم صورت‌بندی شدن مطالبه توسط کسانی که به رسانه‌های اصلی دسترسی دارند، از آن تصویر رویاگون برابری انسان‌ها در شبکه‌های اجتماعی دور است.

۵. حتی اگر هیچ قدرتی در هیچ مرحله‌ای حرکتی که در شبکه‌های اجتماعی شروع شده را مصادره نکند، معتقدم این ابراز به خودی خود می‌تواند ضرر اجتماعی محسوس داشته باشد. دوباره: طوفان‌های توئیتری برای این‌که به انجام برسند نیاز به تهیج و احساساتی کردن فضا دارند؛ اتفاقی که معمولاً به دودستگی شدید منجر می‌شود و شکاف‌های اجتماعی را فعال‌تر می‌کند. افراد قرار نیست با هم گفت‌وگو کنند، قرار است مخالف را ساکت کنند و همراهان را به حرکت وادارند. این است که بعد از هر موجی که هدفی قابل احترام دارد، موج دیگری در واکنش بر می‌خیزد که خواستهٔ حتی گاهی غیرانسانی دارد. این پدیده اتفاقی یا از سر شرارت افراد نیست. وقتی فضای احساساتی شکاف را زیاد می‌کند، حتی افرادی که معمولاً اهل گفت‌وگویند، کلیت هویتشان را در معرض سوال می‌بینند و فکر می‌کنند باید به رادیکال‌ترین شکل از آن دفاع کنند یا فریادش بزنند.

۶. با همهٔ آن‌چه که گفتم، هنوز در یک مورد ممکن است در طوفان توئیتری شرکت کنم: جایی که جنبهٔ ضدتبلیغ دارد. اگر ایده‌ای که با آن مخالفم، بسیار موفق بوده در این‌که با تبلیغ خودش را جابیندازد، به‌طوری که اغلب رسانه‌های بزرگ از آن ایده حمایت می‌کنند، در آن حالت ممکن است در موج توئیتری که علیه آن ایده راه‌افتاده شرکت کنم. اما در جایی که ایده‌ای اصلاً توان تبلیغی ندارد و پیشتر این عرصه را باخته اما در عرصه‌های دیگر جولان می‌دهد، استفاده از ابزارهایی مثل هشتگ، فقط اضافه کاری نیست، اصلاً سنگ‌اندازی در راه مبارزهٔ مؤثر است.

راوی همراه

 

دوباره در روزگاری هستم که حس می‌کنم راوی‌ای همراه خودم دارم، نه با روایتی از جنس چیزهایی که این‌جا می‌نویسم؛ بلکه انگار دوربینی جایی بالای سرم نصب شده و همراه با من حرکت می‌کند و ضبط می‌کند، طوری که انگار هر تصویری که می‌بینم قرار است معنایی و نقشی در داستان کلی داشته باشد. مثلاً دیروز که در ترافیک به سمت انقلاب می‌رفتم و بعد در حین قدم زدن سرگردان در شلوغی کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب. تمام مدت حس می‌کردم که انگار دوربینی همراه من این سرگشتگی و شلوغی اطراف را روایت تصویری می‌کند. آن عصبیتی که از صبح همراهم بود، بعد که «آقای سیبیل و کلاه» به کافه آمد و چند دقیقه حرف زدیم و خندیدم و کمی حالم عوض شد، قرار از پیش مشخصی را کنسل کردم، برای دوست دیگری نوشتم که ببینمش و بعد انقلاب و در نهایت کافه‌ی دیگری در خیابان انقلاب و دیدار ملایم دیگری.

اضطراب و ناآرامی زیاد است. دوستی می‌گفت که باید قدردان این باشم که عکس‌العمل بدنم به ناآرامی‌ها خواب است. امروز رکورد شکستم. به گمانم نزدیک ۱۲ ساعت در رختخواب بودم. بیدارشدن‌های متعدد و باز خواب‌های منقطع و عمیق. فقط وقتی بالاخره از تخت کنده شدم که «جیم» زنگ زد تا واقعه‌ی خنده‌آوری را تعریف کند. حتی این‌طور نیست که با ناآرامی بخوابم. انگار خواب لذت و آرامش شدیدی باشد که در آغوش می‌گیرد و از این ناآرامی جدایم می‌کند، با رغبت به سمتش می‌روم.

این ناآرامی بخشی از شرایط فعلی است، عدم اطمینان شدیدی نسبت به آینده و زندگی حرفه‌ای که فکر نمی‌کردم به این شدت گرفتارم کند. بخشی هم عدم اطمینان در زندگی شخصی است. وضعیتی به چشم من تکان‌دهنده در یکی از شخصی‌ترین رابطه‌هایم پیش‌آمده و اطمینانم به اطرافم را به از پیش متزلزل کرده. خودم آدم‌های ناامن را نمی‌توانم تحمل کنم، کسانی را که مدام احساس ناامنی می‌کنند و گویی مدام به دنبال تأییدی برای جایگاه‌شان هستند. حالا که خودم در این شرایط گرفتار آمده‌ام، سعی می‌کنم فاصله بگیرم تا ناامنی‌ام دیده نشود، دست‌کم برابر کسانی که امن نیستند دیده نشود.

دیروز به سرم زده بود که از «جیم» بپرسم که چه چیزی در من باعث می‌شود که نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام ناگهان و بدون توضیحی ترکم کنند. آن‌طور که «نون» می‌گفت قضاوت اخلاقی سفت‌وسخت که کل سیستم فکری دیگری را زیر سوال می‌برد؟ یا آن‌طور که «لام» مدعی است خودمحوری و حق‌به‌جانب بودن؟ من دیگران را، خصوصاً اگر نزدیک باشند ناگهان و بدون توضیح ترک نمی‌کنم. فکر می‌کنم حقم است که توضیحی بشنوم و این توضیح همیشه دریغ می‌شود. مطمئن نیستم که اگر به پاسخ مشخصی هم برسم تصمیم بگیرم چیزی بنیادین را در خودم تغییر دهم. اگر واقعاً مجموع چیزهای جسته‌وگریخته‌‌ای که شنیده‌ام دلیل اصلی باشد و خط پنهان در همه‌شان این باشد که من فکر می‌کنم خودم اخلاقی عمل می‌کنم و دیگران را با آن اصول قضاوت می‌کنم، مطمئن نیستم که این چیزی باشد که بخواهم تغییر دهم. اگر واقعاً همه‌ی زندگی‌ام دست‌کم تلاش کرده‌ام منسجم و با اصولی رفتار کنم و بر آن‌ها پیابند بمانم و بسیار هم بر حک‌واصلاح اصولم پافشرده‌ام، چرا نباید به خودم و به این اصول اعتماد داشته باشم؟ چرا نباید انتظار داشته باشم که حتی اگر اصولم را نمی‌پذیرند، اصول‌گرا بودنم را بپذیرند؟ این حرف‌ها را این‌جا نوشتن بی‌فایده است. شبیه جنگ با دشمن فرضی است. قرار نیست هیچ نتیجه‌ی مشخص و تأثیری در جهان بیرونی داشته باشد.

پراکندگی‌ها با خطی نه کاملاً نامرئی

 

دوباره در روزگاری هستم که لازم است مدام بنویسم تا روزها رها و پخش نشوند.

۱. تجربه‌ام از پی‌ام‌اس تغییر بسیاری کرده. تصور خودم این است که این وضعیت فعلی فشار کم‌تری به اطرافیانم وارد می‌کند. به اندازه‌ی قبل آشفته و غمگین نمی‌شوم. عمده‌ی تأثیرش بر وضعیت جسمی است نه روانی: دردهای موضعی، گوارش ناآرام و تپش قلبی که اگر حواسم نباشد وصل می‌شود به اضطراب‌ها. مهم‌ترین اثر روحی فعلی‌اش حساسیت بیشتر است، آن هم نه به این شکل که از اطرافیان بیشتر دلخور شوم، بلکه شدیدتر از خودم دلخور می‌شوم و ممکن است بیشتر خودم را سرزنش کنم، آن هم بر سر چیزهایی که می‌دانم واقعاً چندان مهم نیستند. مثلاً ممکن است مدام حس کنم بیش از اندازه چیزی از درونیاتم را برای دیگران فاش کرده‌ام؛ کمابیش شبیه مستی. بااین‌حال فکر می‌کنم تسلط کلی‌ام بر حالم بسیار بیشتر شده و کسانی را درگیر وضعیتم نمی‌کنم که تعاملشان با این شرایط برای هیچ‌کدام‌مان خوب نیست.

۲. دیروز نوشته‌ای از «آقای سیبیل و کلاه» خواندم که کاش جایی عمومی نوشته بود تا این‌جا به آن ارجاع می‌دادم. محتوای کلی تمایزی بود بین افراد خود-محور و خود-مرکز‌-جهان-بین. تمایزش روشنگر بود. آن‌طور که من فهمیدم، می‌گفت که افراد خود-محور وقایع و انسان‌های دیگر را طوری تفسیر می‌کنند یا نسبت خودشان را با آن‌ها طوری تنظیم می‌کنند که برایشان خوشایندترین باشند. دربرابر، خود-مرکز‌-جهان-بین‌ها مایل‌اند همه چیز در دنیا آن‌طور تغییر کند که برای آن‌ها مطلوب باشد و برای رسیدن به این هدف، سر جای خود می‌ایستند اما عاشق می‌شوند و عاشق می‌کند، متنفر می‌شوند و خودشان را در معرض نفرت قرار می‌دهند تا دیگران چنان دور یا نزدیک شوند که جهان اطراف برایشان جای مطلوب‌تری شود. امروز صحبت را ادامه دادیم، با بحث‌های بعدی‌اش با دیگران نکته‌ی دیگری را اضافه کرد که آن هم برایم هم‌دلی برانگیز بود: گرچه اغلب خود-محورها را تحسین می‌کنیم، اما خود-مرکز‌-جهان-بین‌ها نقشی دارند که ما را به آن‌ها وابسته می‌کند و آن این است که در بودنشان چنان تمام‌وکمال‌اند که انگار زندگی آدم را به چیزی و جایی محکم می‌کنند و این اطمینان لذت‌بخش است.

۳. مایلم به تمایز بالا، نکته‌ای را اضافه کنم که البته سطحی‌تر است. مدت‌ها است که نمی‌توانم با کسانی هم‌دردی کنم که از دیگران توقع دارند که کاری کنند تا حال یا شرایط زندگی‌شان بهتر شود. هیچ نکته‌ی منفی‌ای نمی‌بینم در این‌که کسی از دیگران، خصوصاً نزدیکان (مستقیم یا به اشاره) درخواست کمک کند. اما همدلی ندارم با کسی که مدام دلخور است از این‌که دیگران کاری برای بهبود حال و شرایطش نمی‌کنند. به نظرم متوقعان عمدتاً خود-مرکز‌-جهان-بین‌اند. در حالی که خود-محورها با این‌که همراهی گرفتن از دیگران را از خود دریغ نمی‌کنند، منتظرِ منفعلِ چنین همراهی‌ای نیستند.

۴. دست‌ودلم برای شروع نوشتن متنی که دیروز با «ب» درباره‌اش حرف زدم می‌لرزد. می‌ترسم نشود یا رضایت‌بخش نباشد. پسِ ذهنم تمایلی است به این‌که کاری را شروع کنم که نتیجه‌ی مشخص‌تر و مطمئن‌تری داشته باشد. دورنمای این نوشته آن‌قدر دور و شدید است که شک می‌کنم وارد شدن به مسیرش اصلاً معقول باشد. می‌ترسم در حد حرف‌های کلی بماند و در آخر به هیچ‌جای مشخص و معناداری نرسد.

در ستایش عامه‌پسند-نویسیِ متخصصان

 

مدت‌ها مقاومت شدیدی حس می‌کردم نسبت به خواندن متون نسبتاً عامه‌پسند در حوزه‌های تخصصی، خصوصاً آن‌جا که پای علوم انسانی در میان بود. اما حالا نه تنها گهگاه چنین کتاب‌هایی را می‌خوانم، بلکه فکر می‌کنم استدلال‌های بسیاری در دفاع از این دست نوشته‌ها هست: نوشته‌های خواندنی، جذاب و با پیچیدگی فنی کم که متخصصان برای غیرمتخصصان نوشته‌‌اند. سعی می‌کنم دو استدلال در این باره را صورت‌بندی کنم.

۱. دلیل اولم سیاسی است. فکر می‌کنم این دست متن‌ها، اگر نه تنها، دست‌کم مؤثرترین ابزار سیاسی متخصصان برای مبارزه با دیگر تبلیغات سیاسی‌اند. «اختراع قوم یهود» برای من مصداقی خوب از چنین کتابی است. ایده‌های هویتی، بنیان‌شان هرچه باشد، اغلب ابزاری در دست سیاست‌مداران‌اند. و اغلب درست وقتی به چنین ابزاری بدل می‌شوند، بدل به چنان جزم‌هایی می‌شوند که مخالفت با آن به ذهن کمتر کسی می‌رسد. کتاب‌های پرسروصدایی که با این ایده‌ها مخالفت می‌کنند و شک درباره‌ی آن‌ها را در ذهن عموم افراد ایجاد می‌کنند، نمی‌توانند کتاب‌هایی تخصصی باشند، بلکه لازم است تا حدی عامه‌پسند نوشته شده باشند.

به نظر من، در ایران، گسترده‌ترین ایده‌ی هویتی‌ای که بیشترین سوءاستفاده‌ی سیاسی از آن شده، ایده‌ی ناسیونالیسم (قومی) است. علی‌رغم مخالفت‌های ظاهری، گروه‌های مختلف سیاسی به انحاء مختلف از آن استفاده کرده‌اند. کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی» رضا ضیاءابراهیمی را که خواندم، امیدوارم بودم کتابی باشد در جهت مقابله با استفاده‌ی تبلیغی سیاسی از این ایده. اتفاقاً کتاب در همین راستا بود، اما چیزی مانع از این می‌شد که دقیقاً چنین نقشی داشته باشد: کتاب دانشگاهی و فاقد جذابیت عمومی بود. کتاب با محافظه‌کاری و طمأنینه‌ی شخصی دانشگاهی نوشته شده بود، و آن شوکی که برای تکان‌دادن چنین ایده‌ی مستحکمی لازم است را نمی‌توانست ایجاد کند.

من نگرانی برخی درباره‌ی انتشار چنین کتاب‌هایی را می‌فهمم: آلوده شدن ساحت علم به سیاست. اما چنین دغدغه‌ای به نظرم واقع‌بینانه نیست. در جهان امروز علم محضی که هیچ کاربرد سیاسی‌ای نداشته باشد وجود ندارد، و این را در علوم انسانی جدی‌تر می‌شود دید. افراد دانشگاهی هم بخشی از بازیگران سیاسی‌اند و مهم است که از ابزارهایشان چطور استفاده‌ی سیاسی می‌کنند، به جای این‌که منفعلانه اجازه دهند از آن‌ها به عنوان ابزار سیاسی استفاده شود.

علاوه بر این، تجربه‌ی شخصی‌ام به عنوان معلم، متقاعدم می‌کند که آن‌چه به عنوان تفکر انتقادی در مدارس تدریس می‌شود، فایده‌ی بسیار کمی دارد. چون با نمونه‌های غیرواقعی که ربطی به پیچیدگی زندگی واقعی ندارد عرضه می‌شود. این دست کتاب‌هایی که برای غیرمتخصصان نوشته می‌شوند، اگر جذاب نوشته شوند و ایده‌هایی غیرمتداول را به سطح بحث عمومی بیاورند و ایده‌های پذیرفته‌شده را به چالش بکشند، نمونه‌های واقعی‌تری از تفکر انتقادی هستند که در آن‌ها متخصصی با همه‌ی دشواری‌های واقعی چنین ابزاری را در موضوعی دشوار به کار برده اما حاصل کار را نه به شکلی تخصصی، بلکه به شکلی جذاب عرضه کرده. فکر می‌کنم خواندن این دست کتاب‌ها بهتر می‌تواند توانایی استفاده از ابزار تفکر انتقادی را در خوانندگان بالا ببرد.

همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم که وظیفه‌ی سیاسی دانشگاهیان است که در مبارزه با سوءاستفاده‌ی تبلیغی سیاسی خطرناک از برخی ایده‌ها، کتاب‌هایی با حدی از استانداردهای پژوهشی بنویسند، که به حدی کافی جذاب باشند و ایده‌های رایج را به چالش بکشند، حتی اگر نمی‌توانند کاملاً آن‌ها را بی‌اثر کنند.

۲. دلیلی به نفع خود محیط‌های دانشگاهی هم برای انتشار چنین کتاب‌هایی می‌شود آورد. این دست کتاب‌ها می‌توانند پژوهشگران بالقوه‌ی حوزه‌های نزدیک را جذب کند و با افزایش تعداد پژوهشگران حوزه‌ای مشخص، آن را پویاتر کنند. «جهان چگونه مدرن شد» برای من مصداقی از این دست کتاب‌ها بود. گرچه می‌دانستم کتاب به صورتی نوشته نشده که بتوانم در آينده در کاری دانشگاهی به آن ارجاع بدهم، اما علاقه‌ی من را به حوزه‌ای جلب کرد که پیش از این بسیار کم درباره‌اش می‌دانستم و حالا نامحتمل نمی‌دانم که روزی بخواهم در آن حوزه کار کنم. اگر این کتاب آنقدر جذاب و خوش‌خوان نبود، بعید بود که متنی چنین طولانی درباره‌ی آن دوره بخوانم و علاقه‌مند شوم که روزی درباره‌اش کار کنم. از روی همین تجربه می‌گویم که گاهی نوشتن کتاب‌هایی از این دست، فقط برای غیرمتخصصان مفید نیست، بلکه اگر باعث شود افرادی از حوزه‌های نسبتاً نزدیک، به حوزه‌ی آن کتاب نزدیک شوند، این عملاً به نفع آن حوزه‌ی تحقیق و محققان آن خواهد بود: وجود افراد علاقه‌مند بیشتر، باعث پویایی یک حوزه‌ی تحقیق می‌شود. بنابراین فکر می‌کنم وقتی متخصصی درباره‌ی حوزه‌ی تخصص به گونه‌ای می‌نویسد که برای دیگرانی غیر از متخصصان آن حوزه قابل خواندن است، در میان‌مدت به حوزه‌ی تخصصی‌اش خدمت کرده و ممکن است در طول دوران کارش هم ثمره‌ی این تلاش را ببیند

خلاء غم‌زا

 

فکر می‌کنم فایده‌ای ندارد، نه حرف زدن و نه نوشتن. بغض دارم و نه خشم. تقریباً همیشه همین‌طور است. عکس‌العملم برابر ترک شدن توسط کسی که زمانی خیلی نزدیک بوده، اولاً خشم نیست، بغض شاید ولی خشم نه. معمولاً مراقبت زیادی می‌کنم که ناراحتی‌ام به خشم تبدیل نشود. خشم همه چیز را خراب‌تر می‌کند یا دست‌کم خرابی‌های جدیدی به بار می‌آورد. من با این روال آشنایم که زمانی که یک‌طرف می‌رود، دیگری در در فرایندی که ظاهراً در سکوت و خلاء می‌گذرد، مدام دلایل بیشتری برای خشم و دلخوری می‌یابد. در لحظه‌ی ترک، ظاهراً یک‌طرف خشمگین است و این خشم یا باعث می‌شود که مدتی فاصله بگیرد یا کلاً برود، اما بدون این‌که اتفاق تازه‌ای بیفتد خشمی بی‌ریشه در دیگری نیز رشد می‌کند. این را می‌دانم و این دانستن باعث شده که هرزمان دیگری را ترک می‌کنم، انتظار داشته باشم که اگر دوباره برگشتم، با خشمی از سوی دیگری مواجه شوم که در نبود رابطه و دوستی پروار شده. و باز چون این را می‌دانم، تلاش می‌کنم زمانی که در سوی دیگر این ماجرا قرار گرفته‌ام، به دام این روال نیفتم. تلاش می‌کنم جلوی ذهنی که در دوری بداندیش می‌شود را بگیرم و پذیرایی‌ام به حضور دیگری در حد لحظه‌ی ترکی که من تصمیم‌گیرنده‌اش نبوده‌ام بماند. سعی می‌کنم حس و عقلم هر دو بر این قرار گیرند که غیر از خود همان ترک هیچ دلیل اضافه‌ای برای ناراحتی وجود ندارد.

شعله و شدّت

 

«آقای سیبیل و کلاه» یادآوری کرد که زمانی «ب» تمایز گذاشته بود بین کسی که شدید است و کسی که در درونش شعله‌ای است. من از تمایز دیگری حرف می‌زدم که این را یادآوری کرد. هرچه می‌گذرد، برایم روشن‌تر می‌شود که گرچه از پیچیدگی ابایی ندارم، اما بی‌ثباتی برایم آزرنده است. به چشمم هیچ ضرورتی نیست که این دو با هم رخ دهند. حتی اگر پیچیدگی شخصی به بی‌ثباتی درونی برسد، ظرافت آن‌جاست که این بی‌ثباتی دیگران را متأثر نکند. راحت‌طلبانه‌ترین وضعیت هم این است که بی‌ثباتی‌ات را بدون هیچ فیلتری به سمت دیگری پرتاب کنی.

چگونه رفتن

 

گاهی دوستی‌ای را قطع/کم می‌کنم به دلیل دلخوری‌ای که پیش آمده و گاهی دیگر، از سر این‌که فکر می‌کنم دیگری یکی از اصولم را زیر پا گذاشته. دومی کمتر رخ می‌دهد اما دید‌ه‌ام که چنین جداشدنی برایم قطعی‌تر و بی‌حسرت است. گرچه دلتنگی، وقتی کسی را به خاطر اصولم ترک می‌کنم شدیدتر است، چون این اتفاق ناگهانی افتاده و احتمالاً از نظر حسی هنوز آماده‌اش نبوده‌ام، اما با نبودن راحت‌تر کنار می‌آيم. در هر ترک‌کردنی، انتظار برای بازگشت می‌تواند آزارنده باشد، اما وقتی به خاطر اصولم رفته‌ام، پاسخ قاطعی به این انتظار دارم که از آزارندگی‌اش کم می‌کند.

زمانی که می‌روم، نه با تصور نقض شدن اصلی، بلکه چون شدیداً دلخور یا از رفتاری آزرده‌ام، انتظارِ بازگشتِ ممکن آزار مدامی است. اصلِ به‌نحو عقلانی موجه‌شده‌ای نقض نشده که مطمئن باشم که به بازگشت اجازه نمی‌دهم. و من نسبت به مسائل حسی منعطفم. می‌دانم که احساسات آدم هزار بالا و پایین دارد. لابد عجیب است که اعتبار بیشتری برای اصول ظاهراً عقلانی‌ام قائلم تا احساسات بی‌واسطه‌ام؛ طوری که تعارض با اولی بازگشت را در ذهنم ناممکن می‌کند درحالی که تعارض با دومی چنین نیست. این است که در رفتن در اثر دلخوری، امکانِ نزدیکی می‌بینم برای بازگشت و این امکانِ نزدیکْ اضطراب‌آور است. در دور شدنی که به دلیل دلخوری پیش می‌آید، آن‌چه مانع برگشت می‌شود، بخشی رودرواسی با خودم است. نگرانم که بازگشت بی‌احترامی به خودم باشد و به احساسات آزاردیده‌ام، و این نگرانی حتی اگر در عمل بازگشت را غیرممکن کند، تصورش را ممکن و روشن نگاه می‌دارد.

سخت است انتخاب کردن بین دو امر نامطلوب. عجیب است که کسی درباره‌ی این فکر کند که ترجیح می‌دهد اگر روزی دوری‌ای از دوستان رخ داد، این اتفاق چگونه بیفتد. چنین وضعی آدم را یاد سوال خاله‌سوسکه از آقاموشه می‌اندازد. بااین‌حال، حالا برایم روشن است که ترجیح می‌دادم جدایی‌هایم، جدایی‌هایی از سر اصول می‌بود: گرچه با دلتنگی و شوک، اما قاطع و مشخص. و حالا می‌فهمم که چرا حتی یک دلخوری ساده را، از بی‌ملاحظگی‌ای کوچک، به لطایف‌الحیل می‌گذارم در یک دستگاه اخلاقی و آن را نقض اصول جلوه می‌دهم. می‌خواهم قاطع‌تر بروم و جایی برای امکانِ نزدیکِ بازگشت نگذارم. اما همیشه ممکن نیست. فکر می‌کنم کم‌کم باید شجاعت این را پیدا کنم که دیگری را ترک کرده‌ام، به خاطر ناتوانی‌ام از گذشتن و بخشیدن رفتاری ناخوشایند. رفتاری که نقض اصول نبوده اما مرا آزرده کرده و به هر دلیلی نتوانسته‌ایم از پس حل کردن آن آزردگی برآییم. باید کنار بیایم با آزار مدام انتظار برگشت در چنین دوری‌ای، حتی اگر واقعاً بازگشتی در کار نباشد.

 

 

پختگی

 

پختگی برای من اسم رمز است، برای آن‌چه تلاش کرده‌ام و دوست‌داشته‌ام که باشم. و البته بسیاری مواقع آرزو کرده‌ام که طرف مقابل چنین می‌بود.

۱. چند شکاف است که آدم پخته از آن‌ها پرهیز می‌کند یا اگر عمیق شوند، فرار می‌کند. از آن‌ها است، شکاف بین داشتن چیزی/کسی آن‌طور که می‌خواهی با آن‌طور که حاضر است و ممکن است باشد. به گمانم سر به ناپختگی می‌زند اگر به خاطر خواستن زیاد، رضایت دهی به حداقلی و فکر کنی که کمی داشتن از آن‌چه می‌خواهی، بهتر از هیچ نداشتن است. هم درباره‌ی حد بودن و هم نوع بودن، تا جایی می‌شود بر سر خواست‌ها مذاکره کرد و به تعادلی رسید، اما اگر شکاف زیاد باشد، آزار مدامی خواهد بود. گاهی از خامی و ناتوانی است که کلاً نمی‌گذری، وقتی نمی‌توانی آن‌طور/آن‌قدر که می‌خواهی داشته باشی.

۲. شکاف دیگر، که کمتر هم بدیهی است، شکاف بین حد/نوعی از رابطه با دیگری است که تصدیقش می‌کنی با آن‌چه در عمل هست. مثلاً اگر پیش خودت یا نزدیک‌ترین‌هایت، مدعی هستی که با فلانی چنانی که گهگاه در حضور خوش‌بگذرانید و درگیری حسی جدی نیست، اما در عمل در غیاب هم مستقیم و غیرمستقیم سراغش را می‌گیری، درگیر چنین شکافی هستی. چنین شکافی آزارنده است و فکر می‌کنم اقتضای پختگی پرهیز از آن است. آزارنده است چون اعتراف نکردن و به رسمیت نشناختن حد بالاتر رابطه، در حالی که شواهد عملی متعددی هست، توقعاتی ایجاد می‌کند که مشروعیت گفته شدن ندارند، اما در عمل هستند و آزار می‌دهند. نه مجازی بگویی چه توقعی داری، و نه آن‌قدر دوری که توقعی نداشته باشی می‌رسی به وضعیت «مرا نه زهره‌ی گفت و نه صبر خاموشی».

۳. من ناپختگی شدیدی می‌بینم در این‌که اگر ناراحتی شدیدی پیش آمد، به جای اعلام روشن دلخوری، رفتار مذبذب نشان داده شود. هرقدر هم موضوع و دلیل ناراحتی برای خود شخص بدیهی باشد، دلیلی ندارد که برای طرف مقابل هم واضح باشد که دلخوری‌ای پیش آمده. اگر انقدر بزرگوارید که بگذرید، احسنت، خیلی پخته و محترمید. اما اگر نمی‌توانید بگذرید، در سکوت بداخلاقی کردن، با این تصور که طرف مقابل می‌فهمد که این بدخلقی عکس‌العمل/مجازات فلان رفتارش است، برخوردی کودکانه است. و بدتر است اگر دلیل ناراحتی‌تان را نگویید، تا زمانی که بدخلقی‌تان طرف مقابل را به تنگ بیاورد و اعتراض کند.

برای بسیاری این روشن است که زمانی که طرف مقابل ابراز ناراحتی می‌کند، بهترین وقت برای حرف زدن از ناراحتی‌های خود نیست. این اصل را باید به این گسترش داد که اگر طرف مقابل از بدخلقی (که در ذهن‌تان نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر رفتار اوست اما روشن نگفته‌اید) به تنگ آمد و اعتراض کرد، اعتراض متقابل و آن‌گاه گفتن از دلیل ناراحتی اولیه، کار خوشایندی نیست.

خوشایند نیست که به جای این‌که کلاً (و ترجیحاً با کلامی روشن) بروید، یا ناراحتی‌تان را به روشنی (و ترجیحاً با آرامش) بیان کنید، یا با بزرگواری ببخشید، با رفتاری نه کاملاً پس‌زننده، و نه به حد قبل دوستانه، بخواهید همزمان که طرف مقابل می‌ماند، متوجه ناراحتی ابرازنشده‌تان شود.

۴. گرچه اعلام ناراحتی، بهتر از بدخلقی است، اما برخی از دلایل ناراحتی است که گفتن‌شان در واقع تف سربالا است. به گمانم آدم پخته، همان‌قدر که تلاش می‌کند از موقعیت‌های شدیداً تلخِ ناگهانی اجتناب کند، همان‌قدر هم هوشیار است که اگر چنین موقعیت‌هایی پیش آمد، بهتر است که بگذرد و درباره‌شان حرف نزند، برخی چیزها هم‌زدن ندارد.

تعریف روشنی از چنین موقعیت‌هایی ندارم، اما مثال‌هایی هست، مثلاً اگر کسی در دیداری دچار حمله‌ی عصبی شد، اگر ناگهان شروع کرد از ناراحتی‌های قدیمی‌ای گفتن که هیچ‌وقت دیگری از آن‌ها حرف نزده، اگر کسی ناگهان دلخور شد و در خود رفت و غیرقابل‌معاشرت شد، اگر کسی ناگهان با شدت شروع به گریه کرد و... اگر خودتان یا طرف مقابل‌تان مدام در چنین شرایطی قرار می‌گیرید، البته باید فکری کنید و راه‌حل اساسی پیدا کنید، اما اگر در طول آشنایی بلندمدت باری این اتفاق افتاده و رابطه در کل برای ادامه می‌ارزد، اشاره نکردن به تک اتفاق شدید و نامطلوب معقول‌تر است. تجربه‌ی من می‌گوید که همه‌ی طرفین در چنین شرایطی اشتباهات شدیدی داشته‌اند و در عین‌حال همگی تلاشی کرده‌اند برای جبران کردن اشتباهشان. کسی که در چنین شرایطی خود را محق‌تر و دیگران را مقصرتر می‌داند، تلخی این اتفاقات را در دل نگه می‌دارد و آن را ابراز می‌کند،‌ احتمالاً آدم پخته‌ای نیست. و اوضاع بدتر است  اگر چنین اتفاقاتی روی کل رابطه برای همیشه تاثیر بگذارد.

 

 

امر شخصی و نهادهای اجتماعی

 

بیش از یک‌سال است که اخبار شورای شهر و شهرداری تهران را پیگیری می‌کنم. چند ماه قبل محمدعلی نجفی، شهردار منتخب شورا، استعفا داد و حالا مصاحبه‌ای از همسر دوم او منتشر شده و حدس بسیاری این است که علت اصلی استعفا مربوط به این موضوع بوده. این مصاحبه برخی را آزرده و انتقادهایی را متوجه نجفی کرده. موارد زیر، آن چیزی است که در این مورد به ذهن من می‌رسد.

۱. در شرایطی که ازدواج (قانونی) همزمان با دو شخص در قانون برای مردان مجاز و برای زنان غیرمجاز است، این‌که جامعه چندهمسری را برای مردان مذموم بداند، به چشم من نشانه‌ی مثبتی است.

۲. ازدواج (برخلاف برخی دیگر از انواع رابطه) موضوعی شخصی نیست. خانواده نهادی اجتماعی است. برای من طبیعی است که جامعه تلاش کند از نهادهایش محافظت کند و برابر تغییر در ماهیت آن‌ها مقاومت کند. نهادهای اجتماعی کارکردهای متعددی دارند و جامعه‌ای که از این کارکردها بهره می‌برد، نسبت به تغییر در آن‌ها محافظه‌کار است. این به معنی خوب یا بد بودن ساختارهای اجتماعی فعلی نیست، بلکه چنین مقاومتی قابل درک است.

