این را پیشتر نوشته بودم و لازم است که دوباره به خودم یادآوری کنم.

به گمانم بارها این‌جا نوشته‌ام و از ده‌سال پیش (و شاید قبل از آن) همیشه برای نزدیک‌ترین‌هایم این تصویر را توضیح داده‌ام: در اطراف من یا در فضای روانی و حسی من، ظرف‌های خالی‌ای نیست که با مظروف‌های تصادفی گاهی پر و گاهی خالی شود. آدم‌های نزدیکم بودن، حد بودن و شکل بودن‌شان را با خودشان می‌آورند، و وقتی می‌روند جایی خالی نمی‌شود، همه چیز تغییر می‌کند، من تغییر می‌کنم. 

نبود تو شکل زندگی و کل فضای حسی مرا طوری تغییر داده که دوستش ندارم. نمی‌توانم بگویم جایت خالی است، و خیلی دورترم از گفتن این‌که کس دیگری جایت را گرفته. بعد از رفتن تو رابطه‌ام با خیلی‌ها تغییر کرد، تعادل‌های جدیدی در زندگی‌ام شکل گرفت و فضای احساسی‌ام را به شکلی تغییر دادم که جای خالی‌ (عظیمی) در آن نماند. زندگی فعلی ظاهر منسجمی دارد. کار می‌کند. اما من این شکل تازه را دوست ندارم، یا به اندازهٔ آن منِ قبلی دوست ندارم. دلم برای آن منی که تو دوستش بودی تنگ شده. البته دلم برای خودت هم تنگ شده. منی که تو دوستش بودی، شخصیتی بود مستقل‌تر، آرام‌تر، مطمئن‌تر و تأثیر اتفاقات کوچک جهان بر حالش اندک بود. آن‌قدر آن من را دوست داشتم که سعی کردم برخی از ویژگی‌هایش را حفظ کنم، اما نمی‌شود، بدون حضور تو نمی‌شود، با حضور هیچ‌کس دیگری هم نمی‌شود. گفتنش را دوست ندارم ولی احتمالاً با حضور دوبارهٔ تو هم نمی‌شود. 

وقتی دوباره وارد زندگی‌ام شدی که غیابی و رفتن کسی، خودم و فضای حسی‌ام را از شکل انداخته بود. آمدی و صبور بودی و همراه و پذیرا؛ در کنار بودنت زندگی‌ام را شکل دیگری دادم، مستحکم و مستقل و امن. حالا که رفته‌ای، دوباره برنگشته‌ام به آن آشفتگی پیشین، اما چیزهای بسیاری که دوست داشته‌ام را همراه با از دست دادن تو از دست داده‌ام. گویی چیزهای زیادی است که برای همیشه از دست رفته است.

بن‌بست‌های چندگانه

از چیزی یا چیزهایی غمگینم که به سختی حاضرم حتی برابر خودم به آن‌ها اعتراف کنم. این‌که می‌گویم تمثبل نیست: یکی از کابوس‌هایم به واقعیت پیوسته. یعنی ناخوشایندی‌ای که چندبار خوابش را دیده بودم و هر صبح بعد از آن کابوس با حال ناخوش بیدار شده بودم، واقعاً اتفاق افتاده. هر صبح بعد از آن کابوس‌ها فکر می‌کردم که بعید است که این اتفاق واقعاً بیفتد و بعد هم به این فکر می‌کردم که اصلاً چرا باید چنین کابوسی ببینم: چرا چنین موضوعی باید طوری برایم مهم باشد که درباره‌اش کابوس ببینم. لابد جایی از من که انکارش می‌کنم اهمیت زیادی به موضوع می‌داده، اهمیتی که در هوشیاری حاضر به تاییدش نیستم و حالا که در واقعیت با آن مواجه شده‌ام دچار گرفتگی و غم شدیدی هستم. و دوباره: حتی نمی‌توانم با کسی دربارهٔ منشأ واقعی این غم حرف بزنم چون فکر می‌کنم دلیل موجهی برای غمگین بودن نیست.

