حرف
۱. به نظر نمیرسد کمحرف باشم، خصوصا آنقدری که اینجا مینویسم یا در جمعهای دوستانه صدایم بلند است. اما حرفهایی هست، دقیقتر، موقعیتهایی هست که احتمالا نباید و معمول نیست که کسی سکوت کند و من حرف نمیزنم. من اغلب صراحتا ابراز ناراحتی نمیکنم، کم پیش میآید اعتراض کنم و از حرفی که تنشی در پی بیاورد، فراریام.
دلایلم را برای این رفتار میدانستم یا فکر میکردم میدانم: زندگی شخصیام انقدر پرتنش است که نمیخواستم با حرف اضافه، تنشی تازهای به زندگی بیاورم و باور دارم تنشی که سخن تلخ به بار میآورد شدید و بلندمدت است، یا اینکه باور داشتم حرفی که تلخیای بیاورد، اصلا باعث تغییری جدی نمیشود، یا اینکه اگر همدلی کلی هست، اصلا نیاز به صحبت تنشآلود نیست و اشارهای کافی است و اگر این همدلی کلی نیست، حرف زدن فقط سوءتفاهم را بیشتر میکند، یا اینکه عمیقا معتقدم بخش بزرگی از رفتارها طبق اصول پیشینی متعین نمیشوند و این دست حرفها اغلب از جنس توجهیات بعدیاند. در یک جمله، عمیقا معتقد بودم که بحث کردن و نشان دادن ناراحتی با کلام، هیچ وقت چیزی را در یک رابطه بهتر نمیکند.
۲. در گذشته چند بار توی صورتم خورده که این رویکرد تبعات منفیاش بیش از ظاهر ملایم و خوشایندش است. اولین بار زمانی بود که نامهای به خیال خودم صمیمانه برای «معشوقجان» [معترضه: به گذشته با اسمهای قدیمی ارجاع میدهم] نوشتم. از تکتک برخوردها، اتفاقات و ویژگیهایی گفتم که در دوستیمان آزارم داده بود و من هیچ وقت بیانشان نکرده بودم. عکسالعملش بسیار با انتظارم تفاوت داشت: گفت که جا خورده از دیدن اینکه رابطهای که فکر میکرده خوشایند است، برای کسی که دوستش داشته و سعی میکرده خوشحالش کند، آزارنده بوده. عکسالعملش تند بود و من آن روزها فکر میکردم چرا نمیفهمد که لابد خیلی خوشایند بوده که با وجود این ناراحتیها، ادامه دادهام. از چیز دیگری هم عصبانی بودم، فکر میکردم ارزش و اهمیت چیزی که به چشم خودم فداکاری بوده را نمیفهمد. برایم بدیهی بود که من برای حفظ رابطه از تنش، اعتراض نکردهام و به گمان خودم اینها مصداق صبوری و از خودگذشتگی بوده و در ازایش به جای تشکر، توبیخ میشدم. مدتها گذشت تا بتوانم حق دهم و بفهمم. طول کشید تا بفهمم چه شوک بزرگی است که مدتها حس کنی چیز ناراحتکنندهای برای کسی که نزدیک است وجود ندارد و ماجرا همانطور که برای تو خوشایند است برای او هم هست، و بعد ببینی بخش بزرگی از ماجرا از دیدت پنهان بوده.
بار دوم در صحبت با «نزدیکترین» بود. بحثمان شخصی نبود. لابد داشتم از خودم تعریف میکردم که تن به تنش نمیدهم و هرجا که حس میکنم رابطهای به سمت تنش میرود، به جای اینکه بایستم و با بحثهای ناراحتکننده خودم و دیگری را آزار دهم، فقط میروم. داشتم برایش میگفتم که چطور به جای هر بحثی میروم چون به نظرم این چرخهی آزاردادن دیگری با کلام را نباید شروع کرد. و تعجب کردم که «نزدیکترین» نه تنها تحسینم نکرد، که از فرصت استفاده کرد تا بگوید این ویژگیام آزارنده است. حتی دقیقتر: گفت که آدمهای نزدیکم را آزار میدهد. عصبانی بود که عصبانی و تند نمیشوم، حتی جواب نمیدهم، فقط میروم. میگفت رفتارم گاهی این حس را میدهد که آدمها اهمیتی برایم ندارند، حتی انقدر اهمیت ندارند که عصبانی شوم. از آن در خود فرو رفتنم در بحثهای تند که بدون جواب میگذرم و در سکوت میروم و بعد هم که برگشتم، بلافاصله دربارهاش حرف نمیزنم، عصبانی بود. میگفت که همه چیز بحث منطقی و توضیح نیست که اگر برویم فردا برگردیم بهتر شود، گاهی لازم است آدم حس در لحظهی طرف مقابل را ببیند و من اجازهی دیده شدنش را نمیدهم.
