پيش از هر چيز بگويم، شايد واژهی درستی را برای مفهوم مورد
نظرم استفاده نمیكنم. در اينجا، منظورم از كپی رايت تنها قانونی است كه به موجب
آن شما برای استفاده از كالاهای فرهنگی بايد مبلغی به توليدكننده (و منتشر كننده)ی
آن كالا بپردازيد. و استفاده از نسخههای كپیشده و آزاد كه هزينهای برايشان
پرداخت نشده (يا از طريقی غير از توليد كننده يا منتشركننده در اختيار عموم قرار
گرفته اند) جرم است. بحثهايی مثل ذكر منبع و ارجاع و امانت داری در نقلقول اصلا
مد نظرم نيست.
شهود اخلاقی من اين قانون را كه امروزه پذيرفتن آن با
فرهيخته بودن گره خورده، نمیتواند بپذيرد، حداقل به راحتی نمیتواند بپذيرد.
"شايد" به اين دليل كه اين قانون (يا تبعات آن) با برخی از آرمانهای بشري،
حداقل از دورهی روشنگری و عصر دايرهالمعارف نويسی به بعد، در تناقض است. آرمانهايی
مثل گسترش و همگانی كردن دانش. "شايد" هم به اين دليل كه قانون كپی رايت
مستلزم تعريفی از دانش است كه در تقابل با تعريف متفكرين متقدم است. در يونان
سوفيست برابر فيلسوف، كسی بوده كه بابت دانشی كه داشته و عرضه میكرده پول دريافت
میكرده. افلاطون در رسالهی سوفيست سه تفاوت سوفيست و فيلسوف را اينطور بيان میكند:
1. سوفيست فكر میكند دانشی را "دارد". 2. سوفيست فكر میكند كه میتواند
دانشش را انتقال دهد. 3. سوفيست فكر میكند كه میتواند در ازای انتقال دانش پول
دريافت كند. (بهقول دكتر بهشتي: اين دقيقا همان كاری است كه همهی اساتيد فلسفه میكنند.)
و صادقانهتر از همه به اين دليل كه، من در جايی كه به آن جهان سوم میگويند زندگی
میكنم، با امكانات واقعا محدود عمومی (مثل كتابخانه يا ديتابيس دانشگاه) و درآمد
بسيار پايين نسبت به قيمت كالاهای فرهنگی (مثل كتاب) در سطح جهانی و مشكل تحريم كه
مانع خريد راحت كتاب و ديگر كالاهای فرهنگی بهطور آنلاين و از راه دور است. در
اين شرايط اگر قانون كپی رايت اجرا میشد يا من از نظر اخلاقی خودم را مقيد به آن
میکردم، فردی بیسوادتر بودم، به بسياری از فيلمها و موسيقیها دسترسی نداشتم و
كمتر از حالا در زمينهی تخصصیام اطلاعات داشتم. (احتمالا حتی به بسياری از ترجمههای
رمانها و داستانهای كوتاه از آثار مهم هم دسترسی نداشتم چون معمولا هيچ انتشاراتی
در ايران آنقدر پول ندارد كه حق انتشارات اصلی و نويسنده را برای ترجمهی كتاب به
زبان ديگر، پرداخت كند). و اين حد بیسوادی و غيرفرهيختگی با امكانات فعلی غيرقابل
جبران بود. بنابراين من برای "اين شدنم" به نبود قانون كپی رايت عادت
كردهام و حالا پذيرشش برايم سخت است. اين سه دليل میتواند دلايل تعارض شهود
اخلاقی من و قانون كپی رايت باشد. اما اين تنها وضعيت من نيست.
در ايران (احتمالا برخلاف بسياری از كشورهای ديگر) قشر
فرهيخته و دانشگاهی اش در نبود كپی رايت رشد كرده و اين منحصر به موارد كمشمار
نيست. درصد بزرگی از جامعهی دانشگاهی و فرهنگی ايران از اين طريق تغذيه میكند. شايد
در نگاه اول بهنظر برسد كه جامعهی دانشگاهی ايران كه علیالظاهر مثل همهی جای ديگر
دنيا بايد از اين قانون منتفع شود، بهنحو بیشرمانهای اين قانون را نقض میكند.
احتمالا در هركجای دنيا بخشی از درآمد اساتيد يا افراد فرهيخته از طريق توليد كالای
فرهنگی و فروش آن تامين میشود بنابراين در نبود قانون كپی رايت بيم اين هست كه
درآمد اين قشر شديدا پايين بيايد. بنابراين قشر دانشگاهی بايد علیالظاهر مدافع
اول اين قانون باشد نه خط مقدم شكستن آن. اما ما میبينيم كه در دانشگاههای ايران
به راحتی نقض اين قانون "ترويج" میشود.
