عذاب ناگشته.

حالم بد است. حال کی بد نیست؟

دیگرانی را می‌بینم که کاری می‌کنند، تجمع، پخش اخبار، تحلیل، تشویق، فحش و… هیچ‌کدام را نمی‌توانم، حتی نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. تنها کاری که می‌کنم خواندن و خواندن است.

هزاران چیز دامن می‌زند به این استیصال و ناتوانی از انجام مطلقاً هیچ‌کاری. به زمانی فکر می‌کنم که در ایران بودم و بحرانی پیش می‌آمد، به این‌که چقدر عصبانی‌ام می‌کرد وقتی دوستان خارج از ایرانم تماس می‌گرفتند برای پرسیدن، یا ابراز خشم، یا توصیه یا انتقاد به منی که وسط خیابان بودم. هنوز هم همان احساس زنده می‌شود وقتی که می‌بینم مردی که سال‌ها است خارج از ایران زندگی می‌کند و نه فعال سیاسی است و نه محقق با زمینهٔ کار مربوط و نه حتی پیگیری‌کنندهٔ دقيق جریانات اخیر ایران،‌ دربارهٔ مبارزه توصیه می‌کند: کسی که نه وسط میدان است، نه تجربهٔ مستقیمی از ماجرا دارد، نه آگاهی قابل اعتنایی از اتفاقاتی که می‌افتد، و نه نظریهٔ منسجمی دربارهٔ‌ این‌که کار درست چیست. و توصیه‌اش به کسانی است که وسط میدان‌اند و تجربهٔ مستقیمی از ماجرا دارند. در وسط این عصبانیت به خودم می‌گویم که بهتر است ساکت باشم. حتی برابر این‌ هم ساکت باشم. هر چیزی که من را به بی‌عملی و سكوت کشانده، دليل نمی‌شود که دیگران را هم به این فلج‌بودگی بکشاند. این‌ها را به خودم می‌گویم و بعد می‌بینم که شاید مسئله‌ام فقط این نیست. از دوستان دخترم که اتفاقاً سال‌ها در ایران فعال بوده‌اند و حالا خارج از ایران‌اند هم عصبانی‌ام. نمی‌خواهم نامنصف باشم، اما صدای بلندشان شبیه این است که «شما بروید در خیابان کشته شوید، ما این‌جا به شما افتخار می‌کنیم و برایتان دست می‌زنیم». گویی فکر می‌کنم که کسی که همین حالا برنمی‌گردد، حق ندارد که چنان رفتار کند که گویی بخشی از این جنبش است و در افتخاراتش سهیم. می‌دانم که کسی افتخار پخش نمی‌کند. اما این احساسِ «ما مبارزیم و کاری می‌کنیم»، در حالی که به جای به جان خریدن خطر برگشت، در محيط امن‌مان مانده‌ایم و توجه می‌گیریم، برایم عذاب‌آور است. می‌دانم که همهٔ‌ این‌ها نامنصفانه است. همهٔ این‌ها شاید فقط حاصل این است که شدیداً می‌خواستم ایران باشم و نیستم و از خودم بیزارم که حاضر نیستم که هزینه بدهم و همین حالا برگردم. انگار دلم می‌خواهد دیگرانی با موقعیت من هم در این احساس شریک باشند. این‌که در نهایت ما هیچ بخشی از جنبشی که انقدر دوستش داریم نیستیم، وقتی حاضر نیستیم که همین حالا به ایران برگردیم و بخشی از آن باشیم،‌ احساسی که نمی‌خواهم زیر پوشش این‌که گویی از راه دور کاری می‌کنم پنهانش کنم. من در موقعیت فعلی‌ام بخشی از این جنبش نیستم، نمی‌خواهم تظاهر کنم که هستم. شرمنده‌ام که بخشی از آن نیستم. شرمنده‌ام که آرزویم برای بخشی حقیقی از آن بودن مغلوب ملاحظات شخصی می‌شود برای ادامهٔ تحصیل.

