نشسته بود در کافه، روبه‌رو و نزدیک، تا حدی به توصیه‌ی من نمایشنامه‌ی فعل می‌خواند که خودم به توصیه‌ی رفیق آرام خوانده بودم. سرش را بلند کرد:

-عشق برای تو متعدی است یا لازم؟

-لازم.

-و چه رابطه‌ای متعدی است؟

-دوستی.

این مکالمه‌ی بالا، تا حدی نادقیق است.

جهان برای من تقسیم جدی‌ای دارد، میان نمایش و خود بودن، میان آنچه پدیدار می‌شود و آن‌چه مبهم و واقعی و نامتعین در من است. آنچه پدیدار می‌شود، منی است که رفتار و وجه اجتماعی شخصیتش را به دقت انتخاب کرده؛ در هر جمعی رفتاری دارد و در هر فضایی شخصیتش حداقل تا حدی ساخته و انتخاب شده است؛ و بیشترین تلاشش صرف تسلط بر خود و عمل برمبنای قاعده می‌شود. منِ پشت این نمایش، بی‌پروا است، مرزشکن و قاعده‌برانداز، بی‌محاسبه و هرلحظه به حالی.

تنها نوعی از ارتباط که در جهان شخصی بی‌پروای من هست، دوستی است. دوستانم، دوستان محدودی که با آن‌ها زیسته‌ام و شکل‌‌گرفته‌ام، تنها کسانی‌اند که مرا بی‌مرز دیده‌اند، بدون این‌که محاسبه‌ای در رفتارم داشته باشم، بدون هیچ تلاشی برای نمایش. این است که تنها فعل متعدی در جهان شخصی من دوست داشتن است و تنها موضوعش دوستان‌اند.

اما عشق برایم دو سو دارد. یکی تصویر ذهنی و حال جهان شخصی من است که دریغ نکرده‌ام و در آن بی‌محابا رانده‌ام، اما این رفتارم طرفِ مشخصِ ملموس ندارد، فعل لازم است در خودم و با خودم تمام می‌شود. روی دیگر عشق، معشوق جهان بیرونی است که رابطه با او، بری نیست از همه‌ی محاسباتم در آن نمایش کلی. شخص بیرونی موضوع یکی از هزار محاسبه است، مخاطب یکی از هزار نمایش. برابر شخصیت بیرونی معشوق محاسباتم برجاست و حواسم مثل هر وقت دیگری، شاید بیشتر، به حفظ وجه عمومی رفتارم است و تنظیم کنش‌ها و کنترل احساسات.

رفیق آرام می‌پرسید که با این بی‌پروایی‌ام در تجربه‌های انسانی، چرا چنین مقاومتی دارم به دوستی عاشقانه، یا عاشقانه‌ای که دوستانه پیش رود. بارها دلایل متفاوت آورده‌ام و این هم یکی دیگر از دلایل است: این دو دنیا چنان متفاوت‌اند که نقب‌زدن بین آن‌ها برایم به معجزه می‌ماند. چنان این‌ها را تمایز بخشیده‌ام که تماس‌شان ناامن‌ام می‌کند. گویی برایم من، فقط زمانی که معشوق دور است و شاید به نوعی در جهان اجتماعی اطرافم نیست، فرصتی رخ می‌دهد برای اینکه از این ترکیب متناقض احساس عدم امنیت نکنم. حداقل تاکنون، مگر در دوری، که آن هم معجزه‌گون بوده، چنان که معجزه‌گون است، هیچ زمان دیگری نتوانسته‌ام برابر معشوق جهان خارجی بی‌پروا و بی‌محاسبه باشم، چنان که برابر دوستانم.