اگر شما جزو آن دستهای هستيد كه فكر میكنيد تنها علت رواج
نقض آشكار قانون كپی رايت در بين قشر دانشگاهی در كشور ما "بیاخلاقي" و
"عدم درك درست از منافع خود" است احتمالا با مابقی اين نوشته همدل
نخواهيد بود. من با اين پيشفرض كه «كپی رايت قانونی اخلاقی است» مخالفم. با اينكه
در مجموع مفيد هم هست مخالفم. در اين متن سعی میكنم دلايلم برای اخلاقی ندانستن و
مفيد ندانستن اين قانون را روشن كنم. دلايلی غير از اينكه اين قانون با آرمانهای
بشری متناقض است.
اخلاقی دانستن قانون كپیرايت مبتنی بر تعريف خاصی از دانش
است، تعريفی كه طبق آن دانش میتواند متعلق به شخص خاصی باشد، مثلا متعلق به كاشف
يا سازندهی آن. مهم نيست كه در بازی جهانی دانش ناچاريم اين تعريف را بپذيريم،
بحث بر سر اين است كه وجدان دانشمند (به معنای عام آن) يا كسی كه میخواهد از دانش
بهرهمند شود اين تعريف از دانش را میپذيرديا نه. بهنظر من میرسد كه اين تعريف
از دانش با تجربهی زيستهی هر مولد دانشی در تناقض است. توليد دانش فرايند منظمی نيست
كه در آن شخصی طبق الگوريتمی مشخص و با صرف ميزان مشخصی از انرژی به محصولی مشخص
نائل شود. بهنظر میرسد دانش، بيش از آن كه محصول كسب باشد امری "داده
شده" است. البته بستگی دارد تعريفمان از دانش و فهم چه باشد. من حداقل دو ديدگاه
را میتوانم مثال بزنم كه طبق آنها فهم و كشف امری اكتسابی نيست بلكه امری "داده
شده" است. در سنت فلسفهی غربي، اصحاب هرمنوتيك و در راسشان گادامر و هايدگر
و در سنت فلسفهی اسلامی نظريهی حدس، حدس كه مبنای دانش است امری اكتسابی نيست،
بلكه امری است كه داده میشود، حالا يا توسط عقل فعال يا هر واسطهی ديگري. جدا از
اين دو نگاه، علیالاصول فكر نمیكنم نظريهی "كسب دانش" ديگر چندان
نظريهی پرطرفداری باشد. من از فلسفهی آنگلوساكسون كم میدانم و ترجيح میدهم نظری
قطعی در مورد آن ندهم، اما آنطور كه من میفهمم بين فلاسفهی علم مثل پوپر و كوهن
هم علم (بهعنوان بخشی از دانش) محصول اكتساب نيست. با اين حساب معلوم نيست بتوان
گفت دانشمند صاحب دانش است همانطور كه بسازبفروش صاحب خانهای است كه ساخته. و
برای من روشن نيست كه وقتی كسی صاحب چيزی نيست چطور میتواند آن را بفروشد.
شهود اخلاقی من قبول میكند كه بدون پرداخت پول به دانشمند
از مواهب كارش بهرهمند شوم. من فكر نمیكنم اين كار دزدی است زيرا كالای صاحب داری
را بدون پرداخت پول بدست نياوردهام، بلكه از چيزی استفاده كردهام كه صاحب مشخصی نمیتواند
داشته باشد.
شايد بايد مسئله را طور ديگری ديد. شايد مسئله
"صاحب" بودن نيست بلكه دانشمند فردی است كه خدمتی را انجام میدهد و بايد
به خاطر اين خدمت پول دريافت كند. مثلا رفتگر صاحب تميزی نيست اما بهخاطر خدمتی كه
انجام میدهد پول دريافت میكند. در اين حالت صورت مسئله عوض میشود. اينكه دانشمند
بايد بهخاطر خدمتی كه انجام میدهد پول بپردازد معادل اين نيست كه هر كسی از نظر
اخلاقی موظف است اين پول را شخصا بپردازد. از باب مثال میشود گفت واجب مكفی است.
مسئله فقط اين است كه از مكانيزم پرداخته شدن پول به دانشمند اطمينان حاصل كنيم نه
اينكه موظف باشيم به خاطر استفاده از دانشش راسا به او پولی دهيم. مثلا دندانپزشك
بايد بابت خدمتی كه انجام میدهد پول دريافت كند، حالا كسی میتواند اين پول را
شخصا بپردازد يا اينكه از بيمه استفاده كند يا اصلا به درمانگاه خيريه برود. اگر
دو راهحل آخر را انتخاب كند كار غيراخلاقی نكرده.