روش مواجهه‌ام با این غم هم شبه قبل نیست. در گذشته یک دلیلم علیه اعتیاد این بوده که اصالت مواجهه با احساسات شدید را از بین می‌برد: به جای این‌که در لحظهٔ احساسات شدید هربار گیج شوی و فکر کنی که چه باید بکنی و با این گیجی و فشارِ تصمیم هربار بخشی تازه از خودت را بسازی، پناه می‌بری به فعالیت متعین و از پیش مشخص. اما حالا در حالی‌ام که فکر می‌کنم برای مواجهه با حسم، بهتر از نوشتن و حرف زدن و فکر کردن، و هر کاری از این دست که عميقاً انساني و سازنده است —سازنده به این معنی که واقعا باید چیزی شخصی بسازی— انجام کاری است از پیش مشخص و آزموده توسط تاريخ نزدیک بشری برای مواجهه با قبض و ناآرامی.

همین چند روز پیش بود که فکر می‌کردم حالم بهتر است و به اوضاع مسلطم. فکر می‌کنم شاید این افتادن دوباره در گرداب غم، صرفاً بهانه‌ای است برای این‌که به مسلط نبودن ادامه دهم و همچنان خودم را بهلم به این‌که حالم خوش نیست و موجه است که کاری نکنم. گویی نوعی فرار از کارهای واقعی که به هرحال اضطراب‌زا است.

همین‌که دوباره سعی کنم این‌جا بنویسم گویی تلاشی است برای این‌که مسلط بمانم. برای این‌که در قبض کاری کنم که بیشتر شبیه خودم باشد.

دوراهه‌های بی‌جواب.

دلتنگ دوستانم هستم. به این فکر می‌کنم که کار بهتر این است که سعی کنم تا جای ممکن شبیه‌ترین و نزدیک‌ترین چیزها به دوستی‌های ایرانم را داشته باشم، یا سعی کنم با این واقعیت کنار بیایم که آن دوستی‌ها را دیگر ندارم و سعی کنم که این وضع جدیدم را بپذیرم.

منظور از آن‌چه مشابه دوستی‌هایم در ایران است، این است که این‌جا چند نفر را می‌بینم که به زندگی قبلی‌ام ربط دارند، یا با دوستانم در ایران حرف می‌زنم. این کارها در لحظه خوب و لذت‌بخش است، اما تمام که می‌شود غمم چندبرابر می‌شود.

از طرفی دلم می‌خواهد این سنگینی و قبض فعلی را با دیدن و حرف‌زدن با عزیزانم تخفیف دهم، و از سوی دیگرمی‌ترسم که این‌کار کنار آمدن با وضع جدید را سخت‌تر ‌کند.

دلم می‌خواست با جزئیات دربارهٔ دیدار امروز و حس‌وحالم حین و بعدش بگویم، اما حتی دل‌ودماغ این کار را هم ندارم. دلم نمی‌خواست گفت‌وگو را تمام کنم، و بعد از تمام‌شدنش، با این‌که گفت‌وگوی مطبوعی بود، بیشتر حالم گرفته بود تا این‌که سرحال باشم. انگار یادآوری شدید این‌که چه چیزی را در زندگی فعلی‌ام کم دارم.

