روانشناسیگرایی، به معنایی غیرفلسفی
به پیشنهاد دوستی، The Black Prince را میخوانم. آنچه متقاعدم کرد به خواندن این رمان، دیدن اسم نوسبام بود، به عنوان نویسندهی مقدمه. کتاب رسیده به جایی که راوی باخبر میشود همسر سابقش به شهرشان برگشته و تصمیم میگیرد نامهای پیشگیرانه بنویسد و بگوید که نمیخواهد هیچ چیز از او –یعنی همسر سابق – بشنود یا بخواند. گرچه بلافاصله اضافه میکند که همین نوشتن نامهای به این منظور تناقضآمیز است.
اگر چند سال پیش بود، چنین نامهای برای من تنها یکی دیگر از آن تجربههای زیستهی انسانی میشد که چندان هم کمیاب نیستند. و احتمالا زمانی اگر مورد مشورت دوستی در این مورد قرار میگرفتم، میتوانستم از تجربه و حس شخصیام بگویم، از نوشتن یا دریافت چنین نامهای. به هر حال تا چند سال پیش چنین نامهای تجربهای انسانی میبود، که ممکن بود به آن توصیهای یا پیشبینیای اضافه شود، نوعی احتمال بالا از آزارنده بودن یا آسایشآورتر بودنِ عکسالعملی.
اما این روزها، دیگر چنین چیزهایی برای من تجربههای مستقیم و بیواسطهی انسانی نیستند. این وضع جدید، احتمالا بیش از همه معلول صحبتها با «ناصح» است. «ناصح»، هرقدر که رویکرد آلترناتیوی داشته باشد، هرقدر رابطهمان دوستانه باشد و نه حرفهای، باز هم روانشناس است. این را میشود در برچسب زدنهای سریعش به برخی رفتارها دید و اینکه برخی رفتارها برایش معنای مشخصی دارند. این اطمینان به حدس زدن معنای پشت رفتارها، کار روانشناس است، فرقی نمیکند چقدر از جریان اصلی فاصله داشته باشد.
رویکردِ شاید تا حدی ناخودآگاهِ «ناصح»، روی من هم تاثیر گذاشته. گرچه کمتر اعتماد میکنم به اینکه معنای پشت رفتار دیگران را حدس بزنم، اما در مورد خودم، بسیاری رفتارها را حذف کردهام، چنان که گویی به معنایی که یک روانشناس احتمالی به آن نسبت میدهد بیشتر اطمینان دارم تا منظوری که در ذهنم از آن عمل دارم و اعلامش میکنم. مثلا، من هم مثل راوی داستان، آدم نامه نوشتنم، اما دیگر خیلی چیزها را نمینویسم، چون به معنای محتمل این نوشتن که اولا در ذهنم نبوده فکر میکنم. چند روزی دلم میخواسته برای کسی بنویسم که دوست داشته نمیشود. بعد فکر کردهام که این توضیح اصلا چه معنایی میدهد. فکر کردهام که تاکید و اعلام اینکه چیزی اهمیت ندارد، از آن دیدگاه، به معنی این است که هنوز مهم است.
فرق کردهام. بارها من گیرندهی چنین نامهای بودهام. یکبارش را روشنتر یادم هست که به این فکر میکردم که چنین نامهای چقدر ابلهانه است، به اینکه نویسندهی چنین چیزی چقدر ناتوان است از دیدن دیگران و فهم رفتارشان، لابد آنقدر که خود را در مرکز همه چیز میبیند و هر رفتاری را معطوف به خود تفسیر میکند. اما آن روزها، به خواندن چیزی در بین خطوط سفید نامه فکر نمیکردم. نامه برایم نشاندهندهی شخصیت [نامطلوب] نویسندهاش بود، اما نشاندهندهی منظوری پنهانی و ناگفته، نبود. چیزی تغییر کرده که حالا در مورد خودم، در نوشتن چنین چیزی، نگران تصویری که از شخصیتم ارائه میدهم یا حتی رنجاندن دیگری نیستم، بلکه نگرانم که معنایی متفاوت با آنچه ظاهر میکنم، خوانده و فهمیده شود. راوی هم در ادامهی نامه تاکید میکند که چیزی در خطوط سفید نیست و نامه را باید تنها به همان یک معنی قاطع فهمید که هیچ تمایلی به معاشرت نیست. حتی به اندازهی این راوی هم معصوم نیستم که چنین تصریح سادهای خیالم را راحت کند تا به معنای اجتنابناپذیر برای یک روانشناس فرضی فکر نکنم.