اينجا مسئلهی اول (اخلاقی بودن قانون كپیرايت) به مسئلهی
دوم (مفيد بودن قانون كپیرايت) گره میخورد. آيا به نفع افراد فرهيخته و
دانشمندان است كه قانون كپیرايت به شكل فعلی بماند؟ يعنی رابطهی مالی بين مخاطب
به عنوان خريدار و دانشمند به عنوان فروشنده برقرار باشد؟
با اينكه قانون فعلی كپیرايت مبتنی بر اين است كه
توليدكنندهی كالای فرهنگی صاحب آن است و مخاطب بايد اين كالا را در ازای پول از
او بخرد، اما در عمل اتفاق ديگری میافتد. اتفاق ديگری كه الگوی واقعی را شبيه به
الگوی دريافت پول در ازای خدمت بهجای خريد از صاحب كالا میكند. در بسياری از
موارد كتابخانهها، دانشگاهها و مراكز تحقيقاتی هستند كه به دانشمندان پول میدهند
و مخاطبان اصلی بدون پرداخت پول (يا با پرداخت پولی اندك آن هم به شكل غيرمستقيم
مثلا در قالب حق عضويت در كتابخانه) از اين خدمات بهرهمند میشوند و كسی هم عذاب
وجدان ندارد. وگرنه عمدهی دانشجويان و حتی اساتيد بايد قيد كار علمی كردن را
بزنند. بهنظر میرسد بديهی است كه عمدهی مخاطبان توان پرداخت هزينههای توليد
علم را ندارند و در نبود مخاطبی كه هزينهها را تامين كند فعاليت علمی تقريبا
غرممكن است.
گرچه در مورد فعاليتهای علمی و دانشگاهی بديهی است كه اجرای
قانون كپیرايت به اين صورت كه مبتنی بر رابطهی خريدار و فروشنده باشد ممكن نيست
هنوز بر اين قانون در عرصههای ديگر پافشاری میشود. هنوز فرض میشود به نفع رماننويس
است كه مخاطب كتاب را از او بخرد و بابت اين كالای فرهنگی مستقميا پول پرداخت كند.
اما تصور من اين است كه الگوی كار دانشگاهی كه به اجبار و آن هم به صورت نصفهنيمه
به آن روی آورده شده بايد بهطور كلی مبنای قانون كپیرايت باشد. يعنی رابطهی توليدكنندهی
كالای فرهنگی و مخاطب رابطهی خريدار و فروشنده نيست، بلكه رابطهی خدمتگزار و
بهرهمند از خدمت است و كسی كه از خدمت بهرهمند میشود لازم نيست مستقيما برای آن
پولی پرداخته باشد، حتی لازم نيست وابستگی مشخصی داشته باشد به موسسهای كه پول را
پرداخته كرده (مثلا عضو كتابخانه يا دانشگاهی باشد كه كتاب را خريده). بلكه صرفا
كافی است دانشمند بابت خدمتش به مقدار لازم پول دريافت كرده باشد.
بنابراين من فكر میكنم رابطهی مالی بهجای اينكه بين
توليدكنندهی كالای فرهنگی و مخاطب باشد، بايد بين توليدكنندهی كالای فرهنگی و
حامی باشد. حال سوال اصلی اين است كه آن نهادی كه قرار است به توليدكنندهی كالای فرهنگی
پول دهد و از او حمايت كند كيست؟ اگر اين نهاد بهفرض دولت باشد بيم آن میرود كه
توليدكننده را به سمت توليد كالای مورد علاقهی خود سوق دهد و جلوی توليد كالايی
را كه به نفعش نيست، بگيرد. بنابراين لازم است پول را نه يك نهاد بلكه حاميان
مختلفی تامين كنند. مثلا دانشمند میتواند اعلام كند مشغول كار بر روی فلان موضوع
است و فلان ميزان پول لازم است تا اين كار انجام شود، حاميان مختلف اين طرح (از
شركتها و دانشگاهها تا افراد حقيقي) میتوانند از اين طرح حمايت كنند و وقتی اين
طرح به انجام رسيد در اختيار عموم قرار بگيرد. میتوانند اتحاديهها و تعاونیهايی
تشكيل شوند و افراد بنابر موضوع علاقهشان بهنحو سيستماتيك مبلغی را برای تامين
هزينههای دانشمندان بپردازند اما لازم نيست بهطور مستقيم اين مبلغ هربار برای خريد
يك كالا پرداخته شود.
شهود من اين است كه تغيير رابطهی مالی از مخاطب-توليدكننده
به حامي-توليدكننده، اگر بهنحو سيستماتيك اتفاق بيفتد نه باعث ضرر است نه اشتياق
به توليد كالای فرهنگی را كم میكند. تاريخ توليد كالاهای علمی و فرهنگی و حتی شاهكارهای
ادبی نشان میدهد كه پول حاصل از فروش مستقيم به مخاطب انگيزهی اصلی توليد نبوده
است. البته بايد منتظر ماند و ديد ايدههايی مثل نشر نوگام در ايران كه خود
برگرفته از نمونههای غيرايرانی ست چقدر میتوانند موفق شوند. اما پيشاپيش میدانم
كه اگر فكری برای رابطهی فعلی بين توليدكننده-مخاطب نشود، دير نيست كه دست كمتر
مخاطبی به كالای فرهنگی برسد. پول خيلی وقتها در دست كسی است غير از مخاطب اصلي.
رابطهی حامي-توليدكننده در تاريخ فرهنگ بیسابقه هم نيست، بخش عظيم توليدات دورهی
روشنگری و خيلی دورههای ديگر اتفاق نمیافتاد اگر قرار بود خوانندگان تامينكنندهی
هزينهی نويسندگان باشند.