و اخیرا با دوستی معاشرت مختصری داشتم. بارها در همان معاشرت مختصرمان، حس کرده بودم که از حدود و مرزهایی که دارم فراتر میرود. بارها حس کرده بودم که رفتاری، درخواستی، توقعی و... تناسبی با حد [عدم/]نزدیکیمان ندارد. هیچ وقت نتوانسته بودم در لحظه عکسالعمل نشان دهم و ناراحتیام را ابراز کنم. همیشه فکر کرده بودم در لحظهای که شخص رفتاری با ظاهرا محبتآمیز میکند، خیلی «حالگیری» است که بگویم برایم خوشایند نیست. هربار فکر کرده بودم، میگذارم در زمان آرام و مناسبی، با کمترین حد ممکن تلخی، برایش توضیح میدهم که ترجیح میدهم در حد فعلی رابطه، رفتارش محتاطانهتر باشد. با این حال آن زمان مناسب هیچ وقت نرسید. بارها وقتی یادش میافتادم که شاید حالا بدون «حالگیری لحظهای» بشود آرام موضوع را مطرح کرد، به ذهنم رسیده که چه کاری است که بگویم، حالا انقدرها هم مهم نیست، مگر چند بار میبینمش که آزارنده باشد و به تلخیای که چنین مکالمهای ایجاد میکند، بیارزد و لابد تحملش برای من سخت نیست. اما باز، گهگاه، -خصوصا گاهی که دلایلم برایم یادآوری میشد که چرا برایم قطعی است که آنقدر نزدیک نخواهیم شد که روزی این رفتارها برایم پذیرفتنی باشد- درگیری شدید ذهنی داشتم که چرا اعتراض نمیکنم، چرا نمیگویم که معاشرت فعلی برایم نامطلوب است و حس میکنم با حدود من مطابق نیست. هیچ وقت نتوانستم دل را یکدله کنم و حرف بزنم.
۳. واقعا دلایلم برای حرف نزدن همانها است که پاراگراف اول گفتم؟ انبوهی دلایل شبهفلسفی، شبهروانشناسانه، شبهجامعهشناسانه و بالاخره در حدی فکر شده؟ به گمانم نه. در من ترس زیادی از آزردن است و ترس بیشتری از آزار دیدن. و نوعی نگرانی درونی برای مقاومت و نه گفتن. همچنین نوعی عدم مسئولیتپذیری شدید دربارهی تبعات رفتارم در خودم میبینم. گویی نمیخواهم حرکتی کنم که نتیجهای قطعی داشته باشد. خصوصا در مورد اتفاقات نامطلوب، ولی به هرحال لازم، ترجیح میدهم پیش بیایند تا پیش بیاورم.
حالا مدتی است که برایم روشن است که رفتاری که بیش از حد سعی کردهام مشخصا زخمزننده نباشد، باعث میشود اطرافیانم تصویر درستی از رابطه و حال و خواستههای من در آن نداشته باشند. و من مدام بیشتر از این تفاوتِ تصور آزار دیدهام و یکجا که رفتهام یا بالاخره زبان باز کردهام، شوکی که به اطرافیانم وارد کردهام بیشتر بوده. نه اینکه حالا که این را میدانم از فردا هر ملاحظهای را کنار بگذارم، اما مشخصا سعی خواهم کرد که جرئت اعتراض در لحظه داشته باشم و تبعات بعدیاش را بپذیرم، و نه دیگر اینکه بگذارم رفتاری مدام در برابرم تکرار شود و این خشم درونی بیشتر و بیشتر شود.