سال‌ها مراقبت برایم عمیق‌ترین اتفاق در دوستی نزدیک و صمیمانه بود. هرچه گذشته نه تنها طلبم برای این‌که موضوع چنین مراقبتی باشم کمتر شده، بلکه از این‌که عامل چنین چیزی باشم هم گریزانم. مراقبت تام‌وتمام شخص را از هویت و عاملیتش تهی می‌کند. در سخت‌ترین شرایط زندگی، وقتی که هنوز فروپاشیدگی روانی اتفاق نیفتاده، در نهایت خود شخص است که باید از پس مسئله برآید تا بتواند زندگی‌اش را دوباره بسازد. کمک گرفتن از دیگران، محبت دیدن، مشورت گرفتن و... همگی جزئی از عاملیت فرد است، اما وقتی از کسی چنان مراقبت می‌کنی که گویی «من در هر لحظه هستم و مراقب اوضاعم، می‌توانی کاملاً تکیهٔ کنی و نگران نباشی»، نه تنها شخص مراقبت‌شونده دیگر خود را بازیگر اصلی آن بخش زندگی نمی‌بیند، بلکه این خطر هست که کلاً توانش برای عاملیت کامل داشتن کمتر شود. از همه بدتر، نتیجهٔ چنین مراقبتی وابستگی شدید یک شخص به دیگری است. احتمالاً هیچ کس چنان زندگی رهایی ندارد که بتواند تضمین دهد که همواره با همهٔ توان در کنار دیگری خواهد بود و چیز دیگری او را مشغول یا دور نخواهد کرد. این است که وابستگی شدید به دیگری در مواجهه با دشواری‌های زندگی را خطرناک می‌کند.

به گذشته که نگاه می‌کنم، می‌بینم مراقبت تام‌وتمامی که در برخی از دوره‌های سخت زندگی‌ام دریافت کرده‌ام، گرچه در کوتاه مدت کمک کرده که با فشار کمتری از آن دشواری عبور کنم، اما تبعات سنگینی برایم زندگی‌ام در میان‌مدت داشته. از من فردی ساخته که حتی در موقعیت‌های ساده هم نمی‌تواند از پس تصمیم‌گیری و کنش کردن برآید، چون در تصمیم‌ها و کنش‌هایش به دیگری وابسته شده. و سخت‌تر از همه: آن دورهٔ سخت که گذشته، اغلب مراقبت‌کننده می‌خواسته که برود یا حضورش کمتر شود. قطع آن وابستگی همه‌جانبه و پیوند روحی و حسی عمیق چنان دردی داشته که خود دوران پربحرانی را ساخته.    

آن‌چه این روزها برایم در جایگاه عمیق‌ترین وجههٔ رابطهٔ دوستانه می‌نشیند، توجه محبت‌آمیز است. فکر می‌کنم آن‌چه نیاز دارم و بهترین چیزی که می‌توانم به اطرافیانم بدهم، همین توجه است: این‌که کسی در این دنیا هست که موقعیت و دشواری‌ات برایش مهم است، گرچه همواره نیست، همیشه در دسترس نیست، همهٔ انرژی و توانش را برای حل مشکلات تو نگذاشته، بار تصمیم و عمل را به عهده نگرفته، اما می‌توانی روی کمکی که خودت تعیین می‌کنی چه باشد حساب کنی و می‌دانی که در پس همهٔ این سختی‌ها دیده می‌شوی و دوست داشته می‌شوی.

هیچ وقت دیگری در زندگی‌ام نمی‌خواهم از کسی بشنوم که «خیالت راحت باشد من مراقبم» و به هیچ کس نخواهم گفت «نگران نباش، من اینجا هستم و مراقبم.» نگرانی برای کسی است که موضوع دشواری است و باید چنین باشد، که اگر نباشد زندگی‌اش دیگر زندگی او نیست. در نهایت اوست که باید با این موقعیت کنار بیاید، با عاملیت شخصی‌اش. لازم نیست که کسی چیزی را به جای دیگری به عهده بگیرد و حتی مطلوب هم نیست. دلم می‌خواهد به دوستانم اطمینان دهم که در شرایط سختْ توجهِ همراه با محبت مرا دارند و همین را از آن‌ها ببینم. احترام به تصمیم‌ها و تمامیت فردی که با همهٔ تزلزل و ناآرامی‌هایش زندگی‌اش را پیش می‌برد، بدون این‌که محبت و توجه به دلیل شرایط موقت دوستی کمتر شود.