اگر موضوعی مربوط به بخشی از زندگی محمدعلی نجفی پیش آمده بود که کمتر به نهادی اجتماعی مرتبط می‌شد، راحت‌تر می‌شد به جامعه انتقاد کرد که آن را موضوع نقد و توجه قرار داده.

۳. آیا وظیفه‌ی اجتماعی برای پذیرفتن مسئولیتی خاص، کسی را موظف به انتخاب سبک خاصی از زندگی می‌کند؟ این سوال پاسخ سرراستی ندارد و احتمالاً باید موردی به آن پرداخت. من برای فهم این موضوع به تجربه‌ای شخصی رجوع می‌کنم. چند سال پیش، از طرف معلمی قدیمی برای همکاری در مدرسه‌ای خوشنام دعوت به همکاری شدم. با اشتیاق بسیار پذیرفتم. چند روز بعد تماس گرفتند که اگر می‌خواهم به عنوان معلم در آن مدرسه کار کنم، یا باید وبلاگم را پاک کنم یا حداقل با نام مستعار بنویسم. حاضر به پذیرش چنین شرطی نشدم. فکر می‌کردم وبلاگ بخشی از هویت من و بازنمودی از سبک زندگی انتخابی من است و حذف آن باعث می‌شود من دیگر آن شخصی نباشم که برای خودم تعریف کرده‌ام.

بعد از این‌که شرط را نپذیرفتم، صحبتی با آن معلم قدیم داشتم و چیزی با این مضمون گفت که چه حیف است افرادی که توانایی تدریس (از نظر او متفاوت و تاثیرگذار) را دارند، چنین بهانه‌هایی به دست دیگران می‌دهند تا حذف‌شان کنند؛ حرفی هم از مسئولیت اجتماعی زد. این حرف برایم سنگین بود. فکر می‌کردم انتخاب سبک زندگی، انتخابی شخصی است و هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت تعیین کند که ضرر حذف شدن یک کلاس درس بیشتر است یا فایده‌ی آزادی انتخاب سبک زندگی. برگزاری یک کلاس با شهرداری تهران قابل مقایسه نیست، با این‌حال فکر می‌کنم باید حفاظی گذاشت برای انتخاب‌های شخصی افراد. مضاف بر این‌که احتمالاً با نگاهی منصفانه و همدلانه، نمی‌شود گفت که محمدعلی نجفی دینش را به جامعه‌ی ایران به طرق دیگر ادا نکرده. از وزارت گرفته تا تدریس در دانشگاه، او به این کشور خدمت کرده و در آستانه‌ی هفتادسالگی انتخاب شخصی برایش اولیت بیشتری داشته. من به شخصی که در چنین شرایطی مسئولیتی را رها کند، یا انتخابی در سبک زندگی‌اش کند که منجر به رها کردن مسئولیت شود، نقد اجتماعی مشخصی ندارم.

۴. اگر رفتاری خلاف عرف و هنجارهای معمول، چه آن‌چه شخصی‌تر است و چه آن‌چه به واسطه‌ی نسبتش با نهادی اجتماعی، عمومی‌تر است، از شخصی وابسته به گروهی سیاسی سر بزند و به واسطه‌ی آن رفتار، مقبولیت عمومی آن گروه آسیب ببیند، شاید بتوان گفت که شخصی که آن رفتار از او سر زده، مسئولیتش را برابر گروهی که او را بالا برده انجام نداده و خلاف اعتماد آن‌ها عمل کرده. با این حال در این مورد خاص، یعنی به طور خاص در مورد محمدعلی نجفی، فکر می‌کنم که او اعتبارش را آن‌قدرها از وابستگی به گروه سیاسی مشخصی نگرفته. مضاف بر این، او پیش از این‌که رفتارش باعث نقد عمومی به جریانی که به آن وابسته است، شود، استعفا داده. همین باعث می‌شود من جای کمتری برای نقد سیاسی به محمدعلی نجفی ببینم.

 

پایان: با همه‌ی نگرانی‌هایم برای تهران که با رفتن محمدعلی نجفی بیشتر شده، فکر می‌کنم نقد سیاسی-اجتماعی به او وارد نیست. نقد جامعه برای زیر پا گذاشته شدن هنجارهایش را می‌فهمم، گرچه عقیده‌ام درباره‌ی انتخاب سبک زندگی، باعث می‌شود شخصاً از این منظر هم نقدی به او نداشته باشم.  

من گسترده

 

خیلی زود متوجه ویژگی نامطلوبی در خودم شدم که هنوز با آن مبارزه می‌کنم و کاملاً برطرف نشده. راهنمایی بودم که باری با دوستانم که روحیات و عادات بسیار متفاوتی با من داشتند بیرون رفتیم. چند ساعتی با هم بودیم و من در تمام مدت از رفتارشان در خیابان و مکان‌های عمومی دیگر معذب بودم. یادم نیست تذکری هم دادم یا نه، اما به یاد می‌آورم که عصبی بودم و ترجیح می‌دادم رفتارشان دیگر باشد، مثلاً آرام‌تر یا مؤدبانه‌تر حرف بزنند. شکل مسئله تغییر بسیار کرده، با این حال همین هفته‌ی قبل که جمعی عزیز و قدیمی به کافه‌ی همیشگی آمدند تا دیدار کنیم، حالت معذبم آن‌قدر مشخص بود که وقت رفتن به شوخی و خنده به صندوق‌دار کافه گفتند که رفتارشان ربطی به من ندارد.

انگار در همه‌ی اطرافیانم خودم را می‌بینم، انگار هر اشتباهی که بکنند، به من برمی‌گردد، انگار برابر همه‌ی انتخاب‌ها و رفتارها و تصمیمات‌شان مسئولیت دارم. می‌دانم خوب نیست و سعی کرده‌ام کمترش کنم اما چندان موفق نبوده‌ام.

این‌که خصوصاً از انتخاب‌های دوستانه و عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم ناراضی‌ام، فقط یکی از جلوه‌های این روحیه‌ی ناخوشایند است.  هر دوستی که دوست/معشوق ناخوشایندی داشته باشد، آزار می‌بینم. راه‌حلم این شده که نبینم. دوستان نزدیکم می‌دانند که از دیدن انتخاب‌هایشان برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شان استقبال نمی‌کنم. «نزدیک‌ترین»، اگر صحبتی از دوست/معشوقِ دوستِ نزدیکی باشد، مکالمه را این‌طور شروع می‌کند «می‌دانم تو فکر می‌کنی هیچ کس لیاقت دوستانت را ندارد، با این‌حال...».

این‌که بدانم کسی که دوستش دارم و تحسینش می‌کنم (و من دوستان نزدیک و قدیم‌ام را شدیداً دوست دارم و تحسین می‌کنم)، همراه کسی است که از نظر من فوق‌العاده نیست، انگار زخمی است بر روانم. همین دانستنش زخم است، اما دیدنش تنش و ناآرامی است، گاهی حتی روی حس و محبت‌ام به دوستانم تأثیر می‌گذارد. کاش نمی‌گذاشت.

 

با «آقای سیبیل و کلاه» حرف می‌زدیم که آيا برخی رفتارهایمان مصداقی از حسادت است یا نه. می‌دانم که هر دو حسادت را مذموم می‌دانیم و تلاش کرده‌ایم از آن فاصله بگیریم. هرجا که رفتاری داشته‌ایم که پهلو به رفتار حسودانه زده است، به لطایف‌الحیل تلاش کرده‌ایم توجیه کنیم که مسئله جای دیگری است. آن‌چه در بالا توضیح دادم، یکی از نقاط توسل من است، برای این‌که بگویم رفتارم از روی حسادت نیست. گرچه حواسم هست که همان چیزی که به آن چنگ می‌زنم تا بگویم ناخوشنودی‌ام از دیدن برخی روابط دوستانه/عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم، از روی حسادت نیست، نقطه‌ی تاریکی در رفتار/روحیه‌ام است که از پس برطرف کردنش برنیامده‌ام. فقط امیدوارم مانده‌ام که دیگران این حساسیت را به رسمیت بشناسند و کمک کنند از چنین مواجهه‌هایی حذر کنم. 

تغییر تدریجی است.

 

حسی که منجر به تصمیمی قطعی برای تغییری بنیادین در هرنوع رابطه‌ای می‌شود، ناگهان رخ نمی‌دهد. نشانه‌های متعددی از پیش بوده و کسی که در ظاهر ناگهان می‌رود یا دور می‌شود یا جنس رابطه را عوض می‌کند، مدت‌ها آن نشانه‌ها را شمرده و منتظر لحظه‌ای برای قطعی کردن تصمیمش بوده.

برای من این‌طور رخ می‌دهد: معتقدم همه‌ی آدم‌ها رفتارهای ناسازگار دارند. و لاجرم هرشخصی در دوستش، معشوقش، پارتنرش، همسرش و... مجموعه‌ای از رفتارهای متناقض را می‌بیند. زمانی که حال رابطه خوب است، در مجموع رفتارهای منتاقض، آن‌هایی که آزارنده‌اند نادیده گرفته می‌شوند، یا استثناهایی دیده می‌شوند که گذشتن از آن‌ها ساده است. از جایی بعد، شاید با دیدن رفتاری ناخوشایند در روزی که اتفاقات ناگوار دیگر افتاده، شخص ناگهان توجه بیشتری به رفتارهای آزارنده می‌کند. دیگر می‌شمرد که چند بار در رابطه در موقعیتی ناراحت‌کننده قرار گرفته و البته همچنان رفتارهای دیگر را هم با وسواس دنبال می‌کند، یعنی آن‌هایی که برخوردهای ناخوشایند را می‌پوشانند. این زمان پر از بیم و امید و تردیدآمیز مدتی طول می‌کشد. مدتی شخص مدام امیدوار می‌شود که رفتارهای ناخوشایند موردی و استثنا است و بعد شک می‌کند که شاید اصل همین رفتارها است. در دوره‌ی تردید میل به تعین و مشخص کردن اوضاع هست، با این‌حال ترسی هم هست که نکند تعین به آن سمت مطلوب نباشد. تا جایی که دوباره در روزی و لحظه‌ای، شاید روزی و لحظه‌ای که اتفاق ناخوشایند دیگری افتاده و توان شخص را گرفته، این گردش کامل می‌شود. شخص روزی که شاید خاص بودنش تنها برای خودش روشن باشد، با دیدن رفتاری ناخوشایند که چندان هم متفاوت از بارهای قبل نیست، تصمیم می‌گیرد در مجموع رفتارهای متناقض، آن‌هایی اصل اند که نامطلوب اند؛ رفتارهای خوشایند را استثنا حساب می‌کند، استثناهایی قابل‌صرف‌نظر کردن که نمی‌شود روی‌شان حساب کرد. این‌جا است که تصمیم یکسره می‌شود و شخص دور می‌شود یا می‌رود یا نسبت را تغییر می‌دهد.

 

تغییر ناگهانی دیده می‌شود. اما این تغییرات، یعنی تغییر در نوع تفسیر رفتارهای متناقض طرف مقابل که منجر به تغییر بنیادین در رابطه می‌شود، مراحل مختلفی داشته که نه گفته شده و نه شنیده شده. 

سخن تا نگویی ترا زیردست/زبردست شد کز دهان تو جست

 

به گمانم (و امیدوارم) اطرافیان و اغلب دوستان و نزدیکانم، مرا کسی نشناسند که حرفی را از جایی به جایی می‌برد و زمام سخن در دستش نیست و نکته‌ای را در جایی می‌گوید که نشاید و نباید. حتی اگر موفق نبوده باشم، سال‌ها است که تلاش کرده‌ام برای دقت و مراقبت بر آن‌چه می‌گویم. دقت کرده‌ام چون خودم دچار وسواس بوده‌ام که نکند دیگری حرفی از مرا پیش شخص سومی ببرد. وسواسی گاهی غیرقابل‌کنترل داشته‌ام و نگرانی مدام که کسی چیزی از من و زندگی‌ام بداند که خودم نگفته‌ام و نمی‌خواسته‌ام بداند و با واسطه‌ای به او رسیده.

همین منِ نسبتا محتاط، چند ماه پیش، جمله‌ای در توصیف حال یکی از نزدیکانم از دهانم دررفت. البته در شرایط بدی بودم و خودم بسیار در شوک و حیرت، با این‌حال گفتن آن حرف درست نبود: من درباره‌ی شخصی به دیگری اطلاعی دادم در حالی که مطمئن نبودم مجاز به چنین کاری هستم. ظاهر ماجرا ساده بود. دوستی را اتفاقی دیدم، او حال آشنایی را پرسید و من در یک جمله خبر ناگوار را گفتم. البته زمانی که این را می‌گفتم حدس نمی‌زدم این دوستِ‌به‌تصادف‌دیده چنان نامعقول باشد که تصمیم بگیرد دخالتی کند، در موضوعی که چنین از او دور است، و این دخالتش عواقب شدیدی برای گروه بزرگی از اطرافیان من داشته باشد. فارغ از این‌که چنین سلسله‌ای از اتفاقات به دلیل یک جمله قابل پیش‌بینی نبود، من مجاز نبودم بدون این‌که مطمئن باشم اجازه‌اش را داشته‌ام خبری از کسی به دیگری دهم.

چند ماه است که در شوک و حیرتم. باورم نمی‌شود که یک جمله که از دهانم خارج شده، چنین تبعات شدیدی داشته. می‌توانم هزار عامل بشمارم از فضولی آن دوستی که خبر را شنید و دخالت بی‌جایش این اتفاقات را سبب شد، از کسانی که در این میان ماجرا را پروبال دادند و غیره، اما همه‌ی این‌ها این نکته را تغییر نمی‌دهد که آن سنگ اول را من انداختم. قطعا از همه‌ی آن عوامل میانی عصبانی‌ام که اگر هرکدام چنین نبودند این سلسله رخ نمی‌داد و بیش از همه از آن شنونده‌ی فضول عصبانی‌ام، با این‌حال نمی‌توانم دست از سرزنش خودم بردارم برای انتقال آن یک جمله به شخصی که اطمینان کامل به او نداشتم. شخصی که حتی دقیق نمی‌شناختمش و اطلاعات کلی‌ام از او سبب اعتمادی بی‌جا شده بود.

 

از چند ماه پیش، بیشتر از کلام می‌ترسم. از کلامی که دروغ نیست، تند نیست، و ظاهرا هیچ چیز غیر از خبری معمولی نیست، اما در جایی گفته می‌شود که آن هم ظاهرا امن است ولی برمی‌خورد به عاملی که می‌تواند محرّک هزار اتفاق پیش‌بیینی‌ناشده باشد.

ذهن و عین

 

قراری داشته‌اید و نه تنها زمانی که قرار بوده نیامده بلکه حدود یک ساعت تلفنش را هم جواب نمی‌داده. رفته‌ای دم خانه‌اش و بارها زنگ زده‌ای و باز هم جواب نمی‌داده. فقط این نیست که من روی قرار و تاخیر وسواس ذهنی دارم، چنین موقعیتی برای هرکس دیگری هم آزرنده است. چند دقیقه‌ای به بدترین سناریوهای ممکن فکر می‌کنی و خودت را برای قدم بعدی آماده می‌کنی. شاید حتی با کسی که عاقل‌تر و آرام‌تر از خودت می‌دانی مشورت کنی که بفهمی در لحظه چه باید بکنی: به هر ترتیبی وارد خانه شوی؟ زنگ بزنی به همه‌ی آشنایانش؟

بعد زنگ می‌زند که ببخشید و برو سر قرار بعدی و من خودم را به آن می‌رسانم. به دنبال این تماس حتما رهایی از اضطراب نابودکننده هست. اما رنجیدگی چه؟

سعی می‌کنم توضیحی نخواهم. سعی می‌کنم حتی عصبانی نباشم. سعی می‌کنم به این فکر کنم که شاید نیامدن و بی‌خبری علتی داشته که اگر می‌دانستم حتما به او حق می‌دادم. حتی نمی‌خواهم بدانم علت اصلی به چنین چیزی نزدیک است یا نه. ترجیح می‌دهم فقط بر علت ممکنی تمرکز کنم بدون فکر کردن به جزئیاتش که چنین رفتاری را موجه می‌کند. خصوصا سعی می‌کنم به این فکر کنم که نه تنها او از وسواس ذهنی و اضطراب همیشگی من خبر دارد، بلکه اصلا خود این رفتار بی‌خبری رفتار معمولی از او نیست و من می‌شناسمش به مراقبت و ملاحظه. همین‌ها کافی است که پرسیدن، بحث کردن و دلیل خواستن بهترین کار نباشد.

و اصلا چطور می‌شود از تو رنجید که چنین نزدیکی و بی‌دریغ.

 

 

حرف

 

۱. به نظر نمی‌رسد کم‌حرف باشم، خصوصا آن‌قدری که این‌جا می‌نویسم یا در جمع‌های دوستانه صدایم بلند است. اما حرف‌هایی هست، دقیق‌تر، موقعیت‌هایی هست که احتمالا نباید و معمول نیست که کسی سکوت کند و من حرف نمی‌زنم. من اغلب صراحتا ابراز ناراحتی نمی‌کنم، کم پیش می‌آید اعتراض کنم و از حرفی که تنشی در پی بیاورد، فراری‌ام.

دلایلم را برای این رفتار می‌دانستم یا فکر می‌کردم می‌دانم: زندگی شخصی‌ام انقدر پرتنش است که نمی‌خواستم با حرف اضافه، تنشی تازه‌ای به زندگی بیاورم و باور دارم تنشی که سخن تلخ به بار می‌آورد شدید و بلندمدت است، یا این‌که باور داشتم حرفی که تلخی‌ای بیاورد، اصلا باعث تغییری جدی نمی‌شود، یا این‌که اگر همدلی کلی هست، اصلا نیاز به صحبت تنش‌آلود نیست و اشاره‌ای کافی است و اگر این همدلی کلی نیست، حرف زدن فقط سوء‌تفاهم را بیشتر می‌کند، یا این‌که عمیقا معتقدم بخش بزرگی از رفتارها طبق اصول پیشینی متعین نمی‌شوند و این دست حرف‌ها اغلب از جنس توجهیات بعدی‌اند. در یک جمله، عمیقا معتقد بودم که بحث کردن و نشان دادن ناراحتی با کلام، هیچ وقت چیزی را در یک رابطه بهتر نمی‌کند.

۲. در گذشته چند بار توی صورتم خورده که این رویکرد تبعات منفی‌اش بیش از ظاهر ملایم و خوشایندش است. اولین بار زمانی بود که نامه‌ای به خیال خودم صمیمانه برای «معشوق‌جان» [معترضه: به گذشته با اسم‌های قدیمی ارجاع می‌دهم] نوشتم. از تک‌تک برخوردها، اتفاقات و ویژگی‌هایی گفتم که در دوستی‌مان آزارم داده بود و من هیچ وقت بیانشان نکرده بودم. عکس‌العملش بسیار با انتظارم تفاوت داشت: گفت که جا خورده از دیدن این‌که رابطه‌ای که فکر می‌کرده خوشایند است، برای کسی که دوستش داشته و سعی می‌کرده خوشحالش کند، آزارنده بوده. عکس‌العملش تند بود و من آن روزها فکر می‌کردم چرا نمی‌فهمد که لابد خیلی خوشایند بوده که با وجود این ناراحتی‌ها، ادامه داده‌ام. از چیز دیگری هم عصبانی بودم، فکر می‌کردم ارزش و اهمیت چیزی که به چشم خودم فداکاری بوده را نمی‌فهمد. برایم بدیهی بود که من برای حفظ رابطه از تنش، اعتراض نکرده‌ام و به گمان خودم اینها مصداق صبوری و از خودگذشتگی بوده و در ازایش به جای تشکر، توبیخ می‌شدم. مدت‌ها گذشت تا بتوانم حق دهم و بفهمم. طول کشید تا بفهمم چه شوک بزرگی است که مدت‌ها حس کنی چیز ناراحت‌کننده‌ای برای کسی که نزدیک است وجود ندارد و ماجرا همان‌طور که برای تو خوشایند است برای او هم هست، و بعد ببینی بخش بزرگی از ماجرا از دیدت پنهان بوده.   

بار دوم در صحبت با «نزدیک‌ترین» بود. بحث‌مان شخصی نبود. لابد داشتم از خودم تعریف می‌کردم که تن به تنش نمی‌دهم و هرجا که حس می‌کنم رابطه‌ای به سمت تنش می‌رود، به جای این‌که بایستم و با بحث‌های ناراحت‌کننده خودم و دیگری را آزار دهم، فقط می‌روم. داشتم برایش می‌گفتم که چطور به جای هر بحثی می‌روم چون به نظرم این چرخه‌ی آزاردادن دیگری با کلام را نباید شروع کرد. و تعجب کردم که «نزدیک‌ترین» نه تنها تحسینم نکرد، که از فرصت استفاده کرد تا بگوید این ویژگی‌ام آزارنده است. حتی دقیق‌تر: گفت که آدم‌های نزدیکم را آزار می‌دهد. عصبانی بود که عصبانی و تند نمی‌شوم، حتی جواب نمی‌دهم، فقط می‌روم. می‌گفت رفتارم گاهی این حس را می‌دهد که آدم‌ها اهمیتی برایم ندارند، حتی انقدر اهمیت ندارند که عصبانی شوم. از آن در خود فرو رفتنم در بحث‌های تند که بدون جواب می‌گذرم و در سکوت می‌روم و بعد هم که برگشتم، بلافاصله درباره‌اش حرف نمی‌زنم، عصبانی بود. می‌گفت که همه چیز بحث منطقی و توضیح نیست که اگر برویم فردا برگردیم بهتر شود، گاهی لازم است آدم حس در لحظه‌ی طرف مقابل را ببیند و من اجازه‌ی دیده شدنش را نمی‌دهم.

و اخیرا با دوستی معاشرت مختصری داشتم. بارها در همان معاشرت مختصرمان، حس کرده بودم که از حدود و مرزهایی که دارم فراتر می‌رود. بارها حس کرده بودم که رفتاری، درخواستی، توقعی و... تناسبی با حد [عدم/]نزدیکی‌مان ندارد. هیچ وقت نتوانسته بودم در لحظه عکس‌العمل نشان دهم و ناراحتی‌ام را ابراز کنم. همیشه فکر کرده بودم در لحظه‌ای که شخص رفتاری با ظاهرا محبت‌آمیز می‌کند، خیلی «حال‌گیری» است که بگویم برایم خوشایند نیست. هربار فکر کرده بودم، می‌گذارم در زمان آرام و مناسبی، با کمترین حد ممکن تلخی، برایش توضیح می‌دهم که ترجیح می‌دهم در حد فعلی رابطه، رفتارش محتاطانه‌تر باشد. با این حال آن زمان مناسب هیچ وقت نرسید. بارها وقتی یادش می‌افتادم که شاید حالا بدون «حال‌گیری لحظه‌ای» بشود آرام موضوع را مطرح کرد، به ذهنم رسیده که چه کاری است که بگویم، حالا انقدرها هم مهم نیست، مگر چند بار می‌بینمش که آزارنده باشد و به تلخی‌ای که چنین مکالمه‌ای ایجاد می‌کند، بیارزد و لابد تحملش برای من سخت نیست. اما باز، گهگاه، -خصوصا گاهی که دلایلم برایم یادآوری می‌شد که چرا برایم قطعی است که آنقدر نزدیک نخواهیم شد که روزی این رفتارها برایم پذیرفتنی باشد- درگیری شدید ذهنی داشتم که چرا اعتراض نمی‌کنم، چرا نمی‌گویم که معاشرت فعلی برایم نامطلوب است و حس می‌کنم با حدود من مطابق نیست. هیچ وقت نتوانستم دل را یک‌دله کنم و حرف بزنم.

۳. واقعا دلایلم برای حرف نزدن همان‌ها است که پاراگراف اول گفتم؟ انبوهی دلایل شبه‌فلسفی، شبه‌روانشناسانه، شبه‌جامعه‌شناسانه و بالاخره در حدی فکر شده؟ به گمانم نه. در من ترس زیادی از آزردن است و ترس بیشتری از آزار دیدن. و نوعی نگرانی درونی برای مقاومت و نه گفتن. همچنین نوعی عدم مسئولیت‌پذیری شدید درباره‌ی تبعات رفتارم در خودم می‌بینم. گویی نمی‌خواهم حرکتی کنم که نتیجه‌ای قطعی داشته باشد. خصوصا در مورد اتفاقات نامطلوب، ولی به هرحال لازم، ترجیح می‌دهم پیش بیایند تا پیش بیاورم.

 

حالا مدتی است که برایم روشن است که رفتاری که بیش از حد سعی کرده‌ام مشخصا زخم‌زننده نباشد، باعث می‌شود اطرافیانم تصویر درستی از رابطه و حال و خواسته‌های من در آن نداشته باشند. و من مدام بیشتر از این تفاوتِ تصور آزار دیده‌ام و یک‌‌جا که رفته‌ام یا بالاخره زبان باز کرده‌ام، شوکی که به اطرافیانم وارد کرده‌ام بیشتر بوده. نه این‌که حالا که این را می‌دانم از فردا هر ملاحظه‌ای را کنار بگذارم، اما مشخصا سعی خواهم کرد که جرئت اعتراض در لحظه داشته باشم و تبعات بعدی‌اش را بپذیرم، و نه دیگر این‌که بگذارم رفتاری مدام در برابرم تکرار شود و این خشم درونی بیشتر و بیشتر شود. 

طردشدگان

 

بازیِ کلاس قرار بود درباره‌ی نحوه‌ی شکل‌گیری هم‌پیمانی‌های اجتماعی باشد، اما از دل بازی مفهود «طردشدگان» بیرون آمد. در زندگی اجتماعی، رسیدن به این مفهوم ساده‌تر است. همه‌ی ما می‌توانیم گروه‌هایی را نام ببریم که از طرف کل جامعه برچسب‌های منفی می‌خورند، طرد می‌شوند و این سیر آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا فراموش شوند. این پروسه اما در مقیاس کوچک‌تر هم اتفاق می‌افتد، در شبکه‌های دوستی، در جمع‌های کوچک‌تر آشنایان.

یک نفر مورد نفرت یک یا چند نفر در جمعی قرار می‌گیرد. کمتر کسی است که بخواهد بپذیرد و اعتراف کند که بی‌دلیل نفرت می‌ورزد، به همین دلیل کسی که نفرت می‌ورزد، به دنبال تایید عقلانی بودن دلایل نفرتش می‌گردد. در سیر تلاش برای عقلانی جلوه دادن این نفرت، فرد نفرت‌ورز احتمالا با دیگر افراد جمع به صحبت می‌نشیند تا دیگران تایید کنند که توجیهاتی که برای نفرتش ساخته قابل فهم و پذیرش‌اند. در ادامه، با این صحبت‌های دوستانه، دلایل نفرت بین جمع پخش می‌شود، با ظاهری عقلانی. حتی اگر نخواهیم بپذیریم که شنیدن دلایل یک نفر برای نفرت از دیگری، بدون این‌که خود مستقیم درگیر همان ماجرا یا ماجرای مشابهی بوده باشیم، دلیل کافی برای نفرت‌ورزی است، اما همین که دلایل نفرت را می‌شنویم و اغلب برابرش سکوت می‌کنیم، ما را در هم‌پیمانی با کسی که نفرت می‌ورزد قرار می‌دهد. کسانی که نفرت می‌ورزند و کسانی که این نفرت را تایید کرده‌اند، در هم‌پیمانی گاهی ناگفته‌ای، شخص مورد نفرت را کنار می‌گذارند. کسی که مورد نفرت یک یا چند نفر بوده، مورد نفرت افراد دیگر قرار می‌گیرد و به تدریج از جمع حذف می‌شود.

وقتی به چند موردی که می‌شناسم برمی‌گردم، می‌بینم دلایلی که برای نفرت شنیده‌ام یا خود بیان کرده‌ام، اغلب چیزهایی بوده‌اند که جداگانه و موردی در خودم و دیگران هم بوده‌اند، اما باعث حذف نشده‌اند. پخش شدن و تکرار دلایل نفرت، بدون این‌که هیچ‌کدام حقیقتا برای طرد کافی باشند، چیزی است که مکانیزم حذف یک نفرت را موجه جلوه می‌دهد. اگر برگردیم می‌بینیم که هیچ کدام از آن دلایل فقط در شخص حالا منفور نبوده‌اند و هیچ کدام آن‌قدرها که برای حذف کافی باشد موجه نیستند، اما دلایل از طرف افراد مختلف مدام تکرار شده‌اند و حالا پذیرفتنی به نظر می‌رسند.

دوستی موضعی اجتماعی-سیاسی دارد که برایمان مطلوب نیست، در همکاری با دوستی شکست خورده‌ایم یا دوستی معاشری را برگزیده که برای برخی افراد جمع مطلوب نیست یا... و شروع می‌کنیم با دوستان مشترک از تجربه‌ی ناراحت‌کننده‌مان حرف زدن، و بارها می‌بینیم که نظرمان تایید می‌شود و این سیر آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا آن شخص با همکاری جمعی به کل کنار گذاشته می‌شود. بارها در فرایند حذف کسی به این دلایل نقش داشته‌ام، بدون این‌که اولا حاضر باشم موجه بودن این دلایل را بپذیرم. حالا که برمی‌گردم می‌بینم که معایبی که در توجیه نفرت گفته‌ام یا شنیده‌ام، در خودم یا دیگران هم بوده، اما در غیاب نفرت عمومی که باعث بزرگ‌-به-چشم-آمدن این‌ها شود، از آن معایب گذشته‌ایم. اما با اضافه شدن نفرت عمومی ناگهان زمینه‌ی ماجرا تغییر می‌کند. برایم دور نیست که تصور کنم، این سیر باعث می‌شود کسی که در موضع طردشدگی است هم به دلیل حس نامنصفانه بودن این قضاوت، بر رفتارش تاکید کند تا ماجرا به نقطه‌ی صفر و یک برسد، طوری که آن ویژگی برایش هویتی شود، طوری که انتظار داشته باشد یا دیگران تاییدش کنند یا بروند، ویژگی‌ای که بدون این روال، می‌توانست مسکوت یا دور از تقاضای تایید از طرف جمع دوستانه بماند.

پی‌نوشت: درگیر این وضعم. گاهی فکر می‌کنم دلایل عقلانی دارم/داریم برای توجیه نفرت عمومی از دوستی و گاهی تلنگری می‌خورم که همه‌ی دلایلی که می‌گوییم کمابیش در خودمان هم هست. نمی‌خواهم دوباره مشارکتی در این روند غیرمنصفانه داشته باشم اما می‌بینم مقاومت و آرام ماندن سخت است، برابر دوستی که با دیدن این روال، بر بهانه‌ی اولیه‌ی نفرت تاکید بیشتر می‌کند، گویی که می‌گوید اگر به این دلیل از من متنفرید اصلا این موضوع مهمترین وجه زندگی من است و می‌خواهم مدام جلوی چشم همه‌تان بیاورم که من این‌طورم. در چنین موقعیت‌هایی گاهی به ذهنم می‌آید که اگر این ویژگی برای شخص در معرض طرد انقدر مهم است که مدام می‌خواهد خود بر آن تاکید آشکار کند، بگذار طرد شود، و باز یادم می‌افتد که خود این تاکید نتیجه‌ی آن اعلام نفرت اولیه است.

حساسیت

عنوان دقیق‌ترش که از آن ابا دارم، احتمالا، وسواس ذهنی است. حساسیتم به برخی موضوعات چنان است که وقتی با آن‌ها مواجه می‌شوم، نمی‌توانم جریان آزارنده‌ی فکر‌های غیرمنطقی را متوقف کنم و در چرخه‌ی بیماری، لحظه به لحظه عصبی‌تر می‌شوم و قضاوتم به سمتی می‌رود که در همان حال هم می‌دانم منصفانه نیست. از این حساسیت‌های شدید، با کمتر کسی حرف زده‌ام. حتی اغلب از دوستان بسیار نزدیک هم پنهانشان کرده‌ام. پنهان کرده‌ام چون اولا آن حساسیت‌ها را موجه نمی‌دانستم، و از ضعف خودم که نمی‌توانم حساسیت یا ویژگی‌ای که نامعقول می‌دانم را از خودم دور کنم، عصبانی بوده‌ام و نمی‌خواستم این وجه ضعیف و ناتوان را کسی ببیند. اما حتی از نزدیک‌ترین‌ها که ضعف‌های مرا هم دیده‌اند پنهان کرده‌ام، این‌بار چون هرکدامشان باری، ناخواسته، بی‌خبر از آن حسیاست شدید، کاری کرده‌اند که برایم عذاب بسیار داشته. نگفته‌ام چون نمی‌خواستم معذب‌شان کنم، نه از سر فداکاری، بلکه نمی‌خواستم انرژی دوستانه‌مان به جای این‌که صرف خوشایندی متقابل شود، صرف توجه به حساسیت‌های بیش از حد شود. نمی‌خواستم دوستانم با اطلاع از حساسیت‌هایم چنان محتاط شوند، که به ناچار رابطه کمتر شود، یا محافظه‌کارانه‌تر شود، چنانکه از خیلی از آن‌چه می‌توانسته داشته باشد، تهی بماند.

