بی‌صدا

بیش از هر وقت دیگری، تفاوت موقعیتم در ایران و اینجا به چشمم می‌آید. در ایران زندگی کردن همراه است با کنش سیاسی. چه زنی باشی که بی‌حجاب در خیابان راه می‌رود، یا معلمی که سعی می‌کند بچه‌ها را با مفاهیم و شیوه‌های بحث کردن آشنا کند، یا حتی کسی که در بحث‌های سیاسی گهگاهی نکته‌ای را یادآور می‌شود. در چنین شرایطی اعلام موضع سیاسی در شبکه‌های اجتماعی تنها جلوه‌ای است از زندگی سیاسی در جریان، تنهای یک بعد برای بلندتر کردن صدایی که حالیا اثری دارد، هرقدر محدود و مختصر. خارج از ایران همهٔ آن جنبه‌های دیگر اثرگذاری سیاسی از بین می‌رود؛ دست‌کم برای من از بین رفته. من همیشه فکر کرده‌ام که فعالیت در شبکه‌های اجتماعی نمی‌تواند و نباید فعالیت سیاسی اصیل دانسته شود. حالا در نبود امکانی برای فعالیت حقیقی، صرف چنین صحبت‌کردنی به چشمم بیش از همیشه مضحک و نابجا است. البته چیزهای دیگری هم هست، مثل ترس از اینکه در فاصله تصویر واقع‌بینانه‌ای از وضعیت نداشته باشم. همهٔ این‌ها باعث شده که پیوندهای فعالم با شرایط سیاسی ایران کم‌تر و کم‌تر شود. همهٔ کاری که می‌کنم رفتار منفعل خواندن و گوش کردن به دیگران است.

فعال بودن در اینجا و در مسئلهٔ بی‌واسطه‌ای که فضای سیاسی و اجتماعی فعلی با آن درگیر است معنای بیشتری دارد: در دانشگاهی درس می‌خوانم که دانشجویان، اساتید، و کارمندانش برای مجاب کردن دانشگاه به دست‌کشیدن از حمایت و کمک به نسل‌کشی فعال‌اند. همراهی با آن‌ها ممكن و بامعناتر است. اما همراهی‌ام با این اعتراضات محدود است به اینکه نامم امضایی باشد بر پای بیانیه‌ای یا یکی باشم در میان جمع تحصن‌کنندگان. اینجا صدایی از خود ندارم. فکر می‌کنم که اگر حرکت مشابهی در ایران بود، مشارکتم در آن شکل متفاوتی داشت: سعی می‌کردم شکلی دهم به مطالبات یا روش‌های اعتراض؛ حتی اگر تلاشم چندان اثرگذار نمی‌بود، هنوز بامعنا بود که برای هم‌فکرانم بنویسم که راه‌های دیگری هم هست یا جنبه‌های دیگری از موضوع که باید در نظر گرفته شود. در ایران، مثل هر کس دیگری با موقعیت مشابه، صدایی داشتم و امکانی برای اثرگذاری هرقدر محدود بر فعالیت‌ها. این‌جا موقعیتم را می‌دانم. می‌دانم که هیچ کس صدایم را نمی‌شود. تنها کاری که در دستم بر می‌آید مشارکت بی‌صدا در حرکت‌های جمعی است، هرقدر با جزئیاتش مخالف باشم.

از کمی نزدیک‌تر

در یک سال گذشته، اگر چیزی مرتبط به ایران نوشته‌ام بیشتر نقد کنش‌ها و مواضع افرادی با موقعیت شبیه به من بوده: کسانی که اتفاقات یکسال گذشتهٔ ایران را از نزدیک تجربه نکرده‌اند و دست‌کم در چند سال آینده در ایران زندگی نخواهند کرد. در موارد متعددی نوشتن دربارهٔ آنچه که در ایران می‌گذرد به نظرم از نظر عقلانی، اخلاقی، و سیاسی خطا بوده. از نظر عقلاني خطا بوده چون از هر آدم عاقلی انتظار می‌رود که داوری قطعی دربارهٔ چیزی که شواهد کافی برای آن ندارد را تعلیق کند. و اگر در این سفر کوتاه چیزی را فهمیده باشم این است که از دور چقدر نمی‌فهمیدم. پیگیری کردن اخبار، خواندن نوشته‌های دوستانم در ایران، و صحبت مستقیم با افراد هیچ‌کدام نمی‌تواند آن فاصله‌ای را که نداشتن تجربهٔ مستقیم ایجاد می‌کند، پر کند. از نظر اخلاقی موضوع پیچیده‌تر است. آن‌طور که من موضوع را می‌فهمم در دليل‌آوری اخلاقی مهم است که چه کسی دلیل‌آوری می‌کند و مخاطبش کیست. این‌طور نیست که دلایل کاملاً مستقل از جایگاه افراد باشد. همین تفاوت جایگاه من و مخاطب احتمالی‌ام باعث می‌شود که بسیاری از دلیل‌آوری‌ها بی‌جا باشد، خصوصاً زمانی که نتیجهٔ دلیل‌آوری قصد کنشی است که هزینه‌اش را دیگری می‌دهد و من را مستقیماً متاثر نمی‌کند. اما پیچدگی در این‌جا است که این فاصله باعث نمی‌شود که امکان هرگونه ارتباطی از بین برود و تصور این‌که جایگاه دیگری او را ناتوان از دلیل‌آوری اخلاقی می‌کند، خود نگاهی بالا به پایین، غیرانسانی، و غیراخلاقی است. به این دليل است که گاهی در این باره نوشته‌ام. با این حال، گرچه سعی کرده بودم محتاط باشم، حالا فکر می‌کنم برخی از آن حرف‌هایی که دربارهٔ کنش و تجربهٔ افراد در ایران نوشته‌ام ناموجه و خطا بوده. از نظر سیاسی هم معتقدم که بسیاری از کنش‌های (حتی در حد اعلام موضع) ایرانیان خارج از کشور فقط بی‌فایده نیست، بلکه اصلاً مضر است. بسیار به این فکر می‌کنم که اصلاً کدام کنشی از طرف ایرانیان خارج از کشور می‌تواند از نظر سیاسی موجه باشد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد مقابله با سیاست‌های کشورهای دیگر برای به انزوا کشاندن ایران، تحریم و احیاناً آماده‌کردن مقدمات جنگ است. شاید امکان‌های دیگری هم باشد. اما فعلاً تنها فعاليت سیاسی خارج از ایران که من می‌توانم با ملاحظات خودم با آن همراهی کنم این کنش‌های دفاعی است: تلاش برای کم کردن انزوا و تحریم و احتمال جنگ.

بارها دربارهٔ موضع منفی‌ام نسبت به وجههٔ سیاسی جنبش سال گذشته، خصوصاً آن بخش متکی به خارج از کشور، نوشته‌ام. چیزی که نمی‌توانستم درباره‌اش بنویسم، جنبهٔ اجتماعی ماجرا بوده است. حالا هم که می‌خواهم مختصری درباره‌اش بنویسم، حرف‌هایم باید به عنوان مشاهدات کسی دیده شود که فرصت کمی برای درک اوضاع داشته. سرخوردگی اطرافیانم از آن‌چه که در سال گذشته اتفاق افتاده برایم جنبه‌ای پارادوکسیکال دارد. تا آن‌جا که من می‌دانم، اطرافیان من هیچگاه دلبستگی‌ای به آن وجه سیاسی نداشته‌اند. اگر داشتند، وضعیت مفتضحانهٔ آن جنبه می‌توانست این سرخوردگی را توضیح دهد. اما اگر به جنبهٔ‌ اجتماعی ماجرا نگاه کنیم. دستاورد عظیم بوده. من سال‌ها معتقد بودم که حجاب (به شکل مانتو و شال/روسری) بدل به هنجار درونی شده بوده است. نه به این معنی که افراد آن را قبول داشته‌اند، بلکه به این معنی که حتی در نبود زور مستقیم بیرونی از این هنجار پیروی می‌کردند و اگر کسی خلاف آن عمل می‌کرده با مقاومتی عمومی رو به رو می‌شده. راز ماندگاری این قاعده در جامعه به گمان من همین درونی شدن هنجار بوده، و نه فقط زور بیرونی. نمی‌گویم آن هنجار کاملاً از بین رفته است. اما تا این حد کمرنگ شدنش به عنوان هنجار درونی اتفاق بسیار عظیمی است. هنجارهای درونی، حتی زمانی که توجیه/ارزش پشت‌شان از بین می‌رود، تا مدتی طولانی باقی می‌مانند. این‌که در این زمان کم چنین تحولی در دیدگاه درونی جامعه رخ داده است شگفت‌انگیز است. من این تغییر را فقط در خیابان نمی‌بینم. در صحبت با آدم‌های پیرامون که بعضاً از گروه‌های بسیار متفاوتی هستند هم می‌بینم. نگاه‌مان نسبت به جنبهٔ سیاسی هرچه باشد، اگر برای حقوق انسانی جنبه‌ای اخلاقی قائل باشیم، نمی‌توانیم اتفاقات سال گذشته را به خاطر تغییر اجتماعی‌ای که ایجاد کرده تحسین نکنیم. من ادعا نمی‌کنم که جنسیت‌زدگی و مردسالاری حذف شده. می‌گویم بخشی از هنجار عمومی درونی مرتبط با آن در مدتی خیلی کوتاه عمیقاً تغییر کرده و همین تغییر محدود و مشخص اتفاق بسیار بزرگی است.

پی‌نوشت: این‌ها را به دوستی می‌گفتم و توجه‌ام را به این جلب کرد که تاکید بر این دستاورد و انتظار خوشحالی از آن نابه‌جا است. در شرایطی که حال افراد به دلایل مختلفی بد است، و خود فشار اقتصادي برای احساس سرخوردگی کافی است، چنین انتظاری فقط از آدمی بی‌توجه و غیرحساس برمی‌آید. همین ظرایف است که فکر می‌کنم وقتی در تجربهٔ زندگی روزمرهٔ افراد در ایران شریک نیستی ممکن است نفهمی.

تلاشی برای فهمیدن

در این مدت بارها به نوشتن متنی مشابه فکر کرده‌ام اما سرعت اتفاقات چنان شدید است که هر صورت‌بندی‌ای از موضوع به سرعت موضوعیتش را از دست می‌دهد. همین حالا هم که می‌نویسم به این فکر می‌کنم که چنین نوشتنی در زمانی که مردمی جان می‌دهند، عده‌ای دیگر بیم جانشان را دارند، و برخی در زندان‌اند تا حدی بی‌جا است. اما همزمان به این هم معتقدم که تلاش برای فهم موقعیت چه برای کنش کردن و چه برای کاری نکردن لازم است. آن‌چه در ادامه می‌آید همراه با همهٔ این تردیدهاست و از زبان کسی است با موقعیت و تاریخی مشخص: کسی که همشه سیاست مسئله‌اش بوده، مدتی در گذشته در ایران تا حدی فعالیت سیاسی داشته، اما حالا از دور بیشتر دنبال‌کنندهٔ اخبار است. و البته در کنار همهٔ این‌ها حرف‌های کسی است که سیاست و حقوق و اخلاق هم برایش دغدغه‌ای نظری است و هم شخصی، در هیچ کدام متخصص نیست، اما تا حدی خوانده و فکر کرده و بحث کرده و با ادبيات موضوع بیگانه نیست. این‌ها که می‌نویسم حاصل این خواندن‌ها و تاحدی تاملات شخصی است.

اول چند نکتهٔ نظری:

۱. من به وجود وظیفهٔ اخلاقی جمعی در کنار وظیفهٔ اخلاقی فردی معتقدم. فرقشان در این است: در حالی که هر کدام از ما در روابط بیناشخصی‌مان (و شاید نسبت به خودمان) وظیفه‌ای داریم، وظایف دیگری هم داریم که ناشی از عضویت‌مان در یک جامعه است. این دو شکل وظیفهٔ اخلاقی ارتباط نزدیکی با هم دارند اما قابل تقلیل به یکدیگر نیستند.

۲. برخی از وظایف جمعی حتی قبل از این‌که دولت و نظام قضایی مستقر شود هم وجود دارند، برخی دیگر برای تعیین حدودشان نیازمند تصویب قوانین و شکلی منسجم‌تر از دستگاه قضایی هستند. مثالی از این دستهٔ‌ دوم احترام به اموال دیگران است. حتی اگر غیرشهودی به نظر برسد، استقرار حق مالکیت و تشخیص حدود و شرایط آن وابسته به وجود نظام قضایی است.

۳. وظیفهٔ اخلاقی دستورالعملی از پیش مشخص نیست. یعنی دستورالعملی نیست که یکبار دانسته و فهمیده شود تا در موقعیت‌های مختلف به کار رود. انجام وظیفهٔ اخلاقی نیازمند فهم ارزشی است که در پس آن وظیفه قرار دارد و ایجادکنندهٔ آن وظیفه است. به تبع این، پیروی از وظیفهٔ اخلاقی شبیه این نیست که رباتی کد از پیش‌مشخصی را اجرا کند. پیروی از وظیفهٔ اخلاقی ضرورتاً نیازمند تامل بر ارزش زیرین وظیفه و شناسایی و تشخیص موقعیت مناسب برای تحقق آن ارزش است. مثال: اگر یک ارزش پشت وظیفهٔ دروغ نگفتن احترام به دیگری به عنوان انسان عاقل توانا بر تصمیم‌گیری باشد که برای تصمیم‌گیری‌هایش نیاز است که عامدانه فریب نخورد، آن‌گاه دروغی که جان کسی را نجات می‌دهد می‌تواند خلاف وظیفه نباشد.

۴. به دلیل این‌که وظيفه یک دستورالعمل از پیش مشخص نیست، کنش کامل اخلاقی (که از سر وظیفه انجام می‌شود) علاوه بر این‌که نیاز به تامل بر روی ارزش زیرین وظیفه دارد، همچنین نیازمند مراقبت و توجه است که تبعات انجامش در تناقض با ارزش دیگری قرار نگیرد، یا اگر قرار گرفت جبران مناسبی تمهید شود. در همان مثال پیشین: پذیرفتن مسئولیت و تلاش برای بهبود تبعات (منفی‌ای) که از دروغ ضروری ناشی می‌شود به عهدهٔ شخصی است که از روی وظیفه و ارزش زیرین آن رفتار می‌کند.

۵. وقتی تبعات کنشی که اولاً از روی وظيفه انجام شده مهم باشد و کنش کامل اخلاقی مستلزم مراقبت از نتایج و تبعات باشد، وضعیت و دیدگاه کسی که مخاطب کنش ماست هم در حین و هم بعد از انجام کنش اخلاقی مهم می‌شود. مثال: اگر به کسی کمک می‌کنیم، مهم است که نظر او دربارهٔ این کمک را بدانیم و مراقب این باشیم که بعد از کمک به نحوی نامناسب وابستگی ایجاد نشود. به رسمیت شناختن مخاطب کنش‌های اخلاقی بخشی جدایی‌ناپذیر از کنش‌کردن از روی وظیفه است.

من وقتی به این‌که در مورد وضعیت فعلی در ایران چه باید و می‌توانم بکنم،‌ به این‌ها فکر می‌کنم. از آخری شروع می‌کنم و یکی یکی به سمت بالا که اصولی انتزاعی‌تر است می‌روم. دعوای معمول داخل‌نشین و خارج‌نشین به کنار، من فکر می‌کنم که وقتی ایران نیستم ولی تبعات هرکاری که بکنم برای مردم داخل ایران است، باید به چیزهایی از این دست فکر کنم: آیا ایجاد این تبعات در گفت‌وگو و با موافقت آن‌ها بوده، آیا در ایجاد این تبعات عاملیت آن‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و… این‌جا است که خارج از ایران بودن مدخلیت پیدا می‌کند. من تا وقتی که در ایران بودم، کنش‌گر و همزمان مخاطب کنش سیاسی خودم بودم. نمی‌توانم چشم بر این ببندم که حالا بسیار کمتر از زمانی که در ایران بودم مخاطب کنش هستم و تبعاتش بسیار کمتر بر زندگی‌ام اثر می‌گذارد. البته که هر اتفاقی در ایران بیفتد بر زندگی من تاثیر می‌گذارد، اما این تاثیر اصلاً در حدی نیست که اگر در ایران زندگی می‌کردم می‌بود. دربارهٔ گفت‌وگو و به رسمیت شناختن مخاطب کنش، فکر می‌کنم که باید بسیار محتاط باشیم وقتی ادعا می‌کنیم که می‌خواهم صدای مردم داخل ایران را به گوش دیگران برسانیم. آن‌چه در رساندن صدام (بخشی) از مردم به گوش جهانیان می‌کنیم بر همهٔ مردم اثر می‌گذارد. وقتی خودمان جزو این تاثیرپذیرفتگان نیستیم (یا درجهٔ تاثیرپذیری‌مان به شکل قابل توجهی کمتر است) باید محتاط باشیم که اطمینان به این‌که صدای مردم هستیم از کجاست و در نظر گرفتن دیگرانی که نظری مخالف دارند اما از کنش ما تاثیر می‌پذیرند در کجای معادلات ماست. و باید حواسمان باشد که این صدا دادن به بخشی از جامعه همزمان است با خاموش ماندن صداهای دیگر؛ خصوصاً وقتی تنها صدایی که به گوش آن‌ها که جامعهٔ جهانی می‌خوانیم می‌رسد، صدای بخش مشخصی از مردم است.

حالا در مورد نکتهٔ چهارم. ماهیت کنش سیاسی که اقتضای تاثير گسترده دارد،‌ پذیرش مسئولیت همهٔ تبعاتش را سخت می‌کند. من نمی‌گویم که هیچ‌کاری نکنیم چون ممکن است تبعات بدی داشته باشد. اما فکر می‌کنم مهم است که کاری را نکنیم که می‌دانیم تبعات بدی دارد، یا اگر چنین می‌کنیم، به خاطر تحقق ارزشی مهم‌تر، باید تبعات جانبی بد کنش‌هایمان را بپذیریم و تا حد ممکن برای جبران آن‌ها تلاش کنیم. مثلاً معتقدیم که در این شرایط فشار آوردن به افراد برای این‌که با حکومت همکاری نکنند لازم است (گرچه می‌پذیریم که چنین فشار آوردنی تبعات بدی دارد و ممکن است به خودی خود هم رفتار قابل دفاعی نباشد)، و از تبعات تبلیغ کردن این ایده یکی هم این است که یکی پیدا می‌شود که مشخصات اعضای خانوادهٔ یک عنصر حکومتی را منتشر می‌کند و باعث آسیب‌ها متعدد غیرموجه می‌شود. عجيب است که نسبت به این تبعات حساس نباشیم و برای جبران آن نکوشیم، حتی اگر همچنان بخواهیم از کنش اول‌مان دفاع کنیم.

دربارهٔ نکتهٔ سوم: اگر توجه‌مان به ارزش پشت وظیفه باشد، آن‌گاه روشن می‌شود که بسیاری از کارها که در راستای انجام وظیفه انجام می‌شود اما ضد ارزش بنیادین زیرین وظیفه است، نباید انجام شود. مثلاً اگر ارزش پشت وظیفهٔ اعتراض سیاسی، احترام به زندگی و آزادی و حقوق برابر (زن‌ها و دیگر سرکوب‌شدگان) است، تبعاً شکل این اعتراض نمی‌تواند در تناقض با این ارزش‌ها باشد؛ مثلاً نمی‌تواند نقض بیشتر حقوق گروهی دیگر از سرکوب‌شدگان باشد، نمی‌تواند شامل محدودتر کردن آزادی‌های دیگران باشد و…

من به آن‌چه در نکتهٔ دوم گفتم عمیقاً معتقدم. از تبعات این اعتقاد این است که اعتراضمان به نظام سیاسی و قضایی موجود هرقدر شدید باشد، و در نتیجهٔ این اعتراض اشکال مختلفی از نافرمانی مدنی و شکستن قانون مجاز باشد، بخشی از قوانین هست که شکستن آن‌ها نقض وظایف جمعی‌ای است که نسبت به هم داریم، مستقل از رابطه‌مان با حکومت. مهم است که تمايز بگذاریم بین شکستن و نقض قوانینی که مستقیماً به اعتراضمان مربوط‌اند یا قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق شخصی دیگران را نقض نمی‌کند، و قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق بنیادین افراد و وظایف جمعی ما را نقض می‌کند. مثال خیلی دم دستی‌اش این است: به نشانهٔ نافرمانی مدنی می‌توانیم از خود قانون ناعادلانه‌ تبعیت نکنیم، یا مالیات ندهیم، یا در خیابان بمانیم،‌ اما نمی‌توانیم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت در خیابان‌های شهر حرکت کنیم. با سرعت مطمئن حرکت کردن وظیفه‌ای است که نسبت به همهٔ افراد جامعه داریم ولی حدودش فقط توسط قوانين تصویب‌شده می‌تواند مشخص شود. حتی اگر بخشی از نظام قضایی را ناعدلانه می‌دانیم، می‌توانیم و باید احترام به بخشی از آن را حفظ کنیم.

حفظ احترام به جان و مال و حسن‌شهرت دیگران از دستهٔ آن وظایف جمعی همهٔ ما به همدیگر به عنوان اعضای یک جامعه است که حدودش توسط قانون مشخص می‌شود اما وجود اصل وظيفه مستقل از قانون است. می‌دانم این یکی بحث برانگیز است. اما حتی در موارد رادیکال تغییر نظام سیاسی معمولاً بخش‌هایی از نظام قضایی برجا می‌ماندند، بخشی‌هایی عمدتاً مربوط به حقوق و وظایف افراد نسبت به همدیگر که تنها با قانون حدود مشخص می‌یابند. از نگرانی‌های من این است که در نافرمانی مدنی مرز این‌ها کمرنگ شود. اگر هدف ما تحقق دموکراسی باشد یا هر نظامی باشد که آزادی و امنیت و برابری در آن بیشتر رعايت شود، و چه راه‌مان برای رسیدن به این هدف انقلاب باشد یا اصلاح، بخشی از قوانين مربوط به حقوق دیگران باید محترم شمرده شوند، اگر که اصلاً هدف و ارزش آزادی و برابری است.

و در مورد نکتهٔ اول، فراتر از آن‌چه قانون مشخص می‌کند و می‌تواند با قانون مشخص شود، ما وظایفی نسبت به هم داریم، نه فقط در روابط شخصی‌مان، بلکه به عنوان اعضای یک جامعه. مثال: در یک نظام قابل قبول از آزادی بیان، دولت نمی‌تواند بسیار از چیزها را ممنوع کند، اما وظایف جمعی ما نسبت به همدیگر می‌تواند مستلزم این باشد که تلاش کنیم صحبت‌های نفرت‌انگیز عمومی را کم کنیم، در حالی که همزمان تحمل‌مان را نسبت به ایده‌های مخالف بالا می‌بریم و حتی برای شنیده شدن صدای اقلیت‌ها تلاش می‌کنیم. من فکر می‌کنم که فضای پر از توهین و موج‌های نفرت به سمت این و آن، ضد این وظیفهٔ جمعی ما نسبت به همدیگر است و فکر می‌کنم که این وظیفه‌ای است که انجامش برای تحقق هر شکلی از آزادی و برابری ضروری است.

با همهٔ این‌ها در ذهن، خصوصاً مورد چهار و پنج، من برای خودم این را مناسب‌تر می‌دانم که کمتر کنش ایجابی کنم. می‌دانم که چقدر ناخوشایند است که بیشترین کاری که می‌کنم اعتراض و نقد کنش‌های ایجابی دیگران است. این به معنی این نیست که فکر می‌کنم دیگران هم نباید کنش ایجابی کنند. اما فکر می‌کنم جای من برای کنش ایجابی مناسب نیست. اغلب انتخابم سکوت است، مگر در جایی که فکر می‌کنم فراگیری یک رفتار ضد ارزش‌هایی است که آن رفتار مدعی آن است و خود را معتقد به آن ارزش‌ها می‌دانم. فکر می‌کنم در محيط بکل مغشوش که در آن ارتباط ارزش‌ها و کنش‌ها قطع شده و هدف جای وظيفه و کنش با نظر به ارزش‌ها را گرفته، هیچ ارزشی متحقق نخواهد شد، دست‌کم آزادی و برابری متحقق نخواهد شد. و البته مخاطبم بیشتر دوستان و اطرافیانم هستند: بخشی از شهروندان معمولی بی‌قدرت و سلاح. دلیل این یکی در آن پنج مورد نمی‌گنجد: من گفت‌وگو با کسی را ممکن می‌دانم که اولاً تا حدی ارزش‌های مشترک داریم، ثانیاً می‌توانیم همدیگر را موجوداتی عاقل فرض کنیم که نسبت به دلیل حساس‌اند. تنها بازیگران این ميدان که در موردشان به این‌ها مطمئنم، دوستان و اطرافیانم هستند.

پی‌نوشت: اگر حرف نظری قابل قبولی در این نوشته می‌بینید، چیزهایی است که عمدتاً از باربارا هرمان و شانا شیفرین یاد گرفته‌ام در دو کتابی که مشخصاتش را در زیر می‌گذارم. اگر بخشی از نوشته یا تمامش به نظرتان نامربوط است، آن را به حساب اغتشاشات فکری و بدفهمی‌های من بگذارید.

Herman, Barbara. The moral habitat. Oxford University Press, 2021.

Shiffrin, Seana Valentine. Democratic law. Oxford University Press, 2021.

پراکنده

در این چند روز، اگر کسی جرئت کرده و دربارهٔ ایران پرسیده، گفته‌ام که همین حالا تحت فشار شدیدی هستم و منصفانه نیست که فکر کنند باید برابر کنجکاوی اطرافیانم در این‌جا هم پاسخگو باشم.

نوشته‌های اینجا اغلب نتیجهٔ تاملاتم نیست، اعلام موضع هم نیست، بیشتر روند فکر کردن است. آماده نیستم از آن‌ها دفاع کنم. ممکن است بتوانم درباره‌شان با کسی حرف بزنم، اما حمله و دفاع هرگز.

به حال خودم در این روزگار فکر می‌کنم. به این‌که گویی تصمیم گرفتم بین کاری که می‌دانم غلط است (اما دلم می‌خواهد انجامش دهم)، کاری که درباره‌اش تردید بسیار دارم،‌ و سکوت، آخری را انتخاب کنم. وقتی این‌ها را می‌گویم و اضافه می‌کنم که دیگران را قضاوت نمی‌کنم که تصمیم متفاوتی گرفته‌اند، کسی باور نمی‌کند. انقدر که چند وقت است «این موضع من است»، «دیگران را قضاوت نمی‌کنم» و… فقط به عنوان تعارف بیان شده. اما من واقعاً قضاوتی ندارم، دقیق‌تر بگویم، دربارهٔ بخش بزرگی از فعالیت‌های دیگران قضاوتی ندارم. تعداد کمی از رفتارها هست که نظر قاطعی دارم که غلط است (مثل دعوت به تحریم و جنگ و مبارزهٔ خشن از طرف کسی که خودش در ایران نیست). چیزهایی هم هست که با ذائقهٔ من جور نیست، اما داوری اخلاقی، به معنی دقيق كلمه، درباره‌اش ندارم. مثلاً برخی از رفتارها به نظرم بیشتر جلب ترحم می‌آید. نمی‌خواهم درباره‌اش بحث کنم، نمی‌خواهم مصداق بیاورم.

وقتی می‌گویم قضاوت ندارم منظورم چنین چیزی است: افرادی که منافع مادی دارند به کنار، به گمانم اغلب افراد این روزها درگیر دلیل‌آوری‌های مختلف اخلاقی هستند. مقدمات این دلیل‌آوری‌ها با هم متفاوت است و به تبعش نتایجش هم متفاوت است. برای این‌که کسی را از نظر اخلاقی قضاوت کنم، یا باید فکر کنم که اصلاً درگیر دلیل‌آوری اخلاقی نیست (مثلاً از روی منافع شخصی‌اش عمل می‌کند) یا باید فکر کنم که مقدماتش به شدت معیوب است. اولی در مورد اکثر اطرافیانم صدق نمی‌کند، یا دست‌کم من تصمیم گرفته‌ام که باور کنم که صدق نمی‌کند. در مورد دومی، انقدر فاکتورها و مقدمات ممكن زیاد است که نمی‌شود به راحتی از حرف‌هایی که افراد در شبکه‌های اجتماعی و غیره می‌زنند تشخیص داد که دقیقاً کدام مقدمات است که متقاعدشان کرده که فلان موضع را بگیرند. تا وقتی نمی‌دانم این مقدمات چیست داوری‌ای دربارهٔ موضع‌شان ندارم. و بسیار محتمل می‌دانم که به مقدمه‌ای فکر می‌کنند که از چشم من دور مانده.

همین‌ها را که می‌نویسم با خودم می‌گویم که این چه وضع عمل کردن یا حتی قضاوت (ن)کردن است. در میان بحران نشسته‌ای و دربارهٔ نقش دلیل‌آوری اخلاقی در ارزیابی کنش‌های دیگران فکر می‌کنی. به این فکر می‌کنم که همیشه دلیل خوبی داشتم که چرا باید فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی‌ام از فعالیت‌های نظری‌ام جدا باشد و همین بوده که پرهیز کرده‌ام از این‌که کارم دربارهٔ مثلاً فلسفهٔ سیاسی باشد. اما حالا که مدتی است جدی‌تر درگیر فلسفهٔ حقوق و اخلاقم، گویی هر تشخیص درست و غلط سخت‌تر شده. ذهنم در جایی از تحليل متوقف می‌شود. سخت‌تر می‌توانم کاری کنم که نمی‌توانم از آن دفاع کنم، و دفاع از هر موضعی بسیار سخت‌تر شده.

این‌که فکر کنی باید کاری کنی ولی ندانی چه کاری وضع ساده‌ای نیست. نمی‌توانم بگویم که برایم مهم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند. چیزی در قلبم آتش می‌گیرد وقتی قضاوت دوستانم را دربارهٔ سکوت کردنم می‌شنوم. و فکر می‌کنم آن‌ها هم حس مشابهی دارند اگر/وقتی که من دربارهٔ فعالیتشان نظری می‌دهم. این نیست که این‌ها را حس نکنم. فقط سعی می‌کنم تا حد ممكن این‌ها بر کل فرایند فکر کردنم غالب نشوند. فکر می‌کنم لابد همه می‌دانند که اتفاقاً در این میانه سکوت کردن کار ساده‌ای نیست: هم حس درونی شخصی است که باید کاری کرد، و هم فشار قضاوت بیرونی. فشار درونی شخصی و بخشی از قضاوت‌های بیرونی را می‌شود با چند حرف و نوشته در فضای عمومی آرام کرد. به هیچ عنوان فکر نمی‌کنم هرکس حرف می‌زند به این قصد است. اما من دربارهٔ خودم می‌دانم که اگر حالا حرفی بزنم، فقط برای آرام کردن ناآرامی درونی‌ام. وقتی نمی‌دانم که چه بگویم، وقتی نمی‌دانم که چه باید گفت، چه باید کرد، حرف زدنم یا کاری کردنم فقط درمان شخصی است. می‌خواهم تا جای ممكن برابر چنین چیزی مقاومت کنم.

زندگی پشت‌سرگذاشته

 

با نون حرف می‌زدم و سعی می‌کرد بر این متمرکز بمانیم که چرا نمی‌توانم شب‌ها بخوابم. اما من نمی‌توانستم از این حرف بزنم بدون این‌که از کلیت زندگی‌ام بگویم، از پیوند استمراریافته ولی به تثبیت نرسیده با زندگی گذشته و موقعیت ناامیدکنندهٔ زندگی فعلی. فکر می‌کنم شب‌ها نمی‌توانم بخوابم چون نمی‌توانم خودم را راضی کنم که در طول روز هیچ چیز خوشایندی اتفاق نیفتاده. گویی هر شب در هزار فعالیت ریز شاید بی‌معنایی که می‌کنم در جست‌وجوی چیزی هستم که کمی روز را زیباتر کند، گویی نمی‌توانم باور کنم که روزم همین بوده، همین‌قدر بی‌هیجان و غیررضایت‌بخش.

 

دست برنمی‌دارم از مقایسه با تجربهٔ قبلی‌ام در ترک زندگی تهران و رفتن به آلمان. به گمانم به دلایل مختلف این‌بار دارد سخت‌تر می‌گذرد. پیش از این‌که به آلمان بروم، جمع دوستانه‌ای که داشتیم بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام بود. اصلاً فکر می‌کردم یکی از دلایلی که می‌روم این است که ببنیم می‌توانم بدون دوستانم زندگی کنم یا نه. اما آن روزها بیش از هر دوست منفردی، جمع دوستی بود که مهم بود. و آن جمع حتی اگر من نمی‌رفتم ادامه پیدا نمی‌کرد. من و سبا و گل تقریباً همزمان از تهران رفتیم و معلوم نبود که جمع دوستانه بدون آن‌ها چطور ادامه پیدا خواهد کرد. اما در این سه‌سالی که تهران بوده‌ام جمع‌های دوستانه جایش را به تک دوستی‌های عمیق داده. پاندمی و قرنطینه‌های متعدد هم این موضوع را تشديد کرده. دوره‌ای که خیلی نمی‌شد در جمع حضور داشت ولی رابطه با آن چند دوستی که مرتب همدیگر را می‌دیدیم عمیق‌تر و شخصی‌تر شد. بخش بزرگی از زندگی اجتماعی محدود شد به سه دوستی که مدام می‌دیدمشان، مدام از هم خبر داشتیم. کارکرد جمع دوستی با دوستی شخصی فرق دارد. کارکرد جمع دوستی بیشتر اجتماعی است و یک فعالیت جمعی را تا حدی می‌شود با دیگری جایگزین کرد، گرچه کیفیت‌شان قابل مقایسه نباشد. اما هیچ جایگزینی برای رابطه‌های خیلی عمیق شخصی نیست. رابطهٔ شخصی را که از دست می‌دهی کیفیت یگانه‌ای برای همیشه از زندگی می‌رود.

 

دوستی‌های عمیق و پرمعنای از دست‌رفته فقط بخشی از تصویر کلی‌تر است. گرچه من بیست‌وچهارساله‌ای که به آلمان رفتم فکر می‌کردم زندگی کامل و غنی‌ای را پشت‌سرم جا گذاشته‌ام، اما آن زندگی از حیث غنا و تشخص قابل مقایسه با زندگی‌ای نبود که در این سه‌سال ساختم. این‌بار یک زندگی کامل را پشت سر گذاشته‌ام، زندگی‌ای که به نظرم زیبا و خوش‌آیند بوده. ساختن هرچیزی در این‌جا که تا حدی با آن زندگی برابری کند ممکن به نظر نمی‌رسد. بسیاری از جزئيات آن زندگی را دوست داشتم. آن برنامهٔ ثابت كافه رفتن که در پرفشارترین و بدترین روزها هم ادامه‌اش دادم و همان تكرار و امنیتش مرا به سلامت از بسیاری از بحران‌ها عبور داد: از بیماری و مرگ دو پدربزرگ، از دو قطع‌رابطهٔ مهم، از مرگ دوست، از اتفاقات سیاسی پرفشار و… خانواده‌ای که ارتباط فوق‌العاده‌ای در این سه سال با هم ساختم: عبور کرده و گذشته از بحران‌های نوجوانی و اوایل جوانی، توانا بر خوشحال کردن همدیگر، احترام بسیار به سلیقه، سبک‌زندگی، و حریم شخصی همدیگر و… سنگ‌نوردی که مرا با نوعی از لذت اشنا کرد که پیش از آن نمی‌شناختم، دوستان تازه‌ای که پیدا کردم و با روال معمولم فرق داشت، پذیرش دوباره در دوستی‌های قدیمی، روال کتاب‌خواندنم در موضوعاتی که مربوط به کارم نبود و نظم و حجم رضایت‌بخشی داشت و سبک شخصی‌ای پیدا کرده بود. من آن زندگی را ساخته بودم و دوستش داشتم، خودم را در آن زندگی دوست داشتم. چه چیزی را می‌توانم حالا جایگزین این‌ها کنم؟

 

چیزهای دیگری را هم به نون گفتم. گفتم که قربانی کردن این‌همه قابل تحمل بود اگر دست‌کم از دانشگاه خیلی راضی بودم که نیستم و چشم‌اندازی ندارم که حالم با دانشگاه بهتر شود. این از آن چیزهایی است که سخت به آن اعتراف می‌کنم. واقعیتی است که هم اشاره به آن برای خودم سخت است و هم هربار که با دیگران درباره‌اش حرف می‌زنم حالت «چقدر قدرنشناسی»‌ای که به خودشان می‌گیرند صحبت جدی را ناکام می‌گذارد.

 

می‌دانم که باید سعی کنم چیزهایی را به زندگی‌ام اضافه کنم. مثلاً شاید دوباره سنگ‌نوردی را شروع کنم. کتاب‌خواندن به روال سابق را سعی کرده‌ام تا حدی پی بگیرم. اوضاع رابطه‌های دوستانه‌ام کمی بهتر از قبل است و… ولی هنوز همهٔ این‌ها خیلی کم است. و گاهی انقدر کم‌انرژی‌ام که توان اضافه کردن چیزهایی که برای ادامه و انرژی بیشتر داشتن لازم است را ندارم. به این فکر می‌کنم که در هر دوره‌ای از زندگی‌ام که انقدر ضعیف بوده‌ام، اغلب کسی بوده که همراهی‌ام کند با صبر و مهر و مراقبت تا از این دوره بگذرم و دوباره زندگی‌ام را آن‌طور که رضایت بخش‌تر است بسازم. این‌بار چنین حمایتی نیست، حتی برای دوره‌ای کوتاه. باید با توانی که ندارم به پای خودم تکیه کنم و با صبر و آهسته و آهسته جلو بروم.               

دوراهه

 

بهار ۸۸، اوج تبلیغات انتخاباتی، او را که در این متن صاد می‌خوانم، در دانشکدهٔ فنی دیدم. بسیاری از دوستانم که از دوران دبیرستان می‌شناختم در دانشکدهٔ فنی دانشجو بودند، همان‌ها که صاد را به من معرفی کردند به عنوان عضو انجمن اسلامی دانشکدهٔ فنی دانشگاه تهران. جوانان سرخوش ۲۰-۱۹ ساله بودیم با شور سیاسی بسیار و صاد یکی از فعال‌ترین‌ها بود. من و صاد خیلی زود دوستان نزدیکی شدیم. صاد که به عنوان دانشجوی برق دانشگاه تهران به من معرفی شده بود به فلسفه علاقه‌مند بود، مطلع هم بود. با هم بحث می‌کردیم و ساعت‌ها حرف می‌زدیم. دوستی‌مان مدام عمیق‌تر و نزدیک‌تر شد،. صاد به واسطهٔ من با گروه دوستانم آشنا شد، در دورهمی‌هایمان می‌آمد و در سفرهایمان حضور داشت.

