معمول من این است که امنیتم را از دوستانم می‌گیرم. پس عجیب نیست که در رابطه‌ی دوستانه است که ناامنی را شدیدتر تجربه می‌کنم. حالا که به چند تجربه‌ی دردناک گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم که وجه مشترک زمان‌هایی که در دوستی احساس ناامنی کرده‌ام چیست.

روایت اول، غریب است برای تعریف کردن. چون زمان زیادی از آن گذشته، از بخشی از آن. «الف» از اول راهنمایی تا دوم دبیرستان هم‌نیمکتی و نزدیک‌ترین دوست من بود. زندگی متفاوتی داشتیم، اما گوش شنوای همیشگی من بود در هزار شور و هیجان نوجوانی. هیچ وقت در گروه دوستی یکسانی نبودیم و در فعالیت‌های یکسانی شرکت نمی‌کردیم. اما برای من روشن بود که همیشه می‌توانم از همه چیز برایش بگویم. زمانی گروه دوستی‌اش برایش جدی‌تر شد و همزمان از من فاصله گرفت. جایی رسید که من دیگر دوستی‌اش را نداشتم. ناآرامی آن دوران را به یاد دارم. حال بدم از دیدن آن جمع دوستی در مدرسه - حریم دوستی قدیم ما- بود. شاید چنان یادم نمی‌ماند که این روایت را تعریف کنم اگر دو ماه پیش با «شین»، که در جمع دوستی آن سال‌های «الف» بود، شبی در سفر از آن روزها یاد نکرده بودیم. در سرهای سبک‌شده‌ی نیمه‌شبِ سفر، نوبت به «شین» رسید که از من بپرسد: «هنوز بابت تمام شدن دوستی‌ات با «الف» از من دلخوری؟» «شین» زیادی دل‌رحم است که بعد از ۱۶ سال این را می‌پرسد. اما من هم چنان پرم از دوستی و چنان زجری می‌کشم از تمام شدنش، که این سوال بعد از ۱۶ سال معنی می‌دهد. امشب تولد «شین» بود. در نیمه‌ی مهمانی «الف» غافلگیرانه رسید، حتی نمی‌دانستم تهران است. در آغوشش که گرفتم چند دقیقه‌ای اشکم بند نمی‌آمد. و فکر می‌کنم این زخم کهنه نمی‌شود.

باید از روایت دوم و سوم و چهارم بگذرم. روایت اخیرتر مربوط به «او که حالا نیست» است. در دوستی‌ام با «او که حالا نیست» احساس امنیت کاملی داشتم. چیز زیادی از زندگی شخصی هم، مگر آن بخشی که با هم می‌گذشت، نمی‌دانستیم. و من مطمئن بودم که نمی‌خواهم بیشتر بدانم. دیدارهایمان اغلب در یک مکان اتفاق می‌افتاد. هیچ قراری نبود. این‌طور پیش رفته بود. هر اتفاق دیگری را در دوری‌مان مؤثر بدانم، برای خودم روشن است که روزی احساس ناامنی کردم، که در جایی که حریم که گویی حریم دوستی‌مان شده بود، با بخشی از زندگی شخصی‌اش مواجه شدم که مالِ من نبود، از من دور بود و نمی‌توانست مالِ من باشد. دیگری‌ای را در حریم دوستی‌مان می‌دیدم. نمی‌خواستم چیزی از باقی زندگی شخصی‌اش بدانم؛ و نه تنها جلوی چشمم بود، بلکه در حریم دوستی‌مان بود.

 

حالا برای دوستی‌ام با «رفیق آرام» نگرانم. دقیق‌تر: احساس ناامنی می‌کنم. حضور غیر را در حریم دوستی‌مان حس می‌کنم و این ناامن‌ام می‌کند. آدمی که احساس ناامنی می‌کند، نمی‌تواند دوست خوبی باشد. من شخصیتی که احساس ناامنی می‌کند را دوست ندارم. از دور که نگاه کنم، جایی برای ناخشنودی نیست. و بسیار فکر کردم که بیابم منشاء این حس ناخوشایند ناامنی کجاست. دیدم در همین است. در این‌که این‌بار، دیگری نه در زندگی شخصی او یا من، نه در گروه‌های دوستی متفاوت‌مان، نه در فعالیت‌های حرفه‌ای بی‌ربط‌مان، بلکه وسط حریم دوستی ماست. و این وضعیت من را آشفته کرده.