باری، روزهایی که مثل همین دیروز، حساسیت بیش از حد به زنجیره‌ی آزارنده‌ی توقف‌ناپذیرِ افکار منجر می‌شود، آرزو می‌کنم که کاش کسی این دست حساسیت‌هایم را می‌شناخت، بعد می‌توانستم بنشینم روبه‌رویش و یک‌یک آن افکار را بگویم و با هم تکرار کنیم تا یادم نرود که اغلب‌شان دور از حقیقت‌اند. تنها کسی که بدون اینکه بگویم، یکی از این گیرهای ذهنی‌ام را می‌شناخت بهاره بوده. روزی که قراری داشتیم و من دیر رسیده بودم، در همان دقیقه‌ی اول دیدارمان، گفت که وقتی دیر می‌آیم نگرانم می‌شود. نه به این دلیل که معمولا تاخیر ندارم، بلکه به خاطر اینکه می‌داند در آن چند دقیقه، با چه شدتی مشغول سرزنش خودم هستم. دلم برای آن‌طور که خوب مرا می‌شناخت و محبت مادرانه‌ی بهاره تنگ شده. بدون این‌که هیچ‌وقت به بهاره گفته باشم، می‌داند که تاخیر یا لغو قرار، من را بدل به موجودی غیرهمدل، با سخت‌ترین قضاوت‌ها می‌کند هم نسبت به خودم و هم نسبت به دیگری. در حالت معمول می‌دانم که تاخیر یا لغو قرار دلایل بسیار دارد و نمی‌شود و نباید کسی را به این دلیل قضاوت کرد. حتی اگر موجه هم نباشد، احتمالا گناه چندان نبخشودنی‌ای نیست. اما نمی‌توانم هربار که در این موقعیت قرار می‌گیرم، قضاوت‌های ذهن عصبی‌ام را کنترل کنم. در چنین موقعیت‌هایی حس می‌کنم برای طرف مقابل ارزشی ندارم که چنین می‌کند، فکر می‌کنم من هیچ‌کجای برنامه‌ریزی‌اش نیستم، فکر می‌کنم رابطه یک‌طرفه است که او قرار را کنسل کرده یا دیر آمده، فکر می‌کنم آدم مسئولیت‌ناپذیری است و... همین‌قدر تند و بی‌منطق. در همان لحظه که به این‌ها فکر می‌کنم می‌دانم این قضاوت‌ها به حق نیست، اما نمی‌توانم جلوی ذهن عصبی‌ام را بگیرم.

چند روز پیش برای الف، که دوست شانزده‌ساله‌ی من است، روز تلخی را تعریف می‌کردم. از آن روز تلخ با هیچ‌کس نگفته بودم و بارها به ذهنم برگشته بود و هربار سخت آزارم داده بود. دیدم که شاید تعریف کردنش برای دوستی نزدیک، تنها راه برای فرار از بازگشت مدام خاطره‌اش باشد. تلاش کردم توضیح دهم که چه مجموعه‌ای از حساسیت‌ها باعث شد اتفاق آن روز که می‌توانست کاملا معمولی (یا حداقل نه آن چنان فاجعه‌آمیز باشد)، برای من بدل به چنان دردی شود. اول از همین ماجرای حساسیتم به قرار شروع کردم، تا توضیح دهم که یکی از چیزهایی که آن روز را آن‌قدر برای من سخت کرد، مربوط به حساسیتم به این موضوع است. الف شگفت‌زده شد. گفت که در همه‌ی این ۱۶ سال می‌دانسته که حتی قرار دوستانه‌ی ساده برایم اهمیت بسیار دارد، اما نمی‌دانسته چنین حدی از آزار را تجربه می‌کنم، در هر تاخیر یا برهم‌خوردن قراری. هرچه کردم، نتوانستم از حساسیت دیگرم بگویم که در کنار این وسواس به قرار، آن روز را چنان تلخ کرده بود. از توصیف حساسیت‌هایم گذشتم و ماجرای آن روز تلخ را برای الف تعریف کردم. الف مهربانانه گفت که حتی بدون در نظر گرفتن حساسیت‌هایم هم آن ماجرا آنقدر تلخ هست، که ناراحتی‌ام قابل فهم باشد. حرفش آرامم نکرد، شاید ماجرایی که تعریف کردم، به چشم هرکسی (یا حداقل بسیاری) تلخ بیاید، ولی اتفاقا کسی که کمی مرا از نزدیک‌تر بشناسد، انتظار ناراحتی از چنین موقعیتی را ندارد،‌ حداقل نه ناراحتی‌ای چنان شدید. از آن روز به اینکه حال بدم دقیقا از چه بوده فکر کرده‌ام و حالا به نظرم می‌رسد که باید از حساسیت دیگری بنویسم، که پنهان‌تر از اولی، مدت‌ها است بر دوستی‌هایم سایه انداخته.

من حساسم به اینکه در دوست‌داشتن‌ها یا دوست‌داشته‌شدن‌هایم مقایسه شوم، تقریبا در هر نوع رابطه و دوستی‌ای چنین حساسیتی دارم. این به خودی خود احتمالا سیلقه‌ای دور از ذهن نیست، اما هر برخورد کوچکی با چنین موقعیتی، حال مرا به شدت خراب می‌کند، حس امنیتم از بین می‌رود و به کل ماجرای دوستی شک می‌کنم.

هرکدام از آدم‌های اطرافم، جایی چنان ویژه برایم دارند که نه با دیگری پر می‌شود و نه با آنِ دیگری مقایسه‌پذیر است. دوست داشتنم را به کسی یا گروهی محدود نکرده‌ام، و همزمان نگذاشته‌ام که دوست داشتن و دوستی یک نفر هیچ تاثیری بر حسم و دوستی‌ام با دیگری بگذارد. متقابلا آرزویم بوده که حداقل برای نزدیک‌ترین‌هایم چنین باشم. اما این از حد آرزو و مطلوبیتی در رابطه فراتر رفته و بدل به وسواس شده. هرجا که حس کنم دوست‌داشتنم و دوست‌داشته‌شدنم، در مقایسه‌ای قرار گرفته یا به واسطه‌ی شخص سومی متاثر شده، نمی‌توانم قضاوت‌های شدید و عصبانیت کنترل‌نشده‌ام نسبت به خودم و دیگری را متوقف کنم. چنین حساسیتی، و خصوصا قضاوت‌هایی که در زمان مواجهه با چنین موقعیتی به سراغم می‌آید را موجه نمی‌دانم و اغلب از آن‌ها شرمنده‌ام، ولی حالا که آرام‌ترم حداقل می‌دانم برخی روزهای تلخ، از جمله آن روز خاص، از چه حساسیتی آن‌طور آشفته بودم. مصادیقی که این حساسیت را بالا می‌آورند، چنان دم دستی‌اند، که می‌فهمم حتی (و شاید خصوصا)، کسی که مرا کمی می‌شناسد، باور نمی‌کند که برایم موقعیت‌هایی آزارنده باشند.

مثلا اینکه به دوستی ابراز محبتی کنی که به نظر خودت بسیار اختصاصی است و حس خاصت به او را نشان می‌دهد، و او بلافاصله بگوید که همین حس را به دیگری دارد، حداکثر می‌تواند بی‌احتیاطی تلقی شود، حداقل من در حال معمول این را فاجعه‌آمیز نمی‌دانم. اما قرار گرفتن در چنین موقعیتی، در لحظه، جریان تندی از افکار آزارنده را ایجاد می‌کند، که به اندازه‌ی همان قضاوت‌هایم در زمان چند دقیقه دیر کردن دوستی، غیرمنطقی و ناموجه است. افکاری درباره‌ی مقایسه شدن، اولویت نداشتن و چیزهایی از این دست، افکاری که در حال معمول، جایی در قضاوت و حسم به دوستی‌هایم ندارد.

مصادیق دیگر این حساسیت هم همین‌قدر به نظرم موقعیت‌های معمولی هستند، که اگر این حساسیت کنترل شده نبود، من قضاوت بدی درباره‌شان نداشتم و کنار آمدن با آن‌ها حتی برایم مسئله نمی‌شد. مثال‌هایی مثل این‌که حال ناخوشی داشته باشی و نیاز به کمک دوستی و مستقیما بگوید یا نشان دهد که به خاطر دیدار دیگری وقت و حوصله ندارد. من در حالت معمول هیچ قضاوتی ندارم درباره‌ی اینکه چرا دیگری در لحظه‌ای که صدایش می‌کنم نیست. حتی هیچ وقت دلیلی نمی‌پرسم. روی دوستی‌ام هم تاثیری نمی‌گذارد. می‌دانم و برایم بدیهی است که هیچ کس در هیچ سطحی از دوستی تعهدی به اختصاص همه‌ی علایق و زمان‌هایش به دیگری ندارد و هردلیلی که برای رد کردن دیدار بگوید یا نگوید، باید پذیرفته شود. اما مواجهه با موقعیتی از جنسی که گفتم مرا دچار حساسیت مقایسه می‌کند، می‌دانم نباید بکند، اما می‌کند.

در چنین موقعیت‌هایی، که دچار وسواس مقایسه می‌شوم، حس عدم اطمینان و نگرانی از اهمیتم برای طرف مقابل بالا می‌آید، حسی که به هیچ وجه منطقی نیست. می‌دانم که منطقی نیست، اما نمی‌توانم مقایسه‌ی ذهنم را متوقف کنم و جلوی افکار تندی را بگیرم که ناگهان و ناخواسته درباره‌ی اهمیتم برای دیگری در این لحظات هجوم می‌آورند. گویی ناگهان اصل اساسی‌ام که هردوستی‌ای را وضعی ویژه است و امنیت دوستی ربطی به جایگاه اختصاصی ندارد، بی‌اثر می‌شود. مدام فکر می‌کنم که جایی اختصاصی ندارم و مسئله صرفا اولویت است و من برایم دوستانم هیچ اولویتی ندارم، حس می‌کنم نمی‌توانم به حضورشان اطمینان کنم، حس می‌کنم... این احساسات و افکار، با باورهای من درباره‌ی دوستی در تضاد است و مگر در این حالت حساسیت شدید که افکارم از اختیارم خارج می‌شوم، هر زمان دیگری حتی به دید تحقیر به چنین احوال و احساساتی نگاه می‌کنم.

نکته‌ی آزارنده‌ی این حساسیت‌ها همین‌جا است که با قواعدی که فکر می‌کنم حداقل تا حدی موجه و معقول برای دوستی‌هایم تنظیم کرده‌ام، سازگار نیستند. همان‌قدر که مطمئنم کسی که قراری را کنسل می‌کند، متسحق هیچ قضاوتی نیست و اگر هم باشد من در جایگاهی نیستم که چنین قضاوتی کنم، مطمئنم که رابطه‌ی دوستانم با دیگران، هیچ تاثیری در اطمینانم به دوستی‌هایم ندارد، و احساس امنیت، از جای دیگر است که می‌آید، یعنی از عمق دوستی. با این حال، این حساسیت‌ها به موقعیت‌هایی چنان ساده و دم‌دستی، مرا با آزارنده‌ترین افکار مواجه می‌کند، گرچه پس از این همه سال بیشتر یادگرفته‌ام که چطور پنهانشان کنم و مانع شوم که به اندازه‌ی قبل روی حال معمولم به دوستانم تاثیر بگذارد.

 

 

از عشق و دوستی

 

این را اولا برای تو می‌نویسم که این روزها حالت خوش نیست و بعد برای تردیدهای همیشگی خودم که گویی سر کاهش ندارند.

هنوز بر سر همان حرفم که شاید در ۱۸سالگی‌مان شنیدی، روزی که با کمی ناراحتی ولی ظاهری مطمئن روبه‌رویم نشستی و پرسیدی که فکر می‌کنم حد نهایی رابطه‌مان همان است که آن روزها بود یا نه. تردید نکردم که بگوییم بله. هنوز فکر می‌کنم آن دوستی شگفت‌انگیزی که داشتیم، آن همراهی و حضور همیشگی، در کنار اطمینان بی‌قید و شرط، یکی از حدهای نهایی‌ای است که در خودم می‌شناسم. ما دوستی را تا حدود از پیش ناموجود و نامنتظره‌ای که خود ساختیم بالفعل کردیم، با همه‌ی امکاناتی که پیش از آن در تخیل‌مان هم نمی‌گنجید. به اندازه‌ی همان روز مطمئنم که وارد کردن عنصری، یا احساسی، خارج از آن جریان قوی دوستی‌ای که داشتیم، وارد کردن امکان جدیدی به دوستی‌ای که آن روزها کامل بود، نیست، بلکه کل بنایی که چنین باشکوه ساخته‌ایم را می‌لرزاند، حتی اگر پایه‌هایش چنان محکم باشد که فرونریزد.

گفته بودی که معترفی به شناخت عمیق‌تر من از دوستی و دوست داشتن. حتی اگر چنین نباشد،‌ این فرض معمول ما بوده که من بسیار به خودم و دوست‌داشتن‌هایم فکر می‌کنم، آن‌قدر که شاید تاملاتم بر آن‌ها قابل صرف‌نظر کردن نباشد. این است که باید، صرف‌نظر از آن‌چه درباره‌ی دوستی فکر می‌کنم، آن‌چه در این سال‌ها در ذهنم گذشته را بنویسم، برای تو که این روزها حالت خوش نیست و برای تردیدهای همیشگی خودم.

سال‌ها است که می‌دانم، از نوجوانی‌ای که زندگی‌ام بین عشق و دوستی ترک خورده بود، می‌دانم که برای من عشق و دوستی در یک نفر جمع نمی‌شوند، دقیق‌تر بگویم: نباید جمع شوند. اما همیشه موفق نبوده‌ام، در جدایی این دو عنصری که دومی انتخاب من برای زندگی است و دیگری چنان از من قوی‌تر است که هربار مرا بدل به کسی می‌کند که دوستش ندارم و تحسینش نمی‌کنم. من ساره‌ی عاشق را دوست ندارم، حداقل عاشق بودن را به عنوان ویژگی و خصلتِ خودم دوست ندارم، حتی اگر حضور گذرایش را در زندگی‌ام تحمل کنم و لبخند بزنم که از من انسان با تجربه‌تری ساخته. با همه‌ی اطمینانم به اینکه نباید دوستی و عشق را در یک نفر ببینم، همیشه موفق نبوده‌ام در جدا کردن این دو نوع حضور.

دوستی برای من، همان چیزی است که در آن سال‌ها با تو تجربه کردم. اطمینان به این که می‌شود از هرچیزی گفت، بدون نگرانی از این‌که کمتر دوست داشته شوم. راحتی و آزادی در این‌که می‌شود هر تجربه و حادثه‌ی تازه‌ای داشت، و مطمئن ماند که نقطه‌ی امنی در زندگی برای بازگشت هرباره از هر حادثه و شوری هست. دوستی فضایی را در زندگی تنگ نمی‌کند، یک دوست هرقدر هم همیشگی باشد، راهت را نمی‌بندد که چیز دیگری در زندگی‌ات نباشد یا کم باشد. نه این‌که فقط آشکارا مانع نمی‌شود، بلکه حتی چنان نیست که بار ذهنی‌اش تو را از خواست چیزهای دیگر بیندازد. دوستی فضای زندگی را فراخ می‌کند، نه تنگ. در دوستی توقع، آزار نمی‌دهد، چرا که خودخواهی با مراقبت از دیگری تلفیق شده، و حساسیت به مراقبت و خواست زندگی بهتر برای دیگری بر می‌گردد و نه خودخواهی‌های شخصی. و همچنین در دوستی امنیتی است که هیچ‌گاه متزلزل نمی‌شود، حتی با دور و کم شدن.

اما عشق برای من فضای پرتنش و پرتمنا است، فضای ناامن و پرهیجان. عشق شور می‌آورد ولی چنان بار ذهنی‌ای دارد که باقی زندگی‌ات را رقیق می‌کند و از غنا می‌اندازد. و اگر به حضورِ بیش از اندازه‌اش راه دهی، می‌بینی زندگیِ کم‌مایه‌ای برایت مانده که دیگر به آن افتخار نمی‌کنی، بلکه باعث سرافکندگی‌ات شده. حساسیت عاشقانه، حساسیت محدودکننده است، نه این‌که دیگری مستقیما بخواهد زندگی‌ات را محدود کند، بلکه چنان انرژی‌ای می‌گیرد و چنان ذهنت را مشغول می‌کند، که جا برای هرچیز زیبای دیگری در زندگی‌ات تنگ می‌شود. و بعد از مدتی کسی که عشق می‌ورزد دیگر خودت نیست. عشق من را از خودم تهی می‌کند. من را کم می‌کند. این است که هربار از مدتی طولانی‌تر و از حدی شدیدتر می‌شود، هربخشِ عاقلِ وابسته به گذشته‌ای که در زندگی‌ام مانده تلاش می‌کند مرا از آن وضع رها کند. عشق برای منی که مستقل ماندن و ساختن زندگی شخصی، اولین اولویت‌ام مانده، تهدید است.

می‌بینی؟ برای من ممکن نیست که دوستی و عشق را یک‌جا جمع کنم، که از یکی می‌گریزم و آن را نابودکننده‌ی هرچه در زندگی ساخته‌ام می‌دانم و دیگری بخش بزرگی از غنای زندگی‌ام است، بخشی از آن‌چه فکر می‌کنم ساخته‌ام. با اینحال دوستی‌هایی داشته‌ام که به عشق نزدیک شده‌اند و عاشقانه‌هایی که سعی کرده‌اند از دوستی تقلید کنند. بارهایی اجازه داده‌ام این دو یکی شوند. راضی بوده‌ام؟ سخت بوده. انقدر سخت بوده که نمی‌توانم به چیز دیگری جز این سختی فکر کنم.

دوستی، که بخش مهمی از زندگی‌ای است که گمان می‌کنم ساخته‌ام، برایم چنان عزیز بوده که همواره خودداری کرده‌ام از اینکه احساس عاشقانه‌ای را واردش کنم. اما تنها جلوی خودم را گرفته‌ام. هیچ‌وقت آغازگر عاشقانه‌ای در متن رابطه‌ای دوستانه نبوده‌ام. با این‌حال گاهی هلیده‌ام که دیگری شروعش کند. نتیجه همان بوده که از اول می‌دانستم. عشق اول اطمینان و راحتی دوستی را نابود کرده و بعد منِ ترسیده از بند وابستگی و حساسیت عاشقانه، بعد از مدتی فرار کرده‌ام. از سخت هم سخت‌تر بوده. نه تنها عشق آزارم داده و رنجورم کرده، دوستی را هم از دست داده‌ام و فقط گاهی که روزگار یاری کرده، بعد از مدت‌ها، دوستی آرام‌آرام برگشته، با ردی از تلخی و نه با اطمینان و استحکام پیشین.

از آن سو هم گاهی، پس از سال‌ها، گمان برده‌ام که عشقی با دوستی همراه شده و حالا می‌توانم در کنار شور عاشقانه، اطمینان و آرامش مدام داشته باشم. دوست ندارم باور کنم در این هم شکست خورده‌ام. اما از تردیدهایم که می‌گویم، بخشی همین است که فکر می‌کنم، دوستی را با ذهن درگیر با تنش‌های عاشقانه نمی‌شود نجات داد. و گویی عشق بی‌حساسیت و تنش مقدور نیست. نمی‌خواهم باور کنم که دوستی ارزشمند و غنی‌ای را به سَبُکی عاشقانه‌ای می‌فروشم، اما می‌بینم که تنش و توقع عاشقانه با اطمینان و دیگرخواهی دوستانه جمع نمی‌شود و عشق اجتناب‌ناپذیر است. عشق من را تسلیم می‌کند، گرچه نمی‌خواهمش، گرچه می‌دانم آن دوستی عزیزتر است. گویی بارها تسلیم شده‌ام به این‌که همراهی عشق و دوستی ناممکن است و می‌بینم که قربانی عزیزتر است.

من نمی‌خواهم دوستی دیگری را به پای تنش موقت عاشقانه قربانی کنم. و این را از من بپذیر، که متزلزل شدن، سرنوشت مقدر دوستی امن‌مان است، اگر بهلیم به شروع احساسات عاشقانه.

 

 

دوستی، تقدس شکننده

۱. دوبار تجربه‌ی دوستی از راه دور داشته‌ام و هر دوبار، با همه‌ی دشواری‌های مخصوص این نوع از دوستی، لزوما دشوارتر از بودن در یک شهر نبوده. فاصله گاهی سبب شده، برای من که حساسیتم بیش از معمول است، رنجش و تردید کمتر شود. در دوری کمتر می‌بینی یا شک می‌کنی که [دیگر] اهمیت چندانی برای کسی که دوستش داری نداری.

تلاش همواره‌ام این بوده که توقعی نباشد و رواقی‌گون تلاش کرده‌ام از آن‌چه در دوستی به من داده می‌شود خوشحال باشم و حسرتی برای آن‌چه ندارم، نباشد. با این‌حال در عمل همیشه ممکن نبوده. اینکه از بی‌توجهی‌ای آزرده شوم، قوی‌ترین نشانه است که توقعی شکل گرفته که برآورده نشدنش این‌طور عذابم می‌دهد. اما در دوری، جای کمتری برای توقع می‌ماند، چیزهای کمتر هست که بخواهی و ممکن باشد و دادنش برای دیگری چنان دشوار باشد که دریغ کند.

و در دوری، برخی ویژگی‌های دیگری که برایت آزارنده است کمتر به چشم می‌آید. گاهی که در دوستی‌هایم از چیزهای کوچک روزمره که بدی اخلاقی‌ای هم ندارند، آزرده می‌شوم، حسرت دوری را می‌خورم که اصلا امکان چنین آزاری نبود. در دوری، از چیزهایی حرف می‌زنیم و چیزهایی را نشان می‌دهیم که به طی کردن فاصله بیارزد، این است که بخش بزرگی از روزمرگی خواه‌ناخواه حذف می‌شود و آدم کمی که حواسش را جمع کند، بخش آزارنده برای دیگری را حذف می‌کند. حتی اگر هرروز و ظاهرا از همه‌ی روزمرگی سخن گفته باشند.

۲. معلمی داشتیم که قاعده‌ای -آن روزها به چشم من ناعادلانه- برای کلاسش گذاشته بود: اگر پیش از کلاس می‌گفتی که نرسیده‌ای و نتوانسته‌ای درس بخوانی، مهربانانه از کنارش می‌گذشت ولی اگر نمی‌گفتی و می‌پرسید و می‌فهمید نخوانده‌ای، اخمی بود و علامتی در دفتر که لابد معنایش کم شدن نمره بود. این رسم برایم ناخوشایند بود، اینکه به دیگری بگویم که به هر دلیل موجه یا ناموجه نتوانسته‌ام وظیفه‌ای را انجام دهم، تحقیری در خود داشت. ترجیح می‌دادم اگر روزی آماده سر کلاس نمی‌روم، به شانس اکتفا کنم و اگر مورد سوال قرار گرفتم مسئولیتش را بپذیرم.

حالا در دوستی رفتاری دارم که شبیه قاعده‌ی آن معلم است. اگر دوستی، دوست خیلی نزدیکی که احتمال تماس‌مان با هم در روز بسیار است، بگوید که حالش خوش نیست، هر مراعات و ملاحظه‌ای که خودش صلاح بداند را می‌کنم. مهرم زیاد می‌شود و توقعاتم محو می‌شوند. اما اگر ندانم و نگویند، و بعد نقصی تازه در دوستی‌مان ببینم، از مهرم کم می‌شود. این توان که وقتی می‌بینم دوستی به همراهی همیشه نیست، بدون این‌که خود بخواهد و بیانش کند، با حال ناخوشش همدلی کنم، در من نیست و از این ناتوانی ناراضی‌ام. دوست‌تر داشتم که حتی اگر این بیان نباشد، دوری و کم شدن گهگاهی نشانه‌های دوستی آزارم ندهد و از اطمینان و محبتم در دوستی کم نکند، دوست‌تر داشتم که وقتی حال دوستی خوبی نیست اما صراحتا نمی‌گوید، بتوانم همه چیز را تعلیق کنم تا دوباره بهتر شدن روزگار، اما نمی‌توانم. هنوز توقع دارم اگر به کسی خیلی نزدیکم، طوری که تاثرگذاری حال ناخوش موقتی‌اش بر دوستی‌مان اجتناب‌ناپذیر است، این را بشنوم که حالش خوب نیست و نیاز به مراعات و ملاحظه است. توقع دارم این را بشنوم، به جای آن‌که در لحظه‌ای که می‌خواهمش با این حال ناخوش مواجه شوم. این نقصی در دوستی و دوست داشتن من است، نقصی که بابتش متاسفم: اگر بشنوم که دوستم نیاز به مراقبت دارد، مهرم زیاد و توقعم کم می‌شود، اما اگر نگوید و حال ناخوشش تاثیری بر دوستی‌مان بگذارد، متزلزل و غمگین می‌شوم.

۳. من مبتلا به افسردگی حاد نیستم، اما آنقدر تجربه‌اش کرده‌ام که با گرفتارانش همدردی کنم. یکی از بدترین چیزهایی که دیده‌ام، عذاب وجدان تقریبا همیشگی کسانی است که گرفتار افسردگی‌اند، از اینکه کیفیت زندگی دوستان نزدیک‌شان را پایین می‌آورند. من نه بر سر افسردگی، بلکه به دلیل ویژگی‌های دیگری، عذاب‌وجدان مشابهی را تجربه کرده‌ام. این وضع خوبی نیست. کسی نباید به چنین دلیلی عذاب وجدان داشته باشد.

باید مدام به خودم یادآوری کنم، که همه چیز مثل افسردگی نیست با نشانگان تقریبا مشخص که راه‌های بسیاری به اطرافیان برای همراهی با این نشانگان توصیه شده باشد. گاهی دردی دیگر که مدام است (یا مدام برمی‌گردد) دوستانم را آزار می‌دهد و این درد و دشواری به این سادگی به قالب کلمات در نمی‌آید. باید مراقبت کنم [و شرمنده‌ام که گاهی نمی‌توانم] که به مدام و تکرارشونده بودن این عذابشان اعتراض نکنم، و طوری رفتار نکنم که گویی فکر می‌کنم باید بتوانند از پسش بربیایند و این‌که هنوز گاه‌گاهی زندگی‌شان را مختل می‌کند، ناشی از بی‌مسئولیتی و بی‌فکری است. نباید چنان رفتار کنم که گویی اینکه همچنان دچار آن دشواری‌اند،‌ باعث می‌شود مستحق فاصله گرفتن باشند، برای نجات زندگی خودم. چنین فاصله گرفتنی عین بی‌مسئولیتی است، و کسی که به چنین دلیلی فاصله می‌گیرد، برای من در زمره‌ی دوستان نیست. و من گاهی چنین بی‌مسئولیت و از دوستی به دور بوده‌ام.

۴. مدت‌ها تلاش کرده‌ام [یا حداقل به نظرم می‌رسد که چنین تلاشی کرده‌ام] که کیفیت زندگی دوستان نزدیکم را بالا ببرم. و برای من بالا بردن کیفیت زندگی در خوب پیش رفتن آن‌چه برای خود هویتی می‌دانیم تعریف شده. مشکل اساسی اما در چیزهایی است که من فکر می‌کنم لایق هویتی دانسته شدن‌اند. صادق که باشم، می‌بینم انگار از نگاهم، چیزی جز زندگی حرفه‌ای، لایق هویتی دانسته شدن نیست. این است که کمکم به دوستانم برای بالا بردن کیفیت زندگی‌شان، خلاصه شده در این‌که کمک کنم زندگی حرفه‌ای رضایت‌بخش‌تری داشته باشند.

 

باید یادم بماند که تا وقتی چنین نگاهی دارم،‌ برای خیلی از دوستانم، دوست خوبی نیستم، اصلا اگر دیگر بتوان مرا دوست خواند. در همراهی ناکاملم با دوستان نزدیکم، گاهی نه تنها در هر آن‌چه خود مهم می‌دانند کمک و همراهی‌شان نکرده‌ام، بلکه نگاهم سرشار از قضاوت بوده به چیزی که خودشان به عنوان بخشی از هویت‌شان پذیرفته بودند. این‌ها یادآور این است که دوست داشتنم برخلاف ادعایم حقیقتا بی‌قید و شرط نبوده، بلکه بیشتر شبیه همکاری نزدیک به نظر می‌رسیده.

تزلل و اطمینان

نمی‌دانستم این حسادت و حسرت گهگاهی از کجاست، آن هم برای منی که اغلب فکر می‌کنم چنان زیسته و ساخته‌ام که خصوصا آنجا که پای دوستی در میان است، حسرتی برای چیزی ندارم و چنان چندپاره بودن هرشخصی برایم بدیهی است، که جایی برای حسادت نمی‌ماند. اما گویی ناگهان، بعد از سال‌ها حساسیت، برایم روشن شده که چطور باید بیانش کنم. 

از آن تعصب عصر مدرن است که زندگی حرفه‌ای برایم اولویت دارد و انتظار دارم برای هرکسی داشته باشد. وقتی می‌گویم هیچ‌گاه حاضر نیستم تصمیم مهمی در زندگی‌ام را به رعایت دیگری بگیرم، منظورم این است که هیچ تصمیم حرفه‌ای برایم به واسطه‌ی رابطه با دیگری متعین نمی‌شود. و متقابلا به هیچ عنوان برایم مطلوب نیست که کسی تصمیم اساسی‌ای در زندگی‌اش را به خاطر من یا رابطه با من بگیرد. زندگی حرفه‌ای نه تنها همیشه برای خودم اولویت دارد، انتظار دارم برای دیگران هم داشته باشد، خصوصا نزدیک‌ترین‌هایم، خصوصا دوستانم.

فکر می‌کنم در مورد داشته‌های شخصی در سبک زندگی هم چنین حسی دارم. اگر کسی انتخاب کرده که هرشب، برای آرامش و شادی، بیست صفحه رمان بخواند، حتی اگر به شدت طالب دیدارش باشم (نه این‌که نیاز مشخصی به کمک واقعی‌اش باشد) غمگین نمی‌شوم که رمان خواندن را به دیدار ترجیح دهد. این کاری است که خودم هم می‌کنم، گرچه در مورد مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام، ترجیح می‌دهم کمتر بخوابم تا هم رمانم را بخوانم هم به آن‌ها رسیدگی کنم. اما برایم روشن است که در مورد دوستانم، کسانی که دوست داشتن‌شان را انتخاب کرده‌ام، بخشی از این دوست داشتن به واسطه‌ی سبک زندگی شخصی‌شان است که از اولویت داشتنش خوشحال می‌شوم.

 

با این‌حال دوستی‌هایی که امن می‌دانم، آن‌هایی هستند که تا حدی به اولویت داشتنم در آن‌ها اطمینان دارم. نه اولویت بر دو مورد بالا و نه حتی بر خیلی چیزهای دیگر. و نه اولویت در هر جنبه و وجهی، بلکه در روابط امنم، به طور خاص به این اعتماد دارم که خوب بودن حالم برایشان در اولویت است. پیشتر گمان می‌کردم کیفیت این امنیت و اطمینان که در روابط معدودی رخ می‌دهد و هربار سخت و طولانی به آن رسیده‌ام، چنان است که بالاوپایین‌های ناخواسته‌ی روزمره متزلزلش نمی‌کند. اما حالا می‌بینم که این‌طور نیست. می‌بینم که امنیتم و به تبعش دوست داشتنم چقدر ساده‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم متزلزل می‌شود، در چند باری که پشت هم حالم خوب نباشد و حس کنم اولویتی که زمانی تصور می‌کردم خوب بودن حالم و آرامشم برای دیگری دارد، دیگر نیست. راهش مدتی صبر است برای کنار آمدن با این جایگاه جدید یا حداقل با این تصویر جدید. 

گریز، در دفاع از آزادی سبک زندگی و در تقبیح نمایشش

مدت‌ها است در فکر نوشتنش هستم و هربار گریخته‌ام، از ترس آن‌که این نوشتن، ضد همان چیزی است که تلاش می‌کنم بیانش کنم.