سال ۹۰ بود که روزی میم که او را از دبیرستان می‌شناختم و حالا دانشجوی دانشکدهٔ فنی بود زنگ زد که حرف مهمی دارد و باید مرا ببیند. صحبت را این‌طور شروع کرد: «ساره صاد چیه؟» من خنده‌ام گرفت که این چه نحو سوال کردن است. صاد دوست من است و دانشجوی دانشکدهٔ شما. این‌بار نوبت میم بود که بخندد: «دانشجوی دانشکدهٔ ما که قطعاً نیست». شوکه شدم. میم عضو انجمن اسلامی بود. برایم از داستان عجیبی گفت که منجر به این شده بود که اعضای انجمن بفهمند صاد اصلاً دانشجوی دانشگاه تهران نیست. گیج شده بودم، به غایت گیج. میم نگران از شوک من مدام می‌گفت که نمی‌دانسته که من نمی‌دانم وگرنه این‌طور اطلاع نمی‌داده. شوک از این‌جا نمی‌آمد که دربارهٔ محل تحصیل کسی اشتباه کرده بودم، مسئله فریب خوردن مدام بود از دوستی نزدیک، فریبی که انگیزه‌اش را نمی‌فهمیدم.

اولین کاری که کردم پرس‌وجو از دوستان مشترک بود، خصوصاً دوستانم در دانشکدهٔ فنی. همان ابتدا متوجه شدم که مدتی است ماجرا را می‌دانند. به من نگفته بودند که چون مطمئن بودند که من فهمیده‌ام و اگر به دوستی ادامه می‌دهم به این معنی است که مسئلهٔ مهمی نیست. حتی برخی گفتند که در این مدت و بعد از فهمیدن ماجرا احساس خطر نکرده‌اند چون فکر می‌کردند حتماً من که نزدیک‌ترم اطمینان پیدا کرده‌ام که موضوع مهمی نیست. شروع کردم به مرور گذشته تا بفهمم که چه شده و اصلاً چطور ممکن است که چنین اتفاقی افتاده باشد.

یکی از اولین چیزهایی که یادم آمد این بود که صاد در آن سال‌ها مدام از نمرات بالایش می‌گفت و این‌که به واسطهٔ معدل الف بودن می‌خواهد به فلسفه تغییر رشته دهد. اغلب زمان‌ها هم در دانشکدهٔ ما (دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی) بود. یادم بود که دوستان فنی خوانده‌ام بالا بودن نمراتش را تأیید و هوشش را تحسین می‌کردند. دوباره از آن‌ها پرسیدم. گفتند که در صبح روزهای امتحان او را در محل برگزاری امتحان می‌دیدند ولی کسی یادش نمی‌آمد که او را سر جلسه هم دیده باشد. نمره‌ها هم با شمارهٔ دانشجویی اعلام می‌شد، و آن‌ها هم حرف او را که شمارهٔ دانشجویی‌ای با نمرهٔ بالاتر را مال خودش جا می‌زده، باور می‌کردند. کسی دلیلی نداشت شک کند. در کلاس‌ها هم پراکنده او را دیده بودند و حضور کوتاه و نمرات بالا را به حساب استعداد بالایش می‌گذاشتند.

بعدها خاطرات مشترک را مرور کردیم و یادمان آمد که این شخص هیچ‌وقت کارت دانشجویی نداشته. هزار بهانه آورده بود برای این‌که چرا کارت ندارد. از دعوا با حراست و ضبط‌شدن کارتش توسط آن‌ها تا مشکلات اداری تغییر رشته. یک معمایی که برایمان حل نشد این بود که در آن سال‌هایی که ورود و خروج به دانشگاه به شدت کنترل می‌شد، چطور این شخص بدون کارت مدام در دانشگاه رفت‌وآمد می‌کرد. خیلی‌های دیگر هم کپی (تقلبی) کارت دانشجویی را داشتند، اما دانشگاه آن سال‌ها گیت داشت و اگر نگهبان اصرار می‌کرد کار را روی گیت بگذاری گیر می‌افتادی. حدس‌های زیادی بود از این‌که صاد چه ارتباطی با حراست دانشگاه دارد که حتی بعد از این‌که دانشجویان موضوع را به حراست اطلاع دادند، همچنان در دانشگاه رفت‌وآمد می‌کرد. یادمان نرود که سال‌های ۸۸، ۸۹، و ۹۰ فضای دانشگاه به شدت امنیتی بود و کنترل می‌شد. من دربارهٔ این حدس‌ها چیزی نمی‌گویم. نمی‌شود آن‌ها را سنجید.

بعد یادم آمد که در جلسات انجمن اسلامی می‌رفت و دوستی‌ها از آن‌جا شکل گرفته بود. از بچه‌های انجمن دوباره پرسیدم. گفتند که تا زمانی در جلسات غیررسمی‌شان هم می‌آمده. اما وقتی که فهمیدند دانشجو نیست و به چند مورد دیگر هم شک کردند، حضورش را محدود کردند. خیلی اتفاقات را به گردن صاد می‌انداختند. من دلیلی برای تکرارشان ندارم. آن سال‌ها همه ترسیده بودیم و چنین اتفاقی هیچ نشانهٔ خوبی نبود. همه مستعد بودیم که موضوع را بزرگتر از چیزی که واقعاً بود ببینیم.

بعد از درآمدن از شوک و هضم اطلاع اولیه (در این حد که این شخص قطعاً دانشجوی دانشگاه ما نیست) اولین کاری که کردم این بود که به اطرافیانی که به واسطهٔ من صاد را می‌شناختند اطلاع دهم. بیش از همه از این‌که صاد به واسطهٔ من به افرادی نزدیک شده بود و آن‌ها به خاطر اعتماد به من رابطه را ادامه داده بودند در عذاب بودم. تا جایی که می‌دانم همهٔ اطرافیان من بعد از شنیدن توضیحاتم با صاد قطع ارتباط کردند. اما این را هم می‌دانم (و هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم) که برخی دیگر از بچه‌های دانشگاه ارتباطشان با او را ادامه دادند.

موضوع را رها کردم تا حوالی انتخابات ۹۲. صاد دوباره در دانشگاه بود. در فعالیت‌های سیاسی آن دوره در دانشگاه تهران حضور فعال داشت. اگر بخشی از اطلاعاتی که قبل‌تر به ما داده بود درست باشد، در این زمان حدوداً ۲۴ ساله بود. روزی که تصادفی سری به ستاد روحانی در هفت‌تیر زدم، از این‌که دیدم ظاهراً در آن ستاد مسئولیتی دارد متعجب شدم. این‌که بدون این‌که دانشجو دانشگاهی باشی خودت را در آن‌جا به عنوان فعال دانشجویی جا بزنی یک حرف است، این‌که در ستاد روحانی مسئولیت بگیری چیزی دیگر.

موضوع را کمابیش فراموش کرده بودم تا این‌که حدود یکسال قبل دیدم که صاد در توئیتر حضور دارد، حضوری نسبتاً فعال: زیر نوشتهٔ افراد پرمخاطب نظر می‌گذارد، با آن‌ها وارد مراوده می‌شود و از این طریق ظاهراً سعی می‌کند خود را بشناساند. جدی نگرفتم. به نظرم نه مهم بود و نه من وظیفه‌ای داشتم. فقط چندبار که دیدم برخی دوستان پرمخاطبم نوشته‌های صاد را بازنشر می‌کنند، به آن‌هایی که دوستان نزدیک بودند اطلاعاتی که داشتم را دادم. ترجیح دادند ارتباطشان را با این شخص قطع کنند.

در این مدت چند بار به صفحهٔ صاد سر زدم و هربار متعجب‌تر شدم. آن‌چه من قطعی می‌دانستم و می‌دانم و می‌توانم با اطمینان به دیگران بگویم این است که صاد سال‌ها ادعا می‌کرده که دانشجوی دانشگاه تهران بوده و از این طریق به دانشجویان (خصوصاً فعال سیاسی) نزدیک شده بود، در حالی که قطعاً دانشجوی آن دانشگاه نبوده. باقی ادعاهایش را نمی‌توانم با اطمینان بگویم دروغ است، بیشتر عجیب و گاهی کمی خنده‌دار به نظر می‌رسند، خصوصاً اگر زمانی صاد را از نزدیک دیده باشید. صفحهٔ صاد پر است از اطلاعاتی که قاعدتاً سعی دارد او را فردی مطلع، دارای جایگاه، و باسواد نشان دهد.

مثلاً ادعا می‌کرد که از دفتر مرجعی با او تماس گرفته‌اند و سوالی پرسیده‌اند. ما دیده بودیم که صاد علاقه دارد که خود را مطلع از معارف اسلامی نشان دهد. اما دست‌کم بنا به اطلاعاتی که خودش در آن زمان می‌داد تا بیست‌واندی سالگی هیچ تحصیلات حوزوی‌ای نداشت. این‌ها تماس از دفتر یک مرجع را ممتنع نمی‌کند، صرفاً احتمالش بسیار کم است. یا از اطلاعات محرمانه‌ای که در سال‌های ۸۸ و ۹۲ به آ‌ن‌ها دسترسی داشته می‌گفت و از اخبار جلسات پشت‌پرده. اگر اطلاعاتی که قبلاً دربارهٔ سنش می‌داد درست باشد، در اولی حدوداً ۲۰ ساله و در دومی ۲۴ ساله بود. این واقعیت باعث می‌شود آن ادعاها مضحک به نظر برسد، گرچه لزوماً نشان نمی‌دهد که کذب است. یا بارها دربارهٔ دوستی و نزدیکی‌اش با افراد شناخته شده ادعاهایی می‌کرد. در اغلب موارد شاهد قطعی‌ای نداشتم که بگویم دروغ می‌گوید، اغلب تنها بسیار بعید بود که درست باشند. اما اخیراً در این سلسلهٔ ادعاهایش، به دوستی قدیمی‌اش با شخصی اشاره کرد که از امروز شناخته شده است و معتبر. من این شخص را از نزدیک می‌شناسم و دسترسی مستقیم به او دارم. برخلاف برخی افراد ادعایی دیگر که دسترسی به آن‌ها سخت یا محال است، در این مورد چنددقیقه بیشتر طول نکشید که برایم روشن شود دست‌کم در این مورد صاد قطعاً دروغ می‌گوید. البته دروغی که به خودی خود چندان مهم نیست. بیشتر از جنس خودی نشان دادن است.

صاد دنبال‌کنندگان خیلی زیادی در توئيتر ندارد. این باعث می‌شود که فکر کنم که ادعاها و دروغ‌های آمیخته به راستش چندان مهم و تأثیرگذار نیست. آن‌چه باعث شد فکری شوم که آیا باید به افراد دربارهٔ پیشینهٔ صاد اطلاع دهم یا نه این بود که دیدم برخی افراد پرمخاطب توئیتر نوشته‌های این شخص را بازنشر می‌کنند. تکرار این کار حداقلی از اعتبار به این فرد می‌دهد. به چندنفری که مرا مستقیم یا با یک واسطه می‌شناختند موضوع را گفتم. برخی توجه کردند و برخی انگار که موضوع برایشان مهم نبود به دنبال کردن صاد و بازنشر نوشته‌هایش ادامه دادند. من فکر نمی‌کنم صاد در حال حاضر خطری داشته باشد. آن‌چه نگرانم می‌کند این است که با اعتباری که از این طریق کسب می‌کند، با ادعای این‌که از اخبار پشت‌پرده‌ای اطلاع دارد، بعدها بتواند کار واقعاً تأثیرگذاری بکند.

بسیار فکر کردم دربارهٔ این‌که آیا خیر جمعی در این است که موضوع را به طور عمومی و با ذکر نام اطلاع‌رسانی کنم یا نه. آن‌چه باعث شد از ذکر نام منصرف شوم این است که من دست‌کم در زمینهٔ حقوق بسیار صورت‌گرایم. اصول کلی‌ای وجود دارد که تبعیت از آن‌ها و تلاش برای معتبر ماندنشان (یا دست‌کم اجتناب از کاری که آن‌ها را بی‌اعتبار می‌کند) بسیار برایم مهم است. یکی از این اصول این است که تنبیه یک اشتباه را نباید به عهدهٔ افکار عمومی گذاشت. این بنیان مشکلی است که با برخی از رفتارها در شبکه‌های اجتماعی دارم.

من تخصصی در زمینهٔ حقوق ندارم، این‌ها که می‌گویم حاصل خوانده‌هایم است در مورد رابطهٔ حقوق و اخلاق. من ادعا نمی‌کنم که این‌ها مستقل از هم‌اند، اما سروکله‌زدن‌های اخیرترم با بحث‌های مربوط به رابطهٔ این دو حوزه متقاعدم کرده که تفاوت‌های بنیادین در روش‌های استدلالی این دو وجود دارد. برخلاف حوزهٔ اخلاق که شاید گاهی بشود خیر موردی را بنا بر تشخیص فردی بر اصلی کلی برتری داد، فکر می‌کنم، اصول حقوقی فقط وقتی معنادار و مؤثرند که به‌طور همگن در همهٔ موارد اعمال شوند، دقیقاً مستقل از تشخیص فردی ما دربارهٔ سود و زیان در یک مورد خاص. به این دلیل است که فکر می‌کنم در مواردی که چیزی شبیه دادرسی و حق دفاع وجود ندارد، باز شدن این راه که برای تنبیه دیگران خطاهایشان را عمومی بگوییم، تبعات جبران‌ناپذیری دارد؛ حتی اگر در یک مورد تصور کنیم که فرد مستحق آن تنبیه است و این مجازات خیر عمومی بزرگتری دارد. شر بزرگی می‌بینم در کمرنگ شدن اعتبار آن اصل کلی و به تشخیص فردی واگذار شدن این موارد.

در این مورد خاص، دو راهه آشکار است. از یک طرف از نظر اخلاقی خودم را مسئول حس می‌کنم برابر افرادی که ممکن است با هشدار من از این آدم فاصله بگیرند ولی به خاطر بی‌خبری از سابقهٔ ماجرا به این شخص نزدیک می‌شوند. از آن سو نمی‌خواهم آن اصل کلی مربوط به حقوق افراد را نقض کنم. تصمیم گرفتم اطلاعاتی که داشتم را با صادقانه‌ترین حالتی که از خودم برمی‌آمد منتشر کنم، بدون نام بردن از آن شخص. با توجه به فعالیت‌های عمومی این شخص در توئيتر، اگر کسی این اطلاعات کلی را هشداردهنده می‌داند و دانستن نام آن شخص را برای محافظت از خود لازم می‌داند، ایرادی در این نبینم که اگر پرسید خصوصی بگویم. این نوعی ایفای مسئولیت اخلاقی من است برابر افرادی که حرف‌هایم را می‌پذیرند و ممکن است این اطلاع از خطری بالقوه دورشان کند.

من قصد ندارم کسی را رسوا کنم. از انگشت‌نما کردن کسی هم خوشم نمی‌آید. لذا اگر به واسطهٔ من یا هر طریق دیگری از نام این شخص باخبر شدید، من این را اخلاقی‌تر می‌دانم که نامش را جار نزنید. من در فضای عمومی هیچ حدسی که دربارهٔ نام این شخص زده شود را نه رد خواهم کرد و نه تأیید و درخواست می‌کنم که دست‌کم در پای این متن هیچ اسمی ننویسید.

از اطرافیانتان محافظت کنید، بدین نحو که اگر دیدید که به افراد مشکوک نزدیک می‌شوند، شخصاً سابقهٔ ماجرا را به آن‌ها اطلاع دهید تا اگر صلاح دیدند احتیاط کنند. اگر از الگوی یکسان رفتار شخصی که او را برای اطرافیانتان خطرناک می‌دانید، خبر دارید، شاید صرف توصیف رفتارش به دیگران کمک کند از او فاصله بگیرند و قربانی بعدی‌اش نباشند، بدون این‌که لازم باشد اسمش را عمومی اعلام کنید.

انتخابات

دارم فکر می‌کنم که این فشاری که حس می‌کنم از چیست. مسئله فقط حال بد و نگرانی نیست. برایم روشن است که چیز دیگری علاوه بر این‌ها وجود دارد. حالا به نظرم می‌ٰسد که این انتظار دیگران از توضیح است که عصبی‌ام کرده و حس فشار را ایجاد کرده.

در مورد انتخابات اخیر، من کاری را کردم که به نظرم درست بوده و بارها هم دلایلم را توضیح داده‌ام. و بارها هم تکرار کرده‌ام که به نتیجه خوش‌بین نیستم. تنها جایی که «به اشتباه» پیش‌بینی خوش‌بینانه کردم، این بود که روز انتخابات نوشتم که حدس می‌زنم که اگر انتخابات به دور دوم نرود، با کمتر از ده‌درصد آراء بیشتر می‌شد که به دور دوم برود. حالا که نتایج درآمده مشخص است که این‌طور نبوده. دلم می‌خواهد بروم بنویسم که هرکسی که به خاطر این توئيت رفته رأی داده و حالا مرا مقصر می‌داند، بیاید بگوید من چطور می‌توانم از زیر دینش بیرون بیایم.

افراد ولی از چنین چیزی عصبانی نیستند. چیزهایی می‌گویند که نمی‌فهمم. من خیلی زود، شاید یکی دو روز بعد از رد صلاحبت‌ها تصمیم گرفتم که چه کنم. بنا بر آنچه می‌دیدم محاسبه کردم که احتمال بالای شکست هست (و بارها اعلامش کردم)، اما چون احتمال موفقیت صفر نیست، می‌شود هدف‌گذاری سیاسی کرد و ارزش تلاش کردن دارد. و از همان روز اول هم گفتم که چرا حتی اگر این تلاش شکست بخورد به نظرم تلاش مفیدی است و تبعات مثبت دارد. هنوز هم به همین معتقدم.

این مدعی بودن آدم‌ها، این احساس که می‌توانند فشار روانی به مخالف بیاورند، این‌که به افرادی به خاطر وضع موجود فحش می‌دهند که نقشی در آن ندارند عصبی‌ام می‌کند. این‌که نه برای پروژه‌بگیرها، بلکه برای شهروندان عادی، حمله و فحش و هزینهٔ روانی ابزار برای پیشبر عمومی سیاسی شده ناامیدکننده است. مدت‌ها است که کسی که حتی یک‌بار در موج حمله علیه یک‌نفر شرکت کرده باشد را برای همیشه از حلقهٔ اطرافیانم حذف می‌کنم. همین‌طور است کسانی که فکر می‌کنند راه مخالفت سیاسی توهین و تمسخر است. دستهٔ دیگری را هم در این میان دورتر گذاشتم و سعی کردم فاصله‌ام را با آن‌ها حفظ کنم: عقل‌کل‌ها: کسانی که به جای اینکه موضع خودشان را توضیح دهند، فکر می‌کنند می‌توانند با دو خط نشان دهند که دیگری احمق یا شرور است.

دانشگاه

 

جلسه با کمی تنش شروع شد. از یک طرف دانشجویان تحصیلات تکمیلی از عکس‌العمل دانشکده نسبت به بحران اخیر ناراضی بودند و از آن طرف چهار نفر از قدیمی‌ترین اعضای دانشکده که در جلسه شرکت کردند، شاید حس می‌کردند که ناعادلانه است که حالا که تحت چنین فشار شدیدی هستند از طرف دانشجویانشان هم مورد پرسش قرار بگیرند. دو طرف با گارد نسبت به هم جلسه را شروع کردند. دو گروهی که معمولاً نزدیک‌ترین رابطه را با هم دارند و اصلاً ارتباط صمیمانه‌شان با هم یکی از چیزهایی است که من بسیار دربارهٔ این دانشکده دوست دارم. بعد از دو ساعت بحث بی‌تعارف آن‌چه باقی مانده بود نه تنش، که همدلی و فهم مشترک بود.

بخش عمومی بحران که در فضای مجازی بازتاب پیدا کرده این است که یکی از پست‌داک‌های دانشکده ای‌میلی با محتوایی نامناسب برای یکی از دانشجویان لیسانس فرستاده. بعد از این‌که آن دانشجو در توئیتر دربارهٔ این اتفاق نوشت، سیلی از گزارش دربارهٔ رفتارهای نامناسب آن شخص شروع شد.

مقیدم که چیزی از جزئیات بحث‌های جلسه نگویم، حتی به زبان فارسی. آن‌چه بیش از همه متاثرم کرد و گفتنش بی‌اشکال است، این حرف یکی از اعضای دانشکده بود که وقتی با خبر مواجه شده‌اند اولین چیزی که برایشان مطرح بوده حمایت از دانشجویان لیسانس بوده، برای همین توجه نکرده‌اند که دانشجویان تحصیلات تکمیلی با این خبر در چه موقعیتی قرار می‌گیرند. این از آن چیزهایی بود که شاید اگر چهره به چهره درباره‌اش حرف نمی‌زدیم روشن نمی‌شد، یا دست‌کم همدلی‌ای برنمی‌انگیخت. همین‌طور توصیفات دانشجویان از حس‌شان در طی این چند روز با دیدن بحث‌ها در فضای مجازی. شاید اگر این را هم رودررو نمی‌گفتیم، روشن نمی‌شد که از چه حرف می‌زنیم و چرا این حس مهم است.

کمی طول کشید تا دوباره به این نقطه برسیم که دو گروه با علایق و منافع متفاوت نیستیم، بلکه دو گروهی برابر هم‌اند که علایقشان یکسان است اما نقطه‌نظر و پرسپکتیوشان با هم فرق دارد. بعد از شکستن آن گارد اولیه، به نظرم می‌رسید که اطمینان به دانشکده به دانشجویان برگشت و اعضای دانشکده هم با همدلی به دغدغهٔ دانشجویان گوش دادند و انتظاراتشان از این‌که بعد از انجام پروسهٔ قانونی چه اتفاقی بیفتد را شنیدند. باقی بحث‌ها دربارهٔ محدودیت‌های قانونی بود و پروسه‌های تحقیقی که در جریان است. و توافق بر سر اینکه قبل و بعد از پروسه‌ای که دانشگاه پی می‌گیرد، دانشکده چه عکس‌العملی نشان خواهد داد. و البته بحث مفیدی دربارهٔ اینکه نیاز به تغییری در ساختارهای فعلی داریم برای اینکه این اتفاق تکرار نشود یا اگر شد زودتر و بهتر رسیدگی شود.  

حس یک ساعت اول که مدام ناامیدتر می‌شدم، جبران شد با خوشایندی همدلی دوسویه‌ای که در آخر جلسه پدید آمد. گفت‌وگوی حضوری‌ (که حالا به جلسات زوم بدل شده)، اگر بتواند با همدلی همراه شود، معجزه می‌کند. چیزهایی هست که مگر در رفت‌وبرگشت و تکرار مدام حرف‌ها و عکس‌العمل‌ها فهمیده نمی‌شود. این فهم دوسویه لازمهٔ این بود که هر اتفاقی که در آینده بیفتد، طرفین حس کنند تصمیم مشترکی گرفته شده نه اینکه گروهی برابر آن‌ها برای منافع خودش تصمیم گرفته.

حس خوبی دارم، از گشودگی نهایی اعضای دانشکده که شاید جوان‌ترینشان در این جلسه هفتاد و چندساله بود و پختگی دانشجویانی که با وجود جوانی آن هیجان و غلیان احساسات اولیه را کنترل کردند و بحث را با آرامش و عقلانیت پیش بردند. با اینکه در ابتدا بسیار معذب بودم، خوشحالم که در این جلسه شرکت کردم. این شد تجربه‌ای واقعی از آن‌چه این دانشکده هست، با اینکه هنوز در آن حضور نداشته‌ام.

ضعف عقل عملی در عرصهٔ جولان عقل نظری

 

با این واقعیت که قرار نیست این ترم در کلاس‌های دانشگاه شرکت کنم کنار آمده بودم. برای اساتید دو کلاس جذاب در دانشگاه مقبول و معقولی خارج از آمریکا شرایطم را توضیح دادم و قرار شد در کلاس‌هایشان شرکت کنم. به د.ک. هم اطلاع دادم، از تصمیمم استقبال کرد و به طور ضمنی گفت که وقتی مسئلهٔ ادارای حل شود، احتمالاً این درس‌هایی که در دانشگاه دیگر می‌گذرانم را به عنوان درس رسمی حساب خواهند کرد. حالا حدود یک‌ماه گذشته و گرچه هنوز نتوانستم کاملاً وضعیت را جدی بگیرم، اما کج‌دارومریز در کلاس‌ها شرکت کرده‌ام و تکالیف را تحویل داده‌ام.

در این میان استاد دیگری از دانشگاه ای‌میل زد، استادی جوان که اگر این اتفاقات اخیر نمی‌افتاد قصد داشتم در کلاسش شرکت کنم. نوشته بود که می‌داند اساتید دیگری هم ای‌میل زده‌اند اما دلیل او برای نوشتن متفاوت است: دانشجوی همین دانشگاه بوده و در دورهٔ تحصیل با چالش‌های غیرمنتظره‌ای مواجه شده. می‌خواست اطمینان دهد که حمایت این دانشگاه از دانشجویان دکتری بی‌نظیر است و حمایت د.ک. معنای زیادی در دانشگاه دارد. این نکتهٔ آخر عجیب نیست. گرچه از میان اساتید و فلاسفهٔ دانشگاه محبوب‌ترین برای من رابرت ادمز است، اما احتمالاً د.ک. مشهورترین است و حالا می‌دانم که حامی‌ترین و انسان‌ترین هم هست، به نحوی شگفت‌انگیز و بالاتر از هر انتظار و مسئولیت انسانی.

ای‌میل دوستانه‌ای بودم، من هم برخلاف معمولم، پاسخ مفصل دادم. از حمایت و توجه‌شان تشکر کردم و گفتم که در کلاس‌های دانشگاه دیگری شرکت می‌کنم تا وقتی موفق شوند مجوز ویژهٔ دولتی برای شرکت من در کلاس‌ها را بگیرند. از همین رفت‌وآمد ای‌میلی متوجه شد که علاقه‌ای به فلسفهٔ کانت دارم. پیشنهاد داد که پیش‌نویس مقاله‌اش دربارهٔ کانت را برایم بفرستد تا گپ بزنیم. استقبال کردم و گفتم که منتظر خواندن پیش‌نویس مقاله‌اش هستم. چند ساعت بعد ای‌میل دیگری زد «من از د.ک. پرسیدم و به‌نظر می‌رسد که محدودیت‌ها خیلی جدی است. برای این‌که مشکلی پیش نیاید من پیش‌نویس مقاله را برایت نمی‌فرستم تا وقتی که مجوز ویژه را بگیریم. کلاس‌های دانشگاه ت. خوش بگذرد.»

دم‌دم‌‌های صبح بود که این ای‌میل آخر آمد. فکر می‌کردم با کل این واقعیت وحشی کنار آمد‌ه‌ام. اما از لحظهٔ خواندن ای‌میل آخر تا چند ساعت بعد گریه‌ام قطع نمی‌شد. گویی بیش از همهٔ آن‌چه که تا حالا اتفاق افتاده تحقیرآمیز باشد. واقعیت این است که بیشتر تحقیرآمیز یا غیرانسانی نیست. اگر هم باشد، برای من نیست، برای کسی است که این ای‌میل را نوشته. من اگر بودم احتمالاً بسیار از نوشتن چنین چیزی شرمنده می‌شدم. در همان حال که روی تخت بودم پاسخ دادم «می‌فهمم، گرچه امیدوار بودم مجبور نباشم این شرایط غیرمنصفانه را بفهمم. امیدوارم قوانین، خواندن متنی که یک آمریکایی نوشته را برای کسانی که در ایران هستند ممنوع نکرده باشد. می‌توانم منتظر بمانم و مقاله‌تان که منتشر شد بخوانم.»

نگران بودم که پاسخ آخرم خشن باشد. اما نمی‌توانستم به خودم حق ندهم که در این حد عکس‌العمل نشان دهم. می‌دانم که تقصیر دانشگاه نیست. می‌دانم که بسیار بیش از آن‌چه که معمول است همراهی کرده‌اند. اما «وضعیت ذهنی»شان عصبی‌ام می‌کند. نمی‌توانم عبارت بهتری برای توصیف آن‌چه می‌خواهم بگویم پیدا کنم. منظورم این است که در همان حال که چیزی در نحوهٔ رفتارشان برایم آزارنده است فکر نمی‌کنم خود کاری که می‌کنند از نظر قواعد اخلاقی محکوم است، برعکس هیچ کار غیراخلاقی‌ای نمی‌کنند و اصلاً کارهایی می‌کنند که از منظر اخلاقی پسندیده است. اما چیز ناخوشایند دیگری هست که توضیحش ساده نیست.

اولین چیزی که برابر کنش اخلاقی به ذهن می‌رسد، فضیلت است. لابد باید بگویم که حس می‌کنم رفتارشان فاقد نوعی فضیلت است. اما موضوع دقیقاً این نیست. فضیلت مشخصی نیست که بگویم در رفتارشان غایب است. به گمانم آن‌چه که در رفتارشان غایب است نوعی آموختگی و ورزیدگی اخلاقی در مواجه با شرایط غیرعادلانه است. سعی می‌کنم منظورم را با تلفیقی از خوانده‌ها و نظرات شخصی‌ام توضیح دهد.

این دیدگاهِ حالا نسبتاً شناخته شده‌ای است که اخلاق مجموعه‌ای از قواعد و دستورها نیست. اما به نظر من آن‌چه در کنار دستورها است، فضیلت نیست، یا فقط فضیلت نیست. فکر می‌کنم که حتی اگر اعتقاد داشته باشیم که دستورهای اخلاقی بخش مهمی از اخلاق هستند، واقعیت این است که نمی‌شود آن‌ها را به شکلی که گزاره‌های کلی بر موارد جزئی اطلاق می‌شوند، در موقعیت‌های اخلاقی به کار برد. هیچ قاعدهٔ کلی اخلاقی دقیقاً مشخص نمی‌کند که در یک موقعیت چطور باید رفتار کنید. اخلاقی رفتار کردن، مستلزم این است که در هر موقعیتی، خصوصاً در موقعیت‌های دشوار، بسنجید که و بررسی کنید که چه گزینه‌هایی وجود دارد و هرکدام تا چه حدی با کدام دستورهای اخلاقی سازگار است. رفتار اخلاقی محاسبهٔ مدام در موقعیت‌های دشوار است. و از دل این محاسبهٔ مدام است که کم‌کم شهودی اخلاقی شکل می‌گیرد و انسان تربیت می‌شود که در هر موقعیت تصمیمی بگیرد و رفتاری کند که بعداً می‌تواند توضیح دهد و تحلیل کند که بیشتر و چطور با کدام دستور سازگار است، گرچه در تعارضی نسبی با دستور دیگری است. من به این می‌گویم ورزیدگی اخلاقی. فکر می‌کنم لابد خوب و مهم است که باری یا بارهایی در زندگی تلاش کرده باشیم اصولی برای خودمان مشخص کنیم. اما در واقعیتِ زندگی، دسترسی داشتن به این اصولْ زندگی ما را اخلاقی نمی‌کند. بخش سخت‌تر ماجرا رجوع چندباره به این اصول در موقعیت‌های پیچیده است و تلاش برای پیدا کردن گزینه‌ای که بیشترین سازگاری را با برخی از آن‌ها داشته باشد، به قیمت کنار گذاشتن باقی. و بعد نقد رفتار خودمان که واقعاً انتخاب‌مان مناسب بوده یا نه. این رفت و برگشت بین تصمیم‌گیری مدام و سنجش شرایط و بعد نقد تصمیم‌هاست که کم‌کم ما را در زندگی اخلاقی ورزیده می‌کند. ممکن است همهٔ این پروسه خودآگاه نباشد، اما این کاری است که کمابیش اغلب افرادی که دغدغهٔ اخلاق دارند می‌کنند.

یک مصداق این ورزیدگی اخلاقی برای من در مواجهه با قانون ناعادلانه است. به گمانم هیچ دستورالعمل قاطع نهایی‌ای وجود ندارد که بگوید برابر قانون ناعادلانه باید چه کرد. تعادل ظریفی است که باید برقرار شود بین: تلاش برای کم کردن اثر قانون ناعادلانه (از طریق گاهی نادیده گرفتن آن)، و هم زمان توجه به این‌که به خاطر چند قانون ناعادلانه روح قانون به طور کلی از بین نرود تا هرج‌ومرج کامل رخ ندهد، و مراقبت از کیفیت زندگی شخصی (اگر قرار نیست که قهرمانانی باشیم که زندگی‌مان برای تغییر قانون ناعادلانه تباه می‌شود)، و حفظ کردن کرامت شخصی (این‌که تا کجا باید به قانونی عمل کرد که ضد اصول شخصی‌مان است) و... مواجه شدن با قانون ناعادلانه، خصوصاً اگر قانونی جزئی باشد ساده نیست و دستورالعمل واحد ندارد. باید نکات بسیاری از جمله این‌هایی که شمرده‌ام را در هر موقعیت جزئی محاسبه کرد. من فکر می‌کنم که بسیاری از ما در ایران در این زمینه ورزیدگی اخلاقی داریم. چون هم قوانین ناعادلانه داریم و هم حساسیت عمومی بالا. انتخاب‌هایمان با هم متفاوت است و خیلی از ما نمی‌توانیم دلیل انتخاب‌هایمان را توضیح دهیم. اما انقدر در مواقع مختلف مجبور شده‌ایم در این باره تصمیم بگیریم که هرکدام شهودی شخصی داریم که در مواجهه با قانون ناعادلانه چه عکس‌العملی باید نشان دهیم.

این چیزی است که در اساتیدم غایب می‌بینم. گویی نوعی عدم ورزیدگی اخلاقی دارند در مورد این‌که در چنین شرایطی چه عکس‌العملی باید نشان دهند. این آن نکتهٔ آزارنده در مورد «وضعیت ذهنی»شان در این موقعیت است. ممکن است مجهز به ارزشمندترین اصول اخلاقی باشند، چنان‌که به نظر می‌آید هستند، فضیلت‌های بسیاری هم داشته باشند، چنان که روشن است که حامی‌اند و مهربان، اما ظرافت‌های مربوط به این موقعیت را انگار نمی‌دانند. ماجرا به سادگی برایشان این است: از قانون اطاعت می‌کنیم و همدردی خودمان را با کسی که این قانون ناعادلانه زندگی‌اش را سخت کرده، ابراز می‌کنیم، و آن‌هایی که اخلاقی‌ترند تلاش می‌کنند راهی قانونی برای حل شدن مسئله پیدا کنند. اما فرمول‌های ساده‌ای از این دست، تناسب کمی با پیچیدگی واقعی شرایط انسانی دارد.

دربارهٔ جنبش اخیر افشاگری

 

این تأملی نسبتاً زودهنگام است، اما نه آن‌قدر که کاملاً از احساسات مختلفی که موج اخیر برانگیخت فاصله گرفته باشم. آن‌چه می‌نویسم مبتنی بر مشاهدات محدود و استقرای ناقص است و بیشتر نشان‌دهندهٔ جهت‌گیری‌ای است که امیدوارم این موج اخیر به سمتش حرکت کند. کار تحقیقی دربارهٔ جنبه‌های مختلف این پدیده از توان و سواد من خارج است و به تبع این، هیچ ادعایی دربارهٔ این‌که ماهیت این جنبش چیست ندارم.

۱. به رسمیت شناخته شدن، کسب همدلی و حمایت:

یکی از پرچالش‌ترین بحث‌های اخیر این است که آیا این حرکت در راستای بازپس‌گرفتن عدالت برای کسانی است که به آن‌ها ظلم شده و مجازات مقصرانی که تا به حال هزینه‌ای برای کارشان پرداخت نکرده‌اند. به تبع این بحث‌های دیگری پیش می‌آيد دربارهٔ متناسب بودن مجازات اعمال شده و راستی‌آزمایی اتهامات وارد شده.

پیش از این‌که چیزی دربارهٔ دشواری‌ها و مشکلات برقراری عدالت و اعمال مجازات از طریق چنین جنبشی بگویم، می‌خواهم جایگزین از مطلوبم را حرف بزنم: آن‌چه که من در چند مورد تجاوز و تعرض جنسی دیده‌ام، سکوت و انزوای کسی است که قربانی تجاوز/تعرض بوده است. من در یک محیط یکسان دیده‌ام که کسانی که مورد آزار قرار می‌گیرند درباره‌اش حرف می‌زنند، حمایت اطرافیان را کسب می‌کنند و آزارگر را طرد می‌کنند، در حالی که کسانی که مورد تجاوز/تعرض قرار گرفته‌اند مدت‌ها سکوت می‌کنند. من فکر می‌کنم که یک هدف بیان عمومی روایت تجاوز/تعرض می‌تواند این باشد که کسی که در معرض آن بوده، حتی بعد از سال‌ها، از همدلی‌ای که مستحقش بوده برخوردار شود. آن‌چه که او را به سکوت می‌کشانده و بخشی از هویتش را برایش مسئله‌زا کرده دوباره به عرصهٔ عمومی آورده می‌شود و به رسمیت شناخته می‌شود.

این جنبهٔ مهمی از ماجرا است. و آن‌چه که مرا در همین موج نگران می‌کند، مغفول ماندن این جنبه است. این جنبش علی‌القاعده می‌توانست و می‌بایست به تشکیل گروه‌های حمایتی برای افرادی که چنین تجربه‌ای داشتند منجر شود. برخی از افرادی که مورد تجاوز/تعرض کسی قرار گرفته‌اند که به افراد متعددی تجاوز/تعرض کرده است، از طریق هم‌روایتی و دیدن روایت‌های مشابه این حمایت و همدلی را بدست می‌آورند. اما بسیاری از تک‌روایت‌ها صدایی است که در این همهه فراموش می‌شود و روایت‌گر بعد از این باید به تنهایی با تبعات روایت کردن ماجرا دست‌وپنجه نرم کند. این موضوع مرا نگران می‌کند.

۲. اجرای عدالت و مجازات:

سواد این را ندارم که دربارهٔ این‌که آیا اجرای عدالت و مجازات از طریق این جنبش ممکن و مطلوب است، مفصلاً استدلال کنم. تنها به برخی از نکاتی اشاره می‌کنم که فکر می‌کنم به چشم اغلب کسانی که این موضوع را دنبال‌کرده‌اند آمده.

حدس می‌زنم که موارد حادّی که ممکن است کسی برای انتقام شخصی روایتی علیه کسی جعل کند، محدود است. برخی هم راه‌حل‌هایی برای جلوگیری از آن پیشنهاد کرده‌اند که قابل تأمل است، مثل این‌که مجازات عمومی را محدود کنیم به مواردی که یا روایت‌های متعدد مستقل از هم دربارهٔ آن وجود دارد یا شواهد متقاعدکننده‌ای برای آن هست.

گرچه این موارد احتمالاً محدود کاملاً جعلی، چندان مرا نگران نمی‌کند. اما در همین مدت، مواردی به چشم من خورده که گرچه مصداقی از رفتار ناخوشایند یا از نظر اخلاقی نامناسب‌اند، اما دقیقاً تعرض، تجاوز یا اقدام به تجاوز نیستند. بااین‌حال به دلیل ناخوشایندی‌شان ممکن است برای موضوع روایت تبعات بسیاری داشته باشند، تبعاتی که متناسب با رفتار انجام‌شده نیست. به‌هم‌پیوستگی رفتارهای جنسیت‌زده، آزارجنسی و تجاوز را می‌فهمم، اما در اجرای عدالت جزئیات و تفاوت‌ها مهم است، درحالی که روایت عمومی تنها یک ابزار برای مجازات دارد و همه را به یک چوب می‌راند.

با کسانی که با استناد به آمار می‌گویند که جعل و انتقام‌گیری شخصی و اغراق محدود است و ارزش توجه ندارد، همدل نیستم. اگر موارد محدود باشد و هدف از این جنبش تنبیه تقصیرکاران باشد، ممکن است در نهایت عدالت از این طریق بهتر اجرا شود. اما برای من که امیدوارم هدف از این جنبش همدلی و حمایت از کسی باشد که این تجربه را از سر گذرانده، حتی تعداد محدود روایت جعلی یا بی‌تناسب نگران‌کننده است، به این دلیل که دقیقاً همان حس همدلی و همراهی را کمرنگ می‌کند.

