سکوت و نوشتن

در چند ماه اخیر سختم بوده که بنویسم. هیچ وقت دیگری به این اندازه از بی‌اثر بودن حرف زدن شرمگین نبوده‌ام که این چند ماه و در مسئلهٔ فلسطین. برایم بی‌معنی بوده که در برابر فاجعه‌ای که جلوی چشم‌مان رخ می‌دهد بنویسم درحالی که این نوشتن‌ها و حرف‌زدن‌ها به هیچ‌جا نمی‌رسد. با استدلال‌ها دربارهٔ این‌که چرا مقابله با پروپاگاندا مهم است آشنایم. ناامیدی‌ای که از آن حرف می‌زنم بیشتر روانی است تا عقلانی است. لابد هنوز هم اگر با عقل سرد بنشینم و محاسبه کنم لابد نتیجه می‌گیرم که امیدواری تصمیمی سیاسی است: دقیقاً زمانی که نیروهای متعددی در کارند تا افراد را متقاعد کنند که تلاش‌ها اثری ندارد، مهم است که به تلاش‌کردن برای تغییر ادامه داد. اما از نظر ذهنی و روانی در حالتي هستم که نمی‌توانم. سیاهی جلوی چشمانم را گرفته. توحشی که در جریان است از نوشتن و حرف زدن ناتوانم کرده. کسانی که هنوز می‌توانند فعال باشند را تحسین می‌کنم. ولی این را می‌دانم که تا وقتی این پرده را از جلوی چشمم کنار نزنم، من یکی هیچ کار با معنایی نمی‌توانم بکنم.

احساس ناتوانی در نوشتن دربارهٔ چیزی که عاملی اثرگذار در فکر و زندگی‌ام در این چندماه بوده باعث شده که شرمنده باشم از اینکه از چیزی دیگر هم بنویسم. اما من اگر ننویسم، روزمرگی از دستم در می‌رود. من زندگی‌ام را در روایتم از زندگی‌ام زندگی می‌کنم. باید برگردم به نوشتن، دربارهٔ دانشکده، دوستانم، و خودم و پایان‌نامه.

حال یکی از همکلاسی‌ها هیچ خوب نیست، دقیق‌ترش این است: فروپاشیده. به دلایل مختلفی با او احساس همدردی شدیدی دارم و این دلایل از قضا در ظاهر تفاوت‌های شديدمان است. من پیوند عمیقی از نظر حسی با جایی که از آن آمده‌ام دارم. ایرانیان و ساکنان خاورمیانه به طور خاصی برایم مهم‌اند و دغدغه‌شان را دارم؛ بدون این‌که ذره‌ای تعلق به ایدئولوژی ناسیونالیسم داشته باشم یا از جنبهٔ مذهبی هم‌دینان برایم مهم باشند. تعلقم و حساسیتم به مسائل ایران و خاورمیانه چیزی است از جنس حسی که به خانواده داریم. لازم نیست فکر کنیم که از نقطه‌نظری خنثی بهترین‌اند یا باارزش‌تر از انسان‌های دیگر هستند؛ با این‌حال قابل درک است که توجه بیشتر و پیوند عاطفی عمیق با آن‌ها داشته باشیم. این وابستگی به جایی که از آن آمده‌ام در این شرایط من را در موقعیت آسیب‌پذیری قرار می‌دهد. از یک طرف کسانی این وابستگی را به دیدگاهی سیاسی تفسیر می‌کنند که باعث می‌شود پیش‌فرض‌هایی منفی متعددی دربارهٔ من داشته باشند. از آن سو، به خاطر بی‌عملی‌ام در دفاع از کسانی که ادعا می‌کنم دغدغه‌شان را دارم در معرض سرزنشم. همکلاسی کمابیش همین وضعیت را دارد به دلیل پیوندهایی بسیار متفاوت با من، با اجداد از هولوکاست جان‌به‌دربرده.

تفاوت ظاهری دیگر‌مان که به شکل نامنتظره‌ای باعث همدردی من می‌شود رویکردی است که به زندگی حرف‌ای‌مان داریم. از سال اولی که این‌جا بوده تقریباً در هر کنفرانسی که می‌توانسته شرکت کرده و تا جای ممکن تلاش کرده که چیزی منتشر کند. زندگی دانشگاهی او سری‌ای از موفقیت‌های کوچک است. من برعکس برابر چنین وسوسه‌ای مقاومت کرده‌ام. انرژی‌ام عمدتاً صرف این شده که موضوعی پیدا کنم که کار کردن بر روی آن مصداقی از نحوه‌ای از فلسفه‌ورزی باشد که مستقل از موفقیت دانشگاهی تحسین می‌کنم. او حالا زیر فشار هزار تعهد جزئي که برای خود ساخته وا داده، من هر روز در اضطراب این هستم که شاید اصلاً در جایگاهی نبودم که بخواهم به جای موفقیت‌های کوچک در دسترس‌تر چنین سنگ بزرگی را بردارم که نتیجه‌اش یا یک موفقیت لذت‌بخش بزرگ است یا شکست کامل. اما همین افراط هردو‌مان در مسیری که پیش گرفته‌ایم چیزی است که باعث می‌شود همدردی‌ام با او بیشتر شود. هیچ‌کدام نخواسته‌ایم هم به نعل بزنیم و هم به میخ. جایی خیلی زود تصمیم بسیار رادیکالی برای دورهٔ تحصیلی‌مان گرفته‌ایم و عمیقاً به آن پایبند مانده‌ایم. من از تعریف هر پروژهٔ مستقل کوچکی که ربطی به کار اصلی‌ام ندارم سرباز زده‌ام، او از تلاش برای تمام کردن هر پروژهٔ کوچکی با شانس موفقیت بالا دریغ نکرده.

با وجود اضطرابی که هر دو تجربه می‌کنیم، وضع من باثبات‌تر به نظر می‌رسد. لابد این تاحدی به ویژگی‌های شخصیتی و تجارب برمی‌گردد. اما فکر می‌کنم تا حدی هم به تناسب‌مان با جایی که درس می‌خوانیم مربوط است. من در این دانشگاه، تا جایی که به دانشگاه مربوط است، حالم خوب است. من این دانشکده، ساختار، ارزش‌ها، و آدم‌هایش را دوست دارم. و تصورم تا پیش از این، این بوده که این دانشگاه به طور ویژه‌ای از نظر انسانی (در مقایسه با دیگر دانشگاه‌های هم‌سطحش) جای خوبی است. اما با همکلاسی که حرف می‌زدم و فروپاشیدگی‌اش را دیدم، یادم افتاد که قبلاً هم دربارهٔ شایستگی‌های اخلاقی محیطی که به آن وابستگی دارم اشتباه کرده‌ام.

از خاطرات هنوز بسیار زنده برای من است که باری ناگهان با این مواجه شدم که مدرسه‌ای که به خاطر امنیت روانی‌ای که در آن داشتم تحسینش می‌کردم، برای برخی از نزدیک‌ترین اطرافیانم جهنم بوده. اولين باری که این اختلاف نظر یا احساس رو آمد، چند روز فقط به پرتاب کردن گزاره‌های احساسی به سمت هم گذشت. من باور نمی‌کردم که آن‌ها مزیت‌های اخلاقی آن سیستم را نمی‌دیدند و آن‌ها متعجب بودند که من اصلاً حسنی در آن سیستم می‌دیدم. هیجان که فروکش کرد، نشستیم به حرف زدن. آنچه من در مدرسه دوست داشتم آزادی زیادش بوده، اینکه به من این احساس را می‌داد که می‌توانم تصمیم بگیرم که می‌خواهم با خودم و زندگی‌ام چه کنم و کسانی هستند که از تصمیمم حمایت می‌کنند و امکاناتی در اختیارم می‌گذارند که پیش‌تر بروم. من دوست داشتم که به راحتی می‌توانستم از اجبار سر تقریباً هر کلاسی رفتن فرار کنم و تمام روز در گوشه‌ای از حیاط بنشینم و كتاب بخوانم؛ انگار همهٔ این‌ها کافی نباشد، می‌شد از مدرسه بخواهیم که فلان استاد یا معلم را برای چند جلسه در موضوعی خاص دعوت کند، اتفاقی که تقریباً همیشه به راحتی می‌افتاد. این انعطاف و عدم اجبار برای من ایدئال بود. در صحبت‌های آن روزها، دوستی گفت که این سیستم فقط برای افرادی شبیه به تو ایدئال بوده. برای کسی که فکر می‌کرده می‌داند چه می‌خواهد و از هر نظم و راهنمایی بیرونی‌ای فراری بوده. مدرسه برای دوستانم منطعف نبود، بی‌برنامه و بی‌دروپیکر بود، جایی که کسی توجهی به آن‌ها نمی‌کند و از راهنمایی و حمایت سیستماتیک خبری نیست.

به گمانم دربارهٔ دانشکده هم همین است. چیزی که من به طور خاص دربارهٔ این دانشکده دوست دارم، این است که خبری از آن مسابقه و رقابت بر سر چاپ مقاله و شرکت در کنفرانس که در دانشگاه‌های این‌جا معمول است نیست. این روحیه تشویق هم نمی‌شود. اینجا هنوز می‌شود فلاسفهٔ مطرحی را پیدا کرد که از روال معمول تبعیت نکرده‌اند و شهرت‌شان به کمیت مقالات و کتاب‌هایشان نیست. از نظر بسیاری از دوستانم در این‌جا این مشکل بزرگی است که اساتید باتجربه‌تر دانشکده گاهی یادشان می‌رود که دانشگاه‌ها دیگر مثل پنجاه سال پیش کار نمی‌کنند. اما من از آن دسته‌ام که راضی‌ام از این‌که از این آخر باقی‌مانده‌های روال پیشین لذت ببرم. روال‌ها و تعهدات از پیش مشخص هم در این‌جا از بسیاری از دانشگاه‌های دیگر کمتر است. هیچ کس فشار خاصی نمی‌آورد که آنچه این روزها برای دورهٔ دکتری معمول یا ایدئال دانسته می‌شود اتفاق بیفتد. مهم‌تر از همه، محيط بیشتر همکارانه است، و تا حدی به همین دليل از راهنمایی سیستماتیک خبری نیست. آدم‌ها در دسترس‌اند، اگر که بپرسی و بخواهی که باشند؛ و رهایت می‌کنند اگر که انگیزه‌ای برای ارتباط نداشته باشی. این مراقبت‌نشدن دائم در محيط حرفه‌ای برای من که گاهی نیازمند پنهان شدنم و راحت‌تر می‌توانم به برنامه‌ریزی شخصی پایبند باشم تا سرمشق دیگران، ایدئال است. اما حالا می‌بینم که چرا می‌تواند برای دیگران فاجعه‌آمیز باشد. این هم هست که نبود حمایت سیستماتیک برای آدم‌هایی با روابط اجتماعی قوی مشکل کمتری ایجاد می‌کند، یعنی دقیقاً برای همان کسانی که اصلاً کمتر محتمل است که نیاز به چنین حمایتی داشته باشند.

دیدن وضعیت فروپاشیدهٔ همکلاسی بیش از آن‌چه فکر می‌کردم متاثرم کرده. فکر می‌کنم که من خوش‌شانس بودم که با این روحیات و ایدئال‌ها در این دانشکده درس می‌خوانم؛ و می‌بینم که چطور همین محیط برای کسی با جاه‌طلبی و روحیهٔ متفاوت فاجعه‌آمیز بوده است.

در ستایش دیوید کاپلان

 

(این نوشته بسیار شخصی است و برای بهتر کردن حالم نوشته شده. خواندنش احتمالاً خوشایند نیست.)

 

سخت بود که در جلسهٔ آخر بغضم بدل به هق‌هق گریه نشود. هدف غیر جاه‌طلبانه‌‌ام در این ترم این بود که دیوید کاپلان را ناامید نکنم. تقریباً بر هیچ کار دیگری در این ترم تمرکز نکردم مگر این‌یکی و به‌نظر می‌رسد در رسیدن به این هدف شکست نخورده‌ام.

 

در تمام دوسالی که وضعیت ویزا و ثبت‌نام و حتی شرکتم در کلاس‌ها مبهم بود، دیوید به‌طرزی خستگی‌ناپذیر وضعیت را دنبال کرد و پیگیری کرد که مشکلات حل شود. کل حضورم در این‌جا و درس‌خواندم مدیون تلاش‌های شخصی اوست.

 

دیوید روح دانشکده است. نمی‌توانم تصور کنم که اوضاع دانشکده در نبودش چطور می‌تواند باشد. غیر از خوش‌نامی‌اش به عنوان فیلسوف، تلاش مدامی دارد برای ایجاد فضایی دوستانه و گرم در دانشکده. از جمله شانزده‌سال است که مستمراً سمینار مخصوص دانشجویان سال اول دکتری را درس می‌دهد. در همهٔ این شانزده‌سال یکی از برنامه‌هایش این بوده که در میان کلاس با دانشجویان به کافه یا رستوران درون دانشگاه برود و یک‌ساعتی در میان بحث فنی فضای دوستانه‌ای برای گفت‌وگوی شخصی‌تر ایجاد کند.

 

حساسیتش و توجه‌اش نسبت به حال هر تک دانشجویی سر کلاس تحسین‌برانگیز است. همه را می‌بیند و دغدغه حال تک‌تک دانشجویانش را دارد. بارها شاهد این بودم که مستقيم و غیرمستقیم سعی کرده تنشی پنهان را مدیریت کند. تنش‌هایی که حالا حضوری شدن دوبارهٔ کلاس‌ها بعد از مدت‌ها غیبت و مجازی بودن ایجاد می‌کند.

 

بعد از جلسهٔ آخر فرصتی پیش آمد و دوساعتی حرف زدیم. بحث‌های مربوط به مقاله که تمام شد، صحبت‌ها شخصی‌تر شد. و در میان این صحبت شخصی بود که بغض بارها آمد و بارها به این فکر کردم که بعید است که هیچ‌وقت دیگری در زندگی انقدر خوش‌شانس باشم که مورد توجه چنین شخصیت فوق‌العاده‌ای باشم. از جمله چیزهایی که در این صحبت آخر گفت این بود که به نظرش من آدم پرحرفی نیستم اما وقتی سرکلاس حرف می‌زنم نکته‌هایم مرتبط است. بعد پرسید که آیا با این پدیده آشنایم که وقتی زنی حرف می‌زند، کسی توجه نمی‌کند و بعد که مردی همان نکته را می‌گوید همه می‌گویند چه ایدهٔ درخشانی. پرسید که آیا من دربارهٔ خودم در کلاس چنین احساسی دارم یا نه. مدت‌ها است که به این وضعیت فکر می‌کنم. به این‌که تا زمانی که کلاس‌ها آن‌لاین بود من اغلب پرحرف‌ترین دانشجوی کلاس بودم و بحث‌ها را پیش می‌بردم، طوری که بعضاً از مدرس کلاس هم بیشتر حرف می‌زدم. اما از وقتی به این‌جا آمده‌ام به طرز محسوسی کمتر سرکلاس‌ها حرف می‌زنم. بخشی لابد مربوط به اوضاع شخصی من است. این‌که در تهران حالم بهتر بوده و در موقعیتی بودم که اطمینانم به خودم بیشتر بوده و همین حرف زدن و فعال بودن را راحت‌تر می‌کرده. اما به گمانم موضوع کلی‌تر از این‌ها است. روابط قدرت در حضور مؤثرتر است تا در فضای مجازی. هیچ حس شخصی بدی به هم‌کلاسی‌هایم ندارم و می‌دانم به طور خودآگاه چقدر سعی می‌کنند انسان‌های مثبت و موجهی باشند. اما این خودآگاهی به سطح رفتارهای روزمره‌شان نمی‌رسد. سه مرد کلاسیک سفید طبقه‌متوسط در کلاس هستند که هرقدر شخصاً آدم‌های نازنینی هستند، در بحث‌ها و حتی گفت‌وگوهای دوستانهٔ حضوری نمی‌توانند تلاششان برای مسلط بودن و فرد شمارهٔ یک بودن را کنترل کنند. در همین راستا، به نظرم ناخودآگاه، همدیگر را هم جدی‌تر می‌گیرند. اما نمی‌خواستم این‌ها را به دیوید بگویم. نمی‌خواستم بگویم که فضایی که این دوستان ایجاد می‌کنند مشارکت من را کمتر کرده. اما لازم هم نبود که من بگویم. خودش ادامه داد که وقتی من سر کلاس حرف می‌زنم چنین احساسی دارد. گفت که تعجب می‌کند که وقتی من حرف می‌زنم بحث ادامه پیدا نمی‌کند در حالی که به نظرش نکاتم معمولاً مربوط است. از یکی از آن سه‌مرد سفید همکلاسی نام‌برد و گفت که گرچه انسان نازنینی است اما نکاتش معمولاً مربوط نیست و ابراز تأسف کرد که معمولاً سوال‌های اوست که روال بحث کلاس را تغییر می‌دهد. فقط از دیوید کاپلان انتظار می‌رود که این را ببیند و ابرازش کند. و عمیقاً دلگرم شدم وقتی که گفت «با این‌که زیاد حرف نمی‌زنی، وقتی حرف می‌زنی من خیالم راحت می‌شود که دست‌کم یک نفر در کلاس می‌فهمد که من چه می‌گویم و مقاله چه می‌گوید». حتی اگر این تعریف را فقط برای بهتر کردن حال من گفته باشد، شنیدنش از دیوید کاپلان همیشه دلگرم‌کننده است.

