همچنان هرروز به نوشتن فکر می‌کنم اما نمی‌نویسم. همان اثری است که از اولین روزی که این وبلاگ را در ۱۶ سالگی شروع کردم تجربه‌اش کردم: کافی است که جایی برای نوشتن باشد، ان‌وقت تمام تجربهٔ زندگی از خلال روایتی می‌گذارد که تصور می‌کنی خواهی نوشت. دیگر حتی مهم نیست که واقعا بنویسی یا نه، زندگی و تجربه همیشه با روایتی پوشیده شده.

حالم بالا و پایین زیادی دارد. حدود سه ما سعی کردم بنویسم (نه در این‌جا، برای پایان نامه) و بارها به در بسته خوردم. می‌نوشتم و آن‌چه می‌نوشتم را دوست نداشتم؛ نه جالب بود، نه دقيق، و نه درست. هیچ فضیلیتی نداشت. اضطراب مدام بالاتر می‌رفت و نزدیک‌ترین‌هایم تنها اطمینانی که می‌دادند که این بود که بارها من را در این وضعیت دیده‌اند و بالاخره شروع به نوشتن خواهم کرد. و شد. یک روز که به عادت این مدت قبل از طلوع از خواب بیدار شدم، شروع به نوشتن کردم و در کمتر از ده روز نزدیک به هفتاد صفحه نوشتم، لاینقطع.

نوشتهٔ هفتادصفحه‌ای هیجان‌زده‌ام کرد. حس می‌کردم بالاخره چیزی را یافته‌ام که حتی اگر دقیق و درست نباشد جالب هست. این هم وصف عجیبی برای نوشته‌های فلسفی است: جالب.

در حدود یک ماهي که از نوشتن آن هفتاد صفحه گذشته کار خاصی نمی‌کنم. می‌دانم باید به نوشتن ادامه دهم، یا به تصحیح و تکمیل، اما دوباره نمی‌توانم. هر چه می‌گذارد به محتوایش بیشتر شک می‌کنم. هر تصحیحی که می‌کنم بنیان ایدهٔ اولیه بیشتر می‌لرزد و نمی‌دانم که چقدر طول خواهد کشید که کلاً کنارش بگذارم.

دو تصویر متناقض از کار فلسفی مطلوب در ذهن دارم: یکی نوشته‌های به ظاهر ساده، کوچک، درخشان، و گویی مستقل از هر قبل و بعدی. این یک ایدئال کار فلسفی است. از میان معاصران به گمانم نیگل استاد این کار است. نمونهٔ آشناترش گتیه است. مقاله‌ای گویی از ناکجا و تا ابد اثر گذار. ایدئال دیگر کار محققانهٔ پر از جزئیات است. این دومی لابد قرار است که کار اصلی دانشجوی دکتری باشد. اما آن ایدئال اولی تمرکز بر آن را سخت‌تر می‌کند. یکی از شک‌های مدامم به ان‌چه می‌نویسم این است: بیش از آن پیچیده و پرجزئیات است که بتواند درست باشد.

نکتهٔ عجيب این است که در فلسفهٔ اخلاق تقریباً هیچ نمونه‌ای از آن ایدئال اول را دوست ندارم. شاید نزدیک‌ترین نمونه کارهای ویلیامز باشد که آن‌قدر از نظر فکری از او دورم که حتی نمی‌توانم ایدئال محسوبش کنم، یا فرانکفورت و ستراوسون. در عوض نوشته‌های همهٔ قهرمانانم در فلسفهٔ اخلاق پر است از جزئيات و پیچیدگی. تناقض همین‌جا است که انگار جایی در عمق وجودم باور دارم که فلسفهٔ اخلاقی که به سمت درست اشاره دارد نمی‌تواند و نباید انقدر پیچیده و دور از دست باشد. اما متن‌هایی که با ان‌ها همدلی دارم دقیقا از همین دست‌اند.

حالم همين بالا و پایین را دارد. هیجان از اضافه کردن پیچ تازه‌ای و بعد شک به این‌که همهٔ این جزئیات و تدقیق‌ها که چه. درست که نخواهد بود، حتی دیگر هیجان‌انگیز هم نیست.

خستگی زیاد اوضاع را بدتر هم می‌کند. این ترم مسئولیت‌های زیادی دارم که کنترلی بر آن ها ندارم، یعنی مربوط به کار خودم نیستند، اما مجبورم که انجامشان دهم. فهمیده‌ام که خستگی مقاومتم را بسیار کمتر می‌کند، اول از همه برابر استرس برای کار، بعد برابر دلتنگی برای زندگی‌ام و نزدیکانم در ایران، و در آخر برابر خشم از وضعیت سیاسی. و من این روزها پر از استرسم و دلتنگی و خشم.