ریشه‌برکنده

با خودم قرارگذاشته بودم که به عنوان کسی سیاست برایش مهم است، زمانی که تنها چیزی که می‌توانم دربارهٔ اتفاقات سیاسی بگویم ابراز احساسات شخصی است، حرف‌هایم را در فضای عمومی نگویم. منظورم از فضای عمومی بیشتر توئیتر است، نه این‌جا که گویی دفتری شخصی با شاید چند مخاطب محدود است که اصرار دارم که ندانم کیستند. در این چند روز چند بار از این قرار گذشتم، با این توجیه که نیاز به شرکت در سوگواری عمومی دارم. اما اگر در سخت‌ترین زمان‌ها بر قرارهای شخصی‌مان پایبند نمانیم، اصلاً دیگر این قرارها چه ارزشی دارد. تاملات شخصی‌ای که به چنین نتایج کلی‌ای می‌رسد قرار است راهنمایی روشن باشد برای زمانی که ذهن تیره‌تر از آن است که در شرایط دشوار پیش‌رویش تصمیم بگیرد. این تاملات کلی قرار است جلوي عمل در شرایط سخت را بگیرد، عملی یا حرفی که بعد از آرام شدن اوضاع فکر می‌کنیم باید آن‌طور نمی‌بود. شاید این‌جا می‌نویسم که بیش از این آن قاعدهٔ‌ شخصی را نقض نکنم.

یکی نوشته بود که حالمان شبیه بعد از ماجرای هواپیما است. فکر کرده بودم که چه تشبیه بی‌تناسبی. اما حالا می‌بینم که چقدر شبیه است. در فاصلهٔ سقوط هواپیما و اعلام حقیقت ماجرا، خانهٔ نزدیک‌ترین جمع‌شده بودیم. بحث بین من و دوتا از دوستان بالا گرفت. جایی نزدیک‌ترین تقریباً فریاد زد که وقت سوگواری است، نه بحث سیاسی، و ساکت شدیم. کاش حالا هم ایران بودم و می‌توانستم با نزدیکانم سوگواری کنم، با این فهم مشترک که بحث سیاسی موقوف است، فقط در همان جمع کوچک و برای مدت محدود، به احترام نیاز همه‌مان به سوگواری آرام، دست‌کم برای مدتی کوتاه. در آن دوره ویزایم أمده بودم اما نتوانسته بودم بروم. چقدر برایم مهم بود که در آن روزهای سنگین تهران بودم. حالا وضعم بیشتر شبیه بعد از مرگ شیدا است. زمانی که هر کدام‌مان در گوشه‌ای از دنیا سوگواری می‌کردیم. دست‌کم آن روزها بحثی لازم نبود. در فیس‌بوک می‌نوشتیم، گویی سوگواری دست‌جمعی از راه دور. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مطمئن شوم برخی دوستان نزدیک شیدا که دوستان من هم بودند به هم برسند، تا دست‌کم گروه‌های دونفرهٔ سوگواری داشته باشیم. خودم، بعد از آن چند روز که می‌نشستم زیر درخت جلوی کتابخانه پشت به مردم و پشت تلفن زار می‌زدم، منتظر ماندم تا سه نفر از دوستانم به بن آمدند، سوگواری واقعی را تا آن زمان به تأخیر انداختیم.

در این میان چیزهایی عصبانی‌ترم می‌کند. نمی‌فهمم که چرا دوستانم که خارج از ایران‌اند در شبکه‌های اجتماعی به زبانی غیر از فارسی از واقعه می‌نویسند. آن‌هایی که مدت‌ها است خود را فعال سیاسی می‌دانند به کنار، لابد می‌دانند چه می‌کنند و برای چه هدفی از چه وسیله‌ای استفاده می‌کنند. اما دوستان دیگرم، آن‌ها را نمی‌فهمم و می‌دانم حالا بدترین زمان برای چنین بحث‌هایی است. لابد هرکس طوری سوگواری می‌کند. سعی می‌کنم که فرار کنم از هر بحث ممکنی در این باره با کسی که ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده. آمده‌ام دانشکده و هر بار با احتياط از دفتر خارج می‌شوم، نگرانم که کسی را در راهرو ببینم و رنگ پریده و چشمان قرمز باعث شود که بپرسد چه شده. می‌ترسم کسی که هیچ راهی برای نزدیک شدن به فهم موضوع ندارد و همین‌طور هم هزار داوری بر حسب ملیت افراد دارد سعی کند دلسوزی کند، یا دلداری دهد. هیچ نیت خیری در این موارد در کار نیست. فقط تبعات چنین لحظاتی است که درسطح فردی و اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. تبعاتی که تا آن‌جا که ذهن من به توان محاسبه‌اش می‌رسد برای هیچ‌کدام‌مان خوب نیست.

