چنان پرم من از تو،
تردیدهای در سرم ادامه دارد، بین احساسات بیواسطه و اصولم، بین تصمیمهایم و آنچه ظاهراً میکنم و... اما دیشب که در تنهایی شب سرد راه میرفتم، لازم نبود سعی کنم ذهنم را خاموش کنم، همهی تردیدها انگار در مهی محو و کمرنگ میشد و چیزی نمیماند جز تصویری محسوس، با زیباییای وصفناپذیر. این حال هنوز ادامه دارد، در حساسیت گیجی که نسبت به خودم و اطرافم دارم.
در آن میان گفتم که بارها به این شب فکر خواهم کرد که از نزدیکترینها بوده، تنیده با چیزهایی که مدتها تمنایشان را داشتهام. از همان پیامی که کمی قبل از دیدار فرستاد روشن بود که روزی معمول در پیش نیست. معنی پیام را کاملاً نفهمیدم. میخواستم بپرسم اما فراموش کردم. چطور ممکن بود فراموش نکنم؟ دلبسته شدهام به این تصویر سعادت منتزع، بدون دردها و تیزیها و زخمهای معمول. تصویری جدا شده از قبل و بعد، گویی ساکن، بدون انتظارِ وابسته به ادامه و تلخی مانده از تاریخ.