 

از چیزهای شخصی‌تری هم حرف زدیم. پرسید که مشکلی هست که بتواند به حل شدنش کمک کند و گفتم که نیست. بخشی از سختی حضور در این‌جا مربوط به فاصلهٔ زیاد از ایران است که کسی نمی‌تواند کاری برایش بکند و من هم احتمالاً به زودی به این وضع عادت می‌کنم. گفت که حتماً عادت می‌کنی وقتی دوستان بیشتری پیدا کنی و ادامه داد که قبل از این‌که به این‌جا بیایم دست‌کم یک دوست داشته‌ام. پ. را می‌گفت. تعریف کرد که در آن اوایلی که برای آمدن من به این‌جا تلاش می‌کرده باری از پ. خواسته است که با من حرف نزدند چون نگران بوده که ممکن است حرف زدن با کسی که در آمریکا است برای من مشکل تازه‌ای ایجاد کند، این را تعریف کرد و گفت «بگذار این‌طور بگویم یک‌نفر هست که می‌خواهد با تو دوست باشد». همان روزها ای‌میلی هم به خواهرم زده بود و توصیه‌هایی کرده بود برای این‌که از هر مشكل پیش‌بیینی‌نشده‌ای جلوگیری کنیم. من آن روزها را یادم هست. پیچیدگی دوستی فعلی‌ام با پ. به کنار، دلگرم‌کننده بود یادآوری این‌که چقدر به همه چیز توجه داشته و دارد.

 

 

دربارهٔ دانشگاه هم حرف زدیم. ابراز نگرانی کردم که در این دو ترم به خودم ساده‌تر گرفته‌ام و سعی کرده‌ام از حیطه‌هایی که برایم آشناست بیرون نیایم. تأیید کرد که تصمیم درستی بوده و به زودی وقت خواهم داشت که کار در حوزه‌های جدید‌تر را شروع کنم و خوب است که فعلاً کاری را کنم که با آن راحت‌ترم. دوست داشتم این را از کسی مثل دیوید بشنوم. گرچه می‌دانم تصمیمی که گرفتم تصمیم لازمی بوده، اما گاهی حس بدی نسبت به خودم دارم. فکر می‌کنم تنبلم و این تنبلی و تمایلم برای باقی ماندن در فضای امن باعث شده که برخی موقعیت‌ها خیلی خوب را از دست بدهم. کلاس‌هایی را نگیرم و با اساتیدی کار نکنم که می‌دانم فوق‌العاده‌اند، چون می‌ترسم که نتوانم فشار را تحمل کنم.

 

با جزئيات نوشتم چون دلم می‌خواهد یادم بماند. دلم می‌خواهد دست‌کم یک تصویر با جزئیات از دیوید داشته باشم. در این سه‌ماهی که ساده نگذشته است،‌ بارها حال بدم را با این کمتر کرده‌ام که به دیوید و کلاسش فکر کنم. به هیجانی که بارها تجربه کردم وقتی چیزی که تا قبل از آن فقط می‌دانستم را ناگهان حس ‌کردم عميقاً فهمیده‌ام. به خاطرات شخصی بامزه‌ای که از فلاسفهٔ دیگر که دوستان نزدیکش بوده‌اند تعریف می‌کند: پاتنم، کریپکی، کواین و… به احترامی عمیقی که هنوز نسبت به اساتیدش ابراز می‌کند: چرچ، کالیش، کارنپ و…، به محبت مدامی که نسبت به خانواده‌اش ابراز می‌کند و تحسینش نسبت به دانشجویان سابقش. دیوید سخاوت‌مندترین، مهربان‌ترین، و باتوجه‌ترین استادی است که دیده‌ام و همه این ویژگی‌ها را تا حدی شگفت‌انگیز و غیرقابل‌باور داراست. بی‌نهایت دلتنگ خودش و کلاسش خواهم شد. و چه حیف که انقدر از حوزهٔ کارش دورم که بعید می‌دانم هیچ‌وقت دیگری سرکلاسش باشم.

در جست وجوی زمان از دست‌رفته

اگر سرحا‌ل‌تر بودن اجتناب می‌کردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.

با زمان به مشکل خورده‌ام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس می‌خوانم و جایی که زندگی می‌کنم. زمان از دستم می‌ٰرود و حس می‌کنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامه‌ریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمی‌توانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست داده‌اند، بخش بزرگی از ساعت‌هایم بین دو روز می‌گذرد: یازده‌ساعت‌ونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم می‌خوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمی‌توانم پیش‌بینی کنم کی است از خواب بیدار می‌شوم. حتی دیگر نمی‌دانم در یک بیست‌وچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دست‌کم یک چیز باید قاعده‌مند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.

این‌که نمی‌دانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کرده‌ام، اضطراب‌زا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازه‌ای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.

برای کنترل کردن وضعیت ذهنی‌ام دوباره به طرزی افراطی کتاب می‌خوانم. معمولاً حدود شش‌ساعت بعد از اینکه دیگر نمی‌توانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار می‌خوانم. این در کوتاه مدت آرام‌کننده است اما در میان‌مدت احساس می‌کنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمی‌کنم. اما نمی‌توانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگ‌تری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.

همیشه خسته‌ام و اغلب بی‌انگیزه. حسم از این‌که کاری چقدر فوری است را از دست داده‌ام. نگرانم که کلاً توانایی‌ام برای ارزش‌گذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.

در جست وجوی زمان از دست‌رفته

اگر سرحا‌ل‌تر بودن اجتناب می‌کردم از این اشارهٔ سردستی به عنوان یک رمان.

با زمان به مشکل خورده‌ام. نه با مفهوم زمان، با همین سیر گذرندهٔ روزمره. بخش بزرگی از مشکل ناشی از اختلاف ساعت بین جایی است که درس می‌خوانم و جایی که زندگی می‌کنم. زمان از دستم می‌ٰرود و حس می‌کنم که هیچ کنترلی بر روی آن ندارم. نیاز دارم بتوانم برنامه‌ریزی کنم و تصوری داشته باشم که چقدر وقت دارم اما نمی‌توانم: هیچ چیز نیست که زمان را به نحوی معقول تقسیم کند. روزها معنایشان را از دست داده‌اند، بخش بزرگی از ساعت‌هایم بین دو روز می‌گذرد: یازده‌ساعت‌ونیم اختلاف ساعت چنین تأثیراتی دارد. خواب و بیداری هم دیگر هیچ نظمی ندارد. هرزمانی که بتوانم می‌خوابم و معمولاً بسیار بد و ناآرام و در زمانی که نمی‌توانم پیش‌بینی کنم کی است از خواب بیدار می‌شوم. حتی دیگر نمی‌دانم در یک بیست‌وچهارساعت فرضی چندساعت خوابم و چندساعت بیدار. دست‌کم یک چیز باید قاعده‌مند باشد تا بشود بقیهٔ چیزها را طبق آن تنظیم کرد. و هیچ چیز چنین نقشی را ندارد نه روشن و تاریک شدن هوا و نه خواب و بیداری.

این‌که نمی‌دانم کجای کارم و هیچ تخمینی ندارم که در روز (کدام روز؟) چقدر کار کرده‌ام، اضطراب‌زا است. وضعیت عجیبی است که نتوانی زمان را اندازه بگیری و من حالا در چنین وضعی هستم. کافی نیست که بدانم چندساعت، مهم است که بدانم چندساعت در چه بازه‌ای از زمان و این بازهٔ بزرگتر گم شده است.

برای کنترل کردن وضعیت ذهنی‌ام دوباره به طرزی افراطی کتاب می‌خوانم. معمولاً حدود شش‌ساعت بعد از اینکه دیگر نمی‌توانم درس بخوانم، متن غیرمرتبط به درس و کار می‌خوانم. این در کوتاه مدت آرام‌کننده است اما در میان‌مدت احساس می‌کنم به معنی این است که از زمان محدودی که دارم برای کار موظفی که دارم استفاده نمی‌کنم. اما نمی‌توانم تنظیمش کنم چون چارچوب بزرگ‌تری که میزان خواندن متفرقه و خواندن مربوط به کار را با آن بسنجم وجود ندارد.

همیشه خسته‌ام و اغلب بی‌انگیزه. حسم از این‌که کاری چقدر فوری است را از دست داده‌ام. نگرانم که کلاً توانایی‌ام برای ارزش‌گذاری و محاسبه و مقایسه را از دست داده باشم.

دانشگاه

 

جلسه با کمی تنش شروع شد. از یک طرف دانشجویان تحصیلات تکمیلی از عکس‌العمل دانشکده نسبت به بحران اخیر ناراضی بودند و از آن طرف چهار نفر از قدیمی‌ترین اعضای دانشکده که در جلسه شرکت کردند، شاید حس می‌کردند که ناعادلانه است که حالا که تحت چنین فشار شدیدی هستند از طرف دانشجویانشان هم مورد پرسش قرار بگیرند. دو طرف با گارد نسبت به هم جلسه را شروع کردند. دو گروهی که معمولاً نزدیک‌ترین رابطه را با هم دارند و اصلاً ارتباط صمیمانه‌شان با هم یکی از چیزهایی است که من بسیار دربارهٔ این دانشکده دوست دارم. بعد از دو ساعت بحث بی‌تعارف آن‌چه باقی مانده بود نه تنش، که همدلی و فهم مشترک بود.

بخش عمومی بحران که در فضای مجازی بازتاب پیدا کرده این است که یکی از پست‌داک‌های دانشکده ای‌میلی با محتوایی نامناسب برای یکی از دانشجویان لیسانس فرستاده. بعد از این‌که آن دانشجو در توئیتر دربارهٔ این اتفاق نوشت، سیلی از گزارش دربارهٔ رفتارهای نامناسب آن شخص شروع شد.

مقیدم که چیزی از جزئیات بحث‌های جلسه نگویم، حتی به زبان فارسی. آن‌چه بیش از همه متاثرم کرد و گفتنش بی‌اشکال است، این حرف یکی از اعضای دانشکده بود که وقتی با خبر مواجه شده‌اند اولین چیزی که برایشان مطرح بوده حمایت از دانشجویان لیسانس بوده، برای همین توجه نکرده‌اند که دانشجویان تحصیلات تکمیلی با این خبر در چه موقعیتی قرار می‌گیرند. این از آن چیزهایی بود که شاید اگر چهره به چهره درباره‌اش حرف نمی‌زدیم روشن نمی‌شد، یا دست‌کم همدلی‌ای برنمی‌انگیخت. همین‌طور توصیفات دانشجویان از حس‌شان در طی این چند روز با دیدن بحث‌ها در فضای مجازی. شاید اگر این را هم رودررو نمی‌گفتیم، روشن نمی‌شد که از چه حرف می‌زنیم و چرا این حس مهم است.

کمی طول کشید تا دوباره به این نقطه برسیم که دو گروه با علایق و منافع متفاوت نیستیم، بلکه دو گروهی برابر هم‌اند که علایقشان یکسان است اما نقطه‌نظر و پرسپکتیوشان با هم فرق دارد. بعد از شکستن آن گارد اولیه، به نظرم می‌رسید که اطمینان به دانشکده به دانشجویان برگشت و اعضای دانشکده هم با همدلی به دغدغهٔ دانشجویان گوش دادند و انتظاراتشان از این‌که بعد از انجام پروسهٔ قانونی چه اتفاقی بیفتد را شنیدند. باقی بحث‌ها دربارهٔ محدودیت‌های قانونی بود و پروسه‌های تحقیقی که در جریان است. و توافق بر سر اینکه قبل و بعد از پروسه‌ای که دانشگاه پی می‌گیرد، دانشکده چه عکس‌العملی نشان خواهد داد. و البته بحث مفیدی دربارهٔ اینکه نیاز به تغییری در ساختارهای فعلی داریم برای اینکه این اتفاق تکرار نشود یا اگر شد زودتر و بهتر رسیدگی شود.  

حس یک ساعت اول که مدام ناامیدتر می‌شدم، جبران شد با خوشایندی همدلی دوسویه‌ای که در آخر جلسه پدید آمد. گفت‌وگوی حضوری‌ (که حالا به جلسات زوم بدل شده)، اگر بتواند با همدلی همراه شود، معجزه می‌کند. چیزهایی هست که مگر در رفت‌وبرگشت و تکرار مدام حرف‌ها و عکس‌العمل‌ها فهمیده نمی‌شود. این فهم دوسویه لازمهٔ این بود که هر اتفاقی که در آینده بیفتد، طرفین حس کنند تصمیم مشترکی گرفته شده نه اینکه گروهی برابر آن‌ها برای منافع خودش تصمیم گرفته.

حس خوبی دارم، از گشودگی نهایی اعضای دانشکده که شاید جوان‌ترینشان در این جلسه هفتاد و چندساله بود و پختگی دانشجویانی که با وجود جوانی آن هیجان و غلیان احساسات اولیه را کنترل کردند و بحث را با آرامش و عقلانیت پیش بردند. با اینکه در ابتدا بسیار معذب بودم، خوشحالم که در این جلسه شرکت کردم. این شد تجربه‌ای واقعی از آن‌چه این دانشکده هست، با اینکه هنوز در آن حضور نداشته‌ام.

توقف

 

باید قبول کنم که وضع زندگی قرار است همین بماند: از این ددلاین تا آن ددلاین. بدون هیچ فرصت واقعی‌ای برای توقف و استراحت. شبیه نمودار سینوسی‌ای که هر پایین‌رفتنش نشانهٔ صعود دوباره است.

دو هفتهٔ دیگر آزمون جامع است. در گروه کلاسی‌مان نوشتم که هر کدام از این سوال‌هایی که فرستاد‌ه‌اند خودش یک مقالهٔ کامل است و شکلکی نشان‌دهندهٔ نگرانی فرستادم. نمی‌دانم چطور قرار است در دو هفته بتوانم پاسخ معقولی برای هر کدام آماده کنم و چطور بعداً قرار است در حدود سه ساعت این پاسخ‌ها را یکجا بنویسم. عکس‌العمل‌ها زیادی کلاسیک بود. دو موجود مذکر کلاس بلافاصله گفتند که امتحان را جدی نمی‌گیرند و کمترین تلاش را برای آن می‌کنند. دیگران: ابراز نگرانی مشابه. رویکرد گروه اول معقول‌تر است. این آزمون‌ها (که به طرز مسخره‌ای سه بار و در انتهای هر ترم برگزار می‌شوند) هیچ ربطی به هیچ چیز واقعی‌ای ندارند. به علاوه، فقط قبول/رد شدن در آن‌ها مهم است و بعید می‌دانم هیچ وقت کسی رد شده باشد. اما من نمی‌توانم. نمی‌توانم زیادی ساده بگیرم. نمی‌توانم دوباره همهٔ مقاله‌ها را نخوانم و سعی نکنم دوباره تحلیل‌شان کنم. و طبیعتاً وقتی برای این کارها نیست.  

بی‌انرژی بودن و خستگی ادامه دارد. می‌دانم راه‌حل معجزه‌آسایی در کار نیست. باید سعی کنم به کار کردن ادامه دهم، گیرم با شدت کمتر. و بعد انقدر کار کردن را بیشتر کنم که جایی برای فکر کردن به وضعیت باقی نماند: دوباره شکل وضع واقع را پیدا کند، نه موضوع ارزش‌گذاری و احساس.

چند روز پیش به ذهنم رسید که شاید این بی‌انگیزگی و بی‌انرژی بودن حاصل این است که کارهای پیش‌رویم بسیار مکانیکی است: مقاله‌های کلاس‌ها را بخوانم و گزارش بنویسم، مقاله‌های ترم قبل را دوباره بخوانم و پاسخ سوالات آزمون جامع را بیرون بکشم. هیچ کدام ربط زیادی به فعالیت مولد فلسفی ندارد. این ترم به خاطر شرایطی که پیش آمد، قرار شد یک درس را مطالعهٔ انفرادی بگیرم. کار معمولی نیست. این درس معمولاً باید سال سوم به بعد گرفته شود. اما وضعیت من نامشخص‌تر از آن است که این محاسبات را بشود به کار برد. حتی خیلی دقیق نمی‌دانیم که من دانشجوی سال چندم حساب می‌شوم. در رفت‌وبرگشت ای‌میلی با استادی که قرار است مطالعهٔ انفرادی را با او بگذارنم، چند دقیقه آن جذبهٔ فکر کردن شخصی برگشت. باید به طور خلاصه برایش می‌نوشتم که روی چه موضوعی می‌خواهم کار کنم. و همان چند دقیقه فکر کردن هیجان‌زده‌ام کرد. به نظر می‌رسد که کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که پایان‌نامه هم دربارهٔ چه باشد و هرجایی که فضایی پیدا می‌کنم که شخصاً تصمیم بگیرم، نوشته‌ها و خوانده‌ها را به آن سمت می‌برم.

دوست دارم که امیدوار باشم که وقتی کار کردن روی مقالهٔ درس مطالعهٔ انفرادی را شروع کنم، انگیزه‌ام برگردد. دوباره از ساختن استدلال‌ها هیجان‌زده شوم و خواندن درگیرم کند. اما برای اینکه به این مرحله برسم باید این دو هفتهٔ ناخوشایند را خوب بگذارنم: باید بتوانم از پس آزمون جامع بربیایم، مقالهٔ کوتاه بی‌مزه‌ای برای یکی از کلاس‌های این ترم بنویسم، مقالات کلاس‌ها را بخوانم و گزارش‌ها را آماده کنم. انگار یکسال است که منتظرم که کارهای بی‌مزه تمام شود تا به کارهای جدی‌تر برسم.

