بنبستهای چندگانه
از چیزی یا چیزهایی غمگینم که به سختی حاضرم حتی برابر خودم به آنها اعتراف کنم. اینکه میگویم تمثبل نیست: یکی از کابوسهایم به واقعیت پیوسته. یعنی ناخوشایندیای که چندبار خوابش را دیده بودم و هر صبح بعد از آن کابوس با حال ناخوش بیدار شده بودم، واقعاً اتفاق افتاده. هر صبح بعد از آن کابوسها فکر میکردم که بعید است که این اتفاق واقعاً بیفتد و بعد هم به این فکر میکردم که اصلاً چرا باید چنین کابوسی ببینم: چرا چنین موضوعی باید طوری برایم مهم باشد که دربارهاش کابوس ببینم. لابد جایی از من که انکارش میکنم اهمیت زیادی به موضوع میداده، اهمیتی که در هوشیاری حاضر به تاییدش نیستم و حالا که در واقعیت با آن مواجه شدهام دچار گرفتگی و غم شدیدی هستم. و دوباره: حتی نمیتوانم با کسی دربارهٔ منشأ واقعی این غم حرف بزنم چون فکر میکنم دلیل موجهی برای غمگین بودن نیست.
روش مواجههام با این غم هم شبه قبل نیست. در گذشته یک دلیلم علیه اعتیاد این بوده که اصالت مواجهه با احساسات شدید را از بین میبرد: به جای اینکه در لحظهٔ احساسات شدید هربار گیج شوی و فکر کنی که چه باید بکنی و با این گیجی و فشارِ تصمیم هربار بخشی تازه از خودت را بسازی، پناه میبری به فعالیت متعین و از پیش مشخص. اما حالا در حالیام که فکر میکنم برای مواجهه با حسم، بهتر از نوشتن و حرف زدن و فکر کردن، و هر کاری از این دست که عميقاً انساني و سازنده است —سازنده به این معنی که واقعا باید چیزی شخصی بسازی— انجام کاری است از پیش مشخص و آزموده توسط تاريخ نزدیک بشری برای مواجهه با قبض و ناآرامی.
همین چند روز پیش بود که فکر میکردم حالم بهتر است و به اوضاع مسلطم. فکر میکنم شاید این افتادن دوباره در گرداب غم، صرفاً بهانهای است برای اینکه به مسلط نبودن ادامه دهم و همچنان خودم را بهلم به اینکه حالم خوش نیست و موجه است که کاری نکنم. گویی نوعی فرار از کارهای واقعی که به هرحال اضطرابزا است.
همینکه دوباره سعی کنم اینجا بنویسم گویی تلاشی است برای اینکه مسلط بمانم. برای اینکه در قبض کاری کنم که بیشتر شبیه خودم باشد.