به گمانم بارها این‌جا نوشته‌ام و از ده‌سال پیش (و شاید قبل از آن) همیشه برای نزدیک‌ترین‌هایم این تصویر را توضیح داده‌ام: در اطراف من یا در فضای روانی و حسی من، ظرف‌های خالی‌ای نیست که با مظروف‌های تصادفی گاهی پر و گاهی خالی شود. آدم‌های نزدیکم بودن، حد بودن و شکل بودن‌شان را با خودشان می‌آورند، و وقتی می‌روند جایی خالی نمی‌شود، همه چیز تغییر می‌کند، من تغییر می‌کنم. 

نبود تو شکل زندگی و کل فضای حسی مرا طوری تغییر داده که دوستش ندارم. نمی‌توانم بگویم جایت خالی است، و خیلی دورترم از گفتن این‌که کس دیگری جایت را گرفته. بعد از رفتن تو رابطه‌ام با خیلی‌ها تغییر کرد، تعادل‌های جدیدی در زندگی‌ام شکل گرفت و فضای احساسی‌ام را به شکلی تغییر دادم که جای خالی‌ (عظیمی) در آن نماند. زندگی فعلی ظاهر منسجمی دارد. کار می‌کند. اما من این شکل تازه را دوست ندارم، یا به اندازهٔ آن منِ قبلی دوست ندارم. دلم برای آن منی که تو دوستش بودی تنگ شده. البته دلم برای خودت هم تنگ شده. منی که تو دوستش بودی، شخصیتی بود مستقل‌تر، آرام‌تر، مطمئن‌تر و تأثیر اتفاقات کوچک جهان بر حالش اندک بود. آن‌قدر آن من را دوست داشتم که سعی کردم برخی از ویژگی‌هایش را حفظ کنم، اما نمی‌شود، بدون حضور تو نمی‌شود، با حضور هیچ‌کس دیگری هم نمی‌شود. گفتنش را دوست ندارم ولی احتمالاً با حضور دوبارهٔ تو هم نمی‌شود. 

وقتی دوباره وارد زندگی‌ام شدی که غیابی و رفتن کسی، خودم و فضای حسی‌ام را از شکل انداخته بود. آمدی و صبور بودی و همراه و پذیرا؛ در کنار بودنت زندگی‌ام را شکل دیگری دادم، مستحکم و مستقل و امن. حالا که رفته‌ای، دوباره برنگشته‌ام به آن آشفتگی پیشین، اما چیزهای بسیاری که دوست داشته‌ام را همراه با از دست دادن تو از دست داده‌ام. گویی چیزهای زیادی است که برای همیشه از دست رفته است.