پیوند نامبارک

 

اتونومی، وظیفه، روابط استثماری و... کلماتی که این روزها در متن‌هایی که می‌خوانم تکرار می‌شوند و تمام روز در سرم پژواکشان را می‌شنوم. انگار نمی‌توانم یا سخت است که خارج از این چارچوب به روابط انسانی‌ام نگاه کنم. قرار هم نبود جز این باشد. لابد این ویژگی متمایز و خوشایند علوم‌انسانی است که اگر به حد کافی جدی دنبال شود می‌تواند اگر نه رفتار، دست‌کم نگاه شخص را به جهان عوض کند. اما این تکرار مدام استدلال‌ها در ذهنم شکلی آزارنده گرفته: تصمیم‌گرفتن در مورد روابط انسانی هیچ وقت برای من ساده و سرراست نبوده. اما حالا بدل به بار ذهنی غیرقابل تحمل شده.

مثلاً: فلانی خود را فراتر از اصول بنیادین اخلاقی به هیچ چیز دیگری مقید نمی‌کند، یعنی در مورد او، فارغ از ابتدائیات اخلاقی، روی هیچ چیز دیگری نمی‌شود حساب کرد و واضح است که مجموعهٔ صوری اصول اخلاقی چقدر برای شکل دادن رابطهٔ انسانی معنادار فقیر است. سلام خانم شیفرین شمایید که در سرم حرف می‌زنید. و حالا من چطور باید تصمیم بگیرم که با این رابطهٔ دلخواه، دقیقاً به خاطر اطمینان به رعایت استانداردهای اخلاق، چه کنم تا در نبود تعهدات دیگر بدل به رابطهٔ ناسالم و استثماری نشود، چه کنم تا بدل به رابطه‌ای نشود که چون هیچ قید اضافه‌ای در آن نیست طرفین برای رسیدن به خواسته‌هایشان، خدمات و سرویس‌های اضافه به هم بدهند؟ یا مثلاً: می‌دانم که بخشی از کششی که به دیگری حس می‌کنم به دلیل حفره‌ای است که اخیراً در زندگی‌ام پیش آمده ولی از این هم آگاهم که ارتباط دوسویه‌مان برای هر دومان مطلوب است. پس آن ارزش درونی و غایی روابط انسانی چه می‌شود؟ سلام خانم کسگارد. کاش چند دقیقه حرف زدن در ذهن من را متوقف کنید تا بتوانم خودخواهانه‌تر یا مبتنی بر عقلانیت ابزاری تصمیم بگیرم. آرام بگیرید تا فکر کنم که نفع دو طرفه برای شروع یک رابطهٔ انسانی کافی است حتی اگر دیگری را غایت فی‌نفسه در نظر نگیرم.

می‌دانم این ناآرامی و ذهنی که از اصلی به اصلی دیگر می‌پرد و با اینکه فکر می‌کند به نتیجه نمی‌رسد نتیجهٔ چیست. پیش‌تر هم تجربه‌اش کرده‌ام. زمانی که بازبینی‌ای و تغییری در اصول/رویکردهای اخلاقی‌ام رخ می‌دهد، مدتی طول می‌کشد تا رویکرد جدید درونی شود. پختگی و تربیت اخلاقی‌ای که می‌پسندم، حاصل تلاش برای به کار بستن مدام اصول است و شکست خوردن و بازبینی این‌که مشکل از اصول بوده یا شرایط یا ضعف شخصی. زمان زیادی می‌برد تا این فرایند تکمیل شود. و تا زمانی که تکمیل نشده، اصول اخلاقی به عنوان دستورالعملی که بشود از روی آن‌ها تصمیم گرفت عمل نمی‌کنند. لابد باید بگذارم که زمان بگذرد. زمان بگذرد تا شخصیتی شکل بگیرد متفاوت از آن‌چه در این چند سال اخیر با آن زندگی کرده‌ام. و این زمان میانه، دشوار و ناآرام‌کننده است.

ناکافی

 

این روزها انگار نه می‌توانم دردم را پنهان کنم و نه با نزدیکانم حرف بزنم. راهش این شده که سعی کنم با غریبه‌ترها حرف بزنم: همکلاسی‌های دانشگاه: کسانی که نه مرا از نزدیک دیده‌اند و نه از شرایط عمومی‌ای که در آن زندگی می‌کنم باخبرند. این را هم دوست ندارم. خوشایند نیست که کسانی که تصویر محدودی از من دارند، عمدهٔ چیزی که از من می‌شنوند شکوه و شکایت باشد. خواب‌هایم که معمولاً آینهٔ تمام‌نمای افکار بیداری‌اند هم این تغییر را نشان می‌دهند: مدام خواب می‌بینم که در شرایط فروپاشیده با آدم‌های غریبه مانده‌ام. همین دیشب خواب می‌دیدم که در پاساژی سرگردانم به جست‌وجوی روانپزشک و وقتی غریبه‌ای خواست کمکم کند گفتم که «به دنبال کمک تخصصی‌ام». آن هم منی که مدت‌ها است راه‌حل‌هایم را مگر در دوستی پیدا نمی‌کنم.

غیر از دردهای ملموس این روزها، نارضایتی‌ام از خودم در دانشگاه هم به آشفتگی‌ام اضافه کرده: آمادگی این را نداشتم که ببینم خوب نیستم. داستان از این قرار است که دانشگاه سه درس اجباری «سمینار سال اول» برای دانشجویان ورودی دکترا دارد. روال این است که هر دانشجویی این سه درس را در سه ترم پشت‌سر هم سال اول می‌گذراند و تمام. من به خاطر وضعی که اول با تاخیر در ویزا و بعد کرونا و در آخر تحریم‌ها پیدا شد، هر کدام از این سه درس را دارم در یک سال و با یک دوره از بچه‌ها می‌گذرانم. ترم بهار سال گذشته، با اینکه اولین حضورم در دانشگاه بود، بعد از چند جلسه حس می‌کردم به حد کافی خوب هستم. شاید به خاطر بی‌انگیزگی دیگران بود، اما فاصله‌ای که در خواندن و فهمیدن متن‌ها از دیگران داشتم راضی‌ام می‌کرد. معمولاً کسی بودم که بحث کلاس را هدایت می‌کرد. اعتماد به نفسم بیش از کافی بود و از خودم راضی بودم. امسال نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده. شاید دانشگاه در پذیرش دانشجو دقیق‌تر شده و این ورودی‌های جدید واقعاً بهترند. سر کلاس حرف می‌زنم ولی تقریباً بلااستثنا بعدش احساس حماقت می‌کنم. احساس می‌کنم به حد کافی خوب نیستم، در مقایسه با دیگران اصلاً خوب نیستم. داشتن همکلاسی‌های خوب و باانگیزه یکی از اصلی‌ترین علت‌هایی بوده که درس‌خواندن در اروپا را رها کردم به امید درس خواندن در دانشگاه خیلی خوبی در آمریکای شمالی. اما حالا مطمئن نیستم که به راحتی بتوانم تحمل کنم که در مقایسه با دیگران انقدرها هم خوب نیستم.

خیلی وقت‌ها راه‌حلم سکوت بوده است. اینکه نشان ندهم چقدر خوب نیستم، بهتر از این است که هم خوب نباشم و هم از حرف‌هایم روشن شود که خوب نیستم. شاید راه‌حل این است که دوباره سکوت کنم. اما انگار تجربهٔ بهار قبل نمی‌گذارد سکوت کنم. زمانی که حرف می‌زدم و حس می‌کردم که حرفم معنا دارد و توجه دیگران را جلب می‌کند. می‌دانم که دستکم نباید تلاش بیهوده کنم. احساس ناکافی بودن در کاری که واقعاً دوستش دارم چیزی است که تحمل باقی زندگی را هم سخت می‌کند.

شبکه

 

حضور بیش از اندازه در شبکه‌های اجتماعی ناآرامم می‌کند. این را سال‌ها پیش تجربه کرده بودم و در این سال‌ها توانسته بودم کمابیش مانعش شوم. نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که دیروز ناپرهیزی کنم و در بحث ناخوشایندی وارد شوم. عملاً کل بعدازظهر را با ناآرامی حاصل از آن از دست دادم. دیگران لابد می‌توانند به سادگی بگذرند و بحث‌ها و دلخوری‌ها برایشان مهم نیست. یا شاید راضی‌اند به این‌که بحثی در توئیتر یک روزشان را تحت‌تأثیر قرار دهد. اما من باید از این کارها پرهیز کنم.

خیلی دیر، یعنی همین دیشب، تازه برای استاد درس ارسطو-کانت نوشتم و پرسیدم که آخرین مهلت فرستادن مقاله کی است. با پاسخش فهمیدم که فردا است. اما لطفاً نوشته که لازم  نیست من به این مهلت پایبند باشم و تا آخری این ماه میلادی برای فرستادن مقاله زمان دارم. هفتهٔ قبل هم آ.ر. گفت که لازم نیست نگران مهلت پایانی باشم و مقاله را هرزمان که آماده شد بفرستم. امیدوارم این لطف و همراهی اساتید دانشگاه ت. یادم بماند. زمانی که برایشان نوشتم که می‌خواهم در کلاس‌ها شرکت کنم و چند هفتهٔ بعد که اضافه کردم که کامل شرکت خواهم کرد و پذیرفتند که به مقالهٔ پایان‌ترمم نمره دهند و برای دانشگاه یو. بفرستند، فکر می‌کردم کاری معمول را پی‌می‌گیرم و عجیب  نیست که آن‌ها هم پذیرفته‌اند. اما از آن به بعد هر بار با کسی حرف زده‌ام فهمیده‌ام کاری که می‌کنم اصلاً بدیهی نیست. در واقع خیلی عجیب است. و عجیب‌تر و تحسین‌برانگیزتر همراهی دانشگاه ت. در تصمیم است.

وضعیت مقاله‌ها درخشان نیست. تمرکزم کم است و نمی‌توانم آن‌قدر که لازم است کار کنم. مورچه‌وار کار می‌کنم. هر روز حداکثر ۴-۶ساعت. صبح‌ها ۲-۳ ساعت روی مقالهٔ فلسفه‌سیاسی کانت و بعدازظهرها هم ۲-۳ ساعت روی مقالهٔ ارسطو. برای حجم کاری که دارم کافی نیست. ناتوانی و بی‌حوصلگی‌ام را به راحتی گردن شرایط پاندمی می‌اندازم. شاید برای هفته‌ها و حتی ماه‌های اول بی‌ایراد بود اما حالا انتظار می‌رود که بعد از یک‌سال تنظیمات همه با این وضع هماهنگ شده باشد.

هنوز از دانشگاه نپرسیده‌ام که تکلیف ترم بعد چیست. از شروع ترم جدید می‌ترسم. مقالات ترم قبل هنوز تمام نشده و درنتیجه هنوز نیم‌نگاهی هم مقاله‌ها و کتاب‌های ترم بعد نینداخته‌ام. می‌ترسم که ترم جدید شروع شود در حالی که هم هنوز ذهناً درگیر ترم قبلم و هم بسیار خسته‌ام.

به گمانم در وضعیت نامتعادلی هستم: دوباره بسیار حساس شده‌ام، از هرجهت. از حالاتی که هم خطر عاشق شدن است و هم خطر عصبانیت ناگهانی و ناامیدی. دیروز تبلور کامل این حساسیت بود. صبح ناگهان احساس کردم در حال سر خوردن در ماجرایی عاشقانه‌ام و بعدازظهر به غایت عصبانی و بعد از خودم ناامید بودم.

نیمه-مهمان

 

نمی‌دانم چرا نمی‌توانم این ترم را جدی بگیرم. از نظر جغرافیایی همان‌جایی هستم که ترم قبل بودم، گرچه دانشگاه دیگر آن دانشگاه نیست. حالا به جای کلاس‌های دانشگاهی که ترمی در آن درس خوانده‌ام و قرار است درسم را ادامه دهم، مهمان کلاس‌های دانشگاه تی. هستم. دانشگاه تی. را دوست دارم. همیشه دوست داشته‌ام و شاید اصلاً همه چیز بهتر بود اگر حالا کاملاً دانشجوی آن‌جا بودم. فقط هم دوست داشتن من نیست، دانشگاه تی. بزرگ و مشهور و معتبر است. این است که نمی‌فهمم چرا نمی‌توانم این ترم را جدی بگیرم. جدی نگرفتن را از این می‌فهمم که هنوز شروع به نوشتن مقاله‌های بلند ترم نکرده‌ام، وگرنه انجام وظایف مشخص چیزی است که از من قطع نمی‌شود: نوشته‌های کوتاه به موقع ارسال شده، متن‌های خوانده شده، تنظیم یادداشت‌هایی دربارهٔ بحث‌های کلاس و... اما کلاس‌های تحصیلات تکمیلی با مقالات بلند است که هویت پیدا می‌کند و این‌که هنوز، یک ماه بعد از شروع کلاس‌ها، شروع به نوشتن نکرده‌ام هیچ نشانهٔ خوبی نیست.

گاهی ناامید می‌شوم و فکر می‌کنم این ایدهٔ شرکت در کلاس‌های دانشگاه تی. ایدهٔ احمقانه‌ای بود. در این شرایطِ سخت‌کرونا‌زده، باید ادامه می‌دادم به زندگی سبک‌تر تابستان: زبان خواندن، نوشتن شخصی (که هفته‌ها است متوقف شده)، خواندن پراکنده و البته سامان دادن به ترجمه که دیگر اعصابم به ادامه دادنش نمی‌کشد. شک می‌کنم که این فشار مضاعف، وقتی هیچ اجباری نبود، فقط محصول وسواس ذهنی من است. البته نتایج مثبتی داشته. د. ک. و یکی دیگر از استادهای دانشگاه یو. باخبرند که چه می‌کنم. لابد این تصمیم، بعد از همهٔ اتفاقات عجیبی که افتاد، تصویرم را در ذهن‌شان مثبت‌تر کرده: کله‌خر، واندهنده. چیز دیگری هم هست: اگر انتخابات آمریکا نتیجهٔ فاجعه‌باری داشته باشد، درس‌خواندن در دانشگاه تی. مطلوب‌ترین گزینهٔ ممکن است. شاید این حضور در کلاس‌ها کمک کند که اگر لازم شد و دانشگاه‌ها همکاری کردند کلاً بساطم را آن‌جا پهن کنم. با این حال هنوز و هربار که خستگی فشار می‌آورد، فکر می‌کنم این تصمیم فقط نتیجهٔ اعتیاد به کار بوده.  

البته جدی‌نشدن این ترم دلایل انضمامی‌تری هم دارد. برخلاف ترم قبل که بعد از سه جلسه اعتماد به نفسم آن‌قدر بود که مشارکت‌کنندهٔ اصلی تقریباً همهٔ بحث‌ها باشم، این‌بار سر کلاس‌ها کاملاً ساکت‌ام. یک‌بار هم که آمدم حرف بزنم، دچار آن استرسی شدم که گاهی در حرف‌زدن با صدای بلند یا خواندن متن غریبه به سراغم می‌آید، و معمولاً یکی از نتایجش قاطی شدن ساختار زبان‌ها با هم است: فرانسه با آلمانی، آلمانی با انگلیسی. ناآشنا بودن محیط نمی‌تواند دلیل کافی باشد، ترم قبل هم اولین ترم بود. دلیل کم اهمیت‌تر جمعیت کلاس است. در کلاس کم‌جمعیت حرف زدن ساده‌تر است. اما از همه مهمتر ساختار جلسات است. در دانشگاه تی. اساتید تقریباً به طور کامل ارائه‌دهنده‌اند و از دانشجو انتظار می‌رود سوال کند. کاری که در کلاس‌های تاریخ فلسفه برای من معنی زیادی نمی‌دهد. در دانشگاه یو. ارائه‌دهنده بیشتر دانشجویان بودند، استاد حداکثر مشارکتی در کنار دیگران داشت. در این حالت بحث کردن ساده‌تر است

در این حالتی که حرف نمی‌زنم، امیدوارم نوشته‌های کوتاه هفتگی نشان دهد که دانشجوی خیلی بدی نیستم. در مورد یکی از کلاس‌ها ظاهراً ناموفق نبودم. بعد از یکی از نوشته‌ها، استاد مربوطه لطفاً پیشنهاد کرد که جلسه‌ای بگذاریم و حرف بزنیم. در جلسه با لطف گفت این‌که ثبت‌نام رسمی نکرده‌ام نباید باعث شود که در کلاس حرف نزنم، و نوشته‌ها نشان می‌دهد که مشارکتم در کلاس مفید خواهد بود. از این حرف‌ها که علم آزاد است و حالا که این موقعیت پیش آمده باید بهترین استفاده را از آن کرد. چند دقیقه بعد از این مکالمه دربارهٔ مقالهٔ بلند احتمالی حرف می‌زدیم. و در انتهای صحبت‌مان گفت که البته نمی‌خواهد امید واهی دهد. حدس می‌زد که ممکن است بخش اداری دانشگاه تی. در نهایت با این کار مخالفت کند: نمرهٔ رسمی (که به مقالهٔ بلندداده می‌شود) بالاخره باید از بخش اداری این دانشگاه به بخش اداری آن دانشگاه برود. تقارن خنده‌داری بود: از اصرار بر این‌که وضعیت اداری نباید مشارکت کردنم را محدود کند تا نگرانی از این‌که مشارکت کامل مورد مخالفت بخش اداری دانشگاه باشد. احتمالاً این تکلیف همیشه نامعلوم هم در جدی‌نشدن این ترم مؤثر است.