چرا همدلی مهم است، حتی بیش از تنبیه احتمالی؟ من فکر می‌کنم همین نگران بودن از عدم همدلی و به رسمیت شناخته نشدن است که آسیب بسیاری برای کسی که تجربهٔ تجاوز داشته، در پی دارد. شاید اگر برخی از افرادی که این تجربه را داشتند از چنین همدلی‌ای مطمئن بودند، راه شکایت قضایی و اجرای عدالت از طرق دیگر را پی می‌گرفتند. احساس این‌که در چنین تجربهٔ مسئله‌زایی مقصر نبوده‌ای و حمایت می‌شوی، بخش مهمی از (و نه تمام) پیش‌نیاز اقدام قضایی است. نحوه‌ای از عمل که به بهانهٔ اجرای عدالت، همدلی عمومی را از بین ببرد، به نظرم برای خود افرادی که تجربهٔ تجاوز/تعرض داشته‌اند آسیب‌زا است.

۳. آموزش و حساسیت عمومی:

هدف دیگری که امیدوارم این جنبش به آن برسد این است که حساسیت عمومی را بالا ببرد و منجر به آموزش عمومی مسائل مرتبط شود. این آموزش چند سطح دارد. به نظر من مهم‌ترین بخش آموزش مربوط به این موضوع این است که چطور و چرا متجاوز نباشیم. می‌دانم ساده به نظر می‌ٰرسد. اما تجربه و مطالعهٔ بسیار محدود من در این موضوع متقاعدم کرده که آموزش به کسانی که در معرض تجاوز/تعرض‌اند بدون آموزش کسانی که در معرض اعمال تجاوز/تعرض‌اند، فایدهٔ چندانی ندارد. شاید برای خیلی از ما باورپذیر نباشد، اما این‌که نباید تجاوز یا تعرض کنیم برای خیلی‌ها روشن نیست. نیاز به آموزش عمومی این مفاهیم و تحلیل پیش‌فرض‌ها داریم.

بخش دیگری از این آموزش، که شاید پیشتر فرصتش نبوده، دربارهٔ چگونگی برخورد با کسی است که چنین تجربه‌ای را گذرانده. من امیدوارم که اگر این جنبش به همدلی عمومی منجر شود، حساسیت به این موضوع بالاتر برود.

و فقط بعد از همهٔ این‌ها است که آموزش به کسانی که در معرض تجاوز/تعرض‌اند اهمیت پیدا می‌کند: این‌که چه کنند که خطر کمتری تهدیدشان کند، و اگر حادثه‌ای رخ داد چه کنند.

۴. صدای چه کسی:

از جایی به بعد، صدای برخی خبرنگاران و فعالین برخی حوزه‌های اجتماعی، در این موضوع بیشتر شد. این کار اگر در قالب تشکیل گروه‌های تخصصی برای مشورت و حمایت از کسانی بود که تجربهٔ تجاوز/تعرض داشتند، مایهٔ امیدواری بود. اما این چیزی نبود که من می‌دیدم. چیزی که من می‌دیدم این بود که آن تنوع صدای اولیه، تقلیل یافت به چند صدای محدود که از فیلترهای مشخص گذشته بودند و رنگ یکسانی گرفته بودند. کسانی بدل به صدا و بلندگوی این ماجرا شدند. این تک‌صدایی (یا چند صدای محدود) باعث می‌شود که به جای این‌که دغدغهٔ افراد واقعی و متفرد را داشته باشیم و با آن‌ها همدلی کنیم، نگرانی انتزاعی و عمومی داشته باشیم، که البته در جای خود می‌تواند مفید باشد، اما من هم‌چنان فکر می‌کنم که به از دست رفتن همدلی با افراد نمی‌ارزد.

حضور افراد شناخته شده، به عنوان مرجع اصلی در چنین جنبشی تبعات دیگری هم دارد: این موضوع هم مثل هر موضوع اجتماعی دیگری در ایران، به محض این‌که موضوع رسانه شود، بدل به دعوای سیاسی می‌شود. حضور افرادی با مواضع سیاسی مشخص به عنوان سردمداران این جنبش، می‌تواند همدلی عمومی را با آن کم کند. به گمانم خوب است که این موضوع را اولاً سیاسی نکنیم و اصرار برخی افراد برای داشتن نقشی مشخص در این جنبش عمومی، سیاسی نشدن این موضوع را سخت می‌کند. بله من هم می‌دانم که هیچ امر کاملاً غیرسیاسی‌ای وجود ندارد، موضوع این است که در طیف امر سیاسی کجا بایستیم.

کاش تجربه‌های تلخ قبلی، از جمله دربارهٔ موضوع سبک زندگی و پوشش نبودند. تجربهٔ این‌که چگونه مطالبهٔ عمومی بدل به ابزار سیاسی و بعد اقتصادی گروهی خاص می‌شود.

۵. حواشی:

با تذکر دوستی، متوجه شدم که بعد از مدتی توجه‌ام به حواشی بیشتر از اصل موضوع شده. سعی کردم مدتی سکوت کنم چون این را قبول دارم که اگر از غلبهٔ حواشی ناراضی هستیم، نباید با پرداخت بیشتر به آن‌ها، متن را بیشتر به حاشیه تبدیل کنیم. بااین‌حال می‌خواهم این نوشته را با حرفی شخصی دربارهٔ حواشی تمام کنم. من سعی می‌کنم جزو آن دسته از افرادی نباشم که هر موضوعی را از زاویهٔ جنسیت تحلیل می‌کنند. اما در این اتفاق اخیر دیدم که اغلب حواشی‌ای که آزارم می‌دهد، مربوط به افرادی است که در نقش اجتماعی مردان قرار دارند. واقعیت این است که این موضوع، برای من هر موضوعی نیست. برخی شوخی‌ها، دستورالعمل‌ها، قضاوت‌ها، طلب‌ها، و ادعاها از طرفه کدام گروه اجتماعی خاصی، دردناک‌تر بود. توضیحی ندارم. این را فقط از جهت بیان احساس شخصی می‌گویم و هیچ ادعایی برای همگانی بودنش ندارم.

 

دربارهٔ طوفان‌های توئیتری

 

۱. درست در شرایطی که موضوع اصلی اعدام/عدم‌اعدام تعدادی انسان است که نسبت به محاکمهٔ عادلانه‌شان شک داریم، حس خوبی ندارم که بحث را منحرف کنیم به سمت این‌که آیا هشتگ‌زدن و طوفان توئیتری ابزار مناسبی برای مقابله است یا نه. به‌نظرم بدسلیقگی بود که وقتی فقط یک‌روز از از «طوفان توئیتری» گذشته بود، از این نوشتم که هم به سودمندی چنین فعالیتی مشکوکم و هم به بی‌ضرر بودنش. اما همزمان حس می‌کردم/می‌کنم که موضوع مهم است و شاید در همین زمانی که حساسیت ذهنی بالا است باید دربارهٔ این حرف بزنیم که دست‌کم بدیهی نیست که توئیتر ابزار خوبی برای هر نوع مبارزهٔ مدنی است.

۲. این‌جا که خانهٔ شخصی‌تر من است اول از حس شخصی‌ام می‌گوید: کل این تصویر مرا معذب می‌کند. برخی طوری رفتار می‌کنند که گویی (مثلاً) من با سوال کردن دربارهٔ ضرر و فایدهٔ هشتگ‌زدن صندلی را از زیر پای اعدامی کشیده‌ام. دیگران فکر می‌کنند که جلوی تیرباران هم‌رزم‌شان سینه‌سپر کرده‌اند و دیگری کنارشان زده تا نتوانند مانع اعدام شوند. به گمانم از این فضا که فاصله بگیریم روشن است که این‌طور نیست. روشن است که هشتگ زدن هیچ فعالیت فداکارانهٔ شدیدی که دیگری را مدیون شما کند یا از کسی قهرمان بسازد نیست. طوفان توئیتری برای این‌که طوفان شود، تا حد زیادی وابسته به تهیج و شدید کردن احساسات است. می‌فهمم که فضای احساسی برای حرکتی سیاسی، اجتماعی، مدنی، انسانی و... لازم است. هم‌چنین برای این احساسات احترام قائلم: به آدم‌ها حق می‌دهم که عصبانی یا غمگین باشند. اما این عرصه‌ای نیست که من بلد باشم یا بتوانم در آن فعالیت کنم.   

۳. از نظر من، یکی از بدترین جنبه‌های وابستگی به سیگار این است که عکس‌العمل به حس‌های متفاوت را یکسان می‌کند. کسی که به سیگار وابسته است در غم، شادی، هیجان و... (و در هرکجای طیف این احساسات) معمولاً اولین عکس‌العملش این است که یک نخ سیگار روشن کند. گاهی فکر می‌کنم که وابستگی‌مان به فضای مجازی منجر به این شده که عکس‌العمل‌مان نسبت به اتفاقات مختلف یکسان باشد. در حالی که فعالیت سیاسی یا اجتماعی نیاز به انعطاف بالا دارد: همواره باید با شرایط سنجید که چه کاری بهتر است.

مثلاً اگر نگران این هستیم که به خاطر یک تفسیر خاص، مجازات شدیدی در انتظار افرادی باشد، در فضای ایران بارها این اتفاق افتاده که چندنفر آشنا به بحث بروند سراغ مراجع و با توضیح موضوع برای آن‌ها طلب تفسیر متفاوت کنند و این تفسیرهای متفاوت لابد جان و کیفیت زندگی خیلی‌ها را تغییر داده. این مثال اغراق‌شده‌ای است، نکته‌ام این است که در برخی فعالیت‌ها کیفیت و جان انسان‌های واقعی مهم است و گاهی این را نمی‌شود با همان روش‌هایی نجات داد که در کشوری دیگر جواب داده. اما حالا این یکسانی عکس‌العمل‌ها که عمدتاً هشتگ‌زدن و طوفان توئیتری است، نه تنها در همهٔ کشورها که در هر کشور در هر موردی اعمال می‌شود. این برای فعالیت اجتماعی مؤثر که نیاز به تخصص و انعطاف دارد خطرناک است.

۴. نکته‌ای که برایم قابل درک نیست این است که اغلب افرادی که می‌شناسم دست‌کم تا حدی از اخبار مربوط به استفادهٔ تبلیغی سیستماتیک دولت‌ها از شبکه‌های اجتماعی خبر دارند. اخبار حذف چندهزار حساب‌کاربری که از طرف دولت‌های مختلف سازماندهی شده‌اند مدام تکرار می‌شود. از آن طرف در مورد خاص ایران این تجربه را داشته‌ایم که چندبار هشتگی از جایی در جنوب‌شرق اروپا به اصلاح ترندشده. برای من عجیب است که همهٔ این‌ها دست‌کم مشکوک‌مان نکند که حداقل در برخی موارد این طوفان‌های توئیتری سازماندهی می‌شوند، حتی اگر افراد حقیقی هم در آن حضور داشته باشند.

نمی‌گویم که هر طوفانی نتیجهٔ سازماندهی است و نمی‌گویم که کل یک طوفان توئیتری چنین است. اما امکان دستکاری و دخالت و سازماندهی هشتگی که کاملاً انسانی شروع شده بسیار بالا است. شبکه‌های اجتماعی تفاوت ماهوی با رسانه‌های دیگر ندارند. همان‌طور که قدرت‌های مختلف می‌توانند از رسانه‌ها استفاده کنند، در مورد شبکه‌های اجتماعی هم این اصل برجا است. با این تفاوت که رسانه‌ها سابقهٔ طولانی‌تری دارند و تا حالا حداقل برخی نهادها و راه‌هایی اندیشیده شده برای این‌که آسیب‌های گفته شده را کم کند: از حضور رسانه‌های رقیب گرفته تا نهادهای نظارتی. در مورد شبکه‌های اجتماعی چنین نظارتی وجود ندارد. به جای این‌که توهم این را داشته باشیم که شبکه‌های اجتماعی امکان و فضای یکسانی در اختیار همه می‌گذارند که حرف بزنند، باید این واقعیت را ببینیم که نبود هیچ نظارتی بر این فضا باعث می‌شود که هیچ تضمینی وجود نداشته باشد که گروه‌هایی که قدرت بیشتری در خارج از این فضا دارند، بیشترین استفاده را از آن نکنند. این باید ما را در استفاده از و اعتماد به این فضا محتاط کند. من از آرزوی نظارت و کنترل حرف نمی‌زنم، بلکه می‌گویم باید بدانیم که نبود نظارت فقط به معنی آزادی بیشتر برای افراد حقیقی نیست تا حرف بزنند بلکه به معنی استفادهٔ بی‌دروپیکر قدرت‌ها از این فضا هم هست. باید هر دوی این‌ها را کنار هم ببینیم. من فکر می‌کنم در مورد بحث‌ها و گفت‌وگوهایی که شکل می‌گیرد، نقش آزادی فردی برای حرف زدن بیشتر است و باید این را قدردانست؛ اما در رخدادهایی مثل ایجاد موج و طوفان، امکان حضور و استفادهٔ گروه‌هایی که به منابع مختلف قدرت و سرمایه دسترسی دارند بیشتر است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم زمین بازی انسان‌های حقیقی در شبکه‌های اجتماعی همان شکل دادن به بحث‌ها و گفت‌وگوها است، اما رفتن به راه راه‌انداختن طوفان و ترند شدن احتمال خیلی بیشتری دارد که بازی در زمین قدرت‌هایی باشد که از فضای شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند.

همهٔ این‌ها را بگذارید کنار این واقعیت که موج‌های توئیتری وقتی واقعیتِ تأثیرگذار پیدا می‌کنند که به سطح رسانه‌ها بیایند. همان‌طور که ده سال پیش از خیابان به خانه می‌آمدیم تا ببینیم فلان شبکهٔ خبری از تظاهرات ما گزارشی پخش کرده و بعد خیالمان راحت می‌شد که واقعی و مؤثر بوده‌ایم، حالا هم آدم‌های واقعی و حقیقی که در طوفان‌های توئیتری شرکت می‌کنند، چندی بعد خبر کار شده در خبرگزاری‌های مطرح را به عنوان سند فایده‌مندی فعالیت‌شان بازپخش می‌کنند. حتی اگر هیچ قدرتی نخواهد به طور سیستماتیک از موج و طوفانی استفاده کند، به گمانم این نکتهٔ بحث‌برانگیزی نیست که دسترسی همهٔ افرادی که در طوفان توئیتری شرکت می‌کنند به رسانه‌های بزرگ یکسان نیست. تفسیر و صورت‌بندی این حرکت‌های جمعی اغلب به دست کسانی انجام می‌شود که دسترسی نزدیک‌تری به رسانه‌های اصلی دارند. به گمانم صورت‌بندی شدن مطالبه توسط کسانی که به رسانه‌های اصلی دسترسی دارند، از آن تصویر رویاگون برابری انسان‌ها در شبکه‌های اجتماعی دور است.

۵. حتی اگر هیچ قدرتی در هیچ مرحله‌ای حرکتی که در شبکه‌های اجتماعی شروع شده را مصادره نکند، معتقدم این ابراز به خودی خود می‌تواند ضرر اجتماعی محسوس داشته باشد. دوباره: طوفان‌های توئیتری برای این‌که به انجام برسند نیاز به تهیج و احساساتی کردن فضا دارند؛ اتفاقی که معمولاً به دودستگی شدید منجر می‌شود و شکاف‌های اجتماعی را فعال‌تر می‌کند. افراد قرار نیست با هم گفت‌وگو کنند، قرار است مخالف را ساکت کنند و همراهان را به حرکت وادارند. این است که بعد از هر موجی که هدفی قابل احترام دارد، موج دیگری در واکنش بر می‌خیزد که خواستهٔ حتی گاهی غیرانسانی دارد. این پدیده اتفاقی یا از سر شرارت افراد نیست. وقتی فضای احساساتی شکاف را زیاد می‌کند، حتی افرادی که معمولاً اهل گفت‌وگویند، کلیت هویتشان را در معرض سوال می‌بینند و فکر می‌کنند باید به رادیکال‌ترین شکل از آن دفاع کنند یا فریادش بزنند.

۶. با همهٔ آن‌چه که گفتم، هنوز در یک مورد ممکن است در طوفان توئیتری شرکت کنم: جایی که جنبهٔ ضدتبلیغ دارد. اگر ایده‌ای که با آن مخالفم، بسیار موفق بوده در این‌که با تبلیغ خودش را جابیندازد، به‌طوری که اغلب رسانه‌های بزرگ از آن ایده حمایت می‌کنند، در آن حالت ممکن است در موج توئیتری که علیه آن ایده راه‌افتاده شرکت کنم. اما در جایی که ایده‌ای اصلاً توان تبلیغی ندارد و پیشتر این عرصه را باخته اما در عرصه‌های دیگر جولان می‌دهد، استفاده از ابزارهایی مثل هشتگ، فقط اضافه کاری نیست، اصلاً سنگ‌اندازی در راه مبارزهٔ مؤثر است.

روایت ششم،

دیروز و امروز اندکی از ثبات، با تقلایی بسیار برگشته. شروع کرده‌ام به خواندن مقاله‌ی امر پوچ/بی‌معنا (The Absurd) نوشته‌ی نیگل. درمیانه‌ی مقاله بارها گرم می‌شود و یک‌جا می‌گوید «پیش‌بردن زندگی انسانی مشغولیتی تمام وقت است.» شیوه‌ی مقاله‌نویسی نیگل برایم خوشایند است، پایی در دغدغه‌ی انسانی دارد و این را در نثرش پنهان نمی‌کند و هم‌چنان استدلال جدی فلسفی پابرجا است، حتی اگر در مورد معروف‌ترین نظریاتش، با استدلال‌های مخالفان‌اش هم‌دل‌تر باشم.

پریروز را تلاش کردم در خلوت شخصی خودم باشم و تلاش کردم برای گرفتن تصمیم‌های جزئی‌ای که معمولاً کمک می‌کند روال زندگی از دستم درنرود. دیروز «نزدیک‌ترین» را دیدم و از این‌که احساس کردم در وضعیت ذهنی مشابهی است دلگرم شدم. انتخاب هردوی ما فعلاً فاصله گرفتن از کسانی است که فعالیت اجتماعی فعلی‌شان ملتهب کردن شخصی حال آدم‌های اطراف است و در عین حال تصمیم‌های جزئی برای پیش‌بردن پروژه‌های شخصی. هیچ فاصله گرفتنی از وضعیت بیرونی نه ممکن است و نه مطلوب. اما تلاش می‌کنم خودم را به عنوان شخص در این میان حفظ کنم، چون باید شخصی باشد که می‌بیند و فکر می‌کند و عمل می‌کند، شخصی پیوسته با شرایط پیرامون اما نه محوشده در آن.

به گمانم همیشه در من جاه‌طلبی‌ای بوده برای زیستن زندگی‌ای که حسرت‌بار باشد، طبعاً نه برای هرکسی با هر انتخاب و سلیقه‌ای، ولی نه حتی قطعاً برای کسی با معیارهای مشابه، بلکه دست‌کم برای خودم، اگر از کمی دورتر و وضعیت ممکن مشابه دیگری نگاهش کنم. همین خواندنی که به هیجانم بیاورد یا نوشتن یکی از راه‌های زیستن چنین زندگی‌ای است. در روزهای گذشته تمرکز کردن سخت بود و تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسد، خصوصاً که تا اطلاع ثانوی فاصله گرفتن از وضعیت مبهم و نگران‌کننده‌ی پیرامون ممکن نیست. اما حالا آرام‌ترم که می‌توانم دست‌کم ساعاتی را به تصمیم‌های شخصی بگذارنم و به گمانم این تواناترم می‌کند برای این‌که آن‌چه فکر می‌کنم وظیفه‌ای عمومی است را هم پیش ببرم. زندگی‌ام بین ابهام شدید وضعیت شخصی و عمومی جابه‌جا می‌شود. اما جایی برای غر زدن نمی‌بینم، تا وقتی که بتوانم مسئولیتی و فعالیتی معنادار برای خودم تعریف کنم.

روایت پنجم،

 

وضعم به گونه‌ای است که به آینده فکر نمی‌کنم، همه چیز در حال متوقف شده است. تمام تلاشم برای کنترل آسیب‌هایی است که در لحظه می‌بینم. وضعیت غریبی است برای منی که اغلب بخشی از عکس‌العملم، تلاش برای تحلیل شرایط بوده و تلاشی شخصی برای دادن چشم‌اندازی از آینده. گاهی نمی‌توانم جلوی ذهنم را بگیرم که سعی می‌کند بفهمد که چه شد که این‌گونه شد و از کجا وضعیت به چشمم تحلیل‌ناپذیر و محاسبه‌ناپذیر شد. احتمالاً ناخودآگاه جایی از ذهنم می‌گذرد که اگر این را بفهمم، یعنی اگر بفهمم که اتفاقات اصلی که تحلیل را از چشمم دور کرده چه بوده، دوباره می‌توانم برگردم به وضعیت تحلیل کردن و آرام‌تر می‌شوم. اما بخش خودآگاه ذهنم نهیب می‌زند که سیر اتفاقات از قدرت تحلیل من فراتر است، به همین دلیل تلاش برای ارائه‌ی تصویری حتی شخصی غیر از این‌که غیرمفید است، احتمالاً ممکن هم نیست و بهتر است تلاش کنم همین آسیب‌های بعضاً جزئی که دستم به آن‌ها می‌رسد را کنترل کنم.

دارم سعی می‌کنم که ذهنم را بر برخی از جنبه‌های شخصی زندگی‌ام متمرکز کنم، اما تا به حال موفق نبوده‌ام. می‌دانم که لازم است چنین کنم، می‌دانم که برای این‌که فاعلی شناسا، اگر نه عاملی مؤثر، بمانم، لازم است تمرکز و فعالیت‌های شخصی‌ام را حفظ کنم. وادادن در این شرایط رهایی‌بخش نیست، حتی اگر فکر کنم که استراحت ذهنی لازم است.

چشم‌انداز زندگی شخصی‌ام روشن نیست، و بعد از مدتی این وضع ممکن است ماندن و ادامه دادن را سخت‌تر کند. باید تلاش کنم که دست‌کم تا حدی بر زندگی شخصی‌ام تمرکز کنم و آن را پیش ببرم تا بتوانم جای خودم را در وضع کلی‌تر و عمومی‌تر پیدا کنم. نمی‌دانم همین هم چطور ممکن است، نمی‌توانم سیر وارد شدن اطلاعات جدید درباره‌ی وضعیت پیرامونی به ذهنم را متوقف کنم. هیچ وقت انتخابم این نبوده که چشمم را به شرایط عمومی ببندم تا زندگی شخصی‌ام را جمع کنم، بیش از همه چون باور دارم که زندگی شخصی من یکی بدون جنبه‌های سیاسی و اجتماعی وجود ندارد. حال شخصی منتزع و مستقل از آن‌چه در اطراف رخ می‌دهد، برای من یکی بی‌معنا است. باید تعادلی پیدا کنم بین فکر کردن به شرایط کلی یا حتی فقط به طور حسی متأثر شدن از اتفاقات پیرامون و دست‌کم تا حدی پروژه‌های شخصی را پیش بردن.

روایت سوم،

 

امروز رفتم دوستی را ببینم. در راه دیدن تعداد نیروهای تا‌بن‌دندان‌مسلح متعجبم کرد. حالم خراب شد. یک‌ربع زود سر قرار رسیدم و تا در پارکی در آن اطراف چرخی بزنم، خبر نگران‌کننده‌ی دیگری رسید. به همه‌ی نگرانی‌های اجتماعی و غم‌های شخصی، چند روزی است که ناامیدی دیگری هم اضافه شده: احساس می‌کنم فعالیتی که تاحدی (البته نه چندان زیاد) در آن مشارکت داشتم و برایم مصداقی شده بود از مفید بودن زندگی و کنشگری، رو به نابودی است. خبر آخر در مقابل هرچه در این دوهفته گذشته چندان شدید نبود، ولی شاید دقیقاً به خاطر همه‌ی انرژی‌ای که این مدت رفته، انگار ناگهان سدی را برابر روانم شکست. دوست را که دیدم، بغض اول را توانستم تحمل کنم تا خودم را به دست‌شویی برسانم، اما بار دوم نزدیک‌تر از آن نشسته بودیم که بتوانم پشت دری پنهان شوم. مدت‌ها است که این کار را کمتر می‌کنم: کمتر پیش می‌آید که حال بدم را ببرم پیش دوستی. بیشتر شنونده‌ام. اگر هم از حالم بگویم با غم و اضطراب نمی‌گویم. عصبی شدم که این‌بار نتوانستم ساکتش کنم. شاید اگر چند دقیقه بیشتر تا شروع دیدار زمان داشتم می‌توانستم.

شاید در اثر همین حال بود که توئیتی نوشتم. بعداً از خودم متعجب و عصبانی شدم. من مدت‌ها است تلاش کرده‌ام که از حال شخصی فاصله بگیرم و بعد تصمیم سیاسی بگیرم. احساس کردم توئیتی که نوشتم دقیقاً خلاف تصمیم‌هایی بود که مدت‌ها است سعی کرده‌ام به آن‌ها پایبند باشم: این‌که حال بد را وارد فضای اجتماعی نکنم، اگر حرف تازه‌ای ندارم همان عصبانیت عمومی را بازتکرار نکنم، از روی حال بد شخصی نظر سیاسی ندهم و... انقدر از این‌که این‌ها را شکسته‌ام عصبانی شدم که توئیت را پاک کردم. واقعیت این است که حداقل در مسائل سیاسی من آدم شهودی‌ای نیستم. نظرم در زمان شکل می‌گیرد و کمتر پیش می‌آید که در ابتدای واقعه نظری درباره‌ی کلیت آن داشته باشم. گرچه شخصیت هیجان‌زده‌ای بارآمده‌ام، اما یاد گرفته‌ام که هیجانم را کنترل کنم تا در طول زمان و اتفاقاً با خواندن نظرات متناقض بفهمم که جایی که من ایستاده‌ام کجاست و با مبناهایی که از قبل داشته‌ام وضع فعلی را چطور می‌بینم.

شب دوباره رفتم کافه. قرار بود متنی که دوستی نوشته بودم را بخوانم. فضای کافه غریب است. انگار هیچ اتفاقی در دنیا و کشور و شهر نیفتاده. خصوصاً که هنوز طبق روال سابق اغلب میزها در اشغال افرادی با لپ‌تاپ و کتاب است که سخت مشغول کارند. این فضا آدم را آرام‌تر می‌کند. رئیس اخیر کافه هم رفته و رئیس سابق برگشته. و خود همان سلام‌وعلیک آشنا و نگاه‌های مراقبی که فاصله‌شان را حفظ می‌کنند، به من اطمینانی بیش از در خانه بودن می‌دهد.

فقط این‌جا می‌نویسم.

 

می‌دانم که نباید در هیچ شبکه‌ی اجتماعی بنویسم. حال همه بد است و نمی‌خواهم حالم را آن‌جا به کس دیگری منتقل کنم. این‌جا دفتری شخصی است، می‌شود اگر کسی خواست بیاید بخواند، مثل شبکه‌های اجتماعی نیست که مستقیماً حرفت را می‌فرستی دم خانه و جلوی چشم دیگری.

دیروز از خانه‌ی دوستی به سمت خانه‌ی دیگری می‌راندم و در راه فکر می‌کردم که مسئله‌ی شخصی‌ام در چند روز آینده مراقبت از دوستانم است، برای مسائل غیرشخصی، فکر می‌کردم تکلیفم با دنیا و فعالیت‌هایم روشن‌تر است. از غم‌هایم گفتم و غم‌هایشان را شنیدم، هم همدردی شخصی بود هم تلاش برای فهم این‌که مسئولیت اجتماعی در این میانه چیست. مصمم بودم که این کاری است که می‌توانم و می‌خواهم بکنم. در ذهنم می‌گذشت که می‌توان تسلط را حفظ کرد و ضمن غم‌خواری مسئولیت‌های فردی و اجتماعی را فراموش نکرد. اما در این چند روز شدت اتفاقات چنان است که مدام هر تصمیمی و حتی هر غمی را بی‌معنا می‌کند. مدام نهیب تازه‌ای می‌ٰرسد که فکر می‌کنی تا قبل از این آخری همه‌چیز قابل تحمل‌تر بود.

دلم می‌خواهم رمان بنویسم که هم فاجعه و تراژدی را به رسمیت بشناسم هم از درون روایت تلاش کنم معنایی به این آشفتگی بدهم، یا شاید معنایی به بی‌معنایی این آشفتگی.

در زندگی شخصی‌ام بارها پیش آمده که فکر کنم، اگر همان وقایعی که می‌گذرد را بنویسم، خواننده‌ای در آینده فکر خواهد کرد که چه نویسنده‌ی لوسی که نتوانسته جلوی خودش را بگیرد تا هزار اتفاق سنگین را در حجم کوچکی بگنجاند. روند اوضاع چنان است که همه‌ی تراکم اتفاقات و همزمانی‌های قبلی، حالا باورپذیرتر و کم‌تر فاجعه‌آمیز به نظر می‌رسند.

به تاریخی که گذشته فکر می‌کنم، به تاریخ خودمان، به تاریخ جهان. فکر می‌کنم جهان چطور جنگ‌جهانی را تاب آورد، خصوصاً دومی را، چطور توحش نازیسم را تاب آورد، چطور غم شخصی تنیده در شر سیاسی را تاب آورد.

باید بگذارم زمان بگذرد تا با کمی فاصله به همه‌ی فاجعه نگاه کنم. باید تاب بیاورم و فاجعه را روایت کنم.

تناقض ظاهری

 

دوستی معترض بود به آن‌هایی که درباره‌ی بی‌عدالتی بین‌المللی، مثلاً مسئله‌ی فلسطین، صدای اعتراضشان بلند است، اما گویی به مسائل داخلی که می‌رسد متسامح می‌شوند و سکوت می‌کنند.

من پاسخی دارم در دفاع از کسانی که در مبارزه‌ی تبلیغاتی در مسائل خارجی فعال‌اند اما در مورد مسائل داخلی، ظاهراً سکوت می‌کنند، یا دست‌کم کار تبلیغی نمی‌کنند.

در مورد مسائل سیاست خارجی، کاری غیر از تبلیغ و اعتراض پرسروصدا از ما برنمی‌آید. درست است که این دست مسائل هم جنبه‌ی اقتصادی دارند، هم نظامی و بسیاری جنبه‌های دیگر، اما از دست اکثر ما کاری در این موارد برنمی‌آید. از آن سوی، جنبه‌ی تبلیغی و فکری این مسائل نیز شدید است و مؤثر. این چیزی است که باعث می‌شود فکر کنم که وظیفه دارم در این موارد بنویسم، نه این‌که فقط تحلیل کنم، بلکه اگر از دستم برمی‌آيد کار تبلیغی/ضد تبلیغی کنم.

اما در مورد مسائل داخلی، کار تبلیغی پرسروصدا را اولاً اگرنه مضر دست‌کم بی‌فایده می‌دانم. و حتی اگر مضر هم نمی‌دانستم، باور دارم که می‌شود کار مؤثر دیگری کرد و کسی که می‌تواند کار کند، داد نمی‌زند.

شعاردادن و اعتراض‌های تبلیغی در مسائل داخلی را بی‌فایده می‌دانم، از جمله به این دلیل که فکر می‌کنم سیاست‌گذاران داخلی بازی تبلیغاتی را مدت‌ها است که باخته‌اند. اگر قرار باشد تبلیغات منفی علیه سیاست‌های داخلی، تأثیری داشته باشد، حجم این تبلیغات همین حالا هم آن‌قدر زیاد هست که آن‌چه من می‌توانم بکنم تأثیر قابل توجهی بر آن نگذارد. مضاف بر این، شعار و تبلیغات و حرف‌های کلی، باعث ایجاد نوعی نگاه کلی نسبت به طرف مقابل می‌شود، دقیق‌تر، باعث می‌شود آن‌که علیه‌اش شعار داده می‌شود کل منسجم شرور تصور شود. من ایجاد این نگاه به حاکمیت را برای سیاست‌ورزی داخلی خطرناک می‌دانم. چون باعث می‌شود تمایزهای گروه‌هایی که برخی ممکن است در راستای منافع ما کار کنند را نبینیم و از پیشرفت‌هایی که به نفع‌مان است حمایت نکنیم و تبعات این اتفاق مستقیماً روی زندگی ما یا شهروندان دیگر تأثیر منفی می‌گذارد.

حالا باید به این سؤال هم جواب دهم که چیست آن کار مؤثر دیگری، غیر از تبلیغات علیه حاکمیت، که فکر می‌کنم ممکن است. من نگران شکاف بین حاکمیت و بخش بزرگی از مردم‌ام، نگران بی‌صدا بودن گروه‌های مختلف حاشیه‌ای. و روشنفکری امروز ایران را بسیار دور می‌بینم از این‌که صدای گروه‌های بی‌صدا باشد. اتفاقاً در آن تبلیغات و حرف‌های شعاری، اثری از صدای گروه‌های به حاشیه رانده شده نیست. برای بلند کردن صدای آن‌ها کار دیگری لازم است. من به یک تجربه/راه‌حل گذشته‌ای که در پیگیری‌اش نقشی داشته‌ام ارجاع می‌دهم. فعلاً راه دیگری به ذهنم نمی‌رسم و فکر می‌کنم کار مؤثر از طریقی مشابه می‌گذرد:

چند سال قبل جمع کوچکی داشتیم که قرار بود به طور موازی با ستادی انتخاباتی همکاری کند. البته آن پروژه به انتها نرسید، اما فعالیت اصلی‌اش چنین بود: اول با کمک چند جامعه‌شناس/اقتصاددان چند گروه در حاشیه مانده را مشخص می‌کردیم. بعد از مطالعات اولیه درباره‌ی شرایط این گروه‌ها، شخصاً به سراغشان می‌رفتیم. معتقد بودیم که برای خیلی از این گروه‌‌ها در ابتدا مشخص نیست که مطالباتشان چیست. یعنی نمی‌توانید دوربین و میکروفن را جلویشان بگیرید و بگویید از خواسته‌هایشان بگویند. قصدمان این بود که پرسش‌نامه‌هایی تهیه کنیم و با مصاحبه‌ی عمیق با افراد آن گروه‌ها، در گفت‌وگو و رفت‌وبرگشت فکری، برخی از اصلی‌ترین مسائل‌شان را مشخص کنیم. در مرحله‌ی بعد تلاش می‌کردیم پاسخ به این مطالبات را به قالب طرح‌های مشخص و برنامه‌های قابل پیگیری دربیاوریم. در مرحله‌ی آخر، گزاره‌های کوتاه و ساده‌ای بنویسم که هم نشان‌دهنده‌ی شناخت مستقیم مسائل آن گروه‌ها باشد و هم برنامه‌ای برای حل کردن آن‌ها. قرار بود از فرصت انتخابات استفاده کنیم برای این‌که اولاً مطالبات گروه‌هایی که معمولاً شنیده نمی‌شوند توسط یکی از نامزدها مطرح شود و به گوش همه برسد و ثانیاً برنامه‌های مشخصی برای این مطالبات وجود داشته باشد که بتوان تحقق‌پذیری آن‌ها را سنجید.

هنوز هم فکر می‌کنم اگر حزبی یا جبهه‌ای به فکر ادامه‌ی مؤثر حیات سیاسی‌اش است، نباید نیروهای‌ محدودش را روی تبلیغات رنگی سرمایه‌گذاری کند، بلکه باید نیروهایی را تربیت کند که به سراغ گروه‌های مختلف بروند و از وضع آن‌ها تصویری واقعی ترسیم کنند. شرم‌آور است که چنین فعالیتی در جبهه‌ها و گروه‌ها و احزاب سیاسی ما به طور سیستماتیک تعریف نشده است.

اما این همه‌ی کاری نیست که فکر می‌کنم در مورد سیاست داخلی از ما برمی‌آید و لازم است. مواردی از سیاست‌گذاری‌های کلان‌تر هم وجود دارد که باور دارم ما هنوز می‌توانیم برای تحقق آن‌ها کاری کنیم. برای من، در حوزه‌ی اقتصاد، اراده‌ای برای مبارزه با فساد و شفافیت حداکثری اولویت فعلی است. هنوز فکر می‌کنم می‌توانم از ابزارهای سیاسی داخلی برای تا حدی جلو بردن این خواسته استفاده کنم. از سوی دیگر، آزادی‌های فردی و تعهد به کم کردن قیم‌مآبی حکومت در بحث‌های فرهنگی و سبک زندگی، موضوعی است که باور دارم هنوز می‌توان تصور کرد که توسط سیاست‌مداران دنبال شود. و باور دارم که با انتخاب روحانی در انتخابات قبلی در این مورد اشتباه کردیم. البته اشتباهی که مبتنی بر شرایط، اطلاعات و تحلیل قبلی‌مان بود.

خلاصه‌ی حرفم این می‌شود که در مورد ظلم‌ها در روابط بین‌الملل کاری جز داد زدن از من برنمی‌آید و ترجیح می‌دهم از این ابزار استفاده کنم. اما در مورد سیاست داخلی، هم برای بهبود شرایط زندگی گروه‌های مشخص محدود و هم برای سیاست‌گذاری‌های کلان، هنوز به وجود امکاناتی در سیاست داخلی باور دارم و ترجیح می‌دهم در این حوزه کار کنم، به جای این‌که داد بزنم که به نظرم نه مفید است و نه بی‌خطر.

در ستایش عامه‌پسند-نویسیِ متخصصان

 

مدت‌ها مقاومت شدیدی حس می‌کردم نسبت به خواندن متون نسبتاً عامه‌پسند در حوزه‌های تخصصی، خصوصاً آن‌جا که پای علوم انسانی در میان بود. اما حالا نه تنها گهگاه چنین کتاب‌هایی را می‌خوانم، بلکه فکر می‌کنم استدلال‌های بسیاری در دفاع از این دست نوشته‌ها هست: نوشته‌های خواندنی، جذاب و با پیچیدگی فنی کم که متخصصان برای غیرمتخصصان نوشته‌‌اند. سعی می‌کنم دو استدلال در این باره را صورت‌بندی کنم.

۱. دلیل اولم سیاسی است. فکر می‌کنم این دست متن‌ها، اگر نه تنها، دست‌کم مؤثرترین ابزار سیاسی متخصصان برای مبارزه با دیگر تبلیغات سیاسی‌اند. «اختراع قوم یهود» برای من مصداقی خوب از چنین کتابی است. ایده‌های هویتی، بنیان‌شان هرچه باشد، اغلب ابزاری در دست سیاست‌مداران‌اند. و اغلب درست وقتی به چنین ابزاری بدل می‌شوند، بدل به چنان جزم‌هایی می‌شوند که مخالفت با آن به ذهن کمتر کسی می‌رسد. کتاب‌های پرسروصدایی که با این ایده‌ها مخالفت می‌کنند و شک درباره‌ی آن‌ها را در ذهن عموم افراد ایجاد می‌کنند، نمی‌توانند کتاب‌هایی تخصصی باشند، بلکه لازم است تا حدی عامه‌پسند نوشته شده باشند.