من قالب‌گریزم، خصوصا در روابط انسانی. این مدت‌ها است که برایم روشن است. از عنوان مشخص برای روابطم گریزانم به دلیل قالبی که معتقدم هرچه کنی بر رابطه‌ی انسانی تاثیر می‌گذارد و از تشخصش کم می‌کند. و برای رابطه‌هایم، آن‌هایی که پایدارند، بخشی از زندگی من‌اند، بخشی آنچه هستم در آن‌ها شکل گرفته و متقابلا، بازنمایی بخشی از هویت من‌اند، دوستی تنها عنوانی است که می‌پذیرم. در اطرافم گویی تنها دوستانی دارم.

مدت‌ها است گرایش نامطلوبی در برخی اطرافیانم، خصوصا هم‌سن‌هایم، می‌بینم: افرادی که هیجان‌زده از سبک زندگی عمدتا عاشقانه‌ای که به نظرشان آلترناتیو است دفاع می‌کنند، یا آن را نمایش می‌دهند. این نمایش شدیدا برایم دافعه دارد. ده سال پیش که وبلاگ خواندن و نوشتن را شروع کردم، این نمایش سبک زندگی برایم جذابیت بسیار داشت. فکر می‌کردم وبلاگ راهی است برای نمایش سبک زندگی‌ای که در یک‌شکلی تحمیل شده، فرصت دیده شدن در رسانه‌ای دیگر را ندارد. فکر می‌کردم این نمایش سبک زندگی، راهی است برای تعدیل هنجارها و کلیشه‌هایی که بر عمده‌ی روابط سایه انداخته و از تشخص‌شان کاسته. اما حالا این نمایش سبک زندگی «آلترناتیو» به چشمم تحمیل هنجاری تازه می‌آید.

فکر می‌کنم بازی این نیست، این‌طور نیست که هر سبک زندگی و رابطه‌ای را عنوانی بگذاریم، و با نمایش آن هنجارهایی تازه را تثبیت کنیم. آزادی سبک زندگی از هنجارها و کلیشه‌ها، از راه تعددبخشی به این کلیشه‌ها نمی‌گذرد، بلکه نیازمند نفی این‌گونه قالب‌ها است.

در حرف زدن از سبک زندگی، اگر کسی، در توصیف ویژگی‌ای از روابط یا رابطه‌ی خودش، به تحلیلی و مشاهده‌ای اجتماعی متوسل شود، برایم نامطلوب نیست. اگر کسی تلاش کند تحلیل کند که فکر می‌کند بنا بر روال اجتماعی مشخصی، احتمال وجود ویژگی‌ای مشخص در رابطه‌ای خاص بیش از نوع دیگری است، فکر نمی‌کنم کاری خلاف آزادی سبک زندگی کرده. روال تحلیل شخص را می‌شود بررسی کرد و با شواهد یا استدلال با آن مخالفت کرد. از آن مهم‌تر، تحلیل اجتماعی بر ویژگی برساخت بودن روابط تاکید می‌کند و نشان می‌دهد که چیزی ذاتی نیست. اما غیر از آن، توصیفات افراد هیجان‌زده از شروع سبکی تازه در روابط، اغلب دارای کلیت‌بخشی و ذات‌انگاری ساده‌انگارانه‌ی مشابه تصورات معمول است که کلیشه در رابطه را دامن می‌زند.

هیجان‌زدگی، نه از شخص، نه از تجربه‌ی شخصی، بلکه از چیزی که سبک زندگی خاصی می‌دانند و به آن عنوان مشخصی داده‌اند، به شدت به چشمم نامطلوب است. هیجان‌زدگی، از باز بودن به انسان تازه و تجربه‌های تازه با انسان‌ها است، تجربه‌هایی که ساخته می‌شوند. و نه افتادن در قالب رابطه‌ای یا سبک زندگی‌ای که پیشاپیش عنوانی دارد و فکر می‌کنیم متفاوت و هیجان‌انگیز است.

برایم عمیقا جای تاسف است که به جای احساسات و تجربه‌های انسانی در روابطی که بر مبنای ویژگی‌های شخصی افراد ساخته شده، از هم‌سن‌هایم، بیشتر نمایش‌هایی می‌بینم، از عنوانی کلی که سعی می‌کنند نشان دهند زندگی‌اش می‌کنند. این‌که ببینم کسی وجهی هویت‌بخش به سبک روابط‌اش داده و از آن سبک خاص دفاع می‌کند، باعث می‌شود مطمئن شوم که آن فرد چیزی از هیجان ساختن رابطه‌ی انسانی نمی‌داند. دوستی با چنین کسی برایم ممکن نیست، و دوستی، به دلیل همان قالب‌گریزی‌اش، تنها نوعی از رابطه است که برایم انسانی است.

نمی‌دانم هدف از این نمایش چیست، اگر صرفا ارضاء نیازی شخصی است، حرفی ندارم، همان‌طور که خود من هم گاهی صرفا برای فرونشاندن عطش ابراز است که می‌نویسم. اما اگر تصورشان شکستن کلیشه‌ها به هدف آزادی بیشتر (اگر نه قانونی که حداقل ذهنی) در سبک زندگی است، شک بسیار دارم که آن روش به این مقصود نزدیک‌شان کنند. آزادی سبک زندگی، با نمایش و بازنمایی کلیشه‌های جدید به دست نمی‌آید، لازمه‌اش گشودگی و پرهیز از کلیت‌بخشی است، پرهیزی که در تضاد است با دفاع و نمایش از یک سبک زندگی یا روابط، به مثابه‌ی هویت کلی.

و مدت‌ها نمی‌نوشتم، چون نگران بودم که این قالب‌گریزی من، خود شکلی ایدئولوژیک پیدا کرده باشد. انگار قاعده این باشد که قالبی نباشد، و مطمئن نبودم که خود این رویکرد، چقدر به آزادی و تشخص در روابط انسانی نزدیک است. و حالا که نوشتم، طولانی شد و پرتکرار، بخشی از سر ناامیدی‌ای که هربار حس می‌کنم، وقت خواندن مطالبی از این دست.

 

 

شرط امکان گفت‌وگو. بخش دوم: کمی عملگرایانه‌تر.

 

از بحث‌های فلسفی درباره‌ی گفت‌وگو که بگذریم، گفت‌وگوی عمومی درباره‌ی موضوعات اجتماعی و سیاسی، چیزی است که نیازش مدام حس می‌شود، مدام آغاز می‌شود و مدام به در بسته می‌خورد. این‌که این گفت‌وگو در کجا ممکن می‌شود و علتش شکست مدامش چیست معما است. کمی دیر رسیده‌ام، امروز دیدم که کسی در این‌جا سعی کرده از نقطه‌ای موجود که در آن گفت‌وگو ممکن یا ظاهرا ممکن بوده، یعنی اوایل انقلاب، شروع کند و بجوید که چه چیز این گفت‌وگو را ممکن کرده بوده تا نشان دهد امروز چطور می‌توان راهی برای گفت‌وگو باز کرد. تحلیلش خواندنی است، من هم می‌خواهم کمی توضیح دهم که فکر می‌کنم چه روشی برای گفت‌وگوی اجتماعی ممکن است.

 

یک. ایده‌ی اخلاقی گفت‌وگو قابل احترام است. می‌توان از منظر شخصی به اخلاق گفت‌وگو پرداخت. از این منظر تنها چیزی که به ذهن من می‌رسد، به اقتفای معلم اول که هر تعلیم و تعلم ذهنی را مسبوق به علم پیشین می‌دانست، این است که امکان گفت‌وگو بیرونی برای کسی است که در درون خودش تجربه‌ای از گفت‌وگو داشته باشد، کسی که در درون خودش بارها از این سو به آن سو رفته و توان درک سویه‌ی متفاوت به‌طور کلی را دارد، یعنی کسی که می‌تواند تصور کند، اصولا می‌شود به طریق دیگری فکر کرد و هنوز عاقل بود. اما فکر نمی‌کنم این رویه‌ی اخلاقی جواب مسئله‌ی گفت‌وگوی اجتماعی باشد، اتفاقا فکر می‌کنم امکان گفت‌وگوی اجتماعی در جایی است که از سطح اخلاق کنار برویم. قطعا منظورم بی‌اخلاقی نیست، منظورم تفکیک امر اجتماعی از توضیح اخلاقی است، بیشتر توضیح خواهم داد که منظورم چیست.

 

دو. من به ایده‌هایی مثل پرنسیپ در فعالیت و گفت‌وگوی اجتماعی به شدت بدبینم. فکر می‌کنم در سطح اخلاق شخصی اتفاقا پرینسیپ مهم است، شخص باید اصول اخلاقی مستحکمی داشته باشد و بهتر است اصول‌گرا باشد. اما موافق نیستم که در بحث اجتماعی جایی ایجابی برای این اصول هست. فکر می‌کنم در فعالیت اجتماعی، علایقمان، گروه‌هایی که به آن‌ها توجه داریم و روش‌های انتخابی‌مان در نهایت متاثر از جایگاه و منافع اجتماعی‌مان است. هر دو مهم است، ممکن است فعالیتی در راستای منافعمان نباشد ولی اصل جلب شدن توجه‌مان به آن، محصول جایگاه اجتماعی‌مان باشد. مهم است که در گفت‌وگوی اجتماعی از ترجیحات اخلاقی‌مان برای توجیه فعالیت‌های اجتماعی استفاده نکنیم، عرصه‌ی اخلاق [حداقل برای من و تا آن‌جا که من آن را می‌فهمم] عرصه‌ی ایدئال‌ها است، اگر می‌خواستیم صرفا بنا بر اصول اخلاقی‌مان فعالیت اجتماعی کنیم، باید می‌توانستیم از نقطه‌نظر ابژکتیو لیستی از تمام شرور و خیرهای موجود و ممکن تهیه کنیم و بعد ترازویی داشتیم که تعین کند، عمر و توان محدودمان باید صرف کدام شود. چنین چیزی واضحا ممکن نیست. این است که فکر می‌کنم توجیه فعالیت‌های اجتماعی‌مان، برمبنای اصول اخلاقی‌مان، خدشه به ساحت اخلاق است.

 

عرصه‌ی اجتماعی-سیاسی متاثر از جایگاه و علایق ما و دیگر انسان‌ها است، عرصه‌ی بده‌بستان است و فعالیت در آن وابسته به دینامیسم‌های موجود اجتماعی است، عرصه‌ی کنار گذاشتن اولویتی برای رسیدن به اولویت دیگر و انتخاب استراتژی برمبنای امکانات و وضع موجود است. به همین دلیل است که نمی‌توانم با کسانی که با توجیهی صرفا اخلاقی و به خاطر اخلاقا اصول‌گرا ماندن فعالیت سیاسی-اجتماعی‌ای را که نفع اجتماعی مشخصی دارد، در عرصه‌ی اجتماعی رد یا تایید می‌کنند، همدلی کنم. اخلاق شخصی محترم است و درباره‌ی آن بحثی ندارم، کسی ممکن است به دلیل اخلاقی هیچ‌وقت دست به کار مشخصی نزند، اما همدل نیستم که این فعالیتی اجتماعی-سیاسی است و قابلیت گفت‌وگو و نقد در عرصه‌ی اجتماعی را دارد. از همین‌جا می‌خواهم به نقش دیگر اخلاق برسم که همان‌قدر مهم است: همان‌قدر که برای اخلاق نقش ایجابی را در استدلال‌ها در گفت‌وگوهای اجتماعی قائل نیستم، نقش سلبی آن را مهم می‌دانم. یعنی فکر می‌کنم اخلاق و منطق دو ابزاری هستند که برای شخص مشخص می‌کنند کارهایی را نباید بکند، اما مشخص نمی‌کنند چه کاری را باید کرد و استفاده‌ی از آن‌ها جنبه‌ی فردی و شخصی دارد و نه عمومی و اجتماعی. همان‌طور که باید ذهنمان را پرورش دهیم که مغالطه نکنیم، همان‌طور هم باید منش‌مان را چنان بپروریم که کاری نکنیم که مثلا موجب تضیع حقوق انسانی گروهی می‌شود. اما باز هم فکر می‌کنم که از این‌ها نمی‌توان پل مستقیمی زد به استدلال اجتماعی برای توجیه کاری که باید کرد و برسرش با دیگران گفت‌وگو کرد.

 

نمونه‌های اخیرش زیاد است، کسانی که از اصول اخلاقی شروع می‌کنند تا دیگران را متقاعد کنند علیه سیاست‌ورزی کشوری یا گروهی موضع بگیرند، برایم قابل فهم نیستند. از یک سو به‌نظرم این طرز بحث امکان هرگونه گفت‌وگو را از بین می‌برد: بر سر اصول اخلاقی نمی‌شود بحث کرد، و کسی که اصول اخلاقی متفاوت دارد، احتمالا موجودی که او را در دایره‌ی هم‌بحث‌هایمان بپذیریم نیست. از سوی دیگر چیدن استدلال اجتماعی ایجابی بر مبنای اصلی اخلاقی به نظرم ناشی از نفهمیدن همزمان اقتضائات حوزه‌ی اخلاق و زندگی اجتماعی است. هیچ راه مستقیمی برای این‌که صرفا از اصول اخلاقی به نحو معتبر موضعی اجتماعی-سیاسی را نتیجه‌گیری کنیم وجود ندارد، همواره مجبوریم مقدمات دیگری که لزوما اصول اخلاقی نیستند را وارد کنیم ولی اگر با اصول اخلاقی شروع کرده باشیم، معمولا این مقدمات دیگر را زیر همان لوای اخلاقی پنهان می‌کنیم. فکر می‌کنم هم برای اخلاق و هم زندگی اجتماعی بهتر است که اصلا با این ادعا که استدلال صرفا اخلاقی داریم شروع نکنیم. و باز هم تاکید می‌کند که این منافی این نیست که اگر فعالیتی به‌نظرمان واضحا خلاف اصول اخلاقی‌مان بود به آن تن ندهیم، اما این استدلالی شخصی است و به محض این‌که بخواهد عمومی شود دیگر فقط اخلاقی نخواهد بود، لازم است به این وجه دیگرش که متاثر از وضع اجتماعی‌مان است توجه کنیم و این وجه دیگر است که امکان گفت‌وگوی اجتماعی را پدید می‌آورد.

 

به‌گمانم وقتی موفق به گفت‌وگوی اجتماعی می‌شویم که درباره‌ی منافع موضع‌مان استدلال کنیم و استدلال طرف مقابل را بشنویم، این کار هم مشخص است که نیاز به ارجاع مدام به دینامیسم اجتماعی محیطمان دارد. موضع اصول‌گرایانه‌ای وجود ندارد، تاریخی وجود دارد که اجتماعی را ساخته و با کندوکاو در آن و آشنایی نزدیک‌تر به گروه‌های مختلف بهتر می‌شود استدلال کرد که چه کاری به نفع‌مان است یا ضرر کمتری دارد، این‌جا است که استدلال‌ها نقطه‌ی مشترکی پیدا می‌کنند که با هم برخورد کنند و همدیگر را تصحیح یا بهتر کنند.

 

واقعیت اجتماعی ثابت و خوانا نیست، اما خوانش‌های مختلف تا وقتی رجوعشان به همان اجتماع باشد می‌توانند دریچه‌های تازه‌ای روی هم باز کنند، معیاری هرچند نه قطعی و به هرحال تفسیر‌پذیر هم برای سنجش استدلال‌ها وجود دارد. کلیتی کمابیش مشخص وجود دارد با مختصات کشوری که در آن زندگی می‌کنیم، برای من ممکن است به لحاظ شخصی دفاع از اقلیت‌ها جنبه‌ی اخلاقی داشته باشد، اما وقتی سعی می‌کنم از تنوع و حقوق اقلیت‌ها دفاع کنم و با کسانی که مثل من فکر نمی‌کنند بحثی کنم، ترجیح می‌دهم از این شروع کنم که چرا دفاع از این تنوع برای زندگی اجتماعی همه‌مان بهتر است. حتی درباره‌ی مواضع ظاهرا رادیکال‌تری مثل سیالیت در جنسیت هم فکر می‌کنم می‌شود از موضع عملگرایانه و اجتماعی به بحث نشست، حتی اگر برای خودم عمیقا جنبه‌ی شخصی و اخلاقی داشته باشد. چنین موضوعاتی، غیر از جنبه‌ی اخلاقی، پایی در زندگی اجتماعی دارند، در نهایت برخورد من با اقلیت‌ها یا موضوع جنسیت همه‌ی ماجرا نیست، زندگی اجتماعی همین آدم‌های در اقلیت یا مورد تبعیض مهم است، مهم است که بتوانم با دیگران در فضای اجتماعی وارد بحث شوم و در صورت امکان با متقاعد کردن دیگران شرایط زندگی اجتماعی این افراد را بهتر کنم. من با استدلال اخلاقی‌ام نه تنها نمی‌توانم کسی را متقاعد کنم، بلکه حتی نمی‌توانم توضیح دهم چرا این موضوع اولویت دارد. برعکس فکر می‌کنم کارهایی هست که زندگی اجتماعی این آدم‌ها را بهتر می‌کند، گرچه لزوما از اصول اخلاقی‌ام بدست نمی‌آید، مثلا اگر لازم باشد با کسانی است که با آن‌ها اختلاف ایدئولوژیک و اخلاقی دارم چانه‌زنی ‌کنم، چنین می‌کنم، با این‌که فاش گفتن و فریاد زدن از حق مظلوم ظاهر اخلاقی بهتری دارد اما اگر برای بهتر کردن جنبه‌ای از زندگی آن‌ها پنهان‌کاری لازم باشد یا دادن امتیازی برای گرفتن امتیاز بزرگتر، به این کار هم حاضرم. همه‌ی این‌ها با این قید که اخلاق همچنان آن جنبه‌ی سلبی را برایم دارد، یعنی کاری نمی‌کنم که مخالف اصول اخلاقی‌ام باشد.

 

من فکر می‌کنم اگر فضا انقدر سخت نشده بود، با خیلی‌ها که ظاهرا اختلاف ایدئولوژیک شدیدی داریم، می‌توانستم سر موضوعات اجتماعی بهتر بحث کنم. کسانی هستند که ایدئولوژی و شاید حتی ظاهرا اصول اخلاقی مشابهی نداریم، اما می‌توانیم با هم بر سر اتفاقاتی که برای من نامطلوب است، بحث کنیم، با ارجاع به همان واقعیت‌ها اجتماعی و فکر می‌کنم ممکن است در این بحثی به جایی برسیم.  

 

پی‌نوشت: من فکر نمی‌کنم بحث و اتفاقا بحث عمومی درباره‌ی اصول اخلاقی ناممکن است، فلسفه‌ی اخلاق فقط یکی از رشته‌‌هایی است که موضوعش چنین بحث‌هایی است. امیدوارم روشن باشد که آن‌چه نقد کرده‌ام، وجود استدلال صرفا اخلاقی له یا علیه کنش سیاسی یا اجتماعی است. ممکن است اصلی اخلاقی یکی از مقدماتمان برای بحث درباره‌ی کنشی اجتماعی-سیاسی باشد، اما لاجرم بقیه‌ی مقدمات نمی‌تواند چنین باشد، به همین دلیل است که استدلال‌هایی با ادعاهای اخلاقی در مورد فعالیت‌های اجتماعی، به نظرم غیرصادقانه است و نه فقط غیرصادقانه، عمدتا از نظر اجتماعی مضر، چون امکان بحث و تبادل‌نظر در این حوزه را می‌گیرد.

 

شرط امکان گفت‌وگو. بخش اول: کمی نظری‌تر:

نزدیک صد سال است که گفت‌وگو و شرط امکان آن موضوع بحث فلسفی است، بیش از همه اصحاب هرمنوتیک بارش را به دوش کشیده‌اند و به‌نظرم دیگر روشن شده که چقدر در تعیین پیشینی شرایط امکان گفت‌وگو ناموفق بوده‌اند. وضع واقع نشان می‌دهد که این بحث‌ها کمکی به ممکن ساختن گفت‌وگو نکرده. اساسا به‌نظرم این راهی نیست که زمانی به نتیجه‌ای برسد، صحبت کردن انتزاعی از این‌که گفت‌وگو چه پیش‌شرط‌هایی دارد بعید است ما را به نقطه‌ی آغاز گفت‌وگو برساند، تقصیر از ما انسان‌های گناه‌کار هم نیست که نمی‌توانیم آن ایدئال فلسفی را برآورده کنیم. مثالی از این عدم موفقیت و در برابرش موارد موفقیت‌آمیز در پژوهش‌های فلسفی که به ذهنم می‌رسد، تلاش کانت برای توضیح شرایط پیشینی مابعدالطبیعه‌ای که بعد از این خواهد آمد برابر توضیحش از شرایط امکان علم یقینی است. در اولی واضحا ناکام بوده، حداقل به طور تاریخی ناکام بوده. بعد از کانت کسی آن‌طور که او طرحش را ریخته بود و شرایط مابعدالطبیعه را توضیح داده بود، مابعدالطبیعه نورزید. اما توضیح او از شرایط علم یقینی زمانش، یعنی فیزیکی که می‌شناخت، بر کل تصور ما از شناختمان از عالم سایه انداخت. امروز به نظرمان بدیهی می‌رسد که مجموعه‌ای که به اسم علم طبیعی می‌شناسیم حداقل تا حدی محصول ساختن و ساختار ذهنمان است، اما باور کنیم یا نه به نظر می‌رسد اولین بار کانت بود که استدلال کرد ساخته شدن شناخت توسط قوای شناختی‌مان شرط امکان علم یقینی است. کانت آن‌جا که از شرایط امکان امری در زمان خودش موجود حرف زد، برای همیشه در فلسفه انقلابی به پا کرد که تا امروز در نحوه‌ی فهم ما تاثیر دارد، ولی امروز در فلسفه کمتر اثری از توضیح پیشینی‌اش درباره‌ی شرایط امکان مابعدالطبیعه‌ای ناموجود که بعدا خواهد آمد، باقی مانده. این است که فکر می‌کنم اگر می‌خواهیم مثلا درباره‌ی شرایط امکان گفت‌وگو بین فلسفه‌ها حرف بزنیم، باید از واقعیت تاریخی‌ای شروع کنیم که وجود داشته. واقعیت عجیبی که توضیحش ساده نیست. مثلا از ابن‌سینا، فارابی یا توماس آکویناس در گذشته‌ها باید شروع کرد. حتی نمونه‌های معاصرتری هم هست، مثلا علامه طباطبایی امکان خوبی برای چنین گفت‌وگویی است و مرتضی مطهری نمونه‌ی بدی از آغاز این گفت‌و‌گو.

از آنِ خود.

 

از رابطه‌های ازپیش‌مشخص و عنوان‌دار فراری‌ام. رابطه‌هایی که عنوانشان خواه‌ناخواه هنجارهایی را به آن‌ها تحمیل می‌کند. اگر هم مدام بخواهی مبارزه کنی تا از همه‌ی این هنجارها فاصله بگیری، نتیجه‌اش تنش دائم با محیط است، تازه اگر شانس بیاوری و طرف مقابل رابطه انقدر همراه باشد که تو را دچار تنش جداگانه‌ای نکند به این دلیل که نمی‌خواهی تن به قالب‌های معمول بدهی. برای من راحت‌تر است که از این روابط قالب‌دار فاصله بگیرم و اصلا واردشان نشوم. این است که همه‌ی رابطه‌هایم در حقیقتا دوستی‌اند، آزادترین و بی‌تعریف‌ترین شکل رابطه که همواره می‌توان آن را شخصی‌سازی کرد. من آدم متعهدی هستم ولی تعهد به قوانینی که با توافق متقابل نهاده شده‌اند، این به این معنی نیست که لازم است درباره‌ی همه چیز حرف زد و قانونی وضع کرد که چنین کاری ناممکن است، بلکه فکر می‌کنم در دوستی اولا باید به قواعد معمول اخلاق پایبند بود، یعنی پیش‌فرض این است که دروغ نمی‌گوییم، عهد نمی‌شکنیم و اموری از این دست. حتی بیش از این، باید به قوانین انسانی‌ای پایبند بود که شاید بالاتر از حوزه‌ی اخلاق باشند، مثلا پیش‌فرض این است که به همدیگر احترام می‌گذاریم، اگر برای شادی‌های کوچک همدیگر تلاش نکنیم، ناراحتی عامدانه‌ای هم ایجاد نمی‌کنیم و از این دست. درباره‌ی قواعد خاص‌تر هم می‌شود منتظر ماند و هروقت موقعیتش پیش آمد حرف زد و تصمیم گرفت، لازم نیست همان اول رابطه توافق‌نامه‌ای امضا شود. آن‌چه مهم است همین پایبندی دو طرف به امکان گفت‌وگو است و بدیهی نگرفتن هنجارهای معمولا حاکم.

چنین روابطی سخت ساخته می‌شوند، اما وقتی ساخته شوند دارایی‌های عمیقا شخصی اند، رد پایی از تشخص دارند و زندگی را غنی‌تر می‌کند. من وقتی از نزدیک‌ترین‌هایم، یعنی کسانی که با آن‌ها چنین رابطه‌ای ساخته‌ام، حرف می‌زنم، از آن‌ها اسم نمی‌برم، مفهومی را جایگزین اسمشان می‌کنم. «رفیق‌امن»، «معشوق‌جان»، «صمیمی‌ترین» و... مفهومی که نشانه‌ای از روند ساختن آن‌ رابطه و چیزی که ساخته شده دارد. نکته‌ی دیگری هم هست، من فکر می‌کنم خودم در این رابطه‌های ساخته شده، ساره‌ی دیگری هستم. این رابطه‌ها جنبه‌هایی از من را پدیدار می‌کنند که در زندگی اجتماعی‌ام دیده نمی‌شود. من در این رابطه‌ها کسی هستم بسیار متفاوت با آن‌چه دیگران در زندگی اجتماعی‌ام می‌بینند. تصورم این است که آدم‌هایی چنین نزدیک به من هم در این روابط این‌گونه‌اند: فکر می‌کنم «رفیق‌امنِ» من، رفیق‌امن من است، با من است که این‌طور است و توصیفات من از او ممکن است دقیقا همان‌چیزی نباشد که دیگران از او می‌بینند. این است که ترجیح می‌دهم به جای اسم آدم مشخصِ متشخص در جهان اجتماعی، از این مفاهیم بنویسم، آن‌طور که در زندگی من‌اند.

گاهی سخت است، خیلی سخت. من هم گاهی ذهنم می‌رود طرف راحتی روابط از پیش مشخص، من هم ذهنم از کودکی با کلیشه‌ها عادت کرده و جایی از آن هنوز فکر می‌کند برخی تصویرهای کلاسیک خوشایندی‌ای دارند. اما هربار که در خودم دقیق می‌شوم، می‌بینم من توانش را ندارم، من شاید برای یک لحظه‌ی خوشایند عاشقانه بتوانم ادای کلیشه‌ها را درآورم، اما همان‌وقت کسی در درونم با ناباوری پوزخند می‌زند، او هیچ‌وقت باور نمی‌کند که من واقعا به این کلیشه‌ها تن داده‌ام. هربار که فکر می‌کنم محتوم بودن این برخورد با رابطه و دوستی برایم روشن می‌شود و آرامش می‌گیرم: من طور دیگری نمی‌توانستم باشم وگرنه هیچ شباهتی (در هیچ کدام از مهمترین بخش‌های زندگی و شخصیتم) به آن‌چه اکنون هستم، نمی‌داشتم. و مهم‌تر از این، هروقت به آن چندباری که شانس ساختن این روابط را داشته‌ام نگاه می‌کنم، شدیدا احساس رضایت می‌کنم. فکر می‌کنم این امنیت و راحتی و از آن خود بودن این روابط، به همه‌ی سختی‌اش می‌ارزید. به نداشتن همه‌‌ی آن‌چه کلیشه‌های ذهنی[ام] گاهی آن را طلب می‌کند، می‌ارزید. این روابط است که شبیه من است و می‌تواند ادامه پیدا کند. برای همین است که دوستی برای من چنین طولانی می‌پاید و فقط دوستی است که دوامی دارد. این دوستی‌ها ارزشمند‌ترین چیز انسانی است که در زندگی‌ام دارم. وجودشان چنین خوشایند است که به همه‌ی سختی مبارزه با کلیشه‌ها می‌ارزد.

 

راضی‌ام و خوشحال و این را هم «به طور کاملا تصادفی» نوشته‌ام.

از چشم تو/آن‌چه می‌گوییم، آن‌چه نمی‌گوییم.

 

تصویری که از من می‌دهد، چیزی شبیه این است: هر بار که دلخوری‌ای دارم، به‌جای این‌که به سادگی صدایش کنم و بگویم فلانی، من از این‌که آن‌روز، وقتی نیازمند بودنت بودم، دریغ کردی، دلخورم، به جای این‌که به این سادگی دلخوری‌ام را اعلام کنم، سیستم اخلاقي‌ای را می‌چینم که در آن او را محکوم کنم. آن‌طور که او می‌خواندنش، پس از هر ناراحتی‌ای او را برابر متافیزیک اخلاقی‌ای که ساخته‌ام می‌گذارم و محکومش می‌کنم. گویی انسان ایدئال اخلاقی‌ای در ذهن دارم و هر بار دارم یادآوری می‌کنم که برای این‌که اخلاقی باشد باید چنان باشد و او این‌گونه نیست، اصولا این‌گونه نیست نه این‌که یک‌جا اشتباه کرده. به بیان من، گویی هربار با یک ماشین جنگی عظیمی به سراغش می‌روم، طوری که هر بار نگران باشد اگر قرار است حرف بزنیم، قرار است برابر این ماشین عظیم‌ساخته‌شده از خودش دفاع کند. تصویرم را که می‌گویم تلطیفش می‌کند: «ماشین جنگی نیست، ظرافتی به کار می‌بری در این‌که دلخوریت را بچسبانی به آن سیستمی که حتما بخش‌های اخلاقی‌ای دارد و پر از قضاوت درباره‌ی است، اما من دیگر این ظرافت را می‌شناسم.» می‌فهمم که خسته است، قبلا هم گفته که از این‌همه قضاوت من و این‌که مدام او را با سیستم اخلاقی‌ای که تصور می‌کند ساخته‌ام محکوم می‌کنم، خسته است.

راست می‌گوید. من دلخوری‌ام از او را، می‌گذارم در یک سیستم فلسفی/اخلاقی و هر دلخوری کوچکی را پی می‌گیرم تا مسئله‌ای بنیادین. می‌فهمم که چقدر می‌تواند سخت باشد دوستی با کسی که هر دلخوری کوچکی را مسئله‌ی بزرگی می‌بیند و هر بار صحبت با او به معنی پاسخ دادن به سوال‌های بنیادین درباره‌ی سیستم اخلاقی و انگیزه‌های اصلی رابطه است.

همدلم با این‌که من چنین می‌کنم و همدلم که این آزارنده و سخت است. اما این ویژگی، با عادت دیگری در من گره خورده، عادتی که فکر می‌کردم از بهترین دستاوردهایم در رابطه است: من اصرار دارم که اصرار نداشته باشم کسی رفتارش را یا مدل بودنش را عوض کند. همیشه فکر کرده‌ام رابطه ممکن است آدم را تغییر دهد، اما قرار نیست به تلاش برای تغییر دیگری بگذرد. رابطه مدرسه نیست، مدرسه هم باشد من «معلمش» نیستم. دلم نمی‌خواهد کسی را تصحیح کنم و دلم نمی‌خواهد کسی تلاش کند تصحیحم کند. (این‌که کسی کنارم باشد که از او یادبگیرم، چیز دیگری است.) خیلی از عاداتم در رابطه به این عادت برمی‌گردد. این است که اتفاقا عادت ندارم اعتراض کنم. فکر می‌کنم ایدئال این است که آدم‌هایی همدیگر را پیدا کنند که می‌توانند همدیگر را آن‌طور که هستند بپذیرند، نه این‌که همه‌ی ویژگی‌های هم را تایید کنند،‌ ولی طوری باشد که مجموع خوشی به رنج تمایزها بیرزد. باور ندارم که اگر مدل ارتباطی‌ام با کسی هماهنگ نیست، می‌توانم تغییرش دهم تا زجر کمتری بکشم. راه‌حلم یا تغییر خودم است یا تغییر حساسیت‌هایم، یا دلخور شدن هربار اما در سکوت نسبی گذشتن با یادآوری این‌که حقی برای تلاش برای تغییر ندارم،‌ یادآوری این‌که حتی اگر اعتراضی کنم تغییری رخ نمی‌دهد و برای من در مجموع بودن با این آدم، با وجود این ویژگی مطلوب‌تر از نبودنش است، تکرار این‌که اگر نمی‌توانی تحمل کنی باید بروی. همین فقط باید بروی. من هیچ‌وقت باور نکردم که می‌شود کسی را «آگاهانه» تغییر داد و باور داشتم که نباید برای تغییر دیگری تلاش کرد. در نتیجه اگر ناهماهنگی غیرقابل‌تحمل است، تنها می‌شود رفت.

