انتخابات

دارم فکر می‌کنم که این فشاری که حس می‌کنم از چیست. مسئله فقط حال بد و نگرانی نیست. برایم روشن است که چیز دیگری علاوه بر این‌ها وجود دارد. حالا به نظرم می‌ٰسد که این انتظار دیگران از توضیح است که عصبی‌ام کرده و حس فشار را ایجاد کرده.

در مورد انتخابات اخیر، من کاری را کردم که به نظرم درست بوده و بارها هم دلایلم را توضیح داده‌ام. و بارها هم تکرار کرده‌ام که به نتیجه خوش‌بین نیستم. تنها جایی که «به اشتباه» پیش‌بینی خوش‌بینانه کردم، این بود که روز انتخابات نوشتم که حدس می‌زنم که اگر انتخابات به دور دوم نرود، با کمتر از ده‌درصد آراء بیشتر می‌شد که به دور دوم برود. حالا که نتایج درآمده مشخص است که این‌طور نبوده. دلم می‌خواهد بروم بنویسم که هرکسی که به خاطر این توئيت رفته رأی داده و حالا مرا مقصر می‌داند، بیاید بگوید من چطور می‌توانم از زیر دینش بیرون بیایم.

افراد ولی از چنین چیزی عصبانی نیستند. چیزهایی می‌گویند که نمی‌فهمم. من خیلی زود، شاید یکی دو روز بعد از رد صلاحبت‌ها تصمیم گرفتم که چه کنم. بنا بر آنچه می‌دیدم محاسبه کردم که احتمال بالای شکست هست (و بارها اعلامش کردم)، اما چون احتمال موفقیت صفر نیست، می‌شود هدف‌گذاری سیاسی کرد و ارزش تلاش کردن دارد. و از همان روز اول هم گفتم که چرا حتی اگر این تلاش شکست بخورد به نظرم تلاش مفیدی است و تبعات مثبت دارد. هنوز هم به همین معتقدم.

این مدعی بودن آدم‌ها، این احساس که می‌توانند فشار روانی به مخالف بیاورند، این‌که به افرادی به خاطر وضع موجود فحش می‌دهند که نقشی در آن ندارند عصبی‌ام می‌کند. این‌که نه برای پروژه‌بگیرها، بلکه برای شهروندان عادی، حمله و فحش و هزینهٔ روانی ابزار برای پیشبر عمومی سیاسی شده ناامیدکننده است. مدت‌ها است که کسی که حتی یک‌بار در موج حمله علیه یک‌نفر شرکت کرده باشد را برای همیشه از حلقهٔ اطرافیانم حذف می‌کنم. همین‌طور است کسانی که فکر می‌کنند راه مخالفت سیاسی توهین و تمسخر است. دستهٔ دیگری را هم در این میان دورتر گذاشتم و سعی کردم فاصله‌ام را با آن‌ها حفظ کنم: عقل‌کل‌ها: کسانی که به جای اینکه موضع خودشان را توضیح دهند، فکر می‌کنند می‌توانند با دو خط نشان دهند که دیگری احمق یا شرور است.

روزهای ناآرام

 

چیزهای زیادی را باید در روزهای گذشته می‌نوشتم و منتظر فراغتی بودم که نمی‌آمد. اول می‌خواستم نامهٔ سرگشاده‌ای به نون بنویسم. انقدر طول کشید و حرف‌هایی بین‌مان ردوبدل شد که حالا اگر هم بخواهم نامه‌ای بنویسم باید خطاب و به آدرس خودش باشد. بعد می‌خواستم چیزی بنویسم دربارهٔ این‌که دوباره رفته‌ام در تصویری که دوست ندارم: شخص غرغرو و پرمشکل. من این تصویر از خودم را دوست ندارم. ترجیح می‌دهم همچنان شبیه‌تر به کسی باشم که با آرامش و لبخندی از وقایع می‌گذرد. آن‌قدر ننوشتم که حالا که می‌خواهم بنویسم دوباره باید از ناخوشی‌هایم بنویسم. ادامهٔ همان تصویر ناخوشایند.

دلم می‌خواهد مدتی از شهر فاصله بگیرم. سفر بخشی از هویت من نیست، تقریباً همیشه برخوردی ابزاری با آن داشته‌ام: سفر رفته‌ام که اتفاقی بیفتد یا جلوی اتفاقی را بگیرم. حالا دلم می‌خواهد از شهر فاصله بگیرم و این فاصله گرفتن دو جنبه دارد. یکی این‌که از این ناآرامی سیاسی اطراف فاصله بگیرم و دیگر این‌که از روابط شخصی‌ام دور شوم. دلم می‌خواهد در خانه‌ای خارج از شهر باشم، کسی را نبینم، با کسی در ارتباط نباشم، خبرخوانی‌ام محدود شود به ساعت‌های مشخصی در عصرها، و فقط کار کنم  و کتاب بخوانم. دلم می‌خواهد در چنین فضای فقط یک نفر نزدیک باشد، محبت ببینم بدون این‌که مراقبت طرف مقابلم باشم. خودم را رها کنم به دلداری و آرامش‌گرفتن از حضور دیگری، بدون این‌که نگران بحران‌ها و ناآرامی‌های طرف مقابلم باشم.

چنین امکانی نیست. من راهی غیر از سروسامان دادن به روزمره‌ام ندارم. این‌که هرروز در محیط آشنا قهوه‌ام را بگیرم و به لبخندهای دور پاسخ دهم. سعی کنم با انرژی و تمرکز کمتر همچنان به کار کردن ادامه دهم. و گرچه ممکن است کمی از اطرافیانم فاصله گرفته باشم، اما بدانند که توجه‌ام به آن‌ها هیچ‌وقت قطع نشده و از محبت گاهی پرتنش انرژی بگیرم. میزان توجه‌ام به سیاست را هم کمتر کنم. من آدم برون‌گرایی نیستم، دقیق‌تر این است که مدتی است که درون‌گراتر شده‌ام: بحث کردن با آدم‌های غریبه و خواندن نظراتشان مرا ناآرام می‌کند و انرژی ذهنی شدیدی از من می‌گیرد. از همه مهم‌تر این‌که بعد از بحث و صحبت با غریبه‌ها احساس از خود بیگانگی می‌کنم. باید جلوی این بحث‌ها را بگیرم.