به نظر من، در ایران، گسترده‌ترین ایده‌ی هویتی‌ای که بیشترین سوءاستفاده‌ی سیاسی از آن شده، ایده‌ی ناسیونالیسم (قومی) است. علی‌رغم مخالفت‌های ظاهری، گروه‌های مختلف سیاسی به انحاء مختلف از آن استفاده کرده‌اند. کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی» رضا ضیاءابراهیمی را که خواندم، امیدوارم بودم کتابی باشد در جهت مقابله با استفاده‌ی تبلیغی سیاسی از این ایده. اتفاقاً کتاب در همین راستا بود، اما چیزی مانع از این می‌شد که دقیقاً چنین نقشی داشته باشد: کتاب دانشگاهی و فاقد جذابیت عمومی بود. کتاب با محافظه‌کاری و طمأنینه‌ی شخصی دانشگاهی نوشته شده بود، و آن شوکی که برای تکان‌دادن چنین ایده‌ی مستحکمی لازم است را نمی‌توانست ایجاد کند.

من نگرانی برخی درباره‌ی انتشار چنین کتاب‌هایی را می‌فهمم: آلوده شدن ساحت علم به سیاست. اما چنین دغدغه‌ای به نظرم واقع‌بینانه نیست. در جهان امروز علم محضی که هیچ کاربرد سیاسی‌ای نداشته باشد وجود ندارد، و این را در علوم انسانی جدی‌تر می‌شود دید. افراد دانشگاهی هم بخشی از بازیگران سیاسی‌اند و مهم است که از ابزارهایشان چطور استفاده‌ی سیاسی می‌کنند، به جای این‌که منفعلانه اجازه دهند از آن‌ها به عنوان ابزار سیاسی استفاده شود.

علاوه بر این، تجربه‌ی شخصی‌ام به عنوان معلم، متقاعدم می‌کند که آن‌چه به عنوان تفکر انتقادی در مدارس تدریس می‌شود، فایده‌ی بسیار کمی دارد. چون با نمونه‌های غیرواقعی که ربطی به پیچیدگی زندگی واقعی ندارد عرضه می‌شود. این دست کتاب‌هایی که برای غیرمتخصصان نوشته می‌شوند، اگر جذاب نوشته شوند و ایده‌هایی غیرمتداول را به سطح بحث عمومی بیاورند و ایده‌های پذیرفته‌شده را به چالش بکشند، نمونه‌های واقعی‌تری از تفکر انتقادی هستند که در آن‌ها متخصصی با همه‌ی دشواری‌های واقعی چنین ابزاری را در موضوعی دشوار به کار برده اما حاصل کار را نه به شکلی تخصصی، بلکه به شکلی جذاب عرضه کرده. فکر می‌کنم خواندن این دست کتاب‌ها بهتر می‌تواند توانایی استفاده از ابزار تفکر انتقادی را در خوانندگان بالا ببرد.

همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم که وظیفه‌ی سیاسی دانشگاهیان است که در مبارزه با سوءاستفاده‌ی تبلیغی سیاسی خطرناک از برخی ایده‌ها، کتاب‌هایی با حدی از استانداردهای پژوهشی بنویسند، که به حدی کافی جذاب باشند و ایده‌های رایج را به چالش بکشند، حتی اگر نمی‌توانند کاملاً آن‌ها را بی‌اثر کنند.

۲. دلیلی به نفع خود محیط‌های دانشگاهی هم برای انتشار چنین کتاب‌هایی می‌شود آورد. این دست کتاب‌ها می‌توانند پژوهشگران بالقوه‌ی حوزه‌های نزدیک را جذب کند و با افزایش تعداد پژوهشگران حوزه‌ای مشخص، آن را پویاتر کنند. «جهان چگونه مدرن شد» برای من مصداقی از این دست کتاب‌ها بود. گرچه می‌دانستم کتاب به صورتی نوشته نشده که بتوانم در آينده در کاری دانشگاهی به آن ارجاع بدهم، اما علاقه‌ی من را به حوزه‌ای جلب کرد که پیش از این بسیار کم درباره‌اش می‌دانستم و حالا نامحتمل نمی‌دانم که روزی بخواهم در آن حوزه کار کنم. اگر این کتاب آنقدر جذاب و خوش‌خوان نبود، بعید بود که متنی چنین طولانی درباره‌ی آن دوره بخوانم و علاقه‌مند شوم که روزی درباره‌اش کار کنم. از روی همین تجربه می‌گویم که گاهی نوشتن کتاب‌هایی از این دست، فقط برای غیرمتخصصان مفید نیست، بلکه اگر باعث شود افرادی از حوزه‌های نسبتاً نزدیک، به حوزه‌ی آن کتاب نزدیک شوند، این عملاً به نفع آن حوزه‌ی تحقیق و محققان آن خواهد بود: وجود افراد علاقه‌مند بیشتر، باعث پویایی یک حوزه‌ی تحقیق می‌شود. بنابراین فکر می‌کنم وقتی متخصصی درباره‌ی حوزه‌ی تخصص به گونه‌ای می‌نویسد که برای دیگرانی غیر از متخصصان آن حوزه قابل خواندن است، در میان‌مدت به حوزه‌ی تخصصی‌اش خدمت کرده و ممکن است در طول دوران کارش هم ثمره‌ی این تلاش را ببیند

سرگردان

 

۱. پانزده دقیقه بود که از خودم می‌گفتم، رها و بدون نقاب. قبل و بعد از آن منِ مشکوک بودم که چرا باید بخواهد که گوش دهد بعد از سال‌ها، بدون این‌که دیگر دوستی بالفعلی در کار باشد. بعد از سال‌ها که دوستی جز امکانی در ذهنمان و ایدئالی خاطره‌شده نبوده. تکه‌پاره‌هایش از مدت‌ها قبل در ذهنم چرخیده بود، اما فقط در میان امنیتِ بازیافته‌ی دوستی‌اش بود که کامل جلوی چشمم آمد: همین را کم آورده بودم؛ این‌که دغدغه‌ی ذهنی کسی باشم، دغدغه‌ی ذهنی کسی که نگران نیستم مرا چطور بشناسد و گوشه‌‌های متناقض من را بلد است، بدون ترس و نگرانی مدام من از این‌که خوشایند باشم یا جایم و تصویرم در دوستی فرونپاشد.

۲. تن نداده بودم به بازی ما بالغیم و می‌توانیم کنترلش کنیم. قاطع ایستاده بودم و تمامش کرده بودم، گرچه می‌خواستمش. زمانی دوباره از سرش گرفتیم، روان و با ویژگی‌های شدیداً شخصی و از پیش‌نامشخص. بارها پیش از این خودم را وادار کرده بودم به بازی بالغ‌بودن، به تلاش و فشار برای این‌که باید از پیش مشخص باشد که ما خارج از هنجارهای معمول می‌توانیم احساسات و رفتارهایمان را با معیارهای شخصی کنترل کنیم. بارها شکست خورده بودم. بارها شکست خوردم تا فهمیدم هیچ نکته‌ای نیست در این بازیِ «بالغ باشیم، دلیلی برای آزار و ناراحتی نیست». مدت‌ها گذشت تا بفهمم قطعیت آزارنده نبودن یک موقعیت با ادعای بلوغ همان‌قدر بی‌معنی است که قطعیت آزارنده بودن یک موقعیت طبق هنجارهای معمول. قطعیتی در کار نیست و هیچ تضمین خیالی‌ای مانند بلوغ وجود ندارد. فقط اگر در وسط بحران نباشی و آرام‌آرام بسازی می‌توانی ببینی که توان ساختن چیزی شخصی که گرچه ناهنجار است اما خوشایند است را دارید یا نه.

۳. تعادل زندگی‌ام با سادگی و یکدستی به دست نمی‌آید. حواسم هست که موقعیت‌های سهمگین و شدید، بخشی از تعادل زندگی‌ام است، اما فقط یک‌بخش. می‌دانم که باید هر دو سو را ببینم: اگر به سمت ماجرایی تاریک و طوفانی می‌روم، باید آن‌سو برایم امنیت تام و تمامی باشد.

امر شخصی و نهادهای اجتماعی

 

بیش از یک‌سال است که اخبار شورای شهر و شهرداری تهران را پیگیری می‌کنم. چند ماه قبل محمدعلی نجفی، شهردار منتخب شورا، استعفا داد و حالا مصاحبه‌ای از همسر دوم او منتشر شده و حدس بسیاری این است که علت اصلی استعفا مربوط به این موضوع بوده. این مصاحبه برخی را آزرده و انتقادهایی را متوجه نجفی کرده. موارد زیر، آن چیزی است که در این مورد به ذهن من می‌رسد.

۱. در شرایطی که ازدواج (قانونی) همزمان با دو شخص در قانون برای مردان مجاز و برای زنان غیرمجاز است، این‌که جامعه چندهمسری را برای مردان مذموم بداند، به چشم من نشانه‌ی مثبتی است.

۲. ازدواج (برخلاف برخی دیگر از انواع رابطه) موضوعی شخصی نیست. خانواده نهادی اجتماعی است. برای من طبیعی است که جامعه تلاش کند از نهادهایش محافظت کند و برابر تغییر در ماهیت آن‌ها مقاومت کند. نهادهای اجتماعی کارکردهای متعددی دارند و جامعه‌ای که از این کارکردها بهره می‌برد، نسبت به تغییر در آن‌ها محافظه‌کار است. این به معنی خوب یا بد بودن ساختارهای اجتماعی فعلی نیست، بلکه چنین مقاومتی قابل درک است.

اگر موضوعی مربوط به بخشی از زندگی محمدعلی نجفی پیش آمده بود که کمتر به نهادی اجتماعی مرتبط می‌شد، راحت‌تر می‌شد به جامعه انتقاد کرد که آن را موضوع نقد و توجه قرار داده.

۳. آیا وظیفه‌ی اجتماعی برای پذیرفتن مسئولیتی خاص، کسی را موظف به انتخاب سبک خاصی از زندگی می‌کند؟ این سوال پاسخ سرراستی ندارد و احتمالاً باید موردی به آن پرداخت. من برای فهم این موضوع به تجربه‌ای شخصی رجوع می‌کنم. چند سال پیش، از طرف معلمی قدیمی برای همکاری در مدرسه‌ای خوشنام دعوت به همکاری شدم. با اشتیاق بسیار پذیرفتم. چند روز بعد تماس گرفتند که اگر می‌خواهم به عنوان معلم در آن مدرسه کار کنم، یا باید وبلاگم را پاک کنم یا حداقل با نام مستعار بنویسم. حاضر به پذیرش چنین شرطی نشدم. فکر می‌کردم وبلاگ بخشی از هویت من و بازنمودی از سبک زندگی انتخابی من است و حذف آن باعث می‌شود من دیگر آن شخصی نباشم که برای خودم تعریف کرده‌ام.

بعد از این‌که شرط را نپذیرفتم، صحبتی با آن معلم قدیم داشتم و چیزی با این مضمون گفت که چه حیف است افرادی که توانایی تدریس (از نظر او متفاوت و تاثیرگذار) را دارند، چنین بهانه‌هایی به دست دیگران می‌دهند تا حذف‌شان کنند؛ حرفی هم از مسئولیت اجتماعی زد. این حرف برایم سنگین بود. فکر می‌کردم انتخاب سبک زندگی، انتخابی شخصی است و هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت تعیین کند که ضرر حذف شدن یک کلاس درس بیشتر است یا فایده‌ی آزادی انتخاب سبک زندگی. برگزاری یک کلاس با شهرداری تهران قابل مقایسه نیست، با این‌حال فکر می‌کنم باید حفاظی گذاشت برای انتخاب‌های شخصی افراد. مضاف بر این‌که احتمالاً با نگاهی منصفانه و همدلانه، نمی‌شود گفت که محمدعلی نجفی دینش را به جامعه‌ی ایران به طرق دیگر ادا نکرده. از وزارت گرفته تا تدریس در دانشگاه، او به این کشور خدمت کرده و در آستانه‌ی هفتادسالگی انتخاب شخصی برایش اولیت بیشتری داشته. من به شخصی که در چنین شرایطی مسئولیتی را رها کند، یا انتخابی در سبک زندگی‌اش کند که منجر به رها کردن مسئولیت شود، نقد اجتماعی مشخصی ندارم.

۴. اگر رفتاری خلاف عرف و هنجارهای معمول، چه آن‌چه شخصی‌تر است و چه آن‌چه به واسطه‌ی نسبتش با نهادی اجتماعی، عمومی‌تر است، از شخصی وابسته به گروهی سیاسی سر بزند و به واسطه‌ی آن رفتار، مقبولیت عمومی آن گروه آسیب ببیند، شاید بتوان گفت که شخصی که آن رفتار از او سر زده، مسئولیتش را برابر گروهی که او را بالا برده انجام نداده و خلاف اعتماد آن‌ها عمل کرده. با این حال در این مورد خاص، یعنی به طور خاص در مورد محمدعلی نجفی، فکر می‌کنم که او اعتبارش را آن‌قدرها از وابستگی به گروه سیاسی مشخصی نگرفته. مضاف بر این، او پیش از این‌که رفتارش باعث نقد عمومی به جریانی که به آن وابسته است، شود، استعفا داده. همین باعث می‌شود من جای کمتری برای نقد سیاسی به محمدعلی نجفی ببینم.

 

پایان: با همه‌ی نگرانی‌هایم برای تهران که با رفتن محمدعلی نجفی بیشتر شده، فکر می‌کنم نقد سیاسی-اجتماعی به او وارد نیست. نقد جامعه برای زیر پا گذاشته شدن هنجارهایش را می‌فهمم، گرچه عقیده‌ام درباره‌ی انتخاب سبک زندگی، باعث می‌شود شخصاً از این منظر هم نقدی به او نداشته باشم.  

من گسترده

 

خیلی زود متوجه ویژگی نامطلوبی در خودم شدم که هنوز با آن مبارزه می‌کنم و کاملاً برطرف نشده. راهنمایی بودم که باری با دوستانم که روحیات و عادات بسیار متفاوتی با من داشتند بیرون رفتیم. چند ساعتی با هم بودیم و من در تمام مدت از رفتارشان در خیابان و مکان‌های عمومی دیگر معذب بودم. یادم نیست تذکری هم دادم یا نه، اما به یاد می‌آورم که عصبی بودم و ترجیح می‌دادم رفتارشان دیگر باشد، مثلاً آرام‌تر یا مؤدبانه‌تر حرف بزنند. شکل مسئله تغییر بسیار کرده، با این حال همین هفته‌ی قبل که جمعی عزیز و قدیمی به کافه‌ی همیشگی آمدند تا دیدار کنیم، حالت معذبم آن‌قدر مشخص بود که وقت رفتن به شوخی و خنده به صندوق‌دار کافه گفتند که رفتارشان ربطی به من ندارد.

انگار در همه‌ی اطرافیانم خودم را می‌بینم، انگار هر اشتباهی که بکنند، به من برمی‌گردد، انگار برابر همه‌ی انتخاب‌ها و رفتارها و تصمیمات‌شان مسئولیت دارم. می‌دانم خوب نیست و سعی کرده‌ام کمترش کنم اما چندان موفق نبوده‌ام.

این‌که خصوصاً از انتخاب‌های دوستانه و عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم ناراضی‌ام، فقط یکی از جلوه‌های این روحیه‌ی ناخوشایند است.  هر دوستی که دوست/معشوق ناخوشایندی داشته باشد، آزار می‌بینم. راه‌حلم این شده که نبینم. دوستان نزدیکم می‌دانند که از دیدن انتخاب‌هایشان برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شان استقبال نمی‌کنم. «نزدیک‌ترین»، اگر صحبتی از دوست/معشوقِ دوستِ نزدیکی باشد، مکالمه را این‌طور شروع می‌کند «می‌دانم تو فکر می‌کنی هیچ کس لیاقت دوستانت را ندارد، با این‌حال...».

این‌که بدانم کسی که دوستش دارم و تحسینش می‌کنم (و من دوستان نزدیک و قدیم‌ام را شدیداً دوست دارم و تحسین می‌کنم)، همراه کسی است که از نظر من فوق‌العاده نیست، انگار زخمی است بر روانم. همین دانستنش زخم است، اما دیدنش تنش و ناآرامی است، گاهی حتی روی حس و محبت‌ام به دوستانم تأثیر می‌گذارد. کاش نمی‌گذاشت.

 

با «آقای سیبیل و کلاه» حرف می‌زدیم که آيا برخی رفتارهایمان مصداقی از حسادت است یا نه. می‌دانم که هر دو حسادت را مذموم می‌دانیم و تلاش کرده‌ایم از آن فاصله بگیریم. هرجا که رفتاری داشته‌ایم که پهلو به رفتار حسودانه زده است، به لطایف‌الحیل تلاش کرده‌ایم توجیه کنیم که مسئله جای دیگری است. آن‌چه در بالا توضیح دادم، یکی از نقاط توسل من است، برای این‌که بگویم رفتارم از روی حسادت نیست. گرچه حواسم هست که همان چیزی که به آن چنگ می‌زنم تا بگویم ناخوشنودی‌ام از دیدن برخی روابط دوستانه/عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم، از روی حسادت نیست، نقطه‌ی تاریکی در رفتار/روحیه‌ام است که از پس برطرف کردنش برنیامده‌ام. فقط امیدوارم مانده‌ام که دیگران این حساسیت را به رسمیت بشناسند و کمک کنند از چنین مواجهه‌هایی حذر کنم. 

طردشدگان

 

بازیِ کلاس قرار بود درباره‌ی نحوه‌ی شکل‌گیری هم‌پیمانی‌های اجتماعی باشد، اما از دل بازی مفهود «طردشدگان» بیرون آمد. در زندگی اجتماعی، رسیدن به این مفهوم ساده‌تر است. همه‌ی ما می‌توانیم گروه‌هایی را نام ببریم که از طرف کل جامعه برچسب‌های منفی می‌خورند، طرد می‌شوند و این سیر آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا فراموش شوند. این پروسه اما در مقیاس کوچک‌تر هم اتفاق می‌افتد، در شبکه‌های دوستی، در جمع‌های کوچک‌تر آشنایان.

یک نفر مورد نفرت یک یا چند نفر در جمعی قرار می‌گیرد. کمتر کسی است که بخواهد بپذیرد و اعتراف کند که بی‌دلیل نفرت می‌ورزد، به همین دلیل کسی که نفرت می‌ورزد، به دنبال تایید عقلانی بودن دلایل نفرتش می‌گردد. در سیر تلاش برای عقلانی جلوه دادن این نفرت، فرد نفرت‌ورز احتمالا با دیگر افراد جمع به صحبت می‌نشیند تا دیگران تایید کنند که توجیهاتی که برای نفرتش ساخته قابل فهم و پذیرش‌اند. در ادامه، با این صحبت‌های دوستانه، دلایل نفرت بین جمع پخش می‌شود، با ظاهری عقلانی. حتی اگر نخواهیم بپذیریم که شنیدن دلایل یک نفر برای نفرت از دیگری، بدون این‌که خود مستقیم درگیر همان ماجرا یا ماجرای مشابهی بوده باشیم، دلیل کافی برای نفرت‌ورزی است، اما همین که دلایل نفرت را می‌شنویم و اغلب برابرش سکوت می‌کنیم، ما را در هم‌پیمانی با کسی که نفرت می‌ورزد قرار می‌دهد. کسانی که نفرت می‌ورزند و کسانی که این نفرت را تایید کرده‌اند، در هم‌پیمانی گاهی ناگفته‌ای، شخص مورد نفرت را کنار می‌گذارند. کسی که مورد نفرت یک یا چند نفر بوده، مورد نفرت افراد دیگر قرار می‌گیرد و به تدریج از جمع حذف می‌شود.

وقتی به چند موردی که می‌شناسم برمی‌گردم، می‌بینم دلایلی که برای نفرت شنیده‌ام یا خود بیان کرده‌ام، اغلب چیزهایی بوده‌اند که جداگانه و موردی در خودم و دیگران هم بوده‌اند، اما باعث حذف نشده‌اند. پخش شدن و تکرار دلایل نفرت، بدون این‌که هیچ‌کدام حقیقتا برای طرد کافی باشند، چیزی است که مکانیزم حذف یک نفرت را موجه جلوه می‌دهد. اگر برگردیم می‌بینیم که هیچ کدام از آن دلایل فقط در شخص حالا منفور نبوده‌اند و هیچ کدام آن‌قدرها که برای حذف کافی باشد موجه نیستند، اما دلایل از طرف افراد مختلف مدام تکرار شده‌اند و حالا پذیرفتنی به نظر می‌رسند.

دوستی موضعی اجتماعی-سیاسی دارد که برایمان مطلوب نیست، در همکاری با دوستی شکست خورده‌ایم یا دوستی معاشری را برگزیده که برای برخی افراد جمع مطلوب نیست یا... و شروع می‌کنیم با دوستان مشترک از تجربه‌ی ناراحت‌کننده‌مان حرف زدن، و بارها می‌بینیم که نظرمان تایید می‌شود و این سیر آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا آن شخص با همکاری جمعی به کل کنار گذاشته می‌شود. بارها در فرایند حذف کسی به این دلایل نقش داشته‌ام، بدون این‌که اولا حاضر باشم موجه بودن این دلایل را بپذیرم. حالا که برمی‌گردم می‌بینم که معایبی که در توجیه نفرت گفته‌ام یا شنیده‌ام، در خودم یا دیگران هم بوده، اما در غیاب نفرت عمومی که باعث بزرگ‌-به-چشم-آمدن این‌ها شود، از آن معایب گذشته‌ایم. اما با اضافه شدن نفرت عمومی ناگهان زمینه‌ی ماجرا تغییر می‌کند. برایم دور نیست که تصور کنم، این سیر باعث می‌شود کسی که در موضع طردشدگی است هم به دلیل حس نامنصفانه بودن این قضاوت، بر رفتارش تاکید کند تا ماجرا به نقطه‌ی صفر و یک برسد، طوری که آن ویژگی برایش هویتی شود، طوری که انتظار داشته باشد یا دیگران تاییدش کنند یا بروند، ویژگی‌ای که بدون این روال، می‌توانست مسکوت یا دور از تقاضای تایید از طرف جمع دوستانه بماند.

پی‌نوشت: درگیر این وضعم. گاهی فکر می‌کنم دلایل عقلانی دارم/داریم برای توجیه نفرت عمومی از دوستی و گاهی تلنگری می‌خورم که همه‌ی دلایلی که می‌گوییم کمابیش در خودمان هم هست. نمی‌خواهم دوباره مشارکتی در این روند غیرمنصفانه داشته باشم اما می‌بینم مقاومت و آرام ماندن سخت است، برابر دوستی که با دیدن این روال، بر بهانه‌ی اولیه‌ی نفرت تاکید بیشتر می‌کند، گویی که می‌گوید اگر به این دلیل از من متنفرید اصلا این موضوع مهمترین وجه زندگی من است و می‌خواهم مدام جلوی چشم همه‌تان بیاورم که من این‌طورم. در چنین موقعیت‌هایی گاهی به ذهنم می‌آید که اگر این ویژگی برای شخص در معرض طرد انقدر مهم است که مدام می‌خواهد خود بر آن تاکید آشکار کند، بگذار طرد شود، و باز یادم می‌افتد که خود این تاکید نتیجه‌ی آن اعلام نفرت اولیه است.

فروشی نیست

 

فرم درخواستِ پذیرش برای دانشگاه مشهوری را پر می‌کردم، که به سوال‌هایی برخوردم چنان عصبی‌کننده که کل فرایند را متوقف کردم. سوال‌ها به چشم من، واضحا درخواست توضیح بود برای این‌که اقلیت‌ام، چطور به دیگر گروه‌های اقلیت نگاه می‌کنم، و چه کاری در راستای مبارزه با تبعیض کرده‌ام. فکر نمی‌کنم آدمی باشم بی‌توجه به تبعیض، و بی‌مسئولیت در این مورد، با این‌حال حاضر نیستم به چنین سوال‌هایی جواب‌هایی دهم که انتظار می‌رود. در ادامه تلاش می‌کنم توضیح دهم که چرا چنین سوال‌هایی از طرف دانشگاهی آمریکایی برایم آزارنده است.

اولا، من علاقه‌ای ندارم چیزهایی مثل گرایش و آن‌چه هویت جنسی خوانده می‌شود را در هویت شخصی‌ام پررنگ کنم. این موضوع بخشی، تصمیمی شخصی است، انتخابی درباره‌ی این‌که چطور و با چه ویژگی‌هایی دیده شوم. اما مسئله، چنان که این‌جا توضیح داده‌ام، وجهی دیگر هم دارد: من گمان نمی‌کنم راهِ مبارزه با وضعیت تبعیض‌آمیز فعلی که برای من هم آزارنده است، تاکید بر جدایی و شاخص کردن ویژگی‌هایی باشد که معمولا به گروهی که اقلیت می‌دانیم، منسوب می‌شود. فکر می‌کنم تاکید بر ویژگی‌های مشخص، ادعای تصلب این ویژگی‌‌های است، درحالی که تقریبا همه‌ی جنبه‌های هویتی، طیف است و البته متغیر در زمان و شرایط.

ماجرا غیر از جنبه‌ی شخصی و نظری (که اصلا چطور باید با مسئله‌ی تبعیض علیه گروه‌های اقلیت مبارزه کرد)، وجهی اجتماعی-سیاسی هم دارد. برای توضیح مخالفتم به وضعیت اغراق‌شده ولی واقعی‌ای اشاره می‌کنم که نامطلوبیتش واضح‌تر است. امثال مسیح علینژاد، باطبی، قاسمی‌نژاد و... را به این می‌شناسیم که تلاش می‌کنند [تبلیغِ] بدبختی در ایران را بفروشند، عمدتا برای رسیدن به موقعیتی شخصی. خائنانه بودن رفتار این افراد برای اغلبِ ما واضح است. خصوصا با توجه به این که این افراد با دولت و نهادهایی همراهی می‌کنند که از بهانه‌های حقوق بشری برای پیشبرد منافع ایدئولوژیکشان استفاده می‌کنند و مشخصا سیاست‌هایی ضد ایران دارند که بر زندگی روزمره‌ی مردم تاثیر می‌گذارد. ممکن است واضح نباشد که اعلام تبعیض در ایران به دانشگاهی در آمریکا چرا باید مشابه همکاری این افراد با نهادهای سیاسیِ بدنام باشد و این نکته‌ای است که نیاز به توضیحِ بیشتر دارد.

من نمی‌توانم دانشگاه را کاملا غیرسیاسی بدانیم. دانشگاه‌ها در همراهی و تقابل‌شان با دولت‌ها، با سیاست گره خورده‌اند. حتی اگر این نکته برایمان واضح نباشد، احتمالا از تصویر مغلوط و سیاهی که از ایران در کشورهای دیگر وجود دارد بی‌خبر نیستیم. این تصویر منفی، شاید به افرادی کمک کند که برای پناهندگی یا پذیرش دانشگاه امتیاز بیشتری داشته باشند، اما بر زندگی کسانی که در ایران زندگی می‌کنند تاثیر منفی دارد. بازنمودی که در دانشگاه از ایران داریم، تاثیر مشخصی بر تصویر کلی‌ای که از ایران ساخته می‌شود دارد. سطح ساده‌ی ماجرا این است که با وجود تصویری سیاه از ایران، ایران توان بهره‌گیری از ظرفیت توریسم را ندارد. اما ماجرا جدی‌تر از این حرف‌ها است، حمله و حذف کشوری که سیاه ترسیم شده است، راحت‌تر از کشوری است که رو به پیشرفت توصیف می‌شود. سابقه‌ی این چند سال نشان می‌دهد، از تصویر منفی عمومی علیه یک کشور، برای اقناع افکار عمومی برای حمله به آن استفاده می‌شود. و برای من این نکته‌ی روشنی است که حمله به ایران نمی‌تواند وضعیت مردمی که در ایران زندگی می‌کنند را بهتر کند. فرایند بی‌فرهنگ، عقب‌مانده و سیاه نشان دادن جماعتی به عنوان مقدمه‌ای برای حذف‌شان اتفاق غریبی نیست. دردناک‌ترین نمونه‌اش فلسطین است، توجیه حضور دولتی دیگر در آن سرزمین، بر این مقدمه استوار بود که آن سرزمین بومیانی ندارد با فرهنگ و ملیتی متعین. در حمله به لیبی، این تصویر غایب بود که ملتش از چه سطحی از رفاه، آموزش و بهداشتی در مقایسه با دیگر کشورهای همسایه برخوردارند، و همه چیز تقلیل داده شده بود به تصویر سیاهِ دیکتاتوری.

برای من واضح است که تصویرِ تبلیغیِ تماما منفی از یک کشور، چطور می‌تواند مقدمه‌ای باشد برای فشار سیاسی، اقتصادی، نظامی و در نهایت تلاش برای فروپاشی آن. و فروپاشی ایران، برای من، اتفاقا به عنوان کسی که با ناسیونالیسم همدلی ندارم، تصویر ترسناکی است. ترسناکی این تصویر، در وضعیت افراد واقعیِ انضمامی‌ای است که در اینجا زندگی می‌کنند، بعد از چنین فروپاشی‌ای. و البته برای من جهانی که در آن کشوری که در این منطقه از نظام‌های مرتجع و آپارتایدی دفاع می‌کند، مهم‌ترین مخالفش را از سر راه برداشته باشد، جهان بدتری است.

 

من این رفتار را در بین ایرانیان خارج از ایران و متاسفانه در بین دانشجویان ایرانی زیاد دیده‌ام که درباره‌ی این حرف می‌زنند که از ایران بیرون آمده‌اند چون در ایران آزادی یا حداقل امکانات را نداشته‌اند و اغلب گزارش‌شان غیردقیق و اغراق شده است. من بارها با افرادی برخورد کرده‌ام که با تجربه‌ی حرف زدن با یک ایرانی، تصویر جهنمی از ایران در ذهن‌شان شکل گرفته، چنان که تعجب می‌کردند از دیدن ایرانی‌ای که آمده چیز بیشتری یاد بگیرد یا تجربه‌ای کسب کند، اما می‌خواهد باز به ایران برگردد و امکان بهتر شدن اوضاع را می‌بیند و معتقد است زندگی‌اش در ایران چنان بد نیست که قابل تحمل نباشد. این ابراز مدامِ بدبخت بودن مردم ایران به کشورهای دیگر، ممکن است منافع کوتاه مدت شخصی داشته باشند، اما در بلند مدت کیفیت زندگی ایرانیان را پایین می‌آورد. من همان‌قدر که به تلاش داخلی برای اصلاح معتقدم و البته امیدوار به امکان تغییر، برایم بدیهی است که ارائه‌ی تصویر سیاه از ایران، کمکی به بهبود اوضاع نمی‌کند و این تصویر منفی می‌تواند در موقعیت مشخصی چنان ضد ایران به کار گرفته شود که کیفیت زندگی افرادی که داخل ایران زندگی می‌کنند را بدتر کند. من نارضایتی‌ام از برخی امور در ایران که برایم انگیزه‌ای برای تلاش برای اصلاح است، را به جایی خارج از ایران نمی‌فروشم، خصوصا به جایی که سابقه‌ی استفاده از این تصویر در عمل بر ضد منافع مردم کشورم را دارد.

درباره‌ی طبقه‌ی متوسط، انتظارات و انتقادات ۲

 

اولا به نظرم می‌رسد، صدای رسانه‌ای بلند طبقه‌ی متوسط، به یک توهم دامن زده: افراد این طبقه عمدتا تصور می‌کنند هر چه دارند، حاصل لیاقت و تلاش خودشان است. شاید برای افراد، وقتی در طبقه‌ی مشخصا مرفه‌اند، مشخص باشد که اگر به جایی می‌رسند، امکاناتی دارد، و صاحب موقعیتی هستند، این محصول تعلق‌شان به آن طبقه است. اما طبقه‌ی متوسط، عمدتا تصور می‌کند که امکاناتش حاصل تلاش و لیاقت شخصی است. این ناآگاهی نسبت به شرایط زمینه‌ای که امکانی برای هر نوع موفقیتی فراهم می‌کند، چیزی است که از نظر من، نیاز به مقابله و تذکر مدام دارد. این‌که من در دانشگاه نسبتا موفق بوده‌ام و در نتیجه توانسته‌ام شغلی داشته باشم که بتوانم سبک زندگی دلخواهم را پیش ببرم، که اجزایش سفر و کافه و کتاب و تئاتر و... است،‌ بیش از آن‌که مدیون تلاش و استعداد شخصی باشد، به تولد در خانواده‌ای مشخص با طبقه‌ی اجتماعی مشخص برمی‌گردد که ارزش‌هایی را در من نهادینه کردند و امکان پیگیری آن‌ها را برایم فراهم کردند. و بیش از آن، به تولد در کشوری که علی‌الاصول امکان چنین چیزهایی را برایم فراهم کرده.

اینکه بدانیم منافعی که در طبقه‌ی متوسط داریم، غیر از شخص خودمان، نه تنها وابسته به طبقه، بلکه در درجه‌ی بالاتر وابسته به حضور در جامعه‌ای مشخص است، این را ضروری می‌کند که در پیگیری منافع شخصی‌مان، به حفظ شرایطی در جامعه بیندیشیم که امکان این نوع زندگی را فراهم می‌کند. این لزوما چیزی نیست که برای طبقه‌ی متوسط واضح باشد. و یادآوری مدام آن هم می‌تواند وظیفه‌ی ایدئولوژیک موجهی باشد. مثلا، ممکن است اولا به نظر عضوی از طبقه‌ی متوسط این‌طور برسد که برداشتن تعرفه‌ی واردات باعث پایین آمد قیمت‌ها می‌شود و کیفیت زندگی‌اش را بالا می‌برد. این‌جا یادآوری لازم است که اگر چنین سیاستی، تولید داخلی را کاهش دهد، وضعیت اقتصادی کل کشور و به طبع آن کیفیت زندگی همه از جمله طبقه‌ی متوسط پایین می‌آید. این مثال زیادی دم دستی است، اما می‌توان سیاست‌های بسیاری را یافت که گرچه در نگاه اول به نفع طبقه‌ی متوسط است، برای کلیت جامعه چنان مضر است که در نهایت وضع زندگی طبقه‌ی متوسط را هم بدتر می‌کند.

نکته‌ی دیگری که طبقه‌ی متوسط معمولا به آن بی‌توجه است، احتمال بالای جابه‌جایی بین طبقه‌ی متوسط و طبقه‌ی از نظر اقتصادی پایین‌تر است. فاصله‌ی این دو طبقه چنان است که احتمال بسیاری برای جابه‌جایی بین آن‌ها وجود دارد، به همین دلیل، به نظر می‌رسد طبقه‌ی متوسط باید تلاش کند منافعی را در نظر بگیرد، که در صورت تغییر طبقه، شرایط زندگی قابل قبولی داشته باشد. به همین دلیل مهم است که مدام به طبقه‌ی متوسط یادآوری شود که با سیاست‌هایی مقابله کند که وضعیت طبقه‌ی از نظر اقتصادی پایین‌تر را وخیم می‌کنند. چیزهایی مثل تضمین حداقلی از غذا و سرپناه، اولا دغدغه‌ی طبقه‌ی متوسط نیست، اما اگر به این امکان جابه‌جایی توجه کنیم، نه فقط به لحاظ اخلاقی، بلکه به لحظه عقلانی و در راستای حفظ منافع، طبقه‌ی متوسط باید برابر سیاست‌هایی بایستد که به نحو قابل توجهی زندگی طبقه‌ی به لحاظ اقتصادی پایین‌تر را ناممکن می‌کند. با این‌حال عمدتا برای طبقه‌ی متوسط واضح نیست که چه سیاست‌هایی چنین نقشی دارند، به این دلیل تذکر مدام این نکته موجه است که سیاستی مثل بالا رفتن قیمت نان که بر طبقه‌ی متوسط تاثیری ندارد و حتی شاید به جهاتی به نفعش باشد، مستقیما باعث فشار بیش از حدی به طبقات دیگر می‌شود.

برخلاف مثال‌هایی که تا به حال شمردم، دسته‌ای از مطالبات طبقه‌ی متوسط هست، که به سختی می‌توان نشان داد که تاثیر منفی‌ای بر طبقات دیگر دارد. مثلا خدمات آموزشی و تفریحی «نسبتا» ارزان. احتمالا طبقات به نحو قابل توجهی از نظر اقتصادی در مضیقه، امکان بهره بردن از خدمات آموزشی و تفریحی را نخواهند داشت، با این حال واضح نیست، این‌که طبقه‌ی متوسط به این امکانات دسترسی داشته باشد، چه تاثیر مستقیم منفی‌ای بر کیفیت زندگی دیگر طبقات می‌گذارد یا کلیت جامعه را دچار بحران می‌کند. حرف‌هایی از این دست که حس تفاوت بیشتر می‌شود، حداقل برای من قابل پذیرش نیست. بحث سیاسی، بحث درباره‌ی موضوعات واقعی و جزئی است، نه ایدئال‌های حسی و انتزاعی. در بین انتقادات به طبقه‌ی متوسط، تمسخر و تحقیر برای پیگیری این دسته از خواسته‌هایش، بیش از همه به چشم می‌آید. انتقادی که به چشم من نه تنها ناموجه است، که اصلا مفید هم نیست. در مورد سه دسته‌ی پیشتر بحث شده، به نظرم توجه و تذکر مدام، نه تنها می‌تواند به همدلی طبقه‌ی متوسط منجر شود، بلکه در صورتی که طبقه‌ی متوسط بتواند از صدایش برای جا انداختن سیاست‌های مربوط استفاده کند، تاثیر مستقیم مثبتی بر طبقات به لحاظ اقتصادی پایین‌تر می‌گذارد. اما در مورد این دسته‌ی خاص، هیچ توجیهی برای نقدهای مدام به طبقه‌ی متوسط نمی‌بینم و به نظرم می‌رسد که وقتی به جای موارد دیگر به این یکی تکیه می‌کنیم، جهت‌گیریِ درست نقد را گم کرده‌ایم.

 

 

درباره‌ی طبقه‌ی متوسط، انتظارات و انتقادات ۱

درباره‌ی طبقه‌ی متوسط، انتظارات و انتقادات

«سیاست مدرن اساسا درباره‌ی قدرت، کسب آن، توزیع آن و بهره‌گیری از آن است [...] سیاست نه منحصرا و نه در وهله‌ی اول درباره‌ی شهودهای اخلاقی فردی و جمعی ما نیست. من به جای حکم رالز (اگر می‌خواهی به سیاست فکر کنی، به شهودهای ما درباره ی عدالت فکر کن) حکم دیگری پیشنهاد می‌کنم: اگر می‌خواهی به سیاست فکر کنی، نخست به قدرت فکر کن»*

پیش‌فرض من در کل این نوشته این است که هر بحثی در سیاست اولا باید با توجه به شرایط واقعی موجود و قدرت و منافع گروه‌های مختلف، نتایج و تاثیرات واقعی هر عمل سیاسی را بسنجد. این به این معنی نیست که اخلاق را یک‌سر کنار بگذاریم، بلکه شهودهای اخلاقی ما به خودی خود، توجیه کننده‌ی هیچ‌گونه فعالیت سیاسی نیستند. به گمان من، هیچ راه مستقیمی نیست که ما را از یک شهود اخلاقی یا ایدئال انتزاعی، به یک عمل سیاسی مشخص برساند. در سیاست،‌ زمینه‌ی واقعی است که نوع عمل سیاسی بهتر را مشخص می‌کند. ارزش‌های اخلاقی تنها می‌توانند به اعمال ما حد بزنند و جهت‌گیری‌هایمان را مشخص کنند، نه اینکه تعیین کنند مشخصا چه بکنیم و چه نکنیم.