بعد نوشت: این را دیروز نوشته بودم، امروز ای‌میلی از استاد مربوطه رسید و گفت که می‌توانند مقالهٔ بلندم را بپذیرند و نمره را برای دانشگاه یو. بفرستند.

ضعف عقل عملی در عرصهٔ جولان عقل نظری

 

با این واقعیت که قرار نیست این ترم در کلاس‌های دانشگاه شرکت کنم کنار آمده بودم. برای اساتید دو کلاس جذاب در دانشگاه مقبول و معقولی خارج از آمریکا شرایطم را توضیح دادم و قرار شد در کلاس‌هایشان شرکت کنم. به د.ک. هم اطلاع دادم، از تصمیمم استقبال کرد و به طور ضمنی گفت که وقتی مسئلهٔ ادارای حل شود، احتمالاً این درس‌هایی که در دانشگاه دیگر می‌گذرانم را به عنوان درس رسمی حساب خواهند کرد. حالا حدود یک‌ماه گذشته و گرچه هنوز نتوانستم کاملاً وضعیت را جدی بگیرم، اما کج‌دارومریز در کلاس‌ها شرکت کرده‌ام و تکالیف را تحویل داده‌ام.

در این میان استاد دیگری از دانشگاه ای‌میل زد، استادی جوان که اگر این اتفاقات اخیر نمی‌افتاد قصد داشتم در کلاسش شرکت کنم. نوشته بود که می‌داند اساتید دیگری هم ای‌میل زده‌اند اما دلیل او برای نوشتن متفاوت است: دانشجوی همین دانشگاه بوده و در دورهٔ تحصیل با چالش‌های غیرمنتظره‌ای مواجه شده. می‌خواست اطمینان دهد که حمایت این دانشگاه از دانشجویان دکتری بی‌نظیر است و حمایت د.ک. معنای زیادی در دانشگاه دارد. این نکتهٔ آخر عجیب نیست. گرچه از میان اساتید و فلاسفهٔ دانشگاه محبوب‌ترین برای من رابرت ادمز است، اما احتمالاً د.ک. مشهورترین است و حالا می‌دانم که حامی‌ترین و انسان‌ترین هم هست، به نحوی شگفت‌انگیز و بالاتر از هر انتظار و مسئولیت انسانی.

ای‌میل دوستانه‌ای بودم، من هم برخلاف معمولم، پاسخ مفصل دادم. از حمایت و توجه‌شان تشکر کردم و گفتم که در کلاس‌های دانشگاه دیگری شرکت می‌کنم تا وقتی موفق شوند مجوز ویژهٔ دولتی برای شرکت من در کلاس‌ها را بگیرند. از همین رفت‌وآمد ای‌میلی متوجه شد که علاقه‌ای به فلسفهٔ کانت دارم. پیشنهاد داد که پیش‌نویس مقاله‌اش دربارهٔ کانت را برایم بفرستد تا گپ بزنیم. استقبال کردم و گفتم که منتظر خواندن پیش‌نویس مقاله‌اش هستم. چند ساعت بعد ای‌میل دیگری زد «من از د.ک. پرسیدم و به‌نظر می‌رسد که محدودیت‌ها خیلی جدی است. برای این‌که مشکلی پیش نیاید من پیش‌نویس مقاله را برایت نمی‌فرستم تا وقتی که مجوز ویژه را بگیریم. کلاس‌های دانشگاه ت. خوش بگذرد.»

دم‌دم‌‌های صبح بود که این ای‌میل آخر آمد. فکر می‌کردم با کل این واقعیت وحشی کنار آمد‌ه‌ام. اما از لحظهٔ خواندن ای‌میل آخر تا چند ساعت بعد گریه‌ام قطع نمی‌شد. گویی بیش از همهٔ آن‌چه که تا حالا اتفاق افتاده تحقیرآمیز باشد. واقعیت این است که بیشتر تحقیرآمیز یا غیرانسانی نیست. اگر هم باشد، برای من نیست، برای کسی است که این ای‌میل را نوشته. من اگر بودم احتمالاً بسیار از نوشتن چنین چیزی شرمنده می‌شدم. در همان حال که روی تخت بودم پاسخ دادم «می‌فهمم، گرچه امیدوار بودم مجبور نباشم این شرایط غیرمنصفانه را بفهمم. امیدوارم قوانین، خواندن متنی که یک آمریکایی نوشته را برای کسانی که در ایران هستند ممنوع نکرده باشد. می‌توانم منتظر بمانم و مقاله‌تان که منتشر شد بخوانم.»

نگران بودم که پاسخ آخرم خشن باشد. اما نمی‌توانستم به خودم حق ندهم که در این حد عکس‌العمل نشان دهم. می‌دانم که تقصیر دانشگاه نیست. می‌دانم که بسیار بیش از آن‌چه که معمول است همراهی کرده‌اند. اما «وضعیت ذهنی»شان عصبی‌ام می‌کند. نمی‌توانم عبارت بهتری برای توصیف آن‌چه می‌خواهم بگویم پیدا کنم. منظورم این است که در همان حال که چیزی در نحوهٔ رفتارشان برایم آزارنده است فکر نمی‌کنم خود کاری که می‌کنند از نظر قواعد اخلاقی محکوم است، برعکس هیچ کار غیراخلاقی‌ای نمی‌کنند و اصلاً کارهایی می‌کنند که از منظر اخلاقی پسندیده است. اما چیز ناخوشایند دیگری هست که توضیحش ساده نیست.

اولین چیزی که برابر کنش اخلاقی به ذهن می‌رسد، فضیلت است. لابد باید بگویم که حس می‌کنم رفتارشان فاقد نوعی فضیلت است. اما موضوع دقیقاً این نیست. فضیلت مشخصی نیست که بگویم در رفتارشان غایب است. به گمانم آن‌چه که در رفتارشان غایب است نوعی آموختگی و ورزیدگی اخلاقی در مواجه با شرایط غیرعادلانه است. سعی می‌کنم منظورم را با تلفیقی از خوانده‌ها و نظرات شخصی‌ام توضیح دهد.

این دیدگاهِ حالا نسبتاً شناخته شده‌ای است که اخلاق مجموعه‌ای از قواعد و دستورها نیست. اما به نظر من آن‌چه در کنار دستورها است، فضیلت نیست، یا فقط فضیلت نیست. فکر می‌کنم که حتی اگر اعتقاد داشته باشیم که دستورهای اخلاقی بخش مهمی از اخلاق هستند، واقعیت این است که نمی‌شود آن‌ها را به شکلی که گزاره‌های کلی بر موارد جزئی اطلاق می‌شوند، در موقعیت‌های اخلاقی به کار برد. هیچ قاعدهٔ کلی اخلاقی دقیقاً مشخص نمی‌کند که در یک موقعیت چطور باید رفتار کنید. اخلاقی رفتار کردن، مستلزم این است که در هر موقعیتی، خصوصاً در موقعیت‌های دشوار، بسنجید که و بررسی کنید که چه گزینه‌هایی وجود دارد و هرکدام تا چه حدی با کدام دستورهای اخلاقی سازگار است. رفتار اخلاقی محاسبهٔ مدام در موقعیت‌های دشوار است. و از دل این محاسبهٔ مدام است که کم‌کم شهودی اخلاقی شکل می‌گیرد و انسان تربیت می‌شود که در هر موقعیت تصمیمی بگیرد و رفتاری کند که بعداً می‌تواند توضیح دهد و تحلیل کند که بیشتر و چطور با کدام دستور سازگار است، گرچه در تعارضی نسبی با دستور دیگری است. من به این می‌گویم ورزیدگی اخلاقی. فکر می‌کنم لابد خوب و مهم است که باری یا بارهایی در زندگی تلاش کرده باشیم اصولی برای خودمان مشخص کنیم. اما در واقعیتِ زندگی، دسترسی داشتن به این اصولْ زندگی ما را اخلاقی نمی‌کند. بخش سخت‌تر ماجرا رجوع چندباره به این اصول در موقعیت‌های پیچیده است و تلاش برای پیدا کردن گزینه‌ای که بیشترین سازگاری را با برخی از آن‌ها داشته باشد، به قیمت کنار گذاشتن باقی. و بعد نقد رفتار خودمان که واقعاً انتخاب‌مان مناسب بوده یا نه. این رفت و برگشت بین تصمیم‌گیری مدام و سنجش شرایط و بعد نقد تصمیم‌هاست که کم‌کم ما را در زندگی اخلاقی ورزیده می‌کند. ممکن است همهٔ این پروسه خودآگاه نباشد، اما این کاری است که کمابیش اغلب افرادی که دغدغهٔ اخلاق دارند می‌کنند.

یک مصداق این ورزیدگی اخلاقی برای من در مواجهه با قانون ناعادلانه است. به گمانم هیچ دستورالعمل قاطع نهایی‌ای وجود ندارد که بگوید برابر قانون ناعادلانه باید چه کرد. تعادل ظریفی است که باید برقرار شود بین: تلاش برای کم کردن اثر قانون ناعادلانه (از طریق گاهی نادیده گرفتن آن)، و هم زمان توجه به این‌که به خاطر چند قانون ناعادلانه روح قانون به طور کلی از بین نرود تا هرج‌ومرج کامل رخ ندهد، و مراقبت از کیفیت زندگی شخصی (اگر قرار نیست که قهرمانانی باشیم که زندگی‌مان برای تغییر قانون ناعادلانه تباه می‌شود)، و حفظ کردن کرامت شخصی (این‌که تا کجا باید به قانونی عمل کرد که ضد اصول شخصی‌مان است) و... مواجه شدن با قانون ناعادلانه، خصوصاً اگر قانونی جزئی باشد ساده نیست و دستورالعمل واحد ندارد. باید نکات بسیاری از جمله این‌هایی که شمرده‌ام را در هر موقعیت جزئی محاسبه کرد. من فکر می‌کنم که بسیاری از ما در ایران در این زمینه ورزیدگی اخلاقی داریم. چون هم قوانین ناعادلانه داریم و هم حساسیت عمومی بالا. انتخاب‌هایمان با هم متفاوت است و خیلی از ما نمی‌توانیم دلیل انتخاب‌هایمان را توضیح دهیم. اما انقدر در مواقع مختلف مجبور شده‌ایم در این باره تصمیم بگیریم که هرکدام شهودی شخصی داریم که در مواجهه با قانون ناعادلانه چه عکس‌العملی باید نشان دهیم.

این چیزی است که در اساتیدم غایب می‌بینم. گویی نوعی عدم ورزیدگی اخلاقی دارند در مورد این‌که در چنین شرایطی چه عکس‌العملی باید نشان دهند. این آن نکتهٔ آزارنده در مورد «وضعیت ذهنی»شان در این موقعیت است. ممکن است مجهز به ارزشمندترین اصول اخلاقی باشند، چنان‌که به نظر می‌آید هستند، فضیلت‌های بسیاری هم داشته باشند، چنان که روشن است که حامی‌اند و مهربان، اما ظرافت‌های مربوط به این موقعیت را انگار نمی‌دانند. ماجرا به سادگی برایشان این است: از قانون اطاعت می‌کنیم و همدردی خودمان را با کسی که این قانون ناعادلانه زندگی‌اش را سخت کرده، ابراز می‌کنیم، و آن‌هایی که اخلاقی‌ترند تلاش می‌کنند راهی قانونی برای حل شدن مسئله پیدا کنند. اما فرمول‌های ساده‌ای از این دست، تناسب کمی با پیچیدگی واقعی شرایط انسانی دارد.

خستگی ناگهانی موقت

 

خسته‌ام و عصبی و کلافه. شرایط سخت بوده و پرفشار و به این‌ها وضعیت جسمی بی‌ثبات هم اضافه شده. شورش هورمون‌ها و فشار روزگار معمولاً همدیگر را تشدید می‌کنند تا سیستم کلاً فروبپاشد. به گمانم حد فروپاشیدگی‌اش برای من امروز بود. از آن روزهایی که هر چیز کوچکی بی‌نهایت مهم و ناخوشایند به نظر می‌رسد و برای انفجار کافی است. در این حد که وقتی امروز دوستی از رفتار چند روز پیشش عذرخواهی کرد، با این‌که از آن رفتار ناخوشایند همان روز گذشته بودم، ناگهان با این عذرخواهی عصبانیت بی‌تناسب به آن رفتار را تجربه کردم. طبعاً حرفی نزدم و عصبانیتم را ابراز نکردم. چه می‌گفتم؟

از چند هفتهٔ پیش این خستگی بیش از حد شروع شد. یک‌جا احساس کردم از این برنامهٔ به شدت نامنظم به خاطر کلاس‌های نیمه‌شب خسته‌ام. برایم غیرمعمول نیست که هفته‌ها شب تا صبح بیدار باشم. اما این چندهفتهٔ آخر دیگر روزها هم نمی‌توانستم عمیق و طولانی بخوابم. همیشه خسته بودم و وقت‌های بیداری هم توان تمرکز نداشتم. در اوج این ناآرامی، جلسهٔ یکی مانده به آخر یکی از کلاس‌ها فهمیدم که باید آزمون جامع بدهم. ناهماهنگی قابل‌درکی اتفاق افتاده بود و کسی به من خبر نداده بود که قرار است در امتحان شرکت کنم. خستگی ناگهان از تحملم خارج شد. فکر کردم بی‌خیال کل این ماجرا شوم و بگویم عطای این ترم را به لقایش بخشیده‌ام، آن هم بعد از همهٔ این خستگی‌ها. فکر می‌کردم فقط دلم می‌خواهد تمام شود. حس می‌کردم حتی نمی‌توانم یک‌هفته بیشتر این وضع را تحمل کنم. فقط خود آزمون جامع که یک هفته به ترم اضافه می‌کرد نبود، مقالات را گذاشته بودم که با آرامش در تابستان بنویسم و شرکت در آزمون جامع به معنی این بود که باید مقالات را هم زودتر تحویل دهم. فقط حس می‌کردم نمی‌توانم، بدون هیچ محاسبه‌ای.

یک روز گذشت و کمی ذهنم را جمع کردم. باقی کلاس‌ها را گفتم که دیگر شرکت نمی‌کنم و فقط ماند همان کلاسی که برای شرکت در آزمون جامع اجباری است. می‌دانستم که می‌توانم به سرعت یکی از مقالات آن کلاس را جمع کنم و بفرستم. چنین کردم. جلسهٔ آخر کلاس برگزار شد. و دست‌کم به نظر می‌رسید که استاد مربوطه از مقاله‌ای که سه‌روزه نوشته‌ام راضی است. کمی آرام‌تر شدم ولی خستگی و عدم تمرکز ادامه داشت.

برای شرکت در این آزمون لعنتی باید اطلاع می‌دادیم که به کدام سوال‌ها جواب خواهیم داد. دوباره در ناهماهنگ اداری قابل درک دیگری، یادشان رفت که سوالات را برایم بفرستند. امروز از همکلاسی‌ای سراغ گرفتم و فهمیدم که دو روز قبل سوالات را فرستاده‌اند. همین ناهماهنگی کوچک انگار کوهی را روی سرم خراب کرد. نه به خاطر نگرانی، به خاطر خستگی و عدم تحمل نسبت به هر پیچیدگی جدیدی. حالا دو روز وقت دارم که خودم را به امتحان برسانم. لابد از پسش برمی‌آیم. نگران نیستم که از پس جواب دادن به سه سوال از مقالات و کتاب‌هایی که در این ترم جویده‌ام برنیایم، اما خستگی‌ام شدید است و توانم برای تمرکز به صفر رسیده. ناآرامم و عصبی و بی‌حوصله. سه هفته است که فقط دلم کمی استراحت می‌خواهد. یا حتی چند ساعت کار متمرکز. از پس هیچ‌کدام برنمی‌آیم.

از خواب و دانشگاه

 

حالم کاملاً گه‌مرغی است. هیچ توصیف دیگری برایش ندارم. باز هم تا حدی تقصیر خواب‌هایی است که دیده‌ام. به گمانم تنها یک‌نفر در زندگی‌ام است که تنفر و حساسیت شدیدی نسبت به او دارم و متأسفانه و کاملاً ناخواسته زیاد او را می‌دیدم، می‌گویم ناخواسته چون برای دیدن او نمی‌رفتم ولی زیاد می‌دیدمش. حالا دیشب خوابش را دیدم. چند بار دیگر هم اتفاق افتاده و هربار حال بدم در تمام روز رفع نشده. مانده‌ام این گیر روانی از کجاست. چرا انقدر این آدم حالم را بد می‌کند و چرا وقتی حالم بد است خوابش را می‌بینم.

