بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران/بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
دلخوری، هرقدر که شدید باشد، برای من با گذر زمان تسکین پیدا میکند؛ به شرط آنکه بگذارند و بگذارم که زمان کافی بگذرد. دلخوریای را به یاد ندارم که با گذر زمان از آن نگذشته باشم و دلخوریهایی هست که فقط با گذر زمان است که توانستهام از آنها بگذرم، دلخوریهایی که هیچ مرهم و جبران دیگری برای آنها کفاف نمیداده.
نگاه که میکنم میبینم که دوستیهای نزدیکم، محدود شدهاند به آنهایی که با رفتنهای گهگاهیام کنار آمدهاند و بازگشتم بعد از کمرنگ شدن دلخوری را پذیرفتهاند. این رفتن و بازگشتن، بدل شده به یکی از ویژگیهای اصلی من، چنانکه اگر دوستی اساساً با آن همدل نباشد، دوستیمان به بحرانی به چشم من غیرقابل حل دچار میشود.
دربرابر، گذر زمان هیچ وقت از شدت دوستی و مهر من به دیگری کم نکرده. هرقدر فاصله گرفتن و رفتن، باعث نشده کسانی که عمیقاً دوست داشتهام را فراموش کنم و دوستیشان را به خاطر مدتی نبودن کنار بگذارم. تاثیر گذر زمان بر من محدود و مشخص است، حال ناخوشم به دیگری را از بین میبرد اما محبتم را باقی میگذارد.
میدانم که در مدتی که رفتهام و دور شدهام، قرار نیست همه چیز ثابت باقی بماند تا بازگردم. انتظار ندارم که محبت دیگری کاستی نگرفته باشد و دلخوری تازهای (اتفاقاً در نبود من) در دل و جانش ننشسته باشد. هربار که میروم، البته نگرانم که بازگشتم پذیرفته نشود، اما این باعث نمیشود که بمانم و با تلخی ادامه دهم. اغلب فکر میکنم حق من و دوستانم این نیست که با دلخوری ادامه دهیم، درخور ما نیست که دوستی به جای اینکه زندگی را روشن کند، آزار مدامی باشد. ترجیح میدهم تا زمانی که دوستی جریان خوشی است که زندگی را غنی میکند ادامه دهیم و بگذاریم که بحرانها را زمان و فاصله حل کند. لابد اگر چیزی شایستهی دوستی باشد، امکان شروع دوباره هست.