اخیرا بحث پردامنه‌ای درباره‌‌ی وظیفه‌ی طبقه‌ی متوسط در گرفته. تا سال‌ها قبل، طبقه‌ی متوسط، طبقه‌ی بی‌صدایی بود که به نظر می‌رسید خواست‌هایش هیچ بازتابی در سیاست و رسانه‌های کشور ندارد. به همین دلیل تا حدود ۱۰ سال قبل، یک وظیفه‌ی معمول که برای این طبقه در نظر گرفته می‌شد، بیان خواست‌هایش از ابزارهای تازه، نظیر وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی بود. به تدریج، پررنگ‌ترین صدای رسانه‌ای خصوصا در رسانه‌های خارج از ایران، ظاهرا صدای طبقه‌ی متوسط شد. یکی از علل ابن موضوع، گستردگی این طبقه و دسترسی‌اش به برخی منابع بود: افراد بسیاری از این طبقه توان رفتن به خارج از ایران و انتقال خواست‌ها و ارزش‌هایشان به دیگران را داشتند. از سوی دیگر، در چند انتخابات این تصور به وجود آمد [فارغ از صدقش] که این خواسته‌ی طبقه‌ی متوسط است که رای آورده. خود این موضوع، باعث شد بخش بزرگی از رسانه‌های داخلی هم مایل به بازتاب صدای طبقه‌ی متوسط باشند. من فرض می‌کنم که این نکته‌ی پذیرفته شده‌ای است که در ایران فعلی، بخش بزرگی از صدایی که شنیده می‌شود صدای طبقه‌ی متوسط است.

وضعیت مشابهی که وجود دارد، این است که اغلب در دنیا تصور می‌شود که رسانه‌ها در انحصار اقلیت دارای پول و قدرت است. یکی از وظایف متفکران چپ، همواره مقابله با ارزش‌هایی بوده که از طریق این رسانه‌ها به کل افراد جامعه تحمیل می‌شوند. متفکران بسیاری تلاش کرده‌اند نشان دهد که بخشی از ارزش‌هایی که برای افراد درونی شده، ارزش‌هایی در راستای منافع گروه‌های مشخص است که به مدد رسانه آن‌ها را منافع اکثر یا همه‌ی مردم جا زده‌اند، منافعی که در واقع نه تنها به همه تعلق ندارد، بلکه به ضرر گروه‌های مشخصی است. سوالی که پیش می‌آید این است: اگر مقابله‌ی ایدئولوژیک با صدای بلند ارزش‌هایی که از طرف رسانه‌های در اختیار اقلیت دارای ثروت و قدرت تکرار می‌شود، وظیفه‌ای موجه است، آیا در ایران که صدای بلندتر، صدای طبقه‌ی متوسط است، نیاز به مقابله‌ی مشابهی نیست؟ من تا به حال متن نظری خوبی در این باره نخوانده‌ام. آن‌چه در ادامه می‌نویسم، تلاش اولیه‌ای است برای فکر کردن درباره‌ی این مسئله که اگر این مقابله لازم باشد، چه حد و چه شرایطی دارد. و با توجه به بحث اولیه، بحثم نه وظیفه‌ای اخلاقی، بلکه درباره‌ی منافع و قدرت تاثیرگذاری طبقه‌ی متوسط است.

*فلسفه و سیاست واقعی، ریموند گوس، ترجمه کمال پولادی، نشر مرکز

گریز، در دفاع از آزادی سبک زندگی و در تقبیح نمایشش

مدت‌ها است در فکر نوشتنش هستم و هربار گریخته‌ام، از ترس آن‌که این نوشتن، ضد همان چیزی است که تلاش می‌کنم بیانش کنم.

من قالب‌گریزم، خصوصا در روابط انسانی. این مدت‌ها است که برایم روشن است. از عنوان مشخص برای روابطم گریزانم به دلیل قالبی که معتقدم هرچه کنی بر رابطه‌ی انسانی تاثیر می‌گذارد و از تشخصش کم می‌کند. و برای رابطه‌هایم، آن‌هایی که پایدارند، بخشی از زندگی من‌اند، بخشی آنچه هستم در آن‌ها شکل گرفته و متقابلا، بازنمایی بخشی از هویت من‌اند، دوستی تنها عنوانی است که می‌پذیرم. در اطرافم گویی تنها دوستانی دارم.

مدت‌ها است گرایش نامطلوبی در برخی اطرافیانم، خصوصا هم‌سن‌هایم، می‌بینم: افرادی که هیجان‌زده از سبک زندگی عمدتا عاشقانه‌ای که به نظرشان آلترناتیو است دفاع می‌کنند، یا آن را نمایش می‌دهند. این نمایش شدیدا برایم دافعه دارد. ده سال پیش که وبلاگ خواندن و نوشتن را شروع کردم، این نمایش سبک زندگی برایم جذابیت بسیار داشت. فکر می‌کردم وبلاگ راهی است برای نمایش سبک زندگی‌ای که در یک‌شکلی تحمیل شده، فرصت دیده شدن در رسانه‌ای دیگر را ندارد. فکر می‌کردم این نمایش سبک زندگی، راهی است برای تعدیل هنجارها و کلیشه‌هایی که بر عمده‌ی روابط سایه انداخته و از تشخص‌شان کاسته. اما حالا این نمایش سبک زندگی «آلترناتیو» به چشمم تحمیل هنجاری تازه می‌آید.

فکر می‌کنم بازی این نیست، این‌طور نیست که هر سبک زندگی و رابطه‌ای را عنوانی بگذاریم، و با نمایش آن هنجارهایی تازه را تثبیت کنیم. آزادی سبک زندگی از هنجارها و کلیشه‌ها، از راه تعددبخشی به این کلیشه‌ها نمی‌گذرد، بلکه نیازمند نفی این‌گونه قالب‌ها است.

در حرف زدن از سبک زندگی، اگر کسی، در توصیف ویژگی‌ای از روابط یا رابطه‌ی خودش، به تحلیلی و مشاهده‌ای اجتماعی متوسل شود، برایم نامطلوب نیست. اگر کسی تلاش کند تحلیل کند که فکر می‌کند بنا بر روال اجتماعی مشخصی، احتمال وجود ویژگی‌ای مشخص در رابطه‌ای خاص بیش از نوع دیگری است، فکر نمی‌کنم کاری خلاف آزادی سبک زندگی کرده. روال تحلیل شخص را می‌شود بررسی کرد و با شواهد یا استدلال با آن مخالفت کرد. از آن مهم‌تر، تحلیل اجتماعی بر ویژگی برساخت بودن روابط تاکید می‌کند و نشان می‌دهد که چیزی ذاتی نیست. اما غیر از آن، توصیفات افراد هیجان‌زده از شروع سبکی تازه در روابط، اغلب دارای کلیت‌بخشی و ذات‌انگاری ساده‌انگارانه‌ی مشابه تصورات معمول است که کلیشه در رابطه را دامن می‌زند.

هیجان‌زدگی، نه از شخص، نه از تجربه‌ی شخصی، بلکه از چیزی که سبک زندگی خاصی می‌دانند و به آن عنوان مشخصی داده‌اند، به شدت به چشمم نامطلوب است. هیجان‌زدگی، از باز بودن به انسان تازه و تجربه‌های تازه با انسان‌ها است، تجربه‌هایی که ساخته می‌شوند. و نه افتادن در قالب رابطه‌ای یا سبک زندگی‌ای که پیشاپیش عنوانی دارد و فکر می‌کنیم متفاوت و هیجان‌انگیز است.

برایم عمیقا جای تاسف است که به جای احساسات و تجربه‌های انسانی در روابطی که بر مبنای ویژگی‌های شخصی افراد ساخته شده، از هم‌سن‌هایم، بیشتر نمایش‌هایی می‌بینم، از عنوانی کلی که سعی می‌کنند نشان دهند زندگی‌اش می‌کنند. این‌که ببینم کسی وجهی هویت‌بخش به سبک روابط‌اش داده و از آن سبک خاص دفاع می‌کند، باعث می‌شود مطمئن شوم که آن فرد چیزی از هیجان ساختن رابطه‌ی انسانی نمی‌داند. دوستی با چنین کسی برایم ممکن نیست، و دوستی، به دلیل همان قالب‌گریزی‌اش، تنها نوعی از رابطه است که برایم انسانی است.

نمی‌دانم هدف از این نمایش چیست، اگر صرفا ارضاء نیازی شخصی است، حرفی ندارم، همان‌طور که خود من هم گاهی صرفا برای فرونشاندن عطش ابراز است که می‌نویسم. اما اگر تصورشان شکستن کلیشه‌ها به هدف آزادی بیشتر (اگر نه قانونی که حداقل ذهنی) در سبک زندگی است، شک بسیار دارم که آن روش به این مقصود نزدیک‌شان کنند. آزادی سبک زندگی، با نمایش و بازنمایی کلیشه‌های جدید به دست نمی‌آید، لازمه‌اش گشودگی و پرهیز از کلیت‌بخشی است، پرهیزی که در تضاد است با دفاع و نمایش از یک سبک زندگی یا روابط، به مثابه‌ی هویت کلی.

و مدت‌ها نمی‌نوشتم، چون نگران بودم که این قالب‌گریزی من، خود شکلی ایدئولوژیک پیدا کرده باشد. انگار قاعده این باشد که قالبی نباشد، و مطمئن نبودم که خود این رویکرد، چقدر به آزادی و تشخص در روابط انسانی نزدیک است. و حالا که نوشتم، طولانی شد و پرتکرار، بخشی از سر ناامیدی‌ای که هربار حس می‌کنم، وقت خواندن مطالبی از این دست.

 

 

رمانِ زیسته، روایتِ ثبت نشده

گذر کرده‌ام. انگار رمان‌هایمان را زیسته باشیم، یا حرف‌های شبه روشنفکرانه‌مان را درباره‌ی رمان.

شروع دوستی‌مان با رمان بود، زمانی که از زیر بار رابطه‌ی سنگین معلم-شاگرد درآمدیم و در حیاط دانشکده ادبیات یا علوم‌اجتماعی چای و شکلات می‌خوردیم و بحث می‌کردیم. رمان‌خوان حرفه‌ای شدن و وبلاگ نوشتنم با همراهی او بود، زمانی که این‌ها دیگر ادای روشنفکرانه نبودند و پیوندشان می‌دادیم به زندگی روزمره. با او بود که خواندن و نوشتن، دیگر سرریز زندگی و فکرهایم نبود، راه داده بودم که خود زندگی، خود فکر باشد.

چند ماهی خود زندگی‌مان رمان شد، بدون امکانی برای ثبت، برای نوشتن. از رمان و تراژدی زندگی سیاست‌مداران و تنهایی بارها حرف زده بودیم. هیچ‌وقت درباره‌ی این حرف نزده بودیم که زندگی اطرافیان افراد سیاسی گاهی به اندازه‌ی زندگی خودشان تراژیک است، وقتی با چیزی مواجه‌اند از جنس تخریب، بهمن افکار عمومی و موج نفرت کور، در سطحی گسترده، در لایه‌های مختلف، با پیچیدگی و تنوع بسیار. بر من سخت گذشت، بیش از سخت، وقتی موضوع همه‌ی این‌ها دوستی بود که سال‌هاست روزمرگی و زندگی حرفه‌ای‌ام با او گره خورده، کسی که غیر از همراهی‌اش در همه‌ی این سال‌ها، رد تاثیراتش، حتی وقتی نیست، برایم پررنگ است، کسی که دوستی‌اش برایم مهر بی‌دریغ و حمایت همه‌جانبه است. باید نویسنده می‌بودم تا از جزئیات تک‌تک آن‌چه در این چند ماه بر من گذشت بنویسم. از تصویرهایی که تا مدت‌ها در ذهنم می‌ماند، از بحث‌ها در اجتماعات اتفاقی مردمی گرفته، تا مهمانی‌های خانوادگی و هر دیدار دوستانه. جرئت شکافتن این تصویر را ندارم که ناگهان آنچه بخشی از زندگی امن و شخصی‌ات است، بدل شود به موضوعی که همه در اطرافت درباره‌اش نظر دارند، درباره‌اش حرف می‌زنند، با احساساتی برانگیخته.

گاهی فکر می‌کردم، آنچه ماجرا را دشوارتر کرده، عادت همیشگی‌ام بوده به این‌که کسی باشد که روایت من را از ماجرا بشنود، بدون این‌که خودش درگیر ماجرا باشد. این‌بار نمی‌شد، گویی در شهر کسی نمانده بود که درگیر ماجرا نباشد.

شروع ماجرا چالشی سیاسی بود که یا موفق به غلبه بر آن می‌شدیم یا نه، ظاهرا موفق شدیم. در کنارش ناامیدی و ترسی کلی‌تر بود، از این‌که می‌دیدم آنچه هشت سال است مانعی جدی برای فعالیت موثر می‌دانم، هنوز چقدر در اطرافم پررنگ است. کاری فوری نمی‌شد کرد، ممکن است هشت سال در حلقه‌ای گیر کرده باشی که اغلب افرادش از ضرورت گذر از شکاف می‌گویند و ناگهان این حلقه بشکند و ببینی آن بیرون، این شکاف چقدر جدی است، انگار این بحث‌ها کمترین اثری بر آن نداشته. می‌دانم باید صبور بود و شاید فعال‌تر، اگر که واقعا معتقد به ضرورت ترمیم این شکافم. ماجرا خلاصه نمی‌شد به این چالش‌های سیاسی خرد و کلان. مسئله در کنار این‌ها وجهی شخصی داشت.

گذر کردم از آنچه قابل حل نبود، از آن وجه شخصی‌ای که قابل حل نبود. چطور می‌شود راه‌حلی برای مواجهه‌ی شخصی با حجم بزرگی از احساسات عمومی یافت؟ راه‌حلی نیست، مسئله قابل حل نیست. گذر از آن به این سادگی نبود. گاهی فکر می‌کنم این مسئله‌ی غیرقابل‌حل را منتقل کردم به مسئله‌ای کوچک‌تر: نمی‌توانستم مسئله‌ام را با گروه بزرگی از افراد با احساسات تحریک شده حل کنم، اما با دوستانم، با آن‌ها که گروه کوچک‌تری بودند می‌شد و می‌توانستم.

مسئله را تقلیل دادم به برخورد دوستانم، وگرنه، لابد نباید کسی باشم که نظر عمومی زندگی شخصی‌ام را این‌طور به هم بریزد. از جامعه‌ای که می‌خواهی در آن زندگی کنی، که اصلا برایت قابل تصور نیست که مگر در ارتباط مدام با آن زندگی و کار کنی، به ناراحتی و گلایه‌ای نمی‌شود برید. از دوستان شاید بشود. برای اولین بار برای قطع یک‌طرفه‌ی دوستی هیچ بهانه‌ی اخلاقی و اصولی نیاوردم. ننشستم توجیه کنم که رفتاری خلاف فهم من از دوستی است. می‌توانستم بگویم که برایم دوستی بیشتر مراقبت است تا محبت، و مراقبت نکته‌ی غایب در اغلب اطرافیانم بوده و بی‌ملاحظگی ملایم‌ترین توصیف برای برخوردهای شخصی‌شان. اما واقعیت این است که این‌ها نیست، برای من دوستی تعریف ندارد و مهم‌تر از آن، سال‌ها تلاش کرده‌ام توقعی هم نباشد. فاصله گرفتم، نه چون چیزی قاعده‌ی دوستی را نقض کرده بود، به سادگی چون چیزی آزارم داده بود، چیزی که فاصله گرفتن از آن، بعد از سه سال دوری، آنقدرها هم پرهزینه به نظر نمی‌رسید. همین، به همین سادگی. اولین بار است که از دوستانی، که زمانی بخش بزرگی از زندگی‌ام بودند، نه به دلیل تضاد با اصلی و قاعده‌ای یا تنش طولانی بلکه تنها برای آزار کمتر، فاصله گرفتم. هیچ کس را متهم به هیچ چیز نمی‌کنم، همین‌طور انتظار ندارم بفهمندم، انتظار ندارم حواسشان به چیزی شبیه شرایط متفاوت باشد که هرکسی برای خودش در شرایط خاص و متفاوتی است، به سادگی فکر می‌کنم حضور و بودنم ویژگی‌هایی دارد که برخوردش با اغلب دوستان سابق حجمی از دلخوری را بالا می‌آورد، فشار و دردی را یادآوری می‌کند که عمیقا شخصی است، چنان که توان بازگو کردنش نیست، و من دیگر آدم مقاومت و ساختن نیستم، سال‌ها است منزوی‌تر شده‌ام و دوری انتخاب ساده‌تری است.

از برخی نمی‌شود گذشت، از دوستانی که نزدیک‌ترند. نمی‌خواستم از آن‌ها بگذرم و نمی‌شد دوستی‌مان بی‌تاثیر و برکنار از کل ماجرایی بماند که این چند ماه بر من گذشته. نگاه که می‌کنم با نزدیک‌ترانم سکوتی بوده و بعد فریادی. سکوت که گویی تلاش می‌کنم این ماجرا بر دوستی‌مان تاثیری نگذارد اما سکوت کامل نبوده، چطور می‌شود به سکوت کامل رسید درباره‌ی موضوعی که همه با آن درگیرند؟ و من جایی همه‌ی فشارم از ماجرا را فریاد زده‌ام. همه‌ی فریاد همین بوده: چند ماه کسی نبوده که تنها به روایت من گوش کند، زمانی که مدام و مدام و مدام، در هر موقعیت پیش‌بینی شده و ناشده‌ای مجبور به مواجهه با احساسات عمومی درباره‌ی آدمی چنین شخصی و نزدیک بوده‌ام. این فریاد را زده‌ام و بعد همه چیز آرام‌تر شده. اگر از همه‌ی جزئیات نگفته‌ام، حداقل اینکه چرا نگفته‌ام را فریاد زده‌ام و دیگر هیچ چیز آنقدر سنگین نبوده. به نزدیک‌ترین‌هایم برگشته‌ام، با ردی از شرم به خاطر آن انفجار ناگهانی بعد از سکوتی نسبی.

تمام شد، گذر کرده‌ام. پروژه‌ی کوتاه‌مدت سیاسی به ثمر رسید، درباره‌ی دغدغه‌های کلی‌ترم فهمیدم که راه طولانی‌تر و صعب‌تر از آن است که فکر می‌کردم، از فضاهایی که آن دوره آزارم داده بودند (بدون آنکه محکومشان کنم) فاصله گرفته‌ام، از بسیاری که حضورشان یادآور دردی از آن دوره است دور شده‌ام و به نزدیک‌ترین کسانم یک‌بار همه‌ی خشمم را نشان دادم و آرام شدم که حالا می‌دانند چه در من گذشته، که شاید اگر نمی‌دانستند، با اثری که این ماجرا بر من داشته، غریبه می‌شدیم. گذر کرده‌ام و آرامم. خونریزی‌اش زیاد بود، تبعاتش سنگین، با لطماتی که زمانی فکر نمی‌کردم از عهده‌اش برآیم. اما تمام شد، بدون ثبت، بدون نوشتن جزئیاتِ رمانی که زیسته‌ام.

 

 

 

شرط امکان گفت‌وگو. بخش دوم: کمی عملگرایانه‌تر.

 

از بحث‌های فلسفی درباره‌ی گفت‌وگو که بگذریم، گفت‌وگوی عمومی درباره‌ی موضوعات اجتماعی و سیاسی، چیزی است که نیازش مدام حس می‌شود، مدام آغاز می‌شود و مدام به در بسته می‌خورد. این‌که این گفت‌وگو در کجا ممکن می‌شود و علتش شکست مدامش چیست معما است. کمی دیر رسیده‌ام، امروز دیدم که کسی در این‌جا سعی کرده از نقطه‌ای موجود که در آن گفت‌وگو ممکن یا ظاهرا ممکن بوده، یعنی اوایل انقلاب، شروع کند و بجوید که چه چیز این گفت‌وگو را ممکن کرده بوده تا نشان دهد امروز چطور می‌توان راهی برای گفت‌وگو باز کرد. تحلیلش خواندنی است، من هم می‌خواهم کمی توضیح دهم که فکر می‌کنم چه روشی برای گفت‌وگوی اجتماعی ممکن است.

 

یک. ایده‌ی اخلاقی گفت‌وگو قابل احترام است. می‌توان از منظر شخصی به اخلاق گفت‌وگو پرداخت. از این منظر تنها چیزی که به ذهن من می‌رسد، به اقتفای معلم اول که هر تعلیم و تعلم ذهنی را مسبوق به علم پیشین می‌دانست، این است که امکان گفت‌وگو بیرونی برای کسی است که در درون خودش تجربه‌ای از گفت‌وگو داشته باشد، کسی که در درون خودش بارها از این سو به آن سو رفته و توان درک سویه‌ی متفاوت به‌طور کلی را دارد، یعنی کسی که می‌تواند تصور کند، اصولا می‌شود به طریق دیگری فکر کرد و هنوز عاقل بود. اما فکر نمی‌کنم این رویه‌ی اخلاقی جواب مسئله‌ی گفت‌وگوی اجتماعی باشد، اتفاقا فکر می‌کنم امکان گفت‌وگوی اجتماعی در جایی است که از سطح اخلاق کنار برویم. قطعا منظورم بی‌اخلاقی نیست، منظورم تفکیک امر اجتماعی از توضیح اخلاقی است، بیشتر توضیح خواهم داد که منظورم چیست.

 

دو. من به ایده‌هایی مثل پرنسیپ در فعالیت و گفت‌وگوی اجتماعی به شدت بدبینم. فکر می‌کنم در سطح اخلاق شخصی اتفاقا پرینسیپ مهم است، شخص باید اصول اخلاقی مستحکمی داشته باشد و بهتر است اصول‌گرا باشد. اما موافق نیستم که در بحث اجتماعی جایی ایجابی برای این اصول هست. فکر می‌کنم در فعالیت اجتماعی، علایقمان، گروه‌هایی که به آن‌ها توجه داریم و روش‌های انتخابی‌مان در نهایت متاثر از جایگاه و منافع اجتماعی‌مان است. هر دو مهم است، ممکن است فعالیتی در راستای منافعمان نباشد ولی اصل جلب شدن توجه‌مان به آن، محصول جایگاه اجتماعی‌مان باشد. مهم است که در گفت‌وگوی اجتماعی از ترجیحات اخلاقی‌مان برای توجیه فعالیت‌های اجتماعی استفاده نکنیم، عرصه‌ی اخلاق [حداقل برای من و تا آن‌جا که من آن را می‌فهمم] عرصه‌ی ایدئال‌ها است، اگر می‌خواستیم صرفا بنا بر اصول اخلاقی‌مان فعالیت اجتماعی کنیم، باید می‌توانستیم از نقطه‌نظر ابژکتیو لیستی از تمام شرور و خیرهای موجود و ممکن تهیه کنیم و بعد ترازویی داشتیم که تعین کند، عمر و توان محدودمان باید صرف کدام شود. چنین چیزی واضحا ممکن نیست. این است که فکر می‌کنم توجیه فعالیت‌های اجتماعی‌مان، برمبنای اصول اخلاقی‌مان، خدشه به ساحت اخلاق است.

 

عرصه‌ی اجتماعی-سیاسی متاثر از جایگاه و علایق ما و دیگر انسان‌ها است، عرصه‌ی بده‌بستان است و فعالیت در آن وابسته به دینامیسم‌های موجود اجتماعی است، عرصه‌ی کنار گذاشتن اولویتی برای رسیدن به اولویت دیگر و انتخاب استراتژی برمبنای امکانات و وضع موجود است. به همین دلیل است که نمی‌توانم با کسانی که با توجیهی صرفا اخلاقی و به خاطر اخلاقا اصول‌گرا ماندن فعالیت سیاسی-اجتماعی‌ای را که نفع اجتماعی مشخصی دارد، در عرصه‌ی اجتماعی رد یا تایید می‌کنند، همدلی کنم. اخلاق شخصی محترم است و درباره‌ی آن بحثی ندارم، کسی ممکن است به دلیل اخلاقی هیچ‌وقت دست به کار مشخصی نزند، اما همدل نیستم که این فعالیتی اجتماعی-سیاسی است و قابلیت گفت‌وگو و نقد در عرصه‌ی اجتماعی را دارد. از همین‌جا می‌خواهم به نقش دیگر اخلاق برسم که همان‌قدر مهم است: همان‌قدر که برای اخلاق نقش ایجابی را در استدلال‌ها در گفت‌وگوهای اجتماعی قائل نیستم، نقش سلبی آن را مهم می‌دانم. یعنی فکر می‌کنم اخلاق و منطق دو ابزاری هستند که برای شخص مشخص می‌کنند کارهایی را نباید بکند، اما مشخص نمی‌کنند چه کاری را باید کرد و استفاده‌ی از آن‌ها جنبه‌ی فردی و شخصی دارد و نه عمومی و اجتماعی. همان‌طور که باید ذهنمان را پرورش دهیم که مغالطه نکنیم، همان‌طور هم باید منش‌مان را چنان بپروریم که کاری نکنیم که مثلا موجب تضیع حقوق انسانی گروهی می‌شود. اما باز هم فکر می‌کنم که از این‌ها نمی‌توان پل مستقیمی زد به استدلال اجتماعی برای توجیه کاری که باید کرد و برسرش با دیگران گفت‌وگو کرد.

 

نمونه‌های اخیرش زیاد است، کسانی که از اصول اخلاقی شروع می‌کنند تا دیگران را متقاعد کنند علیه سیاست‌ورزی کشوری یا گروهی موضع بگیرند، برایم قابل فهم نیستند. از یک سو به‌نظرم این طرز بحث امکان هرگونه گفت‌وگو را از بین می‌برد: بر سر اصول اخلاقی نمی‌شود بحث کرد، و کسی که اصول اخلاقی متفاوت دارد، احتمالا موجودی که او را در دایره‌ی هم‌بحث‌هایمان بپذیریم نیست. از سوی دیگر چیدن استدلال اجتماعی ایجابی بر مبنای اصلی اخلاقی به نظرم ناشی از نفهمیدن همزمان اقتضائات حوزه‌ی اخلاق و زندگی اجتماعی است. هیچ راه مستقیمی برای این‌که صرفا از اصول اخلاقی به نحو معتبر موضعی اجتماعی-سیاسی را نتیجه‌گیری کنیم وجود ندارد، همواره مجبوریم مقدمات دیگری که لزوما اصول اخلاقی نیستند را وارد کنیم ولی اگر با اصول اخلاقی شروع کرده باشیم، معمولا این مقدمات دیگر را زیر همان لوای اخلاقی پنهان می‌کنیم. فکر می‌کنم هم برای اخلاق و هم زندگی اجتماعی بهتر است که اصلا با این ادعا که استدلال صرفا اخلاقی داریم شروع نکنیم. و باز هم تاکید می‌کند که این منافی این نیست که اگر فعالیتی به‌نظرمان واضحا خلاف اصول اخلاقی‌مان بود به آن تن ندهیم، اما این استدلالی شخصی است و به محض این‌که بخواهد عمومی شود دیگر فقط اخلاقی نخواهد بود، لازم است به این وجه دیگرش که متاثر از وضع اجتماعی‌مان است توجه کنیم و این وجه دیگر است که امکان گفت‌وگوی اجتماعی را پدید می‌آورد.

 

به‌گمانم وقتی موفق به گفت‌وگوی اجتماعی می‌شویم که درباره‌ی منافع موضع‌مان استدلال کنیم و استدلال طرف مقابل را بشنویم، این کار هم مشخص است که نیاز به ارجاع مدام به دینامیسم اجتماعی محیطمان دارد. موضع اصول‌گرایانه‌ای وجود ندارد، تاریخی وجود دارد که اجتماعی را ساخته و با کندوکاو در آن و آشنایی نزدیک‌تر به گروه‌های مختلف بهتر می‌شود استدلال کرد که چه کاری به نفع‌مان است یا ضرر کمتری دارد، این‌جا است که استدلال‌ها نقطه‌ی مشترکی پیدا می‌کنند که با هم برخورد کنند و همدیگر را تصحیح یا بهتر کنند.

 

واقعیت اجتماعی ثابت و خوانا نیست، اما خوانش‌های مختلف تا وقتی رجوعشان به همان اجتماع باشد می‌توانند دریچه‌های تازه‌ای روی هم باز کنند، معیاری هرچند نه قطعی و به هرحال تفسیر‌پذیر هم برای سنجش استدلال‌ها وجود دارد. کلیتی کمابیش مشخص وجود دارد با مختصات کشوری که در آن زندگی می‌کنیم، برای من ممکن است به لحاظ شخصی دفاع از اقلیت‌ها جنبه‌ی اخلاقی داشته باشد، اما وقتی سعی می‌کنم از تنوع و حقوق اقلیت‌ها دفاع کنم و با کسانی که مثل من فکر نمی‌کنند بحثی کنم، ترجیح می‌دهم از این شروع کنم که چرا دفاع از این تنوع برای زندگی اجتماعی همه‌مان بهتر است. حتی درباره‌ی مواضع ظاهرا رادیکال‌تری مثل سیالیت در جنسیت هم فکر می‌کنم می‌شود از موضع عملگرایانه و اجتماعی به بحث نشست، حتی اگر برای خودم عمیقا جنبه‌ی شخصی و اخلاقی داشته باشد. چنین موضوعاتی، غیر از جنبه‌ی اخلاقی، پایی در زندگی اجتماعی دارند، در نهایت برخورد من با اقلیت‌ها یا موضوع جنسیت همه‌ی ماجرا نیست، زندگی اجتماعی همین آدم‌های در اقلیت یا مورد تبعیض مهم است، مهم است که بتوانم با دیگران در فضای اجتماعی وارد بحث شوم و در صورت امکان با متقاعد کردن دیگران شرایط زندگی اجتماعی این افراد را بهتر کنم. من با استدلال اخلاقی‌ام نه تنها نمی‌توانم کسی را متقاعد کنم، بلکه حتی نمی‌توانم توضیح دهم چرا این موضوع اولویت دارد. برعکس فکر می‌کنم کارهایی هست که زندگی اجتماعی این آدم‌ها را بهتر می‌کند، گرچه لزوما از اصول اخلاقی‌ام بدست نمی‌آید، مثلا اگر لازم باشد با کسانی است که با آن‌ها اختلاف ایدئولوژیک و اخلاقی دارم چانه‌زنی ‌کنم، چنین می‌کنم، با این‌که فاش گفتن و فریاد زدن از حق مظلوم ظاهر اخلاقی بهتری دارد اما اگر برای بهتر کردن جنبه‌ای از زندگی آن‌ها پنهان‌کاری لازم باشد یا دادن امتیازی برای گرفتن امتیاز بزرگتر، به این کار هم حاضرم. همه‌ی این‌ها با این قید که اخلاق همچنان آن جنبه‌ی سلبی را برایم دارد، یعنی کاری نمی‌کنم که مخالف اصول اخلاقی‌ام باشد.

 

من فکر می‌کنم اگر فضا انقدر سخت نشده بود، با خیلی‌ها که ظاهرا اختلاف ایدئولوژیک شدیدی داریم، می‌توانستم سر موضوعات اجتماعی بهتر بحث کنم. کسانی هستند که ایدئولوژی و شاید حتی ظاهرا اصول اخلاقی مشابهی نداریم، اما می‌توانیم با هم بر سر اتفاقاتی که برای من نامطلوب است، بحث کنیم، با ارجاع به همان واقعیت‌ها اجتماعی و فکر می‌کنم ممکن است در این بحثی به جایی برسیم.  

 

پی‌نوشت: من فکر نمی‌کنم بحث و اتفاقا بحث عمومی درباره‌ی اصول اخلاقی ناممکن است، فلسفه‌ی اخلاق فقط یکی از رشته‌‌هایی است که موضوعش چنین بحث‌هایی است. امیدوارم روشن باشد که آن‌چه نقد کرده‌ام، وجود استدلال صرفا اخلاقی له یا علیه کنش سیاسی یا اجتماعی است. ممکن است اصلی اخلاقی یکی از مقدماتمان برای بحث درباره‌ی کنشی اجتماعی-سیاسی باشد، اما لاجرم بقیه‌ی مقدمات نمی‌تواند چنین باشد، به همین دلیل است که استدلال‌هایی با ادعاهای اخلاقی در مورد فعالیت‌های اجتماعی، به نظرم غیرصادقانه است و نه فقط غیرصادقانه، عمدتا از نظر اجتماعی مضر، چون امکان بحث و تبادل‌نظر در این حوزه را می‌گیرد.

 

شرط امکان گفت‌وگو. بخش اول: کمی نظری‌تر:

نزدیک صد سال است که گفت‌وگو و شرط امکان آن موضوع بحث فلسفی است، بیش از همه اصحاب هرمنوتیک بارش را به دوش کشیده‌اند و به‌نظرم دیگر روشن شده که چقدر در تعیین پیشینی شرایط امکان گفت‌وگو ناموفق بوده‌اند. وضع واقع نشان می‌دهد که این بحث‌ها کمکی به ممکن ساختن گفت‌وگو نکرده. اساسا به‌نظرم این راهی نیست که زمانی به نتیجه‌ای برسد، صحبت کردن انتزاعی از این‌که گفت‌وگو چه پیش‌شرط‌هایی دارد بعید است ما را به نقطه‌ی آغاز گفت‌وگو برساند، تقصیر از ما انسان‌های گناه‌کار هم نیست که نمی‌توانیم آن ایدئال فلسفی را برآورده کنیم. مثالی از این عدم موفقیت و در برابرش موارد موفقیت‌آمیز در پژوهش‌های فلسفی که به ذهنم می‌رسد، تلاش کانت برای توضیح شرایط پیشینی مابعدالطبیعه‌ای که بعد از این خواهد آمد برابر توضیحش از شرایط امکان علم یقینی است. در اولی واضحا ناکام بوده، حداقل به طور تاریخی ناکام بوده. بعد از کانت کسی آن‌طور که او طرحش را ریخته بود و شرایط مابعدالطبیعه را توضیح داده بود، مابعدالطبیعه نورزید. اما توضیح او از شرایط علم یقینی زمانش، یعنی فیزیکی که می‌شناخت، بر کل تصور ما از شناختمان از عالم سایه انداخت. امروز به نظرمان بدیهی می‌رسد که مجموعه‌ای که به اسم علم طبیعی می‌شناسیم حداقل تا حدی محصول ساختن و ساختار ذهنمان است، اما باور کنیم یا نه به نظر می‌رسد اولین بار کانت بود که استدلال کرد ساخته شدن شناخت توسط قوای شناختی‌مان شرط امکان علم یقینی است. کانت آن‌جا که از شرایط امکان امری در زمان خودش موجود حرف زد، برای همیشه در فلسفه انقلابی به پا کرد که تا امروز در نحوه‌ی فهم ما تاثیر دارد، ولی امروز در فلسفه کمتر اثری از توضیح پیشینی‌اش درباره‌ی شرایط امکان مابعدالطبیعه‌ای ناموجود که بعدا خواهد آمد، باقی مانده. این است که فکر می‌کنم اگر می‌خواهیم مثلا درباره‌ی شرایط امکان گفت‌وگو بین فلسفه‌ها حرف بزنیم، باید از واقعیت تاریخی‌ای شروع کنیم که وجود داشته. واقعیت عجیبی که توضیحش ساده نیست. مثلا از ابن‌سینا، فارابی یا توماس آکویناس در گذشته‌ها باید شروع کرد. حتی نمونه‌های معاصرتری هم هست، مثلا علامه طباطبایی امکان خوبی برای چنین گفت‌وگویی است و مرتضی مطهری نمونه‌ی بدی از آغاز این گفت‌و‌گو.

در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته.

 

زندگی‌ام را که خلاصه کنم، می‌شود: هیچ چیز را از خودم دریع نکرده‌ام. با این عطش شدید به تجربه، شاید اگر استعدادهای دیگر را داشتم نویسنده‌ی بهتری می‌شدم، تا «متفکر» یا هر چیز مشابهی که قرار است ایدئال زندگی نظرورزانه باشد. از زهد و زندگی ریاضت‌کشانه تا آن‌چه معمولا لذت‌گرایی خوانده می‌شود، از کار شدید مدام تا بطالت محض، این لیست را می‌توانم بسیار ادامه دهم.

نمی‌دانم بی این وجه زندگی‌ام، چیزی از من می‌ماند یا نه. اما می‌دانم که دیگر عمر و فرصت این‌گونه بی‌دریغ زندگی کردن را ندارم. تا همین چند سال پیش، چنان جوان بودم که به‌نظرم می‌رسید راه بی‌نهایتی برابرم باز است، آن‌قدر که فرصت تجربه‌ی همه‌ی چیز را داشتم. تا همین چند سال پیش، می‌شد که حتی برای سال‌ها در یک‌جا قرار بگیرم و مدتی در محیطی ته نشین شدن و کار عمیق وابسته به محیط کردن را یاد بگیرم. پایان‌نامه‌ی ارشد تهران، حاصل چنین تجربه‌ای بود. چنان پایان‌نامه‌ای نوشته نمی‌شد اگر بیش از شش سال در یک دانشگاه درس نخوانده بودم و سال‌ها تلاش نکرده بودم که نوع نگاه خاصی را آهسته و پیوسته بیاموزم و در آن ورزیده شوم. اما زمان چنان پیش رویم گسترده بود که می‌شد سه‌شنبه‌روزی از حاصل عمر و تجربه در دانشگاه تهران دفاع کنم و جمعه‌اش قرارم و اطمینان کار و زندگی حرفه‌ای‌ام را جا بگذارم و زندگی دربه‌دری را در اروپا شروع کنم، هر شش ماه شهری و دانشگاهی و انسان‌ها و تجربه‌های دانشگاهی تازه‌ای. نمی‌ترسیدم از این‌که نوع کاملا تازه‌ی کار کردن را بعد از شش سال ثبات شروع کنم. برخی از آن‌چه در این مدت نوشته‌ام، اقتضای تجربه‌ی تازه‌ی دانشگاهی‌ام بوده. سخت دل‌کندم از کاری که به‌نظر می‌رسید با توجه به سنم در آن به نسبت خوب هستم، تا کاری را شروع کنم که مطلقا برایم تازه بود. هنوز باورم نمی‌شود که در کمتر از دو سال توانستم اندوخته‌ي شش ساله‌ی پیشین را کمابیش کنار بگذارم و شیوه‌ای تازه را شروع کنم، آن هم در شرایطی که در این‌جا کسی آغوشش را برای تازه‌واردی باز نکرده بود. برعکس ایران، در این‌جا هیچ استادی هنوز هم آ‌ن‌قدرها نمی‌شناستم که ذوق داشته باشد و بخواهد مرا در این مسیر تازه همراهی کند، حتی اثبات توانایی‌هایم برای این‌که کسی را به چنین همراهی‌ای متقاعد کنم هم ساده نیست. با این‌حال گیج و سردرگم و مضطرب ولی کارهایی را شروع کردم که به کلی برایم تازگی داشت.  