احتمالاً پی‌ام‌اس هم بی‌تأثیر نیست که هر حسی را شدیدتر تجربه کنم. دیروز اولین جلسهٔ درست‌ودرمان کلاس بود. تا قبل از این هربار به دلیلی کلاس کامل برگزار نشده بود. انتظار نداشتم شگفت‌زده‌ام کند ولی فکر نمی‌کردم انقدر هم ناامیدم کند. اولاً این حجم کاری را نمی‌فهمم. دانشگاهی که با سخت‌گیری دانشجو می‌پذیرد، لابد باید اعتماد داشته باشد که اگر دانشجوی دکتری‌اش زمان آزاد داشته باشد، به جستن و خواندن مرتبط ولی شخصی‌تر می‌پردازد و کلاس از تنوع غنی‌تر می‌شود. حجم کاری طوری بالا است که اگر از قضا موضوعی برایت جالب شود نمی‌توانی بروی ده خط بیشتر درباره‌اش بخوانی، یا حتی زمان قابل توجهی برای تأمل بگذاری، خیلی هنر کنی همان حجم بالا را باید بخوانی و وظایف خواسته شده را انجام دهی. من آدم پرکاری‌ام و مسئولیت‌پذیری ظاهری‌ام هم بالا است. احتمالاً کم نمی‌آورم و با نارضایتی ادامه می‌دهم چون همیشه فکر می‌کنم باید همین کار را کنم. ولی عصبانی‌ام و ناراضی. و خود کلاس بیشتر مرا یاد تمرین‌های کلاس‌های پایین‌تر لیسانس انداخت: بحث‌های یا خیلی کلی‌تر از موضوع (کتاب) بود یا خیلی پایین‌تر از آن. انگار فقط بحث کردن و در هوا انداختن سوال‌های محتمل کسی که فکر می‌کند فلسفه یعنی بی‌قیدوشرط به پرسش کشیدن. من سه نکته دربارهٔ خود استدلال کتاب داشتم که به هیچ‌کدام نرسیدیم، انقدر که دوستان دربارهٔ فصل‌های مقدماتی سوال‌های کلی و بحث‌های بی‌پایان داشتند. رسماً عصبانی‌ام. دلم نمی‌خواست در آن بحث‌های کلی بی‌مزه شرکت کنم و از این‌که به بحث جدی در متن نرسیدیم سرخورده‌ام.

پیش از این تجربهٔ بد که حالا باید کمی بگذرد تا ترمیم شود، قصد داشتم از ماجرایی که تا این‌جا در مورد این دانشگاه طی شد بنویسم. این‌که چطور در دورهٔ بیماری اول به اشتباه این‌جا اپلای کردم اما وقتی یادم افتاد فیسلوف معاصر محبوب و مفسر بی‌نظیر لایب‌نیتس آن‌جا (بوده) است، مدارک را کامل کردم. و بعد داستان پرماجرای ویزا پیش آمد و رفتار شرمنده‌کنندهٔ استاد-فیلسوف در سیل نامه‌های شخصی و دانشگاهی و از طرف سناتور برای سفارت در دورهٔ قطعی اینترنت. در آخر هم که ویزا آمد این داستان بسته شدن مرزها و چند روزی که با چمدان نشسته بودم که هر لحظه شاید راهی باز شود و بروم. تا حالا که فعلاً برنامه شرکت در کلاس‌ها از راه دور است.

قبل از این‌ها می‌خواستم بیایم دربارهٔ نامهٔ آخر نون بنویسم. این‌که چه نامهٔ شدید و دور از انتظاری بود. چقدر رقیقم کرد. و چقدر گیجم. قبل از این‌که نامه‌اش را باز کنم، با دیدن همان عنوان و خط اول در نوتیفیکیشن موبایل، از ذهنم گذشت که کاش چیز تند و آزارنده‌ای ننوشته باشد و بگذارد این روال نرم ادامه پیدا کند. اصلاً به ذهنم نرسیده بود که ممکن است با کلامی از نوعی دیگر تکانم دهد.

 

در ستایش عامه‌پسند-نویسیِ متخصصان

 

مدت‌ها مقاومت شدیدی حس می‌کردم نسبت به خواندن متون نسبتاً عامه‌پسند در حوزه‌های تخصصی، خصوصاً آن‌جا که پای علوم انسانی در میان بود. اما حالا نه تنها گهگاه چنین کتاب‌هایی را می‌خوانم، بلکه فکر می‌کنم استدلال‌های بسیاری در دفاع از این دست نوشته‌ها هست: نوشته‌های خواندنی، جذاب و با پیچیدگی فنی کم که متخصصان برای غیرمتخصصان نوشته‌‌اند. سعی می‌کنم دو استدلال در این باره را صورت‌بندی کنم.

۱. دلیل اولم سیاسی است. فکر می‌کنم این دست متن‌ها، اگر نه تنها، دست‌کم مؤثرترین ابزار سیاسی متخصصان برای مبارزه با دیگر تبلیغات سیاسی‌اند. «اختراع قوم یهود» برای من مصداقی خوب از چنین کتابی است. ایده‌های هویتی، بنیان‌شان هرچه باشد، اغلب ابزاری در دست سیاست‌مداران‌اند. و اغلب درست وقتی به چنین ابزاری بدل می‌شوند، بدل به چنان جزم‌هایی می‌شوند که مخالفت با آن به ذهن کمتر کسی می‌رسد. کتاب‌های پرسروصدایی که با این ایده‌ها مخالفت می‌کنند و شک درباره‌ی آن‌ها را در ذهن عموم افراد ایجاد می‌کنند، نمی‌توانند کتاب‌هایی تخصصی باشند، بلکه لازم است تا حدی عامه‌پسند نوشته شده باشند.

به نظر من، در ایران، گسترده‌ترین ایده‌ی هویتی‌ای که بیشترین سوءاستفاده‌ی سیاسی از آن شده، ایده‌ی ناسیونالیسم (قومی) است. علی‌رغم مخالفت‌های ظاهری، گروه‌های مختلف سیاسی به انحاء مختلف از آن استفاده کرده‌اند. کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی» رضا ضیاءابراهیمی را که خواندم، امیدوارم بودم کتابی باشد در جهت مقابله با استفاده‌ی تبلیغی سیاسی از این ایده. اتفاقاً کتاب در همین راستا بود، اما چیزی مانع از این می‌شد که دقیقاً چنین نقشی داشته باشد: کتاب دانشگاهی و فاقد جذابیت عمومی بود. کتاب با محافظه‌کاری و طمأنینه‌ی شخصی دانشگاهی نوشته شده بود، و آن شوکی که برای تکان‌دادن چنین ایده‌ی مستحکمی لازم است را نمی‌توانست ایجاد کند.

من نگرانی برخی درباره‌ی انتشار چنین کتاب‌هایی را می‌فهمم: آلوده شدن ساحت علم به سیاست. اما چنین دغدغه‌ای به نظرم واقع‌بینانه نیست. در جهان امروز علم محضی که هیچ کاربرد سیاسی‌ای نداشته باشد وجود ندارد، و این را در علوم انسانی جدی‌تر می‌شود دید. افراد دانشگاهی هم بخشی از بازیگران سیاسی‌اند و مهم است که از ابزارهایشان چطور استفاده‌ی سیاسی می‌کنند، به جای این‌که منفعلانه اجازه دهند از آن‌ها به عنوان ابزار سیاسی استفاده شود.

علاوه بر این، تجربه‌ی شخصی‌ام به عنوان معلم، متقاعدم می‌کند که آن‌چه به عنوان تفکر انتقادی در مدارس تدریس می‌شود، فایده‌ی بسیار کمی دارد. چون با نمونه‌های غیرواقعی که ربطی به پیچیدگی زندگی واقعی ندارد عرضه می‌شود. این دست کتاب‌هایی که برای غیرمتخصصان نوشته می‌شوند، اگر جذاب نوشته شوند و ایده‌هایی غیرمتداول را به سطح بحث عمومی بیاورند و ایده‌های پذیرفته‌شده را به چالش بکشند، نمونه‌های واقعی‌تری از تفکر انتقادی هستند که در آن‌ها متخصصی با همه‌ی دشواری‌های واقعی چنین ابزاری را در موضوعی دشوار به کار برده اما حاصل کار را نه به شکلی تخصصی، بلکه به شکلی جذاب عرضه کرده. فکر می‌کنم خواندن این دست کتاب‌ها بهتر می‌تواند توانایی استفاده از ابزار تفکر انتقادی را در خوانندگان بالا ببرد.

همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم که وظیفه‌ی سیاسی دانشگاهیان است که در مبارزه با سوءاستفاده‌ی تبلیغی سیاسی خطرناک از برخی ایده‌ها، کتاب‌هایی با حدی از استانداردهای پژوهشی بنویسند، که به حدی کافی جذاب باشند و ایده‌های رایج را به چالش بکشند، حتی اگر نمی‌توانند کاملاً آن‌ها را بی‌اثر کنند.

۲. دلیلی به نفع خود محیط‌های دانشگاهی هم برای انتشار چنین کتاب‌هایی می‌شود آورد. این دست کتاب‌ها می‌توانند پژوهشگران بالقوه‌ی حوزه‌های نزدیک را جذب کند و با افزایش تعداد پژوهشگران حوزه‌ای مشخص، آن را پویاتر کنند. «جهان چگونه مدرن شد» برای من مصداقی از این دست کتاب‌ها بود. گرچه می‌دانستم کتاب به صورتی نوشته نشده که بتوانم در آينده در کاری دانشگاهی به آن ارجاع بدهم، اما علاقه‌ی من را به حوزه‌ای جلب کرد که پیش از این بسیار کم درباره‌اش می‌دانستم و حالا نامحتمل نمی‌دانم که روزی بخواهم در آن حوزه کار کنم. اگر این کتاب آنقدر جذاب و خوش‌خوان نبود، بعید بود که متنی چنین طولانی درباره‌ی آن دوره بخوانم و علاقه‌مند شوم که روزی درباره‌اش کار کنم. از روی همین تجربه می‌گویم که گاهی نوشتن کتاب‌هایی از این دست، فقط برای غیرمتخصصان مفید نیست، بلکه اگر باعث شود افرادی از حوزه‌های نسبتاً نزدیک، به حوزه‌ی آن کتاب نزدیک شوند، این عملاً به نفع آن حوزه‌ی تحقیق و محققان آن خواهد بود: وجود افراد علاقه‌مند بیشتر، باعث پویایی یک حوزه‌ی تحقیق می‌شود. بنابراین فکر می‌کنم وقتی متخصصی درباره‌ی حوزه‌ی تخصص به گونه‌ای می‌نویسد که برای دیگرانی غیر از متخصصان آن حوزه قابل خواندن است، در میان‌مدت به حوزه‌ی تخصصی‌اش خدمت کرده و ممکن است در طول دوران کارش هم ثمره‌ی این تلاش را ببیند

امر شخصی و نهادهای اجتماعی

 

بیش از یک‌سال است که اخبار شورای شهر و شهرداری تهران را پیگیری می‌کنم. چند ماه قبل محمدعلی نجفی، شهردار منتخب شورا، استعفا داد و حالا مصاحبه‌ای از همسر دوم او منتشر شده و حدس بسیاری این است که علت اصلی استعفا مربوط به این موضوع بوده. این مصاحبه برخی را آزرده و انتقادهایی را متوجه نجفی کرده. موارد زیر، آن چیزی است که در این مورد به ذهن من می‌رسد.

۱. در شرایطی که ازدواج (قانونی) همزمان با دو شخص در قانون برای مردان مجاز و برای زنان غیرمجاز است، این‌که جامعه چندهمسری را برای مردان مذموم بداند، به چشم من نشانه‌ی مثبتی است.

۲. ازدواج (برخلاف برخی دیگر از انواع رابطه) موضوعی شخصی نیست. خانواده نهادی اجتماعی است. برای من طبیعی است که جامعه تلاش کند از نهادهایش محافظت کند و برابر تغییر در ماهیت آن‌ها مقاومت کند. نهادهای اجتماعی کارکردهای متعددی دارند و جامعه‌ای که از این کارکردها بهره می‌برد، نسبت به تغییر در آن‌ها محافظه‌کار است. این به معنی خوب یا بد بودن ساختارهای اجتماعی فعلی نیست، بلکه چنین مقاومتی قابل درک است.

اگر موضوعی مربوط به بخشی از زندگی محمدعلی نجفی پیش آمده بود که کمتر به نهادی اجتماعی مرتبط می‌شد، راحت‌تر می‌شد به جامعه انتقاد کرد که آن را موضوع نقد و توجه قرار داده.

۳. آیا وظیفه‌ی اجتماعی برای پذیرفتن مسئولیتی خاص، کسی را موظف به انتخاب سبک خاصی از زندگی می‌کند؟ این سوال پاسخ سرراستی ندارد و احتمالاً باید موردی به آن پرداخت. من برای فهم این موضوع به تجربه‌ای شخصی رجوع می‌کنم. چند سال پیش، از طرف معلمی قدیمی برای همکاری در مدرسه‌ای خوشنام دعوت به همکاری شدم. با اشتیاق بسیار پذیرفتم. چند روز بعد تماس گرفتند که اگر می‌خواهم به عنوان معلم در آن مدرسه کار کنم، یا باید وبلاگم را پاک کنم یا حداقل با نام مستعار بنویسم. حاضر به پذیرش چنین شرطی نشدم. فکر می‌کردم وبلاگ بخشی از هویت من و بازنمودی از سبک زندگی انتخابی من است و حذف آن باعث می‌شود من دیگر آن شخصی نباشم که برای خودم تعریف کرده‌ام.

بعد از این‌که شرط را نپذیرفتم، صحبتی با آن معلم قدیم داشتم و چیزی با این مضمون گفت که چه حیف است افرادی که توانایی تدریس (از نظر او متفاوت و تاثیرگذار) را دارند، چنین بهانه‌هایی به دست دیگران می‌دهند تا حذف‌شان کنند؛ حرفی هم از مسئولیت اجتماعی زد. این حرف برایم سنگین بود. فکر می‌کردم انتخاب سبک زندگی، انتخابی شخصی است و هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت تعیین کند که ضرر حذف شدن یک کلاس درس بیشتر است یا فایده‌ی آزادی انتخاب سبک زندگی. برگزاری یک کلاس با شهرداری تهران قابل مقایسه نیست، با این‌حال فکر می‌کنم باید حفاظی گذاشت برای انتخاب‌های شخصی افراد. مضاف بر این‌که احتمالاً با نگاهی منصفانه و همدلانه، نمی‌شود گفت که محمدعلی نجفی دینش را به جامعه‌ی ایران به طرق دیگر ادا نکرده. از وزارت گرفته تا تدریس در دانشگاه، او به این کشور خدمت کرده و در آستانه‌ی هفتادسالگی انتخاب شخصی برایش اولیت بیشتری داشته. من به شخصی که در چنین شرایطی مسئولیتی را رها کند، یا انتخابی در سبک زندگی‌اش کند که منجر به رها کردن مسئولیت شود، نقد اجتماعی مشخصی ندارم.

۴. اگر رفتاری خلاف عرف و هنجارهای معمول، چه آن‌چه شخصی‌تر است و چه آن‌چه به واسطه‌ی نسبتش با نهادی اجتماعی، عمومی‌تر است، از شخصی وابسته به گروهی سیاسی سر بزند و به واسطه‌ی آن رفتار، مقبولیت عمومی آن گروه آسیب ببیند، شاید بتوان گفت که شخصی که آن رفتار از او سر زده، مسئولیتش را برابر گروهی که او را بالا برده انجام نداده و خلاف اعتماد آن‌ها عمل کرده. با این حال در این مورد خاص، یعنی به طور خاص در مورد محمدعلی نجفی، فکر می‌کنم که او اعتبارش را آن‌قدرها از وابستگی به گروه سیاسی مشخصی نگرفته. مضاف بر این، او پیش از این‌که رفتارش باعث نقد عمومی به جریانی که به آن وابسته است، شود، استعفا داده. همین باعث می‌شود من جای کمتری برای نقد سیاسی به محمدعلی نجفی ببینم.

 

پایان: با همه‌ی نگرانی‌هایم برای تهران که با رفتن محمدعلی نجفی بیشتر شده، فکر می‌کنم نقد سیاسی-اجتماعی به او وارد نیست. نقد جامعه برای زیر پا گذاشته شدن هنجارهایش را می‌فهمم، گرچه عقیده‌ام درباره‌ی انتخاب سبک زندگی، باعث می‌شود شخصاً از این منظر هم نقدی به او نداشته باشم.  

از دشواری‌های پیش‌بینی نشده

 

خوبی‌های پایان‌نامه نوشتن با استاد پیر کلاسیک را در پست قبل گفته‌ام، اما کمی هم از سختی‌هایش بگویم. صحبت درباره‌ی فصل اول پایان‌نامه که ده صفحه بود، پنج ساعت طول کشید. درباره‌ی هر جمله‌ی احتمالا ساده‌ای ممکن است ساعت‌ها بحث کنیم، برابر هر نگاهی که با دیدگاه خودش درباره‌ی لایب‌نیتس متفاوت است سخت مقاومت می‌کند و گاهی مجبور می‌شوم برای گزاره‌ای نه چندان بحث‌برانگیز، همه‌ی دانسته‌ها و توانایی‌هایم را به کار بگیرم، تا متقاعدش کنم که مطلقا بی‌ربط نمی‌گویم و اصلا حاضر باشد به تفسیرم گوش دهد. آن‌قدر ذهنش پر است که گاهی نمی‌تواند دانسته‌هایش را تعلیق کند و ادعا و استدلال مرا ببیند، در همان خط اولی که گفته‌ام سوال چیست، می‌خواهد بگوید فلان جا لایب‌نتیس فلان چیز را می‌گوید که با حرف من سازگار نیست، گویی طاقت نداشته تا آخر نوشته‌ی مرا بخواند و ببیند شاید بعدتر گفته‌ام که آن حرف اولیه را باید به فلان شکل تصحیح کرد.