این منی که عادت به تصحیح دیگران ندارد، وقتی این‌طور مستمر از دستت آزرده می‌شد، طوری که دیگر نمی‌تواند بگذرد یا حساسیت‌هایش را تغییر دهد، تنها راهی که برایش می‌ماند این است که فکر کند راه حل نه «تصحیح» رفتارهای جزئی، که مذاکره بر سر اصول کلی است. من از رفتارهای جزئی‌ات دلخورم،‌ ولی نمی‌خواهم قبول کنم که به رفتارهای جزئی اعتراض کنم چون این باور عمیقا در من ریشه دوانده که نمی‌شود رفتار کسی را تغییر داد، حتی اگر هم بشود من هیچ وقت نخواسته‌ام، همیشه خواسته‌ام کسی باشد که هماهنگی‌ام با او چنان باشد که رابطه با وجود تفاوت‌ها پیش رود، بی‌نیازی به تصحیح دیگری. این از عادات بنیادین من بوده که به تغییر جزئیات و تفاوت‌ها اصرار نکنم و طلب نکنم که رفتار ظاهری‌ات آن‌طور باشد که مرا خوش می‌آید. همیشه فکر می‌کردم آدم‌های مهم زندگی‌ام را در کلیتشان پذیرفته‌ام، و این کلیتشان برایم مهم است و برابر جزئیات باید پذیرش داشت. حالا اگر جزئیات به جایی رسیده که برای من غیرقابل‌تحمل شده، نمی‌توانم باور کنم که این فقط جزئیات است، سریع فکر می‌کنم که لابد آن کلیت مطلوب را از دست داده‌ای یا آن کلیت مطلوبیتش را از دست داده. نمی‌توانم باور کنم که کلیت مطلوبی با جزئیات نامطلوبی می‌تواند وجود داشته باشد، به‌طوری که بشود این جزئیات را تغییر داد. همیشه فکر کرده‌ام که کلیت مطلوب را که درک کنم جزئیات ناهماهنگ را تحمل می‌کنم و اگر جزئیات گونه‌ای شده که دیگر نمی‌توانم تحمل کنم لابد دیگر آن کلیت مطلوب نیست. برای همین بحث را کلی می‌کنم، فکر می‌کنم آن که درست شود یا این جزئیات خود به خود درست می‌شود یا تحمل من به آن‌ها برمی‌گردد.

هیچ وقت باور نکرده‌ام که می‌شود در کلیات اساسی کسی را دوست داشت و با او هماهنگ بود، در عین حال از جزئیات آزرده شد ولی این جزئیات مستقیم به آن کلیات برنمی‌گردد و می‌شود برسرشان حرف زد و تغییرشان داد بدون این‌که آن کلیت مطلوب اصلی تغییری کند. این خوب نبوده. آدم‌ها را در زندگی من صفر و یک کرده. یا در کلیتشان دوستشان داشته‌ام و همه‌ی ناهماهنگی‌های جزئی را در سکوت پذیرفته‌ام و یا اگر تحملم به ناهماهنگی در جزئیات را از دست داده‌ام، منکر همان هماهنگی کلیات شده‌ام.

اگر او می‌تواند به من بتازد، نقد کند و طلب تغییر کند و بعد هم یادآوری کند که دوباره به رفتار نامطلوبم برگشته‌ام و من هم‌چنان دوستشم دارم، چرا همیشه فکر کرده‌ام که برعکسش ممکن نیست؟ چرا فکر کرده‌ام اگر به رفتارهایش، دقیقا به رفتارهایش نه بنیادهای فکری‌اش، انتقاد کنم، دیگر نمی‌تواند معشوقی باشد که دوستش دارم؟ چرا این‌طور محکم بر این ایستاده‌ام که قرار نیست اعتراض کنم و تغییر دهم؟ چرا فکر می‌کنم رابطه دیگر ارزش ندارد اگر من تنظیمش کرده باشم و گفته باشم از چه چیزهایی خوشم می‌آید و چه چیزهایی آزارم می‌دهد؟ چرا فقط دو راه برای مقابله با ناخوشی‌های رابطه‌های مهم زندگی‌ام دارم، یعنی کنار آمدن با آن‌ها یا ترک کردن عزیزانم؟

 

گشودگی


گشودگی بیش از هر صفت دیگری به فهم من از زیست اخلاقی نزدیک است. همواره از به حد کافی گشوده نبودن ترسیده‌ام و یکی از مهم‌ترین معیارهایم برای قضاوت در مورد دیگران میزان گشودگی آن‌ها است. میزان گشودگی آن‌ها نسبت به تفاوت‌ها و نسبت به آن‌چه پیشتر با آن مانوس نبوده‌اند.

چیزهایی هست که گشودگی را از بین می‌برد. برخی از این‌ها بیشتر به عادت مربوط می‌شود. مثلا این آدم‌هایی را دیده‌اید که هر چیز ناآشنایی به‌نظرشان بد است؟  و سریع می‌گویند «اوا مگر می‌شود» مثلا نمی‌توانند سبک‌های متفاوت زندگی را هضم کنند، مثلا اگر بدانند شما با پارتنرتان قرارهای غیرمتعارف دارید، یک‌طور مشکوکی نگاهتان می‌کنند. اما برخی از چیزهایی که مانع گشودگی کافی است مهم‌تر از این عادات است.

تا آن‌جا که من می‌فهمم، مهم‌ترین چیزی که گشودگی را از بین می‌برد وجود قالب‌ها و تقسیم‌بندی‌های پیشینی از آدم‌ها در ذهن است. کسانی که به‌نظرشان «زن‌ها فلان‌طور اند»، «خارجی‌ها این‌طورند...» و... شانس واقعا کمی برای گشوده بودن دارند. کسانی که زیاد با من حرف زده‌اند لابد زیاد از من شنیده‌اند که بگویم: «برخی آدم‌ها فلان ویژگی را دارند و برخی نه، نه این‌که زن‌ها این‌طورند و مردان آن‌طور دیگر.» نمی‌توانم با این‌که در ذهن کسی تقسیم‌بندی آدم‌ها اولا بر اساس یک چیزهایی مثل جنسیت، ملیت و ... باشد کنار بیایم. انکار نمی‌کنم که خیلی از ویژگی‌های من به خاطر زن بودنم است و خیلی ویژگی‌هایم به خاطر ایرانی بودنم و... اما زن بودن یا ایرانی بودن هیچ کدام امور صلب و مشخصی نیستند که هر که آن‌ها را داشت مجموعه‌ای از ویژگی‌های مشخص را هم داشته باشد. زن بودن مجموعه‌ی منعطفی از ویژگی‌های متعدد است من ممکن است برخی از آن‌ها را انتخاب کنم و برخی را نه، مرد بودن هم مجموعه‌ی منعطفی از برخی ویژگی‌ها است که من ممکن است از میان آن‌ها هم برخی را انتخاب کنم. زن بودن من به‌طور پیشینی مشخص نمی‌کند من چه ویژگی‌هایی دارم.

البته بحث احتمال را رد نمی‌کنم. می‌توان گفت احتمال این‌که زنان برخی ویژگی‌ها را داشته باشند از احتمال این‌که مردان آن ويژگی را داشته باشند بیشتر است. اما من نمی‌دانم این‌گونه محاسبه‌ی احتمالات چه ربطی به رابطه‌ي انسانی دارد. شما اگر مسئولیتی در یک کمپانی بزرگ دارید، می‌توانید از این احتمالات برای فروش بهتر و بیشتر محصولتان استفاده کنید. می‌توانید با محاسبه‌ی این‌که احتمال بیشتری دارد که در ایران افراد فلان ويژگی را داشته باشند، محصول خاصی را به ایران صادر کنید. اما من در مقام رابطه‌ی انسانی واقعا نمی‌فهمم اهمیت چنین محاسباتی چیست.

باور کنید یا نه، برخی آدم‌ها سنتی‌اند و برخی مدرن، برخی آدم‌ها خشن‌اند و برخی لطیف، برخی آدم‌ها تنبل‌اند و برخی پرکار، برخی آدم‌ها ضعیف‌اند و برخی مستقل و... جنسیت و ملیت و طبقه‌ی اجتماعی و... هیچ چیز مشخص و متعینی درباره‌ی این‌ها نمی‌گوید. حالا من چرا مدام این بدیهیات را می‌گویم؟ چون حتی در مورد آدم‌های بسیار شبیه به خودم، زیاد از این دست اظهارنظرها درباره‌ي یک جنس یا ملت دیده‌ام. کمتر دیده‌ام که کسی در ذهنش، به‌صرف این‌که طرف مقابلش زن است یا خارجی است، به او ویژگی‌ها مشخصی نسبت ندهد. راستش را بخواهید تقریبا کسی را ندیده‌ام. اگر چنین کسی را ببینم حتما به او خواهم گفت که یک اگزیستانسیالیست بالفطره است و همه‌ی شعارهای زیست‌اخلاقی را بالفعل کرده است. چنین کسی به این ایمان رسیده که انسان انتخاب است و اختیار، بقیه، هنوز انسان را باور نکرده‌اند.

احتمالا اگر این قالب‌ها در ذهن نباشد، اگر پیشتر صفت‌هایی را به‌طرف مقابل نسبت ندهیم، تازه زمینه برای گشودگی و شناخت انسان دیگر آماده می‌شود. تازه می‌توانیم طرف مقابل را انسان ببینیم و این انسان متفاوت و مختار را بشناسیم. متاسفم که گشودگی صفت من نیست، متاسفم که هنوز گاهی برابر برخی چیزها که برایم مانوس نیست جا می‌خورم و موضع می‌گیرم، متاسفم که هنوز تصورات قبلی‌ام باعث پیش‌داوری می‌شود. اما حداقل آرزو دارم گشودگی صفتم شود.

البته این را هم بگویم که می‌فهمم تصور پیشینی نداشتن غیرممکن است. غیرممکن است که کسی را ببینید و پیشاپیش حدس‌هایی در مورد ويژگی‌ها و خصوصیاتش نزنید، اما فکر می‌کنم اخلاقی‌تر است اگر این قضاوت‌ها را تعلیق کنیم و نگذاریم به مرحله‌ی قضاوت‌های سفت‌و‌سخت برسد. گشودگی یعنی همین انتظار برای تغییرنظرمان. همین‌که بگذاریم آدم‌ها تصورمان از خودشان را اگر نه شکل، حداقل تغییر دهند.

تراژدی پرسش


نمی‌دانم از چه زمانی بود که فکر کردم بهتر است در یک رابطه تا حد ممکن همه چیز را روشن کرد. روشن کردن همه چیز، هیچ‌وقت امکان ندارد اما در جایی که می‌توان به مسئله وضوح بخشید تلاش برای روشن کردن بهتر است. منظورم این نیست که مسائلی مانند وفاداری، صداقت، دوست داشتن و... روشن شود. این‌ها شاید اصلا روشنی‌بردار نباشند. مقصودم روشن کردن حوزه‌هایی مانند خواست‌ها و توقعات و رضایتمندی‌ها است. نمی‌دانم از کی فکر کردم بهتر است ترجیحات طرف مقابل را دقیق بپرسم و درباره‌ی خواست‌های خودم روشن صحبت کنم: دوست دارم نوازش شوم؟ دوست دارد در آغوش گرفته شود؟ راضی‌ام که هر شب تلفن بزند؟ راضی است که سر کار برایش غذا ببرم؟ راضی‌ام که جلوی دوستانم مرا با لفظی محبت آمیز بخواند؟ راضی است که...

دوستان نزدیکم خیلی اوقات به این روند معترض‌اند. به‌گمانشان رابطه را از حالت طبیعی می‌اندازد. برایشان خوشایند نیست که کسی در همه‌ی مواقع حساس نزدیک، به‌جای این‌که عملی محبت‌آمیز انجام دهد بخواهد بپرسد آیا اجازه اش را دارد یا نه. بسیاری از دوستانم معتقدند که این رویکرد جلوی مطلوبیت‌های غیرمنتظره که گاهی لذت‌بخش‌ترین‌ها هستند را می‌گیرد. من موافقم. موافقم که این رویکرد بسیاری از لحظات را خشک می‌کند. اما همیشه فکر کرده‌ام رعایت اخلاق مهم‌تر است. همیشه فکر کرده‌ام در رابطه با دیگری، آزار نرساندن مهم‌تر است و هیچ کس صلاحیت این را ندارد که تشخیص دهد شخص از چه چیز آزرده می‌شود، برای همین همیشه پرسیدن اخلاقی‌تر است. ترجیح می‌دهم رابطه‌ای بی‌هیجان داشته باشم تا این‌که دیگری را آزار دهم یا فکر کنم می‌توانم تشخیص دهم که او از چه چیزی خوشش می‌آید یا باید خوشش بیاید.

گاهی سعی کرده‌ام رویکردم را تلطیف کنم. به این شکل که لازم نیست حتما مستقیما واضحا پرسیده شود. کافی است که همیشه به حد کافی محتاط بود. کافی است انقدر آرام جلو بروی که هر وقت طرف مقابل خواست بگوید نه، بتواند. کافی است نشان دهی کاری که می‌کنی برایت بدیهی نیست و پیشاپیش آماده‌ای که اگر برای او خوشایند نیست تغییرش دهی. کافی است محکم و مهاجم نباشی.

این‌ها توضیح نظری است اما این رویکرد ظاهرا اخلاقی در زندگی واقعی گاهی نتایج تراژیکی دارد. وچه تراژیکش جایی است که با تمام وجود دوست داری پاسخ صریح نگیری اما نمی‌توانی با خودت کنار بیایی که نپرسی. جایی است که می‌پرسی ولی آرزو می‌کنی کاش طرف مقابل بگوید «پرسیدن ندارد.» یا بگوید «خودت می‌دانی» اما تقریبا هیچ کس برابر پرسش صریح نمی‌گوید «پرسیدن ندارد، خودت می‌دانی» 

پی‌نوشت: لابد پیر شده‌ام. می‌خواستم مصداقی از این تراژدی را بگویم اما جرئت نکردم. همین حالا هم همیشه در مظان اتهام هستم که گویی از بالای برج یک متافیزیک اخلاقی برای همه تکلیف تعیین می‌کنم. این قضاوت اصلا عادلانه نیست. من فقط وقتی درباره‌ی رویکرد اخلاقی‌ام می‌نویسم که شدیدا در آن شک کرده باشم یا به‌خاطرش آسیب دیده باشم. زمان‌هایی که به احکام اخلاقی‌ام مطمئنم، اصلا برایم مسئله نمی‌شوند که بنویسمش.


فرمالیست متوقع

۱. معمولا مورد اعتراض قرار می‌گیرم که به حد کافی متعهد نیستم، انگار نه انگار که در رابطه‌ای هستم. و مصداقش این است که مقید نیستم به مرتب سراغ گرفتن و حرف زدن، نه فکر مي‌کنم وظیفه دارم از همه چیز باخبر باشم و نه دوست دارم کسی فکر کند بالطبع باید از همه چیز خبر داشته باشد. در همه‌ی روابط از حدی نزدیک‌ترم این مشکل هست. معمولا طرف مقابل است که احساس می‌کند رابطه را می‌کشاند، به‌نظرش می‌رسد اگر به من باشد رابطه ول می‌شود. در حالی که این‌طور نیست. من ممکن است مدت طولانی از کسی خبر نگیرم ولی واقعا مشتاقش باشم و احساس کنم دوستان نزدیک و صمیمی‌ای هستیم، اما نمی‌توانم به روالی معین متعهد باشم، حالا چه در مورد مسواک زدن و غذا خوردن باشد چه در مورد رابطه‌ی انسانی.

اگر در لحظه، بودن کسی را بخواهم، تا جای ممکن از خودم دریغ نمی‌کنم که صدایش کنم. و فکر می‌کنم حداقل برخی دوستانم بتواند شهادت دهند که اگر حضورم را خواسته‌اند دریغ نکرده‌ام، و اگر هم نتوانسته‌ام که باشم عمیقا متاسف بوده‌ام. اما برایم قابل فهم نیست که دوستی عبارت باشد از در فواصل مشخص سراغ هم را گرفتن و از برخی جزئیات خاص در زندگی هم خبر داشتن. وقتی نفر سومی حال دوستی نزدیک را از من می‌پرسد، پاسخ دادن برایم ساده نیست، چون آن‌که پرسیده منتظر است درباره‌ی مثل کار، وضع سلامتی، حال روحی و ... خبری بگیرد در حالی که من، مگر به‌طور اتفاقی این‌ها را نمی‌دانم. معمولا فقط درباره‌ی چیزهای می‌دانم که درباره‌اش حرف زده‌ایم، خواسته‌ایم حرف بزنیم، یا در جایی عمومی نوشته شده. البته نه تنها هیچ مقاومتی برابر حرف زدن از روزمره‌ها ندارم، که اتفاقا این را مرحله‌ی عزیزی از دوستی می‌دانم. من خودم دوست دارم اتفاقات روزمره‌ی زندگی‌ام را برای چند دوست نزدیک تعریف کنم، درنتیجه آن‌ها معمولا جزئیات روزمره‌ی مرا می‌دانند. ولی من این کار را می‌کنم چون مشخصا این کار را دوست دارم و به من کمک می‌کند. دوستانی هستند که جزو توافقات (بعضا ناگفته اما مشهود) دوستی‌مان این گفت‌و‌گو از روزمره است. ولی اگر با کسی چنین توافقی نکرده باشم، برایم مطلوب نیست که بپرسد و بخواهد بداند، حالا هرقدر هم نزدیک باشد. دوستی بیشتر لزوما متناظر با حق بیشتر برای دانستن نیست.

طبعا افرادی که احساس نزدیکی می‌کنند، قبل از این‌که هنوز خوب بشناسندم حس ناخوشایندی دارند. برایشان عجیب است که معمولا اگر درخواست دیدار کنند، اگر مانعی نباشد با روی گشاده می‌پذیرم ولی ممکن است خودم مدت‌ها بگذرد و درخواستی برای دیدار نکنم. یا حتی بعد مدتی که نیاز بیشتری به دیدار و هم‌صحبتی داشته‌ام و مدام این را خواسته‌ام، دیگر چنین تقاضایی نکنم. برایشان خوشایند نیست که حرف‌هایشان را با دقت می‌شنوم و گرچه خودم روزهایی بسیار پرحرفم اما گاهی مایل به گفتن چیزی نیستم و اگر هم بپرسند با تعجب نگاهشان می‌کنم. به‌نظرم می‌رسد که توقع دارند به‌عنوان دوست نزدیک چیزهایی را بدانند، فارغ از این‌که آن شکل رد‌و‌بدل کردن اطلاعات در آن رابطه‌ي خاص اصلا مناسب حال من و خودشان هست یا نه. توقع دارند میزان مشخصی از ارتباط همیشه باشد و هر دو نفر هم به یک اندازه برایش تلاش کنند. اما من دوست دارم روابطم را با توافق متقابل جلو ببرم. در مورد میزان دیدار و میزان اطلاعات ردو‌بدل شده، هیچ چیز از قبل مشخص نیست. بر سر همه چیز می‌شود توافق کرد و مدام هم این توافق را بنا بر اقتضای شرایط تغییر داد.

۲. مرا متهم کرد که در پی تغییر دادن ویژگی‌ای بنیادین در او هستم. به‌نظر می‌رسید که من از او می‌خواهم آدم دیگری در رابطه شود، آدمی که پیش از این نبوده، آدمی منطبق‌تر با درخواست‌ها و مطلوبیت‌های من. احتمالا حتی به‌نظرش رسیده بود که می‌خواهم خودش را به چیزهایی که به آن‌ها عادت ندارد مقید کند. و همیشه در رابطه‌مان طوری باشد که در کل زندگی‌اش نیست.

۳. با خودم درگیر شده‌بودم، چیزی که مرا به آن متهم می‌کرد، همانی بود که معمولا من به آن معترض بودم. و حرفش همانی بود که من همیشه قبول داشتم: این‌که رابطه را با توقع برای تغییر عادات یک نفر نمی‌شود پیش‌برد و با مقید کردنش به چیزی که به آن عادت ندارد. اما ظاهرا خلافش عمل می‌کردم. حداقل در آن یک رابطه، حداقل در آن یک مقطع.

تقریبا چنین تناقضی را در رفتارم پذیرفته بودم. به چند راه‌حل مذبوحانه دست زدم، از جمله این‌که این بی‌توقعی برای زمانی است که هنوز توافقی در رابطه نیست، نه وقتی رابطه شکل گرفته و دو نفر به هم گره خوردند. این تلاش برای حل مسئله بی‌اساس بود چون توافق را باید دائم احیا کرد، این نیست که اول دوستی قراردادی ببندید و تمام، توافقات انسانی مدام با شرایط دو نفر شکل می‌گیرد. و او درست می‌گفت که گویی من بدون آن‌که توافقی در کار باشد ناگهان توقع داشتم که او طور دیگری باشد، و مقید به کاری شود که برایش معمولش نیست.

اما حالا از شر آن تناقض راحت شده‌ام. دقیق‌تر به خودم و آن‌چه در رابطه آزرده کرده بودم نگاه کردم. آن‌چه می‌خواستم این نبوده که عادتی را در او تغییر دهم. نمی‌خواستم او طور دیگری باشد. نخواسته بودم علی‌الاصول شکل رابطه‌اش با من را عوض کند و شبیه‌تر کند به آن‌چه مطلوب من است، مثلا نخواسته بودم کلا عادت کند حال آدم را بیشتر بپرسد، به هر نوشته‌ام عکس‌العمل نشان بدهد و...

چیزی که خواسته بودم و برآورده نشدنش سخت آزارم داده بود و بسیار بد بیانش کرده بودم چیزی از جنس کمک بود. نمی‌خواستم خودش را عادت دهد به بیشتر بودن و به نوع متفاوت بودن، اما می‌خواستم در یک زمان خاص درک کند که به کمکش نیاز دارم. وضعم به‌گونه‌ای بود که به کمکش نیاز داشتم و می‌خواستم در آن زمان از باب کمک بیشتر باشد و طور دیگری باشد، نه این‌که کلا به‌طور دیگری بودن مقید شود.

مهم نیست که من بیشتر زمان‌ها حالم بد است و نیاز به کمک دارم و این کمک هم از جنس نوعی بودن است که برای او معمول نیست. علی‌الاصول فرق دارد که از کسی بخواهی در مقطعی (هرقدر مکرر) از باب کمک کاری برای تو کند تا این‌که بخواهی کلا رفتارش را عوض کند. من هیچ وقت واقعا نخواسته بودم که او تغییر کند، هیچ‌وقت توقع نداشته‌ام که کلا رفتاری را نسبت به من پیش بگیرد (غیر از آن چه با هم بر سرش توافق کردیم)، نمی‌خواستم به چیزی مقیدش کنم. من با سبک بودن او در صلح بودم. اما می‌خواستم اگر به کمک نیاز داشتم و خواستنم را ابراز کردم، دریغ نکند. حداقل حس کنم که برایش مهم است وقتی به حضورش «نیاز دارم و این را بیان می‌کنم» باشد و اگر نمی‌تواند ناراضی باشد که نیست. همه‌ی لحظه‌های آزار عمیق وقتی بوده که در لحظه نیازش داشته‌ام و به‌نظرم رسیده که خواسته‌ام را واضح گفته‌ام و او پاسخ نداده، و من احساس کرده‌ام از این‌که نمی‌تواند کمک کند حتی متاسف هم نیست.

کمک خواستن و درخواست کردن در رابطه را بد نمی‌دانم که هیچ، به‌نظرم شدت دوستی بعضا با عکس‌العملی که به این درخواست‌ها نشان داده می‌شود نسبت دارد. و کمک خواستن و درخواست کردن برای برآورده شدن خواسته‌ای در لحظه‌ تفاوت دارد با توقع برای مقید کردن دیگری به‌طور کلی (حالا هرقدر خواسته‌ی در لحظه مکرر باشد یا توقع مقید کردن حداقلی).

درگيری امروز، بی‌ارتباط به دغدغه‌ی این روزها


1. مطمئنم بهترين راه برای مبارزه با آزار خيابانی، مراجعه به نهاد مسئول (احتمالا پليس) است. حتی اگر احتمال می‌دهيم پليس برخورد مناسبی نمی‌كند بهتر است مراجعه كنيم، خواسته‌ی مكرر ما می‌تواند رويكرد پليس را هم تغيير دهد. من بارها در اين موارد به پليس مراجعه كرده‌ام (تماس گرفته‌ام يا حضورا از ماموری كمك گرفته‌ام) و هيچ‌وقت برخورد نامناسبی با من نشده. از دوستان ديگرم كه تجربه‌ی مشابه دارند هم اين‌طور شنيده‌ام كه برخورد پليس با قربانی آزار خيانی خوب بوده است و هيچ كدام ما گزاره‌ای شبيه به اين‌كه مشكل از خودتان است نشنيده‌ايم.

2. من بين آزار خيابانی اكستريم (مثل دنبال كردن يا لمس كردن) و انواع ديگر آزار خيابانی مثل متلك يا نگاه، تمايز قائلم. از جمله معتقدم وضع پوشش هيچ تاثير معناداری در آمار آزار خيابانی اكستريم ندارد (در مورد نوع ديگرش اساسا نظری ندارم.)

امروز موقع رد شدن از خيابان احساس كردم راننده‌ی ماشينی كه سر كوچه پارك است رو به من صداهايی در می‌آورد و الفاظی استفاده می‌كند. شايد اگر پی‌ام‌اس نبودم و اتفاق ناراحت‌كننده‌ی چند روز گذشته نبود، زير لب فحشی می‌دادم و می‌گذشتم. برای اين حد از آزار خيابانی معمولا با پليس تماس نمی‌گيرم. اما امروز تقريبا نزديك ماشين ايستادم، به پليس زنگ زدم و مشخصات ماشين، آدرس دقيق و نام خودم (برای پيگيري) را اعلام كردم.

حالا حالم خوش نيست. من به برخورد پليس با "جوانان" معترضم. می‌دانم كه در كشور من مسائلی جرم محسوب می‌شوند كه از نظر من پذيرفته شده نيست. مثلا اين‌كه پليس به خودش اجازه می‌دهد درباره‌ی نسبت و رابطه‌ی دو نفری كه در يك ماشين نشسته‌اند سوال بپرسد از نظر من غيرمنصفانه و نافی حقوق شهروندی است. قوانين در اين موارد در كشور من به‌طور عادلانه‌ای تنظيم نشده‌اند، بنابراين من مطمئن نيستم در موارد مشابه رجوع به پليس كار درستی باشد.

در مورد آزار اكستريم كمی تكليف مشخص‌تر است، من مطمئنم اين رفتار جرم است و تقريبا مطمئنم مجازاتی كه برايش در نظر گرفته می‌شود با توجه به معيارهای جهانی چندان نامتعارف نيست. اما در مورد مواردی مثل متلك خودم موضع مشخصی ندارم و از برخورد عمومي پليس هم بی‌خبرم. چندباری كه مستقيما برخورد پليس را ديدم به‌نظرم درست و حرفه‌ای نبوده.
نمي‌توانم دقيقا بگويم حدش برايم كجاست. اما آن‌چه می‌دانم اين است كه امروز جرمی را گزارش كردم كه خود مطمئن نيستم "جرم" باشد و بدتر از آن، جرم را به دستگاهی گزارش كردم كه قضاوتش در مورد جرم بودن برخی مسائل (شايد مشابه) را قبول ندارم و روش برخوردش را هم در بسياری موارد نمی‌پسندم.

كسی ايده‌ای دارد؟ صادقانه می‌پرسم. كسی ايده‌ای دارد كه برابر آزار خيابانی غيراكستريم (يعنی آن‌چه ممكن است بسياری از ما جرم ندانيم)‌ چه بايد كرد؟ خصوصا وقتی به برخورد پليس مطمئن نيستيم و احتمال می‌دهيم با متهم برخورد بيش از حد بدی شود.

پی‌نوشت: من بيشتر به اين متمايلم که اعمالی از جنس متلک، افعال غيراخلاقی‌اند و لزوما اعمال مجرمانه نيستند. و همواره به‌نظرم رسيده خلط بين امر مجرمانه و امر غيراخلاقی بسيار خطرناک است. يکی از انتقاداتم به وضع موجود و قوانين موجود هم همين بوده که به زور مسائل اخلاقی را ذيل قوانين چپانده و عده‌ی زيادی را بدل به مجرم کرده.

كپی رايت


پيش از هر چيز بگويم، شايد واژه‌ی درستی را برای مفهوم مورد نظرم استفاده نمی‌كنم. در اين‌جا، منظورم از كپی رايت تنها قانونی است كه به موجب آن شما برای استفاده از كالاهای فرهنگی بايد مبلغی به توليد‌كننده (و منتشر كننده)ی آن كالا بپردازيد. و استفاده از نسخه‌های كپی‌شده و آزاد كه هزينه‌ای برايشان پرداخت نشده (يا از طريقی غير از توليد كننده يا منتشركننده در اختيار عموم قرار گرفته اند) جرم است. بحث‌هايی مثل ذكر منبع و ارجاع و امانت داری در نقل‌قول اصلا مد نظرم نيست.

شهود اخلاقی من اين قانون را كه امروزه پذيرفتن آن با فرهيخته بودن گره خورده، نمی‌تواند بپذيرد، حداقل به راحتی نمی‌تواند بپذيرد. "شايد" به اين دليل كه اين قانون (يا تبعات آن) با برخی از آرمان‌های بشري، حداقل از دوره‌ی روشنگری و عصر دايره‌المعارف نويسی به بعد، در تناقض است. آرمان‌هايی مثل گسترش و همگانی كردن دانش. "شايد" هم به اين دليل كه قانون كپی رايت مستلزم تعريفی از دانش است كه در تقابل با تعريف متفكرين متقدم است. در يونان سوفيست برابر فيلسوف، كسی بوده كه بابت دانشی كه داشته و عرضه می‌كرده پول دريافت می‌كرده. افلاطون در رساله‌ی سوفيست سه تفاوت سوفيست و فيلسوف را اين‌طور بيان می‌كند: 1. سوفيست فكر می‌كند دانشی را "دارد". 2. سوفيست فكر می‌كند كه می‌تواند دانشش را انتقال دهد. 3. سوفيست فكر می‌كند كه می‌تواند در ازای انتقال دانش پول دريافت كند. (به‌قول دكتر بهشتي: اين دقيقا همان كاری است كه همه‌ی اساتيد فلسفه می‌كنند.) و صادقانه‌تر از همه به اين دليل كه، من در جايی كه به آن جهان سوم می‌گويند زندگی می‌كنم، با امكانات واقعا محدود عمومی (مثل كتاب‌خانه يا ديتابيس دانشگاه) و درآمد بسيار پايين نسبت به قيمت كالاهای فرهنگی (مثل كتاب) در سطح جهانی و مشكل تحريم كه مانع خريد راحت كتاب و ديگر كالاهای فرهنگی به‌طور آن‌لاين و از راه دور است. در اين شرايط اگر قانون كپی رايت اجرا می‌شد يا من از نظر اخلاقی خودم را مقيد به آن می‌کردم، فردی بی‌سوادتر بودم، به بسياری از فيلم‌ها و موسيقی‌ها دسترسی نداشتم و كم‌تر از حالا در زمينه‌ی تخصصی‌ام اطلاعات داشتم. (احتمالا حتی به بسياری از ترجمه‌های رمان‌ها و داستان‌های كوتاه از آثار مهم هم دسترسی نداشتم چون معمولا هيچ انتشاراتی در ايران آن‌قدر پول ندارد كه حق انتشارات اصلی و نويسنده را برای ترجمه‌ی كتاب به زبان ديگر، پرداخت كند). و اين حد بی‌سوادی و غيرفرهيختگی با امكانات فعلی غيرقابل جبران بود. بنابراين من برای "اين شدنم" به نبود قانون كپی رايت عادت كرده‌ام و حالا پذيرشش برايم سخت است. اين سه دليل می‌تواند دلايل تعارض شهود اخلاقی من و قانون كپی رايت باشد. اما اين تنها وضعيت من نيست.