حالا در فکر اینم که به زودی دوباره موقعیتم را تغییر دهم، موقعیت جدید ممکن است تجربه‌ای بالکل تازه باشد. و نحوه‌ی کار کردن و زندگی حرفه‌ای را تغییر دهد. اما برخلاف قبل، دیگر این بدیهی‌ترین چیزی نیست که گرچه با نگرانی ولی باید خود را به به درونش پرتاب کنم. فکر می‌کنم دیگر آن‌قدرها جوان نیستم که هرکار تازه‌ای را شروع کنم. تا پیش از این به‌نظرم می‌رسید که هرکاری را که شروع کنم در زمان مناسبی به جایگاه قابل‌قبولی می‌رسم که تلاشم برای پیشرفت در آن حوزه را توجیه کند. در ۱۸ سالگی می‌توانستم آن مسیر کار کلاسیک را شروع کنم و در ۲۲ سالگی در جایی باشم بیش از آن‌چه برای این سن و دوره‌ی کاری منتظَر است و دیگران تلاشم را برای ادامه به رسمیت بشناسند. حالا فکر می‌کنم ۲۶ سالگی برای شروع برای متخصص جدی شدن در هر حوزه‌ای زیادی دیر است. می‌توانم در حوزه‌هایی که شروع کرده‌ام بمانم و حضورم و تلاشم موجه باشد، می‌توانم مسیر جدید را شروع کنم و هر روز با خودم درگیر باشم که چقدر از آن‌چه باید در این سن بدانم و بتوانم عقبم. رها کردن عافیت اولی ممکن است ساده نباشد، اما برای کسی که تجربه‌ی کار جدید را حس کرده، توان ماندن در شکل پیشین نیست. دیگر دلم با کار قبلی نیست. کار جدید هم آن‌قدر شکل نگرفته که راضی‌ام کند. به این فکر می‌کنم که چند سال بعد تجربه‌ی تازه‌ای را شروع می‌کنم و این تغییر مدام ممکن است مجبورم کند رویای آدم موفقی که جایگاه پذیرفته شده‌ای دارد را کنار بگذارم. دیگر آن‌قدر جوان نیستم که هر کار جدیدی را شروع کنم و به توانایی‌ام برای تا جای خوبی در آن جلو رفتن اعتماد داشته باشم. دیگر زمان برای هر تجربه‌ی جدی و جدیدی زیادی گذشته است.

زندگی حرفه‌ای ترسناک‌ترینش است، اما تمامش نیست. در زندگی و تجربه‌های شخصی هم دیگر برای این همه بی‌دریغی زمان بسیاری گذاشته. همین‌طور که زمان جلو می‌رود، تعداد چیزهایی که می‌توانم بشوم، با سرعت ترسناکی کم‌تر می‌شود. دیگر هزینه‌ی بسیار زیادی برای تجربه‌های تازه می‌دهم. هزینه‌اش را از عمر و جوانی‌ای که دیگر هیچ وقت برنمی‌گردد می‌دهم. زمان مناسب برای همه‌ی کارهایی که جذبم می‌کنند محدود است، انگار همه چیز باید در بازه‌ی سنی‌ای که بخش بزرگی از آن را پشت سر گذاشته‌ام انجام شود. فرصت تجربه‌هایی در ایران، فرصت تجربه‌های در این در‌به‌دری خارج از ایران، فرصت قرار و آرامش در رابطه، فرصت جنگیدن و باز کردن افق‌های جدید حسی و عاطفی، فرصت شور سیاسی و اجتماعی، فرصت کار شدید فکری، فرصت جابه‌جا کردن مرزهای جسمانی در موقعیت‌های خطر و... دیگر هر کدام را که انتخاب کنم و ناچارم که انتخاب کنم، فرصت دیگری از دست می‌رود، تا همین چند سال پیش زمان چنان بی‌نهایت به‌نظر می‌رسید که برای همه‌ی این‌ها کافی باشد. تا چندی قبل مطمئن بودم من آدمی هستم که اگر بگویند چیزی از زندگی‌ام نمانده، با اطمینان می‌گویم حسرت چیزی را ندارم چون چیزی را از خودم دریغ نکرده‌ام. نه این‌که چیزی نبوده باشد که تجربه نکرده‌ام، بلکه تلاشم مدام بوده که آن‌چه به‌گمانم به تجربه می‌ارزیده را وارد زندگی‌ام کنم. حالا می‌ترسم که از این پس زندگی تنها حسرت مدام باشد.

پی‌نوشت: در جست‌وجوی زمان از دست رفته بعد از نزدیک به چهار سال تمام شد. کتاب را هرچه گذشت بیشتر دوست داشتم و فقط در اواخر جلد آخر بود که فهمیدم چرا باید چهار سال پیش این کتاب را شروع می‌کردم و چرا نام این کتاب «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» است. حال و هوایم مدت‌هاست که شبیه جلد آخر است و تقارن خواندنش با این حس‌وحال لذت عجیبی داشت. غیر از این حرف‌های انتزاعی مدتی هم هست که این گذر سال‌ها را در چهره‌ام می‌بینم. مدت‌ها سوالم بوده که چه چیز در صورت یک شخص در ۱۸ سالگی تا ۲۴ سالگی و بعد ۳۰ سالگی تغییر می‌کند که این گذر زمان را نشان می‌دهد. این سنی نیست که چروکی اضافه شود یا مویی سفید، با این حال با تمام شباهت بین عکس‌ها، می‌شود عکس سه سال جوان‌تر را مشخص کرد. با خودم قرار داشتم که این تغییر نامحسوس را در چهره‌ی خودم ره‌گیری کنم. خلاصه‌اش این می‌شود که چهره‌ام زنانه‌تر شده. هنوز آن چهره‌ی دخترانه‌ی حوالی ۲۱ سالگی را به خاطر دارم، با آن مانتوهای کمرنگ و شال‌های رنگ‌پریده و قیافه‌ای که بدون هیچ آرایشی نرمی و خوشاندی‌اش، خودم را هم چند دقیقه‌ای قبل از بیرون رفتن جلوی آینه معطل تماشا می‌کرد. همان سال‌هایی که شنیدن جملات محبت‌آمیزی درباره‌ی چهره‌ام از آشنایان غیرنزدیک معمول بود و عادت. چهره‌ی ملایم پذیرفته زیبایی بود با خطوط نرم منحنی و اجزایی که نه تک‌تک بلکه ترکیب آرامشان کنار هم به چشم می‌آمد. حالا آن‌چه می‌بینم خطوط محکم چهره است، اجزایی که هرکدام تشخص خود را دارند. خطوط پررنگ و صورت پیچیده‌ای که حزکت عضلات نازک زیر پوستش مرا یاد این خط شعر پلنگ می‌اندزاد «هر کشاله‌اش کیفی بی‌قرار است نهان در اعصاب گرسنگی». زیبایی‌ای، اگر مانده باشد، دیریاب‌تر است و از جنس جاذبه و کشش عبوس و خاموش زنانه که به راحتی به دست نمی‌آید. همه چیز در چهره‌ام تند و تیز شده و انحنا جایش را به زوایای محکم جدی داده. تغییر چهره شاید آن‌چنان مشخص است که لطیفی در آخرین روزهای سفر، بدون آن‌که بتواند توصیفش کند برایم گفت «بزرگ‌تر» شده‌ام.

سفر تهران جنبه‌ی ترسناکی داشت: در مکان‌هایی که همیشه اتفاقی آشنایان زیادی را می‌دیدم، دیگر کسی را نمی‌شناختم. آدم‌های شبیه خودم، در نسل خودم و نسل‌های قبل را کمابیش می‌شناختم، همین باعث شده بود که تا چند سال پیش در همه‌ی مکان‌ها معمول برای زندگی‌ام، با آشنایانی برخورد کنم. همین دوری کوتاه، فرصت شناختن نسل جدیدی که دقیقا جای ما را گرفته‌اند از من گرفته شده. کسانی که شبیه‌ترین سبک زندگی را به چند سال پیش من دارند و حالا بسیار از من جوان‌ترند. دیدن‌شان در کافه‌ها و تئاتر و نمایشگاه ترسناک است. دیدن آدم‌های جوان‌تر که همان کاری را می‌کنند که تو کرده‌ای و همان زمان بی‌نهایتی را پیش رو دارند که دیگر از تو گرفته شده، شوک بزرگی است. دیدن این نسل جدید و جوان کافه‌ها و گالری‌ها که نمی‌شناختمشان انگار تیر آخر بود به توهم جوانی‌ای که به این سرعت و شدت می‌گذرد.

 

 

چرا آرایش نمی‌کنم.

 

هنوز هم نمی‌دانم، ولی وقتی کاری چنین خلاف جریان غالب می‌کنی، لابد باید دلیلی باشد. چیزهایی که به ذهنم می‌رسد بعضا با هم متناقض‌اند. هنوز نمی‌دانم آرایش نکردن برایم اصل است یا صرف سلیقه. ترجیحم دومی است چون واضح است که اگر اولی باشد، وجهی نرماتیو پیدا می‌کند که شدیدا برای من نامطلوب است.

۱. مهم‌ترین دلیلم برای آرایش نکردن سبک زندگی و عادات پایدار من است. من از آن آدم‌های بی‌آرامشی هستم که کندی خودم یا افراد عصبی‌ام می‌کند. تند راه می‌روم، تند حرف می‌زنم، [متاسفانه] تند رانندگی می‌کنم، [گرچه تلاش می‌کنم با این‌یکی مقابله کنم] و از این‌که کاری که می‌شود در زمان کوتاه انجام شود، بیشتر طول بکشد عصبی می‌شوم. آرایش، یا بهتر بگویم، مقید شدن به آرایش، به این معنی است که زمان آماده شدن برای بیرون رفتن از خانه بیشتر طول بکشد، هربار بیشتر طول بکشد. حتی تصورش هم برایم سخت است که قرار باشد هربار حاضر شدنم برای بیرون رفتن، به جای این‌که سریع و هر لحظه که اراده کردم باشد، نیاز داشته باشد به در نظر گرفتن زمانی برای آرایش.

۲. من دوست دارم رفتارم راحت باشد. دلم نمی‌خواهد لباسی بپوشم که چون تنگ یا کوتاه است، مجبور شوم مراقب نشستن و دویدنم باشم که زمین نخورم یا لباس خراب نشود. دلم می‌خواهد هروقت خواستم بتوانم بدوم، از مانع رد شوم، روی چمن دراز بکشم و... به همین خاطر است که همیشه کتونی پایم است و شلوار روشن نمی‌پوشم. آرایش روی صورت مراقبت می‌خواهد که پاک و زشت نشود. من نمی‌توانم تصور کنم که در طول روز، حواسم به چیزهایی که روی صورتم است باشد که نکند پاک یا زشت شوند.

۳. پیشتر هم تلاش کرده‌ام توضیح دهم که ظاهر و لباس‌هایم روی رفتارم تاثیر می‌گذارد. هر وقت لباسی می‌پوشم که بر زیبایی زنانه‌ام تاکید می‌کند، نمی‌توانم رفتار خودم را تحمل کنم. مطلوب من [برای خودم] رفتار جنست‌زدوده است. دوست ندارم بر ویژگی‌های جنسیتی‌ام در رفتار اجتماعی‌ام تاکید کنم و لباس پوشیدن زنانه، ناخودآگاه این تاکید را زیاد می‌کند. آرایش تاکید واضحی است بر زیبایی‌های زنانه، طبیعی است که وقتی کسی آرایش می‌کند، ناخودآگاه زنانگی رفتارش بیشتر شود.

۴. دلم نمی‌خواهد/اذیت می‌شوم، وقتی کسی در جمع، خصوصا در برخوردهای اول، توجه زیادی به ویژگی‌های زنانه‌ای من نشان دهد یا تصور کند که برای من مطلوب است بر ویژگی‌های جنسیتی خودش تاکید کند. بارها آزموده‌ام که استراتژی‌ام در این‌که لباس‌های جنسیت‌زدوده می‌پوشم یا سعی می‌کنم رقتارم جنسیت‌زدوده باشد، بی‌تاثیر است در این‌که با رفتارهای جنسیت‌زده مواجه نشوم. با این‌که این استراتژی را بارها آزموده‌ام و شکست خورده، انگار هنوز پس ذهنم امیدوارم وقتی من واضحا در جمع هیچ تاکیدی بر جنسیتم نمی‌کنم، کس دیگری هم این کار را نکند. و صورت بی‌آرایش و لباس‌های اسپرت تلاشی است ناموفق در این راه.

۵. این دلیل و دلیل بعدی، بیشتر به اعتماد به نفس مربوط می‌شود: دلم نمی‌خواهد خرابکاری نکنم. استرس دارم از این‌که روزی رد رژ لب روی لیوان خانه‌ی مردم بماند، یا وقت در آغوش گرفتن یا بوسیدن دوستی لباسش را خراب کنم. البته دوستان توضیح داده‌اند که لوازم آرایش امروزه این مشکلات را حداقل کمتر ایجاد می‌کنند.

۶. برخی کارها هست که اگر آدم در سنی انجامشان ندهد، دیگر هیچ وقت با آن‌ها راحت نیست. اتفاق مشابهی در مورد رقص برای من افتاده، در کودکی نرقصیده‌ام و دیگر جرئتش را پیدا نکردم. در جوانی که می‌خواسم شروع کنم، می‌دانستم فاصله‌ام با همه بسیار زیاد است، این شروع کردن را سخت می‌کرد و من هنوز رویای رقصیدن دارم. در دوران نوجوانی و آغاز جوانی که افراد شروع به آرایش می‌کنند و بد خوبش را می‌ازامایند تا به زیبایی‌شناسی شخصی‌شان در این زمینه برسند، دست به این کار نزدم. حالا می‌ترسم که هر وقت شروع به آرایش کنم، مثل دختران ۱۴ ساله آرایش کنم که قطعا برای آدم ۲۵ ساله مناسب نیست. آرایش، برای کسانی که تقریبا مدام چنین می‌کنند، امری شدیدا شخصی است، به تدریج سلیقه‌شان در آن شکل گرفته و در دیالکتیکی بین سلیقه‌ی خودشان و بازخوردی که از بقیه گرفته‌اند، فهمیده‌اند چه حد و چه نوع آرایشی را می‌خواهند. برای من اما این دنیایی ناشناخته است. و وقتی چنین در آن بی‌تجربه و ناآشنام، جرئت نمی‌کنم امتحانش کنم، آن هم وقتی انقدر چیز آشکاری است که هر کس در اولین برخورد می‌بیند و لابد تا حدی قضاوتش را بر مبنای آن شکل می‌دهد.

۷. این دلیل تا مدت‌ها دلیل اصلی‌ام برای آرایش نکردن بود: دلم نمی‌خواست در بقیه‌ی مواقع به طرز قابل توجهی کمتر زیبا باشم. دلم می‌خواست با زیبایی‌ای که تقریبا همیشه با من است کنار آمده باشم و یاد بگیرم آن را دوست باشم و خودم را با آن حد همیشگی زیبایی دوست داشته باشم. این در مورد معشوق‌ها و کسانی که با آن‌ها در ارتباط بوده‌ام هم صادق است، آن‌ها حتما زمانی من بدون آرایش را می‌بینند، دلم می‌خواهد اگر دوست داشتن چهره‌ام بخشی از دوست داشتن آن‌ها است، همین چهره‌ای که همیشه می‌توانند ببینند را دوست داشته باشند. به‌نظرم غمگین است که دوست داشتن چهره‌ی با آرایش بخشی از دوست داشتن کسی آدم را باشد، در حالی که این چهره اغلب با آدم نیست.  یا غمگین است که برای کسی زیبا بودنش مهم باشد اما فکر کند فقط با آرایش زیبا است یا زیبایی با ارایشش را بیشتر دوست داشته باشد، در حالی که اغلب که در آینه نگاه می‌کند، چهره‌ی دیگری می‌بیند.

۸. بحث سلیقه‌ی صرف هم هست. وقتی کسی که با ارایش زیبا است را می‌بینم، حس می‌کنم به اثری هنری نگاه می‌کنم. نوع زیبایی‌ای که تشخصی می‌دهم و لذتی که از آن می‌برم، شبیه حسم برابر اثری هنری است، فرق دارد با وقتی آدم زیبا می‌بینم. برای من این‌طور است که آرایش «آدم زیباتر» نمی‌سازد، بلکه می‌تواند به تنهایی و مستقلا اثر هنری به حساب بیاید.

۹. جذابیت برای من مهم‌تر از زیبایی است و جذابیت بخشی در هارمونی و تشخص است. آدم‌هایی که از مجموعه‌ی لباس پوشیدن تا رفتارهای کوچک روزمره‌ و لحن‌شان، تا حدی انتخاب شده و مخصوص خودشان است، برای من آدم‌های جذاب‌تری‌اند. طبیعی است که من هم تلاش کرده‌ام، مدام این تشخص و تفردم را بالاتر ببرم، در مدل لباس پوشیدنم، لحن حرف زدنم، حتی نوع نگاه کردنم و...، در این مجموعه‌ی شخصی، زیبایی‌ای که با آرایش گره خورده چندان جایی ندارد.

۱۰. از هیچ کدام از این‌ها بر نمی‌آید که آرایش نکردن اصل است، بلکه گویی برای من بیشتر سلیقه است. این است که «ممکن»  است آرایش کنم ولی بعید است بدل به عادتم شود. آن‌چه می‌تواند آرایش نکردن را بدل به اصل کند، استدلال‌های فمینیست‌هایی است که مدت‌ها است در این باره استدلال کرده‌اند. استدلال‌هایی که ممکن است همدلی برنیانگیزند ولی به هر حال قابل تامل‌اند و من فکر می‌کنم هرکس که زیاد آرایش می‌کند، حداقل باید یک بار با این استدلال‌ها مواجه شود و بعد تصمیم بگیرد که می‌خواهد ادامه دهد یا نه.  

 

چرا درباره‌ی برخی چیزها نباید مدام حرف زد

کسانی که بدون ازدواج رسمی با هم زندگی می‌کنند، سینگل‌مام‌ها، همجنس‌گرایان و... آیا به عرصه‌ی عمومی کشیده شدن بحث درباره‌ی آن‌هایی که سبک زندگی متفاوتی دارند، لزوما به نفعشان است؟

اول از همه بگویم که این بحث برای من اصلا جنبه‌ی سیاسی یا ایدئولوژیک ندارد. فکر نمی‌کنم که این افراد قرار است با سبک زندگی متفاوتشان قدرت را نقد کنند و به چالش بکشند. انکار نمی‌کنم که بعضی هم هستند که آگاهانه سبک زندگی خاصی را انتخاب می‌کنند تا قدرت را به چالش بکشند، این‌ها مد نظر من نیستند. دغدغه‌ی من فقط کسانی هستند که بنا بر دلایل شخصی سبک زندگی خاصی را انتخاب می‌کنند. دغدغه‌ام به‌طور مشخص راحت‌تر کردن زندگی برای این دسته افراد و کم کردن فشارهای سیاسی و اجتماعی بر آن‌ها است. بنابراین مطرح شدن و رسمیت یافتن صحبت درباره‌ی این افراد را پیروزی ایدئولوژیک نمی‌دانم و تنها برایم مهم است که این نحو مطرح شدن موضوع چه تاثیری بر زندگی آن‌ها می‌گذارد.

تصورم بر این است که مطرح کردن تدریجی و محتاطانه‌ی انواع متفاوت سبک زندگی می‌تواند سبب ایجاد همدلی شود. مثلا، اگر کسانی که مرا می‌شناسد و حس بدی هم به من ندارند، مطلع شوند که من سبک زندگی متفاوتی با آن‌چه معمول است را دارم، ممکن است نسبتا ساده بپذیرند که آن سبک زندگی از آدم دیو نمی‌سازد. ممکن است بتوانند قبول کنند، ساره‌ای که فلان و فلان ویژگی را دارد و همه‌ی این‌ها ویژگی‌های معمول و قابل پذیرش است، فلان سبک زندگی را هم دارد که گرچه تا الان برای ما نامعمول بوده ولی ظاهرا فاجعه به بار نمی‌آورد. این‌طور به عرصه‌ي عمومی آمدن بحث درباره‌ی سبک‌های زندگی اکنون نامعمول به‌نظرم کمک‌کننده است. اکثر افراد جامعه تاکنون به‌طور دقیق درباره‌ی این سبک‌های زندگی فکر نکرده‌اند و در نتیجه موضع سفت و سختی ندارند، در نتیجه اگر اولین مواجهه‌شان با آن توسط کسی باشد که می‌شناسندش و تا حدی قبولش دارند، ممکن است راحت‌تر بتوانند با این پدیده‌ای که برایشان معمول نیست کنار بیاند.

اما اگر حساسیت بخشی از جامعه که اتفاقا با این سبک‌های زندگی مخالف‌اند، روی این موضوع زیاد شود، و این بخش جامعه اتفاقا تریبون هم در اختیار داشته باشند، به‌گمانم این به نفع افرادی با سبک زندگی متفاوت نیست. هر نوع مطرح شدن بحث در حیطه‌ی عمومی به نفع این افراد نیست. می‌دانیم که خیلی از این سبک زندگی‌ها با شهود اخلاقی عمومی مردم (در نگاه اول) اندکی در تضاد است، برای همین گروه‌های مخالف می‌توانند به راحتی احساسات مردمی که تاکنون درباره‌ی این موضوع موضع شدیدی نداشته‌اند را به سرعت به احساسات منفی تند بدل کند. متاسفانه احساسی که یکبار تند شد را به حال معمول برگرداندن به مراتب سخت‌تر است تا احساس نه چندان شدید را بدل به احساس خنثی یا مثبت کردن. افراد مخالف این سبک‌های زندگی، معمولا در به وجود آوردن حس منفی نسبت به این سبک‌ها موفق‌اند، خصوصا که گزارش‌های عمومی، درباره‌ی افراد «غریبه» با سبک زندگی متفاوت حرف می‌زند، و ممکن است این نگاه باورپذیرتر شود که از افرادی چنین متفاوت و دور لابد هر امر «غیرانسانی» دیگری هم سر می‌زند.

اگر موضوعاتی از این قبیل به جای این‌که به تدریج و توسط گروهی که از سویی با آن همدل‌اند و از سوی دیگر مورد وثوق مخاطبانشان هستند، به بدنه‌ی جامعه وارد شود، ناگهان و به خاطر حساسیت مخالفان تریبون‌دار، به عرصه‌ی عمومی کشیده شود، احتمال این‌که عدم همدلی با افراد دارای سبک زندگی متفاوت بالا رود، بیشتر است. این اتفاق می‌تواند جامعه را نسبت به این افراد حساس کند و فشار اجتماعی را بیشتر، جامعه‌ای که شاید تا پیش از مطرح شدن این موضوع چندان به آن حساسیت آگاهانه نداشته.

البته ممکن است مسئله وجه دیگری هم داشته باشد. ممکن است یکی از تبعات ناخواسته‌ی مطرح شدن این موضوعات به‌طور رسمی (توسط تریبون‌هایی که با آن مخالف‌اند) این باشد که بلافاصله بخش موافقان هم واکنش نشان داده و بالاخره به دفاع از این افراد به حرف بیایند و عموم معمولا بی‌طرف به دلیل نوع نگاه انسانی‌تر مدافعان تنوع سبک زندگی به طرف آن‌ها مایل شوند. ولی این نگاه به چشم من زیادی خوشبینانه است، مضاف بر این‌که با توجه به وضعیت «حقوقی» و منابعی که برای قوانین وجود دارد، نمی‌دانم اصلا موافقان این سبک زندگی را توان حرف زدن هست یا نه، در نتیجه فکر نمی‌کنم این تغییر ناگهانی افکار عمومی بتواند نتیجه‌ی مثبتی داشته باشد. بنابراین به گمانم به ریسکش می‌ارزد که با وضع قانونی فعلی، عموم مردم را هم به سرعت به این موضوعات حساس کنیم که شاید چشم پنهان قدرت شوند.

هم‌چنان فکر می‌کنم بهترین راه این است که حساسیت ناگهانی و شدید ایجاد نشود، و همین‌طور به افراد اندکی که هر کدام از ما می‌توانیم نگاهشان به این موضوع را تغییر دهیم دل خوش کنیم. اما روی این نگاه تعصبی ندارم و می‌دانم این موضوع چه زوایای فعلا پنهانی دارد. 

 

 

درگيری امروز، بی‌ارتباط به دغدغه‌ی این روزها


1. مطمئنم بهترين راه برای مبارزه با آزار خيابانی، مراجعه به نهاد مسئول (احتمالا پليس) است. حتی اگر احتمال می‌دهيم پليس برخورد مناسبی نمی‌كند بهتر است مراجعه كنيم، خواسته‌ی مكرر ما می‌تواند رويكرد پليس را هم تغيير دهد. من بارها در اين موارد به پليس مراجعه كرده‌ام (تماس گرفته‌ام يا حضورا از ماموری كمك گرفته‌ام) و هيچ‌وقت برخورد نامناسبی با من نشده. از دوستان ديگرم كه تجربه‌ی مشابه دارند هم اين‌طور شنيده‌ام كه برخورد پليس با قربانی آزار خيانی خوب بوده است و هيچ كدام ما گزاره‌ای شبيه به اين‌كه مشكل از خودتان است نشنيده‌ايم.

2. من بين آزار خيابانی اكستريم (مثل دنبال كردن يا لمس كردن) و انواع ديگر آزار خيابانی مثل متلك يا نگاه، تمايز قائلم. از جمله معتقدم وضع پوشش هيچ تاثير معناداری در آمار آزار خيابانی اكستريم ندارد (در مورد نوع ديگرش اساسا نظری ندارم.)

امروز موقع رد شدن از خيابان احساس كردم راننده‌ی ماشينی كه سر كوچه پارك است رو به من صداهايی در می‌آورد و الفاظی استفاده می‌كند. شايد اگر پی‌ام‌اس نبودم و اتفاق ناراحت‌كننده‌ی چند روز گذشته نبود، زير لب فحشی می‌دادم و می‌گذشتم. برای اين حد از آزار خيابانی معمولا با پليس تماس نمی‌گيرم. اما امروز تقريبا نزديك ماشين ايستادم، به پليس زنگ زدم و مشخصات ماشين، آدرس دقيق و نام خودم (برای پيگيري) را اعلام كردم.

حالا حالم خوش نيست. من به برخورد پليس با "جوانان" معترضم. می‌دانم كه در كشور من مسائلی جرم محسوب می‌شوند كه از نظر من پذيرفته شده نيست. مثلا اين‌كه پليس به خودش اجازه می‌دهد درباره‌ی نسبت و رابطه‌ی دو نفری كه در يك ماشين نشسته‌اند سوال بپرسد از نظر من غيرمنصفانه و نافی حقوق شهروندی است. قوانين در اين موارد در كشور من به‌طور عادلانه‌ای تنظيم نشده‌اند، بنابراين من مطمئن نيستم در موارد مشابه رجوع به پليس كار درستی باشد.

در مورد آزار اكستريم كمی تكليف مشخص‌تر است، من مطمئنم اين رفتار جرم است و تقريبا مطمئنم مجازاتی كه برايش در نظر گرفته می‌شود با توجه به معيارهای جهانی چندان نامتعارف نيست. اما در مورد مواردی مثل متلك خودم موضع مشخصی ندارم و از برخورد عمومي پليس هم بی‌خبرم. چندباری كه مستقيما برخورد پليس را ديدم به‌نظرم درست و حرفه‌ای نبوده.
نمي‌توانم دقيقا بگويم حدش برايم كجاست. اما آن‌چه می‌دانم اين است كه امروز جرمی را گزارش كردم كه خود مطمئن نيستم "جرم" باشد و بدتر از آن، جرم را به دستگاهی گزارش كردم كه قضاوتش در مورد جرم بودن برخی مسائل (شايد مشابه) را قبول ندارم و روش برخوردش را هم در بسياری موارد نمی‌پسندم.

كسی ايده‌ای دارد؟ صادقانه می‌پرسم. كسی ايده‌ای دارد كه برابر آزار خيابانی غيراكستريم (يعنی آن‌چه ممكن است بسياری از ما جرم ندانيم)‌ چه بايد كرد؟ خصوصا وقتی به برخورد پليس مطمئن نيستيم و احتمال می‌دهيم با متهم برخورد بيش از حد بدی شود.

پی‌نوشت: من بيشتر به اين متمايلم که اعمالی از جنس متلک، افعال غيراخلاقی‌اند و لزوما اعمال مجرمانه نيستند. و همواره به‌نظرم رسيده خلط بين امر مجرمانه و امر غيراخلاقی بسيار خطرناک است. يکی از انتقاداتم به وضع موجود و قوانين موجود هم همين بوده که به زور مسائل اخلاقی را ذيل قوانين چپانده و عده‌ی زيادی را بدل به مجرم کرده.

كپی رايت


پيش از هر چيز بگويم، شايد واژه‌ی درستی را برای مفهوم مورد نظرم استفاده نمی‌كنم. در اين‌جا، منظورم از كپی رايت تنها قانونی است كه به موجب آن شما برای استفاده از كالاهای فرهنگی بايد مبلغی به توليد‌كننده (و منتشر كننده)ی آن كالا بپردازيد. و استفاده از نسخه‌های كپی‌شده و آزاد كه هزينه‌ای برايشان پرداخت نشده (يا از طريقی غير از توليد كننده يا منتشركننده در اختيار عموم قرار گرفته اند) جرم است. بحث‌هايی مثل ذكر منبع و ارجاع و امانت داری در نقل‌قول اصلا مد نظرم نيست.

شهود اخلاقی من اين قانون را كه امروزه پذيرفتن آن با فرهيخته بودن گره خورده، نمی‌تواند بپذيرد، حداقل به راحتی نمی‌تواند بپذيرد. "شايد" به اين دليل كه اين قانون (يا تبعات آن) با برخی از آرمان‌های بشري، حداقل از دوره‌ی روشنگری و عصر دايره‌المعارف نويسی به بعد، در تناقض است. آرمان‌هايی مثل گسترش و همگانی كردن دانش. "شايد" هم به اين دليل كه قانون كپی رايت مستلزم تعريفی از دانش است كه در تقابل با تعريف متفكرين متقدم است. در يونان سوفيست برابر فيلسوف، كسی بوده كه بابت دانشی كه داشته و عرضه می‌كرده پول دريافت می‌كرده. افلاطون در رساله‌ی سوفيست سه تفاوت سوفيست و فيلسوف را اين‌طور بيان می‌كند: 1. سوفيست فكر می‌كند دانشی را "دارد". 2. سوفيست فكر می‌كند كه می‌تواند دانشش را انتقال دهد. 3. سوفيست فكر می‌كند كه می‌تواند در ازای انتقال دانش پول دريافت كند. (به‌قول دكتر بهشتي: اين دقيقا همان كاری است كه همه‌ی اساتيد فلسفه می‌كنند.) و صادقانه‌تر از همه به اين دليل كه، من در جايی كه به آن جهان سوم می‌گويند زندگی می‌كنم، با امكانات واقعا محدود عمومی (مثل كتاب‌خانه يا ديتابيس دانشگاه) و درآمد بسيار پايين نسبت به قيمت كالاهای فرهنگی (مثل كتاب) در سطح جهانی و مشكل تحريم كه مانع خريد راحت كتاب و ديگر كالاهای فرهنگی به‌طور آن‌لاين و از راه دور است. در اين شرايط اگر قانون كپی رايت اجرا می‌شد يا من از نظر اخلاقی خودم را مقيد به آن می‌کردم، فردی بی‌سوادتر بودم، به بسياری از فيلم‌ها و موسيقی‌ها دسترسی نداشتم و كم‌تر از حالا در زمينه‌ی تخصصی‌ام اطلاعات داشتم. (احتمالا حتی به بسياری از ترجمه‌های رمان‌ها و داستان‌های كوتاه از آثار مهم هم دسترسی نداشتم چون معمولا هيچ انتشاراتی در ايران آن‌قدر پول ندارد كه حق انتشارات اصلی و نويسنده را برای ترجمه‌ی كتاب به زبان ديگر، پرداخت كند). و اين حد بی‌سوادی و غيرفرهيختگی با امكانات فعلی غيرقابل جبران بود. بنابراين من برای "اين شدنم" به نبود قانون كپی رايت عادت كرده‌ام و حالا پذيرشش برايم سخت است. اين سه دليل می‌تواند دلايل تعارض شهود اخلاقی من و قانون كپی رايت باشد. اما اين تنها وضعيت من نيست.

در ايران (احتمالا برخلاف بسياری از كشورهای ديگر) قشر فرهيخته و دانشگاهی اش در نبود كپی رايت رشد كرده و اين منحصر به موارد كم‌شمار نيست. درصد بزرگی از جامعه‌ی دانشگاهی و فرهنگی ايران از اين طريق تغذيه می‌كند. شايد در نگاه اول به‌نظر برسد كه جامعه‌ی دانشگاهی ايران كه علی‌الظاهر مثل همه‌ی جای ديگر دنيا بايد از اين قانون منتفع شود، به‌نحو بی‌شرمانه‌ای اين قانون را نقض می‌كند. احتمالا در هركجای دنيا بخشی از درآمد اساتيد يا افراد فرهيخته از طريق توليد كالای فرهنگی و فروش آن تامين می‌شود بنابراين در نبود قانون كپی رايت بيم اين هست كه درآمد اين قشر شديدا پايين بيايد. بنابراين قشر دانشگاهی بايد علی‌الظاهر مدافع اول اين قانون باشد نه خط مقدم شكستن آن. اما ما می‌بينيم كه در دانشگاه‌های ايران به راحتی نقض اين قانون "ترويج" می‌شود.

اگر شما جزو آن دسته‌ای هستيد كه فكر می‌كنيد تنها علت رواج نقض آشكار قانون كپی رايت در بين قشر دانشگاهی در كشور ما "بی‌اخلاقي" و "عدم درك درست از منافع خود" است احتمالا با مابقی اين نوشته همدل نخواهيد بود. من با اين پيش‌فرض كه «كپی رايت قانونی اخلاقی است» مخالفم. با اين‌كه در مجموع مفيد هم هست مخالفم. در اين متن سعی می‌كنم دلايلم برای اخلاقی ندانستن و مفيد ندانستن اين قانون را روشن كنم. دلايلی غير از اين‌كه اين قانون با آرمان‌های بشری متناقض است.

اخلاقی دانستن قانون كپی‌رايت مبتنی بر تعريف خاصی از دانش است، تعريفی كه طبق آن دانش می‌تواند متعلق به شخص خاصی باشد، مثلا متعلق به كاشف يا سازنده‌ی آن. مهم نيست كه در بازی جهانی دانش ناچاريم اين تعريف را بپذيريم، بحث بر سر اين است كه وجدان دانشمند (به معنای عام آن) يا كسی كه می‌خواهد از دانش بهره‌مند شود اين تعريف از دانش را می‌پذيرديا نه. به‌نظر من می‌رسد كه اين تعريف از دانش با تجربه‌ی زيسته‌ی هر مولد دانشی در تناقض است. توليد دانش فرايند منظمی نيست كه در آن شخصی طبق الگوريتمی مشخص و با صرف ميزان مشخصی از انرژی به محصولی مشخص نائل شود. به‌نظر می‌رسد دانش، بيش از آن كه محصول كسب باشد امری "داده شده" است. البته بستگی دارد تعريفمان از دانش و فهم چه باشد. من حداقل دو ديدگاه را می‌توانم مثال بزنم كه طبق آن‌ها فهم و كشف امری اكتسابی نيست بلكه امری "داده شده" است. در سنت فلسفه‌ی غربي، اصحاب هرمنوتيك و در راسشان گادامر و هايدگر و در سنت فلسفه‌ی اسلامی نظريه‌ی حدس، حدس كه مبنای دانش است امری اكتسابی نيست، بلكه امری است كه داده می‌شود، حالا يا توسط عقل فعال يا هر واسطه‌ی ديگري. جدا از اين دو نگاه، علی‌الاصول فكر نمی‌كنم نظريه‌ی "كسب دانش" ديگر چندان نظريه‌ی پرطرفداری باشد. من از فلسفه‌ی آنگلوساكسون كم می‌دانم و ترجيح می‌دهم نظری قطعی در مورد آن ندهم، اما آن‌طور كه من می‌فهمم بين فلاسفه‌ی علم مثل پوپر و كوهن هم علم (به‌عنوان بخشی از دانش) محصول اكتساب نيست. با اين حساب معلوم نيست بتوان گفت دانشمند صاحب دانش است همان‌طور كه بسازبفروش صاحب خانه‌ای است كه ساخته. و برای من روشن نيست كه وقتی كسی صاحب چيزی نيست چطور می‌تواند آن را بفروشد.

شهود اخلاقی من قبول می‌كند كه بدون پرداخت پول به دانشمند از مواهب كارش بهره‌مند شوم. من فكر نمی‌كنم اين كار دزدی است زيرا كالای صاحب داری را بدون پرداخت پول بدست نياورده‌ام، بلكه از چيزی استفاده كرده‌ام كه صاحب مشخصی نمی‌تواند داشته باشد.

شايد بايد مسئله را طور ديگری ديد. شايد مسئله "صاحب" بودن نيست بلكه دانشمند فردی است كه خدمتی را انجام می‌دهد و بايد به خاطر اين خدمت پول دريافت كند. مثلا رفتگر صاحب تميزی نيست اما به‌خاطر خدمتی كه انجام می‌دهد پول دريافت می‌كند. در اين حالت صورت مسئله عوض می‌شود. اين‌كه دانشمند بايد به‌خاطر خدمتی كه انجام می‌دهد پول بپردازد معادل اين نيست كه هر كسی از نظر اخلاقی موظف است اين پول را شخصا بپردازد. از باب مثال می‌شود گفت واجب مكفی است. مسئله فقط اين است كه از مكانيزم پرداخته شدن پول به دانشمند اطمينان حاصل كنيم نه اين‌كه موظف باشيم به خاطر استفاده از دانشش راسا به او پولی دهيم. مثلا دندان‌پزشك بايد بابت خدمتی كه انجام می‌دهد پول دريافت كند، حالا كسی می‌تواند اين پول را شخصا بپردازد يا اين‌كه از بيمه استفاده كند يا اصلا به درمانگاه خيريه برود. اگر دو راه‌حل آخر را انتخاب كند كار غيراخلاقی نكرده.

اين‌جا مسئله‌ی اول (اخلاقی بودن قانون كپی‌رايت) به مسئله‌ی دوم (مفيد بودن قانون كپی‌رايت) گره می‌خورد. آيا به نفع افراد فرهيخته و دانشمندان است كه قانون كپی‌رايت به شكل فعلی بماند؟ يعنی رابطه‌ی مالی بين مخاطب به عنوان خريدار و دانشمند به عنوان فروشنده برقرار باشد؟

با اين‌كه قانون فعلی كپی‌رايت مبتنی بر اين است كه توليدكننده‌ی كالای فرهنگی صاحب آن است و مخاطب بايد اين كالا را در ازای پول از او بخرد، اما در عمل اتفاق ديگری می‌افتد. اتفاق ديگری كه الگوی واقعی را شبيه به الگوی دريافت پول در ازای خدمت به‌جای خريد از صاحب كالا می‌كند. در بسياری از موارد كتاب‌خانه‌ها، دانشگاه‌ها و مراكز تحقيقاتی هستند كه به دانشمندان پول می‌دهند و مخاطبان اصلی بدون پرداخت پول (يا با پرداخت پولی اندك آن هم به شكل غيرمستقيم مثلا در قالب حق عضويت در كتاب‌خانه) از اين خدمات بهره‌مند می‌شوند و كسی هم عذاب وجدان ندارد. وگرنه عمده‌ی دانشجويان و حتی اساتيد بايد قيد كار علمی كردن را بزنند. به‌نظر می‌رسد بديهی است كه عمده‌ی مخاطبان توان پرداخت هزينه‌های توليد علم را ندارند و در نبود مخاطبی كه هزينه‌ها را تامين كند فعاليت علمی تقريبا غرممكن است.