 

یکی از مشکلات وقتی است که از بخشی از متن‌های کمتر شناخته شده‌ی لایب‌نیتس قولی را نقل کرده‌ام که نمی‌شناسد یا در ذهنش نیست و عمدتا با تصورش از لایب‌نیتس سازگار نیست. [لایب‌نیتس بسیار پرنویس ولی به شدت پراکنده‌نویس بوده و متن‌ها کوتاه بسیاری دارد که کمتر کسی می‌تواند همه‌شان را بررسی کند] این‌وقت‌ها اول با اطمینان می‌گوید که امکان ندارد لایب‌نیتس این را گفته باشد. وقتی متن جلوی چشممان است ولی آلمانی نیست [عمدتا فرانسه یا لاتین است] اولین راه‌حلش این است که متن را اشتباه فهمیده‌ام یا غلط و ناقص نقل کرده‌ام. باری دو ساعت درباره‌ی چهار خط لاتین لایب‌نیتس بحث کردیم، نکته‌ی اصلی بحث این بود که لایب‌نیتس از ناممکن بودن چیزی حرف می‌زد که واضح نبود وجود جداشده از ماهیت است یا ماهیت جدا شده از وجود. اگر آن چهار خط درباره‌ی ماهیت جداشده از وجود بود حرف من درست بود و اگر درباره‌ی وجود جداشده از ماهیت، فهم من از متن و به طبعش استدلال بعدی‌ام غلط. آن‌قدر لاتین می‌داند که حق داشت اعتراض اولش این باشد که متن و سوژه را درست نفهمیده‌ام. کمی توضیح دادم که چرا با توجه به بقیه‌ی متن حدس می‌زنم که باید فهمم درست باشد، اصرار داشت که او به پشتوانه‌ی لاتین‌دانی‌اش می‌گوید درست نیست. متن را دوباره خواندیم که ببینم اگر سوژه وجود جداشده از ماهیت باشد باید استدلال را چطور بفهمیم. بعد از دو ساعت بحث و در اوج ناامیدی که چنین چیز مهمی را غلط فهمیده‌ام و باید کل فصل را بازنویسی کنم، خواهش کردم کل آن پاراگرافی که چهارخط از میانه‌اش نقل کرده بودم بخوانیم. لطفا چند جلد مجموعه آثار لایب‌نیتس را با خودش آورده بود و متن را خواند. وقتی متن را از ابتدا خواندیم روشن شد که من درست فهمیده بودم. خب، بالاخره قبول کرد متن را درست فهمیده بودم و بحث بر سر ماهیت جداشده از وجود است و نه برعکس. این اتفاق بارهای دیگر هم تکرار شد. بار دیگر درباره‌ی نامه‌ای به زبان فرانسه از لایب‌نیتس اصرار داشت که امکان ندارد لایب‌نیتس این را گفته باشد و احتمالا در بخش‌هایی که از قول حذف کرده‌ام، لایب‌نیتس گفته که این حرف مخالفانش است که می‌خواهد رد کند. متنی که نقل کرده بودم نقطه‌ی آغاز استدلالم در فصل دوم بود و اتفاقا در پایان فصل می‌خواستم نشان دهم که این حرفی که لایب‌نیتس زده در سیستم فلسفی خودش متناقض است اما نقطه‌ی آغاز فصل این بود و بدون آن بقیه‌ی فصل بی‌معنا بود. کمی آرامش کردم که من هم می‌دانم لایب‌نیتس نباید این حرف را بزند و در آخر فصل نشان داده‌ام که این بخش با بخش‌های اساسی‌تر فلسفه‌ی لایب‌نیتس سازگار نیست ولی در این‌جا واقعا همین را به عنوان نظر خودش می‌گوید و نه در نقد نظری. قبول نمی‌کرد. کل نامه را با هم خواندیم و روشن بود که لایب‌نیتس آن حرف را به عنوان نظر خودش گفته. آخرش گفت لابد مخاطبش در این نامه احمق بوده و لایب‌نیتس جدی‌اش نگرفته و حرف اصلی‌اش را نزده. مخاطب نامه آرنو بود که اتفاقا لایب‌نیتس خیلی جدی‌اش می‌گیرد. اما وقتی مطمئن شد که در ادامه‌ی فصل نشان داده‌ام که این حرف لایب‌نیتس با بقیه‌ی فلسفه‌اش در تناقض است، خیالش راحت شد. این اتفاق بارها تکرار شد و تقریبا هربار درباره‌ی بخش مهمی از استدلال. هربار که چنین چیزی پیش می‌آید همه‌ی راه‌های ممکن را به کار می‌گیرد، من متن را درست نقل یا ترجمه نکرده‌ام، مخاطب احمق بوده، لایب‌نیتس حرف کس دیگری را در ذهن داشته و... و من یکی یکی باید همه‌ی این‌ها را رد کنم.

 

می‌خواهم بگویم چنین دردسر بزرگی است که نه تنها برای هر استدلال و ادعای خودم که برای هر نقلی هم که در سازگاری کامل با تصورش از لایب‌نیتس نیست، مجبورم ساعت‌ها بحث کنم و گاهی متن طولانی‌ای را با هم بخوانیم تا حضورش را در متن قبول کند و گاهی این ادعا یا متن نقطه‌ی آغاز کل بحثم است و اگر نتوانم آن را برایش توجیه کنم اصلا نمی‌شود درباره‌ی بقیه‌اش بحث کرد. احتمالا سال‌ها بعد می‌فهمم که چه کار عجیبی کرده‌ام که تصمیم گرفته‌ام با چنین غولی پایان‌نامه‌ی ارشد بنویسم. کسی که برای توجیه هربخش از دیدگاهم مجبورم ساعت‌ها زمان بگذارم تا متقاعدش کنم.

 

دو فصل اول پایان‌نامه چندان بحث برانگیز نبود و تا به حال بیش از پنج ساعت درباره‌اش حرف زده‌ایم و تمام نشده و احتمالا دو جلسه‌ی پنج‌ساعته‌ی دیگر هم بحث خواهیم کرد. نگران فصل آخرم که تماما تفسیر خودم است و اصلا تفسیر معمولی نیست و مبتنی بر متن‌ها کمتر شناخته شده‌ی لایب‌نیتس، این است که متقاعد کردنش به مراتب سخت‌تر خواهد بود. نمی‌دانم چطور می‌خواهم بحث درباره‌ی فصل آخر را تاب بیاورم. بعد از ساعت‌ها بحث درباره‌ی جزئیات تا منظورم را توضیح دهم یا ادعایم را دوباره توجیه کنم، چنان خسته می‌شوم که فکر می‌کنم چرا خودم را در چنین هچلی انداختم. متنی که تقریبا مطمئنم هر استاد دیگری در این اطراف با به‌به و چه‌چه می‌خواندش را تحویل استادی دادم که برای هر حرف جدیدی که می‌زنم یا قول کمتر شناخته شده‌ای که نقل می‌کنم، این‌طور به دردسر می‌افتم. گاهی حس می‌کنم واقعا خسته‌ام و اگر ایراد دیگری بگیرد به سادگی می‌گویم حق دارد و مقاومت نمی‌کنم. با این‌که چند باری بعد از بحث طولانی در نهایت حرفم را پذیرفته، اما گاهی حس می‌کنم خسته‌تر و ناتوان‌تر از آن هستم که بحث را ادامه دهم. او می‌تواند شش ساعت بی‌وقفه بحث فلسفی کند و ایراد بگیرد ولی من بعد از سه ساعت رسما خالی می‌کنم و فقط دلم می‌خواهد گریه کنم. گاهی فشار بسیاری به خودم می‌آورم که بی‌حوصلگی و کلافگی‌ام در چهره‌ام مشخص نباشد که چه حقی برای این کلافگی دارم وقتی با کسی که پنجاه سال مسن‌تر از من است بحث می‌کنم و در چهره‌ی او کمترین اثری از خستگی نیست. اتفاقا معمولا اولش که می‌رسد، خسته است، خصوصا که قرارها معمولا بعدازظهر است، اما چند ساعت که از بحث می‌گذرد انگار تازه سرحال می‌شود. و بحث معمولا این‌طور تمام می‌شود که کافه‌ی دانشگاه ساعت یازده شب می‌بندد و مجبور می‌شود بحث را تا رسیدن به ماشینش تمام کند و بقیه‌اش را به هفته‌ی بعد واگذار کند.

 

گاهی نگران می‌شوم که کسی که انقدر می‌داند، انگار حتی ناخواسته و ناخودآگاه منتظر است دانشجو فهم او را مستدل و مستند کند، کاری که خط قرمز من در کار فلسفی است. اگر بخواهم تن به این کار ندهم، چاره‌اش این است که فهم خودم را برابر فهم او بگذارم و برای هر جمله و هر استدلالم کل فهمم را با فهم او مقابله کنم، یعنی برای توجیه هر مرحله‌ی استدلالم همه‌ی فهمم از لایب‌نیتس را به کار بگیرم تا به مخالفتش با فهمم جواب دهم. اصلا نمی‌دانم از نظر فکری و حتی روحی توانش را دارم یا نه. نگرانم که جایی دیگر از نظر فکری یا روانی نتوانم ادامه دهم و متقاعدش کنم و آن وقت مجبور شوم کل کار را کنار بگذارم. انقدر غول بزرگی هست و انقدر لایب‌نیتس می‌داند و ذهن فلسفی تیزی دارد و همزمان آمادگی بی‌نهایتی برای بحث فلسفی کردن که احتمال کم آوردن من خیلی زیاد است. خیلی هم رحم ندارد که حالا دانشجوی ارشد است دیگر، بگذاریم یک‌چیزی بنویسد تمام شود برود. رسما اگر از عهده‌ی متقاعد کردنش برنیایم باید جمع کنم بروم. تنها چیزی که آرامم می‌کند و انرژی ادامه می‌دهد این است که چند باری توانسته‌ام و اگر بتوانم ادامه دهم، با هرسختی‌ای می‌ارزد، کاری است که اگر بشود می‌ارزد.

 

حتما نوشتن با استادی که همراه است و مطمئن و مشتاق که تفسیر جدید دانشجویش را ببیند و آگاهانه کمکش می‌کند که تفسیر جدیدش را مستحکم‌تر کند، تجربه‌ی ساده‌تر و هم‌چنان بسیار مفیدی است. من باری چنین تجربه‌ای داشته‌ام. در این‌جا برای استاد دیگری که او هم پژوهشگر شناخته شده‌ای در حوزه‌ی کانت‌پژوهی است مقاله‌ای نوشتم که کاملا مخالف دیدگاهش بود. لذت‌بخش بود که وقتی درباره‌ی مقاله‌ی من حرف می‌زدیم، نگاه خودش را تعلیق کرده بود و صرفا سعی می‌کرد نشان دهد که اگر تفسیرم بخواهد مستحکم‌تر باشد، به چه سوال‌های ممکن دیگری باید جواب دهد و کدام بخش‌های دیگر کانت باید بررسی شود، بدون این‌که به تفسیر خاص خودش از کانت ارجاع دهد یا از آن موضع انتقاد کند. تجربه‌ی نه چندان دشوار و بسیاری خوشایندی بود. این بار اما چالشی تازه است. چالش اثبات کردن فهمم به استادی که هنوز هیچ دلیلی برای اطمینان به تفسیر من ندارد و مجبورم انقدر روی فهمی که از آن دفاع می‌کنم مسلط باشم که بتوانم با چنگ و دندان از آن برابر حملات سختش دفاع کنم. حملاتی که بسیار صادقانه است و پشتش اعتقاد به فهم خاصی از لایب‌نیتس است که با فهم من فرق دارد و با شناخت گسترده‌ای پشتیبانی می‌شود. نوشتن و استدلال کردن برای فهمی جدید برابر چنین استادی دشواری نامنتظری دارد. فکر می‌کنم اگر دوام بیاورم و از عهده‌اش بربیایم، سخت‌ترین چالش فلسفی‌ام تا این‌جا را پشت‌سر گذاشته‌ام.    

 

پی‌نوشت: با این‌که در نوشته‌ی قبلی مفصل گفتم، دلم نمی‌آید باز هم تحسینش نکنم که انقدر فلسفه و دانشجویش را جدی می‌گیرد و از کنار هیچ چیز به سادگی نمی‌گذرد. تحسینش می‌کنم که انقدر فلسفه را جدی می‌گیرد که حاضر به چنین بحث‌های طولانی و مدوامی است. کور مخالفت نمی‌کند، واقعا می‌خواهد بحث کند. گرچه گاهی به نظر می‌رسد پیشاپیش مطمئن است که حق با اوست، اما می‌خواهد بحث کند تا آن را نشان دهد و گاهی در این بحث‌ها می‌شود به حرف متفاوتی متقاعدش کرد.

پی‌نوشت: رفیق‌امن که قاطعانه می‌گفت فرصت پایان‌نامه نوشتن با استاد پیر کلاسیک را نباید از دست دهم، نمی‌دانستم از چه حرف می‌زند. جرئتش را نداشتم با چنین کسی پایان‌نامه بنویسم و می‌دانستم دشوار خواهد بود.  نگران بودم نه تنها از عهده‌اش برنیایم،‌ بلکه دشواری‌اش باعث شود به قدر توانایی معمولم هم نتوانم کار کنم. اولین تجربه‌های وقت گذاشتن‌هایش، کمک‌هایش و بحث‌های مفصل‌مان که گذشت، راضی‌ترین بودم که جرئت کردم و با او شروع به پایان‌نامه نوشتن کردم. به دشواری‌هایش که رسید دوباره با رفیق‌امن حرف می‌زدم که مطمئن شوم پیشاپیش همه‌ی این‌ها را حدس می‌زده و با این‌حال  مرا متقاعد کرده که چنین کنم. نمی‌دانم اگر بیست سال بعد کسی از من بپرسد که تجربه‌ی مشابهی را توصیه می‌کنم یا نه چه می‌گویم، ممکن است سختی‌هایش یادم رفته باشد و تنها مزه‌ی این ماجراجویی در ذهنم مانده باشد. این است که فکر کردم همین حالا تا جایی که می‌توانم تجربه‌ام را دقیق ثبت کنم که اگر کسی چنین چیزی پرسید این نوشته را بدهم بخواند، خودش تصمیم بگیرد می‌خواهد وارد چنین گودی شود یا نه.

درخت کهن.

 

بارها شنیده‌ام که کسانی می‌توانند از نقطه‌ی عطف مشخصی در زندگی‌شان یا شخص تاثیرگذاری حرف بزنند که مسیر عمدتا حرفه‌ای بعدی‌شان را متعین کرده. برای من چنین نقطه‌ی عطفی یا چنین شخصیتی وجود ندارد. هرچیز که در زندگی‌ام مهم مانده، ریشه‌ی نامشخصی دارد. ردپایش را از بخشی از خاطرات کودکی تا ایده‌ها نوجوانانه و خوانده‌ها و فعالیت‌های جوانی می‌توانم ببینم. در مورد آدم‌های مهم زندگی‌ام، گویی همیشه دنبالشان می‌گشتم و ناگهان یافته‌ام یا اتفاقا انکارشان می‌کردم و مجبور به پذیرششان شدم، به هرحال این‌طور نبوده که خام و ناگهانی ببینم فلانی زندگی‌ام را عوض کرده. انقدر که نمی‌توانم مطمئن باشم اگر هرکدام را نمی‌دیدم زندگی‌ام به کل دیگر بود، اما مطمئنم که زندگی‌ام حتی اگر مشابه، کمتر غنی بود و گرایش‌هایی در آن ضعیف می‌ماند. این توصیف و روایت من است، یا آن‌طور که من عادت کرده‌ام زندگی‌ام را ببینم.

تا این‌جا بسیار خوش‌شانس بوده‌ام. در زندگی‌ام به کسانی برخورد کرده‌ام که حضورشان چیزی به زندگی‌ام اضافه کرده که خصوصا از نظر فکری برایم بسیار باارزش است. ع. دوست دوران نوجوانی‌ام که با هم از فلسفه و ادبیات و نجوم حرف می‌زدیم، ب. که معلم دبیرستان بود و من بارها دیدم که وقتی از چگونگی علوم انسانی خواندن دفاع می‌کنم، استدلال‌هایم مرا یاد او می‌اندازد. ط. که در دانشگاه مصداق من بود برای فلسفه‌ای که آن‌وقت می‌توانستم برتری‌اش را توضیح دهم. ک. که هروقت با دقت وسواس‌گونه‌ای تلاش می‌کنم جنبه‌های ممکن یک استدلال را بررسی کنم، انگار در ذهنم از زاویه‌ی دید او متن را می‌بینم. این روالِ دیدن آدم‌هایی که هریک جنبه‌ای را در زندگی‌ام تقویت کردند، که امروز برایم بسیار ارزشمند است، بعد از بیرون آمدن از ایران تقریبا متوقف شد. عطش من برای گشتن و یافتن کسی یا جریانی که در کنارش گرایش تازه‌ای را کشف کنم یا آن‌چه گرایشی به آن دارم را تقویت کنم، هنوز باقی بود، اما آشنایی عمیق تاثیرگذاری دست نمی‌داد. حالا حس می‌کنم استاد راهنمایی که با او پایان‌نامه می‌نویسم، برای چنین جست‌وجویی در این دو سال کافی است.