یقین گمشده، ماهی گریز

همزمان که دارم دربارهٔ موضوع خیلی مشخص و جزئی‌ای می‌خوانم و می‌نویسم ذهنم مدام می‌رود به سمت این‌که واقعاً در زندگی چه می‌کنم و چه می‌خواهم.

همین حالا که این صفحه را باز کردم تا از از این سرگشتگی‌ام بنویسم، صفحهٔ باز دیگر در کامپیوترم متنی دربارهٔ مفهوم شبه‌جرم است. در حین خواندم آن متن و نوشتن در موضوع مرتبط بود که دوباره شک کردم که واقعاً این کاری است که می‌خواهم بکنم. فلسفهٔ حقوق با همهٔ جذابیتش دو ويژگی دارد که همزمان جاذبه و دافعهٔ شدیدی برایم دارند. اولی درگیری زیاد با جزئيات است. بسیار تحسين می‌کنم فلاسفه‌ای را که با تامل صبورانه بر جزئیات است که نتایج کلی قابل‌دفاع می‌گیرند، به جای رطب و یابس بافتن و از عالم والا ایده‌ها را کسب کردن. اما همزمان نگرانی از غرق شدن در جزئيات است و این حس مدام که هیچ چیز سنگینی در تور خواندن‌های بسیار گیر نمی‌کند. مجموعه‌ای از حرف‌های کم‌اهمیت که هیچ‌کدام (به تنهایی) اهمیت قابل توجهی ندارد. دوم، عدم قطعیت و حاشیهٔ ابهام همیشگی است. من وسواس دقت ندارم، یعنی تا به حال فکر می‌کردم که ندارم. به این هم عمیقاً باور دارم که حوزه‌هایی مثل فلسفه اخلاق یا حقوق، آن‌طور که من به آن علاقه دارم، دربارهٔ شرایط امکان موضوعات است و نه مرزکشی‌های دقيق. اما این ابهامات مدام، این نامعلوم بودن مدام مرزها گاهی مرا دچار شک می‌کند که هیچ جدیتی در کار نیست. گویی می‌شد از حرفی کاملاً متناقض هم همین‌طور دفاع کرد.

سرگشته‌ام. مدام به خودم می‌گویم که باید فرصتی به خودم دهم، دست‌کم تا پایان سال بعد، و اگر احساسم نسبت به این حوزه سرراست نشد، آن‌وقت می‌توانم برگردم به حوزهٔ‌ کاری امن خودم. اما از این می‌ترسم که یک سال بعد فکر کنم که حالا که تا اینجا پیش آمده‌ام،‌ باید ادامه دهم و در همین حوزه بمانم.

انتزاع ملموس

داشتم فکر می‌کردم که کاش مانند برخی دیگر از زمان‌های زندگی‌ام، که البته معمولاً موردی و موقت بوده، این قرار را با کسی داشتم که داستان روزهایم را برایش تعریف کنم. چندباری پیش آمده بود که در میان سفری نامعمول، یا زمانه‌ای پرآشوب در زندگی‌ام، مدام برای کسی از حالم و از روایتم از روزگارم بگویم. بعد فکر کردم که چرا دیگر این‌جا نمی‌نویسم. سال‌ها این وبلاگ برایم همین بوده. جایی که در آن روایتم را بگویم و حس کنم که مخاطبی دارم، بدون این‌که لازم باشد هیچ مخاطب خاصی را در ذهن داشته باشم. این مخاطب مبهم همیشگی، ساکت، بی‌توقع، و شنوا سال‌ها آن نیاز به شنیده‌شدن و قضاوت نشدن را برآورده می‌کرده. حسرت می‌خورم که در این مدت کم نوشته‌ام. شاید چارهٔ دست‌کم بخشی از آشفتگی این روزها این باشد که بیشتر این‌جا بنویسم.

در کارم احساس سرگشتگی می‌‌کنم، در زندگی شخصی از آن هم بیشتر. با این حال این سرگشتگی و عدم اطمینان چنان نیست که نیاز به زیر میز زدن یا شروع بازی از ابتدا باشد. احساسی است برای تغییرات بنیادین اما تدریجی که دارم از میانشان عبور می‌کنم. گویی تنها لازم است که خودم را در کلیتش نگه دارم، فقط در آن حدی که از هم نگسلد، و بگذارم که این تغییرات کم‌کم رخ دهند، هرقدر بنیادین و ناآشنا که باشند.