نشستم و گریستم

امروز صبح موقع صبحانه ناگهان احساس کردم دلم می‌خواهد ابی گوش دهم. آهنگ شروع شد و در میانش شروع کردم به گریه کردن. بعد یادم آمد که من کلاً احساسات را با تأخیر تجربه می‌کنم. در روزهای اولی که رسیده بود زیاد پیش می‌آمد که دیگران بپرسند که چه احساسی دارم. جواب همیشه این بود که هیچ احساسی. اما حالا شروع کرده‌ام به حس کردن، به غمگین و دلتنگ و آشفته بودن. بیش از همه احساس گمشدگی دارم. این را بعداً توضیح می‌دهم. در میان گریه به این هم فکر می‌کردم که چرا دلم خواست ابی گوش دهم که به این حال بیفتم. به گمان اثر دیشب است. با یورگن و جونا از مهمانی پاول برمی‌گشتیم و من در حالت نیمه‌هشیار عقب ماشین جونا نشسته بودم. یورگن و جونا آهنگی قدیمی و پرخاطره برای خودشان را گذاشته بودند و همزمان می‌خوانند، با فریاد و احساس. یادم افتاد که همخوانی با آهنگی که با آن خاطره داریم چه بخش مهمی از معاشرت‌های دوستانه‌ام بوده. دیدن دوبارهٔ این صحنه البته در زبانی دیگر و مکانی دیگر بود که باعث شد دلم بخواهد چیزی گوش دهم که خاطرهٔ همخوانی با آن همراه با دوستانم را دارم. آهنگ را گذاشته بودم و می‌گریستم.

هنوز احساس می‌کنم خودم نیستم. نمی‌دانم چه تصویری از خودم در ذهن دیگران است. تجربه‌های قبلی‌ام باعث می‌شود که نظراً بدانم که خیلی مهم نیست و به حد کافی زمان برای تعدیل این تصویر دارم. اما این باعث نمی‌شود احساسم در لحظه تغییر کند و هر لحظه احساس نکنم چقدر احمقم یا دوست نداشته باشم که نامرئی شوم. در حرف زدن با آدم‌ها کمی راحت‌تر شده‌ام ولی هنوز در این‌که چقدر و چطور می‌خواهم بشناسندم به ثبات نرسیده‌ام. مدام درگیر اینم که آیا/چقدر آنچه نشان می‌دهم واقعاً همان است که می‌خواهم دیده شود و معمولاً راضی نیستم. از چیزی که نشان می‌دهم خوشم نمی‌آید و می‌خواهم از دیگران فاصله بگیرم. باز هم همان تجربه‌های قبلی است که باعث می‌شود برابر این میل به فرار مقاومت کنم. می‌دانم که اوضاع بهتر نخواهد مگر این‌که بر این میل به فاصله‌گرفتن غلبه کنم و سعی کنم خودم را در همین معاشرت‌های فعلاً نامطلوب پیدا کنم. آن اعتماد به نفس و روانی‌ای که در معاشرت‌های تهران داشتم را از دست داده‌ام و شاید سن بیشترم باعث شده آن بی‌پروایی که دورهٔ تحصیلی قبلی را با آن شروع کردم را هم نداشته باشم. جایی در این میانهٔ بی‌خیالی و اعتماد سعی می‌کنم راهم را در این فضای اجتماعی جدید پیدا کنم.

تهرانجلس

روزهای اولی که رسیدم می‌خواستم دربارهٔ این بنویسم که در این‌جا انگار زندگی تهران را به عقب می‌روم. علاوه بر این حکایت رایج که ایرانی‌های لس‌آنجلس در پنجاه‌سال قبل فریز شده‌اند و وقتی به بقالی ایرانی می‌روی با صدای هایده مواجه می‌شوی، در زندگی خودم هم انگار تهران را به عقب می‌روم. بعد از رفتن خواهرم اولین کسی که دیدم دوستی از دوران دبیرستان بود، بعد یکی از دوستانی که در دورهٔ لیسانس با هم سفر می‌رفتیم. چندی بعد هم کسی دیگر که از دوران کارشناسی‌ارشد می‌شناختم. اما حالا وقت گفتن این‌ها گذشته. حالا باید بنویسم چون صحبت آخرم با ب نشانم داد که چقدر حالم بد است و چقدر حواسم به چیزهایی که می‌تواند کمک کند این شرایط را تاب بیاورم نیست.