چندین بار و از چندین نفر شنیدم که در خانه‌اش جلسات کانت‌خوانی دارد. یادم نمی‌آید اولین بار کی بود اما باری را که خوب به خاطر می‌آورم، مدرسه‌ی تابستانی دو سال پیش بن بود. یک ترم ناامیدکننده را در بن گذرانده بود و مدرسه‌ی تابستانی ضربه‌ی آخر را زده بود، با و روحیه و تفسیری تماما آمریکایی از ایدئالیسم آلمانی. در حسرت این بودم که تصمیمم برای در بن درس خواندن تصمیم غلطی بوده، از آن‌طرف دانشجویانی که ووپرتال را انتخاب کرده بودند راضی بودند و خوشحال. در تعطیلی آخر هفته که با مدرسان و دانشجویان مدرسه‌ی تابستانی با کشتی سفر کوتاهی می‌کردیم، سراغ استاد کلاسیک آلمانی جوان بسیار جدی‌ای رفتم که تنها در رستوران کشتی نشسته بود. با سختی و خجالت گفتم که می‌خواهم با او حرف بزنم تا تصمیم بگیرم در بن بمانم یا به ووپرتال بروم. غرهایم از فضای غیرکلاسیک دانشگاه بن را گفتم. گفت که این فضا را روندی طبیعی می‌داند و دیگر در آلمان چیزی که می‌جویم را نمی‌یابم، مگر شاید در چند استاد خیلی پیر قدیمی، مثلا استادی که در ووپرتال می‌شناسد و شاید لازم نباشد دانشگاه را عوض کنم ولی می‌توانم به جلسات کانت‌خوانی‌اش بروم و کمی فلسفه‌ای که می‌خواهم را از نزدیک ببینم. بعد از آن از چند نفر دیگر هم شنیدم و به سختی تصمیم گرفتم به جلسات کتاب‌خوانی استادی بروم که نمی‌شناختمش.

تنها یک شماره از خانه‌اش داشتم. حرف زدن به آلمانی سخت است، با تلفن با استاد هفتاد‌وهفتاد ساله حرف زدن، نفس‌گیر است. همان روزی که جلسه تشکیل می‌شد زنگ زدم، از قبل فکر کرده بودم که چه بگویم، کوتاه خودم را معرفی کردم و پرسیدم اجازه دارم امروز به جلسه‌اش بروم یا نه. اولین جمله‌ش این بود «اگر علاقه‌مندید حتما می‌توانید» و بعد از این پرسید که چه می‌کنم و چرا علاقه‌مند به چنین جلسه‌ای هستم. به خانه‌اش رفتم، زودتر از بقیه رسیدم و کمی حرف زدیم و میز را برای جلسه آماده کردیم. مقدار زیادی شکلات، چیپس، نوشیدنی و انواع میان‌وعده‌ها را برای جلسه گرفته بود. کاری که هربار می‌کند، تا در آن سه ساعتی که خودش بی‌وقفه نقد عقل محض می‌خواند و تفسیر می‌کند، جسم و مغز بقیه کم نیاورد. از آن شب تا امروز، مگر در سفرهایم به ایران، هیچ‌وقت جلسات کانت‌خوانی‌اش را از دست ندادم و بعد از بیش از یک‌سال، جلسه‌ی قبل خواندن بخش حسیات استعلایی که بخش کوچکی از نقد عقل محض است تمام شد. بار قبل خواندن کل کتاب نوزده سال طول کشیده.

بیش از پنجاه سال (از زمان پایان‌نامه‌اش) درگیر کانت است و هنوز می‌خواند. از شرح‌های جدید خبر دارد و بارها پیش آمده که در جلسه شرح جدیدی را معرفی کند یا وعده دهدکه فلان شرح منتشر خواهد شد، شرحی که نویسنده‌اش قبل از انتشار کتاب را برای این استاد کلاسیک شناخته شده‌ی کانت فرستاده. حتی ممکن است به تفسیر یکی از دانشجویانش ارجاع دهد که در حال نوشتن پایان‌نامه‌ای درباره‌ی کانت است. البته مثل اغلب اساتید کلاسیک آلمانی نقدهای تندی بر تفسیرهای مستقران در آمریکا دارد، اما هیچ‌وقت کلی نمی‌کوبد، در یک بخش خاص تفسیر خودش را می‌گوید و بعد می‌گوید چرا فلان مفسر مشهور اشتباه کرده. جلسه در خانه‌اش که دورتادورش کتاب‌ها چیده شده تشکیل می‌شود. همین‌طور که از کتابی حرف می‌زند، سریع در کتاب‌خانه پیدایش می‌کند و دستمان می‌دهد. کل دیوارهای خانه کتاب‌خانه است و مقدار زیادی کتاب هم روی زمین چیده شده، باری گفت شما جوانان فکری برای این کتاب‌های روی زمین بکنید. خندیدیم که دیگر ذره‌ای دیوار برای اضافه کردن کتاب‌خانه نمانده و فقط می‌شود خانه را عوض کرد. چیزی که تصورش هم سخت است.

فقط تسلط به شرح‌های کانت نیست که شاید با بیش از پنجاه سال کار در این حوزه و مسئولیتش دور از انتظار نباشد. تاریخ فلسفه را خیلی خوب می‌شناسد. بخش‌های بسیاری از متن در پرتو اشاراتش به فلاسفه‌ی پیش از کانت روشن‌تر می‌شود. اشاراتی که در کمتر شرحی پیدا می‌شوند. همین هفته‌ی قبل گفت که تا به حال نمی‌دانسته کانت در فلان بخش به فلان فیلسوف اشاره دارد. کتاب را که به لاتین بود آورد و بخش مربوطه را خواند. هیجان‌زده بود که بعد از پنجاه سال این را فهمیده. هنوز می‌خواند و هنوز آن‌قدر همه‌ی متن در ذهنش است که سریع ارتباط‌ها را پیدا کند. هروقت به تاریخ فلسفه ارجاع می‌دهد و گاهی به فلاسفه‌ای که کمتر خوانده می‌شوند، چند شرح و کتاب مرتبط را هم توصیه می‌کند، کتاب‌هایی که بین‌مان می‌چرخد و باعث می‌شود حداقل یک‌بار از نزدیک ببینیم‌شان. جلسات کانت‌خوانی‌اش نوع خاص و هدفمندی از کلاس تاریخ فلسفه است. اما این نیست که به اشارات تاریخی بسنده کند، اشارات برای این است که بفهمیم استدلال چیست، و کانت در هر استدلالی دقیقا از چه حرف می‌زند یا چه چیز را رد می‌کند.

 بدبینی شدیدی به اغلب فلاسفه‌ی آلمانی بعد از کانت دارد، خصوصا ایدئالیست‌ها و پدیدارشناسان آلمانی. از بغض نامعلومی نمی‌آید، از اقتدای تام و تمام به کانت می‌آید که اگر کانت درست می‌گوید این‌ها نمی‌توانند برحق باشند و استدلال‌های کانت مستحکم‌تر است، طوری که انتقادها ایدئالیست‌ها و پدیدارشناسان محصول تفسیر غلطشان از کانت است.

وقتی گفتم می‌خواهم پایان‌نامه را با او و درباره‌ی لایب‌نیتس بنویسم، اول گفت که اگر می‌خواهم حتما می‌توانم. بعد شروع کرد به پرسیدن که لاتین و فرانسه می‌دانی و اگر نه بهتر است شروع به یادگرفتنشان کنی. و بعد از آن قصه‌ها و یادهای دل‌انگیزی از لایب‌نیتس که به نظرش بزرگترین عقل تاریخ است. درباره‌ای که من درس می‌خوانم، علی‌القاعده می‌شود پایان‌نامه را با هر استادی که در یکی از دانشگاه‌های برنامه شاغل است نوشت. اما هفته‌ِ‌ی بعد از صبحت با او فهمیدم که در دانشگاه بن مجاز نیستم استادی خارج از دانشگاه را به عنوان استاد راهنمای اول پایان‌نامه انتخاب کنم و فقط به عنوان استاد مشاور می‌توان استادی از دانشگاه دیگر را انتخاب کرد. فروریختم. تنها کسی بود که می‌خواستم با او پایان‌نامه بنویسم، غیر از این، حرف زده بودیم و من سختم بود که بگویم نمی‌شود یا بگویم که مشاورم باشد. جلسه‌ی بعد با سختی زیاد برایش گفتم که چرا مطمئن بودم که می‌شود و حالا فهمیده‌ام فقط به عنوان استاد مشاور ممکن است ولی به هرحال برای من امکان صحبت با او بسیار مهم است. بی‌هیچ سختی‌ای و با آرامش و مهربانی گفت که تقصیر من نیست که دانشگاه بن چنین قانونی دارد و اگر من می‌خواهم او در مورد پایان‌نامه‌ام کمک کند و با او حرف بزنم همین کار را می‌کنیم و مهم نیست که رسما مشاور است نه استاد راهنما. بماند که بعدا فهمیدم در آلمان کلا معمول نیست که با استاد راهنما هم در جریان پایان‌نامه حرف بزنند و او استثنا است که همواره آماده‌ی صحبت است. هفته‌ی بعد درباره‌ی پروپوزال اولیه‌ی من که سه صفحه بود دو ساعت حرف زدیم، چند کتاب و مقاله را برایم پرینت گرفت و قرار شد هرچیز دیگری که نوشتم برایش بفرستم. همان روز درباره‌ی کتابی که تازه خوانده بودم پرسیدم و کتاب را ندیده بود.

یک هفته‌ی بعد، من هنوز نوشته‌ی جدیدی نداشتم که بدهم، اما او کتابی که هفته‌ی قبل از آن حرف زده بودم را دیده بود و چند ریویو درباره‌ی آن کتاب را برایم پرینت گرفته بود، و چند مقاله از مفسرانی که از حرف‌هایمان حدس زده بود برایم مهم‌اند. این اتفاق بارهای دیگری هم تکرار شد. اگر از کتابی یا متنی حرف زدم که ندیده بود، هفته‌ی بعدش متن را خوانده بود. در حاشیه‌ی صحبت گفت که در جوانی مقاله‌ای با موضوع مرتبط نوشته، گفتم مشتاق خواندنش هستم اگر عنوانش را بگوید، گفت اگر بخواهم همین حالا مقاله را برایم پرینت می‌گیرد، پرینتر درست کار نمی‌کرد و دو ساعت طول کشید تا بتواند کل مقاله را پرینت بگیرد. من به این پیرمرد هفتادو‌هفت ساله‌ای نگاه می‌کردم که چشمش نگران تک‌تک صفحات بود تا مقاله کامل شود نه می‌توانستم کمکش کنم و نه دقیقا شرح دهم چقدر قدردانش هستم. وقتی مقاله را داد تاکید کرد که در پایان‌نامه لازم نیست از آن استفاده کنی، صرفا دادم که بخوانی. هربار در حاشیه‌ی جلسه‌ی کانت‌خوانی یا قبل و بعدش از متن مرتبطی که خوانده حرف می‌زند یا پشنهاد می‌کند متنی را ببینم. یا به سادگی می‌گوید به موضوع پایان‌نامه‌ات فکر می‌کردم و فلان چیز به ذهنم رسید.

درخشان‌ترین تجربه‌ام صحبت چهارساعته‌مان درباره‌ی نسخه‌ی مفصل‌تر پروپوزالم بود. در کافه‌ی دانشگاه همدیگر را دیدیم. از ساعت پنج شروع کردیم. چهار ساعت درباره‌ی پروپوزال حرف زدیم، از جزئیات تا کلیات. در کنارش روایت‌های بسیاری از تاریخ فلسفه و نکاتی که جز از کسی که این‌طور پنجاه سال را با کتاب‌هایش سر کرده نمی‌شود شنید. با حوصله و آرام. یک‌جا گفت که فلان ایده نمی‌تواند برای لایب‌نیتس باشد. متن لایب‌نیتس را همراهم داشتم، حدس می‌زدم خواهد گفت که این ایده از لایب‌نیتس نیست. متن به فرانسه بود. متن را با هم خواندیم و تعجب کرد، ندیده بود. آدرسش را نوشت و هفته‌ی بعد از تعجبش گفت که چرا خودش متن را ندیده و اشاره‌ای هم به آن در متن‌های دیگر ندیده. برایم حکایتی از لایب‌نیتس و چند اثر قدیمی کمتر شناخته شده تعریف کرد. دنبال یکی‌شان هرقدر گشتم نیافتمش، تنها در کتابی کسی به آن اشاره کرده بود و در پانویس از او تشکر کرده بود که این متن را معرفی کرده. پیش از فلسفه جرمنیستیک می‌خوانده، چند جا از تاریخ مفهومی برایم گفت. شرح آخر من که مبتنی بر متنی بود که ندیده بود، برایش تازگی داشت، با این‌حال بلافاصله توانست انتقاد مربوط مهمی به یکی از نتایج استدلالم مطرح کند، سرعت و حضور ذهنی‌اش برایم شگفت‌انگیز بود. آخر حرف‌هایمان من کمی آَشفته و سرگشته بودم و نامطمئن. چیزی نگفتم ولی بحث را متوقف کرد و پرسید چرا این موضوع را انتخاب کردی. توضیحش سخت بود. اطمینان داد موضوع مهمی است و مشخص است که اتفاقی نیست و لایب‌نیتس را بزرگ‌ترین فیلسوف این حیطه می‌داند. اطمینانم بیشتر شد و کمی از سیر شخصی‌ای که مرا به این موضوع رسانده بود گفتم. بحث رسید به فلسفه‌ی اسلامی. فلسفه‌ی اسلامی را نمی‌شناسد، بار قبل که تهران می‌رفتم سفارش کتابی درباره‌ی فلسفه‌ی اسلامی داد. سعی می‌کردم ناامیدش نکنم و هوشمندی‌اش در پیدا کردن ارتباطات فلسفی بین همان اندکی که از فلسفه اسلامی می‌گفتم شگفت‌زده‌ام کرد. بعد از چهار ساعت بحث درباره‌ی پروپوزال دوساعت درباره‌ی فلسفه اسلامی حرف می‌زدیم و خسته نبود. پیشخدمت کافه آمد که باید کافه را ببندد. در راه، شاید تا مرا آرام کند، سعی کرد بحث را جمع‌بندی کند و پیشنهاد مشخصی درباره‌ی ادامه‌ی کار دهد. به پیشنهادش عمل نکردم ولی مطمئن بودم این مانع از ادامه‌ی کمک‌هایش نیست.

دیدنش، در خانه‌اش و بین کتاب‌هایش، وقتی کانت تفسیر می‌کند یا وقتی بعد از سه ساعت بحث جدی، شروع می‌کند از حکایت‌ها و بخش‌های حاشیه‌ای فلسفه حکمت گفتن، بهترین تجربه‌ی فلسفی من در آلمان بوده که از در کتاب‌خانه ماندن نمی‌توانسته بدست آید. در بی‌تفاوتی آشکاری که در عمده‌ی مشغولان این حوزه در آلمان و ایران دیده‌ام، گوهر یگانه‌ای است. هفتادوهفت ساله باشی و یک‌سال پیش برای بار دوم تفسیر کتابی را شروع کرده باشی که بار قبل نوزده سال طول کشیده، انگیزه داشته باشی که درباره‌ی حوزه‌ی کاملا تازه‌ای بدانی و با دانشجویی که شاید کمی از آن می‌داند بحث کنی، به دانشجوی خارجی‌ای که تنها تا چند ماه دیگر در این اطراف است این‌طور متعهدانه کمک کنی که پروژه‌اش را جلو ببرد... انگار زمان و زندگی با چیزی جز فلسفه برایش نمی‌گذرد، هرچیز دیگری حتی محدودیت زندگی حاشیه‌ای است و نه تعیین‌کننده، این‌جا در شهر کوچک بسیار غمگینی در غرب آلمان.

 

به سن من قد نمی‌دهد که چیزی مستقیم از مرتضی مطهری بدانم، اما شنیده‌ام که بالای منبر می‌رفته و دشوارترین مسئله‌های فلسفی را می‌گفته، وقتی مخاطبانش عمدتا افراد عامی‌ای بودند که نمی‌توانستند همراهی‌اش کنند یا از علامه طباطبایی که به دانش‌آموزی که به در خانه‌اش رفته بوده تا فرق جوهر و عرض را بپرسد، دشوارترین مسئله‌های حکمت متعالیه را توضیح می‌دهد. آدمی که این‌طور فارغ از تعینات بیرونی بتواند چنین جدی به فلسفه بچسبد، آرزویی بوده که مدام می‌ترسم تعلقات فعلی آکادمیک مرا نه تنها به آن نزدیک نکند که از آن دور کند. دیدن چنین آدمی که در آکادمی است و این‌طور به فلسفه متعهد مانده، از آن چیزهایی است که در روزهای ناامیدی می‌شود به آن فکر کرد و اندکی تسکین یافت.

آدم‌های خوب، رابطه‌های خوب

روابطی که بر ماندنشان اصرار داریم معمولا بر یکی از این دو نوع اند: یا بر رابطه مایلیم چون شخص مقابل را آدم خوب/جذاب/مطلوب می‌دانیم یا بر رابطه مایلیم چون خود رابطه‌یمان با آن شخص را دوست داریم، حالمان از رابطه‌ی خاصی که برقرار کرده‌ایم خوب است.

کم پیش نیامده رابطه را شروع کنم چون شخصی را جذاب یافته‌ام و دوستش داشته‌ام، اما معمولا بعد از مدتی سعی کرده‌ام رابطه را دوست بدارم، سعی کرده‌ام رابطه رابطه شود، تا به‌عنوان یک هویت مستقل قابل دوست داشته شدن باشد. اما غمگین‌کننده است که در مورد خودم، مگر در موارد معدود، طرف مقابل دوست‌داشتنی و خوبی برای یک رابطه نیستم. فکر می‌کنم اگر هم در کسی میلی به رابطه هست برای دوست داشته شدن شخصیتم است نه برای این‌که رابطه‌ی من با خودش را دوست دارد، نه برای این‌که من شریک خوبی در یک رابطه هستم.