در ايران (احتمالا برخلاف بسياری از كشورهای ديگر) قشر فرهيخته و دانشگاهی اش در نبود كپی رايت رشد كرده و اين منحصر به موارد كم‌شمار نيست. درصد بزرگی از جامعه‌ی دانشگاهی و فرهنگی ايران از اين طريق تغذيه می‌كند. شايد در نگاه اول به‌نظر برسد كه جامعه‌ی دانشگاهی ايران كه علی‌الظاهر مثل همه‌ی جای ديگر دنيا بايد از اين قانون منتفع شود، به‌نحو بی‌شرمانه‌ای اين قانون را نقض می‌كند. احتمالا در هركجای دنيا بخشی از درآمد اساتيد يا افراد فرهيخته از طريق توليد كالای فرهنگی و فروش آن تامين می‌شود بنابراين در نبود قانون كپی رايت بيم اين هست كه درآمد اين قشر شديدا پايين بيايد. بنابراين قشر دانشگاهی بايد علی‌الظاهر مدافع اول اين قانون باشد نه خط مقدم شكستن آن. اما ما می‌بينيم كه در دانشگاه‌های ايران به راحتی نقض اين قانون "ترويج" می‌شود.

اگر شما جزو آن دسته‌ای هستيد كه فكر می‌كنيد تنها علت رواج نقض آشكار قانون كپی رايت در بين قشر دانشگاهی در كشور ما "بی‌اخلاقي" و "عدم درك درست از منافع خود" است احتمالا با مابقی اين نوشته همدل نخواهيد بود. من با اين پيش‌فرض كه «كپی رايت قانونی اخلاقی است» مخالفم. با اين‌كه در مجموع مفيد هم هست مخالفم. در اين متن سعی می‌كنم دلايلم برای اخلاقی ندانستن و مفيد ندانستن اين قانون را روشن كنم. دلايلی غير از اين‌كه اين قانون با آرمان‌های بشری متناقض است.

اخلاقی دانستن قانون كپی‌رايت مبتنی بر تعريف خاصی از دانش است، تعريفی كه طبق آن دانش می‌تواند متعلق به شخص خاصی باشد، مثلا متعلق به كاشف يا سازنده‌ی آن. مهم نيست كه در بازی جهانی دانش ناچاريم اين تعريف را بپذيريم، بحث بر سر اين است كه وجدان دانشمند (به معنای عام آن) يا كسی كه می‌خواهد از دانش بهره‌مند شود اين تعريف از دانش را می‌پذيرديا نه. به‌نظر من می‌رسد كه اين تعريف از دانش با تجربه‌ی زيسته‌ی هر مولد دانشی در تناقض است. توليد دانش فرايند منظمی نيست كه در آن شخصی طبق الگوريتمی مشخص و با صرف ميزان مشخصی از انرژی به محصولی مشخص نائل شود. به‌نظر می‌رسد دانش، بيش از آن كه محصول كسب باشد امری "داده شده" است. البته بستگی دارد تعريفمان از دانش و فهم چه باشد. من حداقل دو ديدگاه را می‌توانم مثال بزنم كه طبق آن‌ها فهم و كشف امری اكتسابی نيست بلكه امری "داده شده" است. در سنت فلسفه‌ی غربي، اصحاب هرمنوتيك و در راسشان گادامر و هايدگر و در سنت فلسفه‌ی اسلامی نظريه‌ی حدس، حدس كه مبنای دانش است امری اكتسابی نيست، بلكه امری است كه داده می‌شود، حالا يا توسط عقل فعال يا هر واسطه‌ی ديگري. جدا از اين دو نگاه، علی‌الاصول فكر نمی‌كنم نظريه‌ی "كسب دانش" ديگر چندان نظريه‌ی پرطرفداری باشد. من از فلسفه‌ی آنگلوساكسون كم می‌دانم و ترجيح می‌دهم نظری قطعی در مورد آن ندهم، اما آن‌طور كه من می‌فهمم بين فلاسفه‌ی علم مثل پوپر و كوهن هم علم (به‌عنوان بخشی از دانش) محصول اكتساب نيست. با اين حساب معلوم نيست بتوان گفت دانشمند صاحب دانش است همان‌طور كه بسازبفروش صاحب خانه‌ای است كه ساخته. و برای من روشن نيست كه وقتی كسی صاحب چيزی نيست چطور می‌تواند آن را بفروشد.

شهود اخلاقی من قبول می‌كند كه بدون پرداخت پول به دانشمند از مواهب كارش بهره‌مند شوم. من فكر نمی‌كنم اين كار دزدی است زيرا كالای صاحب داری را بدون پرداخت پول بدست نياورده‌ام، بلكه از چيزی استفاده كرده‌ام كه صاحب مشخصی نمی‌تواند داشته باشد.

شايد بايد مسئله را طور ديگری ديد. شايد مسئله "صاحب" بودن نيست بلكه دانشمند فردی است كه خدمتی را انجام می‌دهد و بايد به خاطر اين خدمت پول دريافت كند. مثلا رفتگر صاحب تميزی نيست اما به‌خاطر خدمتی كه انجام می‌دهد پول دريافت می‌كند. در اين حالت صورت مسئله عوض می‌شود. اين‌كه دانشمند بايد به‌خاطر خدمتی كه انجام می‌دهد پول بپردازد معادل اين نيست كه هر كسی از نظر اخلاقی موظف است اين پول را شخصا بپردازد. از باب مثال می‌شود گفت واجب مكفی است. مسئله فقط اين است كه از مكانيزم پرداخته شدن پول به دانشمند اطمينان حاصل كنيم نه اين‌كه موظف باشيم به خاطر استفاده از دانشش راسا به او پولی دهيم. مثلا دندان‌پزشك بايد بابت خدمتی كه انجام می‌دهد پول دريافت كند، حالا كسی می‌تواند اين پول را شخصا بپردازد يا اين‌كه از بيمه استفاده كند يا اصلا به درمانگاه خيريه برود. اگر دو راه‌حل آخر را انتخاب كند كار غيراخلاقی نكرده.

اين‌جا مسئله‌ی اول (اخلاقی بودن قانون كپی‌رايت) به مسئله‌ی دوم (مفيد بودن قانون كپی‌رايت) گره می‌خورد. آيا به نفع افراد فرهيخته و دانشمندان است كه قانون كپی‌رايت به شكل فعلی بماند؟ يعنی رابطه‌ی مالی بين مخاطب به عنوان خريدار و دانشمند به عنوان فروشنده برقرار باشد؟

با اين‌كه قانون فعلی كپی‌رايت مبتنی بر اين است كه توليدكننده‌ی كالای فرهنگی صاحب آن است و مخاطب بايد اين كالا را در ازای پول از او بخرد، اما در عمل اتفاق ديگری می‌افتد. اتفاق ديگری كه الگوی واقعی را شبيه به الگوی دريافت پول در ازای خدمت به‌جای خريد از صاحب كالا می‌كند. در بسياری از موارد كتاب‌خانه‌ها، دانشگاه‌ها و مراكز تحقيقاتی هستند كه به دانشمندان پول می‌دهند و مخاطبان اصلی بدون پرداخت پول (يا با پرداخت پولی اندك آن هم به شكل غيرمستقيم مثلا در قالب حق عضويت در كتاب‌خانه) از اين خدمات بهره‌مند می‌شوند و كسی هم عذاب وجدان ندارد. وگرنه عمده‌ی دانشجويان و حتی اساتيد بايد قيد كار علمی كردن را بزنند. به‌نظر می‌رسد بديهی است كه عمده‌ی مخاطبان توان پرداخت هزينه‌های توليد علم را ندارند و در نبود مخاطبی كه هزينه‌ها را تامين كند فعاليت علمی تقريبا غرممكن است.

گرچه در مورد فعاليت‌های علمی و دانشگاهی بديهی است كه اجرای قانون كپی‌رايت به اين صورت كه مبتنی بر رابطه‌ی خريدار و فروشنده باشد ممكن نيست هنوز بر اين قانون در عرصه‌های ديگر پافشاری می‌شود. هنوز فرض می‌شود به نفع رمان‌نويس است كه مخاطب كتاب را از او بخرد و بابت اين كالای فرهنگی مستقميا پول پرداخت كند. اما تصور من اين است كه الگوی كار دانشگاهی كه به اجبار و آن هم به صورت نصفه‌نيمه به آن روی آورده شده بايد به‌طور كلی مبنای قانون كپی‌رايت باشد. يعنی رابطه‌ی توليدكننده‌ی كالای فرهنگی و مخاطب رابطه‌ی خريدار و فروشنده نيست، بلكه رابطه‌ی خدمتگزار و بهره‌مند از خدمت است و كسی كه از خدمت بهره‌مند می‌شود لازم نيست مستقيما برای آن پولی پرداخته باشد، حتی لازم نيست وابستگی مشخصی داشته باشد به موسسه‌ای كه پول را پرداخته كرده (مثلا عضو كتاب‌خانه‌ يا دانشگاهی باشد كه كتاب را خريده). بلكه صرفا كافی است دانشمند بابت خدمتش به مقدار لازم پول دريافت كرده باشد.

بنابراين من فكر می‌كنم رابطه‌ی مالی به‌جای اين‌كه بين توليدكننده‌ی كالای فرهنگی و مخاطب باشد، بايد بين توليدكننده‌ی كالای فرهنگی و حامی باشد. حال سوال اصلی اين است كه آن نهادی كه قرار است به توليدكننده‌ی كالای فرهنگی پول دهد و از او حمايت كند كيست؟ اگر اين نهاد به‌‌فرض دولت باشد بيم آن می‌رود كه توليدكننده را به سمت توليد كالای مورد علاقه‌ی خود سوق دهد و جلوی توليد كالايی را كه به نفعش نيست، بگيرد. بنابراين لازم است پول را نه يك نهاد بلكه حاميان مختلفی تامين كنند. مثلا دانشمند می‌تواند اعلام كند مشغول كار بر روی فلان موضوع است و فلان ميزان پول لازم است تا اين كار انجام شود، حاميان مختلف اين طرح (از شركت‌ها و دانشگاه‌ها تا افراد حقيقي) می‌توانند از اين طرح حمايت كنند و وقتی اين طرح به انجام رسيد در اختيار عموم قرار بگيرد. می‌توانند اتحاديه‌ها و تعاونی‌هايی تشكيل شوند و افراد بنابر موضوع علاقه‌شان به‌نحو سيستماتيك مبلغی را برای تامين هزينه‌های دانشمندان بپردازند اما لازم نيست به‌طور مستقيم اين مبلغ هربار برای خريد يك كالا پرداخته شود.

شهود من اين است كه تغيير رابطه‌ی مالی از مخاطب-توليدكننده به حامي-توليدكننده، اگر به‌نحو سيستماتيك اتفاق بيفتد نه باعث ضرر است نه اشتياق به توليد كالای فرهنگی را كم می‌كند. تاريخ توليد كالاهای علمی و فرهنگی و حتی شاهكارهای ادبی نشان می‌دهد كه پول حاصل از فروش مستقيم به مخاطب انگيزه‌ی اصلی توليد نبوده است. البته بايد منتظر ماند و ديد ايده‌هايی مثل نشر نوگام در ايران كه خود برگرفته از نمونه‌های غيرايرانی ست چقدر می‌توانند موفق شوند. اما پيشاپيش می‌دانم كه اگر فكری برای رابطه‌ی فعلی بين توليدكننده-مخاطب نشود، دير نيست كه دست كمتر مخاطبی به كالای فرهنگی برسد. پول خيلی وقت‌ها در دست كسی است غير از مخاطب اصلي. رابطه‌ی حامي-توليدكننده در تاريخ فرهنگ بی‌سابقه هم نيست، بخش عظيم توليدات دوره‌ی روشنگری و خيلی دوره‌های ديگر اتفاق نمی‌افتاد اگر قرار بود خوانندگان تامين‌كننده‌ی هزينه‌ی نويسندگان باشند.

 

طرح مسئله در مورد حجاب

من شهودی دارم مبنی بر این‌که امروزه کم‌تر کسانی طرفدار بحث در مورد نوع خاصی از مزایای رعایت احکام دینی هستند. مثلا استقبال از مقالات درباره‌ي فواید "پزشکی" نماز یا روزه کم‌تر شده و کم‌تر می‌بینیم که کسی برای بالا بردن مقام دین یا توجیه حکمی دینی به تحقیقات "علمی" ارجاع دهد. حتی عکس‌العمل منفی (از جانب دین‌داران) به چنین بحث‌هایی بیشتر شده.

اما هم‌چنان می‌بینیم که بسیاری از دین‌داران برای توجیه حجاب به نوعی تبیین علّی دست می‌زنند. و سعی می‌کنند حرف‌هایشان را به حرف‌های رشته‌هایی مثل جامعه‌شناسی یا روانشناسی اجتماعی نزدیک کنند. حداقل جنس استدلال‌هایی که برای حجاب می‌شود شبیه به استدلال‌هایی که برای احکامی مانند نماز یا روزه می‌شود نیست.

سوال من همین‌جا مطرح می‌شود: چرا آن دسته از مومنانی که برای توجیه احکامی چون نماز و روزه به روابط علّی کشف شده در قوانین طبیعی پناه نمی‌برند، همان‌ها برای توجیه حجاب از روابط علّی (بعضا کشف نشده) حاکم بر جوامع انسانی استفاده می‌کنند؟ آیا این برخوردی دوگانه با احکام دینی نیست؟

اهمیت طرح بحث برای من در این‌جا است که فکر می‌کنم ما در بحث‌هایان در مورد حجاب، مدام دچار مغالطه‌ی خلط مبحث می‌شویم: مدام بین بحث بر سر دستور دینی (و حدودش) و بحث "علمی" (آثار "عینی" یک اتفاق) خلط می‌کنیم. برای مثال اگر مشخص باشد که علت اصرارمان بر حجاب (و لزوم با حجاب شدن دیگران) آثار "عینی"‌ای آن در جامعه است آن‌وقت باید به تحقیقات "علمی" رجوع کنیم و ببینیم آیا واقعا چنین است یا نه. و اگر علت اصرارمان بر حجاب حکم دینی بودن آن (صرف‌نظر از سود و زیانش) است، باید بنشینیم و با قواعد حاکم بر این حوزه مسئله را بررسی کنیم. تا وقتی که این رو را از هم جدا نکرده‌ایم،‌ بعید می‌دانم کسی بتواند نظر دیگری را در مورد حجاب تغییر دهد. اتفاقا کسانی در این چند سال اخیر به بحث درباره‌ي "حدود شرعی" حجاب پرداخته‌اند و با روش‌های مقبول در حوزه‌های علمیه به نظرات متفاوتی در مورد این "حدود شرعی" رسیده‌اند. من فکر می‌کنم یکی از عللی که این که این بحث‌های فقهی در مورد حدود شرعی حجاب هیچ‌وقت فراگیر نشده‌اند این است که برای بسیاری از دین‌داران بحث فقهی در این باره اساس نبوده و حاضر نیستند این مسئله را به حکم محققان دینی واگذار کنند، بلکه برای آن جنبه‌ای "علمی" نیز در نظر گرفته‌اند. از سوی دیگر تحقیقات جامعه‌شاناسانه‌ی بسیاری که در این مورد انجام شده نیز به بحث‌ها خاتمه نداده و اصلا مورد توجه زیادی قرار نگرفته، زیرا بالاخره در ذهن دین‌داران حجاب وجهی دینی دهم دارد، و یک محقق با روش‌های مربوط به علم خودش نمی‌تواند به‌تنهایی درباره‌ی (آثار) آن اظهارنظر مقبول کند.

ممکن است چند پاسخ دم‌دستی برای این سوال که چرا برخورد با حجاب در نزد دین‌داران با مثلا برخورد با نماز متفاوت است به‌ذهن برسد. من آن استدلالی که به‌نظر اساسی‌تر می‌رسد را مطرح می‌کنم:

در خود نحوه‌ی دادن خود حکم حجاب چنین توجیهی به چشم می‌خورد. در واقع چون در خود حکم از آثار اجتماعی آن سخن رفته،‌ مومنان برای توجیه آن به این آثار اجتماعی متوسل می‌شوند.

آیا واقعا در آن احکامی که برای حجاب آمده این آثار اجتماعی برای آن ذکر شده؟ یا این‌که آن آیات حداکثر اثر اجتماعی را منوط به مشخص شدن "زن مسلمان آزاد بودن" کرده‌اند؟ اگر حجاب به عنوان حکمی اجتماعی علت یک اثر خاص بوده، و اثر آن (به‌عنوان یک حکم اجتماعی) تنها در صورت رعایت همگانی آن ممکن است،‌ علت منع برخی افراد از حجاب چه بوده؟ قصد ندارم به بحث فقهی بپردازم صرفا می‌خواهم این نکته را مطرح کنم که، چنین برداشتی از آیات و روایات مربوط به حجاب که خود حکم را حاوی توجیه "اجتماعی" معرفی مي‌کند بدیهی نیست، چنان که تاریخ نشان می‌دهد همیشه نیز چنین نبوده. سوال این‌جا است که چه چیز باعث شده که این آیات و روایات در دوره‌ی متاخرتر چنین تفسیر شوند. (دقت کنید که اگر حکم توجیه اجتماعی داشته باشد یعنی رعایت آن اثری در اجتماع دارد،‌ در آن صورت برای رخداد چنین اثری رعایت عمومی یا تمکین عمومی لازم است، زیرا اگر توجیه حکم اجتماعی باشد یعنی رخداد اثر اجتماعی آن است که در مورد آن حکم مهم است) جمع‌بندی حرفم این است که اشاره به وجه اجتماعی در "خود آیات و روایات" مربوط به حجاب و توجیه آن به‌خاطر آثار اجتماعی‌اش چندان واضح و بدیهی نیست، پس می‌شود سوال کرد که چرا در دوره‌ي اخیر این تفسیر زیاد شده است؟ و بعد به پشتوانه‌ي این تفسیر خلطی که در بالا گفته شد رخ داده است.

تاریخ متاخر به ما می‌گوید که کتاب حجاب مرحوم مطهری در رواج این نگاه موثر بوده، اما هم‌زمان با ایشان مهندس بازرگان نیز به‌توجیه علمی برخی از احکام دیگر اسلام پرداخت،‌ و امروزه "تحقیقات علمی" مختلفی علیه هر دو نگاه وجود دارد، اما چرا اولی باقی ماند و دومی اگر نه حذف، حداقل کم‌رنگ شد؟ دوباره مسئله به‌جای اول برمی‌گردد، چرا بسیاری از دین‌داران برخورد دوگانه‌ای با حجاب نسبت به دیگر احکام دارند؟ از چه زمانی آیات و روایات حجاب به‌گونه‌ای تفسیر شد که به‌نظر برسد "این‌گونه توجیه" در خود آیات و روایات وجود داشته؟

کاش در نبودنتان هم باشید

فهميده‌ام كه در برخي معاشرين نزديكم چه چيز آزارنده است. اين‌كه وقتي نيستند كلا نيستند. يعني وقتي حضور فيزيكي و در لحظه ندارند حسي هم از بودنشان نيست. بعضا چنان ديدارشان مطلوب است كه سختي اصلا نبودنشان از يادم مي‌رود ولي واقعيت اين است كه در فاصله‌ي هر دو ديدار، نبودٍ مطلقشان برايم آزارنده مي‌شود، آنقدر كه نمي‌فهمم اصلا چنين رابطه مي‌ارزد يا نه، اما باز ديدار چنان مطلوب است و شدت حضور در ديدار آن‌قدر زياد است كه به رابطه دلگرم مي‌شوم، نمي‌فهمم آدمي كه در حضورش انقدر هست چطور مي‌تواند در نبودش انقدر نباشد.

برعكس، آدم‌هايي هستند كه در نبودشان هم حس بودن دارند. نمي‌دانم چطور اين كار را مي‌كنند،‌ اما آدم همواره احساس مي‌كند مورد توجهشان هست، حتي اگر ديده نشود. آدم اطمينان دارد كه يك گوشه‌ي ذهن و احساس اين آدم‌هاست، حس مي‌كند هميشه انقدر مورد التفات است كه هر زمان كه لازم شد برگردد و حضور بخواهد. آدم مطمئن است كه در همه‌ي لحظه‌هايي كه حضور و ديدار نيست جايي در وجود اين آدم‌ها دارد.

شايد اين تقسيم‌بندي به يك تمايز بنادين‌تر برگردد. به‌نظرم آدم‌هايي كه فهم‌شان از زندگي بر مبناي اتفاقات است بيشتر در دسته‌ي اول قرار مي‌گيرند،‌ منظورم كساني است كه همه‌ي مسائل مهم زندگي‌شان يك‌سري اتفاق است كه يك‌جا شروع و يك‌جا تمام شده. برعكس آدم‌هايي هستند كه زندگي‌شان جرياني است، يعني نمي‌توانند يك اتفاق يا يك نقطه را در زندگي نشان دهند و بگويند برايشان مهم است،‌ چيزي كه برايشان در زندگي مهم است جريان‌هايي است كه مدام به جريان اصلي زندگي‌شان اضافه مي‌شود و پرترش مي‌كند.

ارتباط با آدم‌هاي موقع‌اي (برابر جرياني) به من حس عدم اطمينان مي‌دهد. احساس مي‌كنم مورد توجه نيستم. دوستي داشتم كه بي‌اغراق هر بار كه مرا مي‌ديد احساس مي‌كردم دوباره عاشقم شده، حداقل از ديدنم هيجان‌زده شده، و بعد، وقتي كه همديگر را نمي‌ديديم انگار نه انگار، اصلا انگار احساس خاصي نيست، اصلا انگار احساسي نيست. براي من هيچ‌وقت صرف ديدار كافي نبوده، براي همين همواره چيزي ناراضي كننده در اين ارتباط‌ها هست، حس مي‌كنم نيستم، حس مي‌كنم مي‌توانستم نباشم، حس مي‌كنم در كل نيستم، حس مي‌كنم چيزي به جريان زندگي يك آدم اضافه نكرده‌ام،‌ حس مي‌كنم بودنم و نبودم در كل فرقي ندارد، حس مي‌كنم كه من هم يك اتفاقم كه فقط در لحظه‌اي كه مي‌افتد مهم است و بعد ديگر نيست، اصلا نيست.

ارتباط با آدم‌هاي جرياني برايم اطمينان بخش است. حس مي‌كنم بخشي از يك جريانم كه حتي وقتي حضور ندارم تاثير دارم. انگار براي يك آدم ديگر هميشه هستم. حس مي‌كنم هر وقت بخواهم مي‌توانم طلب ديدار كنم. اين‌كه همواره كسي هست كه در بخشي از ذهنش به من التفات دارد برايم آرامش‌بخش است، كيفيت زندگي‌ام را در كل بهتر مي‌كند. نمي‌دانم برخي چه مي‌كنند كه انقدر خوب به آدم اين حس را مي‌دهند كه هميشه برايشان هستي، شده در يك جايي در گوشه‌ي ذهنشان، اما جايگاهت را داري، هميشه مورد توجهي.  

تدريس و تعهد

من بارها با اين مسئله مواجه شده‌ام: اساتيدي كه سعي مي‌كنند متفاوت رفتار كنند و به همه‌ي قيدوبند‌هاي محيط دانشگاهي [ايران] تن ندهند بعد از مدتي معترضند كه دانشجويان حد را نگه نداشته‌اند. احساس مي‌كنند كه نخواسته‌اند دانشجويان را محدود كنند ولي آن‌ها هم نفهميده‌اند كه تا كجا پيش بروند. يك‌جورهايي شبيه سوء استفاده‌ي از آزادي. اساتيد بسياري را مي‌شناسم كه نخواسته‌اند به عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران تن دهند و بعد از مدتي معترض شده‌اند كه بچه‌ها از اين موضوع سوء استفاده كرده‌اند.

طبعاً‌ چنين وضعي خوشايند نيست، اولاً‌ به‌خاطر اين‌كه اين اساتيد از لحاظ رفتاري متفاوت بعد از مدتي شبيه ديگر اساتيد مي‌شوند، اما مسئله وجوه ديگري هم دارد.

راستش من اصلاً فكر نمي‌كنم تقصير از دانشجوي "بي‌جنبه" است كه حد را نفهميده بلكه علت چيز ديگري است. عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران، كه روابط استاد و دانشجو به‌طور معمول در آن تعيين مي‌شود، هرقدر هم كه نامطلوب باشد،‌ بالاخره در طي ساليان زياد شكل گرفته‌است و افراد بسياري در طي سال‌هاي زيادي وجوه مختلف آن را ساخته‌اند. افراد در همان ابتداي ورودشان به اين جامعه هنجارهاي حاكم بر آن را ياد مي‌گيرند ،‌ اين جامعه به‌طور ناخودآگاه بسياري از وجوه رفتاري آن‌ها را شكل مي‌دهد. افراد حتي بدون اين‌كه خود متوجه شوند ياد مي‌گيرند كه در اين جامعه چطور رفتار كنند.

حالا فرض كنيد كه كسي (مثلاً‌ استادي) مي‌خواهد برخلاف بسياري از اين هنجارها عمل كند و البته به‌دليل نارضايتي عمومي از اين هنجارها بسيار هم مورد استقبال واقع مي‌شود. افراد (دانشجويان) مي‌فهمند كه اين شخص نمي‌خواهد به قيدوبندهاي مزاحم پيشين (مثلاً در مورد ارتباط استاد و دانشجو) تن دهد. اما از كجا قرار است مشخص شود كه اين طغيان نسبت به هنجارهاي موجود تا كجاست؟ و چه معجزه‌اي قرار است رخ دهد تا دانشجويان فقط به همان هنجارهايي معترض باشند كه استاد معترض است؟

وقتي درخواست مي‌كنيم يا نشان مي‌دهيم كه قصد عبور از برخي هنجارها را داريم چه تضميني هست كه بر سر محدوده‌ي اين هنجارها و هنجارهاي جايگزين با ديگران توافق داشته باشيم؟ جامعه‌ي دانشگاهي پيشين با همه‌ي افراد و ابزارش ما را آموزش داده و بسياري از وجوه رفتاري ما را (به‌طوري ناخودآگاه) شكل داده، در صورت كنار گذاشتن آن، البته ‌مي‌توان بر سر تعداد محدودي قاعده‌ي جديد توافق كرد ولي تعداد موقعيت‌ها هميشه بي‌نهايت است و يك شخص به‌تنهايي نمي‌تواند تكليف همه‌شان را مشخص كند. خيلي عجيب است كه يك شخص بتواند همه‌ي كاري كه يك جامعه در طي مدت طولاني كرده (هنجار سازي و آموزش هنجار) را يك‌تنه انجام دهد. آدم‌ها به‌راحتي مي‌فهمند كه كسي با هنجارهاي موجود مخالف است اما سخت است كه تمام تبعات هنجارهايي را كه يك نفر به‌طورشخصي به آن معتقد است را دريابند.

اساتيدي كه نمي‌خواهند به همه‌ي هنجارها تن دهند چند دسته‌اند،‌ بسياري از اين افراد دوره‌ي دانشجويشان را در محيط آكادميك متفاوتي گذرانده‌اند و به تربيت جامعه‌اي ديگر خو كرده‌اند، طبعاً انتقال دادن همه‌ي آن ترتبيت كه توسط مجموعه‌اي از افراد و عوامل رخ داده است توسط يك شخص ممكن نيست. اساتيدي از اين دست ديده‌ايم كه سعي كرده‌اند طبق هنجارهاي جامعه‌ي ديگر رفتار كنند و در ابتدا نيز بسيار از آن‌ها استقبال شده ولي تنش به‌زودي شروع شده، زيرا انبوه دانشجويان نتوانسته‌اند همه‌ي هنجارهاي محيطي كه تجربه نكرده‌اند را حدس بزنند و بر سر حدود كنار زدن هنجارهاي موجود دچار اختلاف‌نظرند.

اساتيد ديگري هم هستند كه در همين جامعه تربيت شده‌اند اما نسبت به آن ياغي‌اند،‌ يعني در دوره‌ي دانشجويشان ياغي بوده‌اند و حالا هم ياغي‌اند، اين‌ها معمولاً نسبت به دسته‌ي اول موفق‌ترند زيرا مي‌دانند كه چه هنجارهاي مشخصي را در جامعه‌ي كنوني نمي‌پسندند و تنها روي جايگزين همان‌ها توافق مي‌كنند.

اما موفق‌ترين اساتيد، اساتيدي هستند كه اصلاً هنجارزايند. برخي ويژگي شخصيتيشان اين‌طور است كه ذاتاً ‌با خودشان هنجار مي‌آورند. اما اين دست افراد كم‌اند و كساني كه ذاتاً‌ توانايي هنجارزايي ندارند اگر كه نخواهند به هنجارهاي موجود تن دهند نمي‌توانند هنجارهاي ديگري را جايگزين كنند. براي آدم‌هاي متوسط (و متوسط بودن اصلاً بد نيست) جايي براي انتقاد از اين‌كه ديگران هنجارشان را درنيافته‌اند نيست، آدم اگر چنان قدرتي ندارد كه يك تنه كاري كه جامعه‌اي در سال‌ها كرده، را بكند، بهتر است اعلام برائت از هنجارهاي موجود نكند يا حداقل از اين‌كه ديگران حد مورد نظرش را نفهميده‌اند عصباني نشود.

مسئله بعدي شخصي هم دارند،‌ مثلاً من "تعهد" در رابطه را چنان كه عرف مي‌فهمد نمي‌فهمم ولي تعريفي از تعهد دارم كه برايم بسيار مهم است و طبعاً‌ توقع رعايتش را دارم. قبلاً عصباني مي‌شدم كه با اين تعريف حداقلي من از تعهد چرا آدم‌ها رعايتش نمي‌كنند. اما حالا برايم طبيعي‌تر شده كه آدم‌ها قرار نيست دركي از آن‌چه من به آن تعهد مي‌گويم داشته باشند. آن‌ها تعهد عرفي را مي‌فهمند و مي‌دانند كه آن را مي‌خواهند يا نه. اما در مورد پذيرش تعهدي كه من از آن حرف مي‌زنم حتي توضيحش براي يك آدم كافي نيست. نمي‌توانم برايش تعريفم از تعهد را بگويم و بعد بپرسم كه آن را مي‌پذيرد يا نه،‌ زيرا اين تعهد روي وجوه بي‌نهايتي تاثير مي‌گذارد كه با يك توافق ساده به‌دست نمي‌آيد و با يك تعريف ساده درك نمي‌شود. شايد تنها در پس يك دوستي عميق و شناخت حقيقي چنين درك مشتركي از تعهد و تبعاتش پيش بيايد.

مهم رویکرد است

«حالا وضع پارادوکسيکال کجاست؟ اين است که من بيشتر شبيه به آدم‌هايی هستم که اصولِ اخلاقیِ ثابت دارند و اين اصول برايم چنان جدی‌اند که که نمی‌توانم با کسی که رعا‌يتشان نمی‌كند هيچ‌گونه ارتباطی را شروع کنم، بنابراين بيشتر پيش می‌آيد که به آدم‌های اخلاق‌مند نزد‌يک شوم تا آدم‌های خوش‌اخلاق. از آن‌جايی که يک رفتارٍِ خلافٍ اصولٍِ آدم‌های خوش‌اخلاق کافی است تا رابطه از بين برود، روابطم با آنها معمولاً به مرحله‌ی نزد‌يکیِ زياد نمی‌رسد. اما وقتی ارتباطم با آدم‌های عمدتاً اخلاق‌مند چنان ز‌ياد شد که نزديکی‌ای به وجود آمد، ديگر منشِ طرفٍ مقابل برايم مهم می‌شود يعنی در اين مرحله بيشتر ترجيح می‌دهم که طرفٍ مقابلم خوش‌اخلاق باشد و به برخی و‌يژگی‌ها عادت کرده باشد که لزوماً هم از اصولِ اخلاقی بدست نمی‌آيند و اين را هم نشنيده بگيريد که آن دگماتيسمی که هيچ راهی برای تخطی از اصولش باز نمی‌گذارد، در ا‌ين مرحله از نزديکی برايم مطلوب نيست.»

بالاخره جواب اين پارادوكس شش ماهه را پيدا كردم: در متن بالا بايد واژه‌ي رويكرد را جايگزين واژه‌ي منش مي‌كردم تا مسئله روشن‌تر شود واصلاً ديگر پارادوكسيكال نباشد.

ايده‌ي جديدترم اين است كه گرچه تمايز بين آدم خوش‌اخلاق و آدم اخلاق‌مند جدي و واقعي است، اما حداقل در زندگي من تمايز اصلي بين "رويكرد اخلاقي" و "اصول اخلاقي" است. و اين تمايز مربوط به آدم‌هاي اخلاق‌مند است.