گرچه در مورد فعاليت‌های علمی و دانشگاهی بديهی است كه اجرای قانون كپی‌رايت به اين صورت كه مبتنی بر رابطه‌ی خريدار و فروشنده باشد ممكن نيست هنوز بر اين قانون در عرصه‌های ديگر پافشاری می‌شود. هنوز فرض می‌شود به نفع رمان‌نويس است كه مخاطب كتاب را از او بخرد و بابت اين كالای فرهنگی مستقميا پول پرداخت كند. اما تصور من اين است كه الگوی كار دانشگاهی كه به اجبار و آن هم به صورت نصفه‌نيمه به آن روی آورده شده بايد به‌طور كلی مبنای قانون كپی‌رايت باشد. يعنی رابطه‌ی توليدكننده‌ی كالای فرهنگی و مخاطب رابطه‌ی خريدار و فروشنده نيست، بلكه رابطه‌ی خدمتگزار و بهره‌مند از خدمت است و كسی كه از خدمت بهره‌مند می‌شود لازم نيست مستقيما برای آن پولی پرداخته باشد، حتی لازم نيست وابستگی مشخصی داشته باشد به موسسه‌ای كه پول را پرداخته كرده (مثلا عضو كتاب‌خانه‌ يا دانشگاهی باشد كه كتاب را خريده). بلكه صرفا كافی است دانشمند بابت خدمتش به مقدار لازم پول دريافت كرده باشد.

بنابراين من فكر می‌كنم رابطه‌ی مالی به‌جای اين‌كه بين توليدكننده‌ی كالای فرهنگی و مخاطب باشد، بايد بين توليدكننده‌ی كالای فرهنگی و حامی باشد. حال سوال اصلی اين است كه آن نهادی كه قرار است به توليدكننده‌ی كالای فرهنگی پول دهد و از او حمايت كند كيست؟ اگر اين نهاد به‌‌فرض دولت باشد بيم آن می‌رود كه توليدكننده را به سمت توليد كالای مورد علاقه‌ی خود سوق دهد و جلوی توليد كالايی را كه به نفعش نيست، بگيرد. بنابراين لازم است پول را نه يك نهاد بلكه حاميان مختلفی تامين كنند. مثلا دانشمند می‌تواند اعلام كند مشغول كار بر روی فلان موضوع است و فلان ميزان پول لازم است تا اين كار انجام شود، حاميان مختلف اين طرح (از شركت‌ها و دانشگاه‌ها تا افراد حقيقي) می‌توانند از اين طرح حمايت كنند و وقتی اين طرح به انجام رسيد در اختيار عموم قرار بگيرد. می‌توانند اتحاديه‌ها و تعاونی‌هايی تشكيل شوند و افراد بنابر موضوع علاقه‌شان به‌نحو سيستماتيك مبلغی را برای تامين هزينه‌های دانشمندان بپردازند اما لازم نيست به‌طور مستقيم اين مبلغ هربار برای خريد يك كالا پرداخته شود.

شهود من اين است كه تغيير رابطه‌ی مالی از مخاطب-توليدكننده به حامي-توليدكننده، اگر به‌نحو سيستماتيك اتفاق بيفتد نه باعث ضرر است نه اشتياق به توليد كالای فرهنگی را كم می‌كند. تاريخ توليد كالاهای علمی و فرهنگی و حتی شاهكارهای ادبی نشان می‌دهد كه پول حاصل از فروش مستقيم به مخاطب انگيزه‌ی اصلی توليد نبوده است. البته بايد منتظر ماند و ديد ايده‌هايی مثل نشر نوگام در ايران كه خود برگرفته از نمونه‌های غيرايرانی ست چقدر می‌توانند موفق شوند. اما پيشاپيش می‌دانم كه اگر فكری برای رابطه‌ی فعلی بين توليدكننده-مخاطب نشود، دير نيست كه دست كمتر مخاطبی به كالای فرهنگی برسد. پول خيلی وقت‌ها در دست كسی است غير از مخاطب اصلي. رابطه‌ی حامي-توليدكننده در تاريخ فرهنگ بی‌سابقه هم نيست، بخش عظيم توليدات دوره‌ی روشنگری و خيلی دوره‌های ديگر اتفاق نمی‌افتاد اگر قرار بود خوانندگان تامين‌كننده‌ی هزينه‌ی نويسندگان باشند.

 

طرح مسئله در مورد حجاب

من شهودی دارم مبنی بر این‌که امروزه کم‌تر کسانی طرفدار بحث در مورد نوع خاصی از مزایای رعایت احکام دینی هستند. مثلا استقبال از مقالات درباره‌ي فواید "پزشکی" نماز یا روزه کم‌تر شده و کم‌تر می‌بینیم که کسی برای بالا بردن مقام دین یا توجیه حکمی دینی به تحقیقات "علمی" ارجاع دهد. حتی عکس‌العمل منفی (از جانب دین‌داران) به چنین بحث‌هایی بیشتر شده.

اما هم‌چنان می‌بینیم که بسیاری از دین‌داران برای توجیه حجاب به نوعی تبیین علّی دست می‌زنند. و سعی می‌کنند حرف‌هایشان را به حرف‌های رشته‌هایی مثل جامعه‌شناسی یا روانشناسی اجتماعی نزدیک کنند. حداقل جنس استدلال‌هایی که برای حجاب می‌شود شبیه به استدلال‌هایی که برای احکامی مانند نماز یا روزه می‌شود نیست.

سوال من همین‌جا مطرح می‌شود: چرا آن دسته از مومنانی که برای توجیه احکامی چون نماز و روزه به روابط علّی کشف شده در قوانین طبیعی پناه نمی‌برند، همان‌ها برای توجیه حجاب از روابط علّی (بعضا کشف نشده) حاکم بر جوامع انسانی استفاده می‌کنند؟ آیا این برخوردی دوگانه با احکام دینی نیست؟

اهمیت طرح بحث برای من در این‌جا است که فکر می‌کنم ما در بحث‌هایان در مورد حجاب، مدام دچار مغالطه‌ی خلط مبحث می‌شویم: مدام بین بحث بر سر دستور دینی (و حدودش) و بحث "علمی" (آثار "عینی" یک اتفاق) خلط می‌کنیم. برای مثال اگر مشخص باشد که علت اصرارمان بر حجاب (و لزوم با حجاب شدن دیگران) آثار "عینی"‌ای آن در جامعه است آن‌وقت باید به تحقیقات "علمی" رجوع کنیم و ببینیم آیا واقعا چنین است یا نه. و اگر علت اصرارمان بر حجاب حکم دینی بودن آن (صرف‌نظر از سود و زیانش) است، باید بنشینیم و با قواعد حاکم بر این حوزه مسئله را بررسی کنیم. تا وقتی که این رو را از هم جدا نکرده‌ایم،‌ بعید می‌دانم کسی بتواند نظر دیگری را در مورد حجاب تغییر دهد. اتفاقا کسانی در این چند سال اخیر به بحث درباره‌ي "حدود شرعی" حجاب پرداخته‌اند و با روش‌های مقبول در حوزه‌های علمیه به نظرات متفاوتی در مورد این "حدود شرعی" رسیده‌اند. من فکر می‌کنم یکی از عللی که این که این بحث‌های فقهی در مورد حدود شرعی حجاب هیچ‌وقت فراگیر نشده‌اند این است که برای بسیاری از دین‌داران بحث فقهی در این باره اساس نبوده و حاضر نیستند این مسئله را به حکم محققان دینی واگذار کنند، بلکه برای آن جنبه‌ای "علمی" نیز در نظر گرفته‌اند. از سوی دیگر تحقیقات جامعه‌شاناسانه‌ی بسیاری که در این مورد انجام شده نیز به بحث‌ها خاتمه نداده و اصلا مورد توجه زیادی قرار نگرفته، زیرا بالاخره در ذهن دین‌داران حجاب وجهی دینی دهم دارد، و یک محقق با روش‌های مربوط به علم خودش نمی‌تواند به‌تنهایی درباره‌ی (آثار) آن اظهارنظر مقبول کند.

ممکن است چند پاسخ دم‌دستی برای این سوال که چرا برخورد با حجاب در نزد دین‌داران با مثلا برخورد با نماز متفاوت است به‌ذهن برسد. من آن استدلالی که به‌نظر اساسی‌تر می‌رسد را مطرح می‌کنم:

در خود نحوه‌ی دادن خود حکم حجاب چنین توجیهی به چشم می‌خورد. در واقع چون در خود حکم از آثار اجتماعی آن سخن رفته،‌ مومنان برای توجیه آن به این آثار اجتماعی متوسل می‌شوند.

آیا واقعا در آن احکامی که برای حجاب آمده این آثار اجتماعی برای آن ذکر شده؟ یا این‌که آن آیات حداکثر اثر اجتماعی را منوط به مشخص شدن "زن مسلمان آزاد بودن" کرده‌اند؟ اگر حجاب به عنوان حکمی اجتماعی علت یک اثر خاص بوده، و اثر آن (به‌عنوان یک حکم اجتماعی) تنها در صورت رعایت همگانی آن ممکن است،‌ علت منع برخی افراد از حجاب چه بوده؟ قصد ندارم به بحث فقهی بپردازم صرفا می‌خواهم این نکته را مطرح کنم که، چنین برداشتی از آیات و روایات مربوط به حجاب که خود حکم را حاوی توجیه "اجتماعی" معرفی مي‌کند بدیهی نیست، چنان که تاریخ نشان می‌دهد همیشه نیز چنین نبوده. سوال این‌جا است که چه چیز باعث شده که این آیات و روایات در دوره‌ی متاخرتر چنین تفسیر شوند. (دقت کنید که اگر حکم توجیه اجتماعی داشته باشد یعنی رعایت آن اثری در اجتماع دارد،‌ در آن صورت برای رخداد چنین اثری رعایت عمومی یا تمکین عمومی لازم است، زیرا اگر توجیه حکم اجتماعی باشد یعنی رخداد اثر اجتماعی آن است که در مورد آن حکم مهم است) جمع‌بندی حرفم این است که اشاره به وجه اجتماعی در "خود آیات و روایات" مربوط به حجاب و توجیه آن به‌خاطر آثار اجتماعی‌اش چندان واضح و بدیهی نیست، پس می‌شود سوال کرد که چرا در دوره‌ي اخیر این تفسیر زیاد شده است؟ و بعد به پشتوانه‌ي این تفسیر خلطی که در بالا گفته شد رخ داده است.

تاریخ متاخر به ما می‌گوید که کتاب حجاب مرحوم مطهری در رواج این نگاه موثر بوده، اما هم‌زمان با ایشان مهندس بازرگان نیز به‌توجیه علمی برخی از احکام دیگر اسلام پرداخت،‌ و امروزه "تحقیقات علمی" مختلفی علیه هر دو نگاه وجود دارد، اما چرا اولی باقی ماند و دومی اگر نه حذف، حداقل کم‌رنگ شد؟ دوباره مسئله به‌جای اول برمی‌گردد، چرا بسیاری از دین‌داران برخورد دوگانه‌ای با حجاب نسبت به دیگر احکام دارند؟ از چه زمانی آیات و روایات حجاب به‌گونه‌ای تفسیر شد که به‌نظر برسد "این‌گونه توجیه" در خود آیات و روایات وجود داشته؟

مرگ باغبان

درباره‌ی علت مرگ‌هراسی زندگی مدرن یک ایده‌ی کلاسیک وجود دارد: در زندگی پیشامدرن مرگ و زندگی کنار هم بوده‌اند. وقتی هنوز نهادهای متکلف مسئله‌ی مرگ به خارج از زندگی روزمره منتقل نشده بودند، از بیماران منجر به مرگ در خانه‌ها نگهداری می‌شد و مرگ عمدتا در همان خانه‌ای که تولد رخ می‌داد و زندگی جریان داشت اتفاق می‌افتاد و بعد هم جسد مرده که توسط همه‌ی اعضای خانواده دیده شده بود در قبرستان کنار خانه به خاک سپرده می‌شد.
امروز رفته بودم به خانه‌ای که ایمان در آن زندگی می‌کند: خانه‌ای در روستایی نزدیکی فشم، در راه بازگشت کمی درباره‌ی تفاوت زندگی یک باغبان و یک آدم شهری حرف زدیم، رسیدیم به تفاوت نگاهشان به مرگ. زندگی آدم شهری انگار یک خط است که همین‌طور تا بی‌نهایت قرار است ادامه یابد برای همین مرگ نقطه‌ی ترسناکی است، انگار که یک جا این خط به طور مصنوعی قطع شده باشد. انگار مرگ خطی را که می‌توانست همیشه ادامه پیدا کند و خط بماند را قطع کرده است.
اما زندگی باغبان هیچ خطی نیست، «بعد» نهایتا تابستانی است که پارسال هم آمده و سال بعد هم می‌آید ولی به‌تنهایی مهم نیست، انگار همه چیز در دراز مدت است که اهمیت دارد، مهم باغی است که تازه ساخته و سال‌ها رشد می‌کند و بعد از او هم نیاز به آب و کود دارد که پسرش یا نوه‌اش می‌دهد و...
منظورم فقط همان کلیشه‌ی زندگی خطی و دوری نیست، بلکه بیشتر شبیه حس بیهودگی است، همین‌طور که آدم به زندگی باغبان فکر می‌کند انگار می‌فهمد که متفاوت است، می‌فهمد که چیزهایی را ندارد. اصلا حال باغبان یک آرامش درونی لازمی است و به همه چیز در درازمدت و گذر نسل‌ها نگاه کردن. و دقیقا این حال باغبان است حتی زندگی کشاورز هم چنین نیست، گویا زندگی چوپان هم شبیه این است. 

من در كتاب‌خانه‌ي ملي احساس امنيت‌خاطر نمي‌كنم


اين نامه را برخي از اعضاي كتاب‌خانه‌ي ملي در اعتراض به برخي از مشكلات نوشته‌اند، من هنوز اين نامه را امضا نكرده‌ام،‌ دليلش اين نيست كه مشكل پاركينگ و گيت و اينترنت را حس نمي‌كنم، هنوز نامه را امضا نكرده‌ام چون حس مي‌كنم مشكل من با كتاب‌خانه‌ي ملي دقيقاً‌ اين‌ها نيست، ‌احساس مي‌كنم آن‌چه در كتاب‌خانه‌ي ملي مرا آزار مي‌دهد در اين نامه بازتاب نيافته.

اين نامه بندي دارد با عنوان: «نحوه‌ی برخورد کارکنان حراست کتابخانه با مراجعین» و بخشي از اين بند چنين است: «گاهاً مشاهده می‌شود که پرسنل محترم حراست تذکراتی به اعضای کتابخانه می‌دهند که منطقاً و اخلاقاً صحیح نیست؛ منطقاً از این باب که، بانوان با رعایت شئونات همچنان تحت تذکر ایشان قرار می‌گیرند، و اخلاقاً از این باب که به نظر می‌رسد بسیار زیبنده‌تر است که پرسنل خانم، به خانم‌هایی که شئونات را رعایت نمی‌کنند تذکر دهند.»

من احساس مي‌كنم كه اين لحن براي اتفاقي كه واقعاً ‌در كتاب‌خانه مي‌افتد زيادي ملايم است. و عمق تاثير را نشان نمي‌دهد. شايد بهتر باشد كه دقت كنيم درباره‌ي چه محيطي حرف مي‌زنيم: كتاب‌خانه‌ي ملي سال‌ها است كه براي ثبت‌نام اعضا مقررات خاصي دارد، حداقل مدرك براي عضويت كارشناسي يا داشتن شرايط نخبگي است (دانشجويان كارشناسي بدون داشتن شرايط نخبگي نمي‌توانند در اين كتاب‌خانه عضو شوند). هر محيط علمي و پژوهشي كه اعضايش قشر دانشگاهي هستند اقتضائات خاصي دارد. فارغ از اين‌كه مدرك تحصيلي افراد چه باشد،‌ محيطي كه افراد به خاطر فعاليت علمي در آن جمع شده‌اند شؤون خاصي دارد. هر نوع برخورد و تذكري شايسته‌ي چنين مكاني نيست. و مهم‌تر اين‌كه تذكر نبايد به‌گونه‌اي باشد كه مانع از فعاليت علمي شود.

در كتاب‌خانه‌ي ملي مسائلي بسيار اهميت دارند كه تناسبي با فضا ندارند: اندازه‌ي مانتو،‌ داشتن مقنعه و... مسئولين متعددي وجود دارند كه بر رعايت اين نكات نظارت مي‌كنند. بعد از آب‌سردكن‌هاي متعدد اولين چيزي كه در كتاب‌خانه توجه را جلب مي‌كند تعداد زياد پرسنل حراست است كه مدام در تمام سطح كتاب‌خانه راه مي‌روند و هر چيزي را تحت‌نظر دارند.

اين تعداد پرسنل حراست تنها براي كنترل رفتار مراجعين است نه حفظ امنيت آن‌ها. و احساسي كه از حضور اين افراد منتقل مي‌شود عدم امنيت رواني است. تعداد زيادي از افراد مجازند هر چيزي را كه خلاف بدانند عليهش اعتراض كنند. من در كتاب‌خانه‌ي ملي مدام احساس مي‌كنم كه تحت نظرم و خودم را آماده كرده‌ام كه به هر اعتراض پيش‌بيني نشده‌اي جواب دهم. اين ميزان از تذكر براي چيني محيطي واقعاً‌ آزارنده است،‌ محيطي كه قرار بود تامين كننده‌ي آرامش براي فضايي علمي باشد به مدد پرسنل حراست تبديل به محيطي استرس‌زا شده كه در آن هر لحظه بايد مراقب باشي كه دست از پا خطا نكني تا با تذكر يك مسئول حراست كل آرامش روز كاريت خراب نشود.

پرسنل حراست كتاب‌خانه خود را مجاز مي‌دانند كه در هر شرايطي هر تذكري كه به ذهنشان مي‌رسد را به افراد بدهند و اين به وضوح آرامش و امنيت رواني را از بين مي‌برد. مواظبت دائم براي تذكر نگرفتن بخشي از انرژي‌اي كه بايد براي تحقيق گذاشته شود را مي‌گيرد و مهم‌تر از آن نبودن توجيهي مشخص براي اين تذكر هاست.

تجربه‌ي شخصي من اين است كه اين تذكرها در وقت و بي‌وقت مزاحم كار بسياري از افراد شده‌اند،‌ انگار اين درك عمومي وجود ندارد كه كسي كه به كتاب‌خانه‌‌ي ملي آمده يا نياز به محيط مناسب و آرام براي كار علمي داشته يا نياز به منابعي كه جاي ديگري يافت نمي‌شود و اين تذكر‌هاي گاه و بي‌گاه براي چنين شخصي هزينه‌ي زيادي دارد زيرا مانع از كاري مي‌شود كه كتاب‌خانه براي كمك به انجام آن پديد آمده. تذكرهايي كه حد يقف ندارند براي افرادي كه انرژي رواني و زمانشان را براي كار علمي نياز دارند بسيار هزينه‌زا است.

شايد وجود قوانين مشخص و نظارت بر انجام آن‌ها موجه باشد اما نظارت بر اين قوانين نبايد به گونه‌اي باشد كه اصل موضوع را زير سوال ببرد. تذكر حراست در ورودي كتاب‌خانه (براي چنين محيطي) به حد كافي آزارنده و غيرقابل توجيه هست اما آن‌چه فضاي كتاب‌خانه را براي من نامناسب‌تر كرده حركت پرسنل در محيط كتاب‌خانه و تذكر دادن است، دوباره به ياد بياوريد كه كسي كه در محيط كتاب‌خانه قدم مي‌زند عمدتاً ‌دانشجو يا پژوهشگري است كه بعد از چند ساعت كار فكري مشغول استراحت كوتاهي است تا بتواند دوباره به كارش بپردازد. و آن‌چه اين روزها مرا شگفت‌زده كرده كشيده شدن اين تذكرها به سالن مطالعه است!

اين‌ها مشاهدات امروز من در سالن مطالعه‌ي عمومي كتاب‌خانه‌ي ملي است: من در سالن عمومي كتاب‌خانه كه بخش زنانه و مردانه‌اش جداست دو بار از طرف مأمور مرد حراست كه به بخش "زنانه" آمده بود، با اين تذكر مواجه شدم كه "جمع‌تر" يا "درست" بنشينم و يك‌بار هم كتاب‌دار شرمنده به طرفم آمد كه خسته نباشي ولي مأمور حراست آن بالا ايستاده نگاهت مي‌كند كمي درست‌تر بشين،‌ دوبار هم شاهد اين بودم كه مسئول حراست به افرادي كه به علت نبود جا روي زمين نشسته بودند تذكر داد،‌ يك‌بار مأمور حراست آمد و نام كسي را كه مانتويش از نظر او كوتاه بود (در سالن) نوشت،‌ و در آخرين حضور ظفرمندانه‌اش در سالن به‌طرف من آمد، كارت كتاب‌خانه‌ي مرا گرفت و وقتي با تعجب پرسيدم كه مشكل چيست، گفت "موهاتون پيداست" روسري من چنان جلو بود كه نمي‌توانست مويي پيدا باشد، با تعجب نگاهش كردم كه كدام مو، و جوابش شگفت‌زده‌ام كرد "موهاتون از پشت اومده بيرون" و در جواب شگفتي من گفت كه همكارم هم تذكر داده است، فقط يادآوري كردم كه همكارش در مورد نحوه‌ي نشستن من تذكر داده نه در مورد مويي كه از پشت روسري در سالن "زنانه" بيرون ريخته و توسط مأمور حراست از بالاي پله‌ها ديده شده.

اين‌ها شايد نكته‌ي مهمي نباشد ولي به ما يادآوري مي‌كند كه مهم‌ترين دغدغه‌ي مسئولين كتاب‌خانه‌ي ملي در شلوغ‌ترين روزهاي كارش چيست و بي‌توجهي به شرايط درس و مطالعه و پژوهش تا كجاست. عدم درك نسبت به شرايط كار فكري كردن تا جايي است كه مامور حراست اجازه دارد به درون سالن مطالعه بيايد، يعني جايي كه كسي در آن كاري جز خواندن و نوشتن نمي‌كند، و مستقيماً‌ در حيني كه كسي مشغول كار كردن است به او تذكر دهد. طبعاً‌ مأمور حراست مقصر نيست مسئوليت به‌عهده‌ي مسئولي است كه وظيفه‌اش فراهم كردن شرايط كار علمي است و هنوز از حداقل‌هاي شرايط رواني لازم براي اين كار با خبر نيست.   

من در اين كتاب‌خانه احساس امنيت رواني نمي‌كنم، نه فقط براي اين‌كه قوانينش سخت و غيرمنطقي و با توجه به شرايط نامناسب است، بلكه به‌خاطر اين‌كه اين نگاه كلي كه فضاي كار علمي شرايط خاصي دارد در پرسنل و مديريتش نيست. همواره ممكن است اتفاق پيش‌بيني ناشده‌اي از طرف پرسنل رخ دهد كه به‌طور كلي مانع از هر كار فكري شود. رفتن به كتاب‌خانه‌ي ملي در اوج روزهاي كاري يك ريسك بزرگ است، اگر حادثه‌اي رخ ندهد، به دليل بودن امكانات (مثل برخي كتب)، كار سريع‌تر پيش مي‌رود ولي همواره اين احتمال هست كه كسي با رفتاري تمام روز كاريت را نابود كند. براي همين مي‌گويم كه مهم‌ترين چيزي كه كتاب‌خانه ملي ندارد امنيت خاطر است. يعني اين اطمينان كه در محيطي هستي كه مسئولينش هم اقتضائات آن را درك مي‌كنند و سعي نمي‌كنند كاري كنند كه مانع انجام فعاليتت شوند.

راستي از بين مديران پيشين كتاب‌خانه (از ايرج افشار تا محمد رجبي و...) چه كساني مي‌توانستند شرايط كار علمي را درك كند و فضا را طوري سامان ندهد كه مزاحم اين فعاليت شود؟

 

تدريس و تعهد

من بارها با اين مسئله مواجه شده‌ام: اساتيدي كه سعي مي‌كنند متفاوت رفتار كنند و به همه‌ي قيدوبند‌هاي محيط دانشگاهي [ايران] تن ندهند بعد از مدتي معترضند كه دانشجويان حد را نگه نداشته‌اند. احساس مي‌كنند كه نخواسته‌اند دانشجويان را محدود كنند ولي آن‌ها هم نفهميده‌اند كه تا كجا پيش بروند. يك‌جورهايي شبيه سوء استفاده‌ي از آزادي. اساتيد بسياري را مي‌شناسم كه نخواسته‌اند به عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران تن دهند و بعد از مدتي معترض شده‌اند كه بچه‌ها از اين موضوع سوء استفاده كرده‌اند.

طبعاً‌ چنين وضعي خوشايند نيست، اولاً‌ به‌خاطر اين‌كه اين اساتيد از لحاظ رفتاري متفاوت بعد از مدتي شبيه ديگر اساتيد مي‌شوند، اما مسئله وجوه ديگري هم دارد.

راستش من اصلاً فكر نمي‌كنم تقصير از دانشجوي "بي‌جنبه" است كه حد را نفهميده بلكه علت چيز ديگري است. عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران، كه روابط استاد و دانشجو به‌طور معمول در آن تعيين مي‌شود، هرقدر هم كه نامطلوب باشد،‌ بالاخره در طي ساليان زياد شكل گرفته‌است و افراد بسياري در طي سال‌هاي زيادي وجوه مختلف آن را ساخته‌اند. افراد در همان ابتداي ورودشان به اين جامعه هنجارهاي حاكم بر آن را ياد مي‌گيرند ،‌ اين جامعه به‌طور ناخودآگاه بسياري از وجوه رفتاري آن‌ها را شكل مي‌دهد. افراد حتي بدون اين‌كه خود متوجه شوند ياد مي‌گيرند كه در اين جامعه چطور رفتار كنند.

حالا فرض كنيد كه كسي (مثلاً‌ استادي) مي‌خواهد برخلاف بسياري از اين هنجارها عمل كند و البته به‌دليل نارضايتي عمومي از اين هنجارها بسيار هم مورد استقبال واقع مي‌شود. افراد (دانشجويان) مي‌فهمند كه اين شخص نمي‌خواهد به قيدوبندهاي مزاحم پيشين (مثلاً در مورد ارتباط استاد و دانشجو) تن دهد. اما از كجا قرار است مشخص شود كه اين طغيان نسبت به هنجارهاي موجود تا كجاست؟ و چه معجزه‌اي قرار است رخ دهد تا دانشجويان فقط به همان هنجارهايي معترض باشند كه استاد معترض است؟

وقتي درخواست مي‌كنيم يا نشان مي‌دهيم كه قصد عبور از برخي هنجارها را داريم چه تضميني هست كه بر سر محدوده‌ي اين هنجارها و هنجارهاي جايگزين با ديگران توافق داشته باشيم؟ جامعه‌ي دانشگاهي پيشين با همه‌ي افراد و ابزارش ما را آموزش داده و بسياري از وجوه رفتاري ما را (به‌طوري ناخودآگاه) شكل داده، در صورت كنار گذاشتن آن، البته ‌مي‌توان بر سر تعداد محدودي قاعده‌ي جديد توافق كرد ولي تعداد موقعيت‌ها هميشه بي‌نهايت است و يك شخص به‌تنهايي نمي‌تواند تكليف همه‌شان را مشخص كند. خيلي عجيب است كه يك شخص بتواند همه‌ي كاري كه يك جامعه در طي مدت طولاني كرده (هنجار سازي و آموزش هنجار) را يك‌تنه انجام دهد. آدم‌ها به‌راحتي مي‌فهمند كه كسي با هنجارهاي موجود مخالف است اما سخت است كه تمام تبعات هنجارهايي را كه يك نفر به‌طورشخصي به آن معتقد است را دريابند.

اساتيدي كه نمي‌خواهند به همه‌ي هنجارها تن دهند چند دسته‌اند،‌ بسياري از اين افراد دوره‌ي دانشجويشان را در محيط آكادميك متفاوتي گذرانده‌اند و به تربيت جامعه‌اي ديگر خو كرده‌اند، طبعاً انتقال دادن همه‌ي آن ترتبيت كه توسط مجموعه‌اي از افراد و عوامل رخ داده است توسط يك شخص ممكن نيست. اساتيدي از اين دست ديده‌ايم كه سعي كرده‌اند طبق هنجارهاي جامعه‌ي ديگر رفتار كنند و در ابتدا نيز بسيار از آن‌ها استقبال شده ولي تنش به‌زودي شروع شده، زيرا انبوه دانشجويان نتوانسته‌اند همه‌ي هنجارهاي محيطي كه تجربه نكرده‌اند را حدس بزنند و بر سر حدود كنار زدن هنجارهاي موجود دچار اختلاف‌نظرند.

اساتيد ديگري هم هستند كه در همين جامعه تربيت شده‌اند اما نسبت به آن ياغي‌اند،‌ يعني در دوره‌ي دانشجويشان ياغي بوده‌اند و حالا هم ياغي‌اند، اين‌ها معمولاً نسبت به دسته‌ي اول موفق‌ترند زيرا مي‌دانند كه چه هنجارهاي مشخصي را در جامعه‌ي كنوني نمي‌پسندند و تنها روي جايگزين همان‌ها توافق مي‌كنند.

اما موفق‌ترين اساتيد، اساتيدي هستند كه اصلاً هنجارزايند. برخي ويژگي شخصيتيشان اين‌طور است كه ذاتاً ‌با خودشان هنجار مي‌آورند. اما اين دست افراد كم‌اند و كساني كه ذاتاً‌ توانايي هنجارزايي ندارند اگر كه نخواهند به هنجارهاي موجود تن دهند نمي‌توانند هنجارهاي ديگري را جايگزين كنند. براي آدم‌هاي متوسط (و متوسط بودن اصلاً بد نيست) جايي براي انتقاد از اين‌كه ديگران هنجارشان را درنيافته‌اند نيست، آدم اگر چنان قدرتي ندارد كه يك تنه كاري كه جامعه‌اي در سال‌ها كرده، را بكند، بهتر است اعلام برائت از هنجارهاي موجود نكند يا حداقل از اين‌كه ديگران حد مورد نظرش را نفهميده‌اند عصباني نشود.

مسئله بعدي شخصي هم دارند،‌ مثلاً من "تعهد" در رابطه را چنان كه عرف مي‌فهمد نمي‌فهمم ولي تعريفي از تعهد دارم كه برايم بسيار مهم است و طبعاً‌ توقع رعايتش را دارم. قبلاً عصباني مي‌شدم كه با اين تعريف حداقلي من از تعهد چرا آدم‌ها رعايتش نمي‌كنند. اما حالا برايم طبيعي‌تر شده كه آدم‌ها قرار نيست دركي از آن‌چه من به آن تعهد مي‌گويم داشته باشند. آن‌ها تعهد عرفي را مي‌فهمند و مي‌دانند كه آن را مي‌خواهند يا نه. اما در مورد پذيرش تعهدي كه من از آن حرف مي‌زنم حتي توضيحش براي يك آدم كافي نيست. نمي‌توانم برايش تعريفم از تعهد را بگويم و بعد بپرسم كه آن را مي‌پذيرد يا نه،‌ زيرا اين تعهد روي وجوه بي‌نهايتي تاثير مي‌گذارد كه با يك توافق ساده به‌دست نمي‌آيد و با يك تعريف ساده درك نمي‌شود. شايد تنها در پس يك دوستي عميق و شناخت حقيقي چنين درك مشتركي از تعهد و تبعاتش پيش بيايد.

سرد "و" سخت

سردی همان سختی نيست، شايد اين تمايز به نظر بديهی بيايد ولی نفهميدن اين تمايز مرا مدت‌ها دچار مسئله كرده بود. ابتدا فكر مي‌كردم فرسوده كننده بودن روند يك رابطه از اين است كه رابطه‌ی بين دو آدم سرد و سخت راحت شكل نمي‌گيرد و من و برخی از دوستان نزديكم* معمولاً آدم‌هايی هستيم سرد و سخت كه اتفاقاً‌ ارتباط‌هايمان هم با آدم‌های سرد و سخت ديگری است، برای همين هم اكثرمان در روابطمان فريز شده‌ايم.
شواهد ولی خلاف اين است، به شهادت دوستان من آدم سردی نيستم. من بعضاً آدم احساساتی و درگيری هستم ولی چيزی كه فهم اين را حتی براي خودم هم سخت می‌كند سختی بيش از اندازه است. من ‌آدم سختی هستم و برايم راحت نيست كه به آدم‌ها نزديك شوم،‌ هر حد نزديكی بيشتر انرژی زيادی می‌گيرد، اما در مورد آدم‌های نزديكم احتمالاً سرد نيستم. واقعاً چنين نيست كه ابراز احساسات برايم سخت باشد اما آدم‌های كمی هستند كه می‌توانم برابرشان حتی كم‌ترين احساسم را نشان دهم شايد تعبيرش اين است كه بيان و نشان دادن احساسات تنها در رابطه‌ای برايم ممكن است كه در آن بيان احساسات مشابهی را ديده باشم. و فكر می‌كنم بسياری از دوستان نزديك من نيز چنين‌اند.

برعكسش هم همين‌طور است، ممكن است كسی با هيچ معياری آدم سختی نباشد، مثلاً آدمی خوش‌مشرب كه ظاهراً سريعاً‌ ارتباط برقرار می‌كند و آدم پر ارتباطی هم هست آدم سختی محسوب نمی‌شود ولی همين آدم غيرسخت مي‌تواند به شدت سرد باشد. ارتباط با آدم غيرسختٍ سرد معمولاً تا مرحله‌ای ساده است و بعد از آن تقريباً‌ غيرممكن. از اين موارد هم در آدم‌های اطراف من كم نيست.

همين ديگر فهميدم آن‌چه برای فريز كردن يك رابطه نياز است سردی و سختی دوطرفه نيست، سردی يكی و سختی ديگری هم همان نتيجه را می‌دهد و لابد بر حسب تصادف مدتی است كه آدم‌های سرد و آدم‌های سخت به هم می‌خورند.

*اين‌كه دوست نزديك چگونه چيزی است را نمی‌دانم، در اين‌جا منظورم آن حلقه‌ی كوچك اطرافيان من است كه به نظر می‌آيد ويژگی‌ها و مشكلات مشابه داريم.

انسانی زیادی انسانی

برای من که چنین درگیر ضرورت در روابطم،‌ دوستی تنها امکان زیست در جهان نومنال است.

شاید زندگی اجتماعی برخی آن‌قدرها قاعده‌مند نیست، یعنی آنقدر حساس نیستتند روی اقتضائات رابطه و رعایت حدود. اما اگر زندگی اجتماعی آدم مدام درگیر محاسبه‌ی رعایت حقوق و حفظ حریم شخصی باشد، نیازمند به چیزی می‌شود که این فشار قاعده و ضرورت خفه‌اش نکند.

در این روابطِ ضابطه‌مندِ با مرزهایِ مشخصِ محدود که من دارم، طوری که انگار جای هر کس دقیقاً مشخص شده، نه می‌خواهم و نه برایم ساده است که آد‌م‌ها از حد مشخصشان جلوتر بیایند یا مرز و حدود نامشخص شوند. این‌است که لازم است کسی یک‌پارچه‌تر هم باشد. آدم یک‌پارچه لازم است که حداقل جاهای خالی را پر کند. وقتی جای‌ همه‌ی آدم‌ها چنان مشخص باشد که برخی چیزها را بشود نشان داد که به هیچ کدام نمی‌شود گفت-آنقدر که در حوزه‌ی هیچ‌کدامشان نیست-یکی باید باشد که این غرهای بی‌جا را بشنود. این حرف‌هایی که به طور مشخص به هیچ‌کس مربوط نیست و بابت شنیدنشان حقی بر کسی نیست.

در این جهانِ استانداردِ لابد زندگی مدرن، با حدود و قواعد از پیش مشخصِ روشن، برای من نیروی پیش‌بینی ناپذیر دوستی لازم است.

لازم است که رابطه‌ای باشد که قواعدش از پیش مشخص نباشد،‌ یعنی بشود تا جای ممکن قواعدش را ایجاد کرد. حدود از پیش مشخصی نداشته باشد، یعنی اول رابطه باشد بعد حد و حدود و تعینش مشخص شود، ‌‌اصلاً شاید هم هیچ وقت نشود، یا از همه بهتر، قواعدش لحظه به لحظه در طی رابطه نو شود و دوباره ایجاد شود، ‌اصلاً دو طرف دائماً‌ قانون بگذارند و تصویب کنند. این می‌شود یک آزادی محض افسانه‌ایِ غیر مشروط، یعنی فرصت بیرون آمدن از دنیای اجتماعیِ متعین با ضرورت‌ها.

دوستی تنها امکان زیست اجتماعی بی‌ضرورت است، ‌نه این‌که بی‌ضرورت باشد، ضرورتش را خودش می‌دهد یعنی ضرورت از بیرون رابطه نمی‌آید. برای همین آدم خفه نمی‌شود. برای همین غیر مشروط است، برای همین قاعده‌گذاریِ‌ مدام است.

این مجموعه‌ی آدم‌های اطراف هرقدر هم به نظر کامل بیایند، باز در زندگیِ پیش بینی نشده‌ی آدم یک‌جای خالی پیدا می‌شود که هیچ‌کدام پرش نمی‌کنند، همین‌جا باید آن رابطه‌ی نامشروط باشد که سریع آدم قاعده‌ی جدیدی برایش وضع کند و در موقعیت قرارش دهد که تنها امر مطلقِ نامشروط است که با هر شرطی می‌سازد.

 

متعصب کسی است که به جای خشم گرفتن بر مجرم، خشونتش را بر کسی که در معرض خطر است اعمال می‌کند

شلوغی و گرمای نمایشگاه عصبی‌ام کرده‌بود، آنقدر که با آقایی که نفهمیده بود برای پرداخت هزینه‌ي کتاب با کارت باید در صف بایستد برخورد تندی کردم، ‌طرف جا خورد، عذرخواهی کرد و عقب رفت و گفت متوجه صف نشده. گرچه شلوغی به طور کلی مرا عصبی می‌کند از اینکه نمایشگاه انقدر شلوغ بود ناراحت نیستم، فکر نمی‌کنم که مردمی که کتاب نمی‌خوانند نباید برای تفریح و خوشگذرانی و دور هم بودنشان به نمایشاه کتاب بیایند. اصلاً فکر نمی‌کنم نمایشگاه آمدن حق عده‌ای خاص است که ارتباط ویژه‌ای با کتاب دارند. برعکس،‌ به سیستم مطالعات فرهنگی و تفکرات انگلیسی مآبانه حتی به دنبال کارکرد مثبت این اتفاق هم بوده‌ام. اینکه نمایشگاه انقدر شلوغ می‌شود و بسیاری در این مدت آن را به تفرجگاه‌های دیگر ترجیح می‌دهند می‌تواند حداقل نشان دهنده‌ی این باشد که کتاب‌خوانی در فرهنگ ما هنوز ارزش است. می‌دانم که می‌شود این شلوغی نمایشگاه را هزارنوع دیگر تبیین کرد ولی من ترجیح دادم ربطش بدهم به اینکه کتاب‌خوانی در فرهنگ ما هنوز ارزش است و مردم حتی اگر نمی‌توانند کتاب بخوانند دلشان می‌خواهد ارتباطشان با کتاب را نشان دهند.

