ج.
من دوستیهایم را در کتابخانهها و کافههای کار ساختهام. ج. یکی دیگر از این دوستیهاست که عامل لازم به وجود آمدنش کارکردن هرروزه در دانشکده بوده.
در زمانی که تحصیلمان هنوز آنلاین و از راه دور بود، جيمز جزو کسانی نبود که تصور کنم روزی دوستی نزدیکی با او خواهم ساخت و حالا دوستیاش عامل مهمی در ثبات روانی و پیشبرد زندگی روزمرهام است.
نه تنها از دور دوستیمان محتمل به نظر نمیرسید، بلکه اولینباری که دیدمش هم شدیداً توی ذوقم خورد. اولین بار جلوی دفتر منشی گروه بود که میخواست کلید دفتر را بگیرد. هر دو در یک دفتر هستیم. به عادت مهربانی معمول بچههای اینجا با شوق سلام کردم و برخورد سردش برایم شدیداً پسزننده بود. روزهایی که با هم در دفتر بودیم حتی بدتر بود. جيمز وسواس دارد: مدام مشغول تميز کردن دفتر است و البته غر زدن در گروه بچههای همدوره که چرا همهچیز و خصوصاً دفتر ما در این دانشکده انقدر بههمریخته و کثیف است. گویی رفتار سردش کافی نبود، فشار روانی وسواسش هم اضافه شد. مدام دچار اضطرابم میکرد که دفتر را به حد کافی مرتب و تميز نگه نمیدارم. اوضاع حتی از این هم بدتر شد. جيمز معمولاً در کتابخانهٔ کوچک گروه کار میکرد و من در دفتر. در زمانهای استراحتش به دفتر میآمد و شروع میکرد به حرف زدن. این رفتارش به نظرم بیملاحظگی بود: انتظار داشتم که ببیند که دفتر برای من همان کارکردی را دارد که کتابخانه برای او و انتظار دارم که وقتی در دفتر هستم با صحبت کردن تمرکزم را به هم نریزد.
در همین حرف زدنهای اول به چشم من اجباری بود که شروع کردم به شناختن بیشترش و کمکم این صحبتها بسیار لذتبخش شدند: ج. حساس و هوشیار. ادبیات و فرهنگ عمومی را خوب میشناسد، از نظر سیاسی ایدههای پختهای دارد، و از نظر فلسفی بسیار هوشمند و دقیق است. صحبتهایمان کمکم جهتهای مشخصی گرفت، متمرکزتر بر ادبیات و تاریخ و فلسفه؛ و شد بخشی پربار از روزمرگی. کمی که بیشتر گذشت ویژگی دیگرش توجهام را جلب کرد: ج.، در پس رفتار گاهی تندش، عمیقاً مهربان و آمادهٔ کمک در هر شرایطی است. چندبار که تصادفی به مشکلی اشاره کردم پیگیرانه تلاش کرد که مسئله را حل کند. این را فقط در مورد خودم ندیدم. بارها دیدم که با چه صبر و پیگیریای سعی میکند به دیگران کمک کند.
کمکم بخش بزرگتری از گفتوگوهایمان رفت سمت زندگی شخصیمان و درگیریهای روزمرهٔ دانشجوی دکترا. حالا او کسی است که میدانم هروقت دغدغهٔ خاطری داشته باشم میتوانم با او دربارهاش حرف بزنم، هر مشکل کوچکی را با او مطرح کنم و روی کمکش حساب کنم، و اطمینان دارم که اگر گرفتاری بزرگی پیش آید هم تنها نیستم. اما آن بخش در میان گذاشتن دغدغههای کوچک روزمره و حساب کردن روی توجه و کمک همدیگر مهمترین بخش دوستیمان است. همین که باید مقاله را تحویل دهم و پیشنهاد میدهد که دربارهاش حرف بزنیم، همین که امتحان و جلسهٔ تدریسم روی هم افتاده و به جای من به مسئول برنامه خبر میدهد تا مشکل را حل کند، همین که به خاطر فشار کاری زمان غذاپختن و غذاخوردن ندارم و یکهفته سفارش غذا میدهد تا دستکم این فشار ذهنی از رویم برداشته شود، همینکه صبح آخر هفتهای که باید در دانشکده کار کنیم برایم قهوه میآورد. دوستیاش برایم مراقبت روزمره است. ج. کسی است که هر روز حواسش به خودم و زندگیام هست، بدون اینکه توقعی باشد، که اصلاً خاصیت دوستی توجه بیتوقع است. این توجه روزمره وسط این فشار و درگیری و تنهایی برای سلامت روانام بسیار لازم است.
بسیار قدردان این دوستیام. چند روز قبل برایش نوشتم: هر دورهٔ دکتریای دستکم نیاز به یک ج. دارد.