معلم خوبی هم نیستم. شاید اطلاعات و ایده‌های خوبی برای تدریس داشته باشم، اما در مقام معلم رابطه‌ی جالبی با بچه‌ها ندارم. شاید به عنوان معلم دوست‌داشتنی باشم، اما به‌عنوان «معلمشان» نه.

پی‌نوشت: از کلاس فعلی‌ام ناراضی نیستم. اما یادم می‌آورد که من هیچ وقت معلم محبوبی نبوده‌ام، لازم نیست این بار را بیندازم تقصیر سخت بودن طرح درس.

عهده داری فلسفه

در جلساتی که برای نقد وضعیت گروه فلسفه­­ی دانشگاه تهران گذاشته بودیم، پیام کمانه معتقد بود که اگر فلسفه در کشورهای دیگر رشد می کند علتش این است که در آن کشورها به فلسفه نیاز است، فلسفه در آن کشورها رشد می­کند چون سوالاتی در جامعه وجود دارد که فلسفه باید به آن­ها پاسخ دهد و چیز دیگری غیر از فلسفه به آن پاسخ نمی­دهد. و فلسفه در ایران رشد نمی­کند زیرا نیازی به آن نیست، و همه­ی پرسش­هایی را که در کشورهای دیگر فلسفه عهده­دار پاسخ گویی به آن­هاست، در ایران چیزهای دیگری از قبیل دین پاسخ می­گویند. مثلاً اگر در همه جای دنیا فلسفه(و به طور خاص فلسفه­­ی اخلاق) وظیفه دارد که درباره­ی سقط جنین نظر دهد در ایران دین است که به این پرسش پاسخ می­دهد و اصولاً نیازی به فلسفه برای پاسخ به چنین پرسش­هایی نیست برای همین فلسفه در ایران رشد نمی­کند.

این نظر اگر به شکل خامش در نظر گرفته شود ممکن است خیلی یک­جانبه به نظر برسد، می­شود پرسید که اصولاً چه کسی گفته که فلسفه باید پاسخ­گوی نیازی، آن هم نیازی در این حد ملموس و روزمره باشد تا رشد کند؟ در یونان که فلسفه­ای که می­شناسیم آغاز شد چه نیاز مشخصی به فلسفه وجود داشت؟ چه نیازی و چه پرسشی وجود داشت که اساطیر به آن پاسخ نمی­گفتند؟ یا چه کسی گفته که در کشورهایی که فلسفه در آن ها رشد کرده­است مردم برای پاسخ به پرسش­هایی شبیه پرسش از مجاز بودن سقط جنین سراغ فلسفه می­روند؟ به نظر نمی­رسد در جامعه­ی نسبتاً محافظه­کار آمریکا کسی برای پاسخ به پرسش از مجاز بودن سقط جنین سراغ فلسفه اخلاق برود. یا به نظر نمی­رسد که نیاز مشخصی را بشود نام برد که در همه­ی کشورها فلسفه عهده­دار پاسخ­گویی به آن باشد.

برای همین من فکر نمی­کنم که برای ایجاد فلسفه لازم است که در جامعه نیازی مشخص به فلسفه وجود داشته باشد و یا جامعه پرسشی داشته باشد که فلسفه موظف به پاسخ­گویی به آن باشد. بلکه حرفم این است که فلسفه به عنوان گونه­ای فعالیت فکری(اجتناب می­کنم از اینکه بگویم معرفت یا دانش یا...) و فیلسوف به عنوان یک شهروند، باید عهده­دار چیزی باشند تا بتوانند به حیاتشان ادامه دهند. در واقع کاربردی بودن فلسفه شاید به ذات خود فلسفه برنگردد بلکه لازمه­ی ادامه یافتن این فعالیت باشد. یعنی می­توان تصور کرد که درجایی فلسفه­ای به وجود بیاید بدون آن­که آن جامعه نیازی به فلسفه داشته باشد یا این­ که پرسشی داشته باشد که فلسفه عهده­دار پاسخگویی به آن باشد. اما ممکن نیست که در جامعه­ای فعالیتی ادامه پیدا کند بدون آن­که کاردکردی داشته باشد، در واقع اگر فلسفه فعالیتی باشد که کارکردی ندارد احتمالاً ادامه پیدا نمی­کند و حذف می­شود و فیلسوف هم به عنوان شهروند امکان ادامه­ی این زندگی بی­فایده برای اجتماع را ندارد.(به زبان کمی فنی­تر فلسفی می­شود: وقوع فلسفه­ی بدون کارکرد، محال وقوعی است نه محال ذاتی)

یعنی باید ایجاد و ادامه­ی حیات یک فعالیت را از هم جدا کرد. ممکن است ایجاد فعالیت ذهنی مثل فلسفه به دلیل نیازی که چیز دیگری به آن پاسخ نمی­دهد نباشد و پیشرفت آن هم به دلایلی مربوط به خود آن فعالیت باشد نه عوامل خارجی(مثلاً پیشرفت فلسفه به دلایل درون فلسفی بستگی بیشتری داشته باشد تا دلایل بیرون فلسفی) اما ادامه­ی حیات یک فعالیت نیازمند این است که آن فعالیت عهده­دار چیزی باشد وگرنه احتمالاً فعالیتی که هیچ کارکردی نداشته باشد نمی­تواند ادامه پیدا کند.

حالا ما در ایران موسساتی داریم که متخصصین فلسفه تولید می­کنند، اصرار دارم بگویم "متخصص" چون منظورم موسساتی مثل آی­پی­ام، انجمن حکمت­و­فلسفه و گروه فلسفه علم دانشگاه شریف است. این موسسات تعدادی خروجی دارند، این خروجی ها لابد باید سر کاری بروند، اگر این افراد چاره و کار دیگری نداشته باشند غیر از این­که جذب پروسه­ی آموزش و تدریس شوند، این کار شبیه آموزش فن اژدهاکشی می­شود و احتمالاً مجبور خواهیم شد که مدام تعداد بیشتری از این موسسات را ایجاد کنیم تا فارغ­التحصیلان بعدی را جذب کند و این سیر نمی­تواند بی­نهایت ادامه پیدا کند. پس باید فکر کرد که فلسفه که برای ادامه­­ی حیاتش در جامعه نیازمند کارکردی است، در ایران ععهده­دار چه چیزی می­تواند باشد؟

من برای اینکه منظورم از عهده­داری فلسفه مشخص شود، چند مثال از عهده­داری فلسفه در کشورهای دیگر می­زنم. و تاکیید می­کنم که منظورم این نیست که اگر فلسفه در این کشورها نبود، چیز دیگری وجود نداشت که به این نیاز اساسی پاسخ دهد، بلکه می­گویم فلسفه­­ی موجود در این کشورها برای ادامه­ی فعالیتش، خود را به عنوان عهده­دار مسئله­ای طرح کرده که حتی اگر فلسفه هم نبود آن مسئله پاسخ­های دیگری داشت، اما فلسفه توانسته پاسخ خود را به عنوان پاسخ اصلی در آن حوزه مطرح کند.

فرانسه: به نظر من در فرانسه فلسفه عهده­دار امر آموزش است و اساساً با تربیت و آموزش گره خورده، ظهور این را می شود در آموزش و پرورش فرانسه دید که هنوز فلسفه در آن جایگاه خاصی دارد. یا اینکه فیلسوفی چون دریدا درباره­­ی لزوم وجود آموزش فلسفه در نظام آموزشی بحث می­کند. به نظر می­رسد در فرانسه، فلسفه تنها علمی نیست که در عرض دیگر علوم در مدارس تدریس شود، بلکه تنظیم و تغییر آموزش در فرانسه با فلسفه گره خورده و بحث درباره­ی آموزش بحثی مربوط به فلسفه است. آموزش فلسفه در کشورهای دیگر هم وجود دارد ولی در کشورهای دیگر لزوماً این فلسفه نیست که درباره­ی آموزش و تربیت بحث می­کند، احتمالاً روسو را هم می­توان مصداق دیگری از این پیوند آموزش و تربیت با فلسفه دانست.  

انگلیس: احتمالاً فلسفه در انگلیس عهده­دار دموکراسی است، دموکراسی در کشورهای دیگر هم وجود دارد ولی در انگلیس دموکراسی با فلسفه پیوند دارد، دموکراسی انگلیسی با نظریاتی چون نظریه­ی جان استوارت میل حمایت می­شود، و نظریات فلسفه­ی سیاسی در شکل دهی به دموکراسی در انگلیس نقش داشته­اند، و این نقشی است که فلسفه در کشورهای دیگر ایفا نمی­کند(مثلاً ادعای رورتی این است که در آمریکا دموکراسی مقدم بر فلسفه شکل گرفته است.) اما در انگلیس فلسفه توانسته خود را به عنوان حامی و عهده­دار دموکراسی معرفی کند.

آمریکا: ادعای من این است که در آمریکا فلسفه عهده­دار امر قانون­گذاری است، و دلیلش ساختار ایالتی آن است. فلسفه در آمریکا کارکرد اخلاقی ندارد ولی به دلیل تکثر و ایالتی بودن، مبنای قانون­گذاری باید مبنایی سکولار باشد. احتمالاً در جامعه­ای که به طور فدرال اداره می­شود نمی­شود قوانین را بر مبنایی غیر سکولار استوار کرد و فلسفه می­تواند عهده­دار سامان بخشی به قوانین باشد.

آلمان: در آلمان فلسفه عهده­دار بحث علم است، نه به این معنا که اگر فلسفه نباشد علم پیش نمی­رود یا دچار بحران می­شود یا... اما فلسفه در آلمان خود را با بحث علم پیوند داده است و کار بررسی علم را به عهده گرفته­است. گرچه علم در کشورهای دیگر بدون اینکه فلسفه عهده­دار بررسی آن­ها باشد پیش می­رود اما مسائل و سوالات مربوط به علم را در آلمان فلسفه پیگیری می­کند. دیلتای با بررسی علوم تاریخی و هوسرل با بررسی بحران علوم اروپایی و گادامر با بحث­هایش درباره­­ی روش­شناسی مصداقی از چنین عهده­داری­ای در فلسفه­­ی آلمان هستند.

حالا برگردیم به سوال اصلی: فلسفه در ایران عهداره­دار چه چیزی  می­تواند باشد؟ من فکر می­کنم که فلسفه در ایران می­تواند عهده­دار مسئله­ی علم باشد. ما سنتی در ایران داشته­ایم که در این سنت فعالیت­های ذهنی مختلفی بوده که ما برخی از آن­ها را در سنت خودمان علم می­خواندیم،  در واقع "اسم این فعالیت­ها علم" بوده و این سنت در مواجهه با فعالیت دیگری قرار گرفته که نام آن هم "علم" است. مسئله و سوال از علم(غربی؟) سوال واقعاً موجود در جامعه ایران بوده که تا به حال پاسخ­های مختلفی داشته و مثلاً روشنفکری یکی از جریان­هایی است که تا به حال پاسخ­هایی به این پرسش داده است. ادعای من این است که این موضوع، آن موضوع از پیش موجودی است که فلسفه می­تواند خود را چون عهده­دار بررسی آن مطرح کند.

به نظرم در این­ که چنین مسئله­ای وجود دارد و در این­ که این مسئله بالقوه می تواند مسئله­ای فلسفی باشد بحث زیادی نیست. البته من انکار نمی­کنم که تا به حال پاسخ­های متعددی به این مسئله داده شده و حتی شاید بدون این پاسخ­ها هم پیشروی جریان علم متوف نمی­شد، اما می­گویم که این مسئله­ای است که فلسفه­­ی معاصر ایران می­تواند پاسخ خود به آن را برابر پاسخ­های دیگر مطرح کند و خود را چون عهده­دار اصلی پاسخ به این پرسش معرفی کند. من در پست بعد خواهم گفت که چه مشخصاتی در فلسفه­ی معاصر ایران وجود دارد که آن را برای پاسخ دادن به این سوال و عهده­گیریِ چنین نقشی مناسب می کند.

سوال های زبان شناسی و نقد ادبی

۱.یک ضرب المثل طراحی کنید و مدت زمان احتمالی بقای آن را حدس زده و دلایل خود را برای این حدس بیان کنید.

۲.یک تبلیغ تنها با استفاده از امکانات زبانی طراحی کنید.(یافتن نام و نوع محصول به عهده ی خودتان است)نقاط قوت و ضعف این نوع از تبلیغات را بنویسید.

مثال:

پاک یادت نره     

پارک(ارم را فراموش)نکنید{به جای پرانتز باید در همان جا یک ابرو باز می شد ولی من نمی دانم در تایپ چطور باید ابرو باز کنم}

۳.تاثیر فینگلیش نوشتن بر زبان فارسی را تحلیل کنید.

۴.دلایل دوساختی بودن زبان ناشنوایان را شرح داده و تاثیری که این نوع استفاده از زبان بر امکانات زبان(خلاقیت زبانی و ...)می گذارد را توضیح دهید.

۵.رابطه ی مکتوبات زبان فارسی با زبان محاوره با توجه به محافظه کارتر بودن زبان نوشتار نسبت به تغیرات زبانی، برایتان مشخص است. با توجه به اطلاعاتی که در متن درباره ی خط چینی آمده رابطه ی مکتوبات این زبان با محاورات آن را تحلیل کنید.

۶.یک بازی برای نشان دادن عدم وجود رابطه ی یک به یک بین معنا و واژه طراحی کنید.

۷.با توجه به متن بالا تفاوت ها  و شباهت های زبان زنبور عسل با زبان انسان را با محوریت دوساختی بودن زبان توضیح کنید.

۸.تاثیر رواج شکسته نویسی (در فضای مجازی) بر زبان فارسی را تحلیل کنید.

۹.با توجه به متن بالا تاثیر نبود زمان در زبان این قوم بر امکانات زبانی را تحلیل کنید.

۱۰.واژگان بالا اخیرا توسط فرهنگستان پیشنهاد شده اند، درباره ی امکان روایی این واژگان بحث کنید.

۱۱.چند واژه برای پدیده های جدید اطراف خود بسازید.

۱۲.دلیل اصرار حکومت ها بر تغییر نام مناسبت ها را در چه می دانید؟

مثال:شوروری اصرار داشت که در بخش های فارسی زبان کشورش به جای نوروز از نام جشن بهار یا جشن کارگر استفاده شود.

۱۳.یک سوال خلاقانه یا تحلیلی برای درس زبان شناسی و نقد ادبی طراحی کنید.

پی نوشت:۳ سال پیش که در فرزانگان معلم زبان فارسی سوم انسانی بودم. سعی کردم همراه ۳ شاگردی که داشتم کمی با مفاهیم پایه ی زبان شناسی و نقد ادبی آشنا شویم و دید تازه ای نسبت به زبان و ادبیات پیدا کنیم. این سوالات امتحان پایان ترم آن سال است. جواب بچه ها آمیزه ای از خلاقیت شگفت انگیز همراه با قدرت تحلیل و اطلاعات جزئی و دقیق بود. البته واضح است که قرار بود هر کس به هر تعداد سوال که می خواهد جواب دهد.

پی نوشت دوم: این ها همه ی آن سوال ها نیست، تغییرات زیادی هم روی آن ها داده ام.

در جستجوي اصل كلي(2)

"آن چه در آموزش مهم است بیش از خلق یک طرح درس خلاقانه، توانایی ربط دادن طرح درس به زندگی روزمره ی دانش آموزان است."

این اصل مهمترین درسی ست که از تجربه ی نیم بندم در آموزش به دانش آموزان دبیرستانی گرفته ام.

 

ادامه نوشته

در جستجوي اصل كلي(1)


قرار شد من به مدرسه براي نوشتن طرح درس يك كلاس كمك كنم.البته اين اولين بار نيست كه چنين كاري را مي كنم ولي تصميم دارم اين بار كار متفاوتي ارائه دهم.تا به حال در طرح درس نوشتن، به شيوه ي ارائه ي مطلب فكر مي كردم و اينكه يك مطلب بخصوص را چگونه مي توان بهتر به بچه ها انتقال داد در واقع تا به حال بيشتر به تك جلسه هاي خوبي فكر كرده بودم كه حداكثر حجم اطلاعات، در بهترين شكل، به بچه ها داده شود. جدا از اينكه ديگر به بمباران اطلاعاتي افراد نمي انديشم، قصد دارم در نوشتن اين طرح درس، به جاي تمركز انرژي در ارائه ي بهتر يك موضوع خاص، انرژي ام را مصروف هدف گذاري دقيق اين كلاس ها كنم.هدف گذاري در راه ايجاد ديدگاهي خاص در بچه ها يا به وجود آوردن عادت ذهني خاص در آنها.
اعتقاد دارم حداقل چيزي كه براي يك كلاس خوب لازم است اشراف معلم مربوطه بر موضوع درس و داشتن ديدگاهي مشخص در باره ي درس است به طوري كه هدف كلاس القاي اين ديدگاه به بچه ها باشد. و چيزي كه يك كلاس را به كلاس ايده آل تبديل مي كند، تلفيق درست اين دو(ديدگاه و اطلاعات) است. به نظرم عدم هدف گذاري بزرگترين ضعف اكثر كلاس هايي است كه تا به حال داشتم(بقيه ي كلاس ها هم عيب هاي بزرگتري داشتند كه عدم هدف گذاري در برابر آنها، عيب بزرگي به حساب نمي آمد)سعي دارم نقد كوتاهي با محوريت اين موضوع بر بعضي از كلاس هايي كه تا كنون داشته ام يا افرادي كه به شيوه هاي گوناگون از آنها درس گرفته ام ارائه دهم:

ادامه نوشته