نشسته‌ام و نوشته‌های سه سال پیش‌ام درباره‌ی مرگ «شین» را می‌خوانم، بارها و بارها. تنها مرگ نزدیک و جوانی بوده که بلافاصله برایش سوگواری کرده‌ام. شاید چون مجبور بودم. می‌نوشتم، نه فقط برای خودم؛ فکر می‌کردم این نوشتن و حرف زدن به دوستانم هم کمک می‌کند. خبر ناگهانی بود و لازم بود مدام با هم حرف بزنیم، آن‌طور که پخش شده در هر گوشه‌ی دنیا با مرگش مواجه شده بودیم. تنها زمانی بود که ضرورت سوگواری جمعی بدیهی بود و مانعی نداشت. غیر از آن همیشه در هر خبر ناگواری ذهنم مدتی مقاومت کرده و روزها رفته تا تن دهم به سوگواری و غم.

مدت‌ها بعد از آن «مرگِ دور» دیگر، سعی کردم درباره‌اش حرف بزنم. نشسته بودم روبه‌روی «رفیقِ آرام». رفتارم منصفانه نبود، او نمی‌خواست حرف بزند. می‌گفت «تا به حال مرگ کسی که...». من سکوت کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما فشار و سنگینی را حس می‌کردم. حالا با این خبری که این روزها رسیده می‌فهمم که آن‌چه جای این سه‌نقطه را پر می‌کند، چقدر سنگین است.

چیزهایی هست که اگر آن سه‌نقطه را پر کرده باشد، از درد مرگ یا بیماریِ رو به مرگ دوست نمی‌توان با کسی گفت. از روزی که خبر رسیده فکر کرده‌ام حرف بزنم، اما نتوانسته‌ام، نشده، حوصله و توان نداشته‌ام که درباره‌اش حرف بزنم، با هرکسی، هرقدر نزدیک که باشد. هم می‌خواهم حرف بزنم و هم نمی‌توانم. مدام در سرم می‌گذرد که از چه بگویم و نمی‌فهمم. 

حس می‌کنم نمی‌خواهم و نمی‌توانم با هیچ دوستی درباره‌ی او، درباره‌ی حسی که داشته‌ام و آن‌چه بر ما گذشته، حرف بزنم. حس می‌کنم نمی‌خواهم و نمی‌توانم از هیچ کسی طلب همدردی کنم وقتی نمی‌توانم بگویم چه چیزی این خبر را سنگین کرده، سنگین‌تر از خبر بیماری دوستی که مدت‌ها است ندیدی.

عکس سه‌نفره‌مان را گذاشته‌ام روی دسکتاپ. قلبم می‌ریزد هر بار نگاهش می‌کنم، آن‌طور که خندان و چندرنگ، جمع‌شده از هرگوشه‌ی دنیا در یک شهریم. بعد از خبر، هجوم ناگهانی تصویر است: اولین دیدارها، نقاط عطف دوستی، آخرین دیدارهای قبل از دوباره پخش شدن در دنیا و... این گذاشتن عکسی مشخص روی دسکتاپ، انگار تلاشی مذبوحانه است برای فرار کردن از هزار تصویر سریع‌گذرنده‌ی دیگر. مثل همان سه سال پیش که برای «شین» نوشتم، حالا هم با هربار نگاه کردن به این عکس، هزار صفت و ویژگی او یادم می‌آید، بیش از همه آن شور و شیطنت و سرخوشی، و هر چه می‌کنم وضعیت فعلی‌اش صفتی نیست که به تصویرم از او اضافه شود. تصور رنجوری‌اش برایم ممکن نیست.