در نوشته‌ی قبلی فهميده‌ بودم كه در كنار داشتن اصول اخلاقي مشخص كه شخص را تبديل به آدم اخلاق‌مند مي‌كند چيز ديگري هم اهميت دارد، اما شش ماه طول كشيد كه بفهمم آن چيز ديگر چيست، اول فكر مي‌كردم منش اخلاقي است و اين مسئله را كمي پارادوكسيكال مي‌كرد، حالا فهميده‌ام كه مسئله‌ي مهم (در كنار اصول اخلاقي) رويكرد اخلاقي است.

منظورم از رويكرد اخلاقي و تفاوتش با اصول اخلاقي با چند مثال روشن‌تر مي‌شود: براي من اصول اخلاقي نشانه‌هايي دارند، اين‌كه كسي آدم اخلاق‌مندي باشد (اصول اخلاقي مشخصي داشته باشد) را مي‌شود با چند نشانه تشخيص داد، مثلاً اين‌كه افراد اخلاق‌مند معمولاً‌ داراي شهود اخلاقي‌اند: يعني خيلي زود مي‌توانند برابر موقعيت‌هاي كاملاً جديد كه مشابهش را نديده‌اند موضع بگيرند و با توجه به اصولشان برابر هر اتفاقي واكنش نشان دهند، اين افراد معمولاً در زمينه‌ي مسائل اخلاقي رويكرد يكسان و ثابتي دارند و قضاوتشان تا حدي قابل پيش‌بيني است. "قضاوت" نقش مهمي در زندگي افراد اخلاق‌مند دارد زيرا كسي كه اصول مشخص دارد معمولاً خيلي سريع و  قطعي "حكم" صادر مي‌كند.

معمولاً افراد اخلاق‌مند يك ويژگي ديگر هم دارند: به نظر بسيار حساس مي‌رسند. حساسيت ويژگي مهمي است، من فكر مي‌كنم هر آدمي به اندازه‌ي حساسيتش با سنگ و چوب و ديگر اشياء فرق دارد. براي همين تلاش براي از بين بردن حساسيت برايم لطفي ندارد، به نظرم آدم تا آدم است به حكم آدميتش بايد حساس باشد فارغ از اين‌كه چقدر اذيت شود. طبيعي است كه افراد داراي اصول مشخص در مورد دايره‌ي وسيعي از مسائل نظر خاص دارند و در نتيجه به مسائل بيشتري حساسيت دارند.

پس دو نشانه‌ي مهم افراد اخلاق‌مند "حساسيت" و "قضاوت سريع و قطعي" است. مقصودم از رويكرد اخلاقي نحوه‌ي برخورد با اين دو ويژگي است.

من دو رويكرد اخلاقي در آدم‌هاي اخلاق‌مند تشخيص مي‌دهم، اسم يكي را مي‌گذارم لوسي و كم‌ظرفيتي و اسم ديگري را مي‌گذارم بزرگواري،‌ اين دو رويكرد را با توجه به آن دو ويژگي آدم‌هاي اخلاق‌مند توضيح مي‌دهم.

قضاوت: قضاوت سريع اقتضاي داشتن اصول مشخص اخلاقي است اما مهم است كه آدم با اين قضاوت چه مي‌كند. گرچه از نظر من توانايي قضاوت كردن در امور اخلاقي حسن است اما خوب است كه در قضاوت‌هايمان "متواضع" باشيم،‌ به اين معنا كه همواره حواسمان باشد كه قضاوتمان درباره‌ي يك امر كلي ممكن است نه در باره‌ي مورد خاص اتفاق افتاده در جهان خارجي، زيرا اتفاق واقعي‌ كه در جهان زندگي روزمري مي‌افتد ابعاد احصاء نشدني دارد. پس ويژگي رويكرد بزرگوارانه اين است كه حواسمان باشد قضاوت اولاً‌ متعلق است به شرايط كلي‌اي كه در ذهن تصور مي‌كنيم نه به اتفاقي كه در خارج افتاده (اصطلاح فني‌ترش اين مي‌شود كه حواسمان باشد حكم را به‌شرط‌لا مي‌دهيم و حكم به شرط‌شئ اقتضائات ديگر دارد). نشانه‌ي رويكرد بزرگوارانه اين است كه حواسمان باشد توانايي فهم كامل شرايط وقوع عمل در جهان خارج را نمي‌دانيم و به همين دليل شايد موارد بطلان كننده‌ي حكم را در نظر نگرفته باشيم براي همين حكمي هم اگر هست روي كليت يك عمل است نه يك عمل خاص. اين رويكرد ما را نسبت به آدم‌ها نرم‌تر مي‌كند.

يك راه نزديك شدن به رويكرد بزرگوارانه عدم رجوع مستقيم به شهود اخلاقي است، اگر كساني كه اصول اخلاقي مشخص (و در نتيجه شهود مشخص) دارند خود را ملزم كنند كه براي قضاوت‌هايشان استدلال بياورند به رويكرد بزرگوارانه نزديك‌تر مي‌شوند. افراد اخلاق‌مند كم‌ظرفيت معمولاً سريعاً بر مبناي شهودشان حكم را صادر و طبقش عمل مي‌كنند در حالي كه همين توقف حكم به بهانه‌ي يافتن استدلال و معقول‌سازي شهود اوليه مي‌تواند رويكرد افراد را بزرگوارانه‌تر كند و از آسيب برخورد بكاهد. كلاً‌ تعليق حكم كار جالبي است، اگر كه ممكن باشد، اما مي‌پذيرم كه كار سختي است. تلاش براي دوباره استدلال كردن و راضي نشدن به شهود اوليه كمي حكم كردن را به تعويق مي‌اندازد و احتمال برخورد خشن را كاهش مي‌دهد. همه‌ي آدم‌هاي اخلاق‌مند مستعد سريع حكم كردن هستند ولي رويكردشان در قبال اين ويژگي با هم فرق دارد.

حساسيت: وضع حساسيت هم مشابه قضاوت اخلاقي است،‌ من هنوز هم فكر مي‌كنم كه آدم‌ها را به نسبت ميزان حساسيتشان آدم مي‌دانم اما مهم است كه برخورد آدم‌ها با آن‌چه به حساسيتشان برخورد كرده چيست. رويكرد بي‌ظرفيتانه چنين است كه شخص بلافاصله بعد از آسيب ديدن عكس‌العمل نشان مي‌دهد و حداقل با نشان دادن اين‌كه آسيب ديده هزينه‌ي عمل طرف مقابل را بالا مي‌برد اما اقتضاي رفتار بزرگوارانه تحمل بيشتر است و قبول اين ايده كه حساسيت و فهم ضعف‌ها مجوزي براي برخورد مستقيم نمي‌دهد. معمولاً آدم‌هاي اخلاق‌مند حساسيت بالايي دارند ولي بزرگواري از احتمال عكس‌العمل خشن مي‌كاهد. هنوز هم آدم‌هاي حساس برام جذاب‌اند اما نه از نوع كم‌ظرفيش كه برابر هر امر آزارنده‌اي سريعاً‌ و به شدت واكنش نشان مي‌دهد.

پارادوكس برايم حل شده، اين سوالم پاسخ داده شده كه چرا با همه‌ي اهميتي كه اخلاق‌مندي برايم داشته و همه‌ي جذابيتي كه حساسيت و توانايي قضاوت ايجاد مي‌كرده رابطه‌ي با بعضي افراد اخلاق‌مند انقدر آزارنده بوده، جوابش همين‌قدر ساده است: لوسي و كم‌ظرفيتي. جذاب است كه كسي بفهمد چيزي مناسب نيست آن هم چيزي كه اكثر آدم‌ها عدم تناسبش را نمي‌فهمند اما اين حساسيت و قضاوت فقط وقتي مطلوب (بي‌ضرر) است كه با ويژگي‌اي مثل بزرگواري همراه شده باشد.

دو مورد عدم انتقال مسئوليت‌

مورد اول:

فرض كنيم كه حق دانستن يا مطلع شده از خبري حق مردم باشد با توجه به پست قبل من فكر نمي‌كنم كه از اين گزاره اين نتيجه مي‌شود كه مسئوليت خبررساني به عهده‌ي كسي است كه مستقيم‌ترين دسترسي را به خبر دارد. دارم از جنجالي كه بر سر  اعلام اجراي حكم سميه توحيدلو شد حرف مي‌زنم. خلاصه‌ي ماجرا را مي‌توانيد اين‌جا ببينيد و يكي از بحث‌ها را هم در اين‌جا و اين‌جا (اصل مطلب و كامنت‌هاي ذيلش و بحث‌هاي ما در گودر). بحث بر سر اين است كه از گزاره‌ي "من حق دانستن حقيقت را دارم" آيا اين گزاره نتيجه مي‌شود كه "سميه وظيفه‌ي اطلاع‌رساني درباره‌ي اين قضيه را دارد" دقت كنيد كه بخشي از انتقاد به سميه كه مشخصاً‌ در پاسخ‌هاي نويسنده‌ي اين وبلاگ به كامنت‌ها و برخي از كساني كه با او هم‌عقيده‌اند آمده اين است كه در شرايطي كه امكان اطلاع‌رساني آزاد وجود ندارد (يا در مورد آدم‌هاي معروف) وبلاگ و نت‌گودر و... فرق چنداني با هم ندارند.  من سعي مي‌كنم نشان دهم كه چرا با استدلالي كه پشت اين حرف است مخالفم.

صورت مسئله از نظر من اين است: "دانستن حق مردم است" / "نهادهايي به‌طور مشخص وظيفه‌ي اطلاع‌رساني را به‌عهده دارند" / "به‌خاطر شرايط موجود نهادهايي كه موظف به اطلاع‌رساني‌اند نمي‌توانند به وظيفه‌ي خود عمل كنند"

به نظر من اين مسئله بسيار شبيه به مسئله‌ي سقط جنين و سير كردن گرسنگان است كه در اين پست به آن‌ها پرداخته‌ام: درست است كه حق حيات حق هر انسان است و مادر نزديك‌ترين كسي كه مي‌تواند اين حق را در مورد جنين تامين كند ولي اين مقدمه نتيجه نمي‌دهد كه مادر اخلاقاً موظف به حفظ جنين است. يا اين‌كه نهاد مربوطه از پس سير كردن افراد بر نمي‌آيد نتيجه نمي‌دهد كه افراد ثروتمند اخلاقاً موظف به تامين غذاي افراد هستند. من در پست قبل بحث كردم كه شهود عاميانه‌ي ما مي‌گويد كه نهادها آن ديگري‌اي هستند كه وظيفه‌ي احقاق حقوق را دارند و اين‌كه ديگراني هم امكان احقاق اين حقوق را داشته باشند براي آن‌ها وظيفه‌ي اخلاقي ايجاد نمي‌كند. در همان پست توضيح داده‌ام كه به نظرم وظيفه‌ي شهروندي وقتي نهادي به وظيفه‌اش عمل نمي‌كند چيست؛ به نظر من وظيفه‌ي شهروندي به‌عهده گرفتن وظيفه‌ي آن نهاد نيست بلكه تلاش براي فشار آوردن به نهادي است كه وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد.

در اين مثال خاص، من فكر مي‌كنم كه در نبود رسانه‌هاي آزاد يا نهادهايي كه وظيفه‌ي اطلاع‌رساني را به درستي انجام دهند اين وظيفه به سميه كه دسترسي مستقيم‌تري به اطلاعات داشت منتقل نمي‌شود. من فكر مي‌كنم وظيفه‌ي شهروندي براي همه‌ي ما (و در اين مورد ما با سميه فرقي نداريم) تلاش براي تغيير وضعي بود كه خبررساني را مختل كرده وگرنه همان‌طور كه در اين پست هم گفتم نمي‌شود ديگراني كه امكان انجام وظيفه‌ي ديگري را دارند به خاطر انجام ندادن آن وظيفه از نظر اخلاقي محكوم كرد. (من مي‌دانم كه قهرمان كونگ‌فو كه در كوچه‌ي ما زندگي مي‌كند توانايي اين را دارد كه شب‌ها در كوچه بايستد و امنيت ساكنان را تامين كند ولي وقتي ساعت 9 شب در كوچه با مزاحمت رو‌به‌رو مي‌شوم او را از نظر اخلاقي محكوم نمي‌كنم كه چرا وظيفه‌ي پليس ناتوان را انجام نداده)

مورد دوم:

فرض كنيد كه در اداره‌اي دولتي كار مي‌كنيد و فرد نالايقي مدير شما شده:

در دو سال گذشته بارها اين مسئله مطرح شده كه آيا بايد استعفا داد يا به عنوان كارمند كسي كه لياقت مديريت را ندارد كار كرد؟

پاسخ من به اين سوال مشابه سوال قبلي است: "انتخاب مدير لايق وظيفه‌ي آقاي الف است" / "آقاي الف به وظيفه‌اش عمل نكرده"

من هم‌چنان فكر مي‌كنم كه وظيفه‌ي انجام نشده‌ي آقاي الف مستقيماً به كارمندان منتقل نمي‌شود يعني كارمندان وظيفه ندارند مستقيماً كاري كنند كه مدير نالايق از مجموعه بيرون برود، يعني مثلاً وظيفه ندارند كه شرايط كاري را براي مدير سخت كنند يا هزينه‌ي كارهايش را بالا ببرند. فكر مي‌كنم وظيفه‌ي كارمندان مثل هر شهروند ديگري تنها اين است كه نهاد مربوطه يا مسئول مربوطه (آقاي الف) را متقاعد كنند كه وظيفه‌اش را درست انجام دهد. بديهي است كه ممكن است آقاي الف به هيچ صراطي مستقيم نباشد و به‌هيچ‌وجه نشود او را متقاعد كرد كه وظيفه‌اش را انجام دهد در اين صورت هم  من فكر نمي‌كنم باز وظيفه‌ي او به ديگران منتقل شود. يعني فكر نمي‌كنم كه وظيفه‌ي اخلاقي كارمندان اين باشد كه با اقدامي (مثلاً استعفاي دست‌جمعي) مدير را ناچار به رفتن از مجموعه كنند.

البته كاملاً براي قابل فهم است كه كارمندي به اين دليل كه تحمل كار كردن با مدير نالايق را ندارد استعفا دهد (و چه بسا به خاطر اين تصميم به او احترام بگذارم) ولي فكر نمي‌كنم كه با اين كار به وظيفه‌ي اخلاقي‌اش عمل كرده و اصلاً نمي‌فهممش اگر كه ديگران را متهم كند كه وظيفه‌ي اخلاقي‌شان را انجام نداده‌اند، همان‌طور كه نمي‌فهمم اگر كسي پدر من را از نظر اخلاقي متهم كند كه چرا به وظيفه‌ي اخلاقي‌اش عمل نكرده و جان فلان بيمار خاص را با اهداي تمام داراي‌اش براي درمان او نجات نداده، گرچه ممكن است به نهادي بپيوندم كه به دولت فشار مي‌آورد تا راه‌حلي پيدا كند كه مشكل بيماران خاص به‌طور سيستماتيك حل شود.

درباب این‌که مسئولیت منتقل نمی‌شود

(تمام اين پست با اين پيش‌فرض نوشته شده است كه اساساً چيزي به نام حقوق ذاتي بشر وجود دارد.)

از اين‌كه  الف حق من است نتيجه مي‌شود كه ديگري وظيفه‌اي دارد

فرض كنيم كه اين گزاره درست باشد بحث من بر سر اين است كه اين ديگري كيست؟ آيا كسي است كه راحت‌ترين يا مستقيم‌ترين دسترسي را به الف دارد؟

بگذاريد با چند مثال موضوع را روشن كنم: به‌نظرم مي‌آيد كاوه لاجوردي در اين پست وبلاگش به خوبي به اين موضوع پرداخته است، حاصل اين بحث درباره‌ي سقط جنين چنين است كه اگر حق حيات يك حق براي هر انساني باشد و جنين هم يك انسان كامل باشد باز هم از اين دو گزاره به تنهايي نتيجه نمي‌شود كه زني باردار وظيفه دارد كه نه ماه جنين را در بدن خود حمل كند.(البته شايد استدلال ديگري وجود داشته باشد كه به موجب آن زنان موظف به حفظ جنين باشند) با اين‌حال در اين مثال زن باردار كسي است كه راحت‌تر از ديگران مي‌تواند اين حق (حق حيات) را براي انساني ديگر تامين كند ولي از اين نتيجه نمي‌شود كه او وظيفه هم دارد كه چنين كند.

بگذاريد از زاويه‌اي ديگر هم به موضوع نگاه كنيم، گزاره‌ي زير از نظر من بسيار مرتبط با گزاره‌ي اولي است:

از اين‌كه الف حق من است نتيجه مي‌شود كه ديگري موظف به دفاع از حق من و مجازات متجاوز به آن است.

فرض مي‌كنيم كه اين گزاره هم درست است، در اين صورت چه كسي قرار است جلوي تعرض به حق من را بگيرد و متجاوز به حق من را مجازات كند؟ آيا كسي كه راحت‌تر مي‌تواند اين‌كار را بكند يا نزديك‌ترين شخص وظيفه‌ي انجامش را دارد؟

احتمالاً‌ بسياري از ما كه شهروندان حكومت‌ها مدرن و نيمه مدرن هستيم هم‌چون نظريه‌پردازان چنين جوامعي فكر مي‌كنيم كه شكل متمدنانه‌ي موضوع اين است كه حكومت وظيفه‌ي مجازات متعرضان به حقوق را دارد و بالاتر از آن اين‌كه هيچ‌كس مطلقاً حق اين‌كه مستقيماً متجاوزي را مجازات كند ندارد.

حال مي‌خواهم به جوابي درباره‌ي اين‌كه ديگري در دو گزاره‌ي بالا كيست بپردازم كه من بيشتر با آن همدلم، جوابي كه احتمالاً بارها شنيده شنيده ولي ملزوماتش معمولاً‌ ناديده گرفته مي‌شود:

به نظر مي‌آيد بسياري از نهادهاي زندگي مدرن براي تامين حقوقي است به اين معني كه اين نهادها وظيفه‌ي تامين اين حقوق و مجازات متعرضان به آن‌ها را دارند و آن "ديگري" همواره نهادي است كه وظيفه‌اش اين است و اصلاً فلسفه‌ي وجودي‌اش اين است.

درباره‌ي اين‌كه مكانيزم تبديل "حق من" به "وظيفه‌ي يك نهاد" چيست و اصلاً غير از اين نمي‌تواند باشد بعداً‌ مفصل‌تر بحث خواهم كرد ولي فعلاً‌ به اين شهود عمومي تكيه مي‌كنم كه حداقل اين حالت وضعيت مطلوب است به دو دليل: اول اين‌كه مي‌توان از جهت بهينه بودن تقسيم كار و تخصصي شدن به اين مسئله نگاه كرد و ثانياً اين واگذاري مي‌تواند احقاق حقوق را براي همه‌ي افراد تضمين كند: هم تضمين مي‌كند كه افراد ضعيف‌تر به حقشان برسند و هم تضمين مي‌كند كه قوي‌ترها ديگران را بيش از حد مجازات نكنند.

در اين حالت بايد به يك سوال جواب داد: وظيفه‌ي شهروندي خارج از نهادي كه در قالب آن به وظايفمان مي‌پردازيم چيست؟ يعني اگر در مقام يك شهروند ديديم كه حقي دارد ضايع مي‌شود و نهاد مربوطه وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد (حق را تامين يا متجاوز را تنبيه نمي‌كند) چه كنيم؟

به نظر من در ادامه‌ي زندگي متمدنانه‌مان وظيفه‌ي شهروندي ما براي احقاق حقوقي كه تامينشان وظيفه‌ي نهادهاست، در قالب تشكيل و كمك به نهادها معنا دارد. يعني اولاً نمي‌توانيم شخصاً به مجازات متجاوز دست بزنيم بلكه بايد با اقداماتي بر نهادي كه اين وظيفه را دارد تاثير بگذاريم تا كارش را كامل انجام دهد مثلاً من نمي‌توانم راساً در گوش كسي كه مزاحمت خياباني ايجاد كرده بزنم اما ممكن است بروم جلوي نهاد مربوطه بنشينم تا مجاب شود به شكايتم رسيدگي كند يا بهتر از آن درباره‌ي اين موضوع حرف بزنم تا بسيج عمومي ايجاد كنم كه مردم به نهاد مربوطه براي تامين حقوق فشار بياورند. ثانياً اگراحساس مي‌كنيم كه حقي دارد تامين نمي‌شود مثلاً اگر عقيده دارم همه‌ي كودكان حق دارند آموزش ببينند ولي با كودكاني موجه شوم كه دسترسي به آموزش ندارند وظيفه‌ام اين نيست كه راساً آن‌ها را آموزش دهم يا اين‌كه شخصاً پول بابت آموزششان فراهم كنم گرچه احتمالاً وظيفه‌ام اين است كه به نهادي كه وظيفه‌اش تامين اين حق است فشار بياورم يا اين‌كه اگر چنين نهادي وجود ندارد آن را ايجاد كنيم و مسئوليت را به آن بسپاريم. ثالثاً اگر ديدم نهادي وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد ديگراني را كه وظيفه‌ي انجامش را ندارند ولي توان آن را دارند نمي‌توانيم محكوم به بي‌اخلاقي كنيم مثلاً اگر معتقدم كه دسترسي به غذاي كافي حق همه‌ي مردم است اما مردمي را ديدم كه به دليل فقر امكان دسترسي به غذاي كافي را ندارند نمي‌توانم كساني را كه توانايي تامين غذاي اين افراد را دارند ولي اين وظيفه در قالب نهادي برايشان تعريف نشده، از نظر اخلاقي محكوم كنم و به آن‌ها فشار بياورم كه به فقرا كمك كنند. در اين‌جا وظيفه‌ي من و آن شهروند توانگر مساوي است: ‌هر دو وقتي مي‌بينيم كه حقي تامين نمي‌شود بايد به نهاد‌هاي مربوطه فشار بياوريم كه وظيفه‌شان را انجام دهند. البته مي‌توان گفت كساني كه امكان بيشتري براي تاثيرگذاري بر نهادها دارند مسئوليت بيشتري دارند.

به نظرم با توجه به مربوط بودن اين دو مورد به هم (برآوردن حقوق و مجازات متجاوزان به آن) لازم است كه تفكر يك‌پارچه‌اي درباره‌ي آن داشته باشيم مثلاً اگر معتقديم كه براي تضمين برخي از حقوق و هم‌چنين اخلاقيات لازم است كه همواره مجازات را به دست نهادي بسپاريم بايد بپذيريم كه اگر نهادي از زير انجام مسئوليتي شانه خالي كرد اين مسئوليت مستقيماً‌ به ديگران كه توان انجام آن مسئوليت را دارند منتقل نمي‌شود بلكه آن‌چه وظيفه‌ي شهروندي است آماده كردن نهاد‌ها را براي انجام وظيفه‌شان است.

در پست بعد از اين خواهم نوشت كه عدم تفكر يك‌پارچه درباره‌ي اين مسئله چه نتايجي مي‌تواند داشته باشد.

کنش اخلاقی/منش اخلاقی

بعضی آدم­ها خوش اخلاق­ند اما به نظرِ من این آدم­ها لزوماً اخلاق­مند نیستند.

برخی آدم­ها خوش اخلاق­ند چون مثلاً خوب تربیت شده­اند یا اینکه به اصطلاح ذات خودشان خوب بوده. این آدم­ها سسیستمِ اخلاقی ندارند ولی اخلاقشان خوب است چون یاد گرفته­اند و عادت کرده­اند که خوش­اخلاق باشند. معاشرتِ با این آدم­ها معمولاً لذت بخش است. ولی درمورد این آدم­ها نمی­شود اصول اخلاقی پیدا کرد. این دسته از آدم­ها معمولاً کاری نمی­کنند که به نظر شما غیراخلاقی بیاید اما از آن­جا که فاقد اصول ثابتی هستند که افعالشان را با آن بسنجند، ممکن است ناگهان کاری کنند که نه تنها از نظر شما غیراخلاقی بیاید بلکه به دلیل شناختان از آن شخص، غیرمنتظره هم باشد زیرا آن رفتار را در تعارض با سیستمی می­یابید که فکر می­کردید آن شخص با توجه به دیگر رفتارهایش به آن پایبند است؛ در حالی که ممکن است خود آن شخص از آن­جایی که سیستمِ منسجمِ اخلاقی ندارد متوجهِ این تعارضِ بینِ رفتارهایش نشود، احتمالاً حتی متوجه اینکه کاری غیراخلاقی کرده هم نمی­شود و اگر هم شما بتوانید با استدلال به او بقبولانید که اشتباه کرده، عملِ غیراخلاقی­اش را حاصلِ جهلِ به غیراخلاقی بودنِ آن عمل می­داند نه اینکه دانسته خطا کرده یا در لحظه­ی انجامِ عمل متوجهش نبوده، زیرا او تنها در مواردی قضاوت اخلاقی دارد که پیشتر درباره­اش آموخته باشد. این شخص چون فاقد سیستم منسجمِ اخلاقی است نمی­تواند با توجه به اصولی ثابت اخلاقی بودن یا غیراخلاقی بودنِ هر امرِ کاملاً جدیدی را استنتاج کند. قضاوتِ اخلاقیِ این افراد معمولاً محدود به حوزه­هایی است که عرف آن­ها را دارای بارِ اخلاقی می­داند. رفتار این آدم­های خوش­اخلاقِ فاقدِ اصولِ معین گرچه عمدتاً دلپذیر است، گاهی هم به دلیلِ افعال کاملاً غیرِ اخلاقی­شان خارج از حدِ تحمل می­شوند.

دسته­ی دیگر آدم­های اخلاق­مند اند. این آدم­ها لزوماً خوش­اخلاق به نظر نمی­رسند اما آدم­های استانداردی محسوب می­شوند و تقریباً همواره می­توان رفتار و انتخابشان را در جایی که مسئله­ی اخلاقی بودن مطرح است پیش­بینی کرد. این آدم­ها ممکن است متهمِ به دگماتیست بودن بشوند زیرا به نظر می­رسد به هیچ چیز بالاتر از اصولشان قائل نیستند و تحتِ هیچ شرایطی حاضر نیستند این اصول را کنار بگذارند و ملاحظاتِ دیگر را درنظر گیرند. این افراد معمولاً برخوردِ بسیار سختی با هرچیزی که اصولشان را نقض کند دارند به طوری که ممکن است آن­چه را که مانعِ زیستِ اخلاقیشان می­دانند حذف کنند و در این موارد هیچ بخشش و گذشتی درکار نیست و عاملِ فعلِ غیرِاخلاقی باید حذف شود. گرچه اصولِ این دسته از افراد ناگهان و به طورِ شهودی به آن­ها نرسیده اما آن­ها نیازی ندارند که در هر موردِ جدیدی به عرف رجوع کنند تا ببینند عملشان اخلاقی است یا نه، بلکه با توجه به اصولشان در این موارد نتیجه گیری می­کنند و گاهی با توجه به اصولشان به برخی مسائل بارِ اخلاقی می­دهند که در عرف صفتِ اخلاقی بودن به آن­ها حمل نمی­شود و عامه­ی مردم آن را نه اخلاقی و نه غیراخلاقی می­دانند. و اگر هم عملی غیراخلاقی و در تعارضِ با اصولشان انجام دهند تذکر دادنشان به این موضوع بسیار ساده است.

پی­نوشت: وضعِ پارادوکس­وارِ من در این­جاست که من علاوه بر این تفکیک به تفکیکِ دیگری هم قائلم، آن هم تفکیک در موضوعِ قضاوتِ اخلاقی است. به نظرِ من درموردِ آدم­های دور تنها می­توان درباره­ی کنش­های اخلاقیشان قضاوت کرد، در موردِ این دسته از آدم­ها قضاوت درباره­ی منششان بی­ربط و از نظرِ من حتی غیراخلاقی است. اما در موردِ آدم­های نزدیک و درباره­ی خودم، منش برایم اهمیتِ بیشتری دارد و حتی قضاوتم بیشتر بر مبنایِ منش و ویژگی­های شخصیتی­ ست.

حالا وضع پارادوکسیکال کجاست؟ این است که من بیشتر شبیه به آدم­هایی هستم که اصولِ اخلاقیِ ثابت دارند و این اصول برایم چنان جدی­اند که که نمی­توانم با کسی که رعایتشان نمی­کند هیچ­گونه ارتباطی را شروع کنم، بنابراین بیشتر پیش می­آید که به آدم­های اخلاق­مند نزدیک شوم تا آدم­های خوش­اخلاق. از آن­جایی که یک رفتارِ خلافِ اصولِ آدم­های خوش­اخلاق کافی است تا رابطه از بین برود، روابطم با آنها معمولاً به مرحله­ی نزدیکیِ زیاد نمی­رسد. اما وقتی ارتباطم با این آدم­های عمدتاً اخلاق­مند چنان زیاد شد که نزدیکی­ای به وجود آمد، دیگر منشِ طرفِ مقابل برایم مهم می­شود یعنی در این مرحله بیشتر ترجیح می­دهم که طرفِ مقابلم خوش­اخلاق باشد و به برخی ویژگی­ها عادت کرده باشد که لزوماً هم از اصولِ اخلاقی بدست نمی­آیند و این را هم نشنیده بگیرید که آن دگماتیسمی که هیچ راهی برای تخطی از اصولش باز نمی­گذارد، در این مرحله از نزذیکی برایم مطلوب نیست.

متنی چنان وسیله ای(1)

با دوستی صحبت از این بود که آیا بدیِ کارها (اعنی: اخلاقاًبدبودنِ کارها) ربطی به نقضِ حقوقِ اشخاص دارد یا نه. موضعِ اولیه‌ی من این بود که ربطِ وثیقی دارد:

 

 

(*) فرض کنیم شخصِ الف عملِ ع را انجام داده است، و فرض کنیم ع اخلاقاً بد بوده است. در این صورت یک شخصِ ب وجود داشته است که الف با عملِ ع یکی از حقوقِ ب را نقض کرده است.

 

 

یعنی موضعِ اولیه‌ی من مستلزمِ این است که عملِ بد لزوماً نقضِ حق است. حدس‌ام این است که بدونِ التزام به نظریه‌ی خاصی در موردِ حق، و فقط با شهودهایی ابتدایی در موردِ حقوق، بشود از (*) دفاع کرد.

 

بعضی معتقدند که خودکشی در همه‌ حال اخلاقاً بد است. اگر درست بگویند، شاید (*) غلط باشد: کسی را در نظر بگیرید که با هیچ کسی نه ارتباطی داشته نه خواهد داشت (مثلاً همه عمر در جزیره‌ای تنها است). کشتنِ این شخص خودش را اخلاقاً بد است اگر که خودکشی در همه حال بد باشد؛ اما، بنا بر فرض، کسی نیست که این خودکشی حقی را از او نقض کند. منظورم این است که کسِ دیگری (غیر از خودِ شخصِ خودکش) نیست که حقی از او ضایع شود. آیا می‌شود گفت که این شخص یکی از حقوقی که بر خودش دارد را نقض کرده است؟ نمی‌دانم: مفهومِ حقِ شخص بر خودش برای من روشن نیست. برای اینکه بررسیِ مسأله را‌حت‌تر بشود—یا برای اینکه مسأله‌ی راحت‌تری را انتخاب کرده باشم!—فرض می‌کنم که در (*) قرار است الف و ب متمایز باشند: فرض می‌کنم که (*) دارد می‌گوید که کننده‌ی کارِ بد با کارش حقِ کسِ‌ دیگری را نقض می‌کند. با این خوانش، به نظر نمی‌رسد که مثالِ خودکشیِ فردِ کاملاً منزوی (*) را ابطال کند.

