کجای داستان
از دغدغهی ذهنی این روزهایم برای «شاهدِ قدیم» میگفتم که با دلسوزی گفت «چطور فرصت میکنی». بعد از مدتها دوباره حرف میزنیم و شناختش از من مطمئنم میکند که با هزار ماجرا، باز هم در این سالها تغییر زیادی نکردهام. از قدیم با این کنار نمیآمد که درگیری شدیدم با کار، با این حجم تلاطم حسیام جمع شود. «آقای سیبیل و کلاه» هم در آن بازی خودطرحکردهاش، در توصیف من گفته بود «انسجام ذهنی همراه با آشفتگی حسی». از بین کسانی که زندگی شخصیام را از نزدیکتر و واقعاً شخصی میشناسند، به گمانم فقط «ناصح» است که توضیحی برای این وضع دارد. حرفش را با کمی تغییر میپذیرم، بالاوپایین حسی معطوف به دیگری، چیزی است که مرا حفظ میکند از اینکه آشفتگیهایم در مورد خودم و اینکه چه شدهام و به کجا میروم، مانع کار کردنم نشود. برای درگیری حسی بیرونی راحتتر میشود راهحلی یا مرهمی پیدا کرد تا اینکه دغدغهات این باشد که خودت چه هستی و چه میشوی و چه میخواستی بشوی. دومی از کار و زندگی میاندازد و فلج میکند، اولی فقط برای شبها است و در روز با دل زخمی میشود کار کرد.
اما حتی این هم راهحل امنی نیست. راهحل امنی بود اگر دغدغههای معطوف به دیگریام، واقعاً مربوط به خودم نبود. اما در عمل، دیگری دغدغهام نمیشود، مگر اینکه بخشی از من شود. کمتر رابطهی عاشقانهای واقعاً درگیرم کرده. و از آنهایی که درگیرم کردهاند، انگار هیچ گریزی ندارم. انقدر بخشی از مناند، که حتی اگر نباشند هم همیشه هستند. دغدغههایم در مورد آنها، در واقع درگیری ذهنی خودم در مورد خودم است، همینکه چه هستم و چه شدهام و چه میخواستم بشوم. رابطههای دوستانهی زیادی داشتهام که بخشی از تعریف من از خودم شدهاند، با آنها در صلح بودهام، اما کمتر آگاهانه پذیرفتهام که عاشقانهای برایم جنبهی هویتی داشته باشد. خوابهای هرشبتکرارشونده و فکرهایی که در طول روز در ذهنم میچرخند، مدام به اینجا میرسند که اینها بخشی از خود مناند، هرچند سال و هرقدر دور که فرار کرده باشم. انگار برای گذر از آنها باید از خودم گذر کنم.