من با این نگاه به فرهنگ عامه سعی می‌کردم خشونتم نسبت به فضای شلوغ را کنترل کنم. بعد از گپ‌و‌گفت با غرفه‌ی نیلوفر، هنوز زیاد جلو نرفته‌بودم که در آن شلوغیِ جلویِ غرفه حرکت دست مردی را روی بدنم را احساس کردم، اگر روز دیگری بود و من کمتر عصبی بودم شاید متاسفانه از کنار این حرکت می‌گذشتم و کمی بعد هم فراموشش می‌کردم.(می‌گویم متاسفانه چون به جد معتقدم که گذشتن از کنار این حرکات بهترین کار ممکن نیست). با عصبانیت برگشتم، حتی نمی‌دانستم در این شلوغی باید دنبال چه بگردم. به قیافه‌ی چند نفر که فقط داشتند رد می‌شدند نگاه کردم، رویِ چهره‌ی برخی‌شان بیشتر هم توقف کردم تا یکی از کسانی که روی چهره‌اش توقف کردم گفت:"چیه؟ حالا مگر چی شده؟" گفتم:"صبر کن، الان می‌گویم چه شده" به اولین موجود مذکری که دیدم دارد این مکالمه را نگاه می‌کند و پسرکی بود گفتم که لطفاً‌ یکی از نگهبانان سالن را صدا کند که این آقا گویا دچار مشکل اند و نیاز به راهنمایی داردند، و مرد خاطی را نشان دادم. پسرک کمی مذبذب نگاهم کردم که حالا یعنی واقعاً‌ بروم؟ حالا واقعاً‌ نگهبان را صدا کنم؟ سعی کردم با حالت نگاه متقاعدش کنم که وقتی من باید با چشم، فرد خاطی را تعقیب کنم نیاز هست که کس دیگری نگهبان را صدا کند.

مرد خاطی که حدوداً‌ سی ساله و با چهره‌ای بسیار معمولی و نه زیبا بود،‌ با کمی لهجه گفت:"چرا این صدا کند؟ خودم می‌آیم برویم پیش نگهبان ببینم چه می‌گویی" تا برسیم به نگهبان مدام سعی می‌کرد فاصله‌اش را بیشتر کند. نگاهش می‌کردم تمام مدت که مطمئن بشوم نمی‌گریزد، ‌بین راه چند بار گفت که حالا چه شده و مگر چه کرده؟ فاصله‌اش نسبتاً‌ زیاد شده بود می‌ترسیدم که فرار کند. هرچند مطمئن بودم که اگر چنین کند دنبالش می دوم و بین راه نگهبان را صدا می‌کنم. گفت:"از کجا مطمئنی که من بودم؟" گفتم:"اگر کاری نکرده‌بودی چرا وقتی من برگشتم قبل از اینکه من حرفی بزنم گفتی مگر چه کرده‌ام؟ اصلاً‌از کجا فهمیدی که برای من اتفاقی افتاده که دنبال مقصرش می‌گردم؟" فرار نکرد ولی مجبور شدم داد بزنم تا توجه نگهبان جلب شود. مرد را نشان دادم و گفتم:"فکر می‌کنم این آقا نمی‌تواند رفتارش را درست کنترل کند خوب است برای مشاوره و راهنمایی ببریدش پیش پلیس" نگهبان کمی متعجب ولی بدون هیچ حرفی بازوی مرد را گرفت. مرد سعی می‌کرد چیز به نگهبان بگوید. پشت سرشان راه رفتم. مرد برگشت که "تحویل دادی دیگر برو پی کارت کجا داری می‌آیی؟" گفتم:"می‌خواهم مطمئن شوم که جای درستی راهنمایی می‌شوید." نگران بودم از اینکه اگر دنبالشان نروم نگهبان مرد را رها خواهد کرد. نگهبان تقریباً‌ هیچ نمی‌گفت. یک لحظه به ذهنم رسید که قبل از رسیدن به پلیسی که در سالن بود شالم را جلوتر بکشم،‌ دیدم کار بی‌معنایی است می‌خواستم با همین موهای پراکنده دور صورت رنگ پریده و به شدت عرق کرده‌ام حرفم را بزنم. رسیدیم به پلیس مستقر در سالن. نگهبان گفت:"این خانم از این آقا شکایتی دارند."...

ادامه نوشته

مجرد یا مونث

همین، آدم­ها اینجا یا مجرد اند یا مونث.

اینجا، سینما فلسطین، فیلمِ جدایی نادر از سیمین.

اول من و بهار متعجب می­شویم که چرا بلیط­ها را از جلو فروخته­اند، جلویمان پر است، پشت سر تقریباً خالی.

سالنِ سه­ی سینما فلسطین دو بخش دارد که با راهرو­ای از هم جدا می­شوند، بخش جلویی و بخش عقبی، من و بهار روی اولین ردیفِ بخشِ عقبی نشسته­ایم.

این برچسب زدن بر عده­ای و از پیش جدایشان کردن به قصد پیشگیری، زیاد تحقیرآمیز است. فرقی نمی­کند تحقیرِ من باشد یا آن­ها، که در این یک مورد گویا استثناً موجودات مذکری که این­جا مجرد خوانده می­شوند مخاطبِ اصلیِ تحقیر اند. آزارنده است، زیاد.

از پیش در گروهی طبقه بندی شدن که دسته­ای از تهمت­ها همیشه متوجه­اش است، درد دارد.

توضیحاتِ معمول: قبلاً اذیت می­کرده­اند، با هم شوخی می­کرده­اند و مزاحمِ بقیه بوده­اند(بقیه: مونث­ها که شامل غیرمجردها هم هست، تفکیکشان این­جا مهم نیست)

عادی نمی­شود، مثل کافور در غذای دانشگاه، هر چند سال که بگذرد فرقی نمی­کند، تکرار طبیعی­اش نمی­کند.

مانیفیست تن

۱.تن اولین چیزی است که انسان نسبت به آن حق دارد. برای من، حقوق مربوط به تن حقوق ذاتی اند:

در معرفت شناسی فلسفه ی اسلامی(به طور خاص در حکمت مشاء)، معرفت از حرکت بدن آغاز می شود، به خاطر جذب منافع و دفع مضرها...

در وجود شناسی اسلامی هم(به طور خاص در حکمت صدرایی)، انسان از جسمش آغاز می شود و بعد با حرکت جوهری...

در فلسفه های اگزیستانس و پدیدار شناسی هم چند نفری هستند که نقطه ی آغاز را تن می گیرند، برای من از همه جذاب تر مرلوپونتی است، تن به عنوان نیازمندِ مدرِک...

این اشاره ی به فلسفه ها به معنی پذیرفتن و دفاع از آن ها نیست، چرا که این کار دامنه بحث را بسیار گسترده می کند. هر کدام از این فلسفه ها ملزوماتی دارند که شاید پذیرششان ممکن نباشد، این اشاره ها فقط به خاطر این است که یادآوری کنم، عجیب نخواهد بود که کسی بحث در اخلاق را، اگر از حقوق شروع می کند، از حق تن شروع کند.

من به هیچ عنوان آگاهانه قصد ساختن ترکیب نچسبی از چند فلسفه را ندارم، برای همین می پذیرم که نگاهم متاثر از فلسفه ای است، اما نمی توانم بگویم چقدر از هر فلسفه ای، تنها سعی می کنم که نظرهایم منسجم باشند و با هم تناقض نداشته باشند. اساسا قائل شدن به حق تن، و نوشتن مانیفیست تن، نشان دهنده ی تاثیر پذیری من از بخش خاصی از فلسفه است.

سوال اصلی این جا است که "ذاتی" به چه معنا است و حتی "حق" و این ترکیب عجیب "حق ذاتی" اساسا ممکن است؟ اگر مجاز باشم که از اصطلاحات فلسفه ی اسلامی استفاده کنم، می گویم که حقوق مربوط به تن حداقل ذاتی باب برهان هستند، یعنی این حقوق، بی واسطه مربوط به تن اند. چیزی از خارج این حق را به تن نمی دهد، تن به واسطه ی چیز دیگری واجد این حقوق نمی شود. تن از آن حیث که تن است واجد این حقوق است نه به واسطه ی چیز دیگری.

اگر حقی وجود داشته باشد، این حق باید بی واسطه به بدن حمل شود، همچنان این سوال باقی است که آیا حقی وجود دارد؟ و اگر هست تعریفش چیست؟ این سوال را فعلا در پرانتز می گذاریم، زیرا قصد دارم در نوشته ی جداگانه شرحش دهم. فعلا فرض می کنیم که می دانیم حق چیست، در این صورت چه چیزی می تواند واسطه ی بین تن و حق باشد؟ پس به نظر من اگر حقوق وجود داشته باشند، حقوق ذاتی تن به این معنا(ذاتی باب برهان) وجود دارند.

ادامه نوشته

چند نکته ی مغفول مانده

۱. عنوان بهتر برای پست قبل این است: "مورد تجاوز قرار گرفتن چگونه ممکن است".

 

۲.  نوشتن پست قبل چند محرک داشت، یکی این بود.

 

۳. من از تجربه سلینجر از دختران آمریکایی چیزی نمی دانم، اما می دانم که بسیاری از دختران ایرانی شبیه به من(از نظر موقعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی)در اولین تجربه شان(و حتی نه فقط در اولین تجربه شان) ابراز کرده اند که نمی خواهند. آنچه می خواهم به آن بپردازم این نیست که چرا گفته اند نه و آیا واقعا نمی خواسته اند؟ و اگر می خواسته اند چه عاملی سبب نه گفتنشان شده؟ دلیل نه گفتنشان هرچه که باشد، خواه ترسی نهادینه شده یا رفع مسئولیت یا... ما موقعیتی داریم که کسی صراحتا می گوید نمی خواهد، در چنین موقعیتی چه حقی برای عمل بر خلاف خواسته ی ظاهری اش داریم؟

ادامه نوشته

تجاوز چگونه ممکن است

کلمه ی تجاوز(جنسی) بار حقوقی و اخلاقی دارد، ولی برای من واضح نیست که وقتی از تجاوز حرف میزنیم دقیقا از چه چیزی حرف می زنیم؟ دقیقا باید چه اتفاقی بیفتد تا ما بگویم که تجاوز رخ داده است؟ موقعیت هایی وجود دارند که حداقل برای من ساده نیست که آن ها را مصداق تجاوز بدانم.

 

ص/ک/ص در موقعیت های زیر را در نظر بگیرید:

ادامه نوشته

اهانت چگونه ممکن است

فرض کنید من آدمی هستم معتقد به حدی از آزادی ج/ن/ص/ی، به این معنی که روابط خارج از حدود رسمی و شرعی و تعدد روابط را غیر اخلاقی نمی دانم و در عین حال اهمیت بسیاری برای حفظ امنیت افراد قائلم، به این معنی که اگر کسی رابطه ای را غیر اخلاقی یا نامطلوب دانست باید بتواند جلویش را بگیرد و از آن چه تعرض می داند در امان باشد.

موقعیت های مختلفی وجود دارد که برای من موضع گیری اخلاقی برابرشان چندان ساده نیست، یعنی نمی دانم که باید احساس کنم مورد توهین قرار گرفته ام یا نه؟

موقعیت ها زیر را فرض کنید:


ادامه نوشته

ابعاد مسئله وسیع است

سولماز چند وقت قبل از تردیدش می گفت در مورد اینکه وقتی به کلاس های زبان سفارت می رود بهتر است روسری(شال/مقنعه...)اش را بردارد یا نه؟ مسئله این است که با حجاب سر کلاس نشستن، نشان از اعتقاد به ایدئولوژی خاص دارد و برداشتنش، نشان از اعتقاد به ایدئولوژی دیگر.

حالا من هم مشکل مشابهی با گذاشتن عکس در فیس بوک، و موقعیت های مشابه دیگر، دارم.

ادامه نوشته

حقارت است این/شکایت است این

چند وقتی است که از خ/ط/ن/ه کردن زنان زیاد می شنویم. به راحتی این عمل تقبیح می شود و بدون هیچ گونه محدودیتی علیه اش موضع گیری می شود و بسیار اند گروه های حمایت از حقوق زنان و حقوق بشر که سعی می کنند جلویش را بگیرند.

می شنویم که این عمل در مناطق مختلف به دلایل متفاوت انجام می شود، مثلا گاهی اعتقاد بر این است که بخشی از بدن زن که بریده می شود آلوده است و... اما بین همه ی دلایل یکی از همه عجیب تر است: در برخی مناطق هنگام انجام این عمل بخشی از بدن زن را می دوزند و دلیل این است که مطمئن شوند زن تا زمان ازدواج(رسمی لابد)باکره می ماند. و در نتیجه قیمت زنانی که چنین اتفاقی برای آن ها افتاده بالاتر است و راحت تر می توانند ازذواج کنند. می دانم که راه های کم هزینه تری هم برای اطمینان به ب/ا/ک/ر/گ/ی هست. مثلا همان اهمیت غیرقابل انکار پ/ر/د/ه/ی/ب/ک/ا/ر/ط در فرهنگ ما که امروز خیلی ها می دانند که برخی ندارند و برای برخی پاره نمی شود و...

می بینید که چه نقش مشابهی دارند؟ ارزش زن را برای ازدواج بالا می برند! پ/ر/د/ه/ی/ب/ک/ا/ر/ط(با این نام چندش آور) و خ/ط/ن/ه/ کردن زنان را می گویم. لابد فرقی هم دارند مثلا یکی سبب آسیب  جسمی و روانی زن می شود و دومی چیزی طبیعی است که آسیبی نمی زند. مطمئنید که آسیبی نمی زند؟

ادامه نوشته

سفر1

دچار سفرزدگی شدید شده ام.

سفر از چند روز که بگذرد حالم خراب می شود. کم سفر نمی روم ولی با سفر رفتن درگیرم. 

حالا فهیمیده ام که یکی از چند مشکلی که با سفر دارم چیست. سفر، فضای شخصی و خصوصی آدم را از بین می برد. داشتن فضای خصوصی در سفر بی معنا است. و من قبلا هم اینجا گفته ام که چقدر فضای خصوصی برایم مهم و حیاتی است.

اصلا فهیمده ام که سفر نه تنها فضای خصوصی که زمان خصوصی را هم از آدم می گیرد. برای من که زندگی ام پر از لحظات خلوتی است که با تصمیمات شخصی خودم پر می شوند، سفر چندان دلچسب نیست. اینکه زمان و مکان خلوت که خودت ساخته باشی نداری، عذاب آور است.

آدم(خصوصا اگر ساره باشد)شدیدا نیاز به یک فضای خلوت دارد که خودش مختصاتش را تعیین کرده باشد و به مرور زمان در آن جا افتاده باشد و با آن مانوس باشد، و نیاز به زمان خصوصی زیادی دارد که مطلقا در کنترل خودش باشد. من هم که به طور طبیعی فکر می کنم هر اتفاقی تجاوز به حریم شخصیم است و باعث می شود فردیتم لکه دار(انصافا خراش نمی افتد،چیزی در مایه های حیثیت و این هاست)شود، در سفر در عذابم.

اصلا نمی فهمم که چطور می توانم بیش از 4 روز تحمل کنم که اتاقی نباشد که بشود در هر لحظه از دست همه ی آدم ها به آن پناه برد و به در و دیوار خودساخته اش نگاه کرد و هر لحظه تصمیم شخصی برای پر کردن لحظات گرفت.

طبیعتا ادامه دارد

ظاهربینی که ماییم

آدم نباید هم زمان در دو مشخصه ی ناهماهنگ داشته باشد. مثلا نباید هم مهربان باشد و هم مغرور. یا نباید هم کتابخوان باشد هم عاشق. مضحکه می شود. حتی اگر هر دو صفت مطلوب باشد.

برچسب ها که اتفاقا خیلی هاشان به خاطر صفات ظاهری(خودمان یا فتارمان)به ما می خوردند، الگوهای متفاوتی برای مطلوب بودن در یک چارچوب خاص ارائه می دهند. و غیر از شما که اصلا مطلوب بودن برایتان مهم نیست در مورد بقیه ی مردم کمی ناخودآگاه انتظارات دیگران رویشان تاثیر می گذارد. این است که داشتن دو برچسب متفاوت حتی اگر هر دو مطلوب باشند، به این دلیل که الگوهای رفتاری متفاوتی را می طلبند، سخت با هم هماهنگ می شوند. برای روشن تر شدن مطلب، می شود مصداقی ذکر کرد:

اینکه کسی هم زیبا باشد و هم باهوش اصلا جالب و مطلوب نیست. تنظیمش سخت می شود.

اینکه تصوری که از خودت داری(بنا به القائات دیگان لابد)مبتنی بر این باشد که آدم باهوشی هستی، باعث می شود که(ناخودآگاه)رفتاری متناسب با انتظاراتی که از یک آدم باهوش می رود داشته باشی. وظایفت مشخص است و آنچه به طور تقریبی از تو انتظار می رود را می دانی. و انتظاری هم که از برخورد دیگران با خودت داری تقریبا مشخص است. حالا فرض کن که ناگهان زیبا هم بشوی، انتظارات ناگهان تغییر می کند، برخوردها عوض می شود و کلا موقعیت آدم عوض می شود. حالا باید مثل یک آدم زیبا که از زیبایی خودش(باز به خاطر بخوردهای دیگران با خبر است)رفتار کنی. و رفتار دیگران هم با تو فرق می کند و متناسب با برچسب جدیدت می شود. و احتمالا با نقش جدیدت کنار نمی آیی و تند و تند سوتی می دهی و این وسط دلت برای نقش قبلیت هم تنگ می شود. گاهی هم دلت می خواهد که خودت انتخاب کنی که آدم ها با کدام وجهت مواجه شوند، اما دست خودت نیست و ناخودآگاه هر دو را(البته به طور ناقص)با خودت حمل می کنی. وقتی که در نقشت به عنوان آدم باهوش مشکلی پیش بیاید دلت می خواهد که موضوع را برگردانی به زیباییت تا از زیرش در بروی یا بر عکس.

پی نوشت: فقط تمثیل است. خب؟ کسی به خودش نگیرد. زیبایی و هوش را مثال زدم چون ملموس ترین مثالی بود که به ذهنم رسید ولی منظورم به طور عام هر دو برچسب ناهماهنگی است که به خاطر صفات متفاوت ظاهری به افراد زده می شود.

به بهانه ی نور که در شبش فرو رفته

اگر شاگرد دکتر بهشتی بوده باشید، بارها به بهانه های مختلف این جمله را از او شنیده اید "نبایدحقوق و اخلاق را با هم قاطی کرد، این دو حوزه هایی جدا هستند" یکبار این جمله را سر دعوایی که در قرون وسطی پیش آید و جنجال آبلار می گوید و یکبار سر فلسفه اخلاق و نظریه ی هابز و بار دیگر...

سوال من این است که آیا حجاب مربوط به حوزه ی حقوق و قانون است که بشود با آن برخورد قانونی کرد؟

ادامه نوشته

مدینه-روز اول

امروز با دیدن انواع مختلف حجاب، در اینجا، فکر کردم که این تفاوت صرفا نتیجه ی قرائت های متفاوت از دین واحد است یا این خود اصل دین و مذهب است که تفاوت دارد؟

اینجا، عده ای از زنها موهای کاملا پوشیده دارند و حتی قسمتی از صورتشان را هم پوشانده اند ولی یک بلوز نه چندان بلند و یک دامن نه چندان گشاد به پا دارند.

برخی پاهایشان کاملا برهنه است.

برخی گردن های برهنه دارند.

حجاب ایرانی ها هم کاملا مشخص است: تاکیید بسیار بر پوششی که تمام قسمت های بدن را بپوشاند، طوری که هیچ پستی و بلندی آن مشخص نباشد. به نظرم لباس ایرانی ها از اکثر ملت ها(خصوصا ملت های غیر عرب)بلند تر و گشاد تر است. لباس بقیه تقریبا به بدنشان چسبیده. همچنین، پاهای ایرانیان معمولا پوشیده است ولی در عوض نوعی بی قیدی در پوشش دستها(تا هر قسمتی)دارند و صورت هایشان هم که عموما باز است.

به غیر از پوشش سفت و سخت مو، که گویی همه به یک میزان به آن معتقدند، هر ملتی در پوشش قسمت های  مختلف بدن، شیوه ی خاص خودش را دارد. هر ملتی، به فراخور وضعیتش، بخشی از بدن را بیشتر پوشانده و بخش دیگر را آزاد گذاشته.

تنوع لباس بین مردها بسیار کمتر است. تا چند ساعت اول فقط دشداشه های بلند و سفید می بینی. به تدریج انواع دیگر لباس را هم می شود تشخیص داد.

برخی به جای دشداشه های بلند سفید، لباسی تا سر زانوهایشان پوشیده اندکه پایینش هلالی شکل است و خیلی وقت ها هم رنگش سفید نیست و شلوار همرنگی هم پایشان کرده اند. روی سرشان هم معمولا کلاه است. احتمالا این لباس پاکستانی هاست. بعید می دانم که لباس عربی باسد.

مردهای اقوام مختلف، کلاه های مختلفی به سر می گذارند. امروز یک کلاه قرمز دیدم که به گمانم برای مصری ها باشد. و کلاه های سفید استوانه ای که از ظاهر صاحبشان می شد حدس زد که اهل آسیای شرقی هستند.

این مردهای عرب برهنگی عجیبی را تجربه می کنند: دشداشه های بلند سفید که به گمانم هیچ چیز هم در زیرش نمی پوشند. و پاهای کاملا برهنه. گاهی پارچه ی قرمزی هم روی سرشان است. معمولا یکی از پاهای برهنه را بالا می آورند و روی چیزی(مثلا ماشین) می گذارند، انگار که بخواهند عریانی شان را به رخ بکشند. بعضی وقت ها هم روی یک صندلی عجیب که شبیه منبر کوچک است، چهار زانو می نشینند. این صندلی ها کاملا مربع و بسیار بلند هستند.

برخی افراد که به نظر می رسد اهل عربستان نباشند، زیر دشداشه های بلند سفید، لباس دیگری می پوشند.

قرائت من از پدیده ی دست دادن(1)

چرا دست دادن یا ندادن برای من مسئله شده است؟

دلیلش این است که این پدیده همواره مرا در موقعیت های غیر منتظره قرار می دهد. در موقعیت هایی که نمی توانم رفتار طرف مقابلم را پیش بینی کنم و نمی دانم در برابرش چه عکس العملی باید نشان دهم.

در مواجهه با هر آدم جدیدی که از روحیات و اعتقاداتش بی خبرم دچار اضطراب می شوم که آیا جلو آوردن دست نشانه ی ادب است یا طرف مقابلم را معذب می کند.

فکر می کنم در فرهنگ ها دیگر راه حل هایی برای این موضوع وجود داشته باشد. مثلا در کشورهای اروپای غربی و آمریکا پیش فرض همه این است که ارتباط را با دست دادن شروع کنند و کسی قبل از دست دادن به این فکر نمی کند که این کار ممکن است باعث ناراحتی طرف مقابل شود. کسانی هم که به خاطر اعتقاداتشان از این کار معذورند با نشانه هایی مشخص اند، مثلا وقتی شما با مسلمانی که از حجاب استفاده می کند برخورد می کنید می دانید که نباید دستتان را جلو بیاورید. در واقع افرادی که دست نمی دهند از آن ها که دست نی دهند به نحوی جدا شده اند. واگر هم فرد فاقد چنین نشانه هایی باشد ولی از این کار معذور باشد بعد از اینکه شما دستتان را دراز کردید، معذوریتش را توضیح می دهد و کسی هم معذب نمی شود. شما هم هیچ وقت در موقعیتی قرار نمی گیرید که ندادید چه عکس العملی باید نشان دهید. اگر نشانه ای دیدی دست نمی دهی وگرنه دست می دهی و اگر طرف مقابل معذوریتی داشت توضیح می دهد و همه چیز تمام می شود.

یا مثلا در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، افراد در موقعیت های رسمی حتما دست می دهند.

در ایران ولی وضعیت اینگونه نیست. هیچ  چیز ازپیش مشخص نیست. هیچ نشانه ی مخصوصی کسانی را که دست می دهند از آن ها که دست نمی دهند جدا نمی کند. و بدتر از همه اینکه وقتی کسی ندانسته دستش را جلوی کسی که دست نمی دهد دراز می کند هر دو طرف معذب می شوند و تا چند دقیقه نمی توانند رفتار عادی خود را باز یابند.

در ایران پدیده ی دست دادن بیش ار حد حالت بینابینی دارد. نه کاملا بد است نه کاملا بی اشکال. هیچ وقت نمی توانی حدس بزنی که طرف مقابلت چه برداشتی از این حرکت(جلو آوردن دست به منظور ذست دادن) می کند، خصوصا اگر در مقابل او هم دستش را جلو نیاورد. این را حرکتی بهنجار می داند؟ این را حرکتی بهنجار تنها در بخشی از جامعه می داند و تو را سرزنش نمی کند؟ تو را به خاطر حرکت خلاف هنجارت سرزنش می کند؟...

از آن گذشته نشانه های قابل اطمینانی که آدم هایی که دست نمی دهند را از دیگران مشخص کند وجود ندارد. طرف مقابل اگر از چه حدی از حجاب استفاده کرده باشد قطعا دست نمی دهد؟ برعکسش هم صادق نیست. 

حتی موقعیت ها هم مشخص نمی کنند که دقیقا چه زمانی باید دست داد و چه زمانی نه.

کسانی هم برای حل این مشکل راه حل هایی پیدا کرده اند. مثلا اینکه دستشان را تا نیمه بالا می آوردند و در موقعیتی قرار می دهند که اگر دست دادن برای شما هم رفتاری عادی و بهنجار بود دست دهید و اگر هم نه سریعا بتوانند موقعیت دستشان را طوری تغییر دهند که کسی متوجه منظورشان نشود. ولی این راه حل حداقل برای من مطلوب نیست همین حالت مردد و منتظر و تمرکز برای قرار دادن دست در موقعیت مناسب حواس آدم را پرت می کند و موقعیت نامناسبی را برای برخورد اول به وجود می آورد(معمولا ما در برخورد اول است که نمی دانیم شخص مقابلمان دست می دهد یانه). اینکه برخی قبل از دست دادن مکث می کنند و با اشاره یا حتی صراحتا از طرف مقابل می پرسند که دست می دهد یا نه از روش قبل هم بدتر است، این کار(پرسیدن) این حرکت دوستانه یا رسمی را به حرکتی کاملا تصنعی تبدیل می کند. به نظر من، این تصمیم گیری خودآگاهانه قبل از یک فعلی که باید روزمره باشد آن را از معنی خودش تهی می کند. وقتی برابر کسی قرار می گیرم که صراحتا می پرسد"تو دست می دهی؟" و بعد که تایید می بیند دستش را جلو می آورد احساس می کنم طرف مقابلم فکر کرده که دست دادن یک وظیفه است که در صورت امکان باید اجرا شود نه یک حرکت طبیعی در شروع رابطه.

پی نوشت:منظور از "دست دادن" عام است البته مشکل بیشتر معطوف به زمانی است که موجود مذکر و مونث انسان با هم برخورد می کنند. 

 

هر کس با ما نباشد بر ماست؟

امروز دوباره با مهتاب دعوایم شد، آن هم سر طرفداری اش از یک جریان سیاسی. هرچند که مهتاب می گفت که طرفداری نمی کند و صرفا دارد به حامیان جنبش اخیر حرف ها و دیدگاه های طرف مقابل را هم تذکر می دهد. بحث کشید به روزی که صفارهرندی به دانشگاه آمده بود من و مهتاب رسما در دو طرف مخاصمه علیه هم شعار داده بودیم و برای در آوردن حرص هم(البته نه به طور شخصی)دست زده بودیم. هرچند که مهتاب می گفت در آن روز خاص اولش ناظر بی طرف بوده ولی بعد از اینکه دیده چند نفر از طرف ما هر شعاری که می دهند به سمت او برمی گردند رفته پیش دوستانی که مثل خودش چادر سرشان کرده بودند و کنارشان شعار داده چون حداقل آن ها مسخره اش نمی کرده اند! من هم حرفم این بود که "مهتاب جان وقتی شما کنش سیاسی دارید نمی توانید خود را بی طرفی در جستجوی حقیقت بنامید. و من با کسی که کنش سیاسی دارد درگیر می شوم وگرنه عقیده شخصی آدم ها یا شک و شبهه هایشان به من ربطی ندارد." مهتاب هم جواب داد که "آخر من چه کنش سیاسی داشته ام؟ یا فلانی و فلانی که نظر مخالف تو را دارند هیچ وقت باتوم دستشان نگرفته اند که تو را بزنند من هم" جواب دادم "کنش لزوما باتوم دست گرفتن نیست. همین که من به تظاهرات می روم یک کنش سیاسی است یا وقتی در مجلسی دست می زنم و با این کار روی اعصاب عده ای می روم این کنش سیاسی است، چون اعصاب طرف مقابلم را به عمد خرد کرده ام و او حق دارد که پاسخ دهد و از من عصبانی باشد." آخرش هم گفتم "من اگر با تو به عنوان آدمی حرف بزنم که در شک است نوع حرف هایی که می زنم تفاوت دارد با این که تو را آدمی بدانم که اگر باتوم داشته باشد به من حمله می کند؛ در حالت اول من سعی می کنم برای تو در تحکیم موضعم استدلال کنم ولی در حالت دوم فقط حرف هایی می زنم که باعث شود تو فردا روی من باتوم بلند نکنی." مهتاب هم گفت "شلوغش می کنی و من هیچ وقت باتوم دستم نمی گیرم."

مهتاب نه حرف من را می فهمید و نه طبیعتا قانع می شد، من هم آن موقع نتوانستم خوب حرفم را صورت بندی کنم.

شب که برای مامان جریان بحثم با مهتاب را تعریف می کردم گریه اش گرفت. گفت "یاد این می افتم که چقدر ما هم اول انقلاب از این دعواها کرده ایم و چقدر دوستانمان را سر همین دعواها از دست داده ایم. و گفت فلانی را که می شناسی؟ مجاهد بود، من چقدر با او بحث می کردم که مثلا به راه راست هدایت شود ولی وقتی زندانی شد خود من بیش از همه ناراحت شدم." ناخودآگاه با لحن تند و بی رحمانه ای به مامان گفتم که شاید شما خواهان زندانی شدن فلانی نبودید ولی همین حمایت بی قید و شرط شما از اندیشه ی حاکم بود که باعث شد آن ها جرئت کنند فلانی را زندانی کنند. اگر اطمینان آن ها به این حمایت مردمی در پشتشان نبود هیچ وقت دست به چنین کارهای عجیبی نمی زدند.

ماهیت استدلالم برای مهتاب هم همین است. به خودش هم گفتم "تو وقتی با شعارهایت به من اتهاماتی را می زنی که می دانی استناد به آن شعارها می توانند زندگی من را برای همیشه نابود کند یعنی که کنش سیاسی داری و این کنش به طور مستقیم روی زندگی من تاثیر می گذارد. یا وقتی که با بیانیه یا هر چیز دیگری اهرم فشاری می شوی روی قوه ی قضاییه تا برای امثال من حکم صادر کند، کنش سیاسی ات مستقیم روی زندگی من اثر می گذارد و من نمی توانم با آن درگیر نشوم یا حتی ساده تر از این ها وقتی تو با شعار هایت یا ایستادن پشت سر اندیشه ای که فکر "حذف" امثال من را دارد از آن پشتیبانی می کنی به او قدرت بیشتری برای برخوردی حذفی با من می دهی و مستقیما روی زندگی من که به شدت هم در معرض خطر است تاثیر می گذاری. تو حتی اگر نظرت این باشد که به من نباید آسیبی برسد با حمایت از کسانی که ایده شان این است به حذف راحت تر من کمک می کنی."

متاسفم مهتاب. متاسفم که شرایطمان طوری شده که همگی مجبوریم عقایدمان را داد بزنیم و از این راه به طور غیر مستقیم بر زندگی هم تاثیر بگذاریم و با هم درگیر شویم. من هم ترجیح می دادم که در شرایطی زندگی کنم که این اجبار به کنش سیاسی به حداقل برسد. وقتی که کنش سیاسی نیست می شود با آدم هایی با عقاید مختلف دوست بود و با آن ها درگیر نشد. کلا اگر آدم ها کنش نداشته باشند من که با آن ها درگیر نمی شوم . در ضمن: شرط صداقت برای آدمی که نمی داند حقیقت در کدام سمت است این است که از هیچ کدام هیچ پشتیبانی ای نکند. خصوصا وقتی این پشتیبانی صرفا یک ابراز عقیده ی ساده نیست و در زندگی بقیه هم تاثیر می گذارد.

او ازدواج می کند!(2)

۱."کتاب خودکشی دورکیم بیانیه ی قاطع جامعه شناسی است. او می خواست با این کتاب نشان دهد که چگونه قلمروی جامعه شناسی با روان شناسی متفاوت است. او می خواست نشان بدهد که ممکن است جامعه شناسی این پدیده را به شیوه ای روشن کند و این کار از روان شناسی ساخته نیست.

او برای اثبات ادعای خود، که خودکشی در پاسخ به شرایط متغیر اجتماعی صورت می گیرد، توجه خود را بر میزان خودکشی متمرکز کرد.

او با این فرض سخن خود را آغاز می کند که جوامع گوناگون بر حسب استعداد خاصشان در خودکشی با یکدیگر تفاوت دارند. از این دیدگاه خودکشی نمونه ای از واقعیت اجتماعی است."*

 

ادامه نوشته

چرا حرف نمي زنم

1.من حرف نمي زنم چون نمي توانم با اطرافيانم وارد "گفتگو" شوم.براي ورود به يك "گفتگو" به حداقل چيزي كه نياز است "فرديت" است و قبول اين "فرديت" از سوي طرفين "گفتگو".
در محيط اطراف من شدت "تيپ سازي" به قدري ست كه فرصتي براي بروز فرديت باقي نمي گذارد.
زماني كه كنش هاي متقابل نمادين تعريف مي شوند از آن ها مهمتر كنش هايي هستند كه نه تنها نمادين نيستند بلكه در موقعيت هاي خاص شكل مي گيرند. ولي موقعيت هاي از پيش مشخص و رفتار هاي از پيش تعيين شده تمام زندگي ما را فرا گرفته اند، آنچنان كه ديگر "كنشي" رخ نمي دهد.
همين شدت تيپ سازي در زندگي ما ست كه باعث شده، من تا 17 سالگي محسن را نشناسم، علي رغم همه ي نزديكي خوني كه ما با هم داريم(محسن به احتمال قريب به يقين دايي من است) چون تا 17 سالگي محسن براي من روشنفكري بود از جنس ديگر روشنفكراني كه مي شناسم، او در ذهن من تنها پرويز اتحاد ديگري بود(پرويز اتحا يكي از شخصيت هاي داستان تالارها نوشته ي غزاله عليزاده است)به همين دليل وقتي در 17 سالگي براي اولين بار جسارت آشنا شدن با فرديت او را پيدا مي كنم، آن قدر شگفت زده مي شوم كه احساس مي كنم آدم جديدي كشف كرده ام.
و به دليل همين شدت تيپ سازي و عدم اتفاقات غير قابل پيش بيني در زندگي ما ست كه شخصي(سياوشون) وقتي سن من را كنار تنها مطلبي كه از من خوانده مي گذارد، شروع به اظهار نظر راجع به همه ي شئونات زندگي من مي كند. چون من براي او در يك تيپ شخصيتي خاص قرار گرفته ام كه از قرار معلوم دل خوشي هم از آن ندارد.
در جامعه اي كه در آن كمتر فرصتي براي رخ دادن اتفاقات خاص و غير قابل پيش بيني وجود دارد، فرديتي شكل نمي گيرد كه بخواهد در گفتگو شركت كند.
حق بدهيم به بيضايي كه نماشنامه ي افرا را از زندگي ما بنويسد كه نما يشنامه اي سرشار از منولوگ است، بين تيپ هاي كاملا مشخص و از پيش تعريف شده.
ادامه نوشته

نقش در محيط مجازي

1.زندگي مدرن براي هر يك از ما نقش هاي متعددي ايجاد كرده و ما با فرايندجامعه پذيري در اين نقش ها قرار مي گيريم اگر انسان طبيعي اي باشيم به طور طبيعي نقش خود را در صحنه ي تئاتر زندگي بازي مي كنيم.
اين نقش ها معمولا آنچنان در ما دروني مي شود كه بعيد است خارج از آن رفتار كنيم و اين ها همه با هم اجزاي پايدار شخصيتي ما را مي سارند.
زندگي مدرن انتظارات و وظايف ما را به طور دقيق مشخص كرده و هر كدام از مي داند چند نقش دارد و در قالب هر نقش چگونه بايد رفتار كند تا انسان مدرن شناخته شود.اين نقش ها تمام زندگي ما را گرفته اند و مشخص كرده اند.نقش مسافر تاكسي،خريدار لوازم بهداشتي،مراجع ادارات دولتي،مريض مطب دكتر در اتاق انتظار،مشاهده كننده ي يك تصادف يا دعوا... همه ي ما كم و بيش مي دانيم كه در هر يك از اين نقش ها چگونه بايد رفتار كنيم تا خصوصا تفاوت مان با يك فرد سنتي مشخص شود.
يك لحظه رفتار خود در سالن انتظار مطب دكتر و شيوه ي برخورد با دكتر را با رفتار مادر بزرگ يا پدر بزرگ خود در همين شرايط مقايسه كنيد.

ادامه نوشته

فربه شدن قدرت و دانشگاه ها

داشتم مطلبي را كه در روزنامه ي شرق راجع به رورتي نوشته شده بود مي خواندم، مطلبي كه سعي داشت وجه روشنفكر اين فيلسوف را برجسته نشان دهد :"روشنفكري رورتي از جنس آن نوع روشنفكري است كه ما به خوبي با آن آشناييم. روشنفكري كه دغدغه اصلاح فرهنگ عامه را دارد...روشنفكري كه درباره ي نهاد دانشگاهي كشورش ايده دارد و به سبب همين ايده ها توصيه هايي به جواناني كه قرار است جانشين او شوند، مي كند..."
در كشورهايي كه دولت هاي قدرتمند تري دارند و حكومت از توانايي تاثير گذاري بيشتري بر نهاد ها برخوردار است، احتمالا بايد امكان عملي كردن ايده هاي شخصي كمتر باشد، به عنوان مثال در كشوري مانند ايران بسيار شنيده مي شود كه شخصي به تنهايي سبب تحولي عظيم در يك دانشكده شده است و به كلي سيستم آموزشي،پژوهشي،... آن دانشكده را متحول كرده است. فكر نمي كنم كسي توانايي انجام چنين تغيير ژرفي را در دانشگاهي مانند پرينستون يا هاروارد داشته باشد.
به نظر مي رسد هرچقدر هم شخص فهيم، با سواد و روشنفكر باشد و هر چقدر هم منتقد نسبت به وضع موجود باشد در نهادي مانند دانشگاه هاي مدرن نتواند تغيير قابل ملاحظه اي ايجاد كند، كه اين موضوع مي تواند حداقل دو علت اساسي داشته باشد كه يكي مربوط مي شود به خود نهاد دانشگاه ها و تغييراتي كه در عصر مدرن داشته اند، ديگري هم مربوط مي شود به حكومت ها و فرهنگ ها يي كه اين دانشگاه ها در بستر آن ها تغييرات چشم گيري را در چند سال اخير داشته اند.