چیزهایی که باعث می‌شود بتوانم تاب بیاورم و رشتهٔ زندگی از دستم درنرود یکی نوشتن است و دیگری دوستانم. نوشتن اگر همین کاری باشد که حالا می‌کنم، باید دربارهٔ خلع دوم بنویسم: دوستانم. اولین باری که حسش کردم هفتهٔ گذشته در مهمانی خانهٔ پاول بود. دوست صمیمی دوران کالجش آمده بود و دیدن صمیمتشان باعث هجوم دلتنگی شد. نه دلتنگی متعین برای شخصی خاص، دلتنگی برای داشتن صمیمیت و نزدیکی. دلتنگی برای این‌که کسی خیلی خوب بشناسدت و در کنارش راحت باشی و دوستش داشته باشی، بدون هیچ شکی و بحثی.

نمی‌دانم تأثیر این مواجهه بود یا چیز دیگر که نشستم و فکر کردم چقدر ممکن است اینجا بتوانم دوستی با کیفیتی بسازم. به تاریخ زندگی‌ام که نگاه کنم نباید نگران چنین چیزی باشم: بارها ساخته‌ام و دلیلی ندارد که این‌بار نتوانم. اما مسئلهٔ مهم‌تر زمان است: چقدر طول می‌کشد تا به دوستی با کیفیتی برسم؟ به ساختن دوستی در شبیه‌ترین شرایط به شرایط فعلی فکر می‌کنم و اسکار به یادم می‌آید. اما همین باعث می‌شود به امکان دوستی شک کنم. فکر می‌کنم امکان دوستی صمیمی و هرروزهٔ ما تا حد زیادی به ویژگی‌های اسکار برمی‌گشت: هیچ‌وقت امکان نداشت نوع دیگری از رابطه غیر از دوستی داشته باشیم، آدم درون‌گرایی بود که به موقع حرف می‌زد، دیدگاه‌های سیاسی‌مان مشابه بود، زمینهٔ کاری‌اش در فلسفه به من نزدیک بود، و از همه مهم‌تر می‌توانستیم کار/دوستی همزمان داشته باشم. کیفیت دوستی‌مان وقتی بالا رفت که اسکار هم شروع کرد به این‌که هر روز در کتاب‌خانهٔ دانشکده کار کند. این دیدارهای هرروزه و گفت‌وگوهای در حین کار دوستی ما را بدل به چیزی کرد که بود.

این‌جا چقدر این امکان را دارم؟ از میان کسانی که پیشتر می‌شناختم هرچه می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که بعید است چنین دوستی‌ای با پاول شکل بگیرد. پاول نزدیک‌ترین کسی بود که از قبل به دوستی عمیق‌تر با او فکر می‌کردم. اما رفتارش را نمی‌فهمم و توجه به تفاوت‌ها است که باعث می‌شود سوال‌هایم را کنار بزنم. این‌که مدام رفتار کسی را نفهمی نشانهٔ خوبی نیست، دست‌کم برای دوستی نزدیک نشانهٔ خوبی نیست. ساوانا که مهربان و اهل معاشرت است این ترم به خاطر کوید به دانشگاه نمی‌آید. آلونسو سردتر از چیزی است که از دور به نظر می‌رسید. با هانا دفترمان یکی است و گرچه پیش از دیدار حضوری فکر نمی‌کردم که بتوانیم معاشرت کنیم، از نزدیک گرم و مهربان و پرتوجه است، گرچه آن شخصیت وسواسی درس‌خوانش را حفظ کرده و روحیه‌اش برای من زیادی آمریکایی است: کسی که عملاً هیچ تجربه و تصوری خارج از کشوری که در آن به دنیا آمده ندارد. این‌طور نیست که نشسته باشم و با چند دیدار آدم‌ها را قضاوت کنم و برای رابطهٔ طولانی سال‌های بعد بر اساس این تصویر سریع تصمیم بگیرم. موضوع این است که در همین روزمره‌ای که دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم، انگار هیچ گوشی پیدا نمی‌کنم. و چون حرف‌هایم روزمره است، معنی زیادی نمی‌دهد که سعی کنم با دوستانم در ایران حرف بزنم. می‌توانم زمان بدهم. اما حس می‌کنم مشکلم خیلی نزدیک است. لازم دارم روزمرگی‌ام را با کسی به اشتراک بگذاریم و چنین کسی نیست.