 

قتل و دزدی و تجاوز و تمسخر به نظرم آشکارا متضمنِ نقضِ‌ حق‌اند، و نمی‌توانند (*)‌ را نقض کنند چرا که، بد باشند یا نباشند، مصداقِ تضییعِ حق هستند. دوست‌ام پیشنهاد کرد تملق را بررسیم. آیا اگر الف دارد در موردِ ب متملقانه رفتار می‌کند کارش بد است؟ تصورِ من این است که بد است. چرا؟ چون تملق را چونان فریب می‌بینم. در تملق‌گفتن‌اش ب را، الف دارد سعی می‌کند ب را به اشتباه بیندازد: اشتباه در موردِ (نظرِ الف در موردِ) کیفیتِ صفاتِ ب—در نبودِ چیزی در بیانِ الف که به نظرِ خودِ الف حاویِ گزاره‌ی کاذبی باشد، نمی‌توانم تصور کنم که کارِ الف مصداقِ تملق باشد. به نظرِ من فریب‌دادن بد است، و ناقضِ حقی هم هست. چه حقی؟ به نظرِ من در مواقعِ عادی (غیر از جنگ و بازی و شوخی) ب را بر الف حقی است: اینکه الف سعی نکند در او باورِ اشتباه ایجاد کند. [باید روشن باشد که این فرق دارد با اینکه بگویم از حقوقِ ب بر الف این است که الف به همه‌ی سؤالاتِ ب جوابِ درست بدهد.] پس بدیِ تملق هم ناقضِ (*) نیست. اما اصلاً شاید لازم نباشد در موردِ بدیِ تملق (یا بدیِ دروغ) موضع بگیرم: به نظر می‌رسد که اگر بتوانم بر بدیِ تملق دلیل اقامه کنم این دلیل به‌طرزی اساسی این را مفروض می‌گیرد که تملق متضمنِ نقضِ حقی است.

 

نتوانستم مثالِ ناقضی برای (*)‌ پیدا کنم. شاید این نتوانستن مستظهر بود به این پیش‌فرض که بدی و خوبی را صفاتِ خودِ اعمال فرض می‌کنم—نظریه‌ی فرمانِ الهی را کنار گذاشته‌ام. اگر بدیِ عملِ بد صرفاً به این باشد که شارع گفته باشد که بد است، در این صورت در فضای منطقی جایی برای این باز می‌مانَد که کاری بد باشد ولی تضییعِ حق نباشد.

 

آیا (*) درست است؟ بازخوانیِ مقاله‌ی کلاسیکِ جودیت جارویس تامسن به شک‌ام انداخت. (موضوعِ بحثِ تامسن البته چیزِ دیگری است، و ممکن است او با این نحوه‌ی استفاده از مثال‌اش موافق نباشد.) فرض کنیم به من یک جعبه شکلات داده‌اند. می‌دانم که شما هم مثلِ من شکلات دوست دارید، و شکلات‌های جعبه زیاد است. برایم واضح است که دل‌تان می‌خواهد. به نظر می‌رسد که شما در موردِ این شکلات‌ها حق‌ای نداشته باشید. معقول است فرض کنم که ارتباطِ ما هم به نوعی است که حقِ دیگری در کار نیست که با فعل یا ترکِ فعلِ شکلاتی‌ای ضایع بشود یا نشود. در عینِ‌حال، تامسن می‌گوید که کارِ من (شکلات‌ندادن به شما) گرچه حقی را از شما ضایع نمی‌کند، باری مصداقِ بخل و حرص و نامهربانی و این‌جور چیزها است، و لذا بد است. پس ظاهراً اگر تامسن درست بگوید (*) غلط است.

 

اما شتاب نکنیم. به نظر می‌رسد که وقتی می‌گوییم که فلان کار بد است چون مصداقِ (یا از روی) حرص است، داریم صحبت می‌کنیم از ویژگی‌های مذموم و نه از اعمالِ بد. تا جایی که از بحث‌های مقدماتیِ اخلاقِ فضیلتی به یادم مانده، می‌شود کاری جلوه‌ای یا مصداقی از رذیلتی باشد اما خودِ آن کارِ مشخص (مثلاً شکلات‌ندادنِ دیروز ظهرِ من به نیلوفر) کارِ بدی نباشد. اصولاً برایم روشن نیست که بدبودنِ اعمال در اخلاقِ فضیلت‌محور به چیست یا حتی چه معنایی می‌تواند داشته باشد. مدعای (*) را در چارچوبِ اخلاقِ بایدمحور می‌فهمم، نه اخلاقِ فضیلت‌محور.

 

نهایتاً هنوز نتوانسته‌ام استدلالِ مجاب‌کننده‌ای بر ضدِ (*) پیدا کنم.

 

 

http://sarekhaledi.blogfa.com/post-114.aspx

http://www.iep.utm.edu/divine-c/

http://en.wikipedia.org/wiki/A_Defense_of_Abortion

پی نوشت: این متن را چندی پیش دوستی فرستاده بود، قصد از انتشار دوباره اش باز کردن مجدد بحث درباره ی حق/بد نیست، که به نظرم خوب دنبال نشده بود، بلکه به خاطر نوشتن بحث هایی است که با نویسنده ی این پست درباره ی "ضابطه ی تفرد نوشته ها" کرده ایم.

خیرات، در این ماهِ محرم

چند مثال زیر را در نظر بگیرید:

در ورودیِ برخی زیارتگاه ها(مثلاً پیر چک چکِ زرتشتیان) نوشته "لطفا پاک وارد شوید" و شما می خواهید وارد این زیارتگاه شوید، درحالی که معتقد به مذهبی که این زیارتگاه متعلق به آن است، نیستید، در عین حال با معیار های آن مذهب پاک محسوب نمی شوید. در این صورت آیا ورود به این زیارتگاه کاری غیر اخلاقی است؟ 

برای ورود به برخی زیارتگاه ها(مثلاً مسجد الحرام مسمانان) لازم است که حتما پیرو دین خاصی باشید و شما می خواهید وارد این زیارتگاه شوید، در حالی که دیگر معتقد به دینی که این زیارتگاه متعلق به آن است نیستید ولی هنوز رسماً امکان حضور در این مکان را دارید. آیا رفتن به این زیارتگاه غیراخلاقی است؟

در برخی سنت ها، خیرات می دهند تا کسی که از آن خیرات استفاده می کند دعای خاصی را برایشان بخواند(مثلا خرما دادن و طلب فاتحه کردن) و شما معتقد به دینی که پخش کننده ی خیرات به آن معتقد است نیستید، در این صورت برداشتن خیرات کاری غیر اخلاقی است؟

به نظر می رسد در هر سه ی این مثال ها یک وجه مشترک وجود دارد، در صورت انجام عمل ذکر شده شما به گونه ای کسی را فریب داده اید، و اگر فریب دادن غیراخلاقی باشد، شما با ورود به زیارتگاه ها یا برداشتن خیرات، عملی غیراخلاقی مرتکب شده اید.

اما آیا فریبکاری تنها وجهی است که می تواند اعمال ذکر شده را غیراخلاقی کند؟

افزودن شرایطی به مثال های بالا می تواند مسئله را روشن تر(یا پیچیده تر) کند،

مثلاً به مثال اول این شرایط را بیفزایید:

شما معتقد به مذهبی هستید که مذهب صاحبان زیارتگاه را به رسمیت می شناسد ولی آداب متفاوتی برای "پاک شدن" دارد و شما از نظر مذهب خودتان پاک هستید.

شما معتقد به مذهبی هستید که مذهب صاحبان زیارتگاه را به رسمیت نمی شناسد، و آداب متفاوتی برای پاک بودن دارد ولی شما طبق مذهب خودتان پاک نیستید.

شما اساساً به مذهبی معتقد نیستید ولی فکر هم نمی کنید که مذهب لزوماً امری باطل است.

شما اساساً معتقدید که مذاهب باطل اند و آن چه گفته اند تنها حقوق انسانی را پایمال می کند و وظیفه ی هر انسانی مقابله با آن است.

در برابر عقیده ی متفاوت، خصوصاً در جایی که بر زندگی دیگرانی با عقیده ای متفاوت موثر است، چه موضعِ اخلاقی ای باید گرفت؟ باید تماماً به آن احترام گذاشت؟ یا اینکه به خاطر داشتن رفتاری انسانی تنها نباید خاطرشان را مکدر کرد و حتی فریبکاری هم در این جا مجاز است؟ اگر عقیده ای که مخالف عقیده ی شماست یا عقیده ای که شما نسبت به آن لاادری هستید حقوقی را از شما سلب کرد نسبت به آن چه میکنید؟ اگر عقیده ی دیگر، چه حقوقی را از شما سلب کند شما به خود اجازه ی انجام فعل ظاهراً غیر اخلاقی را می دهید؟ آیا برابر عقیده ای که باطل می دانید و لوازم عملی آن، مجاز به انجام هر فعل ظاهراً غیر اخلاقی هستید؟ مثلاً اگر پیروان دینی فکر کنند اگر شما دست غریبه ای را در خیابان بگیرید مستحق جریمه هستید و شما با این دین مخالف باشید ولی در خیابان توسط پیروان این دین گرفته شوید، آیا حاضر به گفتن دروغ برای رهایی از آن چه حق نمی دانید هستید؟ آیا در صورتی که در معرض تجاوز به حقوقی که فکر میکنید برای شماست قرار گرفتید، برای پس گیری حقتان مجاز به انجام فعل غیراخلاقی هستید؟ برای دیدن زیارتگاهی که دیدن آن را به عنوان یک انسان حق خود می دانید حاضر به دروغ گفتن هستید؟

حالا هر سه مثال اول را با این سوال بخوانید که آیا حقی را از کسی ضایع کرده اید یا نه؟

حق مستوری

شما را نمی دانم، اما من وقتی چیزی را می فهمم که حق دانستنش را نداشتم، معذب می شوم. این را کاملا کلی می گویم. 

هر آدمی حق دارد که بخواهد برخی وجوه زندگی اش را برای عده ای پوشیده نگه دارد، به نظرم وقتی کسی سعی می کند مثلاً بخشی از روابطش در محیط کار و حرفه اش مشخص نشود، کس دیگری حق ندارد که این امور را در چنین محیطی آشکار کند. برای همین بدم می آید که مثلا در دانشگاه از روابط شخصی استاد یا دانشجویی صحبت کنیم که خودش هیچ چیز از روابطش را در این محیط آشکار نکرده یا تاکییدی بر آن ها نداشته.

قبلا هم در اینجا گفته بودم برایم فضای مجازی شبیه فضای شخصی است، در نتیجه همان قدر که همه ی ما حق داریم کار و حرفه مان را از روابط و مسائل شخصیمان دور نگه داریم، همان قدر هم حق داریم که کار و حرفه مان از وبلاگ هایمان(یا هر حضور دیگرمان در دنیای مجازی) متاثر نشود. این حرف کلی من در مورد همه ی وبلاگ هاست، وبلاگ یک همکار یا همکلاسی یا استاد یا... تاثیری در روابط من با او از آن حیث که همکار یا همکلاسی یا استاد یا... است نمی گذارد. بعضا به خاطر تصوری که از وبلاگ دارم، در رابطه ی شخصیم هم تاثیر نمیگذارد.

 به نظرم زیبا نیست که اگر کسی خواسته بخشی از روابط و زندگی شخصیش را در محیط حرفه ای یا روابط اجتماعی اش آشکار نکند، دیگران به واسطه ی وبلاگش این مسائل را در رابطه ی اجتماعی با او آشکار کنند. چه برسد به اینکه کسی برای آشکار نکردن زندگی خصوصیش در روابط اجتماعی اش وبلاگش را بدون اسم خودش بنویسد ولی دیگران ضمن اشاره مکرر به این قضیه، آن را در روابط اجتماعیشان هم لحاظ کنند.

شما را نمی دانم، اما من وقتی به طور اتفاقی می فهمم که نویسنده ی یک وبلاگ بدون اسم کیست، معذب می شوم. با اینکه تمام سعیم این است که حتی وقتی نویسنده را می شناسم مطالب وبلاگ روی رابطه ام با او تاثیر نگذارد، اما باز معذب می شود که ناخواسته بخشی از زندگی کسی را می دانم که حقش را نداشته ام. به نظر هر کسی حق دارد در روابطش تنها در آن حد که لازم می داند به افراد در مورد زندگیش اطلاع دهد و باید بتواند اگر خواست اطلاعاتی را هیچ وقت آشکار نکند و روابطش را تنها بر اساس اطلاعاتی منتخب سامان دهد.

شما را نمی دانم اما من وقتی ناخواسته به اطلاعاتی در مورد زندگی کسی دست پیدا میکنم که خود آن شخص نمی خواسته من چنین اطلاعی داشته باشم، بسیار معذب می شوم و نه تنها چند برابر سعی می کنم که این اطلاعات روی ذهنیتم و رابطه ام تاثیر نگذارد، بلکه رابطه را با شرمندگی و عذرخواهی ادامه می دهم. اما دیده ام کسانی را که وقتی اطلاعاتشان را از طریق نامشروعی کسب می کنند، نه تنها معذب نمی شوند و به خاطر این موضوع عذر خواهی نمی کنند، بلکه دانستن این اطلاعات را حق خود می دانند و به جای عذرخواهی از کسب این اطلاعات از طریق  نامشروع، تنها سعی می کنند این اطلاعات را بار دیگر از طریق مشروع بدست آورند. این دیگر به نظرم چندش آور است.

به نظرم هیچ کس بالذات حق دانستن هرچیزی درباره ی زندگی کس دیگر را ندارد و اگر اطلاعی را از طریق نامشروعی کسب کرد، یعنی اطلاعی را که شخص مقابل حق مستور نگه داشتن آن را داشته بدون اجازه و رضایت او کسب کرد، باید عذر خواهی کند. اینکه برای از بین بردن خطایش بدون توضیح و عذرخواهی، سعی کند آن اطلاعات را دوباره بدست آورد قابل قبول نیست.

 مثلا اگر کسی با خواندن اس ام اس های طرف دیگر یا از طریق دوستان مشترک چیزی را درباره ی زندگی کسی بفهمد که او سعی کرده بوده آن را پوشیده نگه دارد، بدترین کار از نظر من این است که بعدش سعی کند از طریق یک دستی زدن و غافلگیر کردن و... (به اصطلاح) از زیر زبان طرف مقابل همان اطلاعات را دوباره بیرون بکشد. این فریبکاری که اتفاقا شایع هم هست، برای من بسیار زننده است. این تلاش برای اعتراف گرفتن دوباره درباره ی اطلاعاتی که از اول قرار نبوده داده شوند، به جای عذرخواهی از کسب اطلاعات از طریق نامشروع برای من غیرقابل تحمل است.

برایم قابل قبول نیست که کسی برای اینکه دانستن اطلاعاتی را حق خود می داند(فارغ از اینکه واقعا محق باشد یا نه)، حاضر باشد این اطلاعات را از راهی غیر مشروع کسب کند و بعد با این حس که کارش مشروع نبوده ولی او ر ابه حقش رسانده تنها در پی اصلاح وسیله برآید، یعنی آن اطلاعات را که حق خود می داند دوباره بدست آورد، درواقع از طریقی طرف مقابل را به وادار به اعتراف کند.

پی نوشت: واضح است که مقصودم از "مشروع" مطابق شرع نیست و واژه ی "حق" را هم بسیار با تسامح و غیر دقیق به کار برده ام و منظورم اصلاً همان حقی نیست که در پست های دقیق تری مثل مانیفیست تن گفته ام. ولی واژه ی مناسب تری هم پیدا نکردم تا به جای مفهوم اخیر حق بگذارم.

پی نوشت: از تجربه ی این روزها و کاملا بی ربط ولی: اگر کاری در زندگی کردید(در واقع غلطی کردید)که با منطق خودتان در زندگی نمی خورد یا حداقل از قبل بدیهی نبوده که کار غلطی نیست، تئوریزه اش نکنید، برایش استدلال نیاورید و سعی نکنید بنیان های فلسفی برایش پیدا کنید. اگر از سطح قابل قبولی از هوش برخوردار باشید احتمالا این کار را می کنید. ولی این کار فقط باعث می شود به غلطتان ادامه دهید

حدود نامتعین تن

آیا نگاه کردن(زل زدن) به دیگران کار بدی است؟

من جواب این سوال را نمی دانم، اما می دانم:

زل زدن به دیگران بی ادبی است. اما بی ادب بودن لزوماً از نظر اخلاقی بد نیست. مثلا بدون هیچ توضیحی از مهمانی خارج شدن یا در حال غذا خوردن حرف زدن، ممکن است از نظر اخلاقی بد نباشد اما بی ادبی است.

در عین حال، به نظر من، زل زدن به دیگران، حقی را از آن ها ضایع نمی کند. در بند دوم پست مانیفیست تن نوشته بودم که تن مرز(حد، حریم) و مالکیت دارد، به همین دلیل استقلال دارد و تجاوز به آن ضایع کردن حقِ تن است. به نظرم بر سر اینکه تن حریمی دارد و تجاوز به این حریم تضییع حق تن است، می شود توافق کرد. مسئله بحث انگیز تعیین حدود تن است که شاید به دلیل وابسته بودن پاسخش به فرهنگهای مختلف چندان قابل توافق نباشد.

آیا مرزهای تن را پوست تعیین می کند؟ و تنها اگر کسی یا چیزی بدون اجازه با پوست تماس پیدا کرد، به حریم تن تجاوز شده؟ مثلا تنها اگر کسی برای رد شدن از کنار شما با دستش شما را کنار بزند، به حریم تن شما تجاوز کرده؟ یا اگر شخص غریبه ای برای پرسیدن سوالی، بسیار به شما نزدیک شود(البته بدون اینکه تماسی اتفاق بیفتد) هم به حریم تن شما تجاوز کرده؟ اگر مرزهای تن را پوست تعیین کند، با زل زدن به دیگری حقی از او ضایع نمی شود، ولی شاید چیز دیگری مرزهای تن را امتداد می دهد، مثلا دامنه ی قوای حسی.

آیا مرزهای تن تا جایی که قوای حسی عمل می کنند، امتداد می یابد؟ مثلا چنان که سولماز در پست مشام هم را نیازاریم، لطفاً اشاره کرده، استفاده ی از عطر، تجاوز به حریم دیگران است؟ من با چنین بسطی از مفهوم "حق/حریم تن" مخالفم. (البته بخشی از مخالفتم به خاطر علایق عملی است)، من همچنین نمی توانم دلایل دوستان دانشجویمان را در جنبش دانشجویی حیا، درمورد تلاششان برای تغییر پوشش همکلاسی هایشان، بپذیرم.

اینکه چرا هرچیزی را که موجب تحریک قوای حسی شود، مربوط به حریم تن نمی دانم، باید توضیح داده شود. زیرا مثلا، دیدن منظره ای می تواند از طریق ترشح هورمن به طور غیر مستقیم روی جسم من تاثیر بگذارد یا صدای بیش از حد بلند می تواند پرده ی گوش مرا پاره کند.

ممکن است این تفکیک کمک کننده باشد: در برخی از این مثال ها، من امکان حفظ کردن قوای حسی ام از تاثیر محرک ها را دارم و تجاوز به حریم تن تنها زمانی معنا می دهد که امکان حفظ تن از تاثیرات محرک ها نباشد.

پس از نظر من زل زدن به دیگران بی نزاکتی است ولی تضییع حق نیست. ولی سوال اول همچنان باقی مانده است: آیا زل زدن از نظر اخلاقی کار بدی است؟

کاوه معتقد است که فعلی وجود ندارد که حق دیگران را ضایع نکند ولی بد باشد، از نظر او زل زدن به دیگران تنها خلاف ادب است.

من معتقدم که بد بودن فعلی از نظر اخلاقی و ضایع کردن حق، مساوق(هم مصداق) نیستند، حداقل یک مثال نقض برای مساوق بودن آن ها وجود دارد: چاپلوسی(فعلی که از نظر من بدون ضایع کردن حقی، از نظر اخلاقی بد است)

واضح است که بحث نمی تواند این جا خاتمه پیدا کند، زیرا ممکن است باز تعریف و تحلیل مفاهیم "بد"، "حق" و... نشان دهد که بسیاری از این استدلال ها درواقع مصادره به مطلوب هستند.

پی نوشت: بهاره زمانی تصمیم گرفت، (لابد برای حفظ من از برخی خطرها)، همه ی پست های وبلاگش را که در آن ها نامی از ساره(سین) برده بود، پاک کند. بعدها هم گفت که اگر پرسیده شود که این ساره کیست؟ مدعی می شود که مخلوق ذهن خود اوست و از آن جایی که هر مکالمه حداقل نیاز به دو طرف دارد، این شخصیت خیالی(ساره/سین) را ساخته است. خوشحالم که بهاره مجبورر به گفتن این ها نشد. اما برای من هم، با همه ی لذتی که از این پست ها برده ام، واضح است که ساره(سین) وبلاگ بهاره حقیقتاً مخلوق ذهن خلاق بهاره است.

کمی وظیفه به جای حق و وفای به وعده

قبلا در پست استاد/ر.وسپی پرسیده بودم که آیا وقتی از کسی درخواستی کاری داریم و حدس می زنیم که درخواستمان به خاطر رابطه ی دوستانه پذیرفته شود نه رابطه ی حرفه ای، آیا از نظر اخلاقی مجاز به درخواست کردن هستیم یا نه؟ برای روشن شدن موضوع مثال زده بودم که درخواست کمکی علمی از یک استاد، در حالی که انجام آن کمک در فرهنگ دانشگاهی معمول نباشد، به نظرم غیر اخلاقی نمی آید، و چنین درخواستی را مطرح خواهم کرد اما استفاده از خدمات یک ر/وسپی بدون پرداخت هزینه اش را(در صورت دوست بودن با ر/وسپی ولی مایل نبودن او به من) اخلاقی نمی دانم، حداقل ترجیحم پرداخته هزینه است.

به نظر من دو مثال بالا شباهت های بسیاری داشتند که با هم قابل مقایسه شان می کرد. مثلا این که دوستی با هیچ کدام از دو طرف از ابتدا به خاطر چنین درخواستی شروع نشده ولی برخی خصوصیات آن ها(مثلا زیبایی دوستِ ر/وسپی و سواد دوستِ استاد) در انتخابشان به عنوان دوست موثر بوده و هیچ کدام از آن ها از انجام درخواست شما لذت نمی برند.

کاوه با این تشبیه موافق نیست، از نظر او کسی مثل استاد دانشگاه، وظیفه ی ترویج علم و کمک علمی(در حوزه ی مربوط به کارش) به هر کسی را دارد. اصولا بخشی از حقوقی که استاد دانشگاه از دولت می گیرد برای ارائه ی هر نوع خدمت علمی به هر طالب علمی است، اما ر/وسپی مستقیما برای خدمتی مشخص از یک نفر پول می گیرد نه از دولت، بنابراین اگر دولت هم به کسانی(مثلا زیبارویان؟) برای افزایش رضایت ج/ن/ص/ی جامعه حقوق می داد، آن ها هم موظف به خدمت رسانی در این زمینه به همه بودند. بنابراین درخواست کمک علمی از یک استاد همواره مجاز است چون وظیفه ی استاد در هر حالی(چه دوست باشد و چه نه) کمک به هر درخواست کننده است.

من ضمن احترام به استادی که معتقد است به خاطر وظیفه اش باید به هر طالب علمی کمک کند و با آرزوی تغییر نکردن این ایده، همچنان تشبیهم را معتبر می دانم. مسئله برای من "وظیفه" ی استاد یا ر/وسپی نبود، بلکه باید واژه ی "هنجار" را جایگزین "وظیفه" کرد. هم استادی که به درخواستِ کمکِ علمی ای که معمولا به آن پاسخ مثبت داده نمی شود، پاسخ مثبت می دهد و هم ر/وسپی ای که بدون دریافت هزینه، ص/ک/ص با کسی که برایش مطلوب نیست را می پذیرد، خلاف هنجارهای حاکم بر حرفه شان عمل کرده اند. مهم نیست که یکی وظیفه اش را انجام داده و دیگری کاری غیر از وظیفه اش.

من موافقم که درخواست از استاد، با اینکه می دانید به خاطر دوستی پاسخ مثبت می دهد، غیر اخلاقی نیست اگر استاد وظیفه اش را انجام می دهد. اما مطمئن نیستم که چه چیز غیر از "هنجار"های حاکم می توانند "وظیفه" را تعیین کنند؟ چیزی به اسم "ذات استاد بودن" داریم؟ پس ما در اینجا دو نفر را داریم که به خاطر دوستی، خلاف "هنجار"های حرفه شان به درخواستی پاسخ مثبت می دهند و سوال اینجا است که فرق ایندو چیست که ما یکی را اخلاقی و دیگری را غیر اخلاقی می دانیم؟ اگر پاسخ "وظیفه" باشد، باید "وظیفه" را با چیزی غیر از "هنجار" تعریف کرد، من ایده ای از اینکه این کار چگونه ممکن است ندارم.

استاد/ر.وسپی

فرض کنید که دانشجوی رشته ی ادبیات هستید و مدتی است که با یکی از اساتید رشته ی ادبیات رابطه ای دوستانه ای دارید. برای کاری در حوزه ی ادبیات نیاز به مشورت یا کمک گرفتن از استاد ادبیاتی پیدا می کنید، یا فکر می کنید که اگر امکان مشورت با استادی را داشته باشید کارتان بهتر پیش می رود، از طرفی به هر دلیلی(مثلا فضای حاکم بر دانشکده) اساتید به طور معمول علاقه مند به ارائه ی چنین کمک هایی به دانشجویان نیستنند و شما این را می دانید. حالا این احتمال قوی وجود دارد که اگر از دوستتان که اتفاقا استاد ادبیات هم هست کمک بخواهید، به شما کمک کند ولی شما نمی دانید که اگر تقاضای کمک نه از طرف شما به عنوان یک دوست بلکه از طرف دانشجوی دیگری داده می شد پذیرفته می شده یا نه؟(تاکیید می کنم که فرض این است که شما نمی دانید پیشنهاد پذیرفته می شده یا نه، حتی اگر به خاطر فضای کلی دانشکده حدس زده باشید که چنین کمکی صورت نمی گیرد). در این حالت درخواست کمک می کنید؟

ادامه نوشته

مانیفیست تن

۱.تن اولین چیزی است که انسان نسبت به آن حق دارد. برای من، حقوق مربوط به تن حقوق ذاتی اند:

در معرفت شناسی فلسفه ی اسلامی(به طور خاص در حکمت مشاء)، معرفت از حرکت بدن آغاز می شود، به خاطر جذب منافع و دفع مضرها...

در وجود شناسی اسلامی هم(به طور خاص در حکمت صدرایی)، انسان از جسمش آغاز می شود و بعد با حرکت جوهری...

در فلسفه های اگزیستانس و پدیدار شناسی هم چند نفری هستند که نقطه ی آغاز را تن می گیرند، برای من از همه جذاب تر مرلوپونتی است، تن به عنوان نیازمندِ مدرِک...

این اشاره ی به فلسفه ها به معنی پذیرفتن و دفاع از آن ها نیست، چرا که این کار دامنه بحث را بسیار گسترده می کند. هر کدام از این فلسفه ها ملزوماتی دارند که شاید پذیرششان ممکن نباشد، این اشاره ها فقط به خاطر این است که یادآوری کنم، عجیب نخواهد بود که کسی بحث در اخلاق را، اگر از حقوق شروع می کند، از حق تن شروع کند.

من به هیچ عنوان آگاهانه قصد ساختن ترکیب نچسبی از چند فلسفه را ندارم، برای همین می پذیرم که نگاهم متاثر از فلسفه ای است، اما نمی توانم بگویم چقدر از هر فلسفه ای، تنها سعی می کنم که نظرهایم منسجم باشند و با هم تناقض نداشته باشند. اساسا قائل شدن به حق تن، و نوشتن مانیفیست تن، نشان دهنده ی تاثیر پذیری من از بخش خاصی از فلسفه است.

سوال اصلی این جا است که "ذاتی" به چه معنا است و حتی "حق" و این ترکیب عجیب "حق ذاتی" اساسا ممکن است؟ اگر مجاز باشم که از اصطلاحات فلسفه ی اسلامی استفاده کنم، می گویم که حقوق مربوط به تن حداقل ذاتی باب برهان هستند، یعنی این حقوق، بی واسطه مربوط به تن اند. چیزی از خارج این حق را به تن نمی دهد، تن به واسطه ی چیز دیگری واجد این حقوق نمی شود. تن از آن حیث که تن است واجد این حقوق است نه به واسطه ی چیز دیگری.

اگر حقی وجود داشته باشد، این حق باید بی واسطه به بدن حمل شود، همچنان این سوال باقی است که آیا حقی وجود دارد؟ و اگر هست تعریفش چیست؟ این سوال را فعلا در پرانتز می گذاریم، زیرا قصد دارم در نوشته ی جداگانه شرحش دهم. فعلا فرض می کنیم که می دانیم حق چیست، در این صورت چه چیزی می تواند واسطه ی بین تن و حق باشد؟ پس به نظر من اگر حقوق وجود داشته باشند، حقوق ذاتی تن به این معنا(ذاتی باب برهان) وجود دارند.

ادامه نوشته

چند نکته ی مغفول مانده

۱. عنوان بهتر برای پست قبل این است: "مورد تجاوز قرار گرفتن چگونه ممکن است".

 

۲.  نوشتن پست قبل چند محرک داشت، یکی این بود.

 

۳. من از تجربه سلینجر از دختران آمریکایی چیزی نمی دانم، اما می دانم که بسیاری از دختران ایرانی شبیه به من(از نظر موقعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی)در اولین تجربه شان(و حتی نه فقط در اولین تجربه شان) ابراز کرده اند که نمی خواهند. آنچه می خواهم به آن بپردازم این نیست که چرا گفته اند نه و آیا واقعا نمی خواسته اند؟ و اگر می خواسته اند چه عاملی سبب نه گفتنشان شده؟ دلیل نه گفتنشان هرچه که باشد، خواه ترسی نهادینه شده یا رفع مسئولیت یا... ما موقعیتی داریم که کسی صراحتا می گوید نمی خواهد، در چنین موقعیتی چه حقی برای عمل بر خلاف خواسته ی ظاهری اش داریم؟

ادامه نوشته

تجاوز چگونه ممکن است

کلمه ی تجاوز(جنسی) بار حقوقی و اخلاقی دارد، ولی برای من واضح نیست که وقتی از تجاوز حرف میزنیم دقیقا از چه چیزی حرف می زنیم؟ دقیقا باید چه اتفاقی بیفتد تا ما بگویم که تجاوز رخ داده است؟ موقعیت هایی وجود دارند که حداقل برای من ساده نیست که آن ها را مصداق تجاوز بدانم.

 

ص/ک/ص در موقعیت های زیر را در نظر بگیرید:

ادامه نوشته

اهانت چگونه ممکن است

فرض کنید من آدمی هستم معتقد به حدی از آزادی ج/ن/ص/ی، به این معنی که روابط خارج از حدود رسمی و شرعی و تعدد روابط را غیر اخلاقی نمی دانم و در عین حال اهمیت بسیاری برای حفظ امنیت افراد قائلم، به این معنی که اگر کسی رابطه ای را غیر اخلاقی یا نامطلوب دانست باید بتواند جلویش را بگیرد و از آن چه تعرض می داند در امان باشد.

موقعیت های مختلفی وجود دارد که برای من موضع گیری اخلاقی برابرشان چندان ساده نیست، یعنی نمی دانم که باید احساس کنم مورد توهین قرار گرفته ام یا نه؟

موقعیت ها زیر را فرض کنید:


ادامه نوشته

حقارت است این/شکایت است این

چند وقتی است که از خ/ط/ن/ه کردن زنان زیاد می شنویم. به راحتی این عمل تقبیح می شود و بدون هیچ گونه محدودیتی علیه اش موضع گیری می شود و بسیار اند گروه های حمایت از حقوق زنان و حقوق بشر که سعی می کنند جلویش را بگیرند.

می شنویم که این عمل در مناطق مختلف به دلایل متفاوت انجام می شود، مثلا گاهی اعتقاد بر این است که بخشی از بدن زن که بریده می شود آلوده است و... اما بین همه ی دلایل یکی از همه عجیب تر است: در برخی مناطق هنگام انجام این عمل بخشی از بدن زن را می دوزند و دلیل این است که مطمئن شوند زن تا زمان ازدواج(رسمی لابد)باکره می ماند. و در نتیجه قیمت زنانی که چنین اتفاقی برای آن ها افتاده بالاتر است و راحت تر می توانند ازذواج کنند. می دانم که راه های کم هزینه تری هم برای اطمینان به ب/ا/ک/ر/گ/ی هست. مثلا همان اهمیت غیرقابل انکار پ/ر/د/ه/ی/ب/ک/ا/ر/ط در فرهنگ ما که امروز خیلی ها می دانند که برخی ندارند و برای برخی پاره نمی شود و...

می بینید که چه نقش مشابهی دارند؟ ارزش زن را برای ازدواج بالا می برند! پ/ر/د/ه/ی/ب/ک/ا/ر/ط(با این نام چندش آور) و خ/ط/ن/ه/ کردن زنان را می گویم. لابد فرقی هم دارند مثلا یکی سبب آسیب  جسمی و روانی زن می شود و دومی چیزی طبیعی است که آسیبی نمی زند. مطمئنید که آسیبی نمی زند؟

ادامه نوشته