دو روز پیش جلسهٔ نسبتاً مفصلی با باربارا داشتم. بحث از مقاله‌ای شروع شد. سعی کرد متقاعدم کند که با همدلی بیشتری مقاله را دوباره بخوانم، عمدتاً با تمركز به این نکته که این نقدهایی که به مقاله دارم در ذهن نویسنده بوده و نکتهٔ اصلی جای دیگری است. در رفت‌وبرگشت‌های مدام استدلال‌هایمان مدام به این‌جا خوردیم که باربارا بگوید «این خیلی انتزاعی است، سعی کن مثالی بزنی». حرف‌هایش را که خلاصه کنم می‌شود همین. این‌که من در نحوهٔ کار کردن و نوشتنم زیادی انتزاعی‌ام. نکتهٔ اصلی‌اش همین بود و این نکتهٔ ساده به شکل پیچیده‌ای به بخش‌های مختلفی از این گفت‌وگو و زندگی من گره خورده بود. باید سعی کنم یک‌به‌یک بازشان کنم.

جایی گفت که اگر بخواهم در این سطح انتزاعی کار کنم شاید تنها چاره کار کردن روی تاریخ فلسفه باشد. بعد که به این مکالمه فکر می‌کردم، دیدم که چقدر تمایل دارم به حیطهٔ امن خودم در کار فلسفی برگردم. تنها حوزه‌ای که شک کمی دارم که در آن خوبم. حوزه‌ای که می‌دانم چطور در آن کار کنم و مدل فکر کردن و نوشتنم گویی مناسب آن است. تاريخ فلسفه برای من گویی معشوقی از دست رفته است که هیچ‌گاه از او دل نکنده‌ام. اما زمانی که تحصیلم را در این‌جا شروع کردم، و حتی قبل‌تر، زمانی که تصمیم گرفتم تحصیلم را در ایران یا اروپا ادامه ندهم، به این فکر کردم که نمی‌خواهم (فقط) متخصصی در بخش مشخصی از تاریخ فلسفه باشم. این دوره تحصیلی که شروع شد سعی کردم باز باشم به حوزه‌های بسیار متفاوت از هرآنچه که تا پیش از این روی آن کار کرده‌ام. اما تنها حوزه‌ای که برقش مرا گرفت همین نظریهٔ حقوق بود که اولین کلاسی که در آن گرفتم دربارهٔ نظریهٔ حقوق کانت بود و شاید اگر این پیوند نبود این‌طور شیفته‌اش نمی‌شدم. فلسفهٔ ذهن با تايلر برج و فلسفهٔ زبان با دیوید کاپلان، با همهٔ هیجان کار کردن با این ذهن‌های درخشان، باعث نشد فکر کنم که ممکن است بخواهم در این حوزه‌ها کار کنم. برعکس، دست‌کم کلاس تایلر مطمئنم کرد که فلسفهٔ ذهن حوزه‌ای نیست که بتوانم به آن علاقه‌مند شوم.

جای دیگری از گفت‌وگویمان، باربارا گفت که با من همدل است که مبنای فلسفی یکی از استدلال‌های اصلی مقاله مستدل نشده، اما به این هم اشاره کرد که جزئیات قانون آمریکا در فهمیدن استدلال نویسنده و اشتباه نگرفتن آن با برخی مواضع فلسفی دیگر مهم است. من این را می‌فهمم. من اصلاً جاذبهٔ این را می‌فهمم که مقاله را از مورد به ظاهر کم اهمیت شروع کنی و با ادعاهایی پیش بروی که به نظر بی‌خطر می‌آیند و اگر مخاطب همراهت شود، در انتها از آن جزئيات نتیجه‌ای کلی و انقلابی بگیری که مخاطب را متعجب کند. اصلاً شاید این طرز نوشتن یعنی شروع کردن از جزئیات شاید تا حدی بدیهی و بعد نتیجهٔ گیری نامنتظر از آن جزئیات، برابر شروع کردن از ادعاها کلی بزرگ، چیزی است که شاید سال‌ها پیش مرا مفتون لایب‌نیتس کرده بود.

در جای دیگر صحبت، گفت که اگر این سیستم حقوقی هم نه، باید شروع کنم دربارهٔ یک سیستم حقوقی با جزئیات بخوانم و حرفم را برمبنای مصادیق جزئی پیش ببرم. شکی ندارم که راست می‌گوید. اما نمی‌دانم چقدر انگیزه و توان خواهم داشت برای کار کردن بر این جزئیات تا حرف‌های انتزاعی‌ترم را از آن‌ها بیرون بکشم. می‌دانم که تقریباً در هر حوزه‌ای در فلسفهٔ معاصر که بخواهم کار کنم اوضاع کمابیش همین است. کمتر حوزه‌ای از گره‌خوردن با تحقیقات تجربی یا واقعیات ملموس در امان مانده، حتی حوزه‌هایی که نوعاً بسیار انتزاعی محسوب می‌شدند. مسئله این است که اگر قرار است برای کار فلسفی مدت زیادی را صرف سروکله زدن با جزئیات حوزهٔ دیگری کنم و یا علوم شناختی بدانم، یا زبان‌شناسی، یا حقوق، کدام را ترجیح می‌دهم. به گمانم دست‌کم در این لیست اولیه، قطعاً حقوق. باربارا حق دارد، شاید تنها حوزه‌ای که بشود در آن در امان ماند تاريخ فلسفه باشد، بدون جاه‌طلبی‌ای برای داشتن حرفی در حوزه‌های دیگر. اما من اصلاً به این‌جا آمدم چون آدم‌هایی که در این‌جا در تاريخ فلسفه تحسین‌شان می‌کنم، فلاسفه‌هایی با دغدغه‌های معاصرند. و دوباره این سوال برمی‌گردد که من اصلاً این نوع کار فلسفی را که به خاطرش این دانشگاه را دوست داشتم در دراز مدت می‌خواهم؟

از دلایلی که با باربارا کار می‌کنم، در کنار این‌که از نظر فلسفی بسیار تحسینش می‌کنم، این است که مرا خیلی خوب و شخصی می‌شناسد. نوشته‌ها و نظراتش در مورد کارهایم صرفاً از روی انجام وظیفهٔ استادی نیست، از روی شناخت و دغدغهٔ شخصی می‌آید. وقتی که گفت که همهٔ کاری که سعی خواهیم کرد در تابستان بکنیم همین است که تلاش کنیم تا من راحت‌تر باشم در رفت‌وآمد بین ایده‌های انتزاعی و موارد ملموس، می‌دانستم که این را فقط از او می‌توانم بشنوم، با آن رابطهٔ شخصی‌ای که با هم داریم. می‌دانم که اگر قرار باشد در هر حوزه‌ای در فلسفهٔ معاصر کار کنم باید این مهارتی که همیشه از آن فرار کرده‌ام را یاد بگیرم، و می‌دانم باربارا بهترین کسی است که می‌توانم این را از او یاد بگیرم. کسی که هم مرا می‌شناسد و هم دغدغهٔ این‌که تغییری ایجاد کند را دارد، و هم من چنان احساسی به او دارم که از بنیان‌فکن‌ترین نقدهایش هم چنان آشفته نمی‌شوم که نتوانم کار کنم.

اواخر صحبت بود که سعی کرد گذرا اشاره‌ای بکند اما بعد مجبور شدیم جدی‌تر درباره‌اش حرف بزنیم. گفت که زمانی باید تصمیم بگیری که آینده را چطور می‌بینی. اگر قرار است در دانشگاه‌های غربی بمانی، این مهارتی است که باید کسب کنی. گفت که می‌فهمد و هیچ مشکلی ندارد اگر تنها چیزی که از این دوره می‌خواهم لذت بردن از فلسفه باشد و می‌فهمد که لذت بردن با همان سطح انتزاعی تناسب بیشتری دارد. بعد این را اضافه کرد که فکر می‌کند من می‌خواهم صدایی داشته باشد، فارغ از این‌که کجا و چطور کار می‌کنم، برای داشتن چنین صدایی لازم است که زمانی به قول او «این مسئله» را حل کنم. و این سخت‌ترین بخش صحبت بود. جایی که برای اولین بار توی صورتم خورد که حالا به جایی رسیده‌ام که برای تصمیم گرفتن دربارهٔ این‌که پروژه‌ای را چطور پیش ببرم، باید به این فکر کنم که چه تصویری از آیندهٔ خودم دارم. سوالی که صادق بودن با خودم دربارهٔ آن را سال‌ها به تأخیر انداخته‌ام.

بعد از یک ساعت صحبت‌مان، جلسهٔ دوساعت هفتگی‌مان بود با چند نفر دیگر که نقد دوم کانت را می‌خوانیم و من تمام دو ساعت حلقهٔ کانت‌خوانی‌مان را به این فکر می‌کردم که سال‌ها